جلسه 023 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
23
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
12
روز
19
متن کامل (خام) ‌ جلسه 023 - خانواده آسمانی

در جلسه گذشته این نکته را عرض کردیم که ما برای برقراری یک رابطه ی مؤثر که منظور نظر خداوند بوده، یک رابطه مؤثر با اهل بیت (علیهم السلام) که در قرآن منظور نظر خداوند بوده و برایش قید «إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى‌ رَبِّهِ سَبِيلًا» رابطه ی که ما را به خدا برساند، ما را به کمال محبوبمان، معشوق مطلق مان برساند، داشته باشیم؛ اولاً باید خدا اولاً و به ذات محبوب ما بشود که ما به عشق الله به سراغ معصوم برویم. اما اگرعشق به الله واقعی نباشد جدی نباشد و متوجه نباشیم که خدا اولاً و به ذات معشوق دل هر انسانی هست و معشوق دل ماست و حقیقتاً جز خداوند هیچ کس نمی تواند ما را خوشبخت بکند و کمالاتی را که دل ما می خواهد و عاشقش هست، جز در نزد خدا در نزد کس دیگری یافت نمی شود، این نمی تواند بعداً به خلیفه خدا عشق ورزی و مهرورزی بکند. نمی تواند با این خلیفه ارتباط برقرار بکند تا این خلیفه او را به نزد خدا هدایت کند. به کمالات الاهی هدایت بکند. بنابراین، ما اول باید توحید را تثبیت بکنیم دروجود خودمان در بخش خانواده آسمانی و متوجه بشویم که «لاإله إلا الله»، «لا تدع مع إله آخر لا إله إلا هو» وقتی این برای ما تثبیت بشود، آن موقع این عشق در وجود ما، ما را به سمت خلیفة الله می کشاند. یعنی دقت کنید ما ازتوحید به سراغ ولایت می آییم. ولایت میوه ای توحید هست. ولایت معصومین میوه ی توحید هست. اگر کسی توحیدش ضعیف باشد در ارتباط با معصومین هم ضعیف هست. اگر هنوز عاشق خدا نیست، دلداده خدا نیست و هنوز باور نکرده که خدا تنها کسی است که معشوق ماست و تنها کسی است که می تواند ما را خوشبخت بکند، این نمی تواند با واسطه های خدا مهرورزی داشته باشد به معنای که راه بیفتد ما را به سمت خداوند تبارک و تعالی. نمی تواند تبعیت بکند. علت ضعف ما در تبعیت از پیغمبر و ائمه و علت ضعف ما در تبعیت از دین، ضعف توحید ماست. ما چون توحیدمان ضعیف هست هنوز خیال حرکت سراغمان نیامده، هنوز راهی نشدیم، سالک نشدیم، هنوز اصلی ترین برنامه زندگی مان، تخلق به اخلاق الاهی نیست. فقط زندگی کردن است شوهر کردن، زن گرفتن، درس خواندن، کاره‌ای شدن، درآمدی کسب کردن، خانه ای خریدن، خانه هایی خریدن و مشهورشدن یک پستی جایی بگیریم. حالا می خواهیم در کنارش هم خدا را دوست داشته باشیم. این زندگی را بهش زندگی حقیقی یا زندگی انسانی نمی گویند. این زندگی حقیقی نیست. این زندگی است که طبق آیه 24 سوره توبه این یک زندگی فاسقانه است. یک زندگی منحرفانه است. یک زندگی هست که اصلاً منحرف هست این زندگی. فسق است، هر کسی باید بزرگرتین هدف زنده بودنش، بزرگترین هدف نفس کشیدنش، بزرگترین عشقش رسیدن به خدا باشد و خدا از همه کس و همه چیز برایش عزیزتر باشد. بدون این که این مسئله توحیدی برای کسی خوب جا بیفتد که من اساساً به همین جهت انسان هستم و انسانیت من در گروی تخلق به خداوند تبارک و تعالی است، او اصلاً به سراغ پیغمبر نمی تواند بیاید و مطیع باشد؛ بلکه پیغمبر را فقط به عنوان این که یک انتصابی به خدا دارد ،دوستش دارد؛ یعنی یک محبت احساساتی، نه یک محبت بر مبنای معرفت و عقل. یک محبت بچگانه، یک محبت خیلی ضعیف. اما اگر کسی خدا را شناخت و معرفت پیدا کرد که او اله حقیقی من هست: «وحده وحده وحده» فقط او فقط او فقط او. اگراین را خوب باور کرد با این عشق به این بزرگی می آید به سراغ کسی که می خواهد او را ببرد به سمت معشوق «إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى‌ رَبِّهِ سَبِيلًا» می رود سراغ آنهایی که خدا پاکشان کرده تطهیرشان کرده «اِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهیرًا» می رود سراغ کسانی که باطن قرآن نزد آنهاست و آنها هستند که فقط دسترسی به حقیقت قرآن و باطن قرآن دارند. چون معشوقش خداست. انسانی که معشوقش الله هست، باید سراغ کسی برود که بیشترین شباهت را به الله دارد. بیشترین کمالات را از الله درخودش دارد تا او را به الله برساند. این امر عقلانی و فطری هست. نمی شود بگویم که من عاشق خدا هستم، با غیر معصوم می خواهم به خدا برسم. این یعنی اصلاً عاشق نیست. من توحید در وجودم جا گرفته، می خواهم انسان زندگی کنم. انسان باز دقت کنید. روی این کلمه خیلی تأکید می کند. وقتی می گوید می خواهم انسان زندگی کنم یعنی عاشق غیر از آن اصلاً معنای انسانیت معنا ندارد. وقتی می گوییم انسان یعنی من می خواهم به خدا برسم. انسان اصلاً همین هست یعنی غیر از این معنای دیگری ندارد حقیقتاً. اگر بگویی می خواهم زندگی انسانی داشته باشم یا به تعبیر قرآن حیات طیبه داشته باشم، نمی خواهم حیاتم در حد حیات فرشته ها باشد، نمی خواهم حیاتم در حد حیات حیوانات باشم، درحد حیات گیاهان باشد، در حد حیات نباتات باشد، می خواهم ازاینها جلو بزنم. می خواهم ببینم نباتات چه کمالاتی دارند من باید از آنها جلو بزنم. ماالآن رقیب داریم. خواهش می کنم خوب دقت کنید این نکته را. ما الآن خیلی رقیب داریم تو عشق به خداوند. اطراف ما پر از رقیب هستند در عشق. جمادات رقیبند در عشق به خدا. عاشق خدا هستند ولی در حد کمالات خودشان. گیاهان این حقیقت درشان هست. نباتات این حقیقت درشان هست. حیوانات هم خیلی خدا را دوست دارند. جن ها خیلی خدا را دوست دارند. ملائکه خیلی شیفته ی خدا هستند و من باید از تمام این رقیبهایم سبقت بگیرم. اگر نتوانم از این رقیب هایم سبقت بگیرم، فردای قیامت نمی توانم با باطن انسانی محشور بوم که حالا این یک بحث مستقل می طلبد که ما اساساً چه طوری رابطه مان را با سنگها، سنگها را چه طوری بشناسیم. جمادات را و بتوانی باهاشان سبقت بگیریم. من بخواهم سبقت بگیرم باید حریفم را بشناسم. ببینم او بردش چقدر است من بتوانم ازش سبقت بگیرم. حریفم گیاهان را بشناسم بردشان چقدراست آن وقت سبقت بگیرم. آدم آبرویش می رود، یعنی خیلی خجالت می کشد وقتی می آید حریفها را نگاه می کند. چقدر بد است آدم وقتی می خواهد توی یک میدان شرکت بکند وقتی چشمش می خورد به حریف، می بیند این حریفها چقدر توان دارند، چقدر قدرت درند در میدان این حریفها و من چهل سال، پنجاه سال، از عمرم گذشته، می بینم اصلاً این دیواره این سنگه خیلی از من جلو هست. قرآن در مورد سنگ چی گفت: «وإنّ منها لما یحبط من خشیة الله» سنگ وقتی اسم خدا را می شنود لرز می گیردش، هبوط می کند، می افتد اصلاً. ما به سجده نمی افتیم اسم خدا را می شنویم. «إِذا قُرِئَ عَلَيْهِمُ الْقُرْآنُ لا يَسْجُدُونَ» ما حس و حال افتادن، به رو افتادن «وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ» که قرآن دارد می گوید، آدم این آیات را می خواند اینها آدم‌اند پس من کیم؟ من کیم؟ اگر اینها انساننند، پس من چه طوری زندگی کردم این مدت. آن که سنگ است، این همه خشیت، این همه معرفت. خشیت فرع بر معرفت است. من نه، من اسم می شنوم تکان نمی خورم. من لرز تو دلم نمی افتد اسم خدا را می شنوم. من اسم قیامت، بهشت، هیچ شوقی، هیچ حسی، هیچ ترسی، وارد بحث نشوم. کار دارد این بحث اصلاً بماند. به هرحال ما باید انسان زندگی بکنیم یعنی من می خواهم از همه ی حریفهایم جلو بزنم. وقتی باطنم را بهم نشان دادند، نگاه کنم و بگویم الحمدلله من باطنم شکل آدم‌هاست. جز آن ده گروهی که پیامبر گفت روز قیامت به صورت حیوان و موجودات دیگر محشور می شوند، من نیستم. خدا را شکر که من جز آنها نیستم. ما خیلی باید روی دلمان کار کنیم. خیلی باید درگیرش کنیم با الله. حالا حالاها باید با خدا خیلی رفت و آمد کنیم. باید شروع بکنیم رفت و آمد کردن را. اگر جدی نباشد من خودش که برایم این جوری نباشد، با خلیفه اش چه کار می خواهم بکنم. با مظهرش چی کار می خواهم بکنم. مظهرش را هم دوست دارم چون خودش را هم دوست دارم. از همان دوست داشتن های صرفاً تعارفی، مقدس تعارفی ، عاطفی، احساسی، اما تعقل درش نیست. تعمق درش نیست. معرفت درش نیست. حرکت و شدنی درش نیست. می بینم بعد از چهل سال هنوز حسودم، از پنجاه سال هنوز کینه می کنم، هنوز زودرنجم، هنوز حساسم، هنوز از همسرم ایراد می گیرم، همین چشمم ذهنم اینجاست که همسرم کجای حرف را اشتباه بزند. یک کلمه خطا بگوید. یک چیزش درست نباشد. ازش ایراد بگیرم. به رخش بکشم. همسرم، دوستم، بالادستم، پایین دستم، اصلاً نمی توانم ببینم. اینقدر ریزم که ریز می شوم. چون آدم های ریز ریز می شوند. آدم ریز مچ می گیرند. آدم هایی که کمال دارند اصلاً رد می شوند. «إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً» اهل سلامند. اینها اصلاً آلوده نمی شوند. «وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا» آنقدر بزرگوار است که رد می شود اصلاً. من می بینم من هنوز حسودم ،هنوز درگیرم، هنوز انگار که هیچ اتفاقی نیفتاد. این چهل سال نمازم معلوم نیست چی کار کرده با من. هنوز دارم رقابت می کنم، هنوز سر ماشین فلانی، ماشین من خانه فلانی خانه من، تلفن فلانی، تلفن من، قیافه ی فلانی، قیافه ی من، لباس فلانی، لباس من، همسر فلانی، همسر من، مقام فلانی، مقام من، غذای فلانی، غذای من، هنوز در این چیزها گیرم. آقا من می خواهم انسان باشم، واقعاً می خواهم انسان باشم. من تحمل اینکه موقع مردن یک دفعه عزرائیل (علیه السلام) بیاید با یک قیافه وحشتناک با قیافه ی باطن خودم بیاید، همان باطن خودم بیاید، سراغ خودم ندارم. چون عزرائیل (علیه السلام) آیینه هست. وقتی می آید با باطن خودت می آید. اگر به صورت باطن وحشتناک بیاید من شروعم اگر این باشد بروم در قبر چه اتفاقی می افتد. اگر شروع من این باشد آن تو که خیلی بدتر است که اگر تصمیمی بگیرم که آدم باشیم، آدم، انسان، هی بگوییم این کلمه را تا این فرقش جا بیفتد برای مان، هی بگوییم انسان انسان تا شجاعت، میل، درخواست، روح پرواز در ما بیفتد. من الان هنوز حسودم، هنوز له ام، هنوز کوچکم، هنوز گرفتاری دارم. چه جوری می توانم انسان بشوم. من هنوز با زبانم بقیه را آزار می دهم. با رفتارهایم دیگران را له می کنم. فضولی در کار دیگران می کنم. تجسس در کار دیگران می کنم. ریز می شوم ببینم فلانی چی کار کرد، چی کار می کند. مچش را بگیرم به رویش بیاورم. اصلا بلدم نیستم من رد شدن را. چون بزرگ نیستم. چون کمال ندارم. ولی وقتی خودم یک عمر گناه می برم به خدا. به خدا می گویم بی خیال شو. خدا می گوید تو به همسرت می توانستی بی خیال بشوی. تو برای پدر مادرت توانستی بی خیال شوی. بی خیال بچه ات شدی. بی خیال دوستت شدی. بی خیال بزرگترهایی که حق عظیمی گردنت دارند. بی خیال استادت، بی خیال مربیت، بی خیال ذوالحقوقها که حق حیات به گرن تو دارند شدی. ریز شدی، حرف زدی، گیر دادی، اعتراض کردی، غیبت کردی، تهمت زدی، بعد به من می گویی بی خیال قرآن می گوید هر کس می خواهد خدا بی خیالش شود باید بتواند عرضه داشته باشد خودش هم بی خیال شود. «وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ» شما اهل عفو باشید اهل ندیدن باشید «وَلْيَصْفَحُوا» یعنی اصلا ندیدم. نه من اصلاً متوجه نشدم و متوجه نشویم. آدم هایی که خیلی متوجه می شوند بدبختند. آدم هایی که خیلی ریز می شوند می فهمند در کار دیگران درمی آورند اینها خیلی آدم های بیچاره ای هستند. خیلی آدم های کوچکی هستند. آدم هایی که فکرمی کنند خیلی زرنگند، خیلی منگلند. آدم بزرگ اصلا این طوری نیست. معصومین نگاه کنید می دانستند طرف چی تو ذهنش بوده دیشب تا صبح، چی کار کرده، لحظه به لحظه ی طرف در معصوم ضبط است. «وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ» می داند چی خورده، می داند چی گفته، می داند چی خیال کرده، شما زندگی پیغمبر را نگاه کنید. زندگی معصومین را نگاه کنید. طرف می گوید من بارها خدمت رسول خدا می خواستم سؤال کنم هنوز من حرفی نزدم حضرت شروع کرد سؤالهای من را جواب داد. ولی نگاه کنید چقدر اینها با بزرگواری با مردم زندگی می کردند. اصلاً مردم در کنارشان احساس ناامنی نمی کردند. بابا این جیک و پوچ من را می داند. همه چیز من را میداند. نه. اینقدر خودشان ساده زندگی می کردند و خودشان را به سادگی می زدند، اصلاً نه، من نمی دانم، من متوجه نشدم. ما نه اینطوری نیستیم. من فهمیدم. سر من را می خواهی کلاه بگذاری. فکرنکنی نفهمیدم. فکر نکنی من هالویم. من بدم می آید یک کسی فکر بکند من هالویم. من همه چیزش را در آوردم. تو خیلی بیچاره و کوچکی. آقا معصوم کنارش می ایستی. شما خدمت امام رضا می روی، امام رئوف با آن همه عشق ورزی اصلاً نمی ترسی ازش با اینکه همه چیزت را می داند همان موقع که داری بهش دروغ می