جلسه 027 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
27
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1390
ماه
1
روز
18
متن کامل (خام) ‌ جلسه 027 - خانواده آسمانی

در رابطه با موضوع بحث مان كه عشق به اهل بيت (ع) هست در سلسله مباحث خانواده آسماني دو نكته به طور كلي عرض شد که خیلی اهمیت دارد که برای این جلسه انشاءا... در موردش خواهیم گفت، یک نکته اینکه ما بدون عشق نمی توانیم دینداری موفقی داشته باشیم در دینداری مثل هر کار دیگری مثل درس خواندن مثل زندگی کردن مثل هر کار هنری صنعتی هر حرفه و فنی اگر پای عشق وسط نباشد رشد، تعالی استقامت و قدرتی وجود نخواهد داشت.

دینداری که از روی ترس باشد یا دینداری که از روی طمع باشد این آن کمالات حقیقی ما را ظاهر نخواند کرد استعداد های بی نهایت ما را شکوفا نخواهد کرد اگر پای عشق در دینداری وسط نباشد انسان دائماً با معشوقهای دیگر به طور طبیعی سر و کار دارد چرا؟

چون دل انسان ظرفی است که نمی تواند بدون معشوق باشد همیشه یک معشوق گیاهی یک معشوق جمادی یا مجموعه ای از آنها یا معشوقهای حیوانی در دل انسان هست یا معشوقهای عقلانی اگر عشق به اهل بیت که معشوقهای انسانی هستند عشق به الله که معشوق بخش انسانی ماست در وجود ما نباشد و دینداری ما مبتنی بر عشق نباشد ما مسلمانها و حیوانات دیندار می شویم و خداوند هرگز نخواسته که ما مسلمانهایی باشیم که صرفاً یک نمازی می خوانیم یک روزه ی بگیریم در عمر مان یک حجی برویم و صدقه ای بدهیم و ضمن این که رعایت می کنیم ظواهر شرع را در طول زندگی مان با معشوقهای دیگر زندگی کنیم. و این دردی هست که در اکثر زندگی ها وجود دارد و دینداری ها وجود دارد.

بنابراین باید اگر بخواهیم رشد حقیقی کنیم رشد انسانی بخواهیم کنیم باید پای عشق را، پای دل را به میدان دینداری بیاوریم اساساً مسلمانی که با عشق دینداری نمی کند کسی که دینداری اش، با دل صورت نمی گیرد این آن رشد حقیقی و باطنی را نمی کند شما در ماجرای حج که امام سجاد (ع) باطن حجاج را نشان می دهد به آن صحابی خودش می بینید که همه حج می روند ولی باطن انسانی ندارند عده ی کمی هستند که به صورت باطن انسانی با داشتن باطن انسانی اعمال حج را انجام می دهند در نماز هم همین طور است اینکه 5 سال شخص نماز می خواند و یک رکعتش قبول نمی شود آنی که امام علی (ع) در نهج البلاغه می فرماید چه بسیار روزه گیری که از روزه ی او جز گرسنگی و تشنگی اثری بر نمی آید.

نتیجه ای ندارد بهره ای ندارد از روز خودش جز گرسنگی و تشنگی چون پای عشق وسط نیست وقتی پای عشق وسط نبود از آمدن ماه رمضان لذتی نمی بری در ماه رمضان اصلاً وارد ضیافت نمی شود حس جشن حس ضیافت به تو دست نمی دهد در نماز به مستی نمی افتی.

اینکه حضرت فرمود: قرآن شراب مومن است از خواندن قرآن غصه ها و غمهایت فراموش نمی شود ترسهایت برطرف نمی شود چرا؟ چون پای عشق وسط نیست پس دقت کنید دینداری عاشقانه با دینداری که ما از روی ترس یا به طمع بهشت انجام می دهیم بینهایت بین اینها فاصله هست و انسان عاقل انسان فهمیده چون عقل و فهم پشتیبان عشق هست کسی که می داند این نوع دین داری به درد نمی خورد باید حتماً از طمع دست بردارد از تجارت دست بردارد تجارت آخرت و طمع بهشت یا ترس از جهنم و به رابطه دوستانه و صمیمانه عاشقانه با خدا و اهل بیت (ع) بپردازد.

این دو نوع دینداری با هم خیلی متفاوت هست پس ما باید این سلوک را انجام دهیم این سلوک خیلی مهم است اینکه یک کسی وقت بگذارد بگوید من هر چه بیشتر عبادت کنم بیشتر مطالعه کنم بیشتر در یک رشته ی تحصیلی دکترا بگیرم مهندس شوم بروم جلو یا اینکه نه از اول بداند باید عاشق شود اگر عاشق نباشد دینداری و نماز و عبادتی که مبنای عاشقانه ندارد ما را به الله نزدیک نمی کند ممکن است ما را یک کاری کند که جهنم نرویم یا به بهشت نزدیک کند اما به الله نزدیک نمی شویم.

یعنی به کمال مطلق به اصل خودمان به ریشه ی خودمان به حقیقت خودمان به خود آرمانی خودمان نزدیک نمی شویم آخرت هم که برویم باز با اهل بیت نیستیم یعنی از اهل بیت اهل بیت را نمی خواهیم با خدا هم نیستیم می گوییم خدایا چند متر زمین در بهشت به ما بده باغی داشته باشیم درختی داشته باشد چیزی داشته باشد برای ما کافی است.

ولی حقیقتاً آن بخش انسانی آن کمالات اسماء الهی که ما برایش خلق شدیم در وجود ما نهاده شده که به شکوفایی برسد هرگز به شکوفایی نمی رسد برای همین خداوند تبارک و تعالی دین را مبتنی بر عشق کرده یعین دین را مشروط به عشق از ما می پذیرد.

لذا اولین مهمترین اساسی ترین پایه اسلام یک پایه عاشقانه است (لا اله الا الله) اله پای دلبری هست پای خدا نیست هیچ خدایی جز الله نه هیچ الهی جز الله نیست یعنی خسن از دلبری سخن از عاشقی است در دین پیامبر اینقدر دقیق اینرا برای ما آورده و خداوند هم در سوره توبه آیه 24 که بارها خواندیم باطن انسانی و حقیقت انسانی را مبتنی بر عشق سه چیز می داند عشق به الله به رسول به اهل بیت که اهل بیت را در آیات دیگر ثابت کردیم و جهاد در راه معشوق یعنی دلدادگی برای حفظ یک رابطه عاشقانه این جور نمی شود.

من به یک کسی بگویم تو را دوست دارم اما برای حفظ این رابطه تلاش نکنم یا موانعش را برطرف نکنم خوب این دوست داشتن نیست اگر من به الله بگویم تو اله من هستی تو معشوق من هستی باید دست با شمشیر هم باشم که هر چیزی که قرار است مرا از الله جدا کند بین من و الله بین من و چهارده معصوم فاصله بیندازد حتماً ترکش کنم هجرت کنم ترکش کنم و اگر بخواهد با من مقابله کند با او جهاد کنم.

اصلاً جهاد در اسلام همین فلسفه را دارد هیچ جای دیگری ندارید فلسفه ای غیر از این داشته باشد تمام اقتصاد جهاد در اسلام جهاد برای حفظ رابطه عاشقانه بنده با مولای خودش است دفاع از احکام الهی دفاع از دین الهی دفاع از مملکت اسلامی دفاع از فقه اسلامی دفاع از معارف اسلامی همه اینها برای این است که ما عاشق خدا هستیم و نمی خواهیم بگذاریم چیزی بین ما و خدا فاصله بیندازد یک کسی که جبهه پیش می آید چرتکه می اندازد اصلاً عشق نیست چون می فهمد حقیقتی که این عشق را به او اده در خطر است یک کسی که نماز و روزه برایش زیر سوال است حجاب برایش زیر سوال است خمس برایش سخت است عاشقانه نمی تواند بپردازد.

مگر اینکه بگویند اگر نپردازی مالت حرام می شود جهنم می روی نطفه ات حرام می شود تا بپردازد این هنوز عاشق نیست مگر می شود انسان یک کسی را دوست داشته باشد برایش خرج نکند اصلاً انسان وقتی یک کسی را دوست دارد، دوست دارد برایش خرج کند و این عشقش را با این خرج کردن برساند نمی شود من به اهل بیت بگویم دوست تان دارم عاشق تان هستم بعد موقعی که برای این رابطه عاشقانه باید هزینه کنم هزینه نکنم.

خدا که احتیاج به خرج کردن ما ندارد ائهم هم ندارند ولی شما وقتی که خرج می کنید یعنی چیزی را از خودت پای عشق می گذاری به معشوق نزدیکتر می شوی شبیه تر می شوی من الان از جیبم خمس می دهم زکات می دهم صدقات می دهم انفاق می کنم وقف می کنم یک چیزی را هدیه می کنم این در واقع یعنی چی؟

یعنی من می خواهم جواد شوم چون معشوقم جواد است می خواهم ببینم می توانم مثل او شوم یا نه چون می خواهم به او نزدیک شوم نزدیک شدن گفتیم یعنی چی؟ نزدیک شدن زمانی و مکانی نداریم ما با خدا، فاصله زمانی و مکانی که نداریم نزدیک شدن یعنی متخلق شدن به آن اخلاق هر چه اسمهایی بیشتری که خدا دارد تو بگیری تو به خدا شبیه تر می شوی و مثل تر خواهی شد نسبت به خدا پس اگر در دین صدقه آمده خمس آمده زکات آمده جهاد آمده برای این نیست که خدا وابسته است و ائمه نیاز دارند برای این است که تو با این کار به چه می رسی؟

از حالت دانایی به دارایی می رسی به توان و قدرت می رسی می فهمی جواد یعنی چه کریم یعنی چه، من از خدا خیلی چیز ها را نمی خواستم و هواسم هم نبوده عقلم هم نمی رسیده خدا به من داده به این می گویند کریم. کریم یعنی کسی که عطا کند بدون اینکه طرف به او بگوید نه اینکه التماسش کنند بعد بدهد نه اینکه بیایند بگویند دین احتیاج دارد امام زمان احتیاج دارد خدا احتیاج دارد فقرا احتیاج دارند ایتام احتیاج دارند تا این دلش به رحم بیاید و یک چیزی بدهد نه او اساساً عاشق اعطا هست. عاشق بخشش است.

عاشق انفاق است عاشق صدقه است و لذت می برد مثل دو نفر رفتند بیرون با هم خانم و آقایی که عاشق هم هستند هر کدام دوست دارند برای طرف مقابل یک چیزی را بدهند یک چیزی را هزینه کنند و اتفاقاً اگر طرف مقابل نپذیرد خودش ناراحت می شود و این خیلی آرزو می کند که ای کاش من بیشتر داشته باشم و بیشتر پای معشوقم بریزم در دینداری گدایی نیست خدا گدا نیست.

(ان الله غنی عن العالمین) اگر دعوت به انفاق به صدقه، به خمس و به زکات به جهاد به امر به معروف و نهی از منکر به حج می شود برای این است که تو به این کارها احتیاج داری تو اگر عطا نکنی تو اگر نبخشی تو اگر از خودت خروجی نداشتن اساساً تقربی، تشبهی، حاصل نخواهد شد برای تو ما باید روی این زحمت بکشیم و کار کنیم این یک راه میان بر هست این هست که ره صد ساله را انسان یک شبه می تواند طی کند.

با عشق اگر این عشق نباشد دینداری مان زوری است دینداری مان تقلیدی است هلی است هی هل مان می دهند یعنی معشوقم جای دیگری است محبوبم جای دیگری هست اما مجبوری نماز را می خوانم خوب این واقعاً چه لطفی دارد من دوست دارم فیلمهای مبتذل نگاه کنم موسیقی های حرام گوش کنم حالا جبراً در مسجد می روم و چهار تا آیه قرآن هم می خوانم یعنی من اصلاً از صدای خدا از خواندن نامه ی خدا هیچ لذتی نمی برم چه لطفی دارد که من با خواندن قرآن انس ندارم اینقدر که به آموزش زبان اهمیت می دهیم به ادبیات عرب اهمیت نمی دهیم.

آنقدر که به یادگیری علوم و فنون اهمیت می دهم به یادگیری دین، احکام، عقاید، اخلاقیات اهمیت نمی دهم یعنی عاشق نیستم اگر یک کسی شیفته چهارده معصوم شود اگر یک کسی بخواهد به مقام آنها برسد این در یادگیری دین در یادگیری احکام در یادگیری زبان قرآن در یادگیری اخلاقیات در یادگیری معارف یک عطش پایان ناپذیر دارد شیفتگی می خورد چون می خواهد زود تر برسد ای از شدت دلتنگی به فاطمه زهرا همه اش دنبال فرمول و قاعده ی می گردد که من چطوری به مادرم فاطمه زهرا ملحق شوم.

چه چیزی می توانم مرا ببرد پیش خانم و تا ابد مرا نگه دارد و هیچ وقت دیگر بین من و مادرم فاصله ایجاد نشود چه چیزی می تواند مرا به پدرم امیرالمومنین برساند چه چیزی می تواند مرا به امام زمان برساند که دیگر من هرگز از او جدا نشوم (فمعکم معکم لا مع غیرکم) من فقط می خواهم با شما باشم با هیچ کس دیگری نمی خواهم باشم این عشق می خواهد.

لیلی از مجنون بسی مجنون تر است. از آن طرف می گوید وقتی می خواهی با من حرف بزنی بگو (اسئل الله ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره) من از خدا می خواهم در دنیا و آخرت با شما باشم (اسئل الله ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله) من از خدا می خواهم که مقام شما را به من بدهد چه عاشقی است می گوید آن قله ای که تو قرار دادی من می خواهم تا آنجا بیایم این مسر فقط با عشق طی می شود اصلاً مسیر دینداری با زور با جبر وقتی هم کسی را وادار می کنید با جبر با زور دینداری کند بعداً کافر می شود بعداً زده می شود بعداً فاسق می شود. می برد.

زوری نماز می خواند می برّد و زوری رعایت می کند می برّد متنفر می شود دل باید راه بیفتد دل باید وسط میدان باشد دل که وسط میدان بود دل که وسط میدان باشد دیگر تردید از بین می رود چون عاشق است عشق وسط هست وقتی عشق بود سوال نیست چرا من خلق شدم؟ دین برای چیست؟ قرآن برای چیست؟ نماز به چه درد می خورد؟ خمس چرا؟ حجاب چرا؟ اصلاً این اصر ندارد چون عاشق است اصلاً کاری ندارد.

چه می گویند انجام دهد این چون فقط می خواهد به معشوق برسد می گوید چه کار کنم که به تو برسم؟ هر کاری که تو بگویی برای من زور ندارد اصلاً آزار و اذیتی برای من ندارد چون پاداشش این است که من به تو می رسم اما وقتی من تصمیم را نگرفتم یعنی عشق تصمیم گیری نکرده دل تصمیم گیری نکرده وقتی به من می گویند نماز زورم می آید وقتی شکسته می شود خوشحال می شوم وقتی وظیفه شرعی از من دور می شود لذت می برم وقتی می نشینم با خدا صحبت می کنم جور دیگری هستم زود می خواهم نماز تمام شود. حال تعقیبات و حرف زدن ندارم.

با یک فیلم سینمایی عمر یک نفر را نگاه کنید می بینید مثلاً هزار سال فیلم نگاه کرده اما نیم ساعت هم با خدا حرف نزده ممکن است صدها ساعت در مسجد بوده اما حرفی زده نشده هیچ حرفی با امام زمان با سیدالشهدا با فاطمه زهرا ما در زندگی خصوصی مان هر چند سال گذشته بگویید من و خانم فاطمه زهرا بیست دقیقه نشستیم خصوصی گپ زدیم با آقا امام زمان خصوصی نشستم صحبت کردم با خدا یک شب را گذراندم یک شب را با خدا اگر یک کسی یک شب با خدا بگذراند.

خدا شاهد است ما یک زمانی اساتید مان به ما این حرفها را می زدند موقعی که بچه بودیم بعد که بزرگ شدیم و عمر مان را تلف کردیم تازه وقتی به آن رسیدیم فهمیدیم استادمان راست می گفت یک شب با خدا یک قرن است یک قرن گیر آدم می آید.

یک شب را تو با خدا بنشین من و خدا. امشب شوری دیگر دارد اصلاً امشب می خواهم با خدا باشم با هیچ کس دیگر کاری ندارم تصمیم هم گرفتم امشب جایی نروم با کسی حرف نزنم تلفن هم خاموش باشد با هیچ کس یک امشب می خواهم ببینم حوصله خدا را دارم تا صبح با هم حرف بزنم ما اصلاً ادبیات را باز نکردیم زمینه را باز نکردیم برای حرف زدن یعنی اصلاً این زمینه فراهم نشده با او بنشینیم حرف بزنم حرف داشته باشم قرآن بخوانم.

فرمود اگر دلتان تنگ شد خواستید برای تان حرف بزنم قرآن بخوانید ما اصلاً با قرآن انسی نداریم که بشنویم شما خواستید با من حرف بزنید نماز بخوانید اصلاً نه نماز نه قرآن خودم بلدم حرف بزنم خودم چی ام هست؟ نمی خواهم قرآن بخوانم نمی خواهم نماز بخوانم ولی حرف دارم بزنم.

(من تشکر می کنم از همه عزیزانی که زحمت کشیدند انصافاً خوشحال شدم واقعاً در ایام نوروز خوشحال شدم و دعا کردم عزیزان را و حقیقتاً انگیزه پیدا کردم مثل اینکه بعضی ها حرفهای ما را گوش می کنند این متن هایی که عزیزان نوشته بودند متن های بسیار زیبایی بود از همه عزیزان که نوشتند تشکر می کنم انصافاً متن های زیادی بود فکر می کنم 5 ساعتی وقت مرا گرفت که اینها را فقط بخوانم و یک تعدادی هم انتخاب کردم که انشاءا... اینها را چاپ کنیم و همان چاپ شده اش هم کتاب شود و همه بخوانند که بدانند خیالات بقیه چه بوده خیالات عاشقانه با اهل بیت با خدا با امام زمان بقیه خیالات دیگران خیالات ما، خواهران، برادران ما چطوری خیال پردازی کردند تمرین است.)

ما باید بنشینیم خیال پردازی کنیم باید بیاوریم در خیال باید وقت بگذاریم حرفهای عاشقانه این کارتان را حتماً ادامه دهید یکی کی سر رسید تهیه کنید حالا که شروع کردید من دیدم خیلی از عزیزان خیلی حرف داشتند بزنند حرفهای زیادی هم داشتند حرفهای عاشقانه زیادی مثل اینکه برایشان عقده شده بود بزرگواری کردند به حرمت خواهش بنده به خودشان زور گفتند اما این دست که آمده روی قلم و قلم آمده روی کاغذ عقده که باز شد دیدم چه کار کرده با خدا با امام زمان چه حرفهای قشنگی داشته با حضرت زهرا چه دلدادگی های قشنگی داشته و خیلی خوب بود تقریباً من همه را خواندم و بسیاری از این نوشته ها اوج های خوبی داشت که من یک مقدای از آن را انتخاب کردم که اینها را انشاءا... به چاپ برسانیم. که همه از این اوجها بهره مند شوند حالا که این رفاقت شروع شده دیگر خرابش نکنید بپذیرید آن را شاید دیگر فرصت دست ندهد سعی کنید هر روز بعضی از عزیزان شنیدم این کار را کردند گفتند با این کار دیگر نتوانستیم راه را ببندیم حالا که راه رفاقت باز شده این کار را انجام دهید هر روز خیال پردازی چند دقیقه ای یک ربع بیست دقیقه نیم ساعت داشته باشید.

شب به شب قبل از خواب، روز ها، صبح، بعد از ظهر یک موقع که وقت دارید این تقویم، سر رسید دفترچه یک دفترچه زیبا تهیه کنید و تشکر ویژه می کنم از این که عزیزان همه برای این نوشته ارزش قائل بودند. زیباترین کاغذ ها جذاب ترین کاغذها بعضی ها خودشان کارهنری کرده بودند بعضی کاغذ های خوبی تهیه کرده بودند و واقعاً عاشقانه، همین سرمایه گذاری باعث می شود استعداد انسان باز شود وقتی تو برای نوشتن نامه برای خدا برای اهل بیت ارزش قائل می شوی آنها هم یک نگاه ویژه به دلت می کنند خوب بنویسید یک ربع، بیست دقیقه، انسان این دلدادگی را داشته باشد بیاورد روی کاغذ بنویسد آن وقت ببینید این نوشتن چقدر لذت دارد.

آن موقعی که می نویسی بعد از چند روزی کما اینکه چند نفر اشاره کرده بودند خود شان این را فهمیده بودند تعداد محدودی از عزیزان این را خوب فهمیده بودند موقعی که می نوشتند که من نمی نویسم مثل اینکه او می نویسد برای ما یعنی وقتی من می نوشتم خدای عزیز الهی قربانت شوم امام زمان چنین و چنان مادر عزیزم یا فاطمه زهرا چنان کمی که نوشته بودند فهمیده بودند لو رفته بود که وقتی او می نویسد مادر عزیزم این نبوده فاطمه زهرا دستت را گرفته بود.

نوشته بود تو این طوری بنویس یعنی او فهمیده بود که فاطمه زهرا دارد می گوید فرزند عزیزم اگر خانم فاطمه زهرا به تو اجازه دهد که تو به او بگویی عزیزم. همه کسانی که با خدا مناجات نوشته بودند و مناجات می نویسند و مناجا می گویند و حرف می زنند بعد از یک مدتی می بینند می گویند این دیگر تن صدای من نیست خدا این حرفها را می زند.

(و لاکنّه اول من المذکور و ثان من الذاکر) آنجایی که من به هوس بوسیدن خدا افتادم می بینم خدا می خواسته مرا ببوسد مرا به هوس بوسیدن خودش انداخته خیلی اتفاقات قشنگی می افتد اصلاً کلاس نمی خواهد استاد نمی خواهد دستت را بگذار روی کاغذ ببین اگر خدا معلمت نشد اگر خانم فاطمه زهرا معلمت نشد اگر آقا امام زمان استادت نشد که بنویس بعد می بینی چقدر در دل تو اسماء الله بوده چقدر تو عاشق بودی چقدر بلدی عشق بازی کنی چقدر توانت خوب است چقدر این کاره بودی ما همه مان از اول عاشق آفریده شدیم.

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

اصلاً آن موقعی که می خواستی گلم را درست کنی همه اش را با عشق به خودت آفریدی ذره ذره این خاک وجود من این اعضای من همه چیز من تو را فریاد می زند چقدر مگر خلوت کردند عزیزان، 20 دقیقه نیم ساعت یک ساعت اما از صدتا کلاس و هزار تا استاد بهتر است برای عاشقی.

اگر کسی به خلوت نرود هیچ رشد نمی کند برای عاشقی باید بروی در کنج اول از خودت نترس خودت را قابل بدان این دفعه دیگر نگو استاد گفته آن دفعه شما بزرگواری کردید به حرمت حرف من این جوّ را برای خودتان ایجاد کردید که به خلوت بروید این بار بگو نه من قیمتم این است بروم به خلوت اگر من نروم با خدا خلوت کنم من با امام زمان خلوت نداشته باشم من با مادرم هم صحبت نشوم چه کسی این کار را کند ما مگر چه مان است؟ دوستمان ندارند که دارند اعلام عمر من کرده گفته بیایید بگویید (اسئل الله ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره) دوستمان دارد که گفته پس الان که من این حرفها را دارم می زنم هنوز دربسته نشده خدا نکند در بسته شود اگر رو یک نفر در را ببندند این دیگر هیچ وقت هوس خلوت نمی کند اصلاً اسم خدا می آید ناراحت می شود نماز می آید ناراحت می شود.

اسم دین اسم مظاهر دین اسم ذکر اسم احیاء می آید اصلاً رغبتی به احیا به شب زنده داری به نماز به تعقیبات ندارد خیلی علامت بدی است اسمش سرطان است یعنی تمام است اما وقتی در دلت هست پس صدایت می کند دیگر نگو استاد این را گفته من خودم لیاقت دارم می توانم بروم این کار را کنم نیم ساعت می نشینیم باورکنید آن نیم ساعتی که شما قلم می زنید از هزاران رکعت نماز برای شما بالاتر است اتفاقی که در دل شما می افتد همان موقع که تو دلت خلوت می کنی و تو خودت این قیمت را این ارزش را می بینی که من می توانم با امام زمانم با خدای خودم خلوت کنم وقتی می نشینی این قیمت را به خودت می دهی که من الان از قشنگ ترین زمان هم است که نشسته ام رو به قبله وضو گرفتم در تمرکز دوست دارم با مادرم فاطمه زهرا سخن بگویم خودت به این قیمت می دهی و می بینی حزّی که از این می بری از خیلی از نماز هایت از ماه رمضانت نبرده ای آن یک ربع مهمانی را می فهمی چیست.

آن یک ماه نفهمیدی مهمانی و ضیافت یعنی چی نپرس عاشقی چه طوری است عاشقی کن می فهمی چطوری است اصلاً عاشقی یاد دادنی نیست ما باید اگر خود عاشق مان را شناختیم خود عاشق من عاشقی بلد است کند اکثر عزیزانی که نوشته بودند برای من نوشته بودند که ما فکر نمی کردیم که اینقدر حرف داشته باشیم و این چیزها از ما صادر شود پس ادامه دهیم این نوشتن را این حرف زدن را این سخن گفتن را ادامه دهیم قرآن نمی توانیم بخوانی؟

نماز نمی برد تو را؟ چون نماز کار حرفه ای هاست کار بچه ها نیست کار جوجه ها نیست کار کوچولوها نیست ( انّها لکبیره الا علی الخاشعین) قرآن می گوید: (استعینوا بالصبر و الصلاه) از روزه از صبر و نماز کمک بگیرید اما (انّها لکبیره الا علی الخاشعین) نماز خیلی سنگین است اینکه خیلی ها نمی توانند از نماز بالا بروند با نماز نمی توانند اوج بگیرند چون بچه هستند چون ضعیفند چون کار نکرده اصلاً تمرین نکرده باشگاه نداشته استاد نداشته بالا سرش تمرین عاشقی هم آغوشی بوسه نداشته این هنوز 60 سالش است می خواهد نماز بخواند می گوید:

(بسم الله الرحمن الرحیم) در دلش با او می آید به نام خداوند بخشنده مهربان یعنی هنوز در لفظ است (الحمدلله رب العالمین) این ترجه ها هم که ضعیف است حمد و سپاس ویژه خداوند. این دل نیست وسط تو داری فکر می کنی فکر وقتی آمد دیگر دل کجا می آید داری به الفاظ فکر می کنی یعنی رابطه تو شکل است هنوز من چه بگویم هیچ وقت انسان وقتی با معشوقش فکر می کند به کلمات فکر نمی کند همه اش دلدادگی و عاشقی است. بوسه است هم آغوشی است اوج گرفتن و یکی شدن است ما اصلاً تمرین نداشتیم رو نماز نه باشگاه روزه داریم نه باشگاه نماز داریم نه باشگاه ذکر داریم مباحث اینها را گفتیم قبلاً در مباحث احیا ها که هنوز هم می گوییم مفصل هست.

عزیزانی که مایل هستند به همان مباحث معنوی و یاد خدا مراجعه کنند 5 دوره اینها را داشتیم باشگاه است یعنی باید اینها را تمرین کنیم باید وقت بگذاریم برنامه ریزی کنیم آنهایی که ننوشتند واقعاً ضرر کردند سر خودشان خیلی کلاه رفت آنهایی که این کار را نکردند و اکثر قریب به اتفاق هم که نوشتند خودشان هم فهمیدند برد کردند ولی ادامه دهند ادامه دهید ببینید خیلی اتفاقات زیبایی برای شما می افتد که اصلاً می بینید که چقدر سرعت گرفتم من چقدر قدرت گرفتم من اگر صد تا کلاس می رفتم اینقدر نمی توانستم مایه از خودم استخراج کنم چقدر از من نیرو بیرون آمد چقدر از من انرژیهای قشنگ بیرون آمد چقدر من ذخیره داشتم خدا در وجود من چه ریخته بود چطوری شد اینها آمد بیرون.

پس آن راه میان بری که خدمت تان عرض می کنم این است که از تقلید دست برداریم مطالعه کار فکری کار معرفتی حتماً کنیم که برهان داشته باشیم شیطان بعداً وسوسه مان نکند دلائل علمی را مطالعه کنیم اما بعد از آن کار ما با دل است این همه قرآن راجع به قلب صحبت کرده دل قلب دل قلب همه اش روی این سرمایه گذاری کرده می گوید قرآن می خواهید بخوانید با دلتان به پیغمبر می گوید قرآن را به دلت نازل کردیم نه به فکرت.

دل باید بگیرد معصوم مال دل است اگر نمی توانی با او دلدادگی کنی با او رابطه دلی برقرار کنی کوچک می مانی ضعیف می مانی دینت بی حال است دینت ضعیف است. این دین نمی تواند به تو عزت دهد این دین نمی تواند شادی بیاورد این دین نمی تواند آرامش بیاورد این دین نمی تواند به تو عزت دهد این دین نمی تواند شادی بیاورد دین نمی تواند آرامش بیاورد این که قرآن می گوید مومن شاد است و آرام است و شعار قرآن این است که هر که مومن تر شادتر.

هر که مومن تر آرامتر برای این است که مومن رابطه را با دل برقرار کرده نه با ذهن و فکر نه زوری نه جبری حالا می فهمیم که چرا خداوند اینقدر تاکید دارد چرا محبت ذی القربا را داشته باشید. (قل لا اسئلکم علی اجرا الا الموده فی القربا) شما باید اینهایی که خلیفه من هستند همه مرا نشان می دهند عاشق اینها شوید بدون اینها نمی توانید اسماء مرا کسب کنید بدون اینها چطوری می توانید به صفات من متخلق شوید.

باید عاشق معصوم شوید باید با معصوم عاشقانه رفتار کنید. حالا انشاءا... هفته های بعد چند تا فرمول مهم داریم که چطوری این کار ها را انجام دهیم الان فعلاً کلیاتی می گویم ولی جزئیاتش فرمولهایش را بیشتر می گوییم فعلاً داریم می گوییم بیفتید به خیال.

به خیالت قیمت بده به جای صورتهای کثیف فکر های کثیف آلوده فکر های حرام تصویر های حرام. دیو چو بیرون رود فرشته در آید. صورتهای قشنگ را بده هر وقت یک فکر حرام یک فکر باطل یک فکر مسخره خواست بیاید سراغت بگو حیف است من که می توانم فاطمه زهرا را در خیالم بگذارم چرا کمتر از او بگذارم.

من که می توانم امام زمان را در خیالم بیاورم با خدا در خیالم بیاید با خدا حرف بزنم با معصوم. این همه شهدا و اولیای الهی امامزاده ها برای چه آدمهای کوچولو را در ذهنم بیاورم و با آنها دعوا کنم با آنها جنگ کنم دعوا کنم مخاصمه کنم حرف بزنم کینه آنها را در دلم داشته باشم و تمام دلم که جای چهارده معصوم است پر از کینه و نفرت و جرّ و بحث و قیل و قال و دنیا باشد به خیال مان قیمت دهیم تا خودت به خیالت قیمت ندهی خیالت پاک نمی شود.

اگر بخواهی از افکار بد، اندیشه بد، خواب بد، اضطراب، چیزهای منفی نجات پیدا کنی باید اول عرضه داشته باشی که افکار خوب داشته باشی فکر خوب، خیال خوب، غذای خوب. بعضی ها می گویند ما می خواهیم این کار را کنیم اما نمی شود شاید لقمه تان مشکل داشته باشد چون غذای جسمی آلوده حتماً خیال آلوده درست می کند.

پولی که خمس داده نشده باشد لقمه ای که حرام باشد طیب نباشد اینهایی که در مباحث دیگر در معراج درس گفتیم مهارتهای زندگی، لقمه دیدنی های حرام، شنیدنی های حرام، خیالهای حرام خوب نمی آورد کسی که عاشق هالیوود است این نمی تواند سوار خیال شود برود تا خدا امام سجاد (ع) به خداوند عرض می کند خدایا چقدر شیرین است من با خیال خودم با تو عشق بازی می کنم.

در خیال عاشقی است مگر می شود آدم در خیال عاشقی نکند در بیرون به محبوب برسد اگر در خیال با معشوق درگیر نشود معشوقش نیست تو بیرون هم خبری نیست غذا های مان را دقت کنیم خدایی نکرده لقمه حرام نباشد لقمه شبه ناک نباشد مراجع تقلید هم که تکلیف همه ما را روشن کردند که ما چه کنیم هر کس هم مرجع تقلید خودش.

وقتی به خیال می افتی وقتی قلم را می گذاری روی کاغذ وقتی تمرکز می گیری می بینی اوه چقدر با سرعت جلو می روی از آن چیزی که هستی خیلی فاصله می گیری اصلاً دیگر هوسهای بد، اندیشه های بد، فکر گناه اینقدر بزرگ می شوی ابنقدر این ضیافت و مهمانی و خلوت به تو مزه می دهد که اصلاً حیفت می آید دیگر دلت را ذهنت را ببری جای دیگر می بینی حیف است این چقدر مزه داشت.

یک آقایی بود یادم است این خیلی مقاومت می کرد در این دلدادگی ها خیلی هم آلودگی داشت یک موقعی آمد خیلی هم شکایت می کرد می گفت من می خواهم از این وضعیت نجات پیدا کنم چه کار باید کنم؟ گفتم والله من که نه استادم نه طبیبم. نه معلمم، بلد نیستم چه کار باید بکنم ولی حالا دارم می روم پیش ی آدمی که با صفاست خدا رحمت کند خیلی آدم با صفایی بود یکی از بزرگان و علما و مراجع بزرگ بود خیلی دوست داشتنی بود یک نیم ساعتی رفتیم نشستیم چای هم خوردیم. و گپی زدیم همان اتفاقی که باید بیفتد افتاد آمد گفت اِ من چرا این طوری شدم گفت همه چیز هایی که کلنجار می رفتم حل شد. انگار حل شده خیلی احساس قدرت می کنم الان خیلی می توانم تصمیم های قشنگ بگیرم قبلاً تصمیم گیری خیلی برایم سخت شد.

ولی نمی دانم چه شد آدم بنشیند با خدا حرف بزند بعد می بیند چقدر قدرت دارد برای تصمیمهای قشنگ برای انتخابهای قشنگ ارتباطات قشنگ رفتارهای قشنگ و افکار زیبا بنشین نیم ساعت با فاطمه زهرا حرف بزن ما حرف نمی زنیم اصلاً ما یا دعا می خوانیم همه اش هم به معنی اش فکر می کنیم که کار فکر و ذهن و چشم هیچ وقت به دل سرازیر نمی شود. باید از اینجا ما رد شویم یادتان هست در اسماءالله چه گفتیم؟

گفتیم ارتباط با اسم یعنی با حقیقت با کمال اول به صورت کتابت است نوشتن یک اسم.

اگر میسر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او

تابلو های در خانه که می زنید دقت کنید وقتی تابلوی حرام زدی عکس سگ گذاشتی مجسمه سگ و حیوانات گذاشتی تو چه طوری می توانی خیال خوب کنی بردار این مجسمه حیوانات را از خانه از اتومبیل از روی لباس برداریم اینها را رابطه کتبی جلوی چشمم تابلو باشد. اسم معشوقهایم باشد اسم محبوبینم باشد محبوبین انسانی بعد گفتند رابطه لفظی یادتان هست کتابت، لفظ بعد تصور رابطه تصورّی بعد رابطه تصدیقی که کار معرفتی بود مرحله پنجم رابطه وجودی بود اینها را در اسماءالله گفتیم آن موقع هم آغوشی است یعنی آدم باید این مسیر را طی کند تا بعد به مصاحبت برسد به رفاقت برسد به صمیمیت برسد.

یک مثال بزنم. شما یک موقع هست می خواهید با یک بزرگی صحبت کنید یک آدمی هست که خیلی از او رو در بایستی دارید یک استادی است یک ولی خدایی است یک عالم خیلی برجسته ای است تو را می شناسد غریبه هستی بعد می خواهی با او 5 دقیقه حرف بزنی 10 دقیقه حرف بزنی می گویی جناب استاد یا به دفتر دارش یا کسی دیگر می گویی برای من از این بزرگ وقت بگیر من می خواهم با او حرف بزنم حالا رفتی خدمت این استاد رسیدی وقتی می خواهی با او حرف بزنی اول لکنت زبان داری یعنی این جوری نیست که بروی یک چای بخوری همدیگر را در آغوش بگیریم و روبوسی کنیم و بفرما خانه نه این طور نیست اگر به خانه تان بیایید هم تو دائماً در فشار قرار داری.

چون خیلی بزرگ است همه اش معذبی چی می خواهی چه کار کنم نمی توانی اصلاً با او حال کنی خانه شان هم بروی تو معذبی چهار زانو باید بنشینی جرأت نداری سرت را بلند کنی بعد می گوید بفرما صحبتت را بکن خوب دقت کنید فرمولهایش خیلی مهم است دارم می گویم اینها را باید در ارتباط با خدا و معصوم استفاده کنید بعد می گوید که یک کاغذ بردارم بنویسم حرفهایم را یادم نرود بارها شده طرف می خواهد با یک بزرگ حرف بزند بعد می گوید من همه حرفهایم یادم رفت.

شما را که دیدم بعد هم می گوید می خواستم یک چیزی بگویم چیزی دیگری از کار در آمد اصلاً نتوانستم همه حرفهایم را بزنم یک بار دیگر می شود وقت بگیری بیایم حرف بزنم چون دفعه دوم راحت تر می شود پس تو در مرحله اول با لفظ سر و کار اری یعنی این کاغذ را جلویت می گذاری بعد حرف می زنی. جناب استاد. یک موقع می خواهی بی ربط حرف نزنی حرفهایت را درست تنظیم کنی خطا نشود.

با وقت و حوصله و نگاه او با عنایت او سازگاری داشته باشد اینجا تو تمام ذهن و دلت تو الفاظ است می خواهی یک حرفی را بزنی به لفظ فکر می کنی ولی یک مدت می روی پیشش و می آیی چند جلسه ای می روی می آیی با هم حرف می زنید به خصوص اگر او لطف کند و صمیمیتی ایجاد کند.

در شرح حال امام سجاد (ع) داریم اینقدر ایشان ابهت داشت جذبه و عظمت داشت هیچ کس نمی توانست راحت با حضرت حرف بزند حضرت برای اینکه بقیه تحت تاثیر این قرار نگیرند ائمه همه شان همین طور بودند هر کس می خواست با آنها صحبت کند خلیفه الله است می دانی یعنی چی؟

یعنی خدا همه چیزش را ریخته در قالب یک آدم دارد با تو حرف می زند کسی که جیک و پوک وجودت را تمام زوایای وجودت را می بیند حرف با این می خواهی بزنی می گفت حضرت برای اینکه طرف بتواند حرف بزند لبخند روی لبش بود می خندید تا دیگران ترس نداشته باشند بیایند طرفش لبخند رو لبش بود. صمیمی بود. شوخی می کرد راه می داد به هر حال طوری که طرف بتواند خودش را خالی کند بتواند با این شخصیت ارتباط برقرار کند.

حالا وقتی رفتی صمیمی شدی می بینی که نوع حرف زدنت تغییر کرد یعنی مثل اینکه تو خیلی نمی خواهی زحمت فکری بکشی که من الان می خواهم با این آقا چی بگوی مثل رفیقت شده شما با رفیقت با مادرت با پدرت می خواهی حرف بزنی فکر می کنی که الان چه الفاظی را به کار ببرم؟ نه.

راحت در خانه با هم حرف می زنید دوستان صمیمی چطور با هم حرف می زنند فکر نمی کنند حرف می آید چون در شأن هم هستند با هم انس گرفتند به درون همدیگر راه پیدا کردند حرف می زنند با هم حرفهای خوب می زنند معذب نیستند پیش همدیگر. (تسقط الاداب عندالاحباب) آدم پیش محبوبش که هست آن آداب خیلی لازم نیست دیگر آن تعارفها و خشکیها کنار می رود حالت اتو کشیدگی می رود کنار آقا کم کم که صمیمی شدید می بینید می توانید به هم دست هم بدهید می توانید به هم لبخند هم بزنید و دست بدهید.

اجازه به تو می دهد که دست بدهی در رابطه با بزرگان گفته اند تا بزرگ دستش را، با پدرت می خواهی دست بدهی نرو دستت را دراز کن شاید پدرت نخواهد با تو دست بدهد با بزرگ خودت با معلم خودت با بزرگی می خواهی سخن بگویی می خواهی دست بدهی هیچ وقت دستت را دراز نکن تا او دستش را دراز نکند تو حق نداری دستت را دراز کنی اگر او دستش را دراز کرد تو دستت را دراز کن اگر نه، نه.

بعد می بینی دستش را دراز می کند می تواند به او دست دهی بعد به تو می خندد بعد به تو دست می زند یعنی رابطه لمسی با تو دارد شانه ات را می گیرد دستت را می گیرد مثل اینکه من دیگر خیلی راحتم اجازه به تو می دهد که او را ببوسی تو وقتی بغلش می کنی در سینه خودت نگهش می داری اصلاً صحبت از لفظ نیست صحبت از اتحاد و حضور است پیشش حضور داری یعنی تو هم می روی در آن می آید در تو.

می خورید همدیگر را البته که معشوق جور دیگری است و عاشق جور دیگری ما 50 سال از عمر مان گذشته هنوز در لفظیم یعنی هنوز نمی توانیم امام حسین را بغل کنیم به او دست بدهیم هنوز با خدا چنین رابطه ای پیدا نکردیم. طرف اینقدر با خدا صمیمی شده به پیغمبر می گوید من می توانم کاری کنم خدا از دست من بخندد.

حالا قواعدش را از جلسه بعد می گویم اینها فرمول و قاعده دارد که سطوح اینها چطوری هست انتخابهای خودتان چطوری باید باشد چون اگر بلد نباشیم قواعد عشق بازی قواعد رابطه برقرار کردن قواعد خندیدن قواعد در آغوش کشیدن قواعد بوسیدن اصلاً ما نمی توانیم رشد کنیم چطوری می توانیم به 14 معصوم که خدا امر ارتباط ای طوری به من کرده برقرار کنم.

به جوان می گویم تو چرا هر وقت می آیی حرم امام حسین (ع) می خندی می گوید آقا به من می خندد تو نمی بینی من هر وقت وارد می شوم آقا با لبخند به من نگاه می کند من لبخند می بینم با لبخند جواب ندهم عنق باشم اخمو باشم. آقا می خندد من هم می خندم.

ما بچه گی نباید کنیم کندی و سستی هم نباید داشته باشیم باید برای عاشقی وقت بگذاریم نوبت عاشقی است چند روزی. بس است دیگر باید وقت بگذاریم اگر دیر شود سر مان خیلی کلاه می رود ما از این دنیا می رویم فرشته مرگ می آید بعضی آدمها اینقدر زرنگ و زیرکند این اینقدر آدم زیرکی بوده تا زمانی که فرشته بیاید با عزرائیل (ع) چه کار کرده اینقدر صمیمی است با عزرائیل که عزرائیل بارها در طول روز با اینها گپ می زنند حرف می زند هدیه می گیرد هدیه می دهد گل می گویند گل می شنوند.

اصلاً عزرائیل برای این غریبه نیست عزرائیل یک رفیق صمیمی دوست بسیار مهربان و خوشگل است خیلی مهربان و خوشگل است. تو اینقدر در طول روز می توانی به او هدیه بدهی با او رفت و آمد کنی رفیقت است یک رفیق جان جانی حالا می گوید فلانی.

فلانی که با او 20 سال رفت و آمد کردی. می گوید فلانی حالا می خواهم ببرم پیش اولیای خودت دم مرگ که می شود می گوید نگاه کن امروز اینجا می خواهم ببرمت اگر کسی به عزرائیل رفیق شود عزرائیل 20 سال 30 سال قبل از مردنش هزاران جا او را می برد عیاشی اینقدر می برد چیزهای خوب به او نشان می دهد چون ملک موت است می گوید رفیقم است لحظه به لحظه می کشمش و به حیات جدید می آید هی برایت مرگهای طبیعی ایجاد می کند حیات فطری مرگ طبیعی حیات فطری دائماً بخشهایی که فراهم هستند را در وجودت می کشد.

هر چه فکر می کنی مزاحمت است اذیتت می کند سد راهت است مانع است نمی گذارد تو شفاف ارتباط برقرار کنی ملک موت است می گوید من می توانم کمکت کنم رفیقت هستم چه چیزی اذیتت می کند می گوید فلان چیز می کشمش حسادت اذیتت می کند خودم حسادت را قبض روح می کنم تکبر اذیتم می کند قبضش می کنم ملک است می تواند خدا به او قدرت داده یک دفعه می بینی عزرائیل (ع) عرضه داشتم با او رابطه برقرار کردم کمکم کرده خدا می گوید همه اسمها را همه ملائکه ا... در اختیار تو قرار دادم عرضه داشته باشم.

اسماءا... را گفتیم به این بحثها برسیم مفصل توضیح می دهیم گذاشتم من عرضه داشتم رفتم پیش حضرت عزرائیل (ع) با او رفیق شدم رفت و آمد برقرار کردم حالا هر جا گیر می کنم می گویم تو بیا زوری بزن می گوید آه تمام شد مرد برو چه کسی مزاحمت است لاتهای عاشق چه می گویند؟ می گویند عکس بده جنازه تحویل بگیر بدخواه مدخواه داری؟

این با فرشته از اینجا شروع کرده این اگر برود در بزرخ چه می شود؟ ولی یک آدم بی عرضه می بینی هیچ وقت در عمرش فرصت عاشقی به خودش نداده داشته نکرده همه اش عاشق لباس، اتومبیل فلان، روسری فلان چادر فلان تلویزیون فلان آدم، آدمهای که مثل خودش بودند.

همین عشق بازی های خیالی وهمی جمادی نباتی همه اش درگیر معشوقهای این طوری بوده اصلاً بزرگ نشده بود که عشق بازی با اهل بیت به سرش بزند این یک دفعه می رود آنجا می بیند سلطنت سلطنت عزرائیل است جبرائیل و مکائیل، و سلطنت ملائکه الله سلطنت اهل بیت است و این اصلاً با هیچ کدام از اینها رفیق نبوده.

ببین به آدم چه می گذرد خیلی بد می شود عاشق شو ور نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. ما باید خودمان برای خودمان قیمت قائل شویم قبلاً گفتم قیمت هر کس به معشوقش است و کی چه کسی و چه چیزی را به عنوان معشوق انتخاب می کند بسته به این است که چه باوری از خودش دارد چه قیمتی از خودش سراغ دارد برای خودش چقدر ارزش قائل است وقتش و عمرش و خیالش را افکارش را با چه چیزی می خواهد پر کند پس باز برگشتیم به خودشناسی به اینکه من چه کسی هستم تو هر قمیتی برای خودت سراغ داشته باشی معشوقهایت هم همان شکلی هستند.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین