جلسه 025 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
25
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
12
روز
26
متن کامل (خام) ‌ جلسه 025 - خانواده آسمانی

در جلسه گذشته این نکته را عرض کردیم که ما از آن جهت که ذات هر انسانی عاشق حق تعالی است، برای رسیدن به حق تعالی باید با خلیفه خدا، مظهر کامل خدا و کامل ترین جلوة خدا ارتباط محبت آمیز برقرار کنیم؛ چون ما آنچه که در نظام عقلیمان هست، این است که عقل من به من می گوید که من به جز کمال مطلق به جز معشوق مطلق محبوب مطلق چیز دیگری را راضی ام نمی کند؛ ولی اگر بخواهم به آن مطلق برسم، با کدام الگو بتوانم به آن مطلق برسم! نحوة ارتباط من با او چگونه است؛ چون وقتی که من کمال مطلق را می خواهم تصور کنم در تصور یک بحث است، در دل و ارتباط وجودی بحث دیگر ی است؛ مثل مفهوم عشق با خود عشق. یک موقع است می گویند این پدرت است، این مادرت است، این همسرت است باید دوستش داشته باشی. می گوید به ما دستور داده اند که باید به پدر و مادر احترام بگذارید، همسرتان را دوست داشته باشید؛ امّا وقتی می خواهد مهرورزی کند می بیند که این محبت در وجودش نیست. یعنی نمی تواند این دوست داشتنی که باید نسبت به همسر داشته باشد را داشته باشد. فکر دوست داشتنن غیر از خود دوست داشتن است. حقیقت عشق غیر از مفهوم عشق است. ما وقتی می گوییم خداوند تبارک و تعالی این مفهومی که از کمال مطلق داریم که می دانیم ما عاشق یک هویی هستیم که هو االله هست. قل ه والله که همان قل هوالله هست. این الله ی را که ما عاشقش هستیم، بدون اینکه جلوه اش را ببینیم، بدون اینکه مصداق الله را در خودمان ببینیم، چه جوری می توانیم به آن الله نزدیک شویم؟ باید ببینیم، حضور داشته باشد، ظهور داشته باشد، بتوانیم دوستش داشته باشیم، بتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم، بتوانیم در خیالمان در قلبمان او را بپرورانیم و بتوانیم گام به گام با تبعیت از او خودمان را به او نزدیک کنیم. لذا خداوند تبارک و تعالی ضمن اینکه این عشق را درنهاد ما قرار داده، یعنی آنها را حجت قرار داده، این استدلالی که می کنیم استدلال کاملا عقلانی است. عقل می گوید اگر شما به کمال مطلق می خواهید نزدیک شوید، به الله، بدون محبت، بدون ارتباط با جلوه کامل الله امکان پذیر نیست. بنابراین وقتی می گویم «اشهد ان لا إله إلا الله» پس نیاز دارم به این الله‌ی که دلم می خواهدش و دل همه می خواهدش برای اینکه گمش نکنم و بعدا به ادعای دیگران گول نخورم، خودم نیفتم که من به عهد نزدیک شدم، مبنای نزدیک شدن من به کمال مطلق چیست؟ من می‌گویم من عاشق الله هستم. مثل یک بنده خدایی می گفت سر در من کسی می روم اصلاً وقتی حرف می زند من وصل می شوم به خدا. می گفتیم این نماز هم می خواند؟ گفت نه نماز می خواند، نه روزه می گیرد، عابد خدا نیست. پس این چه جوری ما را وصل می کند به الله. مگر چنین چیزی می شود شر و ور می شود، هزیان گویی، پرت و پلا گویی می شود، کسی که هیچ رنگ و بویی از الله ندارد، چه جوری می تواند مرا به کمال مطلق برساند، آن هم مطلق. این گل هم آیت الله است، نشانه خداست و تا یک حدودی مرا به خدا نزدیک می کند. من می فهمم خالق او که این را به این داده، زیباست، لطافت دارد، ظرافت دارد، مقدر است، قدرتمند است، اسمهای زیادی می توانم از گل درآورم که اینها را در اردوی اسماءالله تمرین کردیم که از در موجودات اسماء درآوردیم؛ اما این همه اسمها را ندارد. من عاشق آنی هستم که همه کمالات را دارد. پس عقل من به من می گوید که همانطور که فطرت من داد می زند «لاإله إلاالله» همان جور فطرت من داد می زند که اگر کمال مطلق نخواهد خودش را به من معرفی کند و راهنما برای من نفرستد، کمال مطلق نیست. نمی شود یک موجودی کمال مطلق باشد، مرا رها کند. به من توجه نکند. با من حرف نزند. اگر من عاشق کمال مطلق هستم، من دارم سایر موجودات را هم می بینم. می بینم گل سر سبد خلقت من هستم. به من گفته گل سر سبد خلقت. اگر من گل سر سبد خلقت هستم، پس باید با من حرف بزند. لذا اینکه خداوند یک پیغمبری را به نام رسول خدا محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله) فرستاده فطرت می گوید این طبیعی است همانطور که (اشهداآن لاإله إلا الله) همانطور نبوت هم فطری است شهودی است: «اشهدأن » شهادت می دهم غیر از این باشد. این اصلا خدا نیست، اینکه شما می گویید خدایی که پیغمبر را نفرستد به عنوان واسطه ای که مرا به خودش برساند، اصلاً نمی تواند خدا باشد. کمال مطلق مرا عاشق خودش خلق کند و وسیله ای برای رسیدن خودش به من معرفی نکند. الگویی رامعرفی نکند. پس معلوم است که کمال مطلق نیست. اگر کمال مطلق هست که هست . اگر الله هست که هست؛ پس الزاماً عقلاً رسالت هم ضرورت پیدا می کند. باید یک کسی باشد. من که سرگردان نمی توانم باشم. در این بیابان برهوت دنیا مرا رها کند. من فقط بفهمم یک کسی را دوست دارم. عاشق یک کسی هستم. یک کمالی می خواهم. باید این اسمها چه جوری تجلی پیدا کند؟ اگر یک نجاری، اگر یک گلسازی، اگر یک خیاطی، اگر یک خطاطی، اگر یک رانندگی، استاد و معلم می خواهد، شبیه خداشدن، مثل خدا شدن، متخلق به اخلاق الاهی شدن، استاد و راهنما لازم ندارد؟ مربی نمی خواهد؟ این خدا را خیلی کوچک کردن است. خدا را خیلی کوچک کردی. راه خدا یعنی اینقدر یک راه بی ارزشی است، اینقدر یک راه غیرتخصصی است، اینقدر یک راه پیش پا افتاده ای هست که هر کس می تواند برود. هر کسی می تواند به تخلق اخلاق خدا پیدا کند. نه. اینجور نیست. یک نجار بخواهد باشد باید چند سال کا رکند، یک رانندگی بخواد کار کند باید چند سال تمرین کند. چه جوری می توانم تخلق به اخلاق خدا پیدا کنم بدون استاد و راهنما؟ لذا «أشهد أنّ» یعنی همان جوری که شهادت می دهم که او کمال مطلق است همان جوری هم شهادت می دهم که او نمی تواند رسول نفرستد. لذا یه قرآن برایتان خواندم «وماقدر الله حق قدره» هرگز کسی خدا را نشناخته آنهایی که گفتند خداوند پیغمبری نفرستاده و چیزی نازل نکرده. نمی شود چیزی«الله» باشد و نزول نداشته باشد. نمی شود«الله» باشد جلوه کامل نداشته باشد. نمی شود الله داشته باشد الله باشد گل را به عنوان کمال ناقص، به عنوان جلوه نقص؛ اما جلوه کامل نداشته باشد. اصلاً امکان ندارد. فیاض است، رحمان است، رحیم است. «دائم الفضل علی البریه» است. امکان ندارد کاملترین فیضش را برای من نفرستد. پس همان طور که توحید فطری است رسالت هم فطری است. همان طور که «أشهدا أن لاإله إلا الله* أشهد أن محمد رسول الله» یعنی من رسالت را همین جوری قبول نمی کنم. شهود کردم رسالت را. رسالت در ذات من هست، در نهاد من هست، بودن چنین پیغمبری بالای سر من نباشد، اصلا خلقت عبث است. به طبع این رسالت ولایت هم همین طور است. رسول از دنیا می رود مگر می شود پیغمبر ازدنیا برود و مرا بدون مربی بدون هادی بدون الگو بدون جلوه کامل خدا رها کند؟ امکان ندارد. یعنی فطرت نمی پذیرد. هیچ شعوری هیچ فطرتی قبول نمی کند که خدا مرا بدون ولی بگذارد که آن همه آیات در مورد ولایت بود همه آنها یادتان باشد که دیگر بحث را تکرار نکنیم. «بلغ ما انزل إلیک فإن لم تفعل فما بلغت رسالتک» علی را معرفی کن اگر معرفی نکنی رسالتت هدر رفته است. لذا همانطور که رسالت پیامبر شهودی است، ولایت علی هم شهودی است. لذا باید بایستم بگویم «أشهد أن امیرالمؤمنین علی حجة الله* أشهد أنّ امیرالمؤمنین علی ولی الله» شهادت می دهیم. نه اینکه می دانیم، نه اینکه به ما یک کسی گفته که میرالمؤمنین. نه. اصلاً وجود من شهادت می دهد به وجود چنین امامی. اگر این شهادت را ندهد، اگر این را شهود نکنم، اگر در باطن خودم نیابمش، می شود یک دین تقلیدی، فکری که دیگر نه شور دارد نه عشق دارد نه حرکت دارد. هیچی ندارد. در نهاد من الله و توحید است. در نهاد من نبوت است. در نهاد من امیرالمؤمنین و ولایت هم هست. لذا عشق به یک انسان بزرگ، عشق به یک انسانی که بتواند الگو باشد، در نهاد همه انسانها هست. شما نگاه کنید وجودمقدس سیدالشهداء (علیه السلام) بیشتر از شیعیانش، اهل تسنن، بیشتر از آنها غیرمسلمانها برایش عزاداری می کنند و احترام می گذارند. هیچ شخصیتی را سراغ ندارید به اندازه سیدالشهداء عاشق داشته باشد. مسلمانان: شیعه و سنی، یهودیها، مسیحیها، سیکها، هندوها، بی دینها، آنهایی که اصلاً خدا راقبول ندارند امام حسین را قبول داند. به قول خودشان می گویند ما در خدا با شما مشترک نیستیم ولی در امام حسین با شما مشترکیم. چون نهادشان می گوید ما احتیاج به یک الگو داریم. نهادشان می گوید ما باید یک انسان برتر را دوست داشته باشیم. می گوید ما باید عاشق یک انسان برتر باشیم. بزرگان عالم، عقلای عالم، آنهایی که اهل فکر و فلسفه هستند، اهل تعقل و تحلیل هستند، بیایند این واقعه و حقیقتی که درجهان هست را تحلیل کنند. چه جوری تحلیل می کنند که اعضای یک دین دیگر متدینین به سایر ادیان همه بیایند رو یک نفر وحدت داشته باشند. مسیحیها، کلیمیها، یهودیها، و سیکها و هندوها و بودای ها و آنهایی هم که اعتقاد به خدا ندارند، همه شیفته یک انسان کامل هستند. اینها چه جوری توجیحش کنیم. جز اینکه اشهد. جز اینکه این شهودی است. جز اینکه درنهاد هست. همه درنهاد ما این هست حالا وقتی این شهادت درمن هست، من عاشق چیم؟ عاشق آن کمالی هستم که مطلق است، صمد است، احد است. عاشق مطلق کمال و کمال مطلقم. اگر عاشق آن هستم من چه جوری می توانم به آن معشوقم برسم؟ بدون اینکه او برای من تجلی کند، با تجلی ناقص به کمال مطلق می شود رسید؟ او باید به من بگوید که کسی که تو عاشقش هستی، این است مثل این شو به من می رسی. لذا بحث کردیم در جلسه قبل که هم از برادران اهل تسنن روایت نقل کردیم، باز هم نقل می کنیم هم ازروایات شیعه که ایمان بدون ولایت اهل بیت ایمان نیست. نه فقط ولایت؛ بلکه اینکه باید پیامبر و آل که از اهل تسنن روایتش را خواندیم پیامبر فرمود هرگز هیچ کدام ازشما ایمان نیاورید (در کنزالامان هست ازمنابع اهل تسنن) شما هرگز ایمان نیاورید «حتّى أكونَ أحَبَّ إلَيهِ مِن نَفْسِهِ» من از نفس خودش برایش عزیزتر باشم. «و أهْلي أحَبَّ إلَيهِ مِن أهْلِهِ و عِتْرَتي أحَبَّ إلَيهِ مِن عِتْرَتِهِ» فرمایش پیامبر هست در منابع اهل سنت هم هست. باید پیامبر و عترت من عزیزترین کس شما باشند تا شما مؤمن باشید.