گویی می داند که داری دروغ می گویی. اما هنوز در آغوشش نگهت می دارد. هنوز لب تو رو ضریع هست. هنوز تو را دارد می بوسد. وقتی تو داری ضریع را می بوسی حضرت دارد تو را می بوسد و وقتی داری دیوار را می بوسی آقا دارد تو را می بوسد. ما فکر می کنیم که ما جگر داریم، توان داریم، پاشیم برویم ببوسیم. بوسه از آن ور شروع می شود: «و لكنَّهُ أوَّلٌ مِن المذكورِ و ثانٍ مِنَ الذاكِرِ» حضرت نگهت می دارد توی بغلش، می داند داری چقدر بهش دروغ می گویی. آقا غلط کردم آقا اشتباه کردم آقا دیگه تکرار نمی شود. آقا چنان آقا چنان. بعد چند بارهم می بوسدت می گوید برود. می داند بعداً دوباره برمی گردی می گویی آقا دوباره خراب شد. می داند که همان موقع هم قصد نداری آشتی بکنی؛ ولی دوستت دارد. بغلت می کند می بوسدت. اصلاً از کنار اینها نمی ترسد. بزرگی یعنی این. اینها هستند که شایسته خلیفة الاهی دارند. آدم باید عشق بورزد به اینها. عشقش و جانش را بریزد پای اینها که با اینها برسد به خدا؛ اما من تصمیمی بگیرم تصمیمی بگیرم که آدم بشوم. می خواهم بزرگ بشوم. می خواهم غفور بشوم. می خواهم عفو بشوم. می خواهم جواد بشوم می خواهم کریم بشوم. می خواهم مرتاح بشوم. می خواهم آرام باشم. می خواهم ستار باشم. وقتی تو هی گیر می دهی، گیر می دهی، گیر می دهی به همه، مشکل داری در خانه هی، یک سره به همدیگر گیر می دهید، ازهمدیگر ایراد می گیرید، موچ همدیگر را می گیرید، جر و بحث می کنید مراء می کنید. پیغمبر فرمود: من اصلاً کسی را که اهل بگو مگو هست شفاعت نمی کنم. یعنی خیلی فاصله دارد با یک بزرگ. کسی اهل بگو مگو هست. هی چانه می زند؛ یعنی اصلاً دستش به من نمی رسد قیامت من یک همچین آدمی راشفاعت بکنم. اصلاً من را نمی بیند. ولی گناهکار ها را چرا. آنهایی که گناه کبیر دارند چرا مشروب خواره زناکاره، قماربازه، دستش به من می رسد قیامت. امّا آنهایی که اهل بگو مگو و قرقر و اثبات کردن خودشان گندگی کردن، زن سالاری تو خانه ، مرد سالاری تو خانه هستند اینها نمی فهمند انسانند. ما گفتیم انسان نه زن است و نه مرد. کسی که دنبال زن سالاری هست یا دنبال مرد سالاری هست در خانه یعنی اصلاً می خواهد از زندگی انسانی فاصله بگیرد. انسان جنس نیست که بگوییم جنس ما زنها باید برتر از مردها باشد. باید ما غلبه بکنیم بر مردها روی مردها را کم بکنیم. ما مردها باید روی زنها را کم بکنیم. اینها مال آدم هایی هست که خودشان را نمی شناسند. اصلاً ما آدمیم. ماانسانیم. زن و مرد چی هست. اصلاً اگر تصمیمی گرفتیم تازه تو می توانی سراغ معصوم بیایی. ما نیاز به چهره داریم. ما نیاز به مصداق داریم. آیه را برایتان بخوانیم. ببینید چقدر زیباست. خیلی این آیات با دل آدم بازی می کند. سوره انعام آیه 9. آمدند به پیغمبر گفتند اینها به خودشان هم می گفتند. گفتند که حالا چرا خداوند این را پیغمبر کرد. این نه خانه دارد ،نه باغ دارد، نه ثروت دارد این را چرا کرد. پیغمبر یک فرشته را می فرستاد برای ما. خوب دقت کنید یک فرشته می فرستاد برای ما او پاک هم بود معصوم هم بود آن فرشته می آمد ما را هدایت می کرد. ببینید خدا چقدر قشنگ می گوید همه ی حرفهایی که تو این چند جلسه برای شما زدم. در آیه ی نیم خطی خدا جواب می دهد. «وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ» می گوید من اگر قرار بود یک فرشته را بفرستم حتماً مردش می کردم بعد می فرستادم. خدا دارد حرف می زند. من قرار بود یک فرشته را بفرستم اول انسانش می کردم چهره انسان صورت انسان آن معصوم که از فرشته بالاتر است می گوید نادان، من دارم می گویم «لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهیرًا» من تطهیر تکونی کردم اینها را، این فرشته به گرد این هم نمی رسد اصلاً. مثل قوم موسی وقتی خدا از آسمان برایشان غذا نازل می کرد گفتند خدایا این غذا چی هست سیر بدهه، پیاز بده، خیار بده، ما ازاینها می خواهیم «أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ» می گوید من این را باطن قرآن را دادم بهش. تطهیرش کردم. این کسی است که تو را می آورد پیش من فرشته چی هست. حالا اگر هم قرار بود فرشته بفرستم برای شما، شما نمی توانید با غیر از جنس خودتان ارتباط برقرار بکنید. فرشته