بحث ما به اینجا رسید که اگر ندانیم ریشه ما کجاست، به هیچ وجه موفق نمی شویم به هدف خلقت خود پی ببریم. دانستن این نکته که «از کجا آمده ایم»، اساسی ترین پایه های شناخت و معرفت را تشکیل می دهد؛ به همین دلیل درباره خانواده آسمانی را بحث می کنیم تا با حقیقت اولیه و جایگاه حقیقی خود در نظام خلقت بیشتر آشنا شویم.
اگر کسی نداند از کجا آمده است، تکلیف خود را در دنیا هم نمی داند و فهم این که به کجا می رود برای او آسان نیست؛ و به تبع آن نسبت به آخرت هم دچار مشکل می شود. بنابر این مهم ترین مسئله برای انسان رسیدن به این شناخت است که: «از کجا آمده؟ در کجاست؟ به کجا می رود؟»
در جلسه ی قبل دربارهی اهمیت خودشناسی و آفات عدم خودشناسی، مطالبی را گفتیم. در این جلسه نیز چند فرمایش بسیار مهم و کلیدی از کلام امیرالمومنین (علیه السلام) نقل می کنیم. ایشان می فرمایند: «نال الفوز الاکبر من ظفر بمعرفه النفس.» به بزرگترین رستگاری رسیده است، کسی که موفق به شناخت نفس شود. ظفر، یعنی پیروز شدن. جریان خودشناسی، یک جریان فعال است که در ضمن با موانعی رو به روست که انسان باید در مسیر معرفت نفس به آن موانع غلبه کند، و اگر نتواند موفق شود، به شناخت حقیقی نمی رسد.
«معرفت نفس» یک شناخت فطری نیست، شناختی نیست که در کلاس درس و یا با کتاب خواندن به دست بیاید؛ بلکه نیاز به یک عملیات و پیروز شدن به آن دارد. عملیات برای غلبه به موانعی که بر سر راه خودشناسی است؛ تا به این حقیقت برسیم که جنبه ی جمادی، گیاهی، حیوانی و حتّی جنبه عقلانی ما جنبه اصلی شخصیت ما نیست.
ما از آن جهت که بدن داریم، «جماد» هستیم. از آن جهت که بدن ما رشد می کند و تغذیه می کند، تولید مثل می کند و قدرت بدنی دارد، جنسیت دارد «گیاه» هستیم. به خاطر این که به جنس مخالف کشش پیدا می کنیم و ازدواج می کنیم، تشکیل خانواده می دهیم، بچه دار می شویم، و با عواطف و احساسات آنها را بزرگ می کنیم و به رشد می رسانیم، به همسر، خانواده، همنوع و غیر همنوع خدمت می کنیم، از آن جهت که زندگی اجتماعی داریم، جامعه مدنی تشکیل می دهیم، برای مقابله با دشمن قوه غضبیّه داریم، آداب و رسوم داریم و ... یک «حیوان» هستیم. از آن جهت که فکر می کنیم، عقلانیت داریم، درس می خوانیم، در رشته های مختلف به کسب علم و تخصص می پردازیم و تفکر و تعقل می کنیم، «فرشته» هستیم؛ اما جنبه ی انسانی ما فوق این مسائل است که همان جنبه «حقیقت انسانی»، «فوق عقلانی» و فوق تجرّد، عشق به حق تعالی و کمال مطلق و بی نهایت است، که حقیقت «لا اله الا الله» از همین حقیقت انسانی ما ناشی می شود، که بالاتر از همه جنبه هاست.
هر چند ما کمالات جمادی، نباتی، حیوانی و عقلانی را دارا هستیم، اما نباید خود را در آن ها محصور کنیم؛ باید از آنها به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدف خلقت و شکوفا شدن حقیقت انسانی مان استفاده کنیم. البته فهم این حقیقت و برنامه ریزی براساس آن، کار هر کسی نیست، زیرا متأسفانه اکثر برنامه ریزی های افراد، حتی بعد از رسیدن به این شناخت، باز هم براساس کمالات جمادی، نباتی و حیوانی است. بسیاری از مردم عمر و جوانی خود را صرف کسب این نوع کمالات می کنند. سال های طولانی تلاش می کنند تا وزیر، وکیل، مدیر، رئیس شوند و به مقامات بالای اجتماعی، علمی، عقلی و ... برسند. در این صورت اساساً بخش انسانی، مظلوم می ماند و همه ی این کمالات، حجاب و مانعی برای رشد بخش انسانی و کودک عزیز روان می شود و این بخش رشدی نمی کند.