روایت بعدی را برایتان عرض کنم باز در کنز الامال این از فرمایشات پیامبر در منابع عزیزان اهل سنت می فرماید: «أساسُ الإِسلامِ حُبّي و حُبُّ أهلِ بَيتي» اساس اسلام، فروع نیست، جز اصول اساسی ترین اصل اسلام محبت من و اهل بیت من است. ما عرض می کنیم محبت یعنی چه؟ یعنی دوستشان داشته باشیم؟ اگر دوست داشتن باشد مثل دوست داشتن زن و بچه و پول و مقام همین فقط دوستشان داریم، اینکه نمی تواند ما را به خدا برساند. شما خودتان در کتابهایتان، برادران اهل تسنن آوردید کهه پیامبر فرموده نه تنها دوست داشته ابشید بلکه باید عزیزترین کس ما باشند. اینکه دیگر درکتابهای خودتان هست. این عزیزترین کس ما باشند برای چه عزیزترین کس ما باشند؟ روایت زیادی داریم از عزیزان اهل سنت که این را توضیح دادند. عزیزتر از پدرو مادر من باشند، عزیزتر از همه چیز من باشند اگر شیعه و سنی به این روایت عمل می کردند. متأسفانه هیچ کدام عمل نکردند. اگر شیعه و سنی به این روایتی که در کتابهای اهل سنت هست، عمل می کردند، الان جامعه اسلامی، جهان اسلام پیشرفته ترین جامعه بود. نه اینکه ثروتمندترین فضا را دارند، بیشترین ثروت را دارند و ضعیف ترین اقتصاد را دارند. بیشترین سرمایه را دارند و فقیرترین افراد را دارند. اقتصادهای ضعیف و وابسته. دشمنانشان که سرمایه شان از اینها کمتر است، به اینها حاکم هستند. محتاج اینها هستند و به اینها حاکم هستند. اگ رهمه به این روایت عمل می کردند که دیگر الان جامعه اسلامی مشکلی نداشت. نگاه کنید فرمایش را. پس ببینید «أساسُ الإِسلامِ حُبّي و حُبُّ أهلِ بَيتي» از فرمایش پیامبر هست درکنز الامال برادران اهل سنت.

فرمایش دیگر بخوانیم از وجود مقدس آقا امام رضا (علیه السلام) که آن حب را معنا می کند. این حب یعنی چه؟ آقا امام رضا (علیه اسلام): «مَن أحَبَّ أن يَركَبَ سَفينَةَ النَّجاةِ» کسی که دوست دارد سوار کشتی نجات شود و نجات پیدا کند، در این حرکت جاودانه یک انسان، در این هستی بی انتها ، یک کسی می خواهد نجات پیدا کند، عاقبت به خیر شود، می خواهد ازاهل نجات باشد؛ خیلی مسئله مهم است، از کنارش ساده رد نشویم . اهل نجات، اگر اهل نجات نباشد چه می شود؟ اگر اهل نجات نباشد، در جهنم است. شوخی نیست. هر کس دوست دارد؛ یعنی اختیار است، آزادی است. می خواهید انتخاب کنید. می خواهید نکنید. هر کس می خواهد «من احبّ» دوست داشتنی است. ولی «احبّ» یعنی باید دوستش داشته باشی و باید دوست داشته باشی که بشوی. تا انسان به حبّ نیفتد، زندگی بی مزه ای دارد. تا به حبّ نیفتد به قدرت هم نمی رسد. انسان فقط با عشق و شور هست که می تواند از دارایی به دانایی برسد. این همه کسانی داریم که می آیند سر کلاس، یک بنده خدایی به من می گفت این درسهای شما خیلی سنگین است. خیلی افراد طاقت نمی آورند. گفتم با این پوست کلفتهایی که من می بینم هیچ اتفای نمی افتد. اگر یک کسی به حبّ بیفتد یعنی دانشش را کسب کند و بعد بیفتد به حبّ یعنی عاشق شدن شود. دیدی بعضیها می روند باشگاهها را نگاه کنید، چقدر تماشاچی دارند. در مسابقات مختلف دست می زنند. سوت می زنند، نگاه می کنند، تحلیل می کنند. بعد بپرس از اکثرشان شما یک ربع ورزش می کنید؟ نه بابا، این حرفها چیه، شما چقدر ساده اید. نه بابا. ورزش یک ربع ورزش کنم من، نیم ساعت نرمش کنم. این اصلا عاشق آن شدن نیست. او را دوست دارد؛ ولی می‌خواهد آن طوری شود. چه وقت آدم عاشق می شود برای شدن؟ زمانی که لباس را درآورد، لباس ورزش، لباس شدن را بپوشد در گود برود. بگوید آمدم بشوم، ثبت نام کند و به باشگاه برود. تا ثبت‌نام نکنی و در باشگاه نروی و شروع نکنی زیر نظر یک استاد و مربی قدرتمند، تمرین بگیری و حل کنی، کار کنی، زحمت بکشی، فقط شنونده ای. زمانی انسان به دارایی می رسد؛ یعنی بخواهد بشود که عشق در وجودش بیفتد. تا در وجودش عشق نیفتد بگوید خانم فاطمه زهرا زن خوبی است. خوب باشد. من که نمی خواهد در بهشت پیشش بروم. من نمی خواهم بااو زندگی کنم. امیرالمؤمنین قربانش بروم خیلی بزرگ است. به ما دومتر جا هم در بهشت آن پایین بدهند بس است. اصلاً نمی خواهیم آن طرف برویم و اکثراً هم همین طور زندگی می کنند. اصلاً هوس پرواز هوس شدن هوس بودن در کمتر کسی می افتد. اما اگر بیفتد یک کسی تصمیم بگیرد که بشود، می گوید من دکتری برایم کم است، نمی خواهم دکتر و مهندس شوم. من نمی خواهم استاد شوم، من نمی خواهم رئیس جمهور شوم. اینها همه اش اینجا اعتباری است. به چه دردم می خورد. فردا که مُردم به چه دردم می خورد. حالا یک ثواب به من می دهند. هزار نفر را خوب کردم، ده هزار نفر را مداوا کردم، اینقدر پل ساختم، ساختمان ساختم، اینقدر آجر روهم گذاشتم، خدمتی کردم، حالا ثوابش را بده. کار کردی، عملگی کردی، این هم ثوابش تمام شد. اما یک کسی می گوید نه من این کاره نیستم، من نیامدم در این دنیا این کاره باشم. این کارها کار دنیایی است. بالاخره هر کسی یک شغلی دوست دارد داشته باشد. بعضی ها دوست دارند مهندس شوند. بعضی ها هم دوست دارند دکتر شوند. یک کسی مثل شهید چمران دکتر هم هست، شاگرد اول آمریکا هم هست. شغلش است دلش کجاست کجا می خواهد برود چه می خواهد برو کتاب مناجاتش را بخوان ببین چه می گوید. دل یک چیز دیگر را می خواهد. نظام عقلانی امف نظام طبیعی ام اقتضاء می کند یا دکتر شوم یا مهندس شوم یا نجار بشوم یا بقال شوم یا کفاش شوم یا کار دیگری داشته باشم. اشکالی ندارد. هر کس یک کاری دارد. همه خوب همه ارزنده ثواب هم دارد. اما شدن یک چیز دیگریست. یک داستان دیگریست «مَن أحَبَّ أن يَركَبَ سَفينَةَ النَّجاةِ» کسی که می خواهد نجات پیدا کند نجات شدن است. دانستن نیست. کسی با دانستن نجات پیدا نمی کند. اگر گفتن دانستن ثواب دارد، ملائکه بالشان را زیرپای محصل علم پهن می کنند، برای این است که این علم این دانایی به دارایی تبدیل شود. به قول استاد ما می فرماید یک خیک علم به یک موش مرده هم نمی ارزد. الان من علامه شدم، هم علوم را بلد بودم، شب اول قبر به هیچی نمی ارزد. می گویند شدی یا نشدی! تا محبت نیفتد نمی شو.د استاد ما می فرمود یک پیرزنی بود می گفت این خیلی عاشق اهل بیت بود. زندگی سختی هم داشت. اما عاشق بود. می گفت یک موقعی اصلا نداشت. این سبزیهایی که مردم بیرون می ریختند، اینها را جمع می کرد، می شست و می کوبید، نان را در آب اینها می زد و می خورد. بعد می گفت این کفش می دوخت، گیوه درست می کرد، ذره ذره پولی که به او می دادند کنار می گذاشت. خودش ریاضت می کشد کنار می گذاشت بعد اینقدر شیفته بود، می گفت این پول رااز طرف من یک روضه برای خانم حضرت زهرا بخوانید. ما اصلاً این جوری نیستیم. ما اگر یک میلیون پول دستمان هست اگر بگویند برای امام زمان برای خدا برای معشوقت باید اول به ما بگویند. خودمان عاشق نیستیم هزینه کنیم. اصلاً خودمان عاشق نیستیم، عاشقانه هزینه کنیم. هی باید در سرمان بخوانند آقا ثواب دارد، آقا در راه خدا ... آن هم تازه وقتی دست می بریم می خواهیم از این یک میلیون برداریم معلوم می شود عاشقی یعنی چه. او همه جانش را می گذاشت برای این کار. پول می داد می گفت من که نمی توانم کربلا بروم این را بگیرید و کربلا بروید و به جای من هم زیارت کنید. این پیرزن عاشق است. گفت از دنیا رفت. استادمان می فرمود که در خواب یکی از اقوام آمد. گفت: کجا رفتی؟ گفت: من همین که رفتم خانم فاطمه زهرا زود آمد دستم را گرفت، تو بیا پیش من. بنده هم خیک علمم، بمیرم مادرم فاطمه زهرا هم می آید بالای سرم؟ امام زمان می آید بالای سرم؟ پیغمبر یا امیرالمؤمنین می آید بالای سرم و بگویند تو بیا پیش ما باش؟ آقا تا به حب نیفتی نمی شود. یک پیرزن بی سواد به حبّ می افتد به چادر خانم می رود، در مقام خانم فاطمه زهرا، پیش فاطمه زهرا. می دانی یعنی چه؟ ما یک حرفی همینجوری می زنیم. آدم باید اصطلاحات آخرتی را بفهمد. پیش فاطمه زهرا. (عند). دلت باید پیشش باشد. تا دلت نرود پیش امام زمان تا دلت پیش خدا نرود، تا دلت پیش اهل بیت نرود، تا آنجا نباشی، هی با زور زدن با فکر کردن، یک کسی باید هلت بده، ثواب ممکن است ببری و می بری؛ اما آن کجا عندیت کجا. عندیت یعنی تو همه اش در هوس این هستی که ای کاش امروز فردا این تعطیلی آن تعطیلی. همه اش با آنها باشی. اصلاً آدم خواب آنها را ببینید. مگر هر کس کسی را دوست دارد خوابش را نمی بیند؟ کو خواب امام حسین، کو خواب اهل بیت، کو خوابهای قشنگ؟ من اینها را ندارم. خواب دعوا، خواب خوراک، خواب ماشین و خواب توالت و خواب نجس کردن خودمان و آلوده کردن خودمان، همه اش همین خوابهای مزخرف. قیمتمان همین جوری است. آدم معشوقش را خواب می بیند. اینکه فرمودند هر کس به نوع خوابهای خودش نگاه کند تا قیمت دستش آید، ارزش خودش را ببیند. بالاخره بعد از 30 سال 40 سال نوع خوابهای من این است. هوسها، دلتنگیها، مژده ها، شادیهای دل، اینها خیلی قشنگ است. «مَن أحَبَّ أن يَركَبَ سَفينَةَ النَّجاةِ ويَستَمسِكَ بِالعُروَةِ الوُثقى» هر کس که می خواهد به دستگیره ای استوار؛ دستگیره استوار یعنی شخصی که هرگز رها نمی شود؛ هرگز سردرگرمی، گیجی، گنگی، آویزان شدن ندارد، له شدن ندارد. دستگیره محکمی را گرفته «ويَعتَصِمَ بِحَبلِ اللّه المَتينِ» و به ریسمان محکم خدا، حبل الله، یعنی تو وصل می شوی به واسطه خدا و به خدا وصل می شوی؛ یعنی یک طرف ریسمان دست خداست یک طرف دست توست. خدا هم رها نمی کند. اگر بیندازد یک کسی بگیرد، خدا خوب بالا می کشد. چه تعبیر زیبائی «ويَعتَصِمَ بِحَبلِ اللّه المَتينِ» اگر کسی این را دوست دارد می خواهد این جوری شود. «فَليُوالِ عَلِيًّا بَعدي» پس باید علی را بعد از من موالات علی داشته باشد. پشت سر علی را برو. پیامبر فرمود. نزدیک به این را از اهل سنت داریم. «وَليُعادِ عَدُوَّهُ» باید با دشمنش دشمن باشد. اگر من دشمن امیرالمؤمنین را دوست داشته باشم، ارزشهایش را، فرهنگهایی که ضد امیرالمؤمنین هست را دوست داشته باشم، می گویم قربان امیرالمؤمنین بروم؛ اما من تمام الگوهایم، عشقم هالیوود و الگوهای هالیوودی و غربی و آمریکائی و انگلیس و... این شوخی می کند این حرف را می زند. نمی شود علی را دوست داشته باشی و فرهنگی غیر از فرهنگ علوی را بخواهی. دلت لک بزند برای اینکه فرهنگ. نمی شود چادر سرت کنی اما در دلت لک بزند که ای کاش این چادر سرم نبود. ما کسی داریم چادر سرش می کند به او می گویند قرار است برویم شمال، می گوید شمال که جای چادر نیست، شمال باید آزاد باشم. قشم، کیش، دوبی، نه، آنجا که اصلاً هیچی. شما فکر می کنید چندهزار ایرانی رفتند خارج از کشور که آزاد باشند! آزاد از خدا و اهل بیت. آزادند. ولی ما ایرانی هایی داریم در خارج به قول مقام معظم رهبری مثل انبیاء پاکند. چون آنجا وقتی رفتند معشوقهای اصلیشان را با خودشان بردند. آنجا هم پاک هستند. چه قدر دختران و پسران آمریکائی، دختر و پسرهای اروپای و کشورهای دیگر ما داریم کشورهای غیر اسلامی که چه رابطه هایی با امام زمان و اهل بیت دارند. چه رابطهه هایی صمیمی با خدا دارند. انسان وقتی اینها را می بیند حسرت می خورد به حالشان و به شدت احساس حقارت می کند. ببین در دلت می خواهی چه جوری باشی. تو نمی توانی بگویی من علی را دوست دارم اما تو دلت لک بزند که فرهنگ غیر علوی داشته باشی. ماهواره و اینترنت در خانه اش هست. اینترنت نه اینکه بد باشد. ولی جاهای بد ایننترنت می رود از اینترنت نمی توانی به عنوان یک وسیله برای تقرب به حق تعالی برسی. اینترنت یک وسیله ای هست که می تواند مرا به امام زمان نزدیک کند. ولی چه جوری از آن استفاده می کنی؟ من الان پولدارهایی را می شناسم که ماهواره یک وسیله شده برای مستیهای آسمانیاشان. ماهوار خریده نشسته برنامه های خوب راتماشا می کند. سرمستی دارد به حق تعالی. چقدر از ماهوار خوب می تواند استفاده کند. اصلاً هم سراغ چیز دیگری نمی رود. نه. یک خانواده و دو خانواده خانواده های زیادی را می شناسم که در خانه هایشان ماهواره است؛ اما نه چشم خودشان و زن و بچه هاشان به یک صحنه حرام نمی افتد. دشمن را باید دشمن بداری نمی شود. بگویم من علی را دوست دارم خدا را دوست دارم؛ اما با فرهنگی غیر الاهی فرهنگی غیر معصوم را هم دوست داشته باشم. آنها را هم بپذیرم و با آن فرهنگ بخواهم زندگی کنم. پس تو اصلاً نمی خواهی حرکتی کنی. این یک دروغ است. یک تعارف است. چون شبیه خدا شدن، مظهر خداشدن، مثل خدا شدن قاعده و فرمول و یک روش دارد. همین طوری که نمی‌شود. شما یک کلاس خیاطی می روی، اگر قرار باشد دستورهایش را رعایت نکنی، نمی شوی. می گویی می خواهم بروم ورزش رزمی، اگر می خواهی ورزش رزمی بروی، باید فرهنگ غذا خوریت را تغییر دهی. نمی شود هر غذایی که مادر درست می کند را بخوری، خانم درست می کند را بخوری، بعد کنگ فوکار خوب هم شوی. نه. این غذاها را کلا باید کنار بگذاری. افکار آلوده پریشان رانمی توانی استفاده کنی. تو نمی توانی تمرکز کنی، نمی توانی مبارزه کنی، نمی توانی قدرت بدنی داشته باشی. باید مدتها تمرکز بگیری. می خواهی یک ضربه بزنی باید فکرت پاک باشد. پس فرهنگ دارد. همه چیز فرهنگ دارد. فرهنگ خاص خودش را دارد. وقتی تو فرهنگ را نپذیری فرهنگ آن راه را نمی خواهی بپذیری؛ پس اصلاً آن راه را نمی روی. بروی داری تعارف می کنی. توتعارف گیر کردی. فقط مدعی هستی. دشمن را باید دشمن بداری. «وَليَأتَمَّ بِالأَئِمَّةِ الهُداةِ مِن وُلدِهِ» باید فرزندان علی را امام خودش قرار دهد. امام هدایت «الهُداةِ مِن وُلدِهِ» هادیان از فرزندان علی را امام خودش قرار دهد و افتخارش به این باشد که من الگویم این است. من دنبال این خانم راه می افتم. من الگویم فاطمه زهراست. کمتر از این هم اصلاً قبول ندارم. حالا یک کسی لیاقت فاطمه زهرا را ندارد. من برای چه عقده کنم. او لیاقت فاطمه زهرا را ندارد. اصلاً نمی خواهد به آن مقام برسد. او می خواهد به جایگاه شیطان برسد. اگر من می خواهم به فاطمه زهرا برسم فرهنگ خاص خودش رادارد. اگرمن می خواهم با امام حسین محشور شوم فرهنگ خاص خودش را دارد.

حالا در قاعده دوست داشتن عرض می کنیم. هی سؤال نکنید به آن عشق به فاطمه زهرا برسیم باید چه کار کنیم؟ امام رضا(علیه السلام) جواب می دهد من بعداً مفصل در این باره صحبت می کنم. تبعیت، تبعیت، تبعیت. خدا را برای چه اینها راالگو قرار داده؟ می گوید این این این. مزد رسالت قرار داده. یعنی شما باید مثل همان طور که از پیغمبر اطاعت می کردید، از این اطاعت کنید. و الاهمین که بگوییم ما دوستت داریم، همین؟ اگر دوستم دارید یاالله حرکت کنید پیش خدا بروید. نه آقا ما خودمان کلی گرفتاری و مشغله داریم. راه خدا را نمی رویم. «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ» تو و پروردگارت بروید. به موسی همین را گفتند. همین حرفی که 118 سال است به امام زمان می زنیم. آقا امام زمان تو با خدای خودت بروید مشکل را حل کنید. ماراه بیفتیم برویم مشکلات را حل کنیم، گره ها را باز کنیم، موانع ظهور را برداریم، ما اصلاً این کاره نیستیم. ما کار و زندگی داریم. زن و بچه داریم. درس داریم. من قرار است دکتر شوم. آقا مگر من بیکارم؟ من می خواهم مهندس شوم، خلبان شوم، رئیس جمهور شوم، بیکار نیستم، بیایم دنبال موانع ظهور آنها را برطرف کنم. من سیاستمدارم، من می خواهم به ریاستم، به سیاستم، به مقامم، به این چیزها برسم، من تاجرم، دنبال پول هستم، می خواهم پول درآوردم. وقت ندارم بیایم دنبال کار تو را بگیرم. آقا می گوید اینها کارهای من نیست. کارهای خودت است. تو تا من بالای سرت نباشم هرگز رشد حقیقی نمیکنی. موانع را که می گویم بردار؛ یعنی موانع خودت را برطرف کن و موانع جامعه ات را برطرف کن. وإلا من که به شما نیاز ندارم شما به من نیاز دارید. برای آن چیزی که عاشقش هستید. می خواهید بیایید دنبالم کمکتان می‌کنم. نمی خواهید من فعلاً در تتنهایی خودم هستم. 10 سال، 20 سال، 100 سال ، 1000 سال؟ فعلاً 1180 سال است که من منتظرم. ببینم شما چه کار می کنید. پس معنای محبت را بدانیم یعنی چه؟ یک بحث خیلی مهم داشتم قول هم داده بودم که به شما بگویم راجع به شکستهای عشقی در زندگی و ملاک شکستها و موفقیتهای عاشقانه. چه کسانی در عشقشان شکست می خورند؟ ملاک شکست در عشق یا موفقیت در عشق چیست؟ و اصلاً ما چرا به پیروزی در عشق نیاز داریم و اگر در عشق شکست بخوریم در انسانیت شکست خوردیم. این را إنشاء الله چون بحثش بحث مفصل تری هست به ساعت بحث ما نمی خورد می گذاریم برای جلسه بعد و یک روایتی ازامیرالمؤمنین بخوانم و خاتمه بدهم.

«أنَا مَعَ رَسولِ اللّه ِ صلي الله عليه و آله» حضرت می فرماید من با پیغمبرم «ومَعي عِترَتي و سِبطايَ عَلَى الحَوضِ» همراه من عترتم و پسرانم حسن و حسین، بچه هایم کنار حوض هستند. ببین حضرت کجا را نشانه می گیرد! من با پیغمبر و بچه هایم حوض. قرار با ما سر حوض کوثر گذاشت. آنجایی که اگر آن آب را نخوری آن هم از دست خودش، چقدر قشنگ زیارت خانم معصومه (سلام الله علیها) است «وَ سَقَانَا بِکَأْسِ جَدِّکُمْ مِنْ یَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْکُمْ» خانم خانم ای فاطمه معصومه! شما رفتید زیارت خانم فاطمه معصومه، با چه شخصیتی آدم قرار ملاقات می گذارد. بارک الله بعضی از این دوستان ما همت می کنند مرتب هفتهای کی بار می روند قم با یک چنین خانمی. طرف می گوید من فلان دانشمند را کجا دیدم، من در عمرم یک بار وزیر فلان، نخست وزیر فلان، رئیس جمهور فلان را دیدم. آقا این الان برزخ رفته، می فهمی؟ کاش زیارت هیچ کدام از اینها را نمی رفت هر چه رفته علیه او بده. ظلمه، یک مشت وحشی، آدم کش، حقه باز یک کسی هم برزخ می رود، می گویند این با فاطمه معصومه نشست و برخاست داشته. با حضرت عبدالعظیم، با طاهربن زین العابدین با حمزة بن موسی الکاظم باامام رضا می پیریده. این آدم بزرگی بوده. سالی دوبار می رفته ملاقات امام رضا و امام رضا قبولش می کرده سالی سه بار سالی 5بار. کربلا 6 تا امام اینجا رفته مدینه رفته با شهدا این خیلی آدم بزرگی است. این همه سابقه رفاقت، این همه سابقه دوستی. بعد هم چقدر مطمئن نشسته به خانم فاطمه معصومه. میدانی خانم فاطمه معصومه یعنی کی؟ وجود مقدس امام صادق فرمود: قیامت دخترم اگرهمه اهل محشر را شفاعت کند خدا می پذیرد. یک خانم اینقدر سلطنت. اصلا هیچ کس شفاعت نکند همین یک خانم بیاید در صحنه اینقدر پیش خدا این زن عزیز است که اگر به خدا بگوید خدایا همه، خدا می گوید همه. چقدر با این خانم رفیقی؟ چندبار رفتی دست بوس وپا بوس؟ آدم جلوی او می ایستد «السلام علیک یا بنت رسول الله» چقدر بزرگی تو، می فهمی چه می گویی؟ دختر پیغمبر «بنت فاطمه و خدیجه» دختر فاطمه و خدیجه یا «بنت امیرالمؤمنین» چه اسمهایی به کار می برد اینجا «یا بنت الحسن و الحسین» این اسمهای را به ما گفتند تا ما جهات و قدرت را بفهمیم؛ یعنی می دانی پیش چه کسی آمدی؟ پیش دختر همه اینها آمدی که برای همه اینها خیلی عزیز است. دوباره نگاه کنید. سلام کردن اینجوری چقدر قشنگ است«السلام علیک یا بنت ولی الله» ای دختر ولی خدا «یا اخت ولی الله» ای خواهر ولی خدا «یا عمة ولی الله» جانم چه شخصیتی است این خانم. برای همین می گوید این یک خانم حرمش معادل حرم همه اهل بیت است. «السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر» دختر موسی بن جعفر* دختر باب الحوائج. بعد شروع می کنی حرفهای مهم. اینقدر این حرفها اهمیت دارد، همه اش حرف حسابی، حرفهای بزرگ، حرفهای جاودانه حرفهای پر قدرت پر از قدرت است، پر از شدن است. «عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فِي الْجَنَّةِ» خانم خانم کی می شود خدا من و شما را در بهشت به هم معرفی کند. «عَرَّفَ اللَّهُ» چه کسی؟ خدا من و تو را به هم معرفی کند. هوسها را می بینی. چه کسی می تواند این جوری زیارت کند؟ با هوس اینقدر قشنگ. چقدر ما را تحویل گرفتن. چقدر ما را بزرگ کردند. آدم خودش را نشناسد، مفت خودش را می فروشد. هفته ای دوبار، سه بار می روم سر حوض قرار می گذارم. «وسقانا» خدا با من و تو چه کار می کند. چه کار کند، چه کار کند «يَا فَاطِمَةُ اشْفَعِي لِي فِي الْجَنَّةِ » فاطمه در بهشت مرا شفاعت کن. قیامت نیست. کجا شفاعتم کن؟ یعنی من می آیم بهشت آنجا «فی الجنة»خدا من و تو را معرفی می کند. بعد تو مرا پیش خودت ببر و شفاعت کن. شفاعت یعنی جفت شدن، دستم را بگیر خانم ببر پیش خودت. می دانی پیش خودت ببر، یعنی چه؟ زمین نیست که برویم خانه ما. کسی برود خانه یک کسی. ما رفتیم خانه کسی. اگر آنجا خانه ببرند یعنی رسیدی: «اشْفَعِي لِي فِي الْجَنَّةِ فَإِنَّ لَكِ عِنْدَ اللَّهِ» تو یک مقامی داری پیش خدا، بعد شروع می کند خیالهایی که می گویم، این جوری خیالبافی کنید. زیارت نامه ها تمامش قشنگ ترین خیالهاست. ما بلد نیستیم زیارت بخوانیم. تمرین دادیم. بعضیها چه جوری نوشتند. خیالهای قشنگ. غصه هایت را نوشتی، مشکلاتت را نوشتی، اینها چیه! آدم مگر با معشوق فرصت غصه خوردن دارد. با معشوق باید عاشقی کرد. باید خوش گذارند. ببین هوس را « وَ سَقَانَا بِكَأْسِ جَدِّكُمْ مِنْ يَدِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ » خدا ما را اسیر کند از آن کاس از آن پیاله جدتان با دست علی بن ابیطالب. آن لحظه ای که کنار کوثر یک کسی چشم تو چشم امیرالمؤمنین است برای همه تان این اتفاق می افتد. خودتان را آماده کنید و خیال پردازی کنید. آن روز من چه جوری کنار امیرالمؤمنین قرار بگیرم. آقا چه جوری صدات می کند. بیا فرزندم دخترم پسرم. چه جوری این دستش را می برد در آب کوثر می گذارد در دهانت! این قراردادهایی که ما می بندیم شوخی است! ملاقات با اینها، قرار با اینها، قول و قرار سر کوثر. شما در ملاقات با سیدالکریم که ثوابش زیارت امام حسین را دارد، همین قرار را می گذاری. آدم یک دفعه چقدر جدی می شود. من الان شب جمعه است، حرم می روم، کنار سیدالکریم قرارهایم را برای بهشت می گذارم. عاشقم، نمی توانم مغاضبه نکنم، نمی توانم ترانه بهشت را نخوانم، نمی توانم هوسهایم را نگویم، مگر این غیر ازاین است که آدم عاشق یک چیزی هست دائم در ذهنش در خیالش در زبانش با او عشق بازی می کند. حرف می زند قول و قرار می گذارد.

شب جمعه است محکم کنم. بروم میخی بکویم برای کنار کوثر. آقا سلام آمدیم یادت نرود ما هستیم. قول و قرار مان کنار کوثر یادت نرود. یک زیارت این جوری آدم می کند تمام وجود آدم را می شوید. علی (علیه السلام ) فرمود: ما کنار حوض هستیم. به به کجا قرار گذاشته! عاشقی هم این جوری خوب است. کجا قرار گذاشته؟ کنارحوض. شور آدم که ادم را می گیرد با خانم فاطمه معصومه با حضرت عبدالعظیم با امام رضا این جوری حرف می زند اینها همه دست کیه؟ سقانا. خدا. آدم باید به خدا بگوید خدایا پاش امضاء بزن. خدایا من قرارم را با خانم معصومه گذاشتم. خدایا تو امضا بزن. «اللهم» تقاطع داری، با خانم معصومه حرف می زنی، برمی گردی و میگویی خدایا «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لِي بِالسَّعَادَةِ» خدایا من عاقبت به خیر شوم. خدایا من از تو می خواهم « أَنْ تَخْتِمَ» تو ختم کار مرا به سعادت قرار دهی؛ اما خدایا من الان در بهشتم «فَلا تَسْلُبْ مِنِّي مَا أَنَا فِيهِ» این که توش هستم ازمن نگیر. خدایا نکنه دیگر نتوانم با خانم معصومه ملاقات کنم. نتوانم بیایم به حرم. نتوانم با این رفیقهایم رفت و آمد کنم. «فَلا تَسْلُبْ مِنِّي مَا أَنَا فِيهِ» از من اینها را نگیر. اینها دغدغه ها و دل شورهای یک آدم حسابی است. نه اینکه برویم آنجا یک جمله عربی بخوانیم نفهمیم چه خواندیم. باقساوت هم بیاییم. برویم بفهم چه می گویی«فَلا تَسْلُبْ» خدایا من می ترسم تو ازمن بگیری. لذا تا آدم یک گناهی کرد، یک آلودگی کرد، زود بدود داخل حرم برود؛ مثل آلودگی جسمی است که آدم تا آلوده شد نباید بگذارد رویش بماند. می دود به حمام می رود. می گوید آلوده شدم برود به حمام. نماند رویم. باید بدوی به حرم بروی. ببینی هنوز راهت می دهند یا نه. هنوز از حرم رد میشوی آن بالا نوشته «ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِينَ» با سلامت بیایید داخل. راهت می دهند یا نه! ببین تا کنار ضریع رفتی توانستی بگویی «اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ» خانم مرا اینجوری قبول داری یا نه؟ مرا بیرون خراب کردند. آمدم بگویم خیلی گناه کردم، خیلی باختم، خیلی آلوده شدم؛ ولی خانم من وقتی که همه آلودگی می بینم که الان هنوز آمدم خدمت شما، رویتان رابرنگرداندی ترس برم می دارم خدایا «فَلا تَسْلُبْ مِنِّي مَا أَنَا فِيهِ» خدایا این که من الان توش هستم و راهم دادی تااینجا، این را ازمن نگیر. می ترسم یک گناهی کنم که یک دفعه دیگر راهم ندهد. ««فَلا تَسْلُبْ مِنِّي مَا أَنَا فِيهِ» ما کنار کوثریم «فمن ارادنا» هر کس ما را می خواهد- حضرت چه جوری حرف می زند- هر کس ما را می خواهد «فلْيَأخُذْ بقَولِنا» باید حرفهای ما را خوب بگیرد «و لْيَعمَلْ عَملَنا» هر کاری که ما کردیم او هم بکند. اگرمی خواهید آنجا با هم باشید، قرارمان ما الان قول می دهیم قرارمان را بگذاریم آنجا. اما اگر می خواهید باشید پس به حرفهای ما خوب گوش کنید. به کارهای ما هم عمل کنید.

والحمدلله رب العالمین