چه طوری می تواند الگوی من باشد. فرشته فردا می آید می گوید که آقا غذا کم بخورید، روزه بگیرید، عبادت خدا بکنید، می گویند آقا این که آدم نیست. مثل ما که گرسنگش بداند چی هست. تشنگی بداند چی هست. این که نمی داند نیازجنسی چی هست که به ما می گوید پاک باشید، تقوا داشته باشید. این چه می داند این چطور مربی هست که برای من فرستادی. خدا می گوید نه من یک کسی را می فرستم که همه ی غرائز و احساسات شما را داشته باشد. خدا رحمت کند استاد ما حضرت آیت الله مجتهدی می فرمود یکی از اولیاء خدا اسمش فراموشم شد. می گفت این که به کررات خدمت آقا امام زمان می رسید مستأجرهم بود یک روزی او صاحبخانه از خانه بیرونش کرده بود وسایلش هم ریخته بود وجود مقدس آقا امام زمان (علیه السلام) آمد رد شد. دیدش سلام علیک کردند و بعد آقا به ایشان فرمودند که درست می شود. بعد گفته بود قربانتان بروم شما ائمه هر مشکلی را داشتید غیر از مستأجری. آدم به امام زمان گیر می دهد می گوید من مستأجرم، تو صاحبخانه بودی همیشه نمی دانی مستأجری چه بدبختی دارد. آدم به خدا هم گیر می دهد. خدایا تو خدایی تو خیلی به قول امروزیها دمت گرمه تو خدایی دیگه از من ضعیف چی میخواهی. خیلی فرق است بین من و تو؛ اما می گوید نه من مریم می فرستم، یوسف می فرستم، پیغمبر میفرستم، حضرت زهرا می فرستم، که از بچگی گرسنی کشیده در شعب ابی طالب من امام حسین میفرستم، من علی اکبر، علی اصغر، سکینه، رباب، می فرستم که احساسات مادری دارد و این بچه چنگ بزند به سینه شیر بخواهد و مادر نتواند بچه را شیر بدهد. در آن حال باباش بیاید بگوید بده به من ببرم یک آبی به این بچه بدهم. چند دقیقه بعد بدن سر بریده بچه را بیاورد جلوی مادر. مادر با این بچه چه بکند. با این صحنه چه بکند. این می تواند الگوی من باشد. الگوی عشق بازی یعنی کسی که بتواند به همه ی چیزهای خودش غلبه بکند به خاطر خدا. همه آن حیوانیش را کنار بگذارد به خاطر خدا. وقتی هم که آبها از آسیاب افتاد و آبی به خانم رسید تازه یک مقدار سینه اش سنگین شد و یک مقدار شیر آمد و ولی کو علی اصغر. کاشکی شیری نیاید تو سینه ی زن بعد از مرگ بچه اش. آن هم آن بچه آن هم آن مرگ. می گوید من زنهای این معصومین را چنان بداخلاق قرار دادم که معصومین را کشتند. دیگه نگوید زن من بداخلاق است. یک شوهر بداخلاق می گوید من شوهر آسیه را فرعون کردم که دیگه تو دیگه بعداً هیچ حرف نزنی. شوهر بداخلاق، داماد پیغمبر را کسی قرار دادم که دختر پیغمبر را زیردست و پا می کشت، کتک زد تا کشت. می گوید بچه ی بدجنس می گوید بچه نوح را نگاه کن. می گوید فک و فامیل آزار دهنده می گوید عموی امام زمان رانگاه کن. این شد الگو برای من. حالا من می فهمم که چه طوری زندگی بکنم. می گوید تشنگی و گرسنگی شعب ابی طالب سه سال ده نفر آدم یک دانه خرما می خوردند به عشق خدا. برای دین خدا می توانید این را تحمل کنید. دین داری، عاشقی، انسانی، قدرت در دین داری؟ پیامبر فرمود: «المؤمنُ لَهُ قُوّةٌ في دينٍ» مؤمن در دلش قدرت دارد. شل نیست که اصلاً ببرد. کوفی نیست که امام را این طوری رها ند. سه اسل بایستی. ده نفر یک خرما را بردارند از دهان این طرف بردارد بگذارد دهان فلانی آن هم بمکد کمی بدهد فلانی. سه سال. حالا بگوییم ببینیم چند نفر ما یک وعده برای خدا گرسنگی کشیدیم غیر از روزه که اجباری بوده. یک بار غذایمان دادیم به یک فقیر خودمان نخوردیم. چندنفر یک سیلی برای خدا خوردند. یک سیلی، شلاقی خوردیم، یک تیری خوردیم. چند نفر مهمترین دارایی های زندگی شان را به عشق خدا برای رضای خدا دادند آقا این برای امام زمان هم می دهد. من نصف درآمدم رادادم برای امام زمان. من هر چی که داشتم یا یک مغازه بود یا یک خانه بود این هم مال خدا نصفش یک پنجمش خیلی ها خمس شان هم نمی دهند. بعد ادعای دینداری دارند. «وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ» همان لباسی که بقیه می پوشیدند تن آنها هم می کریدم. باید لباس بپوشند مثل ما «یأکل ویمشی» قرآن می گوید می خورد ومی رود. بازار برود ،نیاز داشته باشد، تشنه اش بشود، گرسنه اش بشود، فحش بشنود، مسخره بشود، کتک بخورد؛ مثل بقیه بعد راه خدا را هم برود. آن الگوی من می شود. می گوید ما برای سلامتی امام زمان چرا صدقه می دهیم؟ آقا امام زمان (علیه اسلام) مثل ماها مریض می شود. بسیاری از بیماریهایی که ما می گیریم او هم می گیرد. او هم این جوری نیست که یک امام تو زرورق خدا پیچانده باشدش هیچ طوریش نمی شود. از دست خود ماها اذیت می شود. به خاطر خود ماها اذیت می شود. هرکدام از ماها سالها خون به دلش کردیم. ما یک ثانیه اش را هم نمی توانیم تحمل کنیم. چون امام در کمترین شرایط جامعه قرار می گیرد مثل پایین ترین افراد یک جامعه هست. زمستان سر دارد امام زمان. خدا رحمت کند سلمان هراتی را می گفت کفش هایش سوراخ است. او هم آب می رود توی کفش هایش زمستان و هم یخ می کند. اوهم گرما اذیتش می کند. زیرکولر نمی رود امام زمان. او هم سرما می خورد او هم زمستان به خاطر اینکه باید در حداقل مردم باشد سرما می خورد. ما حالا صدقه می دهیم برای رفع سرماخوردگی شان برای مریض هایش. دعا می کنیم برای سلامتیش «ولیاً و حافظاً» دعا می کنیم برایش. دعا بعد از آل یاسین را نگاه کنید. دعا می کنیم که خدایا این را حفظش کن «مِنْ شَرِّ كُلِّ باغٍ وَطاغٍ» سلامتش بدار، آقا خیلی اصلاً سختی می کشد. آقا خیلی درد می کشد. آقا خیلی مریضی و درد و گرفتاری می کشد. گرسنگی می کشد. تشنگی می کشد و خیلی چیزهای دیگر را باید تحمل کند. آقا مشکل گشاهست. باب الحوائج هست؛ اما این جوری نیست که خودش در ناز ونعمت زندگی بکند و به ما صدقه بدهد. این امام می شود. این الگوی من می شود. این کسی هست که من می توانم عاشق این کس بشوم. عاشقی که بیشتر ازبه اندازه همه جمعیت روی زمین درد می کشد بیش از همه جمعیت روی زمین گرسنگی می کشد. سختی می کشد فشار بهش می آید. تنهایی می کشد. هزار وصد وهشتاد سال تنهایی می کشد. تنهایی هزار و صد وهشتاد سال اصلاً نوبری هست. آن هم چی؟«الشرید الطرید الفرید الوحید» آواره، تردشده، تنها و یگانه. امام این است. این هست که تو باید عاشقش باشی. این هست که با همه ی مشکلات، با همه ی تنهایی ها، با همه این گرفتاری ها، با همه مظلومیت ها، آن هم با آن مقام بزرگی که دارد، ههه کمالات را دارد باید تنهایی و غربت بکشد و باز ما را دوست دارد باز ما را دوست دارد باز ما را میلیونها برابر بیشتر ازپدر مادرهایمان دوستمان دارد و برایمان دعا می کند. ازغصه هایمان غصه می خورد از غمهایمان غمگین می شود. خودشان فرمودند دیگه. این معصوم به این بزرگی این مطهر این جواب دل من را می تواند بدهد فقط. یعنی من می توانم فقط یک همچین کسی را که آیینه تمام نمای خداست، با همه ی وجودم دوستش داشته باشم، عاشقش باشم، همه ی دلم را بهش بدهم. بهش بگویم «بِأَبِی‏ أَنْتَ‏ وَ أُمِّی‏ وَ نَفْسِی وَ مَالِی و عسرتی» همه چیزم فدایت شود. «فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لاَ مَعَ غَيْرِكُمْ» من فقط دوست دارم با شماها باشم با هیچ کس دیکر نمی خواهم باشم. من دوست دارم وقف شما بشوم. رنگ شما بشوم. دوست شما بشوم. حزب شما باشم. ببینید در زیارت امام رضا می گوید چی؟ «إجْعَلُونِي مِنْ هَمِّكُمْ، وَصَيِّرُونِي فِي حِزْبِكُمْ» آقا من را جز کسانی قرار بده که زیاد بهش فکر می کنی. حرف را نگاه کن. آدم دوست دارد معشوق بهش فکر بکند. آدم دوست داد معشوق به یادش باشد. یکی به یکی می گوید من یادت کردم فلان جا. یادت بودم. خوشحال می شود. می گوید فلان یادم بود ازمن یاد کرده. آقا زیاد به من فکر کن. من را یادت نره ها. حواست به من خیلی باشد. چقدر این خداحافظی قشنگ است. خیال این جوری هست خیالیها را خودشان به ما یاد دادند. بخوانید وداع امام رضا را می خوانید به به وداع همه ی ائمه است. آقا داریم می رویم هوای ما را داشته باشید. به من زیاد فکر کنید آقا من رایادت نرود آقا. او هم می گوید من اگر یادم می رفت که صدات نمی کردم بیایی اینجا. من یاد تو بودم که تو آمدی زیارت. فکر می کنی عرضه داشتی تو آمدی زیارت «و لكنَّهُ أوَّلٌ مِن المذكورِ و ثانٍ مِنَ الذاكِرِ» من دعوتنامه فرستادم آمدی اینجا. یادم نمی رود. خیالت راحت باشد «وَصَيِّرُونِي فِي حِزْبِكُمْ» آقا من دوست دارم تو حزب شما باشم. اگرهر کس عشاق هر دسته و گروه جناحی هست من دوست دارم ازشما باشم من دوست دارم مال شما باشم. به اسم شما باشم.

نتیجه: این مهم است. عشق به معصوم عشق به حقیقت خودت هست درواقع. تو می خواهی مثل خدا بشوی، تو می خواهی همه این کمالات را داشته باشی؛ چون نمی توانی خودت را ریز ببینی. برایت سخت هست خودت را فقیر ببینی. برایت سخت است خودت را ندار ببینی. برایت سخت است کوچک بمانی. به قرآن نگاه کنید. می گوید بهشت هر کدام از شما به اندازه همه ی آسمانها و زمین است. «سابقوا سارعوا» سرعت بگیرید از همدیگر سبقت بگیرید به سوی همچین بهشتی. من یک چیزی به شما بگویم. ما هر کداممان یک سهمی از یک بهشت این جوری داریم. اما خبر داری باید خودت پرش بکنی. بکاری درختهایش را، قصرهایش را، نهرهایش را، مهمانسراهایش را، شیرش را، عسلش را، موسیقی اش را، خادم هایش را، همه را باید خودت بسازی. فرمود کمترین درجه از بهشت مال کسی است که یک میلیون از «وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ» خادمش هستند و اگر بخواهد همه ی بهشتی های ازل و ابد را دعوت بکند، در بهشت این جا می گیرند. چون من نمی توانم ریز باشم. من نمی توانم کوچک باشم. من فردا نمی توانم بگویم آقا من دوست دارم همه ی انبیاء را دعوت کنم بهشتم، کوچک است جا ندارد. من سلطنت می خواهم. یک میلیون خادم پس باید بزرگ شوی عزیزم. اگر بخواهیم این جوری که ما داریم زندگی می کنیم معلوم نیست سر از کدام جهنمی در بیاوریم. یک میلیون خادم برای کمترین درجه ای از اهل بهشت. چون خدا می گوید این حسش بی نهایت است. این اگر من من بهش یک میلیون ندهم. اصلاً حسش ارضا نمی شود. کوچک می ماند. له می شود. می خواهی بزرگ شوی، عاشق بزرگی هستی، نمی توانی کوچک بمانی. نمی توانی یک بهشتی را بهت نشان بدهند به اندازه همه ی آسمانها و زمین و بگویند این مال تو هست. بعد ببینی خالی هست من هیچ کاری نمی توانم بکنم. می خواهمش چی کار. نمی توانم کاری برایش بکنم و آن موقع هست که افسوس می خوری. همه ی این بزرگی را آدم می بیند بعد می فهمد که جهنم است. چون یکی ازعذابهای جهنمی ها این است که آن چیزی که داشتند رابهشان نشان می دهند. می گویند همه ی اینها را خودت ازبین بردی. خیلی حسرت بزرگی هست. پس وقتی عاشق الله هستی می خواهی به او برسی. لذا وقتی می خواهی برسی به او خدا می گوید از این آدمی که شبیه ترین فرد به من هست. مثل اعلی من است. ازاین آدم شروع کن. به این عشق بورز. مطیع او باشد تااین تو رابرساند به من. پس عشق به معصوم، عشق به خود متعالی خودت هست. عشق به معصوم عشق به خود برتر خودت هست. درواقع توخودت را تو معصوم می بینی، آن خودتی که قرار است بشوی. معصوم می شود آینه حقیقت تو. می گوید ببین تو این جوری می شوی. مگر شما می روید در یک ورزشگاه ورزشی عکس یک استاد را نزده اند روی دیوار. عکس قهرمانهای آن رشته را، آینه خودت هست می گویند ببین تو قرار است این بشوی. از این بهتر هم می توانی بشوی. معصوم حقیقت خودت هست. تو با عشق به معصوم داری به خودت عشق می ورزی. تو فقط با عشق به معصوم می توانی به حقیقت آرمانی خودت راه پیدا بکنی. به حد متعالی خودت برسی. به آن گمشده ای که همیشه دنبالش می گرید. به آن محبوب و معشوقی که همیشه تشنه او هستی. غیر معصوم نمی توانی کاری بکنی. حالا مرور کنیم.

من چون این جوری هستم و نمی توانم به کمتراز الله و به خلیفه اش هم به کمتر ازمعصوم نمی توانم اکتفا بکنم. خداوند چی کار کرده برای ما؟ خداوند آمده اولاً مظهر کامل خودش را به من معرفی کرده. چون من نیاز داشتم به این. اگر جدا این را به من معرفی نمی کرد من تمام عشقم لگدمال می شد. تمام دلم له می شد. همیشه سرخورده می شدم. بعد از بیست سال سی سال پاکار دیگران بودن می فهمیدم چقدر تحقیر شدم. چقدر له شدم. چقدر باختم که دلم رادادم به این و آن تمام حقیقت عشق لگدمال می شود. من خودفروش می شوم. هرزه می شوم، آلوده می شوم. این عشق به این مقدسی، این عشق به این قشنگی وقتی قرار است پای معصوم ریخت نشود هرجای دیگری غیر از معصوم شما عشقت را بریزی، به عشق خیانت کردی. به دلت خیانت کردی، ظلم کردی به خودت. اگر پای غیر معصوم بریزشی. نمی گوید چیزهای دیگر را دوست نداشته باش. همسرت را دوست نداشته باش، بچه هایت را دوست نداشته باش. قرآن این را نمی گوید. قرآن می گوید اتفاقاً تو اگر بخواهی آنها راخوب دوست داشته باشی و عشق پایشان بریزی باید اول معصوم رادوست داشته باشی تا ازاین جذب کنی بتوانی پای آنها بریزی. والا نمی توانی پای کسی بریزی چنین عشقی را. برای همین آدم هایی که با معصوم و خدا خوب نیستند، آدم های بداخلاقی هستند. آدم های خشنی هستند. نوعاً آدم های کینه ای، زودرنج، حساس. چون جذب نداشتند. این آدم جذب نداشته. این آدم دارایی ندارد. این آدم فقیر است. این آدم آویزان و محتاج و بدبخت و گرفتار محبتهای موقت و کاذب هست. اگر می خواهی به دلت خیانت نکنی، نگویی ای بیچاره دل من، ای بیچاره عشق، اگر نخواهی این را بگویی، باید عشقت را پای معصوم بریزی. پای معصوم یعنی پای حقیقت متعالی خودت بریزی. پای حقیقت جاودانه ی خودت ،پای خودکمال یافته خودت، اول ببین خدا چی کار کرده. اول مظهر را گذاشته جلوی من بعد از آن قشنگ تر این است که می گوید من نور و حقیقت تو را هم ازاین مظهر خودم خلق کردم؟ «ونفخت فیه من روحی» ازهمین روح ازهمین حقیقت تو را هم خلق کردم. تو فرزند او هستی. او بابای توست. حقیقت توست ، اصل توست. معصوم، مطهر، باطن قرآن، سبیل الله، باب الله. آدم کیف می کند. دلش قنج می رود. جامعه کبیره چقدرقشنگ است. وقتی می شینی با این معصومین حرف می زنی یک جایش دیگر آدم را تو حال خیلی می برد، می گوید «فما احلی اسمائکم» چقدر این اسمهای شما شیرین است. علی، مرتضی، فاطمه زهرا، صدیقه، حسن، مجتبی، حسین، سیدالشهداء، زین العابدین، باقر، صادق، کاظم، رضا، ماشاءالله، چقدر اسم های شما شیرین است. آدم کیف می کند این اسمها را می شنود. تجلی های خدا، مظاهر خدا، خلفای الهی، انسان کامل، حقیقت برتر خود من، حقیقت تکامل یافته ی خود من، چقدر بیچاره اند آنهای که از اسم گذاری بچه هایشان با اسم های خودشان که اگر این طوری هست ناراحتند. می روند اسم هایشان را عوض می کنند. چقدر هم خوشبختند کسانی که می روند به عشق اینها اسم انتخاب می کنند. من اسم الان این است. ولی می خواهم اون جوری صدام کنید. به من بگویید جواد. به من بگویید حسن. به من بگویید کاظم. به من بگویید صادق. به من بگویید مهدی. اصلاً معشوقم من می خواهم به رنگ معشوقم دربیایم از اسمم شروع می کنم. خیلی فرق است بین این دوتا آدم ها. آمد گفت آقا من اسم بچه ام را ازعشق به شما از اسم شما انتخاب کردم. خیری هم دارد؟ حضرت فرمود دین مگر غیر از محبت است «هل الدین إلا الحبّ» آیا دین غیر از عشق چیز دیگری هم هست. این یعنی دین، این یعنی دین، پس نتیجه این شد عشق ورزی به معصوم، مهرورزی، محبت معصوم، ولایت معصوم، مودت معصوم، مودت به ، محبت به خود حقیقت هست. به خود متعالی و خود برتر هست. بس است. إن شاء الله بقیه ی بحث برای جلسه بعد.

خدایا به حق محمد و آل محمد قسمت می دهیم به حق اولیائت به حق شهداء به حق همه ی معصومین به حق همه ی انبیاء قسمت می دهیم ما را با آنها پیوند عمیق بده. خدایاعشق آنها را روزبه روز در دل ما بیشتر بفرما. خدایا به اسماء حسنات قسمت می دهیم ما را به معرفت آنها برسان. ما را به رفقات و انس به آنها برسان.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین»