بحثمون درباره خانواده آسمانی مان بود، این نکته را عرض کردیم که ما یک پیشینه قبل از دنیایی داریم، نص قرآن و فرمایشات معصومین (ع) و یک دوره حیات دنیایی داریم و دوره سوم حیات ما، حیات بعد از دنیا است که از آن تعبیر به آخرت کردند. در واقع سه مرحله حیات داریم، خوب دارای یک ریشه و وطن و اصل آسمانی هستیم که قبل از دنیاست، قبل از بدن گیری است، در واقع داری یک خانواده آسمانی هستیم، و زمانی قبل از اینکه به اینجا بیاییم، به دنیا بیاییم و به این قالب های محدود طبیعی و جنسی تعلق بگیریم، با خانواده خودمان زندگی می کردیم، و در وطن خودمان بودیم و وقتی به عالم نسیان، یعنی ناسوت، طبیعت، آمدیم، یادمان رفت، فراموش کردیم که قبلا کجا بودیم و چه منزلتی داشتیم، چه چهره ای داشتیم، چه اصل و وطنی داشتیم و چه ریشه ای داشتیم، و همچنین بعد از مدتی که در دنیا هستیم برمی گردیم، طبق اصل معاد، ما برمی گردیم به جایگاهی که قبل از دنیا داشتیم، بازگشت است، رفتن نیست، معاد یعنی بازگشتن، ما باز می گردیم به جایگاهی که بودیم، اما این بار بر خلاف دفعه قبل، که دفعه قبل که آنجا بودیم، دراوج سعادت، خوشبختی در کنار خانواده آسمانی امان بودیم، در وطن و اصل خودمان بودیم، این جا مسیر برگشت، درمسیر برگشت انتخاب اینکه به چه کیفیتی حیات داشته باشیم، و زندگی بکنیم با خودمان هست که آیا ما مثل دفعه قبل درسعادت باشیم، یا اینکه نه، در شقاوت و بدبختی باشیم، لذا برای اینکه ما بتوانیم واقعا هم دنیای خوشبختی داشته باشیم هم آخرت خوشبختی داشته باشیم، باید با توجه به قیمت خودمان، اصل و نسب و ریشه خودمان زندگی بکنیم. باید خودمان را درهر سه مرحله بشناسیم. تا به تعبیر که منسوب به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:« رحم الله امرء علم من أین و فی أین و إلی أین» مشمول رحمت خدا بشویم با شناخت اینکه ا زکجا آمده ایم د رکجا هستسم و به کجا م یرویم و تا این شناخت حاصل نشود و باور نشود ما نمی توانیم واقعاً به شادی و آرامش خودمان را برسانیم. وقت یم یگوییم تا باور نشود یعنی بارها تذکر دادیم باور شدن یعنی چی؟ یعن یاین بینش ،این نگاه، درانتخابها یما فارتباطات ما فرفتار ما و افکار ما تأثیر بپذارد یعنی من با قیمتی که ا زخودم دارم ،با شناخت که ا زحیثیت قبل ا زدنیایی فدنیایی و بعد از دنیای خودم دارم دست به انتخاب م یزنم دست به ارتباط می زنم ،رفتارهایم را تنطیم می کنم و به مهندسی فکرم م یپردازد. تا این شناخت حاصل نشود ما یکسره داریم خسارت می دهیم. انتخابهایمان غلط ازکار درمی آید.ارتباطاتمان غلط ازکار در می آید . رفتارهایمان غلط ا زکار در می آید ،افکارمان هم غلط از کار در میآید. لذا بهخ آن نتیجه ا یکه می خواهیم نمی رسیم نه دردنیا و آدمهای شاد و آرام و خوشیختی هستیم و نه درآخرت ، درحالیکه قرآن کریم میزان خوشبختی را شاید و آرامش گذاشته. یعنی میزان پیشرفت، شاخص میزان پیشرفت فما راشاخص میزان انسانیت مار ا ،شاخص میزان زندگی انسانی را میزان شادی و آارمش ما قرار داده. خوب پس اصل این است که من خودم را پیدا کنم یعنی آن خودی قبلاً زندگی ، قبل از دنیا آن خودی که قراراست به حیات ابدی برود آن خودی که اصل وئنسب وریشه دارد خودم را با اصل و نسبم ، با ریشه ام بشنایم. تا من خودم را پیدا نکنم، خود حقیقی ام را، با آن دوست نشوم ، انس نگیرم و شروع نکنم با این خود زندگی کردن برای این خود انتخاب کردن ، برای این خود ارتباط برقرار کردن ، برای این خود رفتار کردن ، برای این خود فکر کردن من دارم برای ناخودم و بخش طبیعی ان تصمیم می گیرم حتی اگر نماز هم م یخوانم این بخش طبیعی هست که ا ز نماز سوار نما زمی شود ،درس هم م یخوانم ،مهندس هم می شوم، دکت رهم م یشوم، طلبه هم می شوم، عالم هم می شوم هر چه که می شوم بخش طبیعی هست که داره ا زاین زحمات بهره برداری می کند. بخش اصلی ، آن کودک عزیز روان هیچ بهره برداری نمی برد آن بخش که من هستم ، آن من اصلی من هست، آن بخشی که من به وسیله آن بخش، با آن بخش ا زفرشته ها برتر هستم. بخشی که فرشته ها با دیدن آن مأمور به سجده شدند بخشی که به وسیله آن، خداوند به خودش تبریک گفت« فتبارک الله أحسن الخالقین» بخشی که به واسطه آن « من أحسن المخلوقین» هستم ، اشرف مخلوقات هستم، که د استان خلقت را ، مراحلش ،چه مراحل مادی اش فچه مراحل غیر مادی اش را از جلسه بعد إنشاء الله آغاز خواهیم کرد. توضیح می دهیم دقیقاً پس م باید اول خودم را پیدا کنم تا من خود حقیقی ام ، اصل و نسبم را، خانواده ام، وطنم را، رشه ام را، آنجا که قرار است بروم آن جا که بودم را پیدا نکنم ، تمام کارهایم در دنیا گمراهی است ، اشتباه است، و شکست دارد . لذامهم تر از اینکه من عمل بکنم، مهمتراز اینکه تصمیم بگیرم، بروم دکترشوم، بروم مهندس بشوم، بروم طلبه بشوم، بروم ازدواج کنم، بروم شغلی به هم بزنم ،مهمترازهمه اینها ومقدم برهمه اینها این است من اول بدانم من خودم کی هستم،من از کجا آمده ام، من کجا هستم ،من کجا می روم، اصلاً من کی هستم، من کی هستم که خدا می گوید من همه آسمانها را برای تو خلق کردم، من کی هستم که خدا گوید،« سخّرلکم ما فی السموات و ما فی الأرض» من کی هستم مه فرشته ها به من سجده کردند و خادم من هستند، من کی هستم که برای کمترین کارهایم، کوچکترین کارهایم هزاران فرشته خداوند از زمانی که نطفه ام بسته شده تا زمانی که از اینجا می روم، هزاران فرشته مامور نگهداری و حفاظت از من هستند و انجام کارهای من هستند، من کی هستم که بهشت به آن عظمت برای من خلق شد، من کی هستم که بهشتم به اندازه همه آسمانها و زمین است، من کی هستم، اینها برای چی خلق شده، من کی هستم که جبرئیل برا ی من وحی فرستاده، من کی هستم که خدا برای من صد و بیست و چهارهزارپیغمبر بع تعبیری فرستاد ه شده، من کی هستم که از چهارده معصوم سیزده نفر بع خاطر اینکه من رشد بکنم ، من خودم را پیدا کنم شهید شدم، من کی هستم که تا الان میلیونها انسان شهید شدند تا من خودم را پیدا کنم تا من درست زندگی بکنم ،کم خسارت ، سرمایه گذاری برای من کم نشده خیلی برای ما سرمایه گذاری شده نم یشود برای آن قیمت گذاشت. قیمت آسمانها و زمین چقدر است. قیمت این همه حیوانات، میلیاردها موجودی که وری زمین دارند زندگی م یکنند چقدر است . من باید فکر بکنم شما نگاهت به این گل می افتد بر فرض که طبیعی باشد طبیعی هایش از این خیلی زیباتر هستند ، حیات دارند، روح دارند، شعور دارند، نگاه که به آن می کنی باید بگویی من کی هستم . به یک پرتقال، به یک نارنگی، به یک موز، به یک انار، به یک سیب، به یک خیار، به میلیونها موجود که نگاه م یکنی اول باید سؤال کنی که من کی هستم که این برای منت خلق شده . پس من باید چه کار کنم. من چه جوری باید زندگی کنم تا به خورشید نگاه م یکنی . اول سراغ خودت بیا، به ما نگاه می کنی اول بیا سراغ خودت. به ستاره ها نگاه می کنی بگو من کی هستم . اینها برای من هستند. با این عظمت ، با این بزرگی ، با این تعداد، پس من آمدم به این دنیا چه کار کنم. من برای چی خلق شدم. اگر بنا بود من بیایم اینجا ازدواج کنم ، تشکیل خانواده بدهم، بعد هم پیر شوم و بمیرم که خوب حیوانات هم هین کارها را دارند انجام می دهند.حیوانات در بسیاری از جهات که ما آنها را هنجا و ارزش م یدانیم از ما موفق تر هستند ،از ما قوی تر و بهتر هستند. من باید ه یسؤال بکنم ، قرآن د رمورد آدم های عاقل، صاحبان خرد « اولوا الباب» می فرماید اینها« یتفکرون فی خلق السموات و الارض» دائماً فکر کارشان فکر د ر/اسمان ها و زمین است. به هیچ چیز عادی نگاه نمی کنند . دائما ًفکر می کنند آن چه که د رآسمانها و زمین است برای چیه « ربنا ما خلقت هذا باطلاً»خدایا تو اینها را باطل خلق نکردی، عبث خلق نکردی. « ربّنا فقنا عذاب النار» خدایا ما را از جهنم نجات بده|. چه جوریه فکر در گل و گیاه ، فکر د رستاره و آسمان و زمین ،یک صاحب خرد را به هدف خلقت می کشاند. از دنیا خارج می کند می برد تا قیامت. آنجا بهشت و جهنم را می بیند. با فکر بدون آیه ، بدون روایت ففقط فکر و بعد وقتی جهنم رادید. قرآن می آید اگر کسی عاقل باشد همین مسیر را طی می کند.« اولوا الباب» صاحبان خرد این مسیر را طی می کنند. وقت دید از جهنمنش می ترسد و از جهنم به خدا پناه می برد من مهمترین کارم این است خودم را پیدا کنم تا خودم را پیدا نکنم اصلاً با خودم زندگی نمی کنم . نه با خودم تصمیم میگیرم، اصلا خودم هیچکاره است در تصمیم، با نا خود تصمیم می گیرم، با بخش طبیعی صورت می گیرد، ملاک ها برای خوشبختی، غیر خوشبختی، ارزش، هنحار، ناهنحاری، شادی، غم، همه اش با معیارهای طبیعی و قلابی است، اصلا همه اش دروغ است، همه اش دروغ، من اول باید بدانم خودم کی هستم، من تا خودم را پیدا نکنم، و با آن آشتی نکنم، تصمیم هایم همه بد از کار در می آید، همه اش اشتباه است، من به جای اینکه در دنیا از این جلسه به آن جلسه، از این کتاب به آن کتاب، از این مشاور به آن مشاور، از این کار به آن کار، از این انتخاب به آن انتخاب، بگردم دنبال چیزی خارج از خودم، که قرار است آن چیز به من آرامش، اعتبار، ارزش، شادی بدهد، باید دست از خارج بردارم، و در خودم به دنبال خودم بگردم، همه چی همین جا است ، اصلا بیرون خبری نیست، تا وقتی من فکر می کنم یک شی، کمالات جمادی، یا کمالات نباتی، یا کمالات حیوانی، یک ادمی خارج از خودم است، که من با آن خوشبختم، مثلا همه می خواهد باشد، دولت می خواهد باشد، نمی دانم، رفیق می خواهد باشد، هر کس، جنس موافق، جنس مخالف، یا یک چیزی، یا یک مقامی، یا یک کمالی، من اصلا خودم را گم کردم، آدمی که دنبال خوشبختی خارج از خودش می گردد، یک چیزی خارج از خودش دارد، دائما خارج از خودش می دود که یک جوری خودش را به آرمش برساند، به خوشبختی برساند، فکر می کند که شادی اش به یک چیزی غیر از خودش بستگی دارد، غیر از امر درون خودش بستگی دارد، این آدم یک آدم خود گم کرده است، ما به جای اینکه برای رسیدن به خوشبختی و آرامش و شادی دنبال هزار تا چیز بیرون از خودمان بگردیم، کافی است دنبال یک چیز بگردیم، با خوشبخت بشویم، یک چیز را ما باید پیدا کنیم که اگر همان یک چیز را پیدا کردیم، واقعا شاهد خوشبختی را در آغوش خواهیم گرفت، واقعا به شادی می رسیم، واقعاً به آرامش می رسیم. اگر آن یک چیز را پیدا کنیم امّا اگر این چیز را پیدا نکنیم، هر چی بیرون بگردیم سراب است. تا آخر عمر انسان د راین سراب می دود بعد هم هلاک می شود و می میرد. ما فقط باید دنبال خودمان بگردیم همین یک نفر را باید پیدا کنیم خودم را آن هم بیرون ا زخودم نیست. اینجاست د رخودم است. اینجا باید بگردم جای دیگر نباید دنبال آن بگردم. من باید با خودم رفیق شوم ،من باید با خودم دوست شوم ، من باید با خودم انس بگیرم ما تا وقتی که ا زخودمان فراری هستیم هرگز به آرامش و خوشبختی نمی رسیم و لو برو دعا کن ،مکه می روی، کربلا می روی، سوریه می روی، امام رضا می روی، نماز بخوان، وقتی که با خودت نمی روی آنجا هم که بروی خانه خداست. رفتی پیش خدا آنجا هم که می روی دلت بیرون ا زمکه اسیت یعنی به خدا می گویی خدایا آروزهایی که داری معلوم می کند تو چقدر بیچاره ای ، چقدر فقیری، چقدر گدایی. خدایا فلان کس ، فلان کس را به من بده. من با یک شوهر مشکلم حل می شود. با یک زن مشکلم حل می شود فمن با یک خانه، من بدنم سالم شود دیگر تمام است ،من شفا پیدا کنم ،چشمهایم خوب شود، دستهایم خوب شود. حل است ،زبانم باز شود حل است. من لیسانسم را بگیرم تمام است ،دکترایم را بگیرم تمام است ،مهندس شوم تمام است ،من درس بخوانم ،من مشکل مالی ام حل شود تمام است. تا وقتی که احساس می کنی خوشبختی یک چیز غیر از خودت در دست د ربیرون ا زخودت هست. اصلاً خودت را نشناختی. د رسرابی هنوز ،د رخیالاتی و درتوهمی. تو اصلاً خیال زداه ای. لذا انسان بهتر است به جای اینکه دنبال هزار تا چیز بگردد که هیچ وقت هم آرامش نمی کنند، هیچ وقتش هم سیرش نمی کنند، هیچ وقت به اطمینان و آرامش قلبش را نمی رسانندو دنبال یک چیز بگرد، دنبال خودش بگردد ،خودش را پیدا کند. اگر خودت را پیدا کردی هیچ چیز خارج از خودت نمی تواند دیگر به تو صدمه بزند. یعنی اصلاً د رخارج از تو دیگر چیزی نیست. که بتوند به تو آسیب بزند. علت اینکه ما دائماً لگدکوب می شویم همسرمان می تواند یک جوری له مان کند و تحقیرمان کند ،فرزند انمان یک جوری، همکارمان یک جوری، رییس مان یک جوری، مشکلات ،سختی های بیرون، می توانند ما را مچاله بکنند، برای اینکه ما همه شخصیتمان خارج ا زخودمان است. ما اصلاً خودمان را پیدا نکردیم. ما داریم با ناخوری زندگی می کنیم فبا بخشی زندگی میکنیم که همه کمالات و آرامش آن بخش خارج از من است. لذا من تا آخر عمر دچار سرابم، تا آخرعمر. تمام این ترانه های عاشقانه که شما می بینید یک نفر برای یک نفر خوانده ومی خوانند هم الان که همه اش خطابش من توییم ،من ، تو، همه اش مال آدم هایی بوده که هیچکدام خودشان را پیدا نکردند. آدم فقط ترانه عاشقانه را برای یک نفری می تواند بخواند. آن هم برای معشوق خودش، معشوق انسانی خودش، اگر یک کسی برای معشوق زمینی ترانه ای خوانده، برای اینکه زمینی هست. اصلاً من نشده هنوز، اصلاً متولد نشده هنوز ،عشق به معنای حقیقی فقط یک جا، مصداق حقیقی دارد. آن هم در مورد معشوق انسانی ،بقیه اش مال من نیست هیچکدام. مالی بخشهای حیوانی من استو باید بخشهای نباتی من است. هیچکدام آنها من نیستم. من تا وقتی آویزان کسی هستم ، تا وقتی محتاج کسی خارج از خودم هستم ، تا وقتی محتاج چیزی خارج از خودم هستمت ،تا وقتی آرامش خوشبختی منوط به یک چیزی بیرون از خودم هست خودم را پیدا نکردم. حالا با توجه به این توضیحات به این فرمایش شریف دقت بکنید.« عجبت لمن ینشدُ ضالتهُ و قد اضلّ نفسهُ فلا یطلبها» من تعجب می کنم خیلی هست معصوم این جور حرف بزند. امیرالمؤمنین، خلیفة الله، مظهر خدا می گوید تعجب من ، تعجب من امیرالمؤمنین، من خلیفة الله، از این است که دنبال گمشده هایش خیلی می گردد در حالیکه خودش را گم کرده و دنبال خودش نمی گردد. اصلاً نمی خواهد « فلا یطلبها» طلبی نیست به خودش ندارد. هیچ دنبال خودش نیست، طالب خودش نیستريال تا آخرعمر ، تا لحظه آخر، طالب چیزی غیر از خودش است. این جوری زندگی کردن خیلی خطرناک است. می دانی معنایش چیه، معنایش این است که سوت چایان را که زدند من وارد آن طرف که می شوم یک دفعه وارد یک عالم حقیقی می شوم که مطلوبات خاصی را می طلبد مثل جنین آمده به این دنیا به او می گویند چشمت کو، خود عالم از او سؤال می کند، چشم می خواهد دیگر، نور، طول موج از او سؤال می کند، چشم کو، یم گوید م شاخ درام، فرکانس ازاوسؤال می کند گوش آوردی می گوید نه من دم آوردم, عکسهای جنین های ناقص را ببینید، سر دارد ، صورت اصلاٌ ندارد، فقط سر ندارد، صورت ، چهره ندارد. چشم، گوش، بینی، لب، نیاوردم. ما وقتی وارد عالم برزخ می شویم یک چیزهایی حقیقی از ما می خواهند . می گوئیم خوب وارد شده آنجا ، سؤال قبر یعنی همین دیگر، سؤال که آنجا کتبی نیست. شفاهی هم نیست فبارها گفتیم در بحث تخصص معاد گفتیم سؤال تکوینی است آنجا همه چی تکوینی است آنجا سؤال می کنند ُوال یعنی طلب می کنند با خودت چی آوردی ،رب تو کی هست، کتابت کیست، امامت کیست، نبی ات کیه، همه اینها از نفس سؤال می شود. حقیقی هم هست ،سؤال است واقعاً اما تکوینی سؤال می شود. مثل دنیا ،دنیا از جنین هیچ کس از جنین سؤال نمی کند تو گوشت کو، دستت کو، پایت کو، وقتی وارد می شود، سؤال این جوری است که رویش اعمال می شود . اگر نداشته باشد زجرش شروع می شود. چشم داشته باشد اگر اذیت نمی شود ،گوش داشته باشد اذیت نمی شود ،قلب سالم آورده باشد، دست و پای سالم آورده باشد خود به خود لذت می برد و اذیت نمی شود. ما می رویم آن طرف سؤال می کنند شما چی آوردی می گویم من ، من دکترم، م لیسانس دارم، من دیپلم دارم، من فوق لیسلنس دارم، م مهندسم ،من مخترعم ،م شاعرم، من نویسنده ام ،من فلانی شوهرم است، من اینقد رزن دارم، من چندتا بچه دارم، من داماد فلانی ام، عروس فلانی ام، من رئیس جمهورم، من نماینده مجلسم، هیچ چی به درد نمی خورد. اگر خودت را پیدا کرده باشی با خودت زندگی کرده باشی این چیزها شاید هم به کمک بیاید. آدم که خود شرا پیدا می کند اتفاقاً عرضه دارد از دکتر بودنش ،مهندس بودنش، رئیس جمهوربودنش، نماینده مجلس بودنش، سردار و سرتیپ بودنش ، طلبه و دکتر، مهندس بودنش ،عرضه دارد استفاده های خیلی خوبی می کند اما وقتی خودش را پیدا نکرده هیچکدام از اینها به درد نمی خورد. نه طلبه بودنش، نه دکتر بودنش، نه مهندس بودنش ،نه شوهر ذاشتنش، نه زن داشتنش نه بچه اشتنش نه ثروتش نه مقامش هیچی . چون هیچکدام اینها آنجه به درد نمی خورد. اصلاً آنجا این را نمی خواهند آنجا هیچکدام از این چیزهایی که ما می گوییم نمی خواهند یک چنین سالم هوشمند است که وقتی می فهمد در دنیا چی می خواهد ، در حم اصلاً گول نمی خورد. در رحم وقتی نگاهش می کنی می بنی این چقدر هوشیار است . تماما ً دارد برای دنیا کار می کند. اصلاً رحم را جدی نگرفته. دررحم یک حداقل زندگی را دارد بقیه اش تمام فعالیتها برای تولد است . آدم یاد بگیرد درس یاد بگیرداز یک جنین سالم، همه وقت ،عمر ، تلاش اصلاً خستگی ناپذیر. همه برای دنیا ،همه برای تولد چقدر این تلخ است. فرمایش امیرالمؤمنین کمر آدم را خم می کند. آدم را به زانو درمی آورد. « عجبتُ » من تعجب می کنم« لمن ینشدُ ضالتهُ» گم کرده ، درپی می گیرد گمشده خودش را ، دنبال گمشده هایش دارد می گردد« و قد اضلّ نفسه» قَد خیلی مهم است. حتماً این آدم واقعاً خودش را گم کرده و اصلاً دنبال خودش نیست یعنی وقتی می گویی آرزوهایت را بگو. خوشبختی چیه، می گوید دست یم گذارد .اگر من بتوانم فلان کار را انجام دهم ، فلان کس را به او برسم، فلان ازدواج را بکنم، فلان مدرک تحصیلی را بگیرم، فلان کشور بروم، فلان مقدار سرمایه را به دست بیاورم، فلان تجارت و فلان شغل من ارگر بتوانم فلان جا رأی بیاورم، اگر من بتوانم رئیس شوم، اگر من بتوانم چه کار کنم، می بینی اصلاً خودش را منی شناسد. خودش را نی شناسد که معشوق هایش اینها هستند. اگر کسی خودش را شناخت به هیچ وجه چنسن آروزهایی ندارد. به این چیزها اهمیت می دهد. امّا آروزیش نیستند. محبوبش نیستند، مطلوبش نیستند. اینها را به عنوان ابزار از آن خوب بلد است استفاده کند. آدم ضعیف و بی همت و تنبلی نیست. ولی اصلاً معشوقش این نیست. آرتمش این نیست. شادی اش به این نیست. اگر من بچه ام را زن بدهم، پسرهایم زن بگیرند دخترم شوهر کند نمی دونم فلان بعد این شوهر کرد رفت بعد می بینی این هنز گداست هنوز فقیر است هنوز به جایی نرسیده نوبت نوه ها می رسد باز هم می بیند نه هیچ خبری نشد. خوش به حال کسی که از اول فرمول ها دستش باشند بیخود عمر تلف نکند جوانیش را تلف نکند. سؤال می کنند قیامت که اول این دو تا سؤال مهم قیامت است که پیغمبر فرمود قدم از قدم انسان برمنی دارد که باید به دو سؤال جواب بدهد . یک عمر چه جوری مصرف کردی . دو جوانی ،جوانی را جدا به خصوص جوانها خوش به حال جوانی که زا جوانی ( طرف اول نوار تمام شد)
انتخابهایش ،ارتباطهایش، رفتارهایش و افکارش درست از کار در می آید . دیگر اصلاً اشتباه نمی کنند. با کم اشتباه می کند. تا وقتی انسان خودش را نشناسد همه کارهایش جاهلانه است. تا وقتی خودش را نشناسد همه کارهایش احمقانه است. می خواهد عقلش را به کار می اندازد ولی شکست می خورد. عقل کافی نیست. هوش کافی اصلاً نمی تواند عقل بکند. وقتی من نمی دانم این موجود کیه و چی به دردش می خورد ،من چه جوری می توانم عقلم را به کار بیندازم. چند وقت پیش یکی از دوستان یک ماهی به من هدیه داده بودند ماهی را من بردم خانه خیلی هم نگرانش بودم که یک موقعی نمیرد ماهی قبلی که خانه داشتم به آنها غذا می دادم غذای ماهی ،غذای ماهی هم داشتم فچند ساعتی، یکی دو روزی من غذای ماهی می دادم به این ، این اصلاً لب نمی زند خوب چه کار باید یم کردم . شناختی که من داشتم از این که این بادی غذایش را بخورد یکسری غذای طبیعی که خودم می شناختم به او دادم. نخورد . غذایی که مراکر پرورش ماهی دارند می دهند. دارم بهش آن را هم نخورد. بعد واقعاً گفتم نمیرد سؤال و پرسش یک کسی را فرستادم رفته در اینترنت ببین این چی باید بهش بدهیم. آخر رفتیم گشتیم بعد از ساعتها فهمیدیم این جناب ماهی گوشتخوار هستند. طبعش بالا ماشائ الله آن هم چی جگر مرغ یا بعضی از چیزهای ماهیهای دیگر ا زکجا گیر بیاورم. تو دکتر باش ،مهندش باش، عاقلترین شخص باش، وقتی نمی دانی موجودات کیه، چی می خواهد و چی این را زنده نگه می دارد . رشد این به چی هست هر چی فکر کنی احمقانه است. جاهلانه است. باید خودش را ذاتاً بشناسی بدانی این ماهی ، ماهی خاصی است و فقط هم گوشت می خورد. اصلاً از این غذاها نمی خورد. من وقتی خودم را نمی شناسم وقتی اصلاً نمی دانم من کی هستم، من از کجا آمده ام، کجا هستم ،کجا می خواهم بروم، چی مرا شاد می کند. کی مرا خوشحال می کند. چی به من آرامش می دهد. چی به من شخصیت می دهد ،چی به من عزت می دهد، من همه اش احمقانه فکر می کنم. یک چیزی به من شخصیت می دهد، آن چیه می گردم دنبالش . یک روز این کلاس ،یک روز آن کلایَ یک روز این رشته، یک روز آن رشته ، یک روز این رفیق، یک روز آن رفیق، یک روز خانه ام را عوض می کنم ،یک روز شغلم را عوض می کنم، یک روز لباسم را عوض می کنم، یک روز مدل مویم را عوض می کنم، یک بار دوستانم را عوض می کنم ،یک بار مبلمان خانه را عوض می کنم، یک موقع مسافرت می روم، می روم یک کشور خارجی، می روم یک کشور توریسیتی، می روم یک جایی دیگر، می روم تو این حرم، می روم تو آن حرم فبالاخره یک جایی ،نه، چون اصلاً تو نمی دانی این چی می خواهد ، آقا از اول خودت را بشناس ،ببین اصلاًماجرا چی بوده فتو آمدی زمین. بدان این همه عالم را برای چی برای تو خلق کردند. بدان خانواده ات کی بود. اصل و نسب کیه، تو ریشه ات کجاست ،قبلاً از کجا بودی، قبل از اینکه به این دنیا بیایی کجا زندگی می کردی فآنجا چی بوده وطن تو ،آنجا که تو در آن وطن خوشبخت بودی چی داشتی که خوشبخت بودی اینجا که هستی چی هستی. حیات ابدی و جاودانه که سر راهت است آنجا تو چگونه می توانی خوشبخت باشی. من چی آرامم می کند. چی اله من است ، چی برای من شادی می آورد. وقتی من نمی دانم این چیه فهی تلاش می کنم خوشبختی کنم. حالا بشر بدون اینکه خودش را بشناسد با تمام رشته های علوم با این قدرت هزاران سال است دارد پیشرفت می کند روز به روز مشکلاتش بیشتر و فاصله اش ا زخوشبختی بیشتر شده بشر، شما یک علم را سراغ نداری که پیشرفت کرده باشد . یک علم بدون اینکه انسان خودش را بشناسد و بتواند به داد انسان برسد انسان را بدبخت تر می کند دورتر می کند. من اصلاً نمی دانم با این علم فاقتصاد را برای چه موجودی می خواهم ،سیاست ،حکومت برای چه موجودی ، هنر برای کی، موسیقی برای کی ،من نمی دانم اصلاً این رشته ها، مدیریت برای چه موجودی مدیریت ،تا وقتی من نمی دانم کجا بودم ،کجا هستم، کجا می روم می گویم من فقط مثل یک موجودی هستم که یک مقطع کوچکی از حیات دارم یک زمانی به دنیا آمدم یک زمانی هم می میرم برای این علم پیشرفت از تمام رشته های علوم انسانی که این همه بحث است ا زآن . مقام معظم رهبری، بزرگان دیگر دارند می گویند باید تحول پیدا بکند. برای اسن است که این علوم انسانی فانسان در آن شناخته شده نیست. این علوم انسانی تعریف کاملاً غلطی ا زانسان دارد در تمام رشته ها ،در تمام رشته ها تعریف غلط ازانسان دارد. خوب چه رشدی می تواند برای انسان بیاورد. حالا این رفت شناخت با این شناخت ناقص غلط خوشبخت نمی شود چوناین موجود ساختار ریاضی دارد ،ساختار حقیقی دارد، یک چیز خاصی من نمی توانم به این ماهی بگویم ببین چون من نمی دانم تو گوتخواری تو هم بی خیال شو. حالا بیا یک غذای دیگر بخور می شود حرف حرفت احمقانه ای هست بعد اگر این مرد من بگویم چه می دانستم این چی می خورد کاشکی نمی مرد . مثلاً برای چی مُرد حالا من نمی دانستم باید می مُرد حالا همان که دارم می خورد نمی شود چون ساختار آن با این غذا سازگاری ندارد. مثل اینکه الان بگویم این هفت میلیون آدمی که دارند در از هفت میلیاردآدمی که روی زمین است هر یک میلیارد ،بیش از یک میلیارد از گرسنگی در خطر مرگند اینها خوب برا یچی ،خوب غذا نخورند این همه سنگ هست، خاک هست، چوب هست، بخورند دیگر، آقاآن یک چیز خاصی بدن فقط می تواند آن بدن زنده باشد. نفس من هم ساختار ریاضی دارد . خداوند برایهر چیزی قاعده و قدری قرار داده.« قد جعل الله لکل شیء قدراً» خدا هر چیز را ریاضی خلق کرده فرمولدرا، قاعده دار. نفس من هم همین جوری است. من فقط با یک چیز با یک سلسله چیزها شادم، خوشبخت می شوم ،آرامش بدست می آورم. موفقم و سالمم. می توانم کتولد شوم به آخرت و حیات ابدی مقرون به سعادت دارم. م باید سلسله چیزها در دنیا خوشبختم. من باید همان را به دست بیاوردم. وقتی من نمی دانم کی هستم آن چیزی که من می خواهم چیه، و باورش نکردم حت یاگر د رکلاس هم به منگفته باشند بله آدم م یرود سر کلاس چهارتا کتاب می خواند به او می گویند این چیز تو را آرام می کند. ولی باورش می شود یا نمی شود خیلی مهمه آدم باورش بشود کیه. یعنی هویت خودش را بپذیرد . فراری از شخصیت خودش نباشد که حالا د ررابطه این فرار ا زخانواده آسمانی و فرار از شخصیت خودمان جلسات بعد انشاء الله بحث خواهیم کرد.ما خیلی هم که می فهمیم ماجرا چیه نمی خواهیم بپذیریم کی هستیم ،ترش می کنیم . اصلاً می خواهیم ا زخودمان فرار کنیم. وقتی به ما می گویند تو وطنت کجاست فخانواده ات کیه، پد رو مادر حقیقی ات کی هستند . آن ریشه ای که تو از آن به اینجا آمدی کجاست و کجا قرار است بروی بدمان یم آید . اصلاً خوشمان نمی آید به آن فکر کنیم. دوست نداریم می گوییم آقا موضوع را عوض کن یک چیز دیگر بگو. دروغ به ما بگو فسرمان را کلاه بگذار ،اصلاً ا زاصل من از حقیقت من ا زریشه من ا زوطنم حرف نزن. از اینکه من کی هستم فک یبودم ،کجت هستم ،کجا می روک نگو. من اصلاً حوصله ام ا زاین حرف ها سر می رود. من اصلاض نمی خواهم خودم را بشناسم. من همین هستم. من یک زنم فیک مردم، ا زطلا بگو ،از پول بگو، از خانه بگو ،از اتومبیل بگو، از بدن بگو، از زیبائی بگو، از هیکل بگو، از تجملات بگو، از لباس بگو، از پرده بگو، از تلفن همراه و مدلهایش بگو، از مبلمان بگو ،ا زانواع تلویزیون ها بگو، از اتو مبیلها بگو، از خوراک ،آشپزی، انواع سسها، انواع ساندویچ ها، انواع دسرها، انواع برنجا، انواع چی از اینها بگو از جاهای دیدنی بگو، از موزه ها بگو، از آبشارها صحبت کن فاز حیوانت بگو ،ا زکوهها بگو، ا زکویر بگو، از هنر بگو، ولی از خودم اصلاً با منحرف نزن و راجع به خودم نه، من اصلاً حوصله ندارم. من اصلاً وقتی تو می خواهی مرا یاد خودم بیندازی حالم به هم یم خورد. من اصلاً حوصله خودم را ندارم. من اصلاً فراری هستم من الان می روم خانه تلفن همراه نداشته باشم دیوانه می شوم من اگر یک کسی به من اس ام اس نزند به کسی اس ام اس نزنم ،تلویزیون د رخانهع نباشد ،رادیو نباشد، مجله نباشد بیرون نروم ،دوستم نباشد، یک کسی یسرون ا زخودم فخارج زا خودم کسانی نباشند من اصلاً هنر ندارم. من اصلاً نمی توانم بیست و چهار ساعت د رخانه با خودم باشم. من اصلاً دیوانه م یشوم با خودم باشم به من اینقدر ا زخودم بیزار بورم ، فرار کردم ازش. من اینقدر ا زخودم بدم می آید نمی توتنم نیم ساعت خودم را با خودم باشم. نم یتوانم یک ساعت تلفن ها را خاموش کنم. من اصلاض عرضه ندارم یک روز بروم گوشی های تلفن را بیرون بکشم. تلفن همراه ها را هم خاموش کنم بیندازم کنار. من اصلاً نمی توانمبگویم آقا من می خواهم یک هفته تلفن نداشته باشم. من اصلاً دق می کنم یکی به من بگوید یک هفته تلفن نداشته باش، یک هفته با کسی حرف نزن. من اگر تلویزیون نباشد ،رادیو نباشد، دیگران نباشند، چیزهای دیگر خارج ا زخودم نباشد ،اصلاً از خودم خوشم نمی آید. من اصلا ًنمی توانم د رخانه بیست و چهار ساعت بایستم و با خودم سر کنم. من باید دائماً با یک کسی با یک چیزی مشغول باشم. به یک موضوعی بپردازم، مسائل اجتماعی، مسائل سیاسی، بعضی ها را دیدی فلان کشور چی شد، کودتا شد، کودتا نکرد، کس نخست وزیر شد، کی رییس جمهور شد، کی رأی آورد، بعضی ها با فوتبال و مسابقات ورزشی، مال کشورهای دیگر هم فکر می کنند. آنقدر تمام عمر چهل سال دراد فکر می کند که در کدام باشگاه ، در کدام کشور، ک یمسابقه داد ،کی زد، کی می زند، اینها. کشور خودمان چه جوری شد، ک یرفت ، کی آمد تمام عمرش این جوری هست. بعضی ها با مگس ها، بعضی ها باپروانه ها، بعضی ها با قوطی سیگار، بعضی ها با قاشق ، چنگتا، یک چیزی خارج ا زخودشان بالخره باید با اتومبیل، بازی می کنند، ظرف بازی می کنند، کریستال بازی کنند، مبل بازی کنند، بالاخره یک چیزی خارج ا زخودشان. امّا خودم اصلاً حوصله خودم راندارم. تو هم راجع به خودم اصلاً با من حرف نزن. یک چیز دیگ ربگو بتوانم سر جلسه بنشینم. بتوانم تحمل کنم ، تو وقتی این جوری صحبت می کنی من قلبم می گیرد اصلاً . تو وقتی می خواهی بگویی من کی هستم فمن اعصابم خورد می شود. تو وقتی می خواهی ا زاصل من ، خانواده آسمانی من صحبت بکنی به من بگویی که من کی هستم من ترس برم می دارد. سؤال چرا، چرا من نم یخواهم ، چرا من نمی گردم دنبال خودم، خیلی رمز بزرگی هست این. اینقدر این رمز آلود است که حضرت علی می فرماید من تعجب می کنم ا زاین آدم اگر تو واقعاً گمشده داری دنبال گوشده ات می گردی خودت که مهم تر از همه هستی. چرا دنبال خودت نمی گردی ،چرا خودت را اول پیدا نمی کنی ، چرا ما گوش شنیدن د رمورد خودمان را نداریم، چرا ما حوصله فهمیدن ،پی بردن به رمز و راز خودمان و داستان اینکه من کجا بودم قبلاً ، چرا دنبال این نمی گردم که من کجا بودم، چرا من ترجیح می دهم هزار ساعت وقت بگذارم سریالهای تلویزیون را نگاه کنم ، افسانه آن هم خود شمی گوید افسانه که کی کجا با کی ازدواج کرد ،کی، کی را کشت. کی به پادشاهی رسید. چرا خیلی علاقه دارم سرنوشت های مردم را ته توش را د ربیاورم. مال هزاران پیش فدو هزارسال پیش ، پنج هزا رسال پییش، مال افسانه است، اصلاً دروغ هم هست. اصلاً نبوده. واقعیت خارجی ندارد. چرا من علاقه منم وقت یم گذارم صدها ساعت ،هزاران ساعت، امّا اصلاً نمی خواهم بفهمم ماجرای اینکه خودم از کجا آمدم، خونه ام کیه، بابا کیه، مادرم کیه، اصلم کیه ،ریشه ام کیه، یک بوده ،چی بوده، من برای چی آمدم، من کی هستم، من قیمتم چیه، من قرار است چند روز دیگر کجا بروم، اصلاً علاقه ای ندارم بدانم چندروز دیگر دارم کجا می روم، اصلاً هر کس هم از آنجایی که قرار است منبروم حرف می زند دلم می گیرد. می گویم آقا ولش کن بابا توام ، من می میریم دیگر، اصلاً نگو منچند روز دیگر قرار است کجا متولد شوم، چرا ما نمی خواهیم این را بفهمیم، چرا علاقه ای به این نداریم، چرا ما ب اینکه می دانیم چند روز دیگر این خانم دیگر همسر من نیست ،این آقا دیگر شوهر من نیست فاین بچه ها دیگرمال من نیستند. پولها هیچکدام مال من نیست. این خانه مال من نیست. این طلاها، این جمادات ،این نباتات، این باغ، این ویلا، مدرک تحصیلی، این پُست ،این مقام ،این سلامتی، حتی این بدن هم دیگر مال من نیست. من چند وقت دیگر این بدن پیر می شود ،تمام چیزهایش را از دست می دهم ، حافظه دیگر مال من نیست. چشمهایم را از دست می دهم، شنوایی ام را دیگر ازدست می دهم، با اینکه می دانم هر چیز که دارم اینجا هیچی برای من نمی ماند من باید با یک چیزهای جدیدی زندگی می کردم چراوقتی هم به من می گویند بدم می آید و ناراحت یم شوم ،چراوقتی می فهم رغبت در من ایجاد نمی شود، روم دنبالش دوباره یم روم سراغ بازیهای دیگرم این چراها را خوب فکر نکنید دنبال جواب باشید اگر کمک بکنید وبنویسید برا یمن خوشحال می شوم بنشینم فکر کنیم خانمها و آقایان جواب بدهند چرا ما این جوری هستیم چرا ما دوست نداریم چرا تعجب امیرالمؤمنین برانگیخته می شود ما چرا آدمهای عجیبی هستیم اینقدر چرا اینقدر عجیب هستیم.