بحث مان در باره عشق به اهل بيت (ع) در موضوع خانواده ي آسماني بود عرض كرديم که اهل بیت (ع) ظهور کمالات نهایی خود ما هستند یعنی آنها تجلی کامل آن چیزی هستند که انسان عاشق آن هست. و دوست دارد به آن برسد. آن من آرمانی آن خود آرمانی که هر انسانی در ذات خودش می خواهد به آن برسد آنها اهل بیت (ع) هستند.
آن خود آرمانی وجود مقدس اهل بیت (ع) هست. در واقع تمام جنبه هایی را که کمالی هستند و آرمانی هستند برای ما، اهل بیت همه ی آن جنبه ها را دارا هستند و به همین دلیل هست که تنها کسانی هستند که می ارزد انسان همه ی دلش را به آنها بدهد اگر انسان همه ی دلش را به کمتر از اهل بیت بدهد شکست در دلدادگی و عشق برای او به وجود می آید که در این باره انشاءا... در جلسه ی آینده خواهیم گفت.
موضوع مهمی که جلسات قبل هم در موردش تا حدودی سخن گفتیم، ضرورت این عشق هست وقتی که پای عشق وسط نباشد در زندگی، انسان برایش زندگی معنا دار نیست موضوعی که هست اشتباهی که خوب اکثر افراد می کنند این است که اگر بخواهند زندگی یکنواخت خمود و سرد و بی روح نداشته باشند به سراغ عشق ها و معشوقهای ناقص می روند و چون آنها به اندازه ی دل انسان بزرگ نیست انسان با وجود اینکه ممکن است سالها با دلدادگی خاصی در کمالات مختلف زندگی کند اما در نهایت سردی، خمودی و بی بهرگی از آنچه که جمع کرده برای زندگی خودش نصیبش می شود و در حرکت به سمت آخرت هم دست خالی به آخرت منتقل می شود.
حالا در این باره انشاءا... جلسه بعد مفصل تر سخن خواهیم گفت اما فعلاً می خواهیم راجع به این ضرورت سخن بگوییم که ما بدون عشق هرگز یک زندگی موفق نخواهیم داشت نه یک زندگی دنیایی موفق و نه یک حیات آخرت که تضمین کننده ی سعادت ما باشد. بدون عشق و عشق با اهل بیت (ع) یعنی عشق به انسانهای کامل، زندگی انسان، دینداری انسان، یک دینداری بی مزه است، یک دینداری هست که انسان تا آخر ممکن است مقید باشد اما عاشق نیست. دلداده نیست لذتی از آن نمی برد.
یک کسی وقتی نماز چهار رکعتی اش شکسته می شود خوشحال است یک کسی ماه رمضانش بیست و نه روز می شود خوشحال هست یک کسی ماه رمضان می آید ناراحت هست می رود خوشحال هست یک کسی که حس ندارد با قرآن ارتباط قلبی برقرار کند از شنیدن صدای خدا لذتی نمی برد یک کسی که چهل سال، پنجاه سال نماز می خوانند اما لذت یک پرس غذا، لذت تماشای یک فیلم، لذت یک مسافرد، لذت یک نوشیدنی، لذت یک ساعت با جنس مخالف بودن برایش بیشتر از نماز هست این معلوم هست که اصلاً در دینداری او هیچ دلدادگی وجود نداشته.
دین یک امر تکلیفی یا تقلیدی برای او بوده که حالا یا از ترس جهنم و یا به طمع بهشت داشته رعایتش می کرده یک حمّالی، یک دین تجاری به تعبیر معصوم (ع) اما وقتی پای عشق وسط می آید و انسان عاشقانه دینداری می کند قلبش وسط هست آن موقع هست که از صحنه به صحنه ی دینداری خودش لذت می برد.
او در تمام صحنه ها از صبح که از خواب بیدار می شود تا شب این آدم، یک آدم قدرتمند با نشاط، شاد، هیچ وقت احساس سرخوردگی، پوچی، محرومیت ندارد. چرا؟ چون این آدم دائماً با دلش دارد کار می کند این عشق به او قدرت می دهد به او نشاط می دهد.
قبلاً گفتیم که وقتی پای دل وسط بیاید در کاری، آن کار بر انسان شیرین می شود. شما مثلاً فرض بفرمایید در همین قبلاً این مثال را شاید زده بودم در همین بازی های آسیایی که قهرمانان ایران برگشته بودند و مدال داشتند یکی شان می گفت ده ماه هست که هنوز خانواده ی خودم را ندیدم و دائماً در حال تمرین بودم.
خوب این اگر عاشق نباشد نسبت به رشته ی خودش، نمی تواند ده ما تحمل کند خانواده اش را نبیند و یکسره تمرین کند. اساساً اگر در هر کاری عشق نباشد آن کار هیچ وقت به مقصد نمی رسد کار جبری کار زوری، کار مصلحتی، حال فکر یک نفر را ما قانع کنیم که بابا این کار به نفعت هست این کار برای تو خوب است با فکر فقط قانع بشود اما دل قانع نشود.
قبلاً هم فرق این دو تا را گفتیم که قانع شدن پذیرش عقلی کجا پذیرش فکری کجا، پذیرش دلی کجا. خیلی این دو تا با هم تفاوت دارند. آثار شان هم کاملاً با هم فرق می کند. اگر پای عشق، یک موقع می بینی یکی عاشق ریاضی هست درس می خواند خیلی موفق، یک کسی از ریاضی متنفر هست بعد به او می گویند باید چهار سال ریاضی بخوانی، ببینید نتیجه آن وقت چه می شود.
یک کسی عاشق درس خواندن است با دلش به صحنه درس آمده و یک کسی با فکرش به صحنه درس آمده، نشسته اند برایش چرتکه انداختند راضی اش کردند که برود درس بخواند برود زبان بخواند مثلاً بچه جان، زبان برابت خوب است برایت لازم است الان این طوری هست الان آن طوری هست اما دلش با این زبان نیست.
شما فکر می کنید چقدر ما ترک تحصیلی داریم الان. در دنیا چقدر ما ترک تحصیلی داریم. به دیپلم نمی رسند به دانشگاه می روند رها می کنند. رشته های گوناگونی را شروع کردند با مصلحت اندیشی هایی که دیگران برایشان کردند هیچ وقت عاشق نبودند خودشان. هیچ خودشان نخواستند.
خوب ببینید چقدر ما الان داریم میلیون ها انسان، کارهایی را شروع کردند دهها و صدها میلیون انسان در زندگی هر کدام از من و شما ها ، کار هایی بوده که من و شما شروع کردیم و بعد از یک مدت رهایش کردیم. چون دل پایش نبوده یک کسی ما را قانع کرده یک کسی زیاد ذهنمان را قانع کرده یا خودمان خودمان را یک طوری قانع کردیم. یا خودمان به یک نتیجه ی ضعیفی رسیده بودیم اما دلمان پایش نبوده.
خوب این رها می شود این دیگر نمی آید کسی نمی تواند تا آخر این مسیر را برود. به یک کسی می گویند آقا طلیگی خوب است رفته بعد از یک مدت می بینید رها می کند چون با دل وارد طلبگی نشده. لذا سختی های طلبگی را هم نمی تواند تحمل کند. گفتند آقا رشته مکانیک خوب است این هم برای اینکه از دایی اش از عمویش که مهندس بودند خوشش می آمده گفته من هم بروم مثل اینها شوم بعد رفته در رشته می بیند که اصلاً نمی تواند.
بابایش گفته که باید حتماً رشته پزشکی بخوانی. ما در دانشکده ی پزشکی زمانی که من تدریس می کردم از هر ده دانشجوی پزشکی. سه تا افسردگی رشته داشتند یعنی سه نفر دانشجوی پزشکی.رشته شان را دوست نداشتند ولی پدر گفته بود. مادر گفته بود تو باید درس بخوانی تو باید مهندس شوی تو باید پزشک شوی اصلاً از این رشته ی مهندسی خوشش نمی آید.
این، این ادبیات دوست داشته تاریخ دوست داشته روان شناسی دوست داشته، دیگران برایش تصمیم گرفتند نمی تواند تا آخر هم ادامه بدهد. یک کسی را دوست نداشته با او ازدواج کرده، هی به او گفتند این به نفعت هست با او ازدواج کنی ولی با دل نیامده با دل انتخاب نکرده، البته نمی گوییم انسان با دل باید انتخاب کند با عقل باد شناسایی کند ولی با دل باید زندگی کند.
وقتی که با دلش نیامده به صحنه زندگی می بینی این زندگی تا آخر ادامه ندارد دوام ندارد اگر هم داشته باشد بنابر مصالحی یک کسی این ازدواج را تا به آخر تحمل می کند و با یک بچه یا دو بچه یا به مصلحت بچه است یا به این که خوب حالا طلاق چیز بدی است یا اینکه مثلاً فرض بفرمایید که جرأتش را ندارم، دیگران خوب اجازه نمی دهند یک همچین کاری را بکنم یا اینکه مثلاً اگر جدا شوم بدبخت می شوم یا اینکه نه.
اصلاً من علاقه ای به این زندگی ندارم اما وابسته ام، نیازمند به طرف هم هستم نه علاقمند. کشش می آید این داستان کشش می آید اما خب ماجرا، ماجرای پایداری نیست اینکه از هر چهار تا ازدواج سه تایش به شکست منجر می شود. یعنی یک سوم طلاق، یک سوم به فکر طلاق، یک سوم تحمل کردن همدیگر و فقط یک جهارم ازدواجها هست که ازدواج عاشقانه هست و تا آخر هم همیشه دوام دارد و بالا می رود به این دلیل هست که پای دل وسط نیست.
یا اگر از اول پای دل وسط بوده، شما می گوید آقا چه می گویی این آماری که شما می دهید اینها اکثر شان عاشق هم بودند شروع کردند چرا؟ ولی چون قواعد عشق را بلد نبودند قواعد حفظ عشق را، پایداری عشق را بلد نبودند. عشق مثل یک مواد غذایی حساس، مثل یک گل می ماند که خیلی حساس هست زود آفت بر می دارد و وقتی این دختر و پسر، فقط عشقش را بلد بودند اما حراست از عشق را بلد نبودند خوب زندگی متلاشی می شود.
هر چی یک چیزی قشنگتر است عزیز تر است. حساس تر هست مهمتر هست عواملی که او را تهدید می کنند هم بیشتر است. خطری هم که تهدیدش می کند بیشتر است. بنابراین تا در زندگی در هر کاری عشق نباشد علاقه نباشد آن به ثمر نمی رسد، اوجها، تولید ها، اختراعها، اکتشافها، اشعار زیبا، مقالات زیبا، کتب خیلی مهم و تاثیر گذاری همه ی اینها هر چیز زیبایی، هنر های خیلی زیبایی که شما می بینید.
معماری های زیبا، رتبه های عالی در رشته های گوناگون علوم، هنر، حرفه های مختلف، فنون مختلف همه ی اینها محصول عشق بوده، در بخش انسانی هم همین طور هست در بخش انسانی انسانهایی که می توانند تا عند ربهم بروند یعنی تا پیش خود خدا بروند اینها اصلاً بدون عشق اصلاً امکان ندارد یک کسی بتواند این مسیر را طی کند. یک کسی را بیایند هی ذهنش را پر کنند که دین برای تو خوب است دین را باید رعایت کنی. این کار حرام است اگر انجام بدهی می روی جهنم. این کار را بکنی می روی بهشت.
این اصلاً نمی تواند با خدا کنار بیاید در نهایت. این نهایتاً همان خیلی زور بزند جهنم نرود. به قول یکی از بزرگان حیوانات، دیوانه ها و بچه ها هم جهنم نمی روند این هنری نیست که انسان جهنم نرود یکی خیلی زور بزند برساند خودش را به بهشت.
حیوانات هم در بهشت هستند دیوانه ها هم در بهشت هستند بچه ها هم در بهشت هستند، بهشت اصلاً پاداش انسان نیست، قبلاً در موردش سخن گفتیم. بهشت پاداش، بدن انسان است. ببینید این آدم اصلاً رشد انسانی نکرده. در نظام دینداری، اگر پای عشق وسط نباشد انسان با اسماء الهی نمی تواند ارتباط برقرار کند.
قبلاً مفصل گفتیم انسان خلق شده چون محبوبش، معشوقش بینهایت است و انسان تا به این نرسد آرام نمی شود انسان با یک ظرفیت بینهایت از اسماء الهی به دنیا آمده متولد شده و خلق شده و تا اینها در وجود خودش جلوه نکند انسان به آرامش نمی رسد. انسان وقتی مجهول دارد ناراحت هست وقتی خیلی کار ها را که دوست دارد نمی تواند انجام بدهد. ناراحت است وقتی حیات جاودانه ندارد ناراحت است وقتی زیبایی مطلق ندارد. ناراحت است. وقتی لذت مطلق ندارد ناراحت است.
همه ی اینها در کجا به دست می آید در ارتباط با کمال مطلق به دست می آید رسیدن به کمال مطلق، جلوه دادن اسماء الهی در وجود خودمان فقط با عشق امکان پذیر است. یعنی انسان باید عاشق بشود، باید معشوق داشته باشد تا پای عشق و عاشقی و معشوق وسط نباشد به هیچ وجه انسان حرکت موفقی به سمت کمال مطلق و اسماء الهی و تجلی اسماء الهی در وجود خودش نمی کند.
یک دین تقلیدی هست بابایش شیعه بوده این هم شیعه شده، بابایش سنی بوده این هم سنی شده بابایش مسیحی بوده این مسیحی شده یا نه، فکری رفته هی دو دو تا چهار کرده، چرتکه انداخته در نهایت بالاخره با زور استدلال یک چیزی را پذیرفته. اما دل او اینجا نیست دل او در کمالات جمادی، در کمالات نباتی، در کمالات حیوانی است. دلش جای دیگری است.
لذا می بینی این آدم رشد زیادی نمی تواند بکند. نکته مهم اینجاست که اگر برسیم این را توضیح بدهیم خیلی خوب است. خیلی مهم است. اگر نشد یک جلسه ی مستقل باید برایش بگذاریم. که انسان وقتی که عاشق نیست کمالاتش به ضررش تمام می شود. شاید شما الان برایتان سخت باشد قبول این مسأله که وقتی انسان عاشق نیست هر کمالی به دست بیاورد می تواند برایش خطرناک باشد می تواند همان اهل کمال او را به جهنم ببرد.
چه کمالات خوب، چه منفی، چه قدرتهای منفی، با گناه به جهنم می رود با نماز هم به جهنم می رود با موسیقی هم به جهنم می رود با قرائت قرآن هم به جهنم می رود (رُبّ تال القرآن و القرآن یلعنه) چه بسیار قرآن خوانهایی که قرآن آنها را لعنت می کند.
موسیقی حرام گوش نمی کند کار حرام انجام نمی دهد اهل زنا و شراب و قمار و این چیزها نیست اهل نماز است اهل نماز شب است اهل روزه است اهل قرآن خواندن است حافظ قرآن است اما قرآن او را لعنت می کند چطور می شود انسان با نکات مثبت با عبادت برسد به جهنم؟
(ویل المصلین) متن قرآن است قرآن را ببینید. لذا دقت کنیم اگر پای عشق وسط نیابد کمالات مان هم می تواند خطر ساز باشد. روزه مستحبی های مان، روزه واجب های مان صدقات مان، انفاق مان، جبهه رفتن های مان، عرض کنم سیادت مان، درس خواندن مان، همه چیز می تواند خطرناک باشد برای انسان.
فقط عشق است که نمی گذارد گناه به انسان صدمه بزند و نمی گذارد کمالاتی که کسب کردی سدّ راهت شود و اذیتت کند نکات خیلی مهمی را می خواهم بگویم اگر بتوانیم تا آخر بحث تمامش کنیم خیلی خوب خیلی شنیدید در اطراف خودتان می گویند آقا برای چی خلق شدیم؟ هدف از خلقت انسان چه هست؟ خدا مگر نیاز داشته ما را خلق کند؟ به عبادت ما نیاز داشته؟ به خلق ما نیاز داشته؟
خوب هیچ منطقی این را نمی پذیرد که خدا به ما نیاز داشته. چون ما مخلوقیم. خدا قبل از ما بوده، (هل اتی علی الانسان حین من الدّهر لم یکن شیء مذکورا) اصلاً انسان هیچ چیز نبوده. ما که خودمان خودمان را خلق نکردیم و نبودیم هم خدا خلق مان کرد به ما نیازی ندارد خدا.
اما خیلی ها می گویند خوب حالا برای چه خلق مان کرده، علت این که بسیاری از افراد به پوچی می رسند یا با دین خودشان رابطه نمی توانند برقرار کنند از دین زده می شوند با نماز، با حجاب نمی توانند کنار بیایند می گویند آقا حجاب برای چی است؟
حالا مسلمانیم، حجاب برای چی است؟ نماز برای چی است؟ روزه به چه درد می خورد، خمس دیگر چی؟ جبهه چی است، جهاد چی است، زکات چی است، نمی تواند کنار بیاید. مسلمان هست ولی نمی تواند کنار بیاید، با اینها هی سوال می کند. کسانی که هی سوال می کنند دائماً از چرایی ها سوال می کنند. ما برای چی خلق شدیم. نماز به چه درد ما می خورد. حجاب به چه درد ما می خورد روزه به چه درد ما می خورد صدقه به چه درد ما می خورد.
اینها که دائماً سوال می کنند برای این است که اینها دین را چطوری پذیرفتند. یا تقلیدی و یا با استدلال خشک. محض استدلال. دلشان اصلاً وسط نیست. اصلاً نسبت به حق تعالی نسبت به معصومین، با دل وارد نشدند لذا سوال می کنند. شما نگاه کنید آنجایی که جذابیت وجود دارد شما اصلاً سوالی ندارید.
سوال جایی ایجاد می شود که دل وسط نیست. هیچ کس تا به حال سوال کرده گل برای چه خلق شده ، نه اصلاً من دارم از گل لذت می برم. از آن فایده دارم می برم، چشمم لذت چشمی می برد. پوستم لذت پوستی می برد. ببینم از بوی خوبش استفاده می کند. ذائقه ام از دارویی که از این درست می شود غذایی که از این درست می شود من می توانم استفاده کنم از این گیاهان.
اصلاً کسی سوال نمی کند هیچ مردی شما تا حالا دیدید سوال کند زن برای چه خلق شده زن سوال کند مرد برای چی خلق شده؟ نه چون انسان می تواند دوستش داشته باشد انسان به او نیاز دارد می تواند عاشقش باشد. انسان می داند در کنار این طرف، تکمیل شود. اگر نباشد یک خلائی وجود دارد. تا حالا کسی سوال کرده آب برای چی است؟ نه. آب برای چه خلق شده؟
من اصلاً به آب احتیاج ندارم. یک کسی سوال می کند یعنی همین دیگر. یعنی می تواند نباشد. سوال این طوری هست دیگر. می تواند نباشد حالا این برای چی هست اصلاً؟ خیلی خوب یک ساعت آب نخور، بیست و چهار ساعت آب نخور تا می فهمی برای چی هست. یک کسی که می گوید نماز برای چی است؟ یعنی می تواند نماز را حذف کند و نخواند.
می گوید حجاب برای چی است، می تواند حجاب را رعایت نکند بگوید خدا برای چی است، دین برای چی است، ائمه به چه درد می خورد ولایت به چه کار می آید. می تواند واقعاً حذف شان کند اگر حذف شان کردیم چه اتفاقی می افتد؟ خواهش می کنم خوب دقت کنید اگر ائمه را حذف کردید معصوم را از زندگی، زدید کنار، خدا را زدید کنار، نماز را زدید کنار روزه را کنار زدیم، حجاب را کنار زدیم، چه اتفاقی می افتد؟
خیلی ها ندارند هیچ اتفاقی هم برایشان نیفتاده، ظاهراً هیچ اتفاقی نیفتاده، ولی باطناً فوق العاده اتفاقات زیادی برایشان می افتد هم دنیا، هم آخرت، اگر انسان را به صورت حیوان ببینیم. بله نماز نمی خواهد، حجاب لازم ندارد روزه می خواهد چی کار، کسی که با آن بخش فعال خودش دارد زندگی می کند در بخش فعال، همه ی جفتها، زوجها، محبوبها، معشوقها، بخش فعالش را دوست دارد.
هیچ وقت هم سوال نمی کند اصلاً سوال نمی کند برای چی است؟ یک بچه کوچک، بالغ نشده و عاشق نیست، این وقتی یک دختر و پسر را می بیند با هم می روند بیرون می آیند با هم دلدادگی دارند. پیام می دهند، نامه می دهند تلفن می زنند این نمی فهمد این یعنی چی.
چون خودش آن بخشش فعال هنوز نشده. این چی می خواهد این مثلاً یک عروسک به او بدهی برایش جذابیت دارد اگر به او بگویی عروسک نه. این اصلاً در مورد عروسک، اصلاً سوال ندارد که عروسک به چه درد می خورد چون عروسک را دوست دارد می تواند با آن ارتباط برقرار کند.
بگوییم اتومبیل، تفنگ، اسکیت، چی، چی ، فیلم کامیپوتر، این همه را دوست دارد اصلاً اگر شما برداری اعتراض می کند. چرا اینها در خانه ما نیست ببینید بچه ها، اعتراضهایی که می کنند، زنها اعتراضهایی که در خانه می کنند مردها اعتراضهایی که می کنند که چرا فلان چیز را نداریم شما ببینید الان ما ها چقدر اعتراض داریم چرا فلان چیز در زندگی ما نیست.
اگر به هر کدام از ما ها یک برگه بدهند، ما سی چهل تا، پنجاه تا، هزار تا حاضریم لیست بنویسیم که آقا این چیزها در خانه ما نیست. و باید باشد. در زندگی من نیست و باید باشد. تا شما می گویی باید باشد یک کسی بیاید به شما بگوید اصلاً ضرورت ندارد، نباشد. شما می گویی نه. تو می فهمی من می خواهم من این را در زندگی ام دوست دارم. اتومبیل را می خواهم. همسر را می خواهم خانه را می خواهم لباس را می خواهم. کفش را می خواهم مبل را می خواهم تلفن همراه می خواهم کریستال می خواهم چینی می خواهم فرش می خواهم اصلاً کسی سوال نمی کند از اینها.
همین که می خواهد کافی است و آن معنا دار می شود هر وقت ما یک چیزی را خواستیم وجودش معنا دار است اما اگر نخواستیم چی؟ آنجاست که تازه سوال می آید دغدغه می آید که اَه این دیگر برای چی است؟ این اصلاً در زندگی من برای چی است این را من باید چی کارش کنیم. این نماز چی بود دیگر این وسط.
این روزه دیگر چیست. شیطان را برای چه گذاشتند اصلاً. پیغمبر به چه درد می خورد. این امام زاده، حرم، عبادت، صبح اول وقت، چون احساس نیاز نمی کند. چرا احساس نیاز نمی کند؟ چون فعال نشده، چون بخشی که باید نسبت به آن چیز احساس نیاز بکند فعال نیست. اکثر انسانها متاسفانه این گونه هستند این که قرآن محکوم می کند اکثر انسانها را (اکثرهم لا یعقلون) (اکثرهم لا یشعرون) برای این است که اکثراً بخش انسانی شان فعال نیست.
لذا می گوید خدا را من می خواهم چی کارش کنم با خدا زنده است از خدا دارد نعمت می گیرد. اما می گوید من این خدا را می خواهم چی کار. خوب حالا من نماز نخوانم چی می شود. روزه نگیرم چه اتفاقی می افتد حجاب را رعایت نکنم فلان کار، فلان عبادت، فلان ضروری، فلان واجب، این هنوز فعال نیست این هنوز این بخش وجودی اش فعال نشده که بگوید می خواهم.
اگر بخش فوق عقلانی اش، بخش محسوسات بخش حس، محسوسات را می خواهد، شما تا حالا هیچ وقت سوال کردید، رنگ، طبیعت، به چه درد می خورد، اگر یک چشم شما طوری صدمه ببیند که همه چیز را سیاه و سفید ببینید. ببینید انسان چقدر اعصابیش خرد می شود. همه چیز را سیاه و سفید ببیند فقط یا نه.
یک رنگ را کور رنگی پیدا کند نسبت به آن، الان اینهایی که بیماری کور رنگی دارند نسبت به یک رنگ، یک رنگ را اشتباه می بینند، ببینید چقدر آزار دهنده هست برای شان هیچ وقت کسی سوال نمی کند رنگ برای چی در طبعت هست سوال ندارد با رنگ ارتباط برقرار می کند و از تنوع رنگ واقعاً لذت می برد.
هیچ کس سوال نمی کند غذا برای چی است نوشیدنی برای چی است شیرینی برای چی است؟ کاکائوها برای چی است؟ دسر ها برای چه است ژله ها برای چی است؟ بیسکویت برای چی است کیک برای چی است میوه ها برای چی است؟ گوشتها برای چی است؟ خانه برای چی است؟ همسر برای چی است؟ هیچ سوال نمی کند. چون بخشی که با آنها سنخیت دارد کاملاً فعال است.
سوای همیشه آنجایی ایجاد می شود که عشقی وجود ندارد سنخیتی وجود ندارد لذا ظاهراً سوال علمی است اما باطناً شیطانی است. باطناً وهمی است کسی که می گوید من نمی دانم برای چی خلق شدم چون اصلاً خودش را نشناخته است به محض اینکه خودت را شناختی که کی هستی بعد می بینی که قشنگ ترین چیز عالم که باید سر جایش باشد این است که تو عاشق خدا باشی.
دیگر از خدا قشنگتر نیست. اینجاست که وقتی یک نفر خودش را می شناسد از وجودش، از حاق وجودش فریاد می زند (لا اله الا الله) من اصلاً معشوقی قشنگتر از خدا ندارم. زیباتر از خدا، غیر از خدا. اصلاً کسی را ندارم. چقدر خوب است که خدا هست چقدر خوب است که بینهایت هست اگر بینهایت نبود، اگر بسته بود اگر ابدیت نبود اگر آخرت نبود اگر جاودانگی نبود من چی کار می کردم.
اگر قرار است من با شصت سال فوت شوم بروم هوا، بعدش چی؟ چقدر تاریک می شود زندگی. اگر حرم نباشد اگر مسجد نباشد اگر قرآن نباشد اگر اذان نباشد، اگر سجده نباشد اگر رکوع نباشد اگر بوسیدن خدا نباشد. اگر اهل بیت نباشند اگر انسانهای نامتناهی نباشند من چی کار می کردم واقعاً در زندگی؟
کی دغدغه این را دارد؟ کسی که سنخیت ایجاد شده باشد برایش. خودش را بشناسد. لذا خدا می داند چون خودش ما را خلق کرده ما را بینهایت خلق کرده و می داند که ما جز در کنار یک عشق نامحدود به آرزوهای مان نخواهیم رسید اشباع و ارضا نخواهیم شد. برای ما معشوقها و رهبران کامل قرار داده، انسانهای کامل، از طرفی ما را عاشق کمال مطلق کرده از طرفی انسانهایی که تجلی کمال مطلق هستند را در قرآن به ما معرفی کرده.
(انّما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا) اینها را گذاشته سر راه ما. از طرفی هم می گوید شما اگر می خواهید دینداری کنید چون دین را برای علف نیاورده دین برای ازدواج نمی آید. دین برای مقابله نمی آید آنهایی که دین دارند هم ازدواج می کنند، معامله هم دارند، کار تجاری هم دارند کار معماری دارند کار ساختمان دارند کار اتومبیل دارند دین می آید که ما را به اوج برساند به کمال مطلق و به هدف خلقت مان برساند. لذا در قرآن این همه تأکید می کند که اگر شما می خواهید به پیغمبر احترام بگذارید محصول کار پیغمبر، اجر کار پیغمبر، پاداش مناسب کار پیغمبر، عشق ورزی به انسانهایی هست که معصوم هستند.
لذا هر وقت این را خواهش می کنم دقت کنید هر وقت دین برایتان می رود زیر سوال بدانید خودتان را گم کردید حتماً بدانید تعریفهای که باید از خودتان داشته باشید دیگر ندارید، دچار یک خودگمی گشتگی شده اید.
بخش های دیگردارد روی شما غلبه می کند، بخش حیوانی مبارزه کرده آمده بالا. بخش وهمی، بخش خیالی، وقتی یک دفعه زیر پایت خالی می شود وقتی یک دفعه احساس پوچی می کنی، وقتی احساس می کنی، که با یک خلاء جمادی یا یک خلاء نباتی، یا یک خلاء حیوانی، همه چیز دارد سیاه می شود دورت، با یک بچه نداشتن، با یک شوهر نداشتن، با یک زن نداشتن، با یک اتومبیل نداشتن با یک نقص عضو، دیگر هیچ چیز نداری و مضطر می شود.
بدان آنجا خودت را گم کردی. شیطان آب را گل آلود کرده تعریف حقیقی و دقیق تو را از خودت گرفته. آن تعریفهایی را هم که استاد ده ها بار به شما گفته، فقط ذهنت قبول کرده بودکه یک مدت سر پا توانستی نگه داری خودت را. هرگز به دلت باورش نکردی.
انسان اگر باور کند انسان است به شادی می رسد به قدرت می رسد به آرامش می رسد وسوسه، حمله، جایی می آید سراغ انسان، تحریک جایی می آید سراغ انسان که انسان عاشق نیست. بعد به این بحث می پردازیم، عشق می آید همه ی سوالات را از بین می برد انسان وقتی عاشق یک کسی یا یک چیزی می شود، اصلاً سوال در موردش ندارد می گوید دوستش دارم. می خواهم آنرا.
تازه اگر بقیه هم بیایند استدلال کنند برایش تازه بعد از مرحله عشق می آیند استدلال می کنند برایش که به درد نمی خورد نمی فهمد. (حبّک لشیء یعمی و یصمّ) عشق کور می کند. کر می کند. اصلاً این نمی خواهد راجع آن معشوقش سوال بکنی اصلاً. نمی خواهد راجع به آن حرف بزنی برایش. دوست ندارد چیزی را بشنود.
می گوید من دوستش دارم و می خواهم آنرا. شیطان مگر می تواند بیاید وسوسه کند این وسط بیاید بگوید امام به چه دردت می خورد. تو امام زمان می خواهی چه کار، اهل بیت می خواهی چی کار، نماز می خواهی چه کار، روزه می خواهی چی کار حجاب میخواهی چی کار، یک کسی که روی حجاب وسوسه می شود رعایتش نکند در نماز وسوسه می شود که نخواند. در روزه وسوسه می شود که نگیرد.
در عبادت، در دلدادگی، در رعایت واجبات، در پرهیز از محرمات وسوسه می شود این یعنی از اول عشق این کار در دلش نبوده. عاشق نبوده چون عشق وسوسه پذیر نیست. هیچ وقت، حریم عشق آنقدر قدرتمند هست حریم، دلدادگی آنقدر قدرتمند هست که هیچ شیطانی، حتی شیطان اکبر، ابلیس، خود ابلیس. نه این شیطانک ها (من الجنت و الناس) که قرآن می گوید تابعین شیطان و اصحاب شیطانهای جنی و شیطانهای انسی که هیچ چی. خود ابلیس هم که جمع شود نمی تواند بیاید تشکیک در انسان ایجاد کند.
اصلاً نمی تواند تحریکش کند این شخص را، چون در حریم عشق، شک و تردید، وسوسه راه ندارد. تردید، وسوسه، بکنم یا نکنم، بروم یا نروم، رعایت کنم یا نکنم. شاید، چرا، اینها همه ی مال حوزه های فکر است، مال این است که تو یا تقلیدی قبول کردی یک چیزی را، یا با فکر و استدلال، دو دو تا چهار تا کنار هم گذاشتی گفتی بله اسلام دین خوبی هست می پذیرم آن را.
اما عزیزم تا عاشق نشوی تا دل ندهی در امان نخواهی بود. انسان زمانی قدرت پیدا می کند در امان خواهد بود هیچ وقت نمی برد، سرعتش، اصلاً کم نمی شود کم که هیچی نمی شود توقف نمی کند عقب گرد هم ندارد. آن سه تا بحثی که قبلاً کردیم که عاشق باشد، عشق به اهل بیت، چرا خدا، اینقدر اصرار دارد که ما باید دلمان را بیاوریم در دینداری وسط، نه فقط فکر مان را، فکر می آید شناسایی می کند اما تو باید با دل زندگی کنی، دینداری ات اگر عاشقانه نباشد این کجا که من بگویم حضرت عبدالعظیم اینجاست بد است من تا اینجا آمده ام حضرت عبدالعظیم، پسر حضرت کاظم حضرت حمزه، پسر امام سجاد حضرت طاهر هم اینجا هستند.
خوب خیلی زشت است که اینجا هستند من نروم با آنها سلام علیکی بکنم. سری به آنها بزنم. این کجا، این فکر است، این ترس است، خودم حالا عشقم هست که الان بروم عروسی. بروم مهمانی، بروم پای تلویزیون، بروم بگردم ولی حالا تا اینجا آمده ام تا حرم آمدم خیلی بی ادبی است و واقعاً هم بی ادبی هست که یک کسی تا اینجا بیاید. تا اینجا هم نه.
در تهران باشد و نیاید، به اینها سر بزند مثل صله ارحام است. انسان ممکن است ارحام خودش را دوست نداشته باشد واقعاً ولی قرآن گفته صله ارحام باید بشود واجب است اگر نرویم اگر قطع رحم بشود فرمود بوی بهشت از پانصد سال راه می رسد اما کسی که قطع رحم کرده، ارتباطش را با خویشان خودش قطع کرده، هرگز بوی بهشت را استشمام نمی کند.
می گوید خوب من جهنم نمی خواهم بروم پس ارتباطم را با فامیلم حفظ می کنم ولی دلم هم نمی خواهد بروم خانه شان ندیدم. نه دلم تنگ می شود برایشان، اما مجبورم بروم به آنها سر بزنم چون قرآن گفته پیغمبر گفته، خدا گفته، این مصلحت اندیشی هست یک موقع هست که من می گویم خوب بد است من نروم به امام رضا سر بزنم، زشت است.
دیدید بعضی ها می خواهند بروند شمال، عشق و حال کنند اصلاً عاشق شان همان شمال است ولی می گویند اول بد است یک امام رضا برویم، خیال مان راحت شود که بعد می رویم عشق و حال بکنیم به ما بد نگذرد. مثل کمک کردن به فقر است یک کسی می خواهد کمک کند به فقرا انسان است یعنی این کمک کردنش به یک فقیر از رحمانیت و رحیمیتش ناشی می شود.
فقیر را به شدت دوست دارد، فقیر به هیچ وجه پیش او کوچک نیست، پست نیست و انگار که دارد به عزیزترین کسش کمک می کند این می شود یک صدقه، یک کمکی که خدا می پسندد، این کمکی هست که انسان را رشد می دهد و این کجا که انسان وقتی چشمش می خورد به فقیر، حالش گرفته می شود ولی از آن طرف هم نمی تواند بگذرد حالا بعضی ها که با قساوت رد می شود.
چهار تا پرس غذای خیلی خوب گرفته دارد می برد خانه، ولی یک دفعه چشمش می خورد به این فقیر، فقیر هم دارد نگاه می کند می گوید ای بابا من که نمی توانم بروم خانه این را بخورم که، بیا این هزار تومان هم برای تو. تو هم برو یک سیخ کباب بخور این دارد به این می دهد که خودش راحت عیاشی اش را بکند بتواند به او بچسبد ثوابش را می برد نه اینکه ثوابش را نبرد ارزش دارد این کار.
اما این پای عشق وسط نیست. یک موقع هست انسان آن طوری که خداوند فرموده، دستور داده می گوید فقرا و مستضعفین را دوستشان داشته باشید خدا می داند که وقتی انسان عاشق مستضعفین، عاشق محروم ها، عاشق فقرا می شود، چه اتفاقهای مبارکی در وجودش اتفاق می افتد.
چطوری رشد می کند چطوری یک دفعه یک عالم عفونت از دلش می رود بیرون، یک عالم گناه اگر کرده باشد با یک مهرورزی خوب با یک بوسه ی خوب با یک نوازش خوب، با یک لبخند تمام این گناهان از وجودش می رود بیرون، اگر تاریکی های زیادی داشته باشد با یک مهرورزی الهی، همه اش از دلش می رود بیرون. پاک می شود کفاره می شود برایش اوج می گیرد اگر گناه هم نکرده باشد یک دفعه شب می رود خانه می بیند که خدا دارد به او می خندد.
امام زمان دارد به او می خندد، اهل بیت دارند به او می خندند، فرشته ها دارند می خندد، اصلاً این همه خنده را احساس می کند تو وجودش. این کجا، من بیایم به من بگویند هی که آقا امام زمان واجب است به او کمک کنید، مودت واجب است باید برای امام زمان خدمت کنید باید برای امام زمان هزینه کنید باید برای امام زمان پول خرچ کنید باید بروید جبهه. باید بروید جهاد زوری من مجبورم خودم را وادار می کنم بروم جبهه.
می گویم خوب بالاخره نرویم که می رویم جهنم که باید برویم جبهه و آن کجا که انسان تمام معشوق خودش را آنجا ببیند و جبهه را برای این انتخاب نمی کند که انجام وظیفه بکند جنگ را برای این انتخاب می کند که فرمود تفریح مومن است برای همین. تفریح یعنی چی؟ در تفریح آدم جی کار می کند در جنگ این فرصت هست که من می روم خودم را برای خدا لوس می کنم می روم می گویم خیلی دوستت دارم خیلی چاکرتم، فدایت شوم، باور نمی کنی بیا. ببین چطوری می روم رو میدان مین.
ببین به عشق تو اصلاً ترس ندارم. ببین رو دین تو، من چطوری سرمایه گذاری می کنم. ببین تشنگی چطوری می کشم ببین اگر دستم قطع شد کیف می کنم ببین اگر پایم قطع شد کیف می کنم ببین اگر بچه ام را فرستادم اگر شوهرم را فرستادم اگر برادرم را فرستادم رفت اصلاً ککم نمی گزد. ببین ( و مارأیت الا جمیلا) دارم می گویم.
این کجا می بینی که خودش را وادر کرده زور زده وادار کرده اصلاً خیلی فرق می کند. اینکه من دلم برای حضرت عبدالعظیم تنگ شود، دلم برای امام رضا تنگ شود عاشقش باشم. اصلاً نبینم او را کم بیاورم این زیارت کجا، این زیارت کجا که حالا من خودم را وادار کردم که خوب حالا تا اینجا آمدم بد است بروم یک عرض ادبی کنم. بعداً قواعدش را انشاءا... دو سه جلسه دیگر، چون قواعد خیلی مهمی را می خواهیم بگوییم خیلی مهم است این قواعدی که در این چند جلسه می خواهیم بگوییم فرمولهای خیلی اساسی هست. توضیح می دهم.
خوب تو این طوری می روی پیش حضرت عبدالعظیم، حضرت عبدالعظیم هم همین طوری با تو رابطه برقرار می کند. اما یک موقع هست که می روی در حرم حضرت عبدالعظیم می خندی آنجا با شادی، داری می روی پیش عزیزترین کست، بعد می بینی حضرت عبدالعظیم هم تو را چقدر قشنگ بغلت می کند با شادی تحویلت می گیرد. خیلی این دو مقوله فرق دارد.
بنابراین تصمیم هایی که انسان در زندگی اش می گیرد یک موقع هست تصمیمی هست که در تمام انتخابها، ارتباطات، رفتارها و افکارش تصمیم عاشقانه می گیرد یک موقع هست نه تصمیمی می گیرد که از روی مصلحت اندیشی و چرتکه انداختن یا از ترس جهنم هست نه تصمیمی می گیرد که از روی مصلحت اندیشی و چرتکه انداختن یا از ترس جهنم است یا از شوق بهشت اس.
این دو تا مقوله تصمیم گیری با هم دیگر خیلی فرق می کند یک موقع هست دل تصمیم می گیرد یک موقع هست چرتکه انداختن تصمیم گرفتی باید ببینیم دینداری ما، زندگی ما الان براساس چی است. ارتباط من با خدا ارتباط من با اهل بیت، ارتباط من با قرآن کریم، ارتباط من با نماز، ارتباط من با حرم، ارتباط من با حجاب، ارتباط من با مظاهر دینی، الان مبنایش چیست.
من با کدام مبنا الان دارم این ارتباط را برقرار می کنم. برای اینکه اگر انجام ندهم می روم جهنم. یا نه چون عاشقش هستم باید ببینم عشق دارد تصمیم می گیرد یا مصلحت اندیشی و خود خواهی های مان دارد تصمیم می گیرد. کدام شان دارد تصمیم می گیرد. تصمیمی که از روی عشق هست یعنی در واقع عشق تصمیم می گیرد برای این ارتباط، عشق تصمیم می گیرد و انتخاب می کند.
عشق رفتار را انجام می دهد و عشق چینش ها را انجام می دهد به فکر می افتد، نقشه ریزی می کند چون شما یک موقع هست که نقشه ی تان را، نقشه ریزی می کنید به شما گفتند این کار خوب ا ست انجام بده تو هم بالاخره پذیرفتی، بعد می نشینی برایش فکر می کنی این مصلحت اندیشی تو فکر تو را به کار می اندازد اما یک موقع هست عشقت و دلت، فکرت را به کار می اندازد.
در واقع عقل و فکری هست که در استخدام دل توست ما باید ببینیم که در زندگی مان کدام بخش تصمیم گیری می کند. تصمیم ها را دل دارد می گیرد یا خود خواهی ما مصلحت اندیشی ها؟ در تصمیمی دل دارد می گیرد فرقش چی هست؟
این خیلی مهم است خواهش می کنم خوب دقت کنید وقتی دل تصمیم می گیرد انسان فقط و فقط می خواهد به معشوق برسد می خواهد با معشوق باشد. کجا، چطوری، با چه کیفیت اصلاً مهم نیست فقط پیشش باشد فقط با او باشد از او جدا نشود همین.
فقط وصال را می خواهد هیچی دیگر از او نمی خواهد حالا بیایید روی جملات آیات الهی (الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم) اینها را آدم می گوید آدم گاهی وقتها به لذت می افتد. گاهی وقتها به حسرت می افتد و گاهی وقتها هم خجالت می کشد از خودش آیا این اینقدر شیفته خداست، اینقدر تشنه خداست، پیغمبر به خداوند عرض می کند خدایا من نسبت به تو گرسنه ای هستم که هرگز سیر نمی شوم و تشنه ای هستم که هرگز سیراب نمی شوم.
(انا من حبک) خدایا من از عشق تو، از عشق تو یک تشنه ای هستم که هیچ وقت سیر نمی شوم از تو، یک کسی که یک دور تسبیح می خواهد بگرداند یک تسبیحات اربع می خواهد بگوید جانش می آید بالا. بعد می گوید نه چون گفتند مستحب است ثواب پانصد رکعت نماز را دارد برویم دیگر حالا. بعضی ها که اصلاً نمی تواند بعد از نماز بنشینند اصلاً حوصله ی خدا را ندارند.
همین که نماز تمام شد از زمانی که می گوید (الله اکبر) تماماً به این فکر است که کی السلام علیک می رسد کی پا می شود کی تمام می شود کی می رود بیرون، کی سجاده را جمع کند تازه اگر سجاده انداخته باشد. خیلی ها که اصلاً از این کار ها نمی کنند. اینقدر بی حالند که مهر می گذارند همانجا می ایستند نماز شان را می خوانند.
چون عاشق نیست کیفیت هم ندارد کارش، تشریفاتی هم ندارد. شما می روی خانه یک خانم خانه دار می بینی این خانه را مثل دسته گل کرده آدم می رود در آن، لذت می برد، پرده ها، بالش، رومیزی، رخت خواب آشپزخانه، غذایی که درست می کند می آورد، اصلاً همه ی جای این زندگی از آن دارد عشق می بارد.
آدم می فهمد که چی این حرکات زنانه را دارد کنترل می کند. وای به حال زنی که این را نفهمد از شوهرش، وای به حال شوهری که این را نفهمد از زنش، اگر داشته باشد ما نهفمیم خیلی کوریم. یک جایی هم می روی خانه می بینی اصلاً کثیف هست اصلاً آشپزخانه یک طوری هست غذایی که درست کرده آورده معلوم است این غذا، غذایی نیست که در آن عشق ریخته باشد و مرد می رود خانه می بیند که مثلاً زن می گوید غذا در تخچال است برو خودت گرم کن بخور.
غذای مانده، نان اصلاً نیست، سبزی نیست، سالادی نیست، تازگی نیست طراوتی نیست، خانه بوی گند گرفته اصلاً، خیلی فرق می کند این دو تا با همدیگر. مرد از سر کار می آید می بینی بداخلاق، اخمو، مردی که در آن عشق نیست این طوری هست.
تمام غصه هایش را می آورد خانه، نق ها، بدهی ها، دعواها، بعد هم می خواهد هزینه کند می بینی نمی تواند هزینه کند پول نمی تواند عاشقانه خرج کند در خانه، هی مو را از ماست بیرون می کشد هی نق می زند هی غر می زند هی حساب کشی های بی جا می کند هی باید صد دفعه التماسش کنی تا یک چیزی بخواهد هزینه کند برای زنش، برای بچه هایش.
اصلاً باید اینقدر این را فشار بدهی تا یک چیزی از آن در بیاید. در همه کار همین طور است لذا ما باید اگر می خواهیم دینداری کنیم ببریم آن را به سمت عشق. عشق اگر نیاید وسط، ما پنجاه سال، صد سال، دینداری می کنیم، خیر زیادی نصیب مان نخواهد شد. شاید به جهنم نرویم. شاید به بهشت برویم شاید.
اما اگر یک کسی دینداری اش، عاشقانه هست اصلاً خدا با او هیچ حرفی از جهنم و بهشت نمی زند، این رفیق خدا شده رفیق اهل بیت است می گوید این بنده من اینقدر من را دوست داشت به عشق من، وضو می گرفته به عشق من نماز می خواند به عشق من سجده را طولانی می کرد رکوع را طولانی می کرد قنوت را عاشقانه می گفت. اذکار را عاشقانه می گفت تشهد را عاشقانه می گفت تعقیباتش عاشقانه بود نگاهش عاشقانه بود به عشق من به صورتهایی که رنگ و بوی من را داشت عشق می ورزید.
به عشق معصومین را دوست داشت. به عشق به من به معصومین عشق می ورزید به عشق من تمام شعائر الهی را عاشق بود تمام نشانه های خدا را عاشق بود عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست این به یک پرنده نگاه می کند عاشقانه نگاه می کند به یک مار نگاه می کند عاشقانه نگاه می کند به یک گل نگاه می کند عاشقانه نگاه می کند به ماه نگاه می کند فقط یک کره ی خاکی نمی بیند اصلاً در این نور ماه، خود ماه پر از محبت می بیند به خورشید نگاه می کند به درخت ها نگاه می کند.
شما این گل مصنوعی هست البته ولی طبیعی اش را نگاه می کند می گویی کسی که این طوری برای من طراحی کرده چقدر عاشق بوده که نشسته برای من این همه رنگ زده، این همه طرح زده، این همه نقش زده برای من، بی نهایت نقش برای زده.
خدا می گوید همه اش را خودم زدم. آدم می فهمد که از سر و روی این عالم عشق دارد می بارد. به خاکش نگاه می کنی به آبش نگاه می کنی به حیوانش نگاه می کنی به جنگلش نگاه می کنی به ابرش نگاه می کنی به بارانش نگاه می کنی به برفش نگاه می کنی، به سرمایش به گرمایش به کراتش به هر چیزی نگاه می کنی اصلاً از همه ی این وجود دارد عشق می ریزد.
اصلاً انسان در هر چهره ای انگار این دست خدا دارد نوازشش می کند اصلاً این بوسه که دائماً با خدا بوسه و هم آغوشی دارد با هر چیزی که رو به رو هستی همین طوری هست به بچه ی خودش نگاه می کند مهر الهی را می بیند قبل از اینکه بچه اش را ببیند نگاه الهی داشته باشد به همسرش نگاه می کند اول خدا و مهر الهی را می بیند. پدر و مادر را می بیند اول لطف خدا را می بیند بعد پدر و مادر را.
این آدم است آدم. خدا با این یک طوری دیگری معامله می کند می بیند به هر چی که نگاه می کند به دریا بنگرم دریا ته بینم به صحرا بنگرم صحرا ته بینم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشانه از قامت رعنایت ببینم.
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا.
اصلاً یک آدم می بینی یک میلیون چشم پیدا می کند. یک میلیارد چشم پیدا می کند به اندازه موجودات خدا چشم پیدا می کند این را خدا چی کار بکند؟ ببرد جهنم این را؟ ببرد بهشت؟ چون بهشت خیلی کوجک است برای این. چی می خواهد به او نشان بدهد. این کجا با اینی که می خواهد نماز بخواند جانش بالا می آید هزار دفعه چرتکه می اندازد بخوانم، نخوانم، روزه بگیرم، نگیرم، حجاب را رعایت کنم نکنم. ذکر را بگویم نگویم. قرآن بخوانم نخوانم. حالا ولش کن یک پنجاه آیه در روز می خواهد قرآن بخواند جانش می آید بالای لبش.
اصلاً عاشق نیست این. نمی خواهد حرف بزند با خدا، با امام حرفی ندارد، با معصوم حرفی ندارد. با هل بیت حرفی ندارد با امام زمان کاری ندارد این این را باید هی هلش بدهی تا برای امام زمان کاری بکند. یعنی چرتکه ای باید با او معامله بکنی. کسی که عاشق است اصلاً وسوسه نمی شود تحریک، عقب گردی، نیازی به انگیزش ندارد.
پس مبادی تصمیم خیلی مهم است عزیزان، مبادی ارتباط، در آن چهار مرحله، ارتباط، انتخاب، رفتار و افکار. مبادی اش خیلی مهم است من مبدأ این چیزهایم چی است، از کجا می آید، ناشی از چه چیزی می شود، ناشی از عشق است یا ناشی از مصلحت اندیشی هست؟ استدلال علمی من را قانع کرده که خدای هست اسلامی هست ائمه ای هستند وظایفی هست، واجباتی هست محرماتی هست من دارم رعایت می کنم یا نه من خودم را شناختم که من یک موجود عاشقم و فقط یک چیز می تواند من را آرام کند یک معشوق هست و من فقط و فقط و فقط برای زندگی کردن با این معشوقها، با این انوار طیبه (لا حبیب الا هو واهله).
چقدر قشنگ است می گوید، امام زمان، جانم فدای امام زمان، چی کار کرده حضرت در اینجا ، اصلاً این آل یاسین همه اش رقص است. تمامش رقص است تمامش دلدادگی است تمامش شراب است تمامش موسیقی هست.
لا حبیب الا هو و اهله. من اصلاً غیر از این چهارده نفر لایق نمی بینم دلم را بدهم به آنها. من همه دلم را نمی توانم به غیر از اینها بدهم. این آدم وقتی عاشق چهارده معصوم هست یعنی عاشق اصل خودش شده عاشق حقیقت خودش شده عاشق خود حقیقی اش و خود آرمانی اش شده، همان خودی که عاشقش هست که به آن برسد.
پس دقت کنید عشق به خود، عشق به اهل بیت می آورد و عشق به خود حقیقی، عشق به خدا می آورد و این سه تا یکی هستند. تا انسان خودش را نشناسد، خود حقیقی اش و خود آسمانی اش و خود الهی اش را نشناسد نمی تواند ارتباط عاشقانه با چهارده معصوم برقرار کند و اگر نتواند کسی با چهارده معصوم ارتباط برقرار کند هرگز نمی تواند با اسماءالهی و با خدا تقرب پیدا کند. به معنای حقیقی، می تواند خدا را عبادت کند می تواند یک کار مزدورانه انجام بدهد یا برای ثواب انجام بدهد اما دلدادگی در آن نیست. شدنی در کار نیست.
پس نکته ی خیلی خیلی مهمی که اینجا همه ی عزیزان باید به آن توجه کنند این ایت که ما باید دل مان تصمیم بگیرد ما باید با دل بیاییم به صحنه ی دینداری. وقتی با دل آمدی وسوسه، سوال، شبهه، تزلزل، پوچی، عقب گرد، سردی، هرگز نداری. تمام دل سردی ها و اینکه انسان با داشتن خدا، معصومین در یک جا احساس می کند که کوچک شد باخت سرش کلاه رفت.
همه آنجایی هست که من حقیقتاً به عشق رسیدم با چرتکه وارد کار شدم. پس مهمترین درس امروز مان که اگر هیچ درسی هم ما در زندگی مان نداشته باشیم جز درس امروز، آن این است که اینقدر خودتان به خودتان احترام بگذارید، اینقدر خودتان برای خودتان عزیز باشید به خودتان به حقیقت ابدی خودتان احترام بگذاری که خودتان را بزرگتر از آن بدانید که غیر از دل تان وارد تصمیم گیری بشود، دل انتخاب کند ارتباط برقرار کند رفتار کند و دل به کنترل فکر و مهندسی فکر برسد آن هم به بلندای ابدیت.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.