در جلسه گذشت بخش دوم مباحث خانواده آسمانی را آغاز کردیم. که درباره ی موفقیت در عمل بود اینکه ما چه جوری در عمل موفق شویم از معصومین علهم السلام در زندگی مان کمک بگیریم. خود این بحث هم همان طور که جلسه گذشته شروع کردیم یک مقدمات کوتاهی البته دارد که باید به آن مقدمات توجه شود توصیه ی من این است که عزیز هیچ کدام به خصوص چون مباحث عملی هست غیبت نکنند و دقیقاً مباحث را پی گیری بکنند که انشاءالله بتوانند در عمل از مباحث استفاده کنند. بحث در این است که ما می خواهیم در عمل از ارتباطمان با اهل بیت علیهم السلام کمک بگیریم. اولاً این استمداد در عمل که به ما توانایی بدهد قدرت بدهد دارایی بدهد به دو گونه امکان پذیر است 1- اینکه ما به نحوی ارتباطمان به آنها واقف باشیم که همین مباحث نظری بودئ که در دوره ی اوّل، بخش اول مباحثِ گذشت. این که بدانیم باید نسبت به آنها چه احساسی داشته باشیم چه نگاهی داشته باشیم و این احساس و نگاه را تقویت بکنیم که باز در همین جلسات عملی هم در این بار سخن خواهیم گفت. نکته دوم ارتباط عملی با آنها هست. یعنی من به سراغ معصوم بروم به سراغ چهارده معصوم، امام زاده ها و اولیای الهی بروم با آن ها ارتباط حقیقی برقرار بکنم و از آن ها کمک بخواهم که به من کمک بکنند مثل این که شما یک موقع سر درس استاد می روید از مباحث آن استاد و روحی که او در شما می دمد استفاده می کنید و یک موقع است که به سراغش می روید می گویید که شخصاً با او ارتباط برقرار می کنید می گویید من تو این بخش ضعف دارم مثلاً فرض بفرمایید یک باشگاه ورزشی هست استاد یک استاد قدرتمندی هست می آید سر کلاس تو باشگاه تمرین می دهد به شما بعد به شما می گوید این حرکات را این گونه انجام بدهید این تمرین ها را این جور انجام بدهید. بعد از شما تکلیف می خو اهد می گوید برای جلسه بعد این تکالیف را انجام بدهید مثلاً باید ببینم که این ضربه ها را تمرین کنید، خب یا این حرکت ها را تمرین بکنید. این یک نحو استفاده است. اینکه اصلاً زیر نظر استاد ارتباط با استاد نداشته باشد استعدادهایش کاملاً تلف می شود به ایی نمی رسد و اگر ارتباط بخواهد برقرار کند عرض کردم ارتباط دو گونه است یکی همین جوری که الان عرض کردم در باشگاه انسان می رود با استاد ارتباط دارد سر کلاس است. شما می بینی در دانشگاه یک موقع می بینی یک نفر یک ترم، دو ترم، پنج ترم سر کلاس یک استاد است هیچ وقت هم با این استاد کلام به کلام نمی شود با این استاد، سر کلاس فقط از طریق شنیداری و گفتاری که استاد دارد و شاگرد دارد ارتباط برقرار می شود درس ها را خوب یاد می گیرد می رود تمرین می کند استاد به شاگردها مثلاً می گوید شما این کارها را انجام بدهید این تاریخ هم امتحان دارید امتحان که گرفت تصحیح می کند نمره شان هم رد می کند شاگرد ارتقاء علمی پیدا می کند یا به طور عمومی درس می دهد تمرین می دهد کار می دهد. خب این یک ارتباط هست یک موقع است شاگرد در مسیری که دارد می رود می بیند با یک معضلات و مشکلاتی روبه ور است که شاید به تنهایی از پس آن برنیاید و احساس خطرهایی می کند ضعف هایی را در خودش می بیند که واقف هست به این ضعف های خودش در این جا مستقیم به سراغ استاد می رود می گوید استاد من این مباحث عمومی، ارتباط عمومی که شما با ما داشتید من استافده کردم از این ها، رشدهایی را داشتم الان در این بخش این بخش، این ضعف ها را دارم شما دستور العمل خاصی دارید کمک به من می کنید چه کار می خواهید بکنید برای من. خب استاد به تناسب توان خودش، راهنمایی هایی را می کند کمک هایی را می کند. مشکل حل می شود در ارتباط با معصومین علیهم السلام ما یک موقع است که می دانیم این ها امامان ما هستند مهم این که آن ها امام ما هستند متخصص معصوم هستند پدر حقیقی ما هستند به ما خیلی کمک می کند که در این رابطه هم توضیح خواهیم داد بیشتر و اینکه باید این فهم این معرفت چه نوع احساس و نیرویی را در ما ایجاد بکند اگر ایجاد نکرد پس معلوم است فهم حقیقی نیست باید در ما یک سلسله قدرت ها ایجاد بکند یک سلسله توانایی ها ایجاد بکند یک سلسله حس هایی را به وجود بیاورد این را خوب دقت بفرمایید خیلی مهم است این بحث اگر آن حس ها را ایجاد نکرد و توانایی ها را ایجاد نکرد معلوم است آن معرفت، معرفت حقیقی هنوز نشده یعنی ممکن است از نظر ذهنی و عقلی من بفهمم که معصوم کی هست با من چه ارتباطی دارد فلسفه وجودی من، فلسفه وجودی معصوم فلسفه این ارتباط چه است اما این را به دل نداده باشم از ذهن من، از افکار من به قلب من و دل من سرایت نکرده باشد اگر باور نشود نمی تواند منشاء قدرت منشاء اثر، منشاء ایجاد حالت های خاصی در من شود پس این یک نکته هست خیلی مهم است داریم پله به پله می رویم جلو، این یک بخش. پس فهم من ومعرفت من باور من دید من از نوع پیوندم با معصوم باید یک سلسله حالت هایی را در من ایجاد بکند و یک سلسله قدرت هایی را در من به وجود باورد. این یک نکته خب ما بعد از این که این حالت را پیدا کردیم یعنی معرفتمان معرفت حقیقی شد و این معرفت در دل ما، در روح ما، یک سلسله قدرت احساس های قشنگ، عشق های پاگ، شوریدگی ها، لذت ها، پروازها، بهجت ها،شادی ها و آرامش ها را ایجاد کرد که حالا در موردش صحبت خواهیم کرد عزت، قدرت در ما ایجاد می کند خب حالا تو این مسیری که ما داریم حرکت می کنیم همان طور که طبق جامعه ی گذشته عرض کردم ما طبق اصل تضاد با یک سلسله مو انع و دشمنان هم روبه رو هستیم خب گاهی وقت ها توی این جنگ توی این نبرد دشمن به ما حمله می کند یک جاهایی به ما ضربه می زند ما آن جا در آن مسیر احتیاج داریم چه کار کنیم؟ احتیاج داریم که از وجود معصوم از حضورش از دخالتش در کار، دخالت -دقت کنید- از دخالتش در کار، تأثیرگذاری مستقیمش کمک بگیریم. مثل یک بچه ای که راه افتاده یک جاهایی با مشکلات روبه رو می شود پدر به دادش می رسد مادر به دادش می رسد. یک پرنده ای را مادر دارد به او تمرین پرواز می دهد بعد این یواش یواش پرواز می کند یک جاهایی می بیند که در این پرواز یک عقابی یک پرنده ی دیگری دارد حمله می کند و یا یک حیوان دیگر دارد حمله می کند به بچه، پدر مادر دخالت می کند بچه را کمک می کند و نجاتش می دهد این در صورتی است که اشگرد یا فرزند ارتباطش به قدری قوی و نزدیک باشد با استاد یا مربی یا والدین که آنها بتوانند کمکش بکنند حجاب ایجاد نکند در روابطش با معصوم با اولیاء الهی با مربی تا واقعاً امکان برای مربی یا استاد یا معصوم حتی خدا باشد تا بشود کمکش کرد ما خیلی وقت ها کمک می خواهیم اما کمک را در یک فاصله ای می خواهیم که امکان کمک وجود ندارد یعنی خودمان حجاب ایجاد کردیم این که مثلاً امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید بعضی ها، سیصد هزار سال طول می کشد تا ما در آخرت به دادشان برسیم این سیصد هزار سال را کی ایجاد کرده؟ فاصله را؟ خود شخصی ایجاد کرده یعنی با نفسش یک کارهایی را کرده که این نفس پرتاب شده به فاصله سیصد هزار سال حالا معصوم تا بیاید خودش را به این برساند از تو دل جهنم در بیاورد سیصد هزار سال طول می کشد خودش این فاصله را ایجاد کرده پرت کرده خودش را به یک ورطه هایی که تا بیایی دربیاوری، ممکن است معصوم همان لحظه به داد انسان هم برسد ولی مثل کسی هست که مثلاً من الان اینجا نشستم فرض بفرمایید که حالا این به جای آب بنزین باشد یک دفعه بریزم روی خودم یک کبریت هم بزنم. شما از همین فاصله هم که بیایید من را نجات بدهید همین شعله من را می سوزاند حالا اگر شعله را هم خاموش کردی ولی آن سوختگی در جا خوب نمی شود سوزاند من را، حالا تا این بخواهد ترمیم شود نجاتم دادی رساندی بیمارستان اما این توهین من یک مثال خیلی محسوس و ملموسی زدم خیلی نزدیک، یعنی شما به فاصله یک متر، دو متر بخواهید بپرید بیایید دست من را بگیرید کمک بکنید نگذارید این اتفاق بیفتد یک سلسله آسیب ها به من رسیده، حالا شما وقتی ببرید بیمارستان بنده را، تا بخواهم برگردم به وضعیت اول یک زمانی طول می کشد و چون مسئله آخرت هست آنجا زمان خیلی طولانی هست. تو دنیا، شرایط رحمی هست خیلی زود می تواند معصوم به داد آدم برسد زود هم می تواند ترمیم بکند تو چند ساعت تو چند روز مثلاً یک مشکلی که شخص تو آخرت ده هزار سال بیست هزار سال، صد هزار سال طول می کشد تا درمان شود اینجا در چند روز معصوم می تواند درمان بکند اما اگر خدای ناکرده شخص درمان نشده برود در قیامت برود تو برزخ آن جا معصوم بخواهد به داد برسد به داد می رسد ولی تا ترمیم شود سوختگی هایی که ایجاد کردیم خیلی طول می کشد مشکلات حل بشود. پس این را خوب دقت بکنید ما باید ازهر دو جهت، از جهت نگاه، حس با معصوم نزدیک باشیم که این حس و نگاه بتواند به ما کمک بکند و دیگری ارتباطمان باید نزدیک باشد ارتباط شخصی مان باید نزدیک باشد یک مثال دیگری بزنم، ببینید یک پدر و مادری که بی عاطفه هستند به بچه هایشان محبت نمی کنند در بچه ها خلأ عاطفی وجود دارد این بچه آسیب می بیند از نوع فهمش و نگاهش به والدین قدرت نمی گیرد این هر وقت به والدینش نگاه می کند نمی تواند تکیه بکند به این پدر یا مادر چون می داند پدر مادر واقعاً دوستش ندارند یا پشتیبانش نیستند در این جا چه اتفاقی می افتد؟ یعنی وقتی بچه در خانه کتک می خورد تحقیر می شود له می شود دائماً، مسخره می شود چه حسی به او دست می دهد؟ دقت کنید داریم تمرین می کنیم با هم نوع نگاه یک طوری هست این وقتی که دلش حرکت می کند به سمت پدرش یا مادرش، بازتابی که می گیرد عکس العمل چیز خوبی درنمی آید. چون نگاه منفی است اقدام به فرار از خانه می کند همین که فرار کرد در بیرون هم یک گرگ هایی هستند که به این بچه آسیب هایی را می رسانند آن موقع که تو خانه بود فقط همین احساس بد بود باز در امنیت بود. چون مراقبت می شد از رفتارش دختر بود پسر بود مراقبت می شد هر چند از این احساس شاکی بود چیزی برداشت نمی کرد به او آرامش نمی داد که من یک پدر مهربان دارم یک مادر مهربان دارم پدر و مادرم به شخصیتم احترام می گذارند من را قبول دارند دوست دارند من رشد بکنم من را درکم می کنند این را نداشت. زجر می برد اما همین که از این نیمچه پناهگاهم فرار می کند صدها دشمن، گرگ بیرون خوابیده و می درند این بچه را، در نقطه مقابل پدر مادری که احساس خوبی در فرزند ایجاد کردند فرزند می فهمد که یک پدر مادر مهربان، فهمیده دارد که درکش می کنند این خودش به بچه خیلی قدرت می دهد اول از این کاملاً اشباحش می کند بی نیاز هست از محبت دیگران، با چشمک این و آن با محبت های کاذب و قلابی کسانی که در بیرون هستند اصلاً گول نمی خورد چون این اشباح شده است از محبت. نیازی به این ندارد که یک نفر به او بگوید دوستت دارم یک اس ام اس عاشقانه ای برایش بزند یک کتابی به او بدهد یک قلبی برایش بکشد یک کارت تبریکی بهش بدهد یک چیزی بهش بگوید قشنگی ندارد اصلاً کاملاً تو خانه اشباع شده است احترامی که می بیند شخصیتی که به او داده می شود این خیلی قدرت می گیرد از این نگاه خب این بچه گلیم خودش را ازآب بیرون می کشد تو خیلی از مسیرها قدرتمند است درسش را خوب می خواند از نظر شخصیتی خوب است بیرون کارهای خلاف نمی کند اصلاً، آلودگی پیدا می کند این می رود جلو. یک موقعی هم اگر آلودگی پیدا کرد زورش نرسید باز می آید با پدر و مادرش درمیان می گذارد آن ها دخالت مستقیم می کنند می آید می گوید بابا یک چنین حادثه ای برای من افتاده من در ارتباطم با معلمم، در ارتباطم با دوستم یک چنین خطری یک چنین حادثه ای برایم اتفاق افتاده آن جا پدر مادر دخالت مستقیم می کنند می روند مشکل را حل می کنند ارتباط با معصوم همین طور است. یعنی یک موقع است از حس های قشنگی که با معصوم داریم ارتباطی که با معصوم داریم باوری که تو این ارتباط هست کمک می گیریم استمداد می گیریم. من باورم است که او پدر من هست فاطمه سلام الله علیها مادر من هست احساس می کنم چهارده تا قدرت بی نهایت در اختیار من هستند من را دوست دارند من در کنف حمایت آن ها هستم. (و کههف الوراء) در جامعه کبیره می خوانیم غار هستند غار همه خلقت هستند همه ی مردم، همه ی موجودات در پناه این ها هستند خب وقتی من یک چنین احساسی داشته باشم در دنیا یک چنین کسانی را دارم پدر و مادرم، استادم هر کسی از من حمایت نکند من آسیب نمی بینم چون این ها را دارم جدّی، جدّی هست می فهمشان، اما هم هستند به شدت شیفته هدایت من هستند پدر مادرم هستند به شدت به من احساس دارند خب این خیلی در من قدرت ایجاد می کند اصلاً این نفس انتساب من به این ها در من فوق العاده قدرت، شخصیت، آزادگی، حریّت ایجاد می کند که در رابطه اش مفصل صحبت خواهیم کرد ولی کی موقع است در این مسیر خب من شیطان دارم. هوای نفس دارم دشمنان خارجی دارم فقر دارم گرفتاری دارم مریضی دارم مشکلای می آید سراغم این جا هم می دانم آن ها قدرت دستشان هست به اذن خداوند تبارک و تعالی، شفیع من هستند در نزد خداوند تبارک و تعالی به سراغشان می روم مراجعه می کنم به آن ها، از آن ها کمک می گیرم. پس اول تصویر ارتباط را دقت بکنید که چه طوری ما می توانیم ازمعصوم قدرت بگیریم به صورت کلی. به دو نحو کمک می گیریم، یک نحو بحث معرفتی و احساسی است از طریق معرفت و احساس حب عشق شناخت این ها خیلی کمک می کنند. خب حالا توی حب و معرفت کدامشان مقدم هست؟ یعنی کدام زیربنا هست؟ معرفت، معرفت زیربنا می شود برای عشق، این عشق خودش مؤثر هست. کار می کند برای من، در من قدرت ایجاد می کند احساس های پاک قشنگ ایجاد می کند و این به طور طبیعی مسیر من را تضمین می کند من حرکت های بسیار خوبی به سمت هدف خلقتم خواهم داشت. نکته ی بعد این است که خب حالا آسیب هم ممکن است ببینم که حتماً هم می بینم چون قاعده خلقت گفتیم براساس چه هست؟ تضاد هست که حالا امروز می خواهیم یک مقدار در مورد تضاد بخوانیم، دعا بخوانیم در رابطه با تضاد. در این تضاد وقتی من در خانه معصوم باشم در خانه اش باشم ارتباطم خیلی زیاد است بلافاصله کمک می گیرم از آن ها. ارتباطم را یک جور ضعیف نکردم که اگر آسیب دیدم افتادم در ورطه افسردگی، پژمردگی ، تحقیر، طغیان هوای نفس، حمله های مختلف شیطان آن ها نتوانند کمکم بکنند. همین فاطمه معصومه سلام الله علیها دقت بکنید که امروز روز تولدشان هم هست چقدر قدرت دار دبه ما کمک بکند امام هم نیست یک امامزاده هست ولی خب معصومه هست امام صادق علیه السلام فرمود اگر در قیامت همه اهل محشر را شفاعت بکند خدا می پذیرد ببینید چقدر قدرت دارد این خانم، خیلی حرف است وقتی می گوید همه اهل محشر را بخواهد شفاعت بکند. شفاعت یعنی چه؟ یعنی همراه شدن و کمک کاری که معلم، پدر، مادر می کنند، شفاعت یعنی جفت شدن، شما وقتی فاصله از پدر و مادر پیدا می کنید پدر و مادر نمی تواند بیاید شفیعت بشود یعنی نمی تواند بیاید با تو جفت شود و تو را از آن مشکل بیاورد بیرون. وقتی می گوید فاطمه معصومه سلام الله علیها می تواند همه اهل محشر را شفاعت بکند یعنی هر کسی خودش را به خانم فاطمه معصومه برساند نجات پیدا می کند در دنیا، لذا شما ببینید در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها فرمودند عُشِّ آل محمد صلی الله علیه و آله لانه، آشیانه آل پیامبر هست. یعنی تمام این چهارده معصوم آن جا حضور دارند. این که بعضی از اولیاء خدا سلام الله علیهم فرمودند که صفایی که تو حرم حضرت معصومه است هیچ جای دیگری وجود ندارد علتش این است که همه ی معصومین این جا هستند. امام صادق علیه السلام فرمود خداوند یک حرم دارد که مسجد الحرام هست پیغمبر حرم دارد مسجد النبی هست حرم ما اهل بیت علیهم السلام قم هست. خیلی حرف بزرگی است. حرم ما قم است یعنی این جوری نیست که این حرم، حرم یک نفر هست قبول کم فی القبور، تمام چهارده معصوم در حرم حضرت معصومه هستند. وقتی که آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله علیه خواب امیرالمؤمنین علیه السلام را می بینند. خواب بوده یا مکاشفه به حضرت می گویند که آقا ما بچه های شما هستیم قبر مادرمان نباید بدانیم کجاست؟ من می خواهم بدانم قبر مادرم کجاست؟ ببین حضرت چه می گوید می فرماید شما زیارت بکنید قبر فاطمه معصومه را همان قبر زهرا هست سلام الله علیها جای همان قبر زهرا است یعنی همان ثواب، همان فیضی که شما قرار است از زیارت حضرت زهرا ببرید از این جا ببرید یعنی حضرت زهرا این جا است. الان حضرت سیدالشهدا کجا دفن هست؟ کربلا، قبرش کجاست؟ شهرری. قبورکم فی القبور فرمود هر کسی حضرت عبدالعظیم را در شهرری زیارت بکند مثل این است که حسین را در کجا زیارت کرده؟ در کربلا. پس همان طور که نفس ها تو هم می روند قبرها هم می روند توی هم. این یک رمز است که –انشاءالله– جامعه کبیره را وقتی رسیدیم به این جا توضیح می دهیم قبورکم فی القبور این یعنی چه؟ ما به معصوم بگوییم قبرهای شما در قبرها است. لذا شما وقتی می روی زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها قبر پیغمبر این جا است. ققبر حضرت زهرا این جا است، قبر امیرالمؤمنین اینجا است. قبر امام رضا هم این جا است. یعنی چه؟ ای کاش می توانستم این ها را بازکنم برای شما، اذیت می شوید من این ها را بگویم. یعنی چه؟ یعنی از قبر حضرت معصومه سلام الله علیها شما به همه ی قبوری که دوست دارید می توانید بروید من فقط سر بسته این ها را گفتم. شما وقتی می روید امام رضا زیارت ولی از امام رضا دلت بخواهد می روی، هر جا دوست داشته باشی راه ماه دارد. این جور نیست که بگویی من رفتم مشهد، کربلا نرفتم. لذادر حدیث داریم اگر کسی رفت مشهد ثواب کربلا را بیشتر از ثواب کربلا برده. از کربلا هم بیشتر ثواب دارد. وقتی می گوید این قبر، این مرقد این مزار، این عُشّ، این شهر، شهر قم، لانه و کاشانه آل پیامبر هست یعنی شما اگر درست ارتباط باهاش برقرار بکنی، با همه ی معصومین ارتباط داری هر کدام ازمعصومین را بخواهی در قم می توانی پیدایشان بکنی. این که توفیق نداشتم. مریض بودم، پول نداشتم بروم کربلا، نتوانستم بروم مشهد نتوانستم بروم بقیع. اصلاً هیچ ناراحتی ندارد. محدود نمی کند شما را، آن ها اصلاً ما را این جوری نیافریدند که ما با مسیرهای مادی محدود شویم. بیشترش را دیگر جرأت ندارم بگویم همین مقدار استمداد یعنی همین، یعنی شما از این ارتباط باید بتوانید کمک بگیرید معرفت، عشق و ارتباط شخصی توسل، زیارت قبور که این ها را دانه، دانه به آن ها می رسیم چون می خواهیم پله، پله برویم جلو تقویت ارتباطی مان را. خب برای این که من بتوانم کمک بگیرم. اولین شرط این است که به ضعف خودم و نیازهای خودم و قدرت آن ها پی ببرم. این را باور بکنم. بدانم من الان کجا هستم مختصلات خودم را بدانم وضعیت خودم را در حرمت به سمت آخرت درکی از آن داشته باشم بدانم در این مسیر نقاط شعفم چه است. چه چیزهایی را باید تحصیل بکنم و این ها چه می توانند به من بدهند من تا درکی از بدبختی خودم، گرفتاری خودم، ضعف خودم، مشکلات خودم، خاری خودم، نیاز خودم نداشته باشم تا درد نداشته باشم اصلاً کمک چه بگیرم شما، پزشک کی به شما کمک می کند. الان ما آدم هایی داریم مریض هم هستند به آن ها می گوییم شما قلبت مشکل دارد کلیه هایت مشکل دارد اصلاً باور نمی کند یا اگر باور هم بکند خودش را زده به نفهمی تنبل است بی حوصله است اصلاً نمی رود به پزشک مراجعه بکند تازه بعد هم می رود پیش پزشک، این احساس را شاید همه تان کرده باشید خیلی با ناباوری با پزشک برخورد می کند آن مشکلی را که به صورت حاد پزشک درک می کند این درک نمی کند. پزشک می گوید که شما وضعت خوب نیست باید این مراقبت ها را بکنی وضعت بد می شود. این داروها را حتماً بخوری، این کار را حتماً بکنی می بینی اصلاً، درک درستی ندارد از خودش، از مشکل خودش. لذا اصلاً تن نمی دهد به مداوا، جدی نیست و لذا استمداد هم معنا ندارد، طبیب عشق، مسیحا دم است و مشفق لیک/ چو درد در تو نبیند که را دوا بکند. تو اصلاً نرفتی بگویی من مریضم، من مشکل دارم. من گرفتارم بیایید کمکم بکنید اصلاً قائل نیستی به اینکه کمک بخواهی مثل بچه های سرتق و توخسی که مشکل درسی دارد در مدرسه مشکل دارد در فهم ریاضی، در املاء در علوم مشکل دارد قد هم هست اصلاً نمی رود بگوید من مشکل دارم یک دفعه نامه می آید از مدرسه، می گویند بگو پدر و مادرت بیاید، می آید می بیند آقا این وضع مشکلاتش این است این با دانش آموزان گرفتاری دارد این هر روز در مدرسه دعوا می کند چند روزه اصلاً سر کلاس نمی آید، مخفی می کند می گوید من می روم مدرسه ولی مدرسه نمی رود. می روم دانشگاه اما دانشگاهی نمی رود. خب این معلوم است اصلاً وضعش خوب نمی شود. بحث، بحث علمی هست یعنی من می خواهم در حرکت به سمت آخرت و ابدیت از بزرگ ترین شخصیت های خلقت یعنی انسان کامل، کامل ترین مربی، کامل ترین استاد که بالاترین مودّت و محبّت را نسبت به من دارد کمک بگیرم. خب من اگر بخواهم کمک بگیرم لازمه اش این است که اول بفهمم مشکلاتم چه است من چه نیازهایی دارم چه دردی دارم. اکثر آدم ها وقتی خودشان را می رسانند به معصوم اصلاً دردهایشان را نمی گویند چرا؟ چون نمی دانند مریضند، سرطان دارند، مشکلات دارند اصلاً فکرنمی کند جهنمی هست اصلاً سوختن رادرک نمی کند بیمای ها را درک نمی کند وقتی می رود آن جا می گویند خب چه می خواهی؟ می گوید شوهر می خواه مزن می خواهم، پول می خواهم شفا می خواهم بدنم را شفا بده. مریض دارم یعنی این فهمی از خودش ندارد اصلاً. اصلاً خودش را نمی شناسد لذا نوع خواسته ها و استمدادش هم غلط هست. اکثر دعاها، دعاهای پستی هست سطحش، افقش پایی نهست مربوط به قالب هست مربوط به آن بخش انسانی نیست. اکثر نذر و نیازها، گریه ها، مناجات ها، توسل ها، در آن بخش انسانی اصلاً لحاظ نمی شود آ« بخش قربانی شده اصلاً. آن بخش مظلوم است تو دعاهایی که شخص با خدا دارد همین طور هست. لذا این شخص اصلاً احساس نمی کند احتیاجی به کمک دارد بدبختی خودش را نمیبیند مشکل خودش را نمی بیند. این اصلاً احتیاج به استاد، مربی ندارد این آدم. احساس نیاز نمی کند استاد باید بالای سرشباشد مربی باید بالای سرش باشد. معصوم باید بالای سرش باشد. به این ارتباط احتیاج دارد اصلاً قائل نیست به این که من احتیاج دارم خب طبیعی هم هست دنبالش نمی رود. نمی خواهد اصلاً معصوم نمی خواهد یک صحنه ی خیلی تلخی هست آقا امام زمان علیه السلام به یکی از اولیاء خدا می گوید کجا؟ تو مکه. شحالا شما دقت کنید تو مکه، یک کسی چشمش می خورد به آقا امام زمان علیه السلام کنار خانه ی خدا. می گوید آقا ما بدبخت شدیم. این خب حس داشته، حس خوبی نسبت به امام زمان و نیازش داشته، چشمش می خورد به امام زمان دادش درمی آید. مثل یک کسی که مشکلات علمی زیادی دارد به استادش راه ندارد بعد از مدت ها درد سر و گرفتاری در این مشکلات یک دفعه چشمش می خورد به استادش، شروع می کند داغش تازه می شود گریه کردن که آقا این بلاها به سرم آمده، این مشکلات به سرم آمده مثل بچه ای که یک مدت مادرش را ندیده مثلاً دربازار گم شده بعد از یکی دو ساعت که مادر را پیدا می کند بعد از پنج ساعت بعد از یک روز، بعد از دو روز، بعد از ده روز که پدر و مادر را پیدا می کند این اولین عکس العملش چه است؟ گریه هست. که تو نبودی چه بلاهایی سر من بود تو بالای سر من نبودی من با تو ارتباطم ضعیف شده بود. قهر کرده بودم، تو با من قهر کرده بودی گمتان کرده بودم نمارگی هایی دچار شدم این همه اشعار عارفانه ما در فراق و بدبختی هایی که در جدای هست داریم. این یک دفعه چش آخه ما چقدر احتیاج داریم ما چقدر بدبختیم ما کجا، ببین آقا شیعیان چه وضیتی دارند مسلمان ها چه وضعیتی دارند پس شما کجائید چرا به داد ما نمی رسید. این گله هایی که همه دارند حضرت گفت جوابش را می خواهی بدانی؟ گفت می دانی که هر کسی چشمش بخورد به کعبه سه تا دعا بکند حاجت هایش برطرف می شود، گفت حالا بایست نگاه کن ازبین این همه مردمی که می آیند چشمشان می خورد به کعبه چند نفر من جزء یکی از این سه تا حاجت هایشان هستم. چند نفر کمبود امام مزا ندارند. چند نفر کمبود بابا دارند. چند نفر کمبود استاد و مربی و راهنما دارند چند نفر از نبودن امام زمان زخمی شدند داغون شدند به فشار افتادند به اضطرار افتادند گفت ببینید هیچ کس هیچ کس من را نمی خواهد تا چشمشان می خورد به کعبه، اولین خواسته هایشان شوهر می خواهند، زن می خواهند، مریض دارند، نمی داند فلان کس التماس دعا داشته این را بگوییم یک خانه می خواهم بگیرم نمی دانم بچه ام شفا پیدا کند ای خدا یک بچه به من بده بچه ندارم همین خواسته ها همین است. نمی دانم بابای خدا بیامرزم مادر خدا بیامرزم، از هنمین حرف ها چند نفر تا چشمشان می خورد به کعبه، یاد محتوای کعبه می افتند کسی که در کعبه متولد شده باطن کعبه، یعنی ولایت، چند نفر از کعبه که آقا امام زمان هست را می خواهند. چند نفر از رسیدن به خانه ی توحید، حقیقت توحید که امام زمان هست را می خواهند چند نفر از ندیدن امام زمان آن قدر دلتنگ هستند که می نشینند پنج دقیقه ده دقیقه گریه می کنند برای خودشان، حالا برای جامعه یک بحثی است که الان ما می گوییم آقا ببینید در بحرین چه جوری هست در یمن چه جوری هست در لیبی چه جوری هست در ایران چه جوری هست در جاهای دیگر چه جوری هست. خب آقا، گریه می کند آدم، می بیند امام زمان باید باشد. وقتی شما می بینید به نوامیس مسلمانان تجاوز می کنند زن ها را اسیر می کنند مردها را شکنجه می کنند پوست سرشان را زنده زنده می کنند، شکنجه های شدید دارند به آن ها می دهند در نقاط مختلف دنیا امنیت ندارند خب آدم جیغش درمی آید می گوید یا امام زمانبرس به دادم اما در رابطه با خودم، الان من چند وقت دردم آمده تا به حالا که آقا من این قدر بدبختم این قدر جهنم رفتم این قدر مار و عقرب پیچیده دورم دارند هر ساعت من را نیش می زنند جیغ بزنم یا امام زمان به دادم برس عقرب های حسادت، عقرب های سوءظن، عقرب های های تجاوز به حریم های دیگران، عقرب های بداخلاقی و زودرنجی، حساسیت، عقربه های خود کم بینی و گدای عاطفه دیگران بودن، لِهم نکرده اصلاً داریم جیغ می کشیم ناراحت هستیم، فشار به ما آمده اما اصلاً داد نمی زنیم امام زمان به داد ما برس چون خودمان فاصله ایجاد کردیم لذاعقلمان هم نمی رسد که دعا بکنیم در حدیث داریم کسی که موقع مصیبت هایش الهام به او نمی شود که دعا کند این شخص مصیبتش طول خواهد کشید. اول من باید مختصات خودم را بشناسم بدانم در کجا هستم بدانم کی هستم بدانم صراط یعنی چه، توی جهنم بودن یعنی چه از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر بودن صراط یعنی چه، من الان در جهنم هستم یعنی چه، هر روز محاصره جهنم هستم و تیرهای جهنم دارد از توی خانه ام به من شلیک می شود یعنی چه از تو قلب خودم به خودم شلیک می شود یعنی چه خودم غر می گیرم یعنی چه تا بعد بفهمم امام زمان به چه کار من می آید من مربی برای چه می خواهم استاد برای چه می خواه م تمرین برای چه می خواهم وقتی من اصلاً درد ندارم تمام دردهایم مربوط به بخشی است که زمینی هست بخش آسمانی هم بخش ابدی هم فراموش شده است بخش قالب ها، غلبه دارد بر بخش حقیقت و محتوای من، من دردم نمی آید، لذا احتیاج به استاد هم ندرم خیلی راحت کلسا نصیبم شود قدر نمی دانم کتاب نصیبم شود قدر نمی دانم استاد نصیبم شود قدر نمی دانم. مفت هم به من بدهند قدر نمی دانم سراغم هم بیایند قدر نمی دانم. خب مگر این همه آدم هایی که پیغمبر رفت سراغشان قدر دانستند. یازده تا معصوم کشته شده توی تنهایی توی غربت. کسی قدر نمی دانست. چون دیگران نمی دانستند کی هستند چی هستند معصوم به چه دردشان می خورد شما باور می کنید مثلاً ده هزار شیعه باشند بعد یک کسی مثل سیدالشهداء بیاید وسط آن ها هیچ کسی کمکشان نکند دوستش دارند خودشان هم شمشیر می کشند به او چه تعبیر زیبایی دارد توی مسیر کربلا، حضرت گفت ازکوفه چه خبر؟ گفت آقا دل هایشان با شماست اما شمشسیرهایشان بر شماست. آدم گاهی وقت ها با خشونت تمام فاطمه زهرا را تکه تکه می کند خودش. امام حسین را تکه تکه می کند امام زمان را تکه تکه می کند از خودش دور می کند فراری می دهد از خودش. خودمان این کار را می کنیم یعنی با تنفر زیاد از این ها فرار می کنیم اصلاً یک فاصله ای بین خودمان و خدا ایجاد می کنیم بعد تا بخواهیم برگردیم هزار تا مار و عقرب ما را زدند. فرار با بیزاری جدا می شویم از این ها یعنی اصلاً نمی خواهیم یک چیزی به اسم خدا و دین، حرکت، ابدیت، آخرت به ذهنم بیاید. می خواهم یک جایی فرار کنم که هیچ اثری از انسانیت از پرواز، ازبهشت از ماورای بهشت نباشد. من فقط و فقط و فقط می خواهم یک جایی باشم که بوی جهنم را مارها و عقرب ها و آتش های آن جا را احساس بکنم. خب دیگر دردی ندارم من دیگر اصلاً احساس درد نمی کنم. چون اگر مثلاً بیماری کلییه که می گویند شخص دیالیزی می شود آن هایی که درد ندارند این طوری است دیگر طرف درد ندارد یک دفعه می بینی از کار افتاده می بردند دکتر می گوید آقا این تمام شده کار کلیه، درد نداشته اصلاً مریضی بدون درد هست. خب آقا کلیه ها از کار افتاده این باید پیوند کلیه بشود یا باید دیالیز شود چون شخص اصلاً درد نداشته که برود به دکتر مراجعه بکند شما نگاه کنید پزشک ها وقتی یک نفر بیماری سخت دارد تا وقتی تب می کند این توی تب می سوزد پزشکان امیدواروند این خوب شود، تب یعنی چه؟ تب یعنی مقاومت بدن در مقابل عفونت ها، یعنی جنگ است یعنی تضاد شروع شده در بدن همان بحث تضادی که هفته ی قبل کردیم. بین میکروب ها و بدن تضاد شروع شده جنگ است تا جنگ است امیدواری است اما وقتی پزشک می بیند تب قطع شد یعی بدن کاملاً مقاومتش را از دست داده لذا می گوید این را ببرید خانه دیگر وقتی کلیه از کار می افتد کبد از کار می افتد مقاومتی انجام نمی شود پزشک می گوید این دیگر تب ندارد خیلی عادی شده بدنش تب ندارد، می گوید ببریدش منزل. یعنی باید منتظر باشید چند روز آینده می میرد چون بدن دیگر نمی تواند در مقابل این میکروب ها مقاومت کند به صورت تب، درد، ناله نشان بدهد خودش را، اگر یک کسی به تب نیفتد به درد نیفتد به ناله نیفتد به گریه نیفتد به توسل نیفتد به فریاد نیفتد تا نگرید طفل کی نوشد لبن. بچه طبعش این جوری است اگر بچه ساکت باشد اصلاً مادر یادش می رود به این شیر بدهد می گوید چه بچه ی خوبی هست. برای همین وقتی گریه می کند یعنی غذا می خواهد می بینی توجه مادر جذب می شود. بدن احتیاج به شست و شو داشته باشد جیغ می زند، غذا بخودهد جیغ می زند پشه ای چیزی اذیتش بکند دردی، مرضی داشته باشد، جیغ می زند مادر می رود درمانش می کند، الان وقتی مادرها می بینند بچه شیر نمی خورد دیگر نگران می شوند می گوید آقا دکتر این الان دو روزه شیر نخورده. یک روزه اصلاً شیر نمی خورد. غذا بهش می دهم نمی گیرد. اصلاً غذاخور نیست می ترسد. چون اگر سالم بود باید چه کار می کرد درد گرسنگی را احساس می کرد می رفت سراغ غذا. این الان سراغ غذا نمی رود به کلاس احتیاج ندارم به حرم احتیاج ندارم به دعا احتیاج ندارم به کتاب خواندن احتیاج ندارم به تمرین احتیاج ندارد به نماز احتیاج ندارد از روزه خوشش نمی آید از نماز هیچ لذتی نمی برد احساس نیاز نمی کند چهار رکعتش می شود دو رکعت کلی هم خوش حال است. اصلاً احساس نیاز نمی کرد حالا می گوید سفر پیش آمده شد دو رکعت، خب خیلی بهتر دیگر. سجاده نمی خوهد تسبیح نمی خواهد، قرائت قرآن نمی خواهد خب تمام. این آدم اصلاً نیازی ندارد این آدم اصلاً درد ندارد بحثی که در اردوی توحید داشتیم این بود که ما باید بشناسیم قالب نیستیم زنانگی ما، مردانگی ما قالب ما است آنچه که مربوط به جنسیت ما است قالب ما است. اگر کسی معضلاتش مشکلات زندگی اش تماماً تو همین حدود مسائل است. مسائل مهم زندگی اش افکارش اندیشه اش مربوط به ایناست که من الان زن هستم شوهر دارم، شوهر ندارم، دردسرهای طلاق، دردسرهای جدایی، دعواهای خانواده، در رابطه با بچه، در رابطه با خانه، در رابطه با محل کار، در رابطه با مسکن، همه دردسرها، ذهنیت های من، وقتی که می رود مربوط به غالب می شود من از خودم غافل می شوم از آن موجودی که با این قالب است قرار است تا بهشت و قیامت و بالاتر از قیامت برود غافل می شوم آن بخش امام معصوم می خواهد آن بخش فاطمه معصومه می خواهد آن بخش احتیاج دارد به خدا به قرآن. آن بخش روزه نیاز دارد به نماز نیاز دارد ولی من چون تمام اندیشه ام یک شناخت قالبی هست گفتیم انسان نه زن است نه مرد دیگر، جنسیت ندارد که انسان. حقیقت انسان جنسیت ندارد، زن بودن و مرد بودن قالب یک انسان هست بعضی انسان ها قالب زنان دارند بعضی قالب مردانه دارند بعضی اصلاً نه قالب زنانه دارند و نه قالب مردانه، قالب خنثی دارند یک آدم خنثی که نه زنند نه مرد. اصلاً خدا این ها را گذاشته برای چه برای این که معلوم شود انسان می تواند نه مرد باشد نه زن. لذا آن ها که الان خنثی هستند نه می خواهد شوهر کند نه می خواهد زن بگیرد نوع مشکلاتش چه است. بخش های دیگری که مربوط به قالب هست مسکن، شغل، تحصیل و مسائلی از این قبیل ولی بخش های جنسی را ندارد در حال حاضر، دغدغه جنسی ندارد. لذا از یک قسمتی از این دغدغه ها ذهنش آزاد است چون دیگر خودش را نه زن می بیند و نه مرد. نوع مشکلات او فرق می کند دین به ما می گوید تو زن نیستی و مرد نیستی، دقت کن دغدغه هایت، هوس هایت، انتخاب هایت، ارتباطات، رفتارهایت، آرزوهای عشقت باید رنگ آسمانی داشته باشد، اگر همه دغدغه های زندگی ات تو غالب خلاصه می شود تو به هیچ وجه نمی توانی به معصوم نزدیک کنی خودت را. مگر برای غالب نزدیک کنی. مثلاً جهنم نروم نسوزم زن داشته باشم شوهر داشته باشم مشکل اقتصادی نداشته باشم شغلم رونق داشته باشد شکمم تأمین باشد اتومبیلم بچه ام مریض نشده باشد مسائلی از این قبیل، درسی بخوانم انسان تا خودش را نشناسد به استمداد و دعا نمی افتد، دعاهایش جدّی نیست. لذا نوع دهاهایی که شما در مفاتیح می بینید یا در صحیفه سجادیه می بینید که مربوط به جنبه انسانی ما است جذّابیتی اکثر آدم ها ندارد مثلاً کمیل خیلی ها رغبت ندارند بخوانند چون اصلاً بحثش قالب نیست زیارت عاشورا اصلاً قالب ندارد فقط بخش انسانی هست آن وقت خیلی ها می آیند زیارت عاشورا را برای مشکلات دنیایی شان می خوانند مثلاً چهل تا زیارت عاشورا می خوانیم که مثلاً مریض مان شفا پیدا بکند. اما اصلاً با محتوای زیارت عاشورا هیچ ارتباطی برقرار نمی کند فقط خواندن هست همین می خواند فقط می خواهد از این استمداد بگیرد تبرک بگیرد مثلاً مریضش شفا پیدا بکند نه این که این خاصیت را ندارد اما اصل زیارت عاشورا برای این نیست قرآن بسیاری از افراد هیچ نیازی در طول شبانه روز به قرآن ندارند، تازه وقتی تو برنامه ها هم می نویسم پنجاه تا آیه راحت خیانت می کنند به خودشان نمی خواند پنجاه تا آیه نمی خواند معصوم می گوید حداقل پنجاه تا واجب است ما پنجاه تا هم نمی خوانیم چون اصلاً احساس نیاز نمی کنیم ما، ما الان مشکلاتمان، مشکلات غالبی هست درس دارم دانشگاه دارم، فوق لیسانس دارم کارشناسی دارم، کارشناسی ارشد دارم اگر دلم تو این وسط هر بلایی به سرش بیاید این اصلاً مهم نیست. می گوید من الان مشکلم این نیست مثلاً گناه می کنم جهنم می روم، آسیب می بینم نمی دانم عاقبت به شر ممکن است بشوم. ممکن است اصلاً کافر بشوم، مشکل این است که من الان دارم مقطع کارشناسی را طی می کنم الان باید همه برنامه هایم همه ی تغذیه هایم، همه ی عشقم را تعطیل کنم برسم به طی کردن فاصله کارشناسی تا کارشناسی ارشد، کارشناسی ارشد تا دکترا الان وقت ازدواج است. الان وقت انسانیت، انسانیت دیگر چه است. من می خواهم ازدواج کنم دائماً درگیر جهیزیه و سیسمونی هستیم درگیر تهیه جهیزیه برای بچه هایمان هستیم درگیر مسکن هستیم. من اصلاً این نیازها را ندارم که لذا می بینی هیچ رغبتی هم در آدم هایی که حس قالبی به خودشان دارند فقط قالب را می بینند عاشق قالب هستند نسبت به مسائل معنوی و انسانی ایجاد نمی شود. پرواز، دغدغه، وقت گذاری، دل شوره اصلاً این طوری نیست. لذا می ینی که یک نفر میزان دل شوره هایی که برای امتحانات مدارسش، امتحانات پنجم ابتدایی و سیکل و کنکور داشته، وقت هایی که تمرکزهایی که گرفته برای امتحانات دانشگاهش، کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکترا، تمرکز برای ازدواج، برای مسکن، دغدغه ها، دل سوزی ها، گریه ها، بی تابی ها، دعاها، حرکت هایی که داشته برای اینجا، یک هزارمش را برای بخش انسانی نگذاشته یک بار نشده سرش را بگذار روی پای خدا، بیفتد روی پای خدا با ذلت گریه بکند که خدایا اگر من این حسادتم خوب نشود اگر این تعصبم خوب نشود اگر این گریه ام حل نشود مشکل چشم که اشک ندارد حل نشود من توی قبر چه کار کنم من در دنیا چه کار کنم. خدایا من الان ناراحتم درگیر این گناه هستم این گناه را از من بگیر یا امام حسین یا فاطمه معصومه یا فاطمه زهرا، مادر، مادر ، مادر اصلاً تا دلت بخواهد گوش فاطمه زهرا پر است از مشکلات قالبی ما تاریخ را نگاه کنید مردم چقدر این یازده تا معصوم را دوازدهمی را هم که هزار و صد و هشتاد سال هست حدوداً به زنشان فروختند به شوهرشان، یعنی به خانه به امام حسین می گوید من که خودم نمی آیم با تو، اسب دارم می دهم به تو، شمشیر دارم می دهم ولی خودم نه. آقا هیجده هزار تا نامه نوشته شده همه درگیر و قالبند. امام حسین کجا بود، امام کجا بود، بابام کی هست. بچه ی فاطمه زهرا، بچه پیغمبر، آیه ولایت، آیه مودّت، هیچ. لذا چقدر تلخ است این فرمایش سیدالشهداء که مردم بنده ی دنیایند و دین آبی است در دهانشان هر وقت بخواهند تف می کنند هر وقت بخواهند قورتش می دهند هر وقت بخواهند راحت دینشان را می گذارند کنار، در بیست و چهار ساعت اصلاً انگار دین ندارد. انگار اصلاً این دینی، اعتقادی وابستگی هیچی، راحت. اصلاً انگار بچه ی امام زمان نیست اصلاً انگار عبد خدا نیست تو بیست و چهار ساعت به او می گویند ببین یک خواستگار هست می خواهد با تو ازدواج کند آمده ببردت آمریکا می خواهد ببردت مثلاً اروپا، می خواهد ببرد فلان کشور، این جا که هست یک نمازی می خواند یک حجابی دارد یک اعتقاداتی دارد، خواستگار آمد آره، ولی این شرط ها را هم دارد. باشد بگو بیاید، ببین خانه ی ما این جوری است از فرودگاه باید سر دینت، سر خودت را، سر بخش انسانیت را ذبح کنی برویم آمریکا، باشد بابا این حرف ها چیه. از اولش هم من نداشتم. در ایران بودم این جوری بودم، عادت کرده بودم به آن ها، نه من اصلاً همان را می خواهم من اصلاً عاشق همان زندگی هستم. خیلی راحت می روند آن طرف آب درد هم احساس نمی کند. خیلی هایشان هم هستند خیلی با تقواتر و کاردرست تر از این طرفی ها، در این آب الان ما چقدر آدم هایی داریم که اصلاً دردی احساس نمی کنند در بخش انسانی دغدغه ندارند. لذا راحت بی دینی می کنند راحت بی حیایی می کنند راحت بی عفتی می کنند، راحت بی تقوایی می کنند راحت دزدی می کنند راحت اختلاس می کنند راحت خمس نمی دهند راحت زکات نمی دهند راحت به زن و بچه ظلم می کنند راحت به شوهرشان ظلم می کنند. اصلاً انگار نه انگار. چون این ها تمام اندیشه وذهنشان درگیر بخش قالبی است. این شخص نمی تواند خودش را به معصوم برساند و ازمعصوم کمک بگیرد. پس نحوه ی استمداد را گفتیم بخش معرفتی و عشقی و بخش ارتباطی که ما در این رابطه انشاءالله جلسه بعد بیشتر توضیح خواهیم داد.
والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین