بحث مان در باره ضرورت حضور عشق به معنای کامل خودش به معنای حقیقی خودش در زندگی ما بود و چند جلسه ای را به این بحث پرداختیم باز لازم است در این باره بیشتر سخن بگوییم. هر چقدر ابعاد انسان شناسی و خود شناسی ما بیشتر شود فهم ما از این معارف بیشتر خاهد شد.
انسان ابعاد وجودی گوناگونی دارد که یک بعدش ابعاد گیاهی و حیوانی اوست یک بعدش، بعد فرشته ای اوست و یک بعدش، بعد انسانی اوست. قوای گوناگونی دارد که مهمترین قوایی که در زندگی انسانی، انسان به کار می گیرد، عقل است و قلب با عقل انسان ادراک کلیات می کند.
یعنی انسان یک نظام فکری دارد و یک نظام قلبی و دلی دارد خواهش می کنم خوب این را دقت کنید انسان ی نظام فکری دارد، نظام اندیشه و یک نظام، نظام عشق و دل هست. در نظام فکری انسان که صاحب عقل است، با عقل ادراک کلیات و فرمولهای عالم را می کند. ما سیر عقلانیت بشر، سیر تفکر بشر یک سیر رو به رشد همیشه بوده.
بشر از یک دانش اندک شروع کرده و به این حجم از دانشی که فعلاً دارد رسیده پنجاه سال پیش، شاید باور نمی شد که بشر به اینجا برسد صد سال پیش اصلاً باور نمی شد، که بشر به اینجا برسد و الان شاید ما باور نداشته باشیم که پنجاه سال بعد و صدسال بعد از نظر علمی به کجا خواهیم رسید. به هر حال عقل بشر معمولاً با یک حجم عظیمی از مجهولات رو به روست.
یک حجم معدودی هم از معلومات دارد. یعنی همیشه دایره ی مجهولات او همیشه بزرگتر از معلومات اوست و به قول دانشمندان بزرگ رابطه ی بین مجهولات بشر با معلومات او مثل محیط دایره است با شعاع دایره که هر چقدر شعاع که عبارتست از معلومات بیشتر می شود محیط که عبارتست از مجهولات بیشتر می شود سوال در مورد چیزی که می شناسیم.
یک موقع هست یک چیز را نمی شناسیم اما اگر یک چیز را شناختیم صدها سوال در مورد آن یک چیز برای ما به وجود می آید. یعنی وقتی که علم بالاتر می شود، حجم مجهولات ما و مجهولات منطقی ما بیشتر خواهد شد. خوب انسان کارش با عقل، شناسایی هست پس ما امور را شناسایی می کنیم در زندگی به کار می بریم.
مثل رشته های مختلف علوم، انواع مهندسی ها، انواع پزشکی ها، علوم انسانی، روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست، تعلیم، تربیت، تعلیم و تعلّم، هنر، رشته های مختلف، استفاده می کنیم از این، عقلانیت با عقل مان، مجهولات مان را برطرف می کنیم.
انسان زمانی هم که هیچ چیز نمی دانسته یک سلسله معلومات قطعی داشته که اینجا در جایگاه خودش در فلسفه و علوم انسانی شناسی ثابت شده یعنی وقتی که یک بچه ای از شکم مادرش بیرون می آید خداوند او را به یک سلسله از اطلاعات قطعی و مسلم و یقینی مسلح کرده. مثلاً اصل علیّت که هر معلولی از علتی هست.
وقتی یک نوزاد شیر خوار در رختخواب خوابیده صدایش که بکنید متوجه می شود یعنی این اصل را دارد که هیچ چیزی بدون علت نیست. می بینید که با همان نوزادی خودش به سمت صدا متوجه می شود یعنی می داند این صدا حتماً از یک منشای وجود دارد. یک سلسله علوم هست مثل اصل امتنای تناقض، که بشر این را دارد در ذات خودش می داند.
یک چیز نمی تواند در عین حالی که هست نیست باشد و در عین حالی که نسیت هست باشد اینها را همه می فهمند. یک سلسله امور هست اینها را می گویند بدیهیات، یک سلسله امور هست که اکتسابی هست، عقل اینها را به عنوان قوانین کشف می کند ولی بعد از مدتی جز بدیهیات می شود مثل اینکه دو، دوتا چهار تا، مثل اینکه جز همیشه کوچکتر از کل هست.
در رشته علوم هم همین طور هست. مثلاً می گوییم در مثلث قائم الزاویه مجموع مربع دو ضلع قائم مساوی است با مربع وتر. در رشته های مختلف، فرمولها، و قواعد. در مکانیک، در مثلثات در هندسه، در شیمی، در فیزیک، و علوم مختلف، کم، کم، انسان با به کار گرفتن مسلمات عقلش به یک سلسله معلومات می رسد که آنها برایش تبدیل به قانون می شود.
پس ما در مرحله ی عقل با دو دسته از معلومات سر و کار داریم. معلوماتی که برای ما همیشه ثابتند و هیچ وقت تشکیک پذیر ابطال پذیر نیستند. مثل چی؟ مثل دو، دوتا چهارتا، سه سه تا نه تا. چهار، چهارتا شانزده تا، این علوم ریاضی.
جز همیشه کوچکتر از کل، کل همیشه بزرگتر از جز است. امتنای تناقض را داریم چیزهای دیگر را داریم به اینها می گویند محکمات. بشر وقتی این محکمات را دارد در سایه ی این اطلاعات قطعی، اینها را پایه قرار می دهد تا به امور متشابه، چیزهایی که به آن شک دارد برسد و آن مشکوکات خودش را کشف می کند.
این در باب کارهای عقلانی بشر هست. اما بشر در بخش گرایشها، عشق که بخش دل اوست هم با یک همچین مسئله ای رو به روست. یعنی خداوند یک عقل به ما داده برای اطلاعات شناسایی. کشف، پیشرفت علم، ولی یک قلب به ما داده برای عاشق شدن برای دوست داشتن و برای مهرورزی.
خوب هیچ چیزی را هم خدا عبس به انسان نمی دهد یعنی خداوند حکیم کارش بیهوده نیست. خداوند کاری را که ضرورت ندارد انجام نمی دهد. اگر به ما عقل داده ما نیاز ذاتی مان به عقل بوده و اگر به ما دل داده قلب داده ما نیاز اساسی به عشق داشتیم.
پس ببینید وقتی که ما قلب داریم باید برای قلب مان معشوق پیدا کنیم کما اینکه باید برای عقل مان چی پیدا کنیم؟ علوم و معقولات، انسان نمی تواند متوقف بشود. و کشفیات نداشته باشد. دنبال علم نباشد اصلاً با ذات انسان این سازگار نیست.
نمی شود به بشر گفت تو متوقف شو، دست به کشف فرمولها و قواعد کلی عالم، اختراع و اکتشاف نزن چرا؟ چون بشر گفتیم ذاتاً عاشق علم مطلق هست. و تا به آن مرحله نرسد نمی تواند از حرکت باز ایستد. دائماً بشر می خواهد در رشته های مختلف علوم کشفیات بکند. خب هر کس به تناسب موقعیت، گذشته اش، یا عشقش، دنبال یک رشته یا چند رشته از علوم می رود.
در دل هم همین طور هست وقتی که خداوند عقل را داده برای معقولات و معقولات نیاز حیاتی و ذاتی عقل ماست برای دل ما هم معشوق گذاشته یعنی به ما یک دل داده یک عقل داده که باید دوست داشته باشیم. عاشق باشیم و اگر دوست داشتن، عاشق شدن، معشوق داشتن مورد نیاز ما نبود خداوند این را هرگز به ما نمی داد.
اما مسئله ای که هست این است که همان طور که ما در عقل متشابهات داریم و محکمات داریم در دل هم همین طور است ما در دل باید ببینیم که در دل ما کجا استحکام در عشق پیدا می کند یعنی چه معشوقی تناسب قطعی و مسلم با قلب ما دارد و به اندازه ی دل ما بزرگ است. سازگاری با دل ما دارد یک سلسله از معشوقها هستند معشوق های مشکوک هستند معشوق هایی هستند که انسان هی امتحان شان می کند بعد از یک مدت می بیند این به دل نمی خورد.
اندازه ی دل نیست. امتحان می کند بعد می بیند که کم آورده. دل من یک معشوق بهتر، زیباتر، بزرگتر، قوی تر، کامل تر می خواهد ولی آن چیزی را که انتخاب کردم به اندازه ی دل من نیست. پس این نکته را باید خوب دقت کنیم که خدای حکیم به ما یک دل داده که ما چاره ای نداریم مگر اینکه ما از این دل استفاده کنیم اگر استفاده نکنیم انسانیت ما اصلاً تکمیل نمی شود.
انسان با عقل صرف با علم و با معلومات کمال پیدا نمی کند. زندگی که فقط انسان در او اکتفای به دانش، اطلاعات، علم می کند و انسان فکر می کند که گمشده اش فقط معلومات هست یا مجهولات هست یک زندگی بی روح و خشک خواهد بود.
آن چیزی که به زندگی معنا می دهد و زندگی را جهت دار می کند انسان را از پوچی از سردی، از سر در گمی، از سرخوردگی، از نا امیدی نجات می دهد عشق است دلدادگی هست، استفاده ی درست از قلب هست. خوب در اینجا هست که آن مباحثی که در گذشته گفتیم به کار ما خواهد آمد که ما باید به دنبال یک معشوقی باشیم که به اندازه ی دلمان بزرگ باشد و کسی که عرضه ندارد نمی تواند. یا نمی خواهد گاهی وقتها انسان، عقلش شناسایی کرده معشوقی را که به اندازه ی قلبش هست.
اما چون قاضی یعنی دل، رشوه گرفته، نمی خواهد زیر بار این معشوق برود این خیلی خطرناک هست که انسان بداند چی به دلش آرامش می دهد چی خوشبختش می کند اما نخواهد بپذیرد او را و نخواهد به سمتش برود. بداند محبوب لایقش، معشوق لایقش چی و کی هست. اما نرود به سمتش.
عقل در شناسایی معشوق اصلی به ما کمک می کند عقل به ما می گوید تو بی نهایتی معشوقت هم باید بینهایت باشد تو کمال مطلق را می خواهی معشوقت هم کمال مطلق هست. الهی جز مطلق کمال و کمال مطلق که (الله) هست را نداریم.
بنابراین از اول دلت را باید متمرکز کنی روی معشوق اصلی ات، آنی که دلت را آفریده به اندازه ی خودش آنی که خودش را برای دل تو قرار داده. آنی که از اول تو را عاشق خودش خلق کرده. لذا از اول برو به سراغ او. گاهی وقتها انسان به خودش خیانت می کند و با وجودی که می داند می رود هرزگی می کند می رود خود فروشی و دل فروشی می کند و دلش را به چیزها و کسانی می فروشد که هرگز لایق دل انسان نیستند به اندازه ی دل انسان نیستند.
پس معشوق باید به اندازه ی ما باشد. ما اگر حق مان عشق ورزی و مهرورزی هست معشوق مان هم باید به اندازه ی دلمان باشد اینکه یک کس با یک دل بینهایت، یک معشوق بی لیاقت را انتخاب کند یک معشوق کوچکتر از قلب خودش را انتخاب کند بعد از یک مدت دچار سرخوردگی و نا امیدی و پوچی می شود که این به اندازه ی دل من نیست دل من خیلی، خیلی بیشتر از این می خواهد و آن کسی که یا آن چیزی را که من عاشق آن شدم با آن سالها وقت گذاشتم تا به آن برسم وقتی رسیدم به آن، عشق بازی کردم.
اما بعد از یک مدتی فهمیدم این، آن اندازه ای که من می خواهم نیست. لذا به این قاعده باید توجه کنی آدم ها چه معشوقی را برای خودشان انتخاب می کنند. صرف نظر از اینکه لجبازی می کنند یا نمی کنند. فرض بگیریم که بشر لجبازی ندارد. عناد ندارد. گاهی وقتها این بیماری سراغ خیلی ها می آید در قرآن هم زیاد داریم که خیلی ها با اینکه یقین دارند عنا دارند لجبازی می کنند با خودشان.
حالا فرض بگیریم این لجبازی هم نباشد انشاءا... در ما نیست. آدم ها چه معشوقی را برای دلشان انتخاب می کنند. این خیلی مهم است. شما از نوع انتخابت می توانی بهفمی که قیمتت چقدر است. ارزشت چقدر است و می توانیم بفهمی چقدر فهمیدی اصلاً. این نکته خیلی خیلی مهم است.
من چقدر فهمیدم. اگر با یک نفر صحبت کنی بگویی خوب کمالاتت را بگو. آرزوهایت را بگو، دغدغه هایت را بگو. وقتی می نویسد اینها را ردیف می کند روی کاغذ یک، دو، سه، چهار، ده، شما می توانید بفهمید این آدم چقدر فهمیده چقدر شناخته خودش.
وقتی که انسان پس دقت کنید آدمها به اندازه ای که شناختی که از دلشان دارند برای دلشان معشوق انتخاب می کنند. گاهی وقتها افراد نسبت به دلشان غافلند. اصلاً معشوقی انتخاب نمی کنند مگر معشوقهای پایین، کم، مثلاً خودش را در حد یک گیاه می داند می رود دنبال کمالات گیاهی، مثلاً زیبایی، لباس، تجملات، اندام، قدرت بدنی.
چهل سال می گذارد بدنش را قوی کند خوشگل کند زیبا کند. لباس، تجملات، اتومبیل مبلمان، فرش، تجملات این طوری. این شناختی که از خودش دارد یک دل کوچولویی هست یک دلی که به اندازه ی کمالات نباتی هست این مقدار شناخت دارد.
لذا دوست داشتنی هایش را دلش را، هم در این بخش آزاد کرده. یعنی اگر می خواهد حرمت دلش را هم نگه دارد مثلاً بگویند خوب حالا من هم یک دل خوشی لازم دارم در زندگی ام دیگر. باید بالاخره عاشقی یک کاری یک چیزی بشوم.
بعد نهایتاً به او می گویی تو می خواهی چی کاره بشوی؟ می گوید من دوست دارم مثلاً قهرمان فلان رشته ی ورزشی شوم. مثلاً من می خواهم بهترین قیافه، بهترین لباس، بهترین اندام، خوشگل ترین همسر، بهترین بچه ها، زیباترین بچه ها داشته باشم.
فلان کلکسیون را داشته باشم. ببینید که این نوع سرمایه گذاری و دغدغه هایش، دل خوشی هایش هم نباتی هست. بعضی ها که از این پایین تر جمادی هستند به قول قرآن. یعنی می بینی کل زندگی اش صرف به دست جمادات هست. مثلاً پول جمع می کند. طلا جمع می کند. سنگ جمع می کند. ملک، زمین باز است.
حجم دارایی هایش را بالا می برد. این آدم ها این طوری هستند. بعضی ها هستند که دل شان را به اندازه ی یک حیوان می شناسند یعنی قلبی که از خودشان سراغ دارند قلب یک حیوان هست. قلب حیوان قلب کوچکی نیست. تمام اشتباهاتی که بشر مرتکب می شود آنجایی که به خودفروشی به نشناختن خودش مرتکب می شود این است که حیوانات را ما خوب نشناختیم. ما دائماً حیوانات را تحقیر کردیم در حالی که حیوانات، موجودات بسیار بزرگ و با ارزشی هستند.
موجوداتی هستند که پا به پای انسان تا در بهشت هم می آیند. یعنی حشر دارند مثل ما، حساب کتاب دارند مثل ما. اختیار دارند تا حدود زیادی، تفکر، تعقل، برنامه ریزی دارند تا حدود زیادی، روز قیامت هم می آیند. ذکر دارند، عبادت دارند. فرهنگ دارند. جامعه دارند، امت دارند، قرآن می فرماید که (ما من دابته) هیچ جنبنده ای نمی بینید شما از این حیوانات (و لا طائر یطیر بجناحیه) هیچ پرنده ای را شما نمی بینید مگر (الا امم امثالکم) مثل شما صاحب فرهنگ هستند صاحب اندیشه هستند.
ما حیوانات را چون نشناختیم دائماً تحقیر کردیم. بعد که خودمان در بُعد حیوانی مان که با آنها برابر هستیم. رفتیم سراغ کمالاتی که حیوانات دارند دیدیم خیلی بزرگ است قانع شدیم به آن. مثلاً همسر، یک جنس مخالف، بعضی ها تا آخر عمرشان، ذوب همین هستند یعنی بیشتر از این نمی بیند خودش را، اینکه ذوب می شود در زندگی زناشویی و تمام استعدادهایش را می گذارد در خانواده، بچه داری، کار کردن، خدمت به اجتماع، حیوانات خدمت به همنوع دارند.
خدمت به غیر همنوع هم دارند. گفتیم اخلاص حیوانات در خدمت به همنوع و غیر همنوع از اخلاص انسان بیشتر است. پس اگر کسی به همنوع خودش خدمت کرد به غیر هم نوع خودش هم خدمت کرد ممکن است فکر کند خیلی کار بزرگی کرده ارزش دارد و واقعا هم ثواب دارد پیش خدا.
اما این حد انسان نیست. یعنی این به اندازه ی دل انسان بزرگ نیست می تواند محبوب انسان باشد اما به اندازه ی دل انسان بزرگ نیست. زندگی اجتماعی دارند حیوانات، مقام دارند. سلسله مراتب زندگی اجتماع را طی می کنند. ریاست، رهبری، الان ما هم داریم خیلی از آدم ها تمام غایت شان این بوده که مثلاً بشوند وزیر، این شده وزیر فکر کرده مثلاً آدم موفقی شده.
این شده رئیس جمهور، فکر می کند آدم موفقی شده، شده مدیر کل، شده سرهنگ، شده سردار، شده تیمسار. فکر می کند یک آدم موفقی بوده. شده یک آدم مطرحی در جامعه. شهرت داشته، یک بازیگر بوده، یک محبوبیت خاصی داشته، اسمش در رکورد های گینس ثبت شده. فکر می کند که مثلاً این زندگی کرده چون بالاخره توانست در فلان کار اسمش را در کتاب مثلاً رکوردهای فلان کتاب ثبت بکند مشهور شد.
با او مصاحبه کردند، روزنامه ها عکسش را چاپ کردند، تلویزیون نشانش دادند. خیلی ها می گویند خوب این می ارزید دیگر این آدم موفقی هست الان، لذا دلشان هم به همین اندازه هست. یعنی وقتی معشوقهای او را می شماری می بینی معشوقهایش هم همین اندازه هست. اگر به اینها نرسد احساس سرخوردگی می کند.
در انسان شناسی هست به معنای حقیقی که انسان می فهمد دلش کمتر از الله را نمی تواند بپذیرد. یعنی لا اله الا الله اینجاست که خالق او به او می گوید (لا تدع مع الله الهاً آخر) ببینید صحبت از عقل نیست، صحبت از علم و اطلاعات نیست. صحبت از عشق و معشوق است. صحبت از عاشقی هست با خدا دنبال معشوق دیگری نگرد.
ببین اصلاً بحث سر حتی عبادت هم نیست. می گوید با خدا دنبال معشوق دیگری نگرد چون به اندازه ی لا تدع مع الله اله اخر. لا اله. هیچ معشوقی برای تو، لایق قلب تو نیست. الاّ الله. مگر خدا. خوب اگر انسان این را شناخت که معشوقی جز خدا ندارد حالا وقتی می خواهد با این خدا ارتباط برقرار کند، توضیح دادیم از نظر منطقی که ارتباط با کمال مطلق از طریق چی امکان پذیر هست؟
از طریق خلیفته الله، از طریق مظهر کامل خدا. خدا کمال مطلق است کامل ترین تجلی اش که قابل ارتباط، لمس، الگوگیری اش، معصوم هست. بنابراین شما در عشق به معصوم متوجه می شویی که انسان هستی و چقدر جماد هستی و چقدر حیوانیت به تو غلبه دارد. یعنی درجه ی خلوصیت با درجه ی غلبه و تسلط قوای مختلف برخودمان را متوجه می شویم.
آیا معشوق ما، دلدادگی ما چهارده معصوم هستند یا نه ما چهارده معصوم را دوست داریم اما در کنار عشقی که به چهارده معصوم داریم معشوقهای دیگری هم که مهم هستند و گاهی وقتها سایه هم می اندازد روی این عشق هم داریم؟ یا نه. من خودم را طوری شناسایی کردم که می توانم مثل امام زمان شهادت بدهم چون امام در آل یاسین شهادت می دهد.
(اشهد) چنین و چنان در مورد خداوند بعد در مورد پیغمبر می رسیم و بعد می گوید من شهادت می دهم که (لا حبیب الا هو و اهله) ما می توانیم مثل امام زمان شهادت بدهیم؟ یعنی بگوییم آقا من برایم قضیه کاملاً روشن هست شفاف هست لو رفته می دانم که من غیر از پیامبر و اهلش نباید دلم را به کس دیگر بدهم.
بخش حیوانی ام که مرد است زن است خوب بله انسان یک معشوق جمادی، نباتی، حیوانی انتخاب می کند یک جنس مخالفی، همسری، اگر شد، شد و اگر هم نشد، نشد. اما نشد هم چون در بخش اصلی اش، بخش انسانی اش هست نتوانسته معشوق اصلی اش را پیدا کند به هیچ وجه پیدا نکردن معشوق در بخش های پایین اصلاً به او خللی وارد نمی کند.
لذا خداوند مخصوصاً بعضی از انبیاء، اولیاء، در خانم ها مریم مقدس در بچه های ائمه به خصوص در حضرت معصوم (س) یک زن بزرگ یک زنی که به اندازه ی قیامت یک نفره بزرگ است. این قدر بزرگ است که می تواند همه ی اهل محشر را شفاعت کند. می بینی که همسر لایق ندارد. اکثر دختر های ائمه این طوری بودند.
این را خداوند نشان داد به ما که بدانیم انسانیت ما به ازدواج کردن یا نکردن نیست اگر ما همسر لایقی پیدا نکردیم یا نشد به هر دلیلی ما به هیچ وقت نباید بخش انسانی مان تحت شعاع قرار بگیرد له بشود احساس پوچی، احساس مچاله ای. چون اگر این کار را بکنیم می شویم آدم های عقده ای. برای یک بخش کوچک مان، برای پیدا نکردن یک محبوب در بخش کوچکتر از یک بخش بزرگتر و محبوب بخش اصلی مان گذشتیم.
این یک ظلم است این یک فسق هست یک تجاوز هست که ما آن بخش اصلی مان را ضایع کردیم به خاطر بخش های پایینی که چرا بخش های پایینی مثلاً من بدنم مریض است. چرا معلول شدم چرا یک عضوم را از دست دادم یک جنبه نباتی، یا چرا مثلاً در جنبه حیوانی، همسر مناسب پیدا نکردم اصلاً.
خوب این پیش می آید. اگر من این را فهمیدم که لا اله الا الله ، متوجه می شوم که من در برخورد باالله باید با کامل ترین، زیباترین، بزرگترین، تجلی الله ارتباط برقرار کنم، پس ببین برای قلبت چه معشوقی انتخاب کردی. ما حق عاشقی داریم اما حق نداریم هر معشوقی را در دلمان بیاوریم.
حق داریم تمام وجودمان را بدهیم به معشوقمان که بگوییم (هر چی تو بگویی) اما به هر کس نمی توانیم این حرف را بزنیم. حق داریم ذوب بشویم، فدا بشویم، دور یک معشوق بگردیم، اما معشوقی که به اندازه ی دل مان باشد. قیمت داشته باشد. آقا امام زمان (ع) این را به ما یاد می دهد که (لا حبیب الا هو و اهله) این را به ما یاد داد، خوب پس در واقع معصومین در دلدادگی در عشق همان محکمات هستند در چی، در عقلانیت در فکر که سایر محبوبها باید با این محبوب تنظیم شوند.
اگر چیزهای دیگر آیه 24 سوره توبه ببینید خداوند می فرماید که اگر پدران تان، فرزندان تان، برادران تان، همسران تان، اقوام و عشیره تان و اموال تان و شغل و تجارت تان و خانه های تان هشت تا را مثال زد، اگر اینها محبوب تر از خدا و رسولند و جهاد در راه خدا شما فاسقید شما دیگر انسان نیستید. نمی گوید اصلاً اینها را دوست نداشته باش.
گفتیم در جهان بینی اسلامی شما هر چی این هشت تا را دوست داشته باشی اتفاقاً به خدا نزدیکتر می شوی. هر چی اقوامت، همسرت، دوستانت، اقوامت، نزدیکانت، برایت محبوبتر باشند. شغلت، هیچ اشغالی ندارد پول هیچ اشغالی ندارد. خدا نمی گوید اینها را دوست نداشته باشد می فرماید اینها نباید محبوبتر از کمال مطلق برای شما باشد.
محبوبتر از معصوم باشد محبوبتر از جهاد در راه خدا باشد. اگر به آن عشق غلبه کرد اینها بد می شوند شما فاسق می شوید و الا هر چی شما می خواهی اینها را دوست داشته باشی، دوست داشته باشی، اتفاقاً موفق تر هم خواهی بود. پس خوب دقت کنید وقتی انسان روابطه عاشقانه اش را تنظیم کرده منطقاً معشوقهایش را چیده این آدم دائماً در زندگی اش جوان هست.
همیشه در زندگی اش تازه دل است به خصوص کس های دیگر مثل ما می رسند به پیری و سرازیری که می روند آن طرف، اگر تو سینین بالا شخص معشوق اصلی اش را پیدا نکرده باشد جنبه های دیگر اصلاً نمی تواند دل انسان را پر کند. اینکه یک بزرگسال می تواند در جوانی در سن بزرگسالی، میان سالی و پیری، جوان باشد سر حال باشد
شوریده باشد و تازه باشد رمزش این است که توانسته باشد قبل از رسیدن به آن مرحله یا حداقل در آن مرحله به موقع معشوق اصلی اش را پیدا کرده باشد و دلدادگی داشته باشد. این پنجاه سالش هم که هست جوان است. شصت سالش که هم هست جوان است. هشتاد ساله اش هم که هست جوان است یعنی همیشه شوریدگی دارد و چون تنظیم کرده رابطه اش را در روابط دیگرش هم این آدم موفقی هست.
یعنی یک آدمی هست که در مسائل اقتصادی سرزنده است. فعال است در مسائل اجتماعی، در مسائل سیاسی، در مسائل هنری در زندگی در تمام جنبه های زندگی در جنبه های حیوانی، در جنبه های نباتی، در جنبه های جمادی، این آدم، آدم سر حالی هست.
این آدم یک آدم زیبا، سر حال، جوان، با نشاط، خوش سلیقه، اصلاً افسردگی، پژمردگی، مچالگی، ندانم کاری، گیجی و گنگی ندارد چرا؟ چون این دائماً با معشوق اصلی اش ارتباط دارد یعنی رفته یک معشوقی را انتخاب کرده به بلندای دلش، لذا همیشه با آنها ارتباط است.
معشوق هی آفل انتخاب نکرده آفل یعنی خیلی مهم است. خیلی آسا در علم الیقین زن / ندای (لا احبّ الافلین زن. ابراهیم (ع) چی فرمودند؟ فرمودند: انّی لا احبّ الافلین. اول خورشید را دید گفت این اله من است. ماه را دیده ستاره را دیده، گفت این اله من است. یاد داد به مردم مسیر را، بعد گفت من از اینها بدم می آید.
(انّی لا احبّ الافلین) من محبوب و معشوقی که افول بکند خوشم نمی آید. وقتی یک موقعی باشد یک موقعی نباشد. (وجّهت وجهی للذی فطر السموات و الارض) من یک معشوقی می خواهم که همیشه کنارم باشد هیچ وقت غایب نشود از کنار دلم، همیشه کنار دلم باشد. گمش نکنم گیج نشوم. یک جا گرد و خاک بشود یک دفعه نگاه کنم ببینم نیست.
شما این بچه ها را دیدید. توحید را به ما خوب یاد می دهند، بچه های کوچک، یکی از این نزدیکان ما خدا به او یک بچه داده بود، یک خانمی بود می گفت من راجع به توحید، فرض که شما می گویید دل دادگی، توحید اینها چطوری هست؟ گفتم این بچه ات را بده به من. بچه اش را گرفتم بغلم. یک ذره با او بازی کردم او هم با من بازی کرد و خندیدیم.
بعد به او گفتم تو پا شو برو. رفت، گفتم برو بیست متر آن طرفتر بایست. بچه اش یک ذره با من مشغول شد و کاکائو و شکلات و اینها، یک ربعی گذشت، بچه کم، کم احساس کرد مادرش نیست. هی نگاه کرد این طرف و آن طرف شکلاتش را هم خورده بود من هم دیگر برایش جذابیت نداشتم. چیز دیگری هم ما نداشتیم. به او بدهیم.
بعد هم یک چیزی پیدا کردیم به او بدهیم دید که مادر نیست شروع کرد به جیغ و داد کردن، بعد به مادرش گفتیم حالا تو بیا، مادر تا آمد بچه ساکت شد، خندید. گفتم ببین این اگر می آید سمت من، یا سمت بابای، یا شکلات می گیرد بازی می کند به اعتبار اینکه تو هستی این کار را می کند وقتی تو بگذاری بروی.
خدا این طوری به انسان درس یاد می دهد مادر نباشد اصلاً برای بابا هم تره خرد نمی کند بچه، یک نیم ساعت، یک ساعتی بابا را تحمل می کند بعد کی را می خواهد، مادر را می خواهد اصل را می خواهد. اُم، اُم، یعنی اصل، این فقط با امش با اصلش آرامش دارد.
خوب تو اگر بگذاری بروی کی این را ساکت می کند. گفتم توحید یعنی همین. توحید یعنی انسان با خدا، بقیه چیز ها را تحمل می کند از شان لذت می برد. شاد است شنگول است از آنها لذت می برد اما وقتی خدا را از دست بدهد وقتی چهارده معصوم را از دست داد. جیغش در می آید.
یک مدت با خانواده است بعد می بیند خانواده نمی توانند اشباعش بکنند. می برد یک مدت با لباس هست، با مقام هست با خانه هست با تجارت هست با شغل هست با ریاست یا کار هنری هست ولی خوب این اندازه ی دلش نیست که این چون اصل کنارش نیست بعد از یک مدت می برد این می شود توحید.
پس ما در کنار چهارده معصوم هست که به آرامش می رسیم و می توانیم حرکت کنیم به سمت معشوق نهایی و اصلی خودمان، چهارده معصوم را عشق شان را اگر از دست دادی. خواهش می کنم دقت کنید دارم کلمه ی عشق را به کار می برم کلمه ی محبت را به کار می برم. این را اگر شما از دست دادید، صرفاً بگوید دوستشان دارم.
مثل دوست داشتن عوامانه که خیلی ها دوست دارند کافی، نیست این باید عزیزترین کس ما، دوست داشتنی ترین کس ما باشند. وقتی شدند انسان به نشاط به آرامش به شادی و به احساس خوشبختی و به قدرت می رسد. تا وقتی این اتفاق تو دل ما نیفتد. تا وقتی که دل ما و قلب ما که حق آن هست که دوست داشته باشد و معشوق داشته باشد و معشوق اصلی اش را به او ندهیم می بینیم با اینکه ائمه را دوست داریم با اینکه خدا را دوست داریم نا آرام هستیم.
یک کسی بگوید آقا مسلمان که خدا را دارد قرآن دارد نماز دارد، ائمه را دارد چطوری می توان اعصابش خرد بشود؟ چه طوری می تواند عصبانی شود؟ جطوری می تواند بی قرار شود چطوری می تواند، احساس پوچی بکند چطوری می تواند بداخلاق باشد چطوری می تواند خدای نکرده فکر پوچی.
خودکشی به سرش بزند. این برای این است که کنار محبوب اصلی اش، آمده دلش را تکه تکه کرده به هر بخشی از دلش یک محبوبی را داده که حالا می رسیم علت شکست ما بحثی داریم انشاءا...، در آینده تحت عنوان علت شکست ما در دلدادگی به ائمه، چرا ما قدرتمند نتوانستیم وارد این میدان عظیم و سعادتمند شویم، چرا نتوانستیم؟
برای اینکه ما آمدیم دلهای مان را تقسیم کردیم یک قسمتش را دادیم به ائمه، یک قسمتش را دادیم به جمادات، یک قسمتش را دادیم به نباتات یک قسمتش را دادیم. به حیوانی مان، یک بخشش را دادیم به بخش عقلانی مان، دلی که یک موجود واحد هست و یک معشوق را می طلبد ما آمدیم تکه تکه اش کردیم و چون تکه تکه اش کردیم آرامش هم نداریم. در آن بخشی که خدا را دوست دارد ائمه را دوست دارد ما مشکل نداریم اصلاً. ولی چون آمدیم معشوقهای غیر هم جنس برای بخش قلب مان انتخاب کردیم آنها هم دائماً در کم و زیاد در تعقیب در گم شدن در کم شدن، در قهر کردن، در نبودن، در ترک کردن هستند در جدایی و مردن هستند.
دل ما می افتد به غصه، دل ما می افتد به اضطراب، ولی اگر از اول با معشوقهای اصلی پیوند شان داده بودیم و کس دیگری را در آن حریم راه نمی دادیم دیگر هیچ وقت به اضطراب به پوچی به سردی به گنگی نمی افتادیم، خوب همان طور که در سوره ی توبه آیه ی 24 خداوند تبارک و تعالی، انسانی را انسان می داند که آن هشت چیز تابع عشقش به الله و رسول و جهاد باشد.
در فرمایشات معصومین هم این مطلب بسیار برای ما گفته شده انسان حقیقی که در سوره ی عصر، فقط مومن هست یعنی کسی که امنیت به الله پیدا کرده یعنی کمال مطلق را باور کرده عشق به کمال مطلق، جاودانگی، و وسائط رسیدن به او یعنی اهل بیت (ع) را پیدا کرده مومن حقیقی کسی هست که اهل ارتباط و اتباع، هم ارتباط و هم اتباع نسبت به معصومین (ع) هست.
اساساً ایمان و امنیت و آرامش در کسی پیدا می شود که معشوق اصلی را پیدا کرده باشد که با معشوق اصلی به امنیت رسیده باشد. شما یک موقع هست که یک مشکلی دارید حل می شود بعد یک ذره احساس آرامش می کنی ولی چهار ساعت بعد می بینی یک مشکل دیگری، پیش آمد یک اضطراب دیگری پیش آمد چرا؟
چون این دل با ناجنس ها پیوند برقرار کرده با موقتها پیوند برقرار کرده با موجوداتی که از ما جدا می شوند در تلاطم هستند ارتباط برقرار کرده هر چی آنها می لرزند این هم می لرزد. آنها می میرند این هم می میرد. آنها کم می شوند این احساس کمبود می کند. آنها می لرند این می لرزد. ایمان یعنی امنیت آوردند. انشاءا... به زودی در بخش ارتباط با غیب که بخش کاربردی بحث مان هست توضیح می دهیم که ما چطوری باید با غیب ارتباط برقرار کنیم.
قرآن، شرط انسانیت، شرط موفقیت را در چی می آورد (الذین یومنون بالغیب) یعنی فقط اولین شرط هدایت، اولین شرط حرکت سالم به سمت کمال محبوب و کمال مقصود زمانیست که انسان بتواند غیب را باور کند. امنیت بیاورد غیب بتواند به او آرامش بدهد که حالا در بحث کار بردی اینها را می گوییم که ما چطوری از غیب باید آرامش کسب کنیم.
چطوری غیب می تواند به ما آرامش بدهد. چون قرآن می گوید فقط کسانی هدایت می شوند که بتواند با آن چیزی که نمی بینند خودشان را آرام کنند با آن چیزی که لمس کردنی نیست آرام شود. غیب یعنی؟ یعنی آنی که محسوس و مشهود نیست. میزان موفقیت هر کسی در انسانیت در به دست آوردن آرامش، شادی و قدرت در این است که شخص چقدر می تواند با نادیدنی ها و ناشنیدنی ها و نامحسوس ها و غیر ملموس ها ارتباط برقرار کند و با آن خودش را شاد کند و آرام کند. شما هر چی ملموس و محسوس پیدا کنی اندازه ی دلت نیست.
ببین چقدر قواعد شسته و رُفته است. و دقیق هست چقدر ریاضی هست. هر چیزی که ملموس هست دیدنی هست شنیدنی هست این لایق دل تو نیست (الذین یومنون بالغیب) وجود مقدس آقا امام زمان (ع) هم الان در غیب هست. در غیب و غیبت است چقدر می توانی از او استمداد کنی؟ ما در نماز به خدا می گوییم (ایاک نعبد و ایاک نستعین) تمام قدرت من از تویی هست که نمی بینمت.
پیغمبر چی می گوید، حضرت چی می گوید؟ می گوید: (و اشوقاه الی ترانی و لا اراها) چقدر اشتیاق دارم به کسی که دارد من را می بیند و من نمی بینم او را. اجمالاً این فرمول خیلی مهم را به شما بگویم که به اندازه ی تمام تاریخ درسهای ما همین یک فرمول می ارزد.
آن این است که میزان موفقیت یک آدم به میزان استمداد از غیب است و همه عرفان و همه ی دین یعنی اینکه تو چقدر می توانی به آنچه که پشت پرده است اعتماد کنی و از او کمک بگیری و با او ارتباط برقرار کنی اگر پشت پرده ای نمی تواند کمکت کند تو شکست خوردی و اگر می خواهی قوی بشوی باید حتماً بتوانی با پشت پرده ارتباط برقرار کنی که حالا اینها را دانه دانه می رسیم توضیح خواهم داد.
اگر پشت پرده به دادت نمی رسد با ملموسات هم نمی توانی کاری انجام بدهی. اگر گفتم با ملموسات، محسوسات، ارتباط برقرار بکنید همه ی این ملموسات مثل نماز، مثل قرآن، مثل ماه رمضان، مثل استاد مثل کتاب، مثل جلسه اینها فقط به این درد می خورند که انسان قوی بشود بتواند از اینها استفاده کند بزند به غیب.
اگر نتوانی بزنی به غیب هیچ کاری نمی توانی بکنی. اگر غیب به داد دلت نمی رسد، چون دلت هم فقط غیب را می خواهد، اگر به داد دلت نمی رسد غیب، نمی تواند به تو آرامش بدهد جوجه هستی. کوچک هستی. باید بزرگ شوی باید غذا بخوری غذا بخوری، بتوانی بزنی به غیب. خوب حالا در این باشگاهی که الان نشستیم باشگاه کوچولویی که الان همه مان نشستیم اینجا.
میزان قدرت هر فردی، چه اینجا و چه بیرون از اینجا به این هست، میزان آدمیت، میزان برخورداری از هدایت، میزان نزدیکی به اسماءا... . میزان دارایی نه دانایی، میزان دارایی هر فرد به این است که چقدر می تواند آن غیب را خطابش کند و می تواند از او کمک بگیرد.
ببین شما ایستادی جلوی غیب به غیب می گویی «ک» ایاک دو بار، تو، تو، فکر نکن نمی بینمت، از پشت پرده می کشمت بیرون، خودم می آیم پشت پرده من می آیم همه ی توان را می گیرم من می آیم کمک می گیرم. دعای توسل خواندن کار اشراف است. آدم های که عرضه ندارند با غیب ارتباط برقرار کنند دعا توسل هم نمی خوانند. اشراف قدرتمندها، آنهایی که می توانند به غیب بزنند، می نشیند یا از توی دلش یا حفظ، یا جلوی مفاتیح، چهارده شخصیت غیبی را خطاب می کند آن هم اصل، اول با خود خدا، اللهم انّی اسئلک بنبیک، نبی رحمه، محمد صلی الله علیه و آله، یا ابالقاسیم یا رسول الله.
چقدر جان دارد این آدم، چقدر شرافت دارد. ببینید این آدم عرضه دار است، بروم التماس دایی ام را بکنم التماس خاله ام را بکنم، التماس فلان آقا، فلان کس که در دفتر کار می کند بروم از او کمک بگیرم. بروم در خانه فلان نماینده از او کمک بگیرم. گریه زاری، این و آن را بکنم. این اصلاً آدم اشرافی نیست.
ایاک نعبد و ایاک نستعین، این «ک» کجاست؟ این «ک» تجلی کرده تو این چهارده نفر، لذا یک آدمی که خودش را می شناسد، آدم هایی که قدرتمند هستند خودشان را خیلی می شناسند. خیلی شرافت پیدا کرده اند آدم هایی که اوج گرفتند اینها امکان ندارد یک ذره از دعای توسل دور بشوند که حالا موقع خودش می رسیم الان نمی خواهم وارد آن بحث شوم اجمالی عرض می کنم می خواهم نحوه ی کار را توضیح بدهم.
پس این آدم یک آدمی هست که اصلاً گول غایب بودن را نمی خورد. به خدا می گوید فکر نکنی که چهره پوشاندی، شفاف می بینمت. اشهد، اشهد یعنی می بینمت. امروز در این جلسه خیلی فرمول دادیم. به اندازه ی چند سال فرمول دادیم به شما. تو میزان قدرتت، دارایی ات، موفقیت و انسانیت به این هست که بتوانی به غیب بگویی دیدمت.
بچه ها دیدید با هم قایم با شک بازی می کنند می گویند چشم بگذار ما فرار بکنیم یک جا قایم شویم. این آدم زیرک هم از گوشهایش، از حواسش استفاده می کند بر می گردد می گوید فلانی تو را دیدم آنجایی، تو را هم دیدم، در دو دقیقه همه را می بیند. یک آدم قوی اصلاً دنبال خدا نمی گردد. کو، ثابتش بکنم. لای کتابها اثبات وجود خدا، از برگ درخت و از آسمان و از ریسمان و از خاک، این اصلاً این طوری نیست.
اشهد ان لا اله الا الله دیدمت. (متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل قلیک) تو اصلاً کی غائب بودی من بخواهم. تو اصلاً چشم گذاشتی، کی غائب بودی، من همه اش را دیدم، خودت را که دیدم چهارده معصوم، را هم دیدم. اشهد ان محمد رسول الله، و تمام اولیاء ات را هم دیدم و اشهد انّ امیرالمومنین علی حجته الله شهادت می دهم نه اینکه می دانم، سر کلاس به ما گفتند، درس دادند، در کتابها خواندم که بله یک پیامبری آمده، به ما درس گفتند که یک ولی آمده من همه را همین جا دیدم.
اصلاً تردید، شک ندارم، قرآن هم می گوید فقط کسانی که شک ندارند می توانند از غیب استفاده کنند ببینند (ذالک کتاب لا ریب فیه) اول می گوید اگر شک داری نمی توانی بیایی جلو، اگر شک داری به درد نمی خورد برو اول شکهایت را برطرف کن. برو یک استادی پیدا کن یک کتابی پیدا کن.
یک درسی، یک کلاسی، یک جا اول شکهایت را برطرف کن، اگر می خواهی عاشقی کنی اصلاً با معشوقی که زیر سوال هست برایت هنوز باورش نکردی و ندیدی اش، نمی توانی عاشقی کنی، عاشقی، آدم با چیزی که تردید دارد نمی تواند عاشقی کند که.
استفاده از اسماء با تردید با شک، اینها اصلاً شدنی نیست. می گوید این کتابی که هیچ شکی در آن نیست این می تواند کسانی را هدایت کند که (یومنون بالغیب) این می تواند ایمان به غیب داشته باشد. لذا علت اینکه ما تو ارتباط با چهارده معصوم کم می آوریم. شکست می خوریم. نمی تواند دل ما را پر کند نمی تواند قدرت بدهد شادی بدهد آرامش بدهد عزت بدهد، شرافت بدهد علتش این است که ما تزلزل داریم.
تردید می آید سراغ مان، یک موقعی یک ماشین یک مقام، یک همسر، یک جنس مخالف، یک پست می تواند غلبه کند به همه ی اینها. گیج گیج می کند من را، یک قاقا به من نشان می دهند اصلاً چهارده تای شان را گم می کنم. یک سفر خارج می رویم چهارده تای شان را گم می کنم. یک مدرک تحصیلی پیدا می کنم یک دکترایی، یک مهندسی، یک چیزی اصلاً همه تاریک می شود. جلوی چشمم یک بار سر یک، سفره می نشانند مرا.
یک لقمه می خورم از این سفره اصلاً می بینم چهارده معصوم نیستند، تمام شد. من چطوری می توانم استنباط کنم این را، این (ک) هم گم می شود. به او می گویی اشهد، خدا وکیلی اشهدُ، اگر تو شهادت می دهی پس چرا گیج شدی، چرا داری دنبالش می گردی. چرا این همه ضعیف، این همه تلاطم، این همه نا آرامی، این همه گنگی.
اگر (اشهدُ) پس هست، هست دیگر، مامانت هست اینجا بغلت هست، اصل هست چرا گم شدی؟ چرا گیج می زنی، چرا تردید داری، چرا تاریک هست برایت اوضاع، یک روایت از نبی اکرم (ص) بخوانم. (عاهدنی ربی ان لا یقبل ایمان عبد الا بمحبت اهل بیتی) می فرماید: که پروردگار من با من عهد کرده خیلی حرف بزرگ است، عاهدنی ربی، پروردگار با من عهد کرده که هرگز ایمان هیچ کس این بحث دوست داشتن و عزیز دُر دانه کردن نیست.
دیگر الان ما لااقل بیش از سی جلسه داریم مبانی ریاضی و علمی اش را می گوییم امکان ندارد شما خدا را بتوانی برویی سراغش بدون چهارده معصوم. اصلاً امکان ندارد تو به اصل بدون ارتباط با تجلیات با خلفا با مظهر کامل بتوانی به اصل برسی می گویی من همه ی تجلیات را ریختم در اینها، از طرفی اینها به من نزدیک می شوید از جای دیگری وجود ندارد شما نزدیک بشوید به خدا.
اصلاً خدا ایمان هیچ کس را قبول نمی کند مگر به محبت اهل بیت من. (ان لا یقبل ایمان عبد الا بمحبت اهل بیتی ) حالا انشاءا... از قول عزیزان اهل سنت هم من احادیثی برایتان خواندم انشاءا... اگر جلسه بعد فرصتی شد. از فرمایش رسول خدا از قول اهل سنت در رابطه با این قضیه برایتان خواهم خواند.
که اصلاً ایمان کسی کامل نمی شود مگر به محبت اهل بیت. اگر این محبت در دل کسی نباشد، این محبت هم لوازم دارد حالا راجع به لوازمش صحبت می کنیم. اگر این محبت با لوازمش در دل کسی نباشد ایمان ندارد اصلاً.
این تعارف می کند می گوید ایمان دارم، شوخی ی کند خودش هم شاید نمی داند. تو هم ایمان دارد. تخیل ایمان دارد. حقیقت ایمان در آن نیست. یکبار دیگر بخوانم :
(عاهدنی ربی ان لا یقبل ایمان عبدا لا بمحبت اهل بیتی) پروردگارم با من عهد کرد که قبول نمی کند. نمی پذیرد ایمان بنده ای را مگر به محبت اهل بیت من. ببینید چه سرمایه ی عظیمی خداوند تبارک و تعالی به شما ها داده، سرمایه ای که میلیاردها انسان روی زمین هنوز به او دست پیدا نکردند و ببینیم ما با داشتن این چقدر ناشکریم.
مثل کسی که ندارد عمل می کنیم یعنی این ثروت را داریم مثل کسی که گداست داریم زندگی می کنیم. بدبختی اش همین هست تأسفش همین هست که ما همه آن چیزی که باید به ما داد، داد ولی ما مثل کسی داریم زندگی می کنیم که این را نداریم.
خدایا به حق حمد و آل محمد ما را نسبت به این نعمت عظیمی که دادی به معرفت و یقین برسان.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.