ترسم که این تن که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم
جنبه انسانی، آسمانی و الهی غالباً تحت فشار کشش ها و تمایلات بخش جمادی، نباتی، حیوانی و عقلانی است. یعنی کودک عزیز روان در شهواتی از جمله علم خواهی، دنیاطلبی و ... سقط می شود و رشدی نمی کند. بنابراین حضرت تعبیر ظفر را آورده است. یعنی خودشناسی یک موفقیت است. کسی که به این باور و توان برسد، این اعتقاد روی چهار اصل زندگی او یعنی انتخاب ها، ارتباط ها، رفتارها و افکار او تأثیر می گذارد.
دانستن و دانایی به تنهایی کافی نیست؛ بلکه باید تبدیل به دارایی شود. و این دانش باید جزء باور ما شود. زمانی می توان گفت که دانایی های ما تبدیل به دارایی های ما شده است که روی انتخاب، ارتباط، رفتار و افکار ما اثر بگذارد؛ انتخابهای مثل انتخاب همسر، رشته تحصیلی، محل زندگی ، دوست ، لباس و غذا و ... رفتارها، ارتباطات و چینش های فکری، حبّ و بغض ها و گرایش ها بر اساس حقیقت انسانی ما تنظیم شود.
بسیاری از چیزها که خوشمان نمی آید یا بدمان می آید با حقیقت انسانی ما سازگاری ندارند. ولی بعضی اوقات به خیلی از چیزها علاقه داریم که برای ما ضرر دارد، گاهی اوقات هم از خیلی چیزها خوشمان نمی آید ولی برای ما خوب است. خداوند در قرآن می فرماید: «و عسی أن تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی أن تحبّوا شیئاً و هو شرٌّ لکم».
اگر از خیلی چیزها بدمان می آید، -که برای حقیقت انسانی شما خیر محض است- و بسیاری از چیزها را دوست داریم که به نفع ما نیست و برایمان ضرر دارد. همه اینها به خاطر تعریف های غلطی است که از خود داریم. نمی دانیم از کجا آمدیم و ماجرای آمدن ما بر روی زمین چه بوده است.
اگر به ما بگویند، تعریفی از خود ارائه دهید، می گوییم: «روزی از شکم مادر به دنیا آمده ایم، و حالا هم مسلمان و معتقدیم و معاد و آخرت را قبول داریم.» می گویند: مگر معاد و بازگشت به سوی خدا را قبول ندارید؟ پس این نشان می دهد که متعلق به دنیا و زمین نیستید. قبلاً ریشه و خانواده بزرگی داشتید و با آنها زندگی می کردید. و حالا اینجا آمده ایم. مدتی کوتاهی در دنیا مسافرید و به زودی به همان جا بر می گردید.
این تعریف که ما نقطه آغاز را «دنیا» تعریف کنیم، تعریف غلطی است. ما از دنیا شروع نشده ایم. حرکت ما به سمت ابدیت یک حرکت خطّی نیست که بگویم: «از اینجا متولد شدیم و به آخرت می رویم»؛ نه، بلکه ما، در آخرت بوده ایم، به دنیا آمده ایم و به آخرت و جایگاه اصلی - نزد خداوند و خانواده آسمانی- بر می گردیم. هر شناختی غیر از این غلط است.
پس ما تا وقتی که، مبانی انتخاب، ارتباط، رفتار و اندیشه را نمی بینیم، همه زندگی ما تلف شدن و خسران است. سرمایه عظیم و جاودانه ی را که خداوند به ما داده است، تلف می کنیم و از بین می بریم. چون نگاه ما به خودمان غلط است. نوع ارزشهایی که برای خود تعیین کرده ایم، اشتباه است. ما بعضی چیزها را بد و ناهنجار می دانیم، اما با حقیقت آسمانی ما سازگاری دارد و بسیاری از چیزها را که هنجار می دانیم با حقیقت انسانی ما سازگار نیست و عین ناهنجاری است.
این که ما بدانیم متعلق به کجا هستیم یا فرزند کجا هستیم، خیلی مهم است. مثلاً به کسی می گویند که «بچه کجا هستی؟» می گوید: کرمان، مشهد، تهران، یا هر جای دیگر. این بدن اوست که آنجا رشد کرده است و «پدر و مادر طبیعی»، بدن او را به وجود آورده اند. اما «حقیقت ما» اهل کجاست؟ پدر و مادر حقیقی ما کیست؟ وطن ما کجاست؟ این روح جاودان و عاشق کمال بی نهایت از کجا آمده است؟ اگر من دنیایی هستم و نقطه آغاز من دنیای محدود و کوچک است، پس این گرایش ها و کشش ها به سمت کمال بی نهایت در درون ما چه می کند؟ چرا ما عاشق علم بی نهایت، قدرت بی نهایت، لذت بی نهایت، حیات جاودان و آسایش و راحتی بی نهایت هستم؟
اگر ما متعلق به دنیا هستیم، باید با فرهنگ دنیا زندگی کنیم؛ ولی چنین نیست. تاکنون یک نفر هم نبوده و نیست که این گونه زندگی کرده باشد و در دنیا به خوشبختی و سعادت رسیده باشد. این همه کشش های بی نهایت به کمالات و کمال مطلق نشان می دهد که انسان متعلق به این دنیای فانی نیست. ما مدتی زنده ایم و بعد از آن از دنیا می رویم. ما باید بدانیم این حس که در وجود همه انسانها هست چیست؟ چرا یک نفر را پیدا نمی کنیم که این حس را نداشته باشد. چرا همه عاشق بی نهایت هستند و به وضعیت موجود خود راضی نیستند؟ چرا هر چه بدست می آورند بالاتر از آن را می خواهند؟ چرا قانع نمی شوند؟ چرا هرچه بدست می آورند بعد از مدتی احساس می کنند چیزی ندارند؟
فهم این مطلب خیلی مهم است که ما بفهمیم اهل کجا هستیم؟ لذا امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: «نال الفوز الاکبر من ظفر بمعرفه النّفس» کسی که موفق و پیروز شود که نفس خود را بشناسد، او به رستگاری اکبر، - بزرگترین خوشبختی- رسیده است.
رمز موفقیت و علامت موفقیت در این است که حقیقتاً نسبت به خودمان شناخت پیدا کنیم ، وطن خود را بشناسیم و بدانیم از کجا هستم و به کجا می رویم؛ در این صورت چنین شناخت و معرفتی حتماً در ارتباط ها و انتخاب ها و رفتارها و افکار ما موثر است و در تمام زوایای زندگی من ظهور دارد و باعث ایجاد این حس می شود که: خوشبخت ترین موجود روی زمین هستم.
زیرا امام علی علیه السلام فرمود: «نال الفوز الاکبر؛ به بزرگترین خوشبختی رسیده است. کسی که خود را شناخته است باید خوشبختی و بزرگ بودن را احساس کند. بنابراین علامت ایمان و انسانیت «شادی و آرامش» است، «معرفت نفس» یا خودشناسی است. کسانی که در دنیا احساس بدبختی، محرومیت و با ختن دارند و به پوچی می رسند؛ انگیزه های شیرین و هیجانات مثبت را در زندگی از دست می دهند؛ با از دست دادن یک کمال جمادی، نباتی، یا حیوانی احساس بی ارزش بودن می کنند، یا به دست آوردن آن کمالات را باعث خوشبختی خود می دانند، نشان می دهد که اساساً حقیقت خود را نشناخته اند. نمی دانند کیستند؟ در کجا هستند؟ و به کجا می روند؛ چون علامت خود شناسی، «احساس و شهود خوشبختی» است؛ یعنی با تمام زوایای وجودی خود، این رستگاری را حس کنند. در آیات و روایات این را به ما تذکر داده اند، اما ما هنوز احساس غم، غصه، شکست، پوچی، فقدان و عقب ماندگی داریم و میلیاردها دارایی حقیقی خود را نمی بینیم و لذت نمی بریم. باید بتوانیم این شعر را با تمام وجود بخوانیم:
20گر من فقیرم، هر شبی، دارم ز یا رب یا ربی جشنی، نوایی، مطربی، کمتر ز سلطان نیستم
ماچرا خود را سلطان نمی بینیم. بلکه گدا، ندار، بدبخت و رعیت حس می کنیم؟! چرا در عشق و عواطف محتاج کسی مثل خودمان است، هستیم؟! اگر یک نفر به ما توجه نکند؛ نیاز های ما را برطرف نکند؛ به ما علاقه نشان ندهد؛ ما را دوست نداشته باشد، آنقدر احساس بدبختی می کنیم که باعث سقوط مان می شود؟ حقیقت این است که حقیقت خودمان را نمی شناسیم. تا وقتی خود را نشناسیم، نمی توانیم با تمام وجود بخوانیم که:
از مهرت ای خورشید جان چون ذره ام هر سو روان
مجذوب حسن دیگران ای ماه خوبان نیستم
یا این شعر که:
یار دل آرام، دل برده از ما آرام آرام، الحمد لله
و نمی توانیم در نهایت شادی و از صمیم دل، «الحمدلله» بگوییم.
چرا وقتی یاد اصل و وطن و ریشه خود، یاد قبر و معاد می افتیم، به جای انفجار شادی و آرامش، دل مان می گیرد؟ چون خودمان را نشناخته ایم و هنوز موفق به معرفت نفس نشده ایم. این شعر سرنوشت خیلی از انسان هایی است که موفق نشده اند خود را بشناسند:
آفتی نَبوَد بَتَر از ناشناخت تو بَرِ یار و نَدانی «عشق باخت»
یار را اغیار پنداری همی شادی ای را نام بنهادی غمی
اگر به این موفقیت نائل شویم که خود را بشناسیم، حس رستگاری و خوشبختی به همراه آن می آید. انسان شاد و آرام می شود. دیگر توّحش، ناآرامی و غصه ندارد. دیگر به کسی حسادت پیدا نمی کند. دیگر زودرنج، حساس، عصبی، پرخاشگر و بددهان نمی شود. چنین شخصی به اندازه خود یا حتّی بیشتر از خود، از رشد و پیشرفت دیگران در زمینه های مادی و معنوی دیگران لذت می برد. او بر اساس «هُوَ أنتَ» یعنی: «او تویی»، دیگران را مثل خود می بیند و به دیگران مهر می ورزد. همان طور که عاشق خودش است، اگر به کسی غیر از او خیری برسد، آنقدر لذت می برد که گویا به خودش رسیده است. به مقایسه های شیطانی و غلط نمی افتد. مثلاً: که چرا فلانی رسید من نرسیدم؟ چرا فلان شخص ثروتمند شده من نشدم؟ اسماء خداوند در انسان نیز تجلی می کند. از زمانی که اسم «رحمان» در انسان متجلی می شود، این شخص دائم در انبساط است. بدترین دردها و گرفتاری های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را داشته باشد شاد است.
یکی از عزیزان آزاده تعریف می کرد: «ما آنقدر در اسارت شاد بودیم و شوخی می کردیم و سر به سر عراقی ها می گذاشتیم که آنها به ستوه می آمدند. و می گفتند جای ما و شما عوض شده. شما سرور هستید و ما اسیر شما. شما همه کاره اید و اسارت برای شما معنا ندارد.»
وقتی معرفت نفس باشد، یک خانم که بچه هایش و برادرزاده هایش را جلوی چشم او تکه تکه کرده اند، عزیز ترین کس او - برادرش را - جلوی او سر بریدند، آن هم با آن وضع و شرایط، بعد هم اسیر شده و کتک خورده است، می فرماید: «و ما رأیت الا جمیلاً.» همه ما این جمله را شنیده ایم، اما نمی توانیم در برخورد با یک مشکل، یا یک فقدانِ جمادی، نباتی و حیوانی، این جمله را به زبان بیاوریم؛ چه رسد به آن مصیبت عظیم که حضرت زینب سلام الله علیها دیده بودند. آیا در چنین شرایطی می توانم در اوج عزت و عظمت بگوییم: «ما رأیت إلا جمیلاً» یا می گویم بدبخت و بیچاره و تحقیر شدم؟ از اینجا مشخص می شود که بین ما و حضرت زینب سلام الله علیها چقدر فاصله است. چه بسیارند کسانی که به خاطر کمالات جمادی، نباتی و حیوانی به جان یکدیگر می افتند.
حضرت علی علیه السلام فرمودند: «الدنیا جیفــة و طالبها کلاب؛ دنیا مردار است و طلب کننده ی آن سگ ها هستند.»
چه بسیارند آدمهایی که بر سر این مردار کشته شده اند و انسانیت آنها از بین رفته است. پس تفاوت ما با حضرت زینب سلام الله علیها در چیست؟ ایشان چه نگاهی به خود داشته اند که با آن همه سختی، توانستند بگویند: ما رأیت إلا جمیلاً؟
ما با از دست دادن کمالات جمادی، نباتی و حیوانی نمی توانیم مثل حضرت زینب بگوییم: «جز زیبایی چیزی ندیدم.» به محض اینکه حادثه ای پیش می آید و زندگی عادی مان به هم می خورد، احساس شکست و بدبختی می کنیم و تمام انگیزه های مان از بین می رود.
در ظاهر می گوییم: می خواهیم به پدر آسمانی مان کمک کنیم؛ شعار می دهیم که می خواهیم زمینه ی ظهور ایشان را فراهم کنیم؛ می خواهیم به بالاتر از بهشت برسیم؛ هر روز در نماز مان معشوق را به یاد می آوریم و می گوییم جز او معشوقی نداریم، اما آن قدر بی انگیزه و سست هستیم که به محض بروز مشکل یا گناه، همه انگیزه های حرکتی خود را از دست می دهم و منفعل می شویم. چرا؟ چون خودمان را نمی شناسیم. دقت کنید این تعریف کاملاً دقیق و ریاضی است. علی علیه السلام با ریاضیات نفس صحبت می کنند. کلمات قرآن و معصومین علیهم السلام دقیقاً با ساختار ریاضی نفس همراه است. یعنی گزارش ساختار ریاضی نفس است.
یک گل را ببینید؛ اگر اندازه های آن رعایت نشود، دیگر زیبایی ندارد. به چهره نگاه کنید. ابروها، چشمها، بینی، دهان، دندان، صورت، گونه ها، پیشانی، گوشها و ... اگر تناسب بین اجزای صورت و فاصله آنها رعایت نشود، زیبایی چهره از بین می رود. این خلقت ریاضی است. قرآن و ائمه معصومین علیهم السلام ساختار ریاضی داستان خلقت انسان را گزارش می دهند که: « در کجا بوده ایم؟ در کجا هستیم؟ به کجا می رویم؟»
وقتی امیرالمومنین علیه السلام می فرماید: «نال الفوز الاکبر من ظفر معرفة النفس.» یعنی معرفت نفس ساختار ریاضی دارد. این موفقیت یک جریان اطلاعات نیست که با کلاس رفتن، مطالعه کردن و ... بیاموزیم؛ بلکه اینها مقدمه و شروع کار است. ما زمانی موفق به معرفت نفس می شویم که دائماً در خود احساس رستگاری عظیم و اکبر کنیم. این احساس رستگاری باید مطابق با واقع باشد، که ناشی از شناخت خانواده ی آسمانی، تعلق ما به جایگاه آسمانی، و حیثیت ابدی ماست؛ و نباید خیال و توهم باشد.
خداوند در قرآن می فرماید: «الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون؛ کسانی که هرگاه مصیبتی به آنها برسد، می گویند: ما برای خداییم و به سوی او باز می گردیم. کسی که خود را بشناسد، «صابر» است و اسم های خدا را به خود جذب می کند و خود را شبیه خدا می کند. «فبشّر الصابرین؛ پس به صابرین بشارت بده.» کسانی که خود را بشناسند، همیشه شاد و آرام هستند و اگر حادثه ای رخ دهد، می گویند «انا لله و انا الیه راجعون» و در حوادث احساس ناراحتی، شکست، باخت، و ... ندارند.
مومن می گوید من اهل دنیا نیستم. می خواهم به جایگاه اصلی خود برگردم. این دنیا گذراست و حادثه های آن هم قرار نیست تا همیشه باقی بماند. می خواهم پیش خدا – عزیزترین کس خود، کمال مطلق، مهربان ترین کس به من، کسی که مرا از خودم بیشتر دوست دارد – برگردم؛ پس برای چه احساس شکست داشته باشم و دلسرد شوم؟ چرا در حرکت و خدمت خود برای امام زمان علیه السلام انگیزه هایم را از دست بدهم؟ چرا در فعالیتهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، انقلابی و عبادی، احساس ضعف و ناتوانی کنم؟ مگر غیر از این است که رسیدن به معشوق از طریق همین کارهاست؟ تمام آن برمی گردد به شناخت خودم، باور این شناخت. یعنی من اگر شناخت نظری هم پیدا کردم، اگر قرآن خواندم، اگر کتاب خواندم، اگر پای درس استادی رفتم در جانم بیافتد. آن دانایی به دارایی تبدیل بشود. این دارایی است که آن همه حوادث را شیرین می کند و من دیگر احساس تلخی ندارم و هرچیزی که از من گرفته می شود منبسط تر می شوم نه له تر؛ فرق است بین آدمی که در دنیا از دست می دهد کوچک و عقده ای می شود، با آدمی که از دست می دهد اما بزرگ می شود.
بنابراین دقت کنید که خیلی ظریف است.. حضرت می فرمایند: تو اگر خودت را شناخته باشی حتماً احساس خوشبختی همراه توست و این رستگاری در زندگی اثر می گذارد. دارایی خانم حضرت زینب سلام الله علیها چیست که هر چه از او می گیرند، نه تنها کم نمی شود بلکه زیادتر هم می شود و احساس شادی او بیشتر می گردد؟ سید الشهدا علیه السلام چه دارند که هر چه موقعیت بحرانی تر می شود و به شهادت نزدیکتر می شوند، حضرت منبسط تر و شادتر می شوند « اذا کلّما إشتدّ علیه الأمر أحمر لونه؛ هر چه امر بر او دشوارتر می شد، رنگش سرخ تر می شد.»
خداوند در قرآن می فرماید: «الذی قال لهم النّاس إنّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایماناً و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل.» (سوره مبارکه آل عمران آیه ی 173).
«کسانی که وقتی مردم به آنها می گویند: مردم علیه شما اجتماع کرده اند، خشوع می کنند و ایمانشان بیشتر و محکم تر می شود و می گویند: خدا برای ما کافی است و بهترین وکیل است.»
اوایل انقلاب، اعلام کردند: جنگ شده و دشمن قوی تر از ماست؛ اما روز به روز ایمان، شادی و آرامش رزمندگان ما بیشتر می شد. رزمندگان ما چه داشتند که دست، پا، چشم و سایر اعضای خود را از دست می دادند و باز هم به جبهه می رتند؟ به کدام منبع عظیم نیرو و انرژی متصل بودند که دائم احساس قدرت داشتند و هر چه از مادیات ازدست می دادند، قدرت و شوق معنوی آنها بیشتر می شد؟ آیا اینها انسان نبودند؟ پس ما که هستیم؟ من عادی ترین مصادیق را از مردم کوچه و بازار و محله مثال زدم تا شیطان در ذهن ما نگوید: «او حضرت زینب سلام الله علیها بود، عالمه ی غیر معلمه بود، دختر امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها بود، که توانست به آن مقام برسد.» همه ی این مسائل به باور و شناخت خودمان بر می گردد. یعنی ما اگر با قرآن خواندن، پای درس استاد رفتن و کتاب خواندن، به شناخت و معرفت نظری برسیم و این دانایی ها تبدیل به دارایی و ثروت شود، حوادث شیرین می شود و ما دیگر احساس تلخی و ناکامی نداریم؛ و هر چه مادیات از ما گرفته می شود، منبسط تر می شویم. بین کسی که هنگام از دست دادن مادیات کوچک و شکسته و عقده ای می شود با کسی که روحش بزرگ می شود و قرب الهی پیدا می کند، فرق زیادی است.
در این جا مصداق یک انسان شاد را مطرح می کنیم: یک کارگر بازنشسته ی کارخانه را تصور کنید که وقتی کنار او می نشینیم، فقط لبخند، شادی و آرامش نصیب مان می شود؛ اما وقتی زندگی نامه ی این شخص را بررسی کردیم، متوجه شدیم او از شش ماهگی مادر خود را از دست داده و در کنار همسر جدید پدرش، با کتک خوردن و تحقیر شدن بزرگ شده است. او چه داشته است که مثل کسی که با از دست دادن مادرش عقده ای شده است، نشده؟ اینکه هر کس پدر یا مادرش را از دست داد دچار درد ی درمان و خواری دوران شده، حرف بسیار غلطی است. خداوند، بزرگترین و محبوب ترین انسانها را - مثل انبیاء- از کودکی یتیم کرد، تا آنها یاد بگیرند «کانون شادی و آرامش»، مادر و پدر، وضعیت خوب اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیست. کانون شادی، پر بودن حساب بانکی و داشتن خانه و زمین و سایر مادیات نیست. آن کارگر ساده که سواد بسیار کمی هم داشت، خواهر و برادرهای خود را با مهربانی بزرگ کرد و به سرانجام رساند. یک ذره هم کینه، ناراحتی و عقده به دل خود راه نداد.
روان شناسان می گویند: «اگر کسی در شرایط سخت مثلاً با فقر یا کتک خوردن و ... بزرگ شود، عقده ای می شود.» در صورتی که این حرف کاملاً اشتباه است. آن کارگر ساده بسیار کریم و بزرگوار بود. دیگران را به خود ترجیح می داد. مهربان و با گذشت بود و نسبت به حوادث مادی و دنیایی بی اهمیت بود. او چه داشت که این چنین بود؟ آنچه از خودش به او گفته بودند، باور کرده و قیمت و ارزش خودش را شناخته بود.
شادی ها و آرامش ها و رستگاری در دنیا و آخرت منوط به شناخت خود و خانواده آسمانی است. بنابراین تمام شکستها، احساس بدبختی ها، تحقیر شدن ها، محتاج بودن به دیگران و احساس نیاز به کسی غیر از خانواده آسمانی، همه ی این ها برای این است که خودمان را نمی شناسیم. نمی دانیم که هستیم؛ چون اگر پدر و مادر، همسر یا فرزندان مان را از دست بدهیم، احساس می کنیم دیگر در دنیا فقیر و بیچاره هستیم. یا اگر ثروت، تحصیلات، موقعیت اجتماعی و ... نداشته باشیم، احساس می کنیم خیلی بی ارزش هستیم. تمام این آلودگی ها و حتی گناهان برای این است که خود حقیقی مان را به راحتی می فروشیم. «خود» فروشی به کمالات جمادی، نباتی، حیوانی و حتی عقلی، به علت عدم خودشناسی است.
امیر المومنین علیه السلام می فرمایند: «لا تجهل نفسک فان الجاهل بمعرفة نفسه جاهل بکل شیء؛ به نفس خود جاهل نباش، به درستی که جاهل به شناخت خود، به همه چیز جاهل است.»
حقیقت این است که کسی که خود را نمی شناسد، هیچ چیز را نمی شناسد. اگر هزاران دانش هم داشته باشد به کار او نمی آید. شخصی مهندس، دکتر، پروفسور است، اما چون خود را نمی شناسد، نمی تواند احساس خوشبختی داشته باشد. اگر ذره ای از مادیات و جایگاه دنیایی او کم شود، افسرده می شود. در دنیا بیشترین آمار افسردگی، خودکشی و کسانی که روانی شده اند و در تیمارستان ها بستری هستند، متعلق به طبقات مرفه و نیز طبقات تحصیل کرده است. وقتی ما خودمان را نمی شناسیم، هیچ چیز دیگری به درد ما نمی خورد. هیچ شناخت دیگری به ما کمک نمی کند. اعتبارات دنیا مثل: علم، ثروت، مدرک تحصیلی، موقعیت اجتماعی، مقام و منصب و کمالات حیوانی هیچ کدام فایده ای ندارد؛ لذا تنها و تنها و تنها راه رسیدن به آرامش، شادی و خوشبختی در دنیا و نظام ابدی، این است که قیمت حقیقی خود را بدانیم و باور کنیم.
نشانه ی تحقق معرفت نفس و یافتن قیمت خود، این است که در انتخابات، رفتارها، ارتباطات، و افکار ما اثر می گذارد، و باعث می شود ما همیشه احساس «فوز اکبر» را داشته باشیم؛ و با وجود مشکلات و فشارها، نه تنها ناراحت نشویم، بلکه بسیار شاد و قدرتمند شویم. پیامبر صلی الله علیه و آله بیشترین فشارها و سختی ها را داشتند. اما تمام این اذیت ها ایشان را بزرگ تر و شادتر می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «ما اوذی الّنبی مثل ما اوذی؛ هیچ پیامبری مثل من اذیت نشد.» و نیز امام حسین علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها بسیار مورد اذیتها، آزار، تهمت، زخم زبان، کینه ورزی، بداخلاقی، فشارهای اقتصادی و ... قرار گرفتند.
اساساً انسان جز با طی این مسیر شبیه خدا نمی شود. شما تا وقتی اذیت نشوی، آزار نبینی، نسبت به شما نمک نشناسی نشود، نمی توانی معنای «عَفُو» و «غفور» را بفهمید. تا زمانی که نافرمانی شما را نکنند، شما نمی توانید غفور و شبیه خدا شوید. تا وقتی در حق شما ظلم نشود، و از نزدیکان و عزیزان خود بدی نبینید، نمی توانید «رحمان» شوید. شخصی که رحمان است، نسبت به همه، حتی کفار و حتی حیوانات هم مهربان است. به قول شاعر: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
ما اگر رحمان نشویم، اصلاً نمی توانیم «رحیم» شویم. باید شباهت و تقرب به خدا پیدا کنیم.
حضرت علی علیه السلام می فرماید: «کفی بالمرء جهلاً ان یجهل نفسه، برای جهالت انسان همین کافی است که خود را نشناسد.» یعنی انسان وقتی خودش را نمی شناسد، همین کافی است که به او «جاهل» بگویند. چون اگر تمام علوم دنیا را داشته باشد همین که خودش را نمی شناسد، جاهل است؛ و آن علوم هیچ فایده ای برای او ندارد و کمکی به او نمی کند. ممکن است گاهی در موقعیت های دنیایی ظاهراً یک مقدار کمک کند، اما تجربه ثابت کرده است که وقتی انسان خودش را نمی شناسد، تمام موفقیت های دنیایی، مثل ثروت، مقام و ... به ضرر او می شود. به همین دلیل است که بیشترین وقایع تلخ در دو طبقه مرفه و تحصیل کرده رخ می دهد.
خداوند در قرآن می فرماید وقتی ما به دشمنان ثروت و فرزند زیاد و سایر مادیات را می دهیم، فکر نکنید که برای آنها خیر و خوبی می خواهیم، بلکه ما می خواهیم با همین دارایی ها آن ها را عذاب کنیم. مثلاً اگر فلان شخص دکتر یا مهندس نبود، و موقعیت اجتماعی بالا نداشت، با رأی نیاوردن در یک انتخابات احساس شکست نمی کرد که در نهایت دست به خودکشی بزند. فردی که گرفتار تعلقات مادی است، بسیار شکننده و ضربه پذیر است.
یعنی وقتی دارایی های مادی انسان با «دارایی شناخت خود» همراه نباشد، تمام موقعیت ها، شناخت ها و امتیازها به ضرر او تمام می شود؛ چون وقتی ما خود حقیقی را نمی شناسیم تمام این امکانات صرف خودی می شود که آن خود دشمن ماست. خودِ دیگری که هر چه بزرگتر می شود، حجم غصه ها، اضطراب ها، احساس پوچی و شکست ها بیشتر می شود.
کسی که بدون آمادگی و نیروی کافی، قصد رفتن به یک قله را دارد، هر چه بالاتر برود موقع سقوط صدمه های بیشتری متحمل می شود. بنابراین ابتدا باید به خودشناسی برسیم. آنگاه بعد از خودشناسی، ثروت و سایر مادیات بهترین یاور برای تقوای و آباد کردن آخرت است. اما اگر خود را نشناسیم، ثروت و مادیات ما را به جهنم می برد.
قرآن می فرماید: «الّذین اذا مکنّاهم فی الارض اقاموا الصّلوة و أتوالزّکوة و َنَهوا عن المنکر؛ کسانی که هنگامی که در زمین به آنها امکانات بدهیم، نماز اقامه می کنند، و زکات می دهند و از منکر نهی می کنند.» کسانی که خود را بشناسند، به محض اینکه به یک موقعیت و پست و مقام برسند، از همان، برای گسترش انسانیت و حقایق آسمانی استفاده می کنند. از همه داده ها برای اینکه یک نظام بالاتر بسازند استفاده می کنند.
مثلاً یک کارگر یا یک کارمند را در نظر بگیرید که خودش گرفتاری مالی دارد، ولی از درآمد کم خود انفاق های زیادی می کند. یکباره در صحنه آخرت می بینیم که او برای خودش چه سلطنتی درست کرده و در مقابل، یک ثروتمند را می بینیم که آنجا گداترین آدم هاست. همه ی این خیرات بر پایه ی معرفت نفس سوار است. همیشه این را به خود یادآوری کنید: « برای جاهل بودن من، برای شکست من، برای غصه و بدبختی دنیا و آخرت من، همین بس که خدا را نمی شناسم.»
ما اگر خود را بشناسیم، در مادیات خود را با دیگران مقایسه نمی کنیم و به فکر مسابقه گذاشتن برای رسیدن به سطح بالاتر نیستیم. مثلاً چرا فلانی ازدواج کرد و من نه؟ چرا فلانی بچه دارد من ندارم.؟ پسر دارد من ندارم، دختر دارد من ندارم. خانه دارد من مستاجر هستم مدرک تحصیلی دارد من ندارم. اتومبیل دارد من ندارم. مسافرت خارج رفتند ما نرفتیم. مکه و کربلا و سوریه رفتند ما نرفتیم. حتی این هم بد است. من اگر خودم را بشناسم با مکه رفتن هر کسی شاد می شوم و زیرا می دانم در تمام عبادتهای او شریک هستم و نصیب دارم ولو اینکه خودم نروم. هر کسی خواب قشنگ دیده من ندیدم، من هم با او مشترک هستم. از خواب های قشنگ او به من هم می رسد وقتی خودم را می شناسم.
وقتی اگر خودم را نمی شناسم و کسی خواب امام زمان علیه السلام را می بیند همه اش غصه می خورم. غبطه خوب است اما حسادت خوب نیست.
در مباحث آینده از اینکه که هستیم، پدر و مادر ما کیست، اصل ما کجاست، کجا می رویم، و همیشه این شناخت و دارایی برای ما شادی و قدرت و آن فوز اکبر را بیاورد.