بحث ما درباره موانع وصول ما به خانواده آسمانی مان بود و رسید به یکی از خطرناک ترین موانع که عفلت بود حضرت فرمود: «مملوة بالغفلة و السهو» انسان پر از غفلت است و گفتیم معنای این پری این است که عوامل غفلت در اطراف ما زیاد هستند و شیطان و شیطان صفتان انواع و اقسام مشغله0ها، بازی ها، سرگرمی ها برای ما درست می کنند. از گناه آلوده ترین شان تا حتی مقدس ترین صورت ها، صورت های پاک و نورانی را به استخدام درمی آورند مثل انواع عرفان ها، عرفان های کاذب که الان مد شده تو خیلی از جاها کشور خودمان وکشورهای دیگر که خیلی رواج دارد بحثهای معنوی و عرفانی و انواع و اقسام کارهای معنوی تا شخصی از خود حقیقی اش و خانواده آسمانی اش غافل بشود و انسان تا خودش را نشناسد نه می فهمد که این صورت چه صورتهای حجاب های نورانی و حجاب های ظلمانی با خود او چه می کنند و چه بسا تا آخر عمر فکر بکند که خیلی آدم خوبی است آدم موفقی است ولی بعداً دست خالی از اینجا برود هیچ چیزی برای نظام آخرتی و ابدی با خودش نبرد. لذا خیلی مهم است که انسان خودش را و خانواده اش را بشناسد سرمایه گذاری بکند روی شناخت حقیقت خودش آن منی که قبل از دنیا بوده و منی که الان به دنیا آمده و پیچیده شده به انوع جحابها و اقسام حجاب های طبیعی و مادی و منی که باید برگرد و سالم برگرد به خانواده آسمانی اش. خب بحث های نظری را الحمدلله تا حدود زیادی طی کردیم و مقداری دیگر از بحث کاربردی را إنشاءالله خدمتتان می گوییم تا به حول و قوه الاهی بحث را پایان ببریم. در یکی از فرمایشات که وجود مقدس امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند درباره غفلت فرمود: «ویل لمن غلبت علیه الغفلة فنسی الرحلة لم یصتعد» غفلت گفتیم زمانی معنا پیدا میکند که انسان چیزی را میبیند باور دارد میشناسد و بعد از آن غافل میشود و یادش میرود فراموش می کند و رهایش می کند. خیلی از انسان ها هستند که اصلاً خود حقیقی شان را نمی شناسند. فرصت نمی کنند خودشان را دوست دارند توی جهالت نگه دارند که اصلاً نرودند این من را بشناسد و سرگرم میکنند به انواع بازی ها خودشان را. شناختی هم حاصل نمی کنند و به جهالتی عمدا برای خودشان ایجاد کردند از دنیا می روند در روایت داریم شش گروه بدون حساب وارد جهنم می شوند. یک گروه کسانی هستند که عملا خودشان را جاهل نگه داشتند. به آنها می گویند جاهلان مقصر، خودش نرفته یاد بگیرد. مخصوصاً چون نمی خواسته عمل بکند و رو این حساب تحت تاثیر عوامل تنبلی و بیحوصلگی به این سمت نکشانده خودش را در روایت پیامبر می فرماید جاهل را روز قیامت دو برابر عالم عذاب می کنند. عالم را اگر بی عمل باشد یک بار عذاب می کنند به خاطر اینکه می دانست عمل نکرد اما جاهل را دوبار عذاب می کنند یکبار به خاطر اینکه نرفت یاد بگیرد و یکبار به خاطر اینکه در اثر یاد گرفتن معصیت کرد و دوبار و دو برابر عالم عذاب می شود. فقط جاهل های ممکن است نجات پیدا بکنند و با مرگ های البته ضعیف نیاز تقویت و کارها و امتحان هایی دارد که آن طرف انجام می شود که واقعاً اطلاعات بهشان نرسیده باشد و خودشان کوتاهی نکرده باشند. پیدا کردن آدم هایی که واقعاً اطلاعات بهشان نرسیده باشد تو این زمانی که الان ما با ماهواره و اینترنت سرو کار داریم خیلی سخت است. واقعاً اگر کسانی پیدا بشوند دور افتاده که اصلا هیچ امکاناتی از دین، ابدیت، پیامبر، انبیاء. خودشان نداشته باشند جاهل بیایند و جاهل بروند در یک اقلیتی هستند اکثر انسان های روی زمین کسانی هستند که به هر حال با پدیده ای به نام دین، اسلام، آخرت، ابدیت، قرآن روبه رو هستند و انسان اگر یک درصد هم احتمال بدهد که این چیزها راست باشند عقلش می گوید به هر حال باید احتیاط های لازم را بکند. این فراموشی و جهل است اما غفلت نه. غفلت یعنی انسان می آید می شناسد نظام را، دین را، ابدیت را، رسالت را، پیامبر و امام را می شناسد و بعد تحت تاثیر شهوت های گوناگون، سرگرمی های مختلف، سرگرمی های حسی، جمادی، نباتی، حیوانی یا سرگرمی های عقلانی خودش را مشغول می کند و اساساً به سمت نه می خواهد برود و نه این مشغله ها به او اجازه می دهد که به سمت کشف خویش پیدا کردن من اصلیش یاشد آن منی که دیگر زن نیست، مرد نیست، منی که معشوقش روی زمین وجود ندارد. الاهش الله است. گذاره لا اله الا الله مخصوص بخش فطری، بخش انسانی انسان، بخش فوق عقلانی انسان است. بنابراین عشق، تمنا، معنویت، علاقه به آسمان در کسانی اتفاق می افتد که اینها بلوغ بخش عقلانی داشته باشند. مثل بلوغ جنسی می ماند که اگر یک کسی ده اسلش باشد بهش بگویند جنس مخالف و ازدواج و اینها او اصلا سر در نمی آورد. چون این بخش در او فعال نشده است. وقتی که تغذبه جسمی کرد این جسم رشد کرد غدد رشد کرد یواش یواش بلوغ حاصل شد بعدا متوجه می شود که کشش به جنس مخالف هم دارد. کشش به سمت آسمان، خانواده آسمانی، الله، انبیاء، اولیا،فرشتگان. بالاتر از آن طرف در کسی اتفاق می افتد که بخش انسانی تغذیه بکند بخش عقلانی البته ذره ذره تغذیه بکند تا برسد به جایی که بالغ بشود وقتی بلوغ شد عشق ایجاد می شود دیگر. این عشق می آید به الله و آنجاست که شخص تازه متولد می شو دمی تواند بگوید اشهد ان لا اله الا الله من دلبری جز کمال مطلق ندارم معشوقی جزء الله ندارم. بقیه لا اله الا الله هایی که ما می گوییم اینها تقلیدهایی است که از خانواده و از فک و فامیل و این ور و آن ور یاد گرفتیم جدی نمی گوییم اینها را. زمانی که انسان این گزاره را که از نهاد خودش می گوید تازه جدی می شود یعنی شخص تازه انسان می شود. یعنی تولد یک انسان در رحم دوم صورت می گیرد که یک انسان متولد می شود بعضی ها تا آخر عمر هم متولد نمی شوند سقط می شوند چون درگیر کمالات پایین هستند. همان شعر مرحوم الاهی که ترسم که این تن که حائل است به جانم/ سقط کند کودک عزیز روانم.
آنقدر مشغله برای خودشان ایجاد میکنند آن من حقیقی و کودک عزیز روان فرصت تولد دیگر پیدا نمیکند همان جوری تا رسیده وارد برزخ می شود و این اول بدبختی انسان است که انسان نارس، بیمار ناقص وارد برزخ بشود و این خیلی خطرناک است. چون به هیچ وجه آمادگی ندارد تو آن فضا زندگی کند. به هیچ وجه انسی با آن فضا ندارد و ابزار لازم برای زندگی در آن را هم با خودش نیاورده. بعد از اینکه تغذیه صورت گرفت شخص بالغ شد و حقیقتش گفت لا اله الا الله طبیعی عمل می کند شما بعضی از بچه ها را نگاه بکنید یا جوانان، هی خانواده شان به آنها می گویند. مسجد برو، نماز جماعت بخوان، نماز جمعه بیا، می کشانند به زور می برند اینها را، این اصلاً بلوغ ندارد. اصلاً نمی خواهد بیاید حالا تحدد ادبی که نسبت به پدر ومادر دارد این چیزها را رعایت میکند. هیئت بیاید، جلسه بیاید، حجاب را رعایت کند. این تو خودش همچنین اتفاقی نیفتاده. هر وقت بلوغی ایجاد بشود کشش طبیعی انجام میشود. این را دقت کنید. بلوغ هر وقت انجام بشود هیچ کس به نفر نمی گوید به جنس مخالف علاقه داشته باش برو ازدواج کن هیچ کس به ما این را نمی گوید. غذا بخور، تفریح کن، چون بلوغ این بخش حاصل شده یا بلوغ های عقلانی مثلا افرادی که علاقه به علم دارند بروند دانشگاه درس بخوانند تو رشتههای مختلف علمی درس بخوانند. هیچ کس بهشان نمی گوید برو بخوان. آهایی که می روند می خوانند برای چی می روند. برای مدرک می روند ولی کسی که شیفته علم است می خواهد علم آموزی بکند. این بلوغ علمی پیدا کرده بلوغ عقلانی اصطلاحاً می گویند. این اصلا دوست دارد تحقیق کند، مطالعه کند حاضر است همه ی زندگی اش را بگذارد ازدواج نکند حتی تمام زندگیش را بگذارد مثلاً برود دانشمند بشود. یک کشفی بکند یک اختراعی بکند، سال ها تو بیایانها، تو آسمان، تو زمین، زیرزمین تو دریا مشغول مطاله و پژوهش است. این بلوغ عقلانی دارد می خواهد مجهولات را کشف کند. این اصلا کسی به او نمی گوید دانش را دوست داشته باش. چون خود به خود دوست دارد. اما شما تو دانشگاه ها و مراکز علمی خیلی می بینید از افراد که زوری دارند درس می خوانند به حافظه می سپارند که فقط بتوانند امتحان را رد کنند مدرک را بگیرند چند وقت پیش یکی از این سرمایه دارها همین جوری یک دفعه تو یک جایی به من برخورد گفت اگر می توانی من هر چقدر بخواهی پول می دهم فقط بگویید که یک دانشجویی که سواد دارد برای من یک پایان نامه بنویسد. بهش گفتم شما پول دارها مثل اینکه همه چیز را پولکی می بینید. برای من پایان نامه بنویسد یعنی چه؟ گفتم خودت پس چی؟ پس تو درس خواندی برای چی؟ من حوصله این حرفها را ندارم. این بلوغ عقلانی ندارد. عاشق علم نیست عاشق کمالات وهمی و جمادی است. مثلا مثل مدرک، سیاست، مثلا می خواسته برود نماینده مجلس بشود راهش نداند گفتند باید فوق لیسانس داشته باشی. گفته خب باید درس بخوانم فوق لیسانس داشته باشم. تا کاندید بشوم. یکجا ریاست می خواسته درس خوانده که رئیس بشود این عاشق کمال وهمی به نام مقام است که اصطلاحاً بهش می گوییم کمال حیوانی، مقام جز کمالات حیوانی است. این عاشق علم نیست بلوغ علمی هم ندارد وقتی بلوغ انسانی ایجاد شود. حالت انسان طبیعی است یعنی انسان به طور طبیعی بدون اینکه کسی بهش یاد بدهد می رود رو سجاده می رود رو مهر، می رود حرم، می رود قرآن می خواند، می رود آسمان، دوست دارد با خدا خلوت کد. از خیلی چیزها می زند که بتواند با خدا خلوت ایجاد کند. می رود توسل می کند، می رود دعای توسل می خواند تسبیح دستش است حرم میرود، کربلا می رود، سوریه میرود، نجف می رود. مناطق جنگی می رود اردوهای راهیان نور می رود . این چون بخش عقلانیش بالغ شده خود به خود غذا می خواهد و باید غذا بخود چون نیاز دارد. اینکه حضرت می فرماید پنجاه سال بعضی ها نماز می خوانند ولی یک رکعتش هم قبول نمی شود. چون اصلا این بلوغ انسانی پیدا نکرده. این میترسد برود جهنم می گوید باید نماز بخواند یا اشتیاق بهشت دارد می گوید نماز بخوانم ولی از نماز دریافتی ندارد خوراک او محسوب نمی شود. چیزی تو جان او نمی رود با خواندن نماز، با روزه گرفتن، با قرآن خواندن، کلاس رفتن، چیزی نمی رود تو ذات این. ده سال می آید کلاس دوهزار تا سخنرانی هم گوش می کند هیچ اتفاقی نمی افتد تو این کمکی به بلوغ او نمی کند. چون خورده نمی شود. ببینید شما وقتی می بینید یک جوان بالغ می شود بلوغ جنسی پیدا می کند غذا را می خورد و این بدن واقعا هرمونها و غدد رشد می کند واقعا رشد حقیقی می کند می رسد به بلوغ جسمی ولی یک کسی غذا بخورد سیستم بدنش مریض باشد که غذا را از یک طرف بخورد از یک طرف دفع بکند. این اصلا بلوغی درونش ایجاد نمی شود. می گوید بچه ی من رشد نمی کند. سوءتغذیه دارد. وزنش زیاد شده، قدش زیاد نشده، بلوغی پیدا نکرده. من دیدم جوان الان مثلاً فرض بفرمایید هفده، هجده، نوزده، بیست سالش است اصلا هنوز بلوغ پیدا نکرده، دختر، پسر هیچ حسی، هیج حرکتی، هیچ غده ای تو این ترشح نمیشود چون اصلاً جذبی صورت نگرفته. حالا یا بیماری داشته یا هر چیز دیگری به هیچ وجه آن غددی که باید رشد بکند رشد نکرده، تو بخش انسانی هم این طوری است که یک کسی می بینی سیزده سالش است ده دقیقه، یک ساعت، دو ساعت، دو روز به بلوغ می رسد. بلوغ انسانی می رسد. من جبهه بچه های را می دیدم که سیزده سال، چهارده سال، مکرر به محضر آقا امامزمان می رسید. سیزده سال، چهارده سال، امام می فرمود یک شبه ره صد ساله را رفته. خیلی انفجار این زیاده بوده، بلوغ پیدا کرده تو سیزده سالگی تو چهارده سالگی، یک کسی اصلاً هشتاد سالش است هنوز بچه است، هنوز نوع گریه هایش معلوم است غصه هایش معلوم است. افسردگی هایش، پژمردگی هایش، دلدادگی هایش، معلوم است. حضرت فرمود: «من بکاء الی الدنیا فهود فی النار دخل النار» هر کس گریه بکند برای دنیا این جهنمی است. اینقدر این آدم کوچک است که چهل سالگی، پنجاه سالگی می بینی سر دنیا اشکش می آید. سر پول، سر مقام، سر خاله خاله بازی زندگی، فلانی به من این حرف را زد فلانی به من آن حرف را زد. همه اش درگیر این است که کی چی گفت من چی گفتم. بعد آن یکی چی گفت. حالا چرا با من این طوری حرف زدنند، چرا آن طوری گفتند. همه درگیریهای این طوری دارند. این اصلاً بالغ نشده، این اصلاً بلوغ انسانی پیدا نکرده، یک کسی ده سال، دوازده سال، پانزده سال، بیست سال می بینی این بنده خدا بارش را بسته رفته کاملا فعال است. کاملاً بلوغ دارد. بلوغ طبیعی است زوری نیست که یک کسی هلش بدهی مثلاً این را گوش کن این را بخوان، این را بخور، عاشق شو، اصلا عاشقی یاد دادنی نیست. جایی اگر یک نفر گفت کلاس عشق است. عاشقی به آدم یاد می دهند. ممکن است یک کسی بتواند کمک بکند ما بالغ بشویم اما عشق خودش می آید اگر نیامده بلوغی هم نیست. شما یک کسی می بینی جنس مخالف دارد، زن دارد، شوهر دارد، نامزد دارد، هر چی هست. یا یک معشوق دیگر، معشوق جمادی دارد، مثلاً وهمی دارد، مثلاً می تواند تا سه نصف شب فوتبال نگاه کند. معشوق وهمی است دیگر. میتواند فیلم نگاه کند اصلا تا صبح پلک نمی زند. این معشوقی وهمی دارد. آدم وقتی معشوق پیدا کرد چرت ندارد اصلاً خواب ندارد، علامتش این است. یعنی شب آن هم دل شب دوست دارد با معشوقش باشد. اگر عذری نداشته باشد. من با عذر کاری ندارم. عذر استثنایی است. ولی طبیعتش این است اصلاً شب آدم نمی تواند بخوابد یعنی همه اش در طول روزف هل می دهد روز را تا که به شب برسد. زود طی میکند که به شب برسد، برسد به تاریکی، برسد به خلوت، برسد به آرامش برسد به یک جای دنج، اما ما تلاشی نداریم برای این کار وقتی تلاش نداری یعنی پس طبیعی عمل نمی کند. آن فوتبالیست ها میروند هنرمندها همین طور. نقاش ها همین طور، آنها که کار عملی می خواهند بکنند کار مطالعاتی عاشقانه مطالعه می کنند، خدا رحمت کند مرحوم مطهری را می فرمود من هر وقت چرتم بگیرد همین کتاب را باز کنم خوابم می بپرد من می گویم من هم هر وقت بخواهم بخوابم اول یک کتاب باز میکنم بعد می خوابم. کتاب باز کنم چرتم می گیرد هی نیاییم زور بزنیم استادمن می خواهم سی دی گوش کنم خوابم می برد کتاب بخوانم خوابم می برد، تا می خوانم می روم. بهش می گویم این کتاب را بگذار کنار، این کتابی که تو برنامه ات نوشتم یک رمانی عشقی، یک رمان پلیسی، یک رمان جنایی، خوابیدی دیشب پلک نمی زند، چرا؟ چون این سنخیتش با آن محبوب است. یک چیز عشقی، پلیسی، یک چیزی بخواند مثلاً بلوغش در آن حد است. پی ببین چی تکانت می دهد چی به شوق می آوردت چی به وجه می آوردت یک آیینه کامل است که خودت را گذشته خودت را همه اش را می توانی ببینی که تو چی کار کردی با خودت واینکه الان کجا هستی. همه را می توانی نگاه بکنی قیمت دستت می آید یا جمادی است، یا نباتی است یا فلانی است یا فوق عقلانی. ببین چی تکانت م یدهد چی حرکتت می دهد ذوقت چی است، شوقت چی است، محبوبت چی است، دغدغه هایت چی است. نوع خوابت چی است، تو خلوت ذهنت کجا میرود، تو رختخواب که خوابیدی این فکر کجا می رود کاملاً معلوم می شود کجایی هستی. معلوم می شود چقدر غذا خوردی. سوء تغذیه داری یا نداری حالا حضرت می گوید «ویل» این ویل خیلی درد دارد. اصلا نمی فهمی من الان به خودم می گویم. اعتراف می کنم که نمی فهمم فقط این را می فهمم که خیلی عظمت دارد «وای» این وای را ما نمی فهمیم. یک «وای» هست به اندازه ی میلیاردها برابر عمر دنیا طول می کشد فقط این «وای» ش، آهش، حسرتش، ببین آقا غصه های مختلف دارد اما هیچ غصه ای به اندازه ی حسرت آدن را پیر نمی کند و نمی شکند. بفهمی یک چیزی داشتی خیلی قیمتی بوده و بردنش از ات، مفت بردن، هیچ چیز به اندازه این اذیت نمی کند. انسان را که انسان می رود آن ور، تو برزخ بعد می فهمد که اه چه کار کرده با جوانیش چی کار کرده با عمرش، چی کار کرده با استعدادهایش، هیچ چیز بدتر از این نیست، همین برود می فهمد وای اینجا چی می خواهند و من هیچی ندارم. من یک موقع رفتم مناظق محروم مثلاً پنجاه و شش، هفت محروم ترین منطقه کشور، که از محروم تر، تو استان هرمزگان اطراف جاسک، اسمش هم معروف است همه می دانند رفته بودم آنجا بعد تو آن کیلومترها یک ماشین رفته بودیم تو خاک و خول ها و تو کوه ها و شیارها تا یک جمیعتی را پیدا کردیم برایشان آذوقه برده بودیم، آذوقه و خوراک و چیزهای دیگر برده بودیم. آن موقع من شاید فکر کنم پانزده سالم بود، شانزده سالم برود. اول رفتیم تو چادر اینها، کپر داشتند تو کپرهایشان رفتیم نشستیم و چایی آوردند، چای هایشان چطوری بود، اینها چاله داشتند رو زمین رو خاک، باران که می آمد آب می رفت تو چاله، یک آب گل را می آوردند چای دم می کردند چای به ما می دادند. یعنی آب گل، وقتی نگاهش می کردی کاملا، قهوه ای بود. آوردند چای گذاشتند جلوی ما، ما هم خیلی راحت کشیدیم بالا و خوردیم. بعد از یک ساعت بعد من رفتم بیرون یک ظرف آب، یک ظرف سفید، کلمن را باز کردم آب ریختم دادم به یکی از اینها بخورد. این آمد آب را بخورد نتوانست بخورد. چون منطقه طوفانی بود یک مقدار گرد و خاک نشست روی آب وقتی می خواست بخورد گفت آب شما آلوده است. ظرف من را گرفت یک مقدار خالی کرد آن دو سه تا دانه خاکی که ریخته بود رویش ریخت بعد خوردش. حالا شما این را بردار بیار تو یک شهر فوق العاده پیشرفته، بیار مثلاً ببر تو یک جایی که هزار نوع نوشیدنی است، آب میوه، اصلاً اتومبیل، ساختمان، جاده، اینترنت،ماهواره ببین که چه اتفاقی برای این آدم می افتد. به او بگویی تو اینجا پول می خواهی، باید زبان بلد باشی، اتومبیل، چه و چه. این تو وسط این شهر چه اتفاقی برایش می افتد. ما وقتی که از اینجا می رویم تو فضای برزخ، فضایی است که میلیاردها برابر زیباتر از اینجاست. جذاب تر از اینجاست. پیشرفته تر از اینجاست ولی آدم نمی تواند حرکت کند بال نداری، تکان نمی توانی بخوری، دست نیاوردی، پا نیاوردی، هیچی نداری برای آنجا، فقط می فهمی که فقیری، خیلی کشنده است. این کلمه وای دیگر بدتر از این امکان نداشته که بگوید. خود خدا که الله است دیگر بالاتر از این کلمه نتوانسته که پیدا کند اصلاً نیست. نه که نتوانسته نیست وای وای حضرت یک جاهایی می گوید وای، آه، وانفسا، وامصیبتا، امام سجاد (علیه السلام) یک مناجات داردکه بهش این است آه، وای، وانفسا، واویلا، وامصیبتا، «ویل لمن غلبت علیه الغفلة» وای به کسی که غفلت بهش غلبه کند. یعنی خودفراموشی، استمرار پیدا کند یعنی یک موقع مثلاًیک سال این جوری می شود می گوید آقا من حواسم نبود یک دفعه مشغول یک کارهایی شدم. با یک کسانی رفیق شدم یک ازدواج ناموفقی انجام دادم، یک دفعه با یک فامیلی آشنا شدم فک و فامیل های همسرم یک جورهایی گیج می زنند یک دفعه کشاندن من را تو خودشان ذوب شدم. اصلاً استحاله پیدا کردم از نظر شخصیتی، یک چیز دیگر شدم ولی یک دفعه خودم را پیدا کردم بعد از یک سال توانستم خودم را بکشم بیرون، چون ما مملوه بالغفلة هستیم می آید غفلت سراغمان در طول روز دو ساعت، سه ساعت منگی می زنیم یک دفعه می رویم یک جایی یک مهمانی می رویم یک لقمه ای می خورد آدم یم موقع یک فیلمی نگاه میکند آدم یک موسیقی گوش میکند یک دفعه سه روز می زدت به هم، نمی دانم نه حال نماز داری، نه خودت را می شناسی، نه اصلاً یادت میرود چی به چی است هر چقدر هم سر کلاس بروی استاد باهات حرف بزند میبینی اصلا تکان نمیخوری، روضه می خوانند اصلا گریه ات نمی گیرد.چون یک مسمومیت سه روزه ایجاد شده، اصلاً نمی بینی اشکت هم نمی آید می روی سر نماز می بینی اصلاً حوصله خدا، آسمان، خانواده آسمانیت را نداری، اسم امام حسین می آید اسم امام زمان می آید می بینی اصلا هیچ حسی نسبت به اینها نداری، قرآن می شنوی همین طور، می خواهی بخوانی همین طور، چون مسمومیت پیدا کردی. حالا این مسمومیت خیلی چیزها می تواند باشد یک تکه موسیقی می تواند باشد یک شعر می تواند باشد. یک کتاب خواندن می تواند باشد. یک نگاه کردن باشد، غذا آلوده با چشم خورده باشد انسان إنشاءالله می رسیم سر وقت گاهی وقت ها با چشم یک غذای آلوده دریافت می کند بعد می بینی می ریزدمش به هم سه روز، چهار روز، ده روز، می ریزدش بهم، یک چیزی دیده که نباید می دید می ریزدش به هم، یک چیزی شنیده که نباید می شنید، یک چیزی که خورد که نباید می خورد حتی یک عطر گاهی وقت ها می بینی انسان را بیست و چهار ساعت یک بوی عطر می ریزد به هم، عکسش هم درست است یک دفعه میبینی یک مریضی داری یک کسالتی داری یک دفعه می بینی با یک بوی عطر خوب با یک نوازش خوب با یک بوسه خوب، با یک صدقه، با یک خندیدن، با یک لبخند، با دیدن پدر مادر، با نگاه به چهره یک ولی خدا که «النظر الی باب العالم عباده» چرا گفتند نگاه کردن به در خانه عالم عبادت است چون این نگاه راه می اندازد آدم را. نگاه به صورت عالم راه می اندازد عالم را، نگاه به پدر مادر، این راه می اندازد آدم را. نگاه به مهربانانه، نوازش، بغل کردن پدر مادر، بوسیدنشان، یک یتیم، حتی یک مرغ، یک جوجه، می بینی راه می اندازد آدم را، یک سگ، یک گربه را دیدی خیلی حالت خراب است سه روزه اصلا رفتی تو کما، آدم یک دفعه می بینی یک گربه را می بیند یک دستی به سر این گربه میکشد یک چیزی می اندازد جلوی این گربه، یک چیزی جلوی این سگ می اندازد به یک مرغ می رسد، یک جوجه را نگاه می کند، یک دفعه می بینی قلب راه افتاد یک یتیم می بینی، یک فقیر می بینی یک حس قشنگ ازت ساطع می شود، این را تو بخش ارتباطات تو اردوی اسماءالله گفتیم، یک جوری بالاخره دل راه می افتد. یک موقع آدم یک روضه ای می شنود راه می افتد. چهار بیت شعر راه می اندازد آدم را یک غذای نورانی راه می اندازد آدم، می بینی از غفلت درآمد، سرحال شد، دوباره آشتی صورت گرفت. شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد/ آشتی می شود دوباره مسیر ادامه پیدا می کند. با خانواد آسمانی، گرم، صمیمی، رفت و آمدش با امام زمان برقرار میشود. رفت و آمدش با چهارده معصوم برقرار میشود رفت و آمدش با فرشته ها برقرار می شود. اوضاع خوب است ولی یک دفعه غفلت می کند یک جایی غفلت می کند می بینی سه روز، چهار روز، یک هفته، ده روز از کار می افتد دوباره. این غفلت ها موضوعی است موقت است می آید میرود. جنگ است طرف می شناسد ماجرا را داستان را میداند. خب بالاخره شیطان هست حمله جلو دارد، عقب دارد، راست دارد، چپ دارد، جنگ است دیگر. میزنیم می رویم جلو، عقب نشینی جلو، عقب نشینی جلو، بالاخره این جنگ است آدم حواسش است. اما یک موقع نوع تغذیه هایش، نوع انتخاب هایش یک جوری است که این دفن می شود شخصیت آدم زیرش، یک رشته ای را انتخاب کرده یک مسافرت بی جایی رفته، خانه اش را بی جا تکان داده رفته تو یک منطقه که منطقه اش حال و هوای تنفس فطری ندارد، هوایش فقط می توانی تنفس طبیعی بکنی، تنفس فطری ندارد، اکسیژن نمی رسد بهبخش فوق عقلانی یک دفعه می رود تو کما الان می گویند کما برای چی است؟ اکسیژن به مغز نرسیده یک دفعه طرف دو سال رفت تو کما، آیا بیاید آیا نیاید معلوم نیست، یک دفعه می رود خانه اش را برمی دارد می برد خانه اش را از یک منطقه فطری می برد تو یک منطقه طبیعت گرایانه. اکسیژن نمی رسد بهش، هی یواش یواش یک ذره نمازش دیر می شود بعد یک کار طبیعی بعد نماز صبحش قضا می شود بعد یک اتفاق این جوری می افتد، بعد یک وعده شکم آن جوری غذا می خورد بعد همین جوری همین جوری یک دفعه می بینی رفت تو کما، دو سال، سه سال، پنج سال، ده سال، بیست سال می بینی تو کماست. آیا برگردد برنگردد. خدا می داند. حضرت می گوید وای بر کسی که غفلت بر او غلبه کند. یعنی غفلت او طولانی بشود، اگر طولانی بشود «فانسی الرحله» چه اتفاقی می افتد؟ غلبه که بکند این «فا» فای نتیجه است که حضرت دارد برای ما می گوید سفر آخرت یادش می رود اصلا یادش می رود که تولد دارد یادش می رود که تو رحم دوم است. ماهیت جنینی خودش در رحم دوم را فراموش می کند که من قرار بوده برای ابدیت برای جاودانگی. برای بهشت بالاتر از بهشت آمده بشوم. اصلاً دیگر کلا حال و هوای بهشت از سرش می پرد. داستان شاه و طوطی تو مثنوی طاقدیس یادتان است آنها را خواندم به آن بحث مراجع کنید. طوطی وقتی از پیش پادشاه می آید پادشاه به او می گوید مواظب باش هر لحظه با من در تماس باش. به هیچ وجه من از یادت نروم. مواظب باش اصلاً من را فراموش نکنی. موقعیت اینجا را که الان پیش من داشتی فراموش نکنی، طوطی می رود پایین یک دفعه می خورد به قور چند نفر، یادش می رود اینقدر بلا سرش می آید. لذا وقتی شما نماز می خوانید چقدر قشنگ است نماز ایستادی جلوی خدا. صبح پا شدی نماز خواندی، ظهر می بینی از صبح تا ظهر چقدر زخم خوردی، چقدر یادت رفت خدا چقدر فراموش کردی، رشو دادی، رشو گرفتی، حرف مفت زدی، حرف مفت شنیدی، نگاه حرام کردی، نگاه آلوده کردی، خیال آلوده کردی، همه اش می آید می آید وقتی می خواهی بایستی جلوی خدا دیگر رویت نمی شود. «یا محسن قد عطاک المسی» ای نیکوکار یک بدهکاره آمده پیش تو «انت المحسن و انا المسی» تو محسنی، من بدم ولی تو دستور دادی به خوبها که از بدها بگذرند. «و قد امرت المحسن ان یتجاوز ان المسی» خودت گفتی که خوبها بدها را رد کنند نگه ندارند. پس از من بگذر. بعد با یک حرف قشنگ شروع می شود داستان می فهمیم ما خودمان را فروختیم خودمان را از صبح تا ظهر، داستان با قشنگ ترین حرف شروع می شود الله اکبر، خودت از همه بزرگتری ، بهتر از تو کی، الله اکبر من پایین فروختم قیمت تویی، بهشت هم نیست الله اکبر، چقدر قشنگ است الله اکبر، چقدر آدم را نجات می دهد این کلمه الله اکبر، لذا شما وقتی ذکرها را می گویید. سبحان الله و الحمدلله به الله اکبر می رسی می بینی الله اکبر آسمان وزمین را پر می کند. چه ذکر قشنگی است. الله کمال مطلق، زیبای مطلق، اله مطلق، اکبر، او بهتر است «والله خیر و ابقی» خدا بهتر و ماندنی تر است. کمال مطلق بهتر و ماندی تر است. وای چقدر قشنگ است این آیات. دیگر عاشقانه تر از این حرفها جایی کسی گفته این حرف ها را تو قرآن مملو از این عشق هاست. دوباره آدم بعد از نماز علاقه دارد می نشیند خدا کند. این طور باشد راست بگوید بعد از نماز بتواند بنشیند با خدا حرف بزند دل نیاید کند. بشود از آنجا بنشیند سی و چهار الله اکبر بگوید. چی کار می کند. سی و چهار تا الله اکبر قشنگ. سی و سه تا الحمدلله می گوید. الحمدلله تخلیه نفس است یعنی هر چی کثافت جمع کردی با الحمدلله میکشد می برد بیرون چون منیتها، خودخواهیها، خودبینیها، کمال های قلابی که برای خودت سراغ داری همه با الحمدلله می رود. آدم تخلیه می کند آدم را. سبحان الله پر از خدایت می کند. هی پر می کند تو را. یعنی تو قشنگی تو ایرادی نداری.تو ماهی، تو همه چیز هستی، هیچ عیبی به تو وارد نیست. با الحمدلله تخلیه می کنی با سبحان الله پر می کنی. حالا کارهای دیگر هم آدم بنشیند انجام بدهد. تا مغرب. تا عصر وقت داری اینقدر خدا قشنگ است که اصلاً نمی گذارد برای تو غذا کم بیاید ظهر را شروع کردی برو تا سه چهار ساعت ولی عصر دوباره بیا پیش من پرکن خودت را، تخلیه و پر کن خودت را. هر چی آشغال جمع کردی بریزش بیرون، دوباره پر از من شو، خودم نازت می کنم نوازشت می کنم. می بخشم. پاک می کنم. «الصلوة کفارة عما قبلها» فرمود: نماز کفاره بین دو تا نماز است از این نماز تا آن نماز هر چی را می خواهی که بپوشاند خدا، از بین ببردش بیا نماز بخوان. نماز عصر را می خوانی چقدر قشنگ آدم جون می گیرد. سر حال می آید به قول امروزیها یک ریکاوری یک بازیافتی پیدا می کند و می روی تا مغرب، دوباره مغرب قشنگ میشود می روی تا عشاء تا هر وقت برای ما یک سیستم خوراکی خدا در نظر گرفته برای بهش انسانی. ولی وقتی به بلوغ نرسیده. نماز راخوراک نمی داند این وقتی می خواهد خوراک بخورد طرف بهش میگوید برایت کله پاچه ریختم. نصفض را بده به داداشت، بزرگترین توهین به آدم این است که بهش بگویند نصف کله پاچه بده. یک دانه از آن سیخ کبابهایت را بده به بابات، مادرت، بده بچه ات، من بابا سراغ دارم از سر کار می آید خانه، زنش غذا گرم می کند می گذارد جلویش، بعد بچه ها گرسنه شان می شود. بچه کوچولوها دیدید که چند وعده ای هستند، حوسی هستند می آیند.می گوید زن مگر اینها غذا نخوردند؟ بابا بگذار بچههایت با تو غذا بخورند. بابای زورش می آید بچه ها بیایند باهاش غذا بخورند. چقدر بد است چقدر آدم کوچک است چقدر ریز است/آقا نصف شب شربتت را بده، چایت را بده به فلانی امتحانهای انسانی این طوریست از اینجا شروع بکنید خیلی نمی خواهد بزرگ بپرید. از همین سر سفره شروع کن، نان تازه را تو نخور، وقتی نان تازه را می خوری بیات را می دهی به کس دیگر. این غذا حلال است اما طیب نیست. کثیفش کردی نباید نان تازه را می خوردی. بیات را می خوردی تازه را می دادی. این هم حلال بود همم طیب بود. بهترین جای سالاد بهترین جای گوشت، بهترین جای خورشت بده بقیه بخورند. هل هم نزن اول بکش جلوی خودت، بگذار هر کی هر چی می خواهد بردارد سر سفره بعد هم حالا خودت بخور. از اینها بگذریم اول غذا طیب بشود. آقا این غذایش مادیش را می خواهد بدهد. پول می خواهد بدهد. لباسش را دربیاورد به کسی بدهد اذیت می شود. آن وقت خیلی راحت تو مسافر نمازش دو رکعت بشود می گوید آخ جان دو رکعت نماز دیگر نمی خوانیم. خدا چشم تو چشم ما نگاه میکند. این خیلی بیحیایی است. خودش را همم معاف میکند. میگوید تو برو مشغول باش. قاقا میخواهی بیا. برو قاقا نمی خواهد توبیایی نماز بخوانی. خیلی بد است به آدم یکبار بگویند تو نیا. لیلی آمد بالا سر مجنون دید مجنون خوابش برده، یک سیری گردد ریخت هزار شب تو زندگیش بوده هزار شب سه سال است یک شب راهش ندادند. یک شب بلند شد بهش گفتند تو بگیر بخواب تو آدم زحمت کش هستی بگیر بخواب. بلندت نمی کند نه سحری، نه نصف شبی، یک توسلی، یک حالی، یک بهشتی، یک بالاتر از بهشتی، یک فرشته ای یک ملکی، حوری، هیچی، هیچ اتفاقی نمی افتد اصلاً، نه دیدنی، نه شنیدنی، نه بویی، نه چیزی خیلی بد است آدم راه را ندهند. تو دنبال بهانه می گردی خدا هم بهت بهانه می دهد. بزرگان وقتی بهشان می گویید نمی خواهمت، می خواهم بروم، اولین کاری که می کنند میگوید بیا این هم پول تو راهیت برو، اصلاً نمی گوید بهت بایست می گوید برو، چون تو مقام استغناست، او نیاز ندارد دوست دارد بهت کمک کند ولی وقتی تو می گویی من می خواهم بروم می گوید برو.
یار بس نازک مزاج است و غیور/ غیر او از محمل خود ساز دور
تا به خدا می گویی خدایا زن دارم می گوید آره، برو زن داری، راست می گویی، من دیدم این بزرگان چگونه آدم ها را چیز میگفتند می گوید حاج آقا ببخشید ما گرفتاریم، کار داریم، مشکلات پیش آمده، آره بروید به مشکلاتتان برسید، نمی توانید برسید، آره واجب تر آن هست برس به کارت، برو، برو بازی، ما را مرخص می فرماید گرفتاریم، کار داریم، نمی دانم والده آقا مصطفی مریض است و آقا مصطفی مریض است و بابام این جوری است. اصلاً امام حسین عاشورا نگاه کنید هر کس آمد گفت من کار دارم گفت بفرمایید خواهش می کنم. نه شما که اصلاً لازم نیست جهاد برایتان همه همین جوری ائمه این جوری بودند. از مدینه آمدند گفتند به حضرت آقا عذر داریم نمی توانیم بیاییم خدمت شما می دانید که ما پایمان درد می کند. آره خب شما که هیچی وسط راه چقدر از این خواص خوردن به تور حضرت. حضرت باهاشان اتمام حجت کرد تو سخنرانی مکه ببینید بیابیا تا کجاها حضرت آمد. شب عاشورا ببینید چطوری امام حرف می زند. امام حسین می گوید من بیفتم را برداشتم اصلا من نیاز ندارم کسی دنبالم باشد. هر کس میخواهد برود برود. آقا خدا خیرت بدهد چه مولایی خوبی، خیلی ممنون ما را مرخص کردی. با اجازه تان آنهایی که با خود امام حسین کار داشتند اصلاً این طوری نبودند. اینها از امام حسین هیچی جز امام حسین نمی خواستند فقط با خودش کار داشتند. یعنی من حسین را چی کار کنم. از او بگذرم. عمرم نمی توانم از حسین بگذرم، تفاوت شخصیتها را نگاه کنید تو کربلا، وهاب نصرانی آمده چهار روزه اصلا معلوم نیست نماز خواندن بلد است، احکام بلد است، سابقه ندارد که دینداری ندارد که تازه مسلمان شده، برو تا ابوالفضل از ابوالفضل و علی اکبر و علی اصغر و اینها بزرگتر از اینها زنها هستند این زنها چه زن هایی بودند خیلی اینها بزرگ بودند. آمدند تازه ماموریت شما بروید کشته شوید به سلامتی ما هستیم حالا ما برای اسارت برای کتک خوردن ما الان می خواهیم بایستیم عاشقی کنیم. عجب زنهایی بودند. خدا دست گذاشته رو کجا. اصلاً هیچ دعایی و هیچ زیارتی به اندازه زیارت عاشورا انسانیت توش جلوه ندارد. اصلاً یک خواسته مادی، خواسته طبیعی در آن نیست. می گوید :«الذین بذلوا مهجهم» «و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجم دون الحسین علیه السلام» شما نگاه کنید یک جوانی مریض شده خیلیها میآیند سرکشی می کنند من چون خودم سرطان داشتم، احتیاج داشتم، تو شرایط خاصی بودم، چند وقت حالا قبل از آن هم یک عمل روی نخاع داشتم که نخاعم آسیب دیده بود. مثلاً باید چند مدت تو بیمارستان می ماندم، می بینی همه می روند. طبیعی است دوستت است، فامیلت است، خاله است، عمه است، ولی می بینی آن کسی که همیشه می ماند باهات هست، مادر، همسر است، همسر اصلاً طبیعی نیست که برود می گوید من مال این هستم این مال من است. اصلاً طبیعی نیست. اینها بروند جای دیگر. همسر میماند بالا سر آدم، همسر آدم وفادارترین کس آدم بالا سر آدم می ماند. یک روز، دو روز، یک سال، دو سال، طرف جانباز است،نوزده سال است زنش بالا سرش است. پدر مادر این بچه طاقت این بچه را ندارند. همسر اصلاً این طوری نیست بالا سرش هست. می گوید من اینم، این من است. ما باید خانواده آسمانی مان این طوری باشیم. ما الان با امام زمان این طوری نیستیم. یعنی ما ساعتی به امام زمان سر می زنیم. بعضی ها که اصلاً سر نمیزنند. ولی بعضی ها ساعتی مثل کسی که تو خانه سالمندان هست. آنهایی که پدر مادرشان را می گذارند خانه سالمندان سالی یکبار می روند سر می زنند. بعضی ها به آقا امام زمان سالی یکبار می روند سر می زنند. بعضی ها که اصلاً سر نمی زنند. سالی یکبار می روند به امام زمان یک سری می زنند یک دفعه یادشان می آید حالا یک کسی بهشان می گوید بیایید برویم یک سری بزنیم یا یک جایی، معلمی، استادی، دانشمندی، عالمی، یک دفعه ما را ید امام زمانی می اندازد. ولی الله اعظم، خلیفة الله فی بلاده، بقیه الله فی الارضه، الان او کجاست روی زمین، آواره، ترددد شده، تنها، تنها، غریب، مظلوم، می گوید من یک ساعت می روم بهش سر می زنم. آقا خیلی متاسفم شما را این جوری می بینم. امری ندارید. ما با اجازه مرخص شدیم. ما عذر داریم. ما زن و بچه داریم، ما درس داریم، چی داریم چی داریم. آقا هم مثل امام حسین می گوید برو. بعضی از خانواده ها اصلا این طور نیستند. وقتی می بینند بابا این جوری است می گویند بابا اینجاست کجا برویم. خانواده می روند پیش بابا می مانند. کار می کنند این بابا را داریم دیگر. باید بایستیم پیشش تا إنشاءالله خدا موانع ظهورش را با آنها بکنند. یکی از اولیاء خدا بود صاحب کشف و کرامات زیادی بود واقعاً تو آسمان بود. من مثلاً چند وقت یکبار، دو سه هفته یکبار خدمتشان می رسیدم. این در اثر شکنجه هایی که تو زندان دیده بود یک سره درد داشت بهش گفتم که چرا اقدام نمی کنید برای درمان با یک ولی خدایی تو یکی از این کشورهای خارجی من رفتم آنجا ایشان را دیدم. ایشان هم خیلی اوج داشت از شاگردان مرحوم قاضی بود. قاضی طباطبائی، استاد عرفان مرحوم علامه، این شخص را من آنجا دیدم بهش گفتم فلانی گفت آقا من خیلی بهش گفتم بیا اینجا کارد درمانی اینجا زیاد است. ولی نمی آید. بعد من به این آقا گفتم چرا نمی روید گفت مادرم پیر است. این فراموش کار است. می گویم مثلاً من می خواهم بروم تا سر کوچه بیایم می گوید که کجا می خواهی بروی. می گویم مثلاً می خواهم فلان چیز را بخرم، وقتی می آیم می گوید کجا بودی. می گویم رفته بودم آنجا می گوید چرا رفتی؟ مادر پیر است یادش رفته بنده خدا می گفت اگر من بروم اذیت می شود. تازه این درد را سالهاست دارد تحمل می کند. من اگر بروم بیمارستان این خیلی اذیت می شود. آدم شوخی ولی الله نمی شود. شوخی نمی شود بزنی به چاک آسمان باز شود رویت. بعضی ها اینقدر راحت پدرمادرشان را له می کنند که من می خواهم به یک چیزی برسم، می کشد پدر مادرش را که می خواهد دیپلم بگیرد. دکترا بگیرد. همه را له می کند. اینقدر بی عاطفگی دارد تا می خواهد به مدرک برسد. اصلاً این جوری نبود. ما چقدر بی رحمیم اصلاً امام زمان را نمی آوریم تو خانه مان. خیلی بی رحم ما داریم زندگی می کنیم. مشغول کارهای خودمان هستیم. یعنی هیچ دخالتی حضرت ندارد. هیچ حضور جدی حضرت ندارد. اسمش را هم گذاشتیم مودت. اصلا مودت وجود ندارد تو ماها، بی عاطفگی محض، آدم این طوری دچار خودفراموشی می شود اصلش، خانواده اش، ریشه اش، حقیقتش همه چیزش را فراموش می کند. لذا سبک زندگی اش می شود سبک های حسی، سبک های طبیعی، سبکهای وهمی، خیالی، خیلی آدم بزرگی بشود می شود یک سبک عقلانی همه اش دنبال اطلاعات و معلومات است. دیگر کاری نمی کند. غفلت که می آید این طوری میشود. این همه تبعات برای آدم می آورد. «و نسی الرحلة و لم یصتعد» وای به حال کسی که یادش برود آخرت را خودش آماده نکند. یک سوال رویش فکر کنید. بس است برای امشب. این همه مشغله هایی که ما داریم از صبح تا شب چند تایش ما را آماده میکند برای آخرت. یا ما تو روند صحیح به عنوان جنین تو رحم مادر داریم حرکت سالم می کنیم یا نه؟ علامت دارد که هر کس سالم باشد علامت دارد. قطعاً علامت دارد. یکی این است که اصلاً به تولد خیلی ذوق دارد. هر روز که از عمر این می گذارد اشتیاقش به تولد بیشتر می شود چون خیلی استعداد تهیه کرده دوست دارد از این استعداد استفاده بکند. مثل یک کسی که رفته کلاس زبان مثلاً یک سال، شش ماه، خوانده بعد بهش می گویند برو تو یک کشوری که می توانی زبان تمرین کنی خوشحال می شود یک سازی یاد گرفته دوست دارد یکجایی بزندش یک ورزشی یاد گرفته، دوست دارد مثلاً یک کیدانی، میدان های بین المللی، میدان های بزرگ شود. می گوید می خواهم استعدادهایم را بریزم بیرون، علم یاد گرفته دوست دارد برود کجا تدریس بکند. اگر یک کسی با آخرت انس گرفته باشد وقتی اسم مرگ می آید قند تو دلش آب می شود. می گوید زودتر برسم یک میلیارد استعداد دارم می خواهم آزادشان کنم. ازشان استفاده کنم. ما این کارهایی که داریم میکنیم چه مقدسش چه غیرمقدسش ما را واقعاً به سمت ابدیت می کشد؟ ما واقعاً داریم اسم دریافت می کنیم؟ واقعاً یک اتفاقات قشنگی تو ما می افتد؟ ما واقعاً داریم روز به روز نزدیک می شویم؟ یا نه شیطان فقط ما را سر کار گذاشته و با یک چیزی سرمان راگرم کرده که خود اصلیم. خود حقیقتم یادم برود. لذا آدم باید مقیاس داشته باشد نگاه بکند ببیند در طول روز چند بار یاد خانواده آسمانی اش یاد اله خودش الله می افتد. این یک مقیاس خیلی مهم است.
خدایا به حق محمدو آل محمد ما را از خواب غفلت بیدار کن.
به حق محمد و آل محمد ما روز به روز انس مان را با خودت و خانواده آمان مان بیشتر کن. خدایا به حق محمد و آل محمد ما را از فرزندان وفادار محمد و آل محمد قرار بده.
والحمدلله رب العالمین