انصاف و ریشه های بی انصافی؛ جلسه چهاردهم 09/10/1395
اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».
بحثمان درباره ی ظلم هست، یکی از آثار مهمی که ظلم در زندگی انسان دارد این هست که خداوند نعمتها را از انسان سلب می کند، بسیاری از چیزهایی که ممکن هست ما دوست داشته باشیم یا داشته باشیم اساساً و بعد به آن نمی رسیم یا از ما گرفته می شود، در اثر ستمگری و ظلم هست و یا در بعضی از روایات قلدری و زورگویی در ارتباط با دیگران، فرمایشی هست از امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند که برای از بین رفتن نعمت خداوند و همچنین شتاب گرفتن خشم خداوند و انتقام خداوند هیچ چیز مؤثرتر از ستمگری نیست، پس ببینید دو تا اثر را ذکر کرد یکی زائل شدن نعمت، اینکه انسان از نعمتی که حقش هست یا دوست دارد محروم می شود، و یکی اینکه انتقام و خشم خدا را متوجه خودش می کند، « فَاِن الله سَمیعُ دعوتِ المستعدین وَ هُوَ لِظالمینَ بِلمرصاد» خداوند شنوای دعای ستمدیدگان هست و همواره در کمینِ ستمکاران هست، یعنی اینطور نیست که خداوند غافل از ستمِ ستمکاران باشد، گاهی وقتها ما می بینیم که یک کسی ستمگری می کند و فکر می کنیم که خداوند غافل هست ما در دوران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب خودمان ده ها پادشاه و رئیس جمهور و حاکم و وزیر و نخست وزیر و حاکمان جور و ظلم دیدیم که خداوند چگونه آنها را به خاک مذلت نشاند و با بدبختی و نکبت کشته شدند گاهی وقتها ما فکر می کنیم که خدا چه صبری دارد چرا مثلاً زودتر این شخص را نابود نمی کند؟ ببینید ظلمی که یک نفر می کند گاهی وقتها از حدِّ دنیا می گذرد یعنی اینگونه نیست که اگر خداوند بخواهد انتقام بگیرد از این شخص عذابهای دنیا و سختیهای دنیا جزای کار او باشد یک کسی که میلیونها انسان را به کام مرگ می کشاند این نه تنها دنیا نمی تواند جزای عمل بدش باشد بلکه در نظام برزخی هم با آن عظمتی که دارد بسیاری از افراد پرونده هایشان تا روز قیامت اصلاً باز نمی شود، چون آنها جرمهای مختلفی انجام می دهند، نظام برزخی تا قیامت فقط برای جرمهای کوچک اینها کفایت می کند اصلِ جزای اینها و مجازات اینها می ماند برای قیامت به بعد از بس اینها ظلمهایی که کردند ظلمهای عظیمی است، ولی ما فکر می کنیم که خداوند غافل هست، خداوند گاهی وقتها در قرآن هم آمده است که « سَنَستدرجُهم مِن حَیثُ لا یَعملون» اینها چون از حد گذراندن و درست بِشو هم نیستند ما به اینها فرصت می دهیم که عذابشان زیاد بشود، فرصت می دهیم که اشتباهاتشان زیاد بشود، درباره ی مظلومین همانطور که قبلاً هم گفتیم خداوند چنان جبران می کند که مظلوم می گوید که ای کاش من را در دنیا با قیچی تکه تکه می کردند، مظلوم سرش کلاه نمی رود، مظلوم نمی بازد مظلوم وقتی که وارد نظام برزخی و ابدی می شود و یا وارد نظام قیامتی می شود از اینکه در دنیا به او ظلم شده است خیلی خوشحال هست و آرزو می کند که ای کاش در دنیا ظلم بیشتری به او می شد، این به این معنی نیست که ما ظالم پروری کنیم و مظلومیت را بپذیریم، مظلومی که ظالم پروری می کند و ظلم و ظالم را می پذیرد خودش معصیت کرده است، در روایت داریم « الظالمُ والمظلوم کِلا هُما فِنار» شخص ظالم و شخص مظلوم هر دو جهنمی هستند، ظالم به خاطر ظلمش و مظلوم به خاطر سکوتش، به خاطر کوتاه آمدنش، این به این معنا نیست ولی خُب خیلی وقتها ظلمهایی هست که ما می شود در سطح جهانی یا در سطح کشور یا در سطح فامیل یا در سطحِ خانواده یا در سطحِ دوستان ولی ما نمی توانیم آن ظلمها را دفع کنیم، چاره ای نداریم گاهی وقتها این ظلمها را پدر و مادر می کنند، گاهی وقتها همسر می کند، و گاهی وقتها خواهر و برادر می کنند، گاهی وقتها فک و فامیل و دوستان انجام می دهند، گاهی وقتها هم مسئولینی در کشور ظلم می کنند به انسان که انسان هیچ راهِ دادخواهی ندارد اصلاً، به هر حال ظلمهایی که انسان نمی تواند دفعشان کند یا بالاخره در جریان مبارزه و حق طلبی مثل صحنه های جهاد بر سرِ انسان می آید اینها همه امتیازات یک انسان هست در آخرت، نظام آخرتی مایه های سربلندی و خوشحالی یک نفر هست، درجات آخرتی هست برای او مضافاً به اینکه گناهان انسان در اثر ظلمی که دیگران در حق او می کنند ریخته می شود انسان مشمول آمرزش و مغفرت الهی قرار می گیرد درجات آخرتی خوبی هم برای انسان دارد، بنابراین کسی که بد به حالش هست ظالم هست، ظالم هست که به دست انتقام الهی گرفتار می شود، خُب پس این دو اثر را یادتان نرود یکی زوال نعمت، اینکه انسان نعمتها ازش گرفته می شود، نعمتهایی که به آنها انس دارد نعمتهایی که دوستشان دارد نیاز دارد ولی در اثرِ ظلم از دست می دهد، خُب دقت کنید این کلمه، کلمه ی خیلی مهم و تعیین کننده ای هست، زوال نعمت، و نکته ی دوم اینکه انسان در معرض خشم و انتقام خداوند تبارک و تعالی قرار می گیرد باز یکی از آثاری که امیر المؤمنین (ع) درباره ی ظلم می فرماید این هست که « مَن ظَلَمَ قُسِمَ عُمرُ» هر کس ظلم کند عمرش شکسته می شود، خیلی کلمه ی عجیبی هست، اینجا حضرت کوتاهی عمر را نمی گوید می فرماید: « قُسِمَ عُمرُ» شکسته می شود عمرش یعنی ادامه ندارد یک جایی یک دفعه قطع می شود یک دفعه بریده می شود، این خیلی کلمه ی عجیب و تکان دهنده ای هست، «قُسِمَ عُمرُ» یک دفعه می شکند عمر آدم ظالم، باز توجه کنید « مَن جارَ قسمَ عُمرُ» این هم همان هست هر کس که ظلم کند عمرش شکسته می شود، باز تعبیر بعدی « راکبُ الظلم یُدرکُهُل بَوار» کسی که سوار مرکبِ ظلم هست به نیستی کشیده می شود یعنی آن مرکب او را می برد به سمت نیستی، « راکبُ الظلم» یعنی کسی که ظلم می کند و ادامه هم می دهد کارش را، می داند و ادامه هم می دهد، می داند در حق همسرش ظلم میکند، در حق فرزندش ظلم می کند در حق والدین یا در حق زیر مجموعه اش یا در حق زیر دستانش دارد ظلم می کند اما این ظلم را ادامه می دهد می گوید که این انسان را به نیستی می کشاند، باز توجه کنید « راکبُ الظلم یَکبُهُ یکبُبهی مرکَبُ» هر کس که بر مرکب ظلم سوار بشود مرکبش او را به زمین می زند، یعنی این کار یک جایی به نابودی کشیده می شود، این خیلی مهم هست در بحث ظلم، مثل ظلمهای اقتصادی، یک کسی صاحب کارخانه است به زیر مجموعه اش ظلم می کند، صاحب شرکت هست به زیر مجموعه اش ظلم می کند، یک کسی در خانواده هست به خانواده اش ظلم می کند، حضرت می فرماید ظالم این را باید بداند که این لذتها و یا این آسایش هایی که دارد دوامی ندارد یک زمانی عاقبت به شر می شود، به تلخی، به شکست، به نابودی می کشد، به یک نفر بگویند تو خوش باش ولی یک زمانی سر از زندان در می آوری، می داند، یا می گویند شما خوش باش ولی پنج سال بعد شما سرطان می گیرید و می میرید، شما خوش باش اما شما اعدام می شوید، عاقبت کارتان اعدام هست، یک کسی که این را باور کند که خُب من الان هر کاری که می خواهم انجام بدهم چند وقت بعد پای چوبه ی دار هستم، چند وقتِ بعد قرار هست که بمیرم و نابود بشوم این دیگر به او خوش نمی گذرد دیگر ترس و اضطراب و ناراحتی و تلخی که دارد این استمرار دارد و زندگی را به کام شخص تلخ می کند، اما این آخرش این هست، خُب حالا حضرت خبر می دهد، می گوید این را بدانید که هر کس که سوار مرکب ظلم می شود یک جا می خورد زمین، یک جا نابود می شود، یک جا ذلیل و خوار می شود و یک جا انتهایش انتهای شری هست، باز خاصیت نعمت زدایی را می فرماید علی (ع): « بِظُلمِ تَزولُ نِعَم» بوسیله ی ظلم نعمتها زائل می شود، این متاع مختلف مثل سلامتی، رفاه، محبوبیت، عزت، ثروت، مثل قوای بدنی از انسان گرفته می شود می بیند طرف جوان هست هنوز خیلی کار دارد اما خیلی از تواناییهای یک جوان را ندارد، حافظه ندارد، ذهن ندارد، یا تمرکز ندارد یا خیلی چیزهای دیگر از او گرفته می شود، یک جای کار می لنگد که ریزش دارد نعمتهای الهی او باید از این نعمت استفاده کند ولی نمی تواند نعمتهایش ریزش می کند و یک چیزهایی دارد از او گرفته می شود، « اِحذَر العصفَ و الحَیف فَاِن العَصفَ یَعودُ بالجلا والحیفَ یَدعوا الی الصَیف» از زور گویی و ظلم بپرهیزید، گاهی وقتها افراد قلدر هستند مثلاً در خانواده یک کسی مثلاً مرد سالار هست زور می گوید به همه، حرفهای بی منطق خودش را جلو می برد، پدر سالار هست به بچه هایش زور می گوید، چیزهایی را که حقشان نیست را به آنها تحمیل می کند مثل زورِ در ازدواج، ظلم می کند زور گویی می کند در ازدواج بچه هایش، می گوید که تو باید با این شخص ازدواج کنی، یعنی اختیار عاطفی، روحی، روانی یک شخص را از او می گیرند، مقوله ی ازدواج، مقوله ای نیست که کسی درش ولایت داشته باشد، و انسان بتواند تعین تکلیف کند برای دیگران که شما باید با این شخص ازدواج کنید، نه، جوانی آمد نزد رسول خدا (ص) گفت من به یک خانمی علاقه دارم می خواهم با او ازدواج کنم پدرم موافق نیست می گوید که باید با فلان فامیل ما ازدواج کنی، پیامبر (ص) فرمود که با هر کس که دوست دارید ازدواج کنید، چون این یک مقوله ی شخصی است مثل این هست که غذا خوردن، یا لباس پوشیدن، یا رنگ لباس، یک چیزی است که شخصی است نمی شود برای کسی تعین تکلیف کرد، نمی شود گفت که مثلاً چون من پدرت هستم بگویم این غذا را بخور یا این غذا را نخور، این رنگ لباس را بپوش این رنگ را نپوش، چرا یک موقعی هست می گوید که فلان رنگ را نپوش این رنگ جلف هست، این رنگ شما را بی شخصیتتان می کند اگر بپوشید خُب این یک بحث دیگر هست، ولی یک موقع هست نه یک دخالت بی خود هست، می خواهد برود لباس بخرد پدر یا مادر زور می گوید اگر بچه یک چیزی خلاف میل آنها بخرد، یا همسر رفته است خلاف میل او حالا مرد رفته است چند تا کُت دیده است و پسندیده است ولی خانمِ یک چیزِ دیگری می گوید دعوایشان می شود یا یک کسی زور می گوید به دیگری، اینها خوب نیست یا سرِ مباهات، در مباهات شخص نباید زور گویی کند، مؤمن در مباهات با میل اطرافیانش انتخاب می کند « المؤمنُ یَأکُل بِشَهوتِ اَهلِ و المُنافِقُ یأکُلُ بِشهوتِ» مؤمن با میل اطرافیانش می خورد و همه ی کارهای مباهش را انجام می دهد، و شخص منافق زور گویی می کند و میل خودش را به بقیه تحمیل می کند، در انتخاب لباس، در انتخاب مکان سفر، در انتخاب مهمانی، و در انتخای خیلی چیزهای دیگر که شخص حق دارد خودش انتخاب کند، گاهی وقتها پدر و مادرها زور می گویند و ظلم می کنند، یا زن سالاری هست، مادر سالاری هست می بینید که به دامادش ظلم می کند و زور می گوید، داماد گرفته است ولی فکر می کند او غلامش هست، مدام برای دامادش تعیین تکلیف می کند، عروس گرفته است یکسره به عروسش ظلم می کند، قلدری می کند، تعیین تکلیف می کند و زور گویی می کند به عروس، یا برادر بزرگتر هست به خواهر و برادرهای دیگرش زورگویی می کند، این اتفاق زیاد می افتد، به خواهر و برادرهای دیگرش ظلم می کند و زور گویی می کند، بالاخره این صفت زورگویی هست، یا مدیر هست زور می گوید به زیر دستانش منطقی نیست، ظلم می کند، زور گویی می کند یک موقع هست قاطعاً یک کاری باید انجام بشود آن سرِ جای خودش، آن بحثِ مدیریتی است، ولی یک موقع هست زور گویی هست، قلدری هست گردن کشی هست این اصلاً چیز خوبی نیست و آدم خودش هم می فهمد که دیگر اینجا قاطعیت به خرج می دهد حرف به مصلحت و دوری از هوای نفس می زند یا نه دارد قلدری و زور گویی می کند، خودِ آدم این را می فهد، خیلی وقتها بچه ها زور گویی می کنند، یکی از بیماریهایی که الان در کشور ما حاد هست، در ایران بیشتری مبتلا را دارد، بیماری فرزند سالاری هست و بچه ها به پدر و مادرها خیلی ظلم می کنند و زور می گویند، خاصه هایشان را تحمیل می کنند، و این خودِ پدر و مادر هستند که موجب این کار می شوند، در روایت داریم می فرماید خدا لعنت کند پدر و مادری را که اجازه می دهند فرزندشان به آنها زور بگوید، ظلم کند و بی ادبی کند، و خدا لعنت کند پدر و مادری را که بیش از اندازه در مورد فرزندشان مهرورزی می کنند، که فرزند از این محبت سوء استفاده می کند و عاق والدین می شود، زور می گوید به پدر، زور می گوید به مادر، زور می گوید به اطرافیان، این خوب نیست اینگونه لی لی به لالای بچه ها گذاشتن، بچه ها باید بدانند که بزرگترها خیلی حریم دارند باید به حریم آنها احترام بگذارند، یک بچه راحت بتواند به حریم پدر، مادر، مادر بزرگ، پدر بزرگ، عمو، عمه، خاله، دایی، یا خواهر، برادرهای دیگر برود بسیار خطرناک هست، ما در تربیت فرزند داریم، بچه در هفت سال اول پادشاه هست، هفت سال پادشاهی هست، و این هفت سال پدر و مادر باید کنیز و غلام بچه باشند، هر چه بچه بگوید اینها باید گوش کنند، ولی دو جا هست که پدر و مادر نباید گوش به حرف بچه بدهند و تمکین کنند یک جا، آن جایی که برای بچه ضرر دارد و خطر دارد، و یک جا آن جایی است که حقِ نفرِ دیگری در میان هست، آنجا سفت باید جلوی بچه ایستاد، چون عروسک بچه را گرفته است خواهر کوچکتر، برادر کوچکتر می خواهد بازی کند، یا دوچرخه ی او را گرفته است می خواهد بازی کند، یا عروسک یک بچه ی دیگری را گرفته است باید بروید و سفت از بچه ات بگیری، حالا نه اینکه بچه را تنبیهش کنی ولی نباید بگذارید که زور بگوید به یک بچه ی دیگر، اینکه بگوید نه این برای من است من این را می خواهم باید بگویید نه این برای شما نیست برای خودش است می خواهد بازی کند باید سفت جلوی او بایستید، که یاد بگیرد که حدود افراد، حق افراد را رعایت کند حالا وقتی که بچه را زیاد لوس می کنید بچه ستمگر بار می آید، این بچه عاق والدین می شود، من خیلی وقتها به والدین می گویم که شماها اصلاً تحمل دارید که بچه تان یک سیلی بخورد؟ می گوید نه، می گویم پس چرا می گذارید که بی ادب باشد نسبت به پدر، مادر، مادر نباید اجازه بدهد بچه به پدر توهین کند، پدر هم نباید اجازه بدهد که بچه جرأت کند به مادرش توهین کند چون اگر این کار را بکند بچه عاق می شود جهنمی می شود بدبخت می شود، پدر و مادر هم متعاقباً همین طور، گاهی وقتها اختلافاتی بین زن و شوهر هست، پدر و مادر لذت می برند که بچه ها بیایند به دفاع از اینها به مادرشان یا پدرشان جسارت و بی ادبی کنند، این اصلاً کارِ خوبی نیست، اگر آدم قرار هست جنگی هم کند و مبارزه ای کند اختلافی هم دارد این اختلاف را باید با عدالت و مردانه مدیریت کند نه با نامردی، نه با ظلم، نه با کلک، نه با فریب، این را ما باید حواسمان باشد زور گویی چیزِ خوبی نیست، قلدری چیزِ خوبی نیست، نه انسان باید زور بگوید نه زیرِ بارِ زور برود، مثلاً زور گویی در ازدواج، بارها از خانمها و آقایان، البته بیشتر از خانمها می شنویم که من با این همسر شکست خوردم نمی توانم دوستش داشته باشم، دوستش ندارم از او متنفرم، می گوییم که خُب برای چه قبول کردی که با او ازدواج کنید؟ می گوید پدرم گفت، مادرم گفت، خُب شما نباید می گذاشتید که پدر و مادرتان به شما زورگویی کنند، می گوید که خُب اینها حرمت دارند، خُب حالا که حرمت دارند پس بسوز تا آخرِ عمرت، مگر به خاطر حرمتِ آنها ازدواج نکردی؟ خُب الان دارید خلاف حرمتشان رفتار می کنید آنها دارند آزار می بینند از این وضعیت، اساساً نباید زیر بار حرف زور و بی منطق پدر و مادر رفت، یعنی اگر پدر و مادر دارند حرف زور می زنند یک موقع هست که شخصی هست مثلاً می گویند که این مسافرت را نرو خُب این مربوط به خودم هست می گویم فدای سرِ پدر و مادرم اطاعت می کنم اشکال ندارد از دنیایم می گذرم، مربوط به خودم هست حقِ کسی نیست، ولی وقتی می گویند که با این شخص ازدواج کن زوری یا با این شخص ازدواج نکن زوری من دارم پای بقیه را وسط می کشم، وقتی من قبول می کنم زیرِ بارِ زور با کسی ازدواج کنم خُب نمی توانم دوستش داشته باشم، خُب آن بیچاره چه کار کرده است، چه گناهی کرده است؟ شوهر شما چه گناهی کرده است که شما تحتِ قلدری های پدر و مادرتان با او ازدواج کردید و حالا نمی توانید دوستش داشته باشید یا زنِ شما چه گناهی کرده است که شما تحتِ یک شرایط غیر عادی با او ازدواج کردی و حالا می گویید که دوستش ندارم، این ظلم هست دیگر، چرا چون شما آنجا زیرِ بارِ زورگویی رفتید، من خیلی به پدر و مادرها می گویم، می گوید که فرزند من می خواهد با یک کسی ازدواج کند عاشقش هست می خواهند با هم ازدواج کنند، اصلاً هر چه که ما می گوییم گوش نمی کند، گفتم خُب حالا اتفاق بدی که می افتد این هست که شماها زور می گویید قلدری می کنید و او این کار را نمی کند و با یک شخصِ دیگری ازدواج می کند جلویش را می گیرید که از این دختر یا پسری که به مصلحتش نیست ازدواج کند، یک موقع هست که مسأله خیلی فاجعه آمیز هست و او این را می فهمد شما می توانید او را قانعش کنید ذهن و دلش را، یک موقع می بیند که نه، مثلاً این دو به شدت عاشق هم هستند با هم قرار ازدواج گذاشتند می خواهند با هم ازدواج کنند، مدتها با هم رابطه داشتند و حالا شما دارید زور می گویید که با او ازدواج نکن، خُب حالا ازدواج نکند چه اتفاقی می افتد خُب وقتی که او عاشق این هست و قرار بوده که این ازدواج کند شخصِ دیگری را که نمی تواند به این راحتی بپذیرد که این در ذهنش می ماند، این عشقِ مانده است در دلش حالا رفته است با یک کسی می خواهد زندگی کند نمی تواند او را بپذیرد، اصلاً نمی تواند او را بپذیرد بعد به او ظلم می شود زندگی شان هم دوام ندارد بعد فساد ارتباطات بعدی هم وجود دارد، بگذارید فرزندتان برود با این دختر، با این پسر ازدواج کند، بگذارید بدبخت بشود اگر حرف گوش نمی کند، بگذارید به شکست برسد آنجا فقط به خودش ظلم کرده است ولی وقتی که زوری شما وادارش می کنید با یک کس دیگری ازدواج کند او هم بیچاره می کند، این زورگویی هست، قلدری هست، ظلم هست، یا طرف می داند که پسرش اصلاً صلاحیت مرد بودن و مردانگی برای ازدواج را ندارد، صلاحیت شوهر بودن، پدر بودن را ندارد می رود سرِ یک دختری را کلاه می گذارد پسرش را قالب می کند به این، نمی تواند پسرش را کنترل کند می رود یک دخترِ دیگری را بیچاره می کند می گوید تو بیا این پسر ضعیف و ناتوان و بداخلاقی که ما خودمان نمی توانیم تحملش کنیم می روند یک دختری را بدبخت می کنند می گویند تو بیا این پسر ما را تحمل کن فقط این شرش از سرِ ما کم شود، این خودش ظلم هست دیگر و بالعکس، می داند که دخترش به هیچ وجه صلاحیت شوهر داری یا مادر بودن را ندارد اصلاً او آمادگی ندارد نه اخلاق دارد، نه روحیه دارد، نه مهارت دارد هیچی، این تنها زندگی کند ممکن هست که بهشتی باشد هیچ اشکالی هم پیش نمی آید ولی این اصلاً فهم، درک، عقلانیت و رشد لازم را برای مادر بودن یا شوهر بودن ندارد و آمادگی برای یادگیری این مهارت ها را هم ندارد می گوید که فقط این را یک کسی بیاید بردارد و ببرَدش ما از شر این دختر راحت شویم یک نفسی بکشیم، سه ماه بعد، شش ماه بعد، یک سال بعد باردار می آید خانه تان با یک بچه می آید آن موقع که بدتر می شود، ظلم در حیطه ی خانواده و ازدواج خیلی زیاد اتفاق می افتد ما گاهی اوقات بچه هایمان را قربانی نادانی های خودمان، بی تجربه گی خودمان، تعصبات خودمان، لج و لج بازی با دیگران می کنیم، بچه های خودمان را قربانی می کنیم، خُب حالا این بچه که آسیب می بیند بچه های این آدم، نوه های شما همه آسیب می بینند، برای چه؟ برای اینکه شما بی فکری کردید برای همین آدم باید فکر کند بگوید که آقا من جهنمش را نمی توانم بروم، من جوابش را نمی توانم بدهم، می گویم که شما مخالفت می کنید که دختر شما با فلانی ازدواج کند منطقی هست یا نه؟ می گوید که نه من خوشم نمی آید از این آدم، به نظر من شرایط این آدم برای دختر من مناسب نیست، می گویم که خُب حالا قابلیتهای اخلاقی و ایمانی را که دارد دختر شما هم که او را دوست دارد تمکین هم که می تواند بکند از نظر مالی هم که می تواند اداره کند فقط شما خوشتان نمی آید چون نمی پسندید، می گوید من از قیافه دامادم خوشم نمی آید، ای بابا دختر شما او را دوست دارد با قیافه این آدم کنار آمده است می گوید من خوشم نمی آید با سن این آدم هم نمی توانم کنار بیایم اما دخترش با سن او کنار آمده است، خُب شما آخرت خودتان را به خطر می اندازید به دخترتان ظلم می کنید، به دخترتان می گویید من راضی نیستم، شیرم را حلالت نمی کنم، پدر هم می گوید که من نفرینت می کنم اگر با این شخص ازدواج کنی، این ظلم هست، حالا ممکن هست که او به حرمت شما ها عقب بکشد برود با یک شخصِ دیگری ازدواج کند ولی تا آخر عمر در آن زندان می ماند و لعن و نفرین خدا شامل حال این پدر و مادر می شود که ظلم کردند به بچه شان و فرزندشان را انداختند در این زندان گرفتار کردند، زورگویی در خیلی جاها هست، یک دایره ی وسیعی دارد قلدری و زورگویی، به بزرگتر، به ولی نعمت، به بالاتر یا به پائین تر این هست بچه ها به بزرگترهایشان، بزرگترها به فرزندانشان، کارمند به مدیر، مدیر به کارمند، قلدری و زورگویی خیلی وقتها هست، افراد انجام می دهند، این خیلی اخلاق خطرناکی هست که انسان از قلدری و زورگویی بپرهیزد، بعضی ها می گویند که اگر ما قلدری و زورگویی نکنیم سوارمان می شوند، سوء استفاده می کنند پررو می شوند، خُب پس زورگویی کن، زورگویی که می کنید اولین اتفاقی که می افتد این هست که منفور طرف می شوید، وقتی شما خیلی دقت نظر داشتید، مچ گیر بودید، حساب رس بودید زیر و بم کار را سئوال کردید دائماً سئوالهای متجاوزانه می کنید نسبت به همسرتان، زن نسبت به مردش، مرد نسبت به خانمش فضولی در کار همدیگر می کنید حیطه هایی که به شما مربوط نیست را درش ورود می کنید، قلدری می کنید اولین چیزی را که شما از دست می دهید عشق طرفِ مقابل هست، شما الان زورگویی کنید نگذارید که او با پدر و مادرش رفت و آمد کند، مگر یک همسر جز قلبِ همسرش چیزی دیگری هم می تواند داشته باشد؟ حالا شما الان مثلاً توانستید که جلوی همسرتان را بگیرید که خانه ی پدر و مادرش نرود با خواهر و برادرش رابطه نداشته باشد بدن این را کنترل کردید که او را زندانی کردید الان، اما دلش را که اینطوری از دست میدهید، بخصوص خانمها، خانمها می خواهند که یک جاهایی به ایشان ظلم نشود بدجنس می شوند یک جاهایی فکر می کند که دارد به او ظلم می شود حسود می شود در حالیکه حسادت بالاترین ظلم هست خودش، می گوید که خُب من چه کار کنم من طاقت ندارم که شوهرم یک شخصِ دیگری را دوست داشته باشد، مثلاً پدرش، مادرش، برادرش، خواهرش، همکارش، دوستش محبت کند، خُب حالا جلویش را بگیر، حسادت کن، اولین اتفاقی که می افتد این هست که شما منفور می شوید، حسود وقتی که جلوی کار دیگران را در کارشان می گیرد اولین اتفاقی که می افتد این هست که خودش منفور می شود و از چشم می افتد، بله حالا شما توانستید با حسادت جلوی طرف را بگیرید کنترلش کردید آفرین، ولی این را بدان که که شما دیگر از قلب او می روید، حالا این کدامش بهتر شد؟ برای همین گاهی وقتها خانمها می گویند که خُب آخر اینگونه به ما ظلم می شود ما مظلوم واقع می شویم، خُب اشکالی ندارد به شما ظلم بشود و شما مظلوم واقع شوید و طلبکار بشوید و محبوب شوهرتان بشوید بهتر از این هست که شما قلدر باشید و تیز و تند باشید و منفور شوهرتان باشید، بعد بدهکار باشید و شما ظلم کنید، این زیرکی را باید خانمها داشته باشند همیشه، پس این دقتها خیلی مهم هست که ما خدایی نکرده در مسلک و مراممان به سمت قلدری و زورگویی نرویم خیلی وقتها مجبور هستیم که تن بدهیم به خیلی چیزها، یک مرد باید تن بدهد به خیلی شرایط، سختش هم هست می گوید من به پدر و مادرم باج ندادم حالا به خانمم باج بدهم؟ بله باج بده زندگی ات می پاشد از هم، به بچه ام باج بدهم خُب بله باج بده گاهی وقتها لازم هست که انسان باج بدهد یعنی تغافل، تجاهل، تحمل،حضرت فرمود نصفِ شخصیت یک آدم تحمل هست، نصفش بی خیالی است، یک کسی که نمی تواند تحمل کند و بی خیال باشد این هر بار می خواهد بابت هر چیزی مُچ طرف مقابل را بگیرد، جلوی طرف مقابل بایستاد، حرف بزند، قلدری کند، تذکر بدهد، غلطهای طرفِ مقابل را بگیرد، گذشت ندارد، کوتاهی ندارد خُب می شود یک آدمی که منفور هست، همیشه همه منتظر هستند که این آدم بترکد می ترسند که الان نق و غر بزند یک کسی با همین خلقیاتش آرام آرام منفور همسرش می شود، حالا اگر ده جا بود نُه جایش سکوت کرد، درست هست که سخت هست، ولی دیگر آن تنفرِ حاصل نمی شود، پس یک جاهایی اگر خواستید طرف مقابلتان را اصلاحش کنید حواستان باشد خواستید یک مشکلی را حلش کنید می خواهید یک مسئله ای را به حساب خودتان رسیدگی کنید حواستان باشد ممکن هست که رسیدگی کنید و و آن مسئله حل بشود ولی شما برای همیشه قلبِ فرزندانتان یا همسرتان، یا اطرافیانتان را از دست می دهید، چرا یک موقع هست که مسئله یک مسئله ی شخصی نیست، مسئله یک مسئله ی آسمانی و الهی هست شخص به هر صورت باید بایستد، بله یک کار حرامی را خانواده ی من می خواند انجام بدهند من جلویشان می ایستم، یک جای حرامی می خواهند بروند جلویشان می ایستم، می خواهد خوششان بیاید می خواهد خوششان نیاید، اتفاقاً اینگونه هم نیست که اگر یک کسی به خاطر خدا قلدری کرد ایستاد جلوی کسی منفور بشود، ممکن هست که حالا آنها یک کم دلخور بشوند ولی می فهمند که آن برای یک کار شخصی نبوده است این قضیه می گویم پدرت را دوست دارید می گوید بله خیلی دوستش دارم، می گویم سختی گیری ندارد؟ می گوید سخت گیری دارد خیلی کارهایی که من دوست دارم را او نمی گذارد که من انجام بدهم خیلی محکم جلویم می ایستد، اصلاً اجازه نمی دهد سفت و سخت جلوی من می ایستد آنجایی که من خیلی دوست دارم بعد می گویم که خُب پس چطوری دوستش دارید؟ می گوید چون می دانم که به خاطر خدا این کار را می کند به خاطر مصلحت من این کار را می کند، والا در مسائل شرعی وقتی می گویم که پدر این کار را انجام بدهم؟ می گوید برو انجام بده، موافق هست خیلی جاها اجازه می دهد، یک جاهایی که سفت می ایستد جلوی من می فهمم که برای خداست، به خاطر احساس خطر هست که این کار را می کند لذا از او بدم نمی آید از او خوشم می آید که اینجا به من زور می گوید ببینید افراد می فهمند که قلدری این آدم برای نفسانیت خودش نیست، زورگویی نیست این قاطعیت هست، قلدری نیست قاطعیت هست، یک امری هست که حریم دارد هست برای همین هم بچه ها ولو در کوچکترین سن هم که باشند آن موقعی که پدر و مادرشان سفت جلویشان می ایستند از آنها متنفر نمی شوند، زده نمی شوند مادر اصلاً باج نمی دهد، سرِ قضیه ی درمان، سرِ قضیه ی آمپول زدن، سرِ قضیه ی دکتر رفتن، سرِ قضیه ی مدرسه رفتن، سرِ قضیه ی مشق نوشتن، سرِ قضیه ی تمرین حل کردن می بینید که پدر و مادر اصلاً باج نمی دهند، اگر هم بخواهد لوس بازی در بیاورد می بینید که پدر و مادر جلویشان می ایستند، بنابراین بچه می فهمد که پدر و مادر با یک مصلحت اندیشی دارد این کار را می کند هیچ وقت از پدر و مادر بدش نمی آید با اینکه قاطعیت آنها به او فشار می آورد اما ناراحت نمی شود بنابراین این شرک را ما از ذهنمان بیرون کنیم که اگر من بخواهم جلوی اطرافیانم به خاطر یک امر حرام بایستم، دیگر از من بدشان می آید، نه، اگر من بخواهم حجاب را رعایت کنم بقیه یک طوری به من نگاه می کنند ولی نه عزیزتر می شوید، ممکن هست که آنها نق و غر داشته باشند اما خداوند به شما عزت و حرمت الهی می دهد خداوند به شما هیمنه و اُبهت خدایی می دهد، شاید چهار نفر به شما نق و غر بزنند ولی « وَ للهِ عزتُ وَلِرسولهی و لمؤمنین» عزت برای خدا و رسول خدا و مؤمنین هست، دقت کنید چقدر عجیب هست علی (ع) می فرماید که «اِحذرِ العصفَ وَ الحَیفَ» بپرهیز از زورگویی و ظلم، « فَاِنَ العَصفَ یَعودُ بالجلاه» می فرماید آدمهای زورگو در به در می شوند، آدمهای قلدر در به در می شوند چرا؟ یعنی چه اتفاقی می افتد؟ پدر و مادر زورگو قلدری می کند بچه ها او را رها می کنند اصلاً نمی روند به او سر بزنند، معطل هست، در به در هست کارهایش روی زمین می ماند، گاهی وقتها بچه اینقدر از دست این پدر و مادر قلدر و زورگو ناراحت هست می برد آنها را می گذارد خانه ی سالمندان و راحت می کند خودش را می گوید این پنجاه سال پدرِ من را در آورده است، شصت سال مادرم ما را اذیت کرده است تا یک مقدار مریض می شود سریع یک پرستار برایش می گیرم ولش می کنم می روم، پدر و مادر اینگونه در به دری دارند، شب تا صبح منتظر هست که یک کسی به او زنگ بزند به او سر بزند ولی کسی نمی رود، چون از او بدشان می آید از بَس که زور گفته است بچه ها از آنها فراری هستند، از بس به عروسها، دامادها به پسرها به دخترها قلدری کردند و زور گفتند هیچ کس حاضر نیست که بیاید دور اینها، همه فرار می کنند از او، این در به دری نیست؟ یا مرد هست اینقدر اذیت می کند تا زن طلاق می گیرد از او و مرد گرفتاری های زیادی پیدا می کند با طلاق همسرش، یا زن هست اینقدر اذیت می کند زور می گوید قلدری می کند فشار می آورد به مرد، اعصاب مرد را خرد می کند مرد دیگر یک جا این را طلاق می دهد، حالا این زن گرفتاری های مختلفی بعد از طلاقش پیدا می کند، زور گویی باعث تنهایی آدم می شود، این را دقت کنید که حضرت می فرماید: « یَعودُ بالجلاه» جلاه یعنی فاصله می گیرند و دوری می کنند، زن اینقدر قلدر هست اینقدر بد هست اینقدر بی ادب هست اینقدر تیز و هار هست اینقدر اذیت کن هست زبانِ تند، بی عاطفه، مردِ ساعت دو بعد از ظهر می بیند که کارش تمام هست ولی خانه نمی آید یا اضافه کار می ایستد می گوید که من اینجا راحت تر هستم، یا می رود قهوه خانه ای در خیابانی جایی خودش را مشغول می کند اینطرف و آنطرف، اینقدر معطل می کند تا ده شب، یازده شب برود خانه، که اینها را کمتر ببیند، بچه ی تند، بچه ی بی ادب، بچه ی تیز، بچه ی زورگو، همسر زورگو می بیند که اینگونه هست، خیلی عجیب هست فرمایش حضرت می فرماید آدمهای قلدر و زورگو این کار « یَعودُ بالجلاه» هیچ کس تحمل و حوصله شان را ندارد، بعد هم مدام غر و نق می زنند که چرا به ما سر نمی زنید چرا پیش ما نمی آیید؟ چرا خانه تان را نزدیک ما نمی گیرید؟ بابا شما خودتان همه را فراری دادید، من چقدر پدر و مادرهای خوب و شیرین می شناسم کم هم نیست الحمدلله که این عروسها اصلاً طاقت دوری این پدرشوهر و مادرشوهر را ندارند، دامادها طاقت دوری پدر زن، مادر زن را ندارند، به هر بهانه ای می خواهند که پیش هم باشند، باجناق ها، خواهر خانمها، از این خانواده ها شکر خدا ما زیاد داریم شکر خدا کم نیستند، اینقدر نرم هستند در روایت داریم مؤمن اینقدر نرم هست که انسان فکر می کند که احمق هست، پیامبر (ص) می فرماید که اینقدر نرم و عذر پذیر هست که دیگران گمان می کنند که او آدمِ احمقی هست، می گویند که بابا این را می شود سرش کلاه گذاشت نه، احمق نیست، زیرک هست، نرم هست او هفتاد سالش هم که باشد دوست دارند که او را با خودشان ببرند در میهانی هایشان ببرند به اینها سر بزنند، چون او نرم بوده است با عروسش، با دامادش، با اطرافیانش، شیرین بوده گذاشته که سرش را هم کلاه بگذارید یک مدت، به او دروغ بگویید اگر یک موقع هم عذر خواهی کرده است عذرهایتان را هم پذیرفته است، برای همین همه عاشق اینها هستند همه دوست دارند که با این پدر بزرگ، مادر بزرگ، با این پدر زن، مادر زن با اینها باشند چون نرم و شیرین هست، ولی بعضیعها هستند که تیز و تند و بد اخلاق هستند، بعد چون تلخ هستند هم همه از دستشان فرار می کنند از اطرافشان بعد هم می گویند که چرا فرار می کنید؟ خدا رحمت کند(؟) می گفت یک آدمی بود خیلی وحشتناک و زشت بود یک بچه ای را بغل می کرد این بچه این را می دید فرار می کرد می ترسید این بچه را بغل می کرد می گفت نترس من خودم اینجا هستم، می گفت بابا این بچه از شما می ترسد، داشت در رابطه با رابطه ما با آمریکا می گفت می گفت آمریکا مثل آن بچه است با آن غولِ ما از آمریکا متنفر هستیم و بدمان می آید ولی او خودش را به ما می چسباند، مدام می خواهد با بهانه های مختلف پیش ما باشد، واقعاً بنشینیم یک مقدار فکر کنیم ما بعد هم می افتیم به گدایی عاطفه، می گوییم که چرا این بچه ما را دوست ندارد؟ چرا مثلاً به من اینقدر احترام نمی گذارند، چرا محبوب نیستم؟ چرا کسی من را دوست ندارد؟ چرا کسی من را تحویل نمی گیرد؟ چرا کسی من را دعوت نمی کند؟ خُب یک کم فکر کن ببین چقدر شیرینی، در روایت داریم که مؤمن مثل عسل شیرین هست، ببینید که شیرین هستید واقعاً برای اطرافیانتان؟ پیامبر (ص) فرمودند: « خیرُکُم خیرُکم لِاَهلِ و اَنَ خیرٌ لِاَهلی» بهترین شما کسی است که برای خانواده ی خودش بهترین باشد، هر کس باید تلاش کند که شیرین ترین عضو، محبوب ترین عضوِخانواده اش باشد این یک وظیفه است، مسابقه ام باید بگذارید برایش، نه با بدجنسی و ظلم ها، نه، با خوب بودن، چون اگر با بدجنسی باشد، افراد بو می کشند که این پدر برای من این را خرید، فلان چیز را خرید که حالِ مادرم را بگیرد، این را بچه خوب می فهمد، پدرِ می خواست خود شیرینی کند که حالا من را بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ این سئوال خیلی زشتی است، هیچ کس نباید درباره اندازه محبت از کسی سئوال کند که من را چقدر دوست دارید؟ او را چقدر دوست دارید اینها سئوالات خودخواهانه و خودشیفتگی ای هست، پس این بالجلاه خیلی مهم هست، آدم تنهای می کشد در دنیا وسط این ارتباطات آدمِ تنهایی هست، آدمِ غریبی هست، یک ذره نگاه کن ببین اخلاق شما با دختر خاله ها، پسر خاله ها، دختر عموها، پسر عموها، همسایه ها، فامیلها، دوستان، همکلاسهایت چگونه بوده است، نکته ی خیلی جالب این هست که این آدمها وقتی که می افتند در این حالت انزوا بعد توپ را می اندازند در زمین بقیه، می گوید که من آدم حسابی اطرافم نمی بینم، به هیچ کس اعتماد ندارم همه آدمِ بدی هستند، همه می خواهند سرِ آدم کلاه بگذارند، من اصلاً دوست ندارم که با کسی رفت و آمد کنم مدام کلاس می گذارد که من دوست ندارم با کسی رفت و آمد کنم، من تنهایی را بیشتر ترجیح می دهم، پیامبر (ص) فرمود: « لا خیرَ فی من لا یَعلِفُ ولا یُعلَف» در کسی که علفت نمی گیرد با دیگران و اطرافیان، دوستان و محبوبهای زیاد ندارد، یا نمی گذارد که با او علفت بگیرند در این آدم هیچ خیری نیست، چرا؟ چون رابطه اش با اسم رحمان قطع هست این آدم رحیم و رحمان نمی تواند دیگر باشد، می گوید که خُب چرا از پنج تا بچه، چهار تا بچه شما را دوست ندارند آقا؟ خانم چرا بیشترِ بچه ها شما را دوست ندارند، می گوید که اینها طرفدار مادرشان هستند، خُب برای چه طرفداری می کنند از پدرشان؟ می گوید که خُب اینها همه شان فلان فلان شده هستند، این که نمی شود که، خیلی وقتها ما به عنوان یک شاخص وقتی که یک شخصی با خانمش یا آقا دعوا می کند ما با فرزندانشان جداگانه صحبت می کنیم، می پرسیم به نظر شما حق با چه کسی هست؟ شخص یک عالم دروغ می گوید راجع به همسرش، بعد با بچه ها صحبت می کنیم می بینیم که می گویند که تقصیر پدرمان هست، پدرمان مقصر هست، یا علیه شوهرش می گوید بچه ها می گویند که مادرمان مقصر هست، خُب بچه هایت هم می گویند که شما چه کسی هستید، بعد به بچه ها هم شروع می کند به توهین کردن، بچه ها را هم محکوم می کند، بابا پنج نفر در خانواده شما را دوست ندارند، یا سه نفر شما را دوست ندارند، یا اینکه دوستت دارند از دستت شاکی هستند، خُب پس یک فکری بکن دیگر، « فَلحَیفُ یدعوا الی الصَیف» زور گویی باعث در به دری می شود که حس خوبی نیست، منفور شدن، تنها ماندن، زور گویی با آدم این کار را انجام می دهد، « وَ ظُلم یدعوا الی الصَیف» به شمشیر می کشد، یعنی چه که به شمشیر می کشد؟ یعنی یک جا با شما برخورد تند می شود، حالا شمشیر می کشد نه اینکه واقعاً اعضای خانواده شمشیر می کشند همدیگر را می کشند،نه، یک جا دیگر تیز می شوند می گوید من اصلاً از این زنم توقع نداشتم یک روز اینطوری بایستد جلوی من بگوید من می خواهم از تو جدا شوم متنفر هستم از تو، خُب بابا ببین چرا این کار را کردی؟ یک سال، دوسال، ده سال، پانزده سال صبر کرده است دیگر شورش را در آوردی دیگر نمی تواند با آن عاطفه بماند بعد می گوید که این چطور شد یک زن ضعیف و ذلیل که این همه من را دوست داشت و این همه به من وابسته بود و این همه از من حساب می برد و این همه از من می ترسید چطور شد که این زن این همه قدرت پیدا کرد که به من می گوید دوستت ندارم می خواهم از تو جدا شوم، به خاطر زورگوییهایت، شمشیر را کشیده است و بالعکس می گوید مردِ خوبی بو بیست سال با هم زندگی کردیم، نه بیست سال تحملت کرده است حالا دیگر شورش را در آوردی خجالت نکشیدی، حیا نکردی ظلمت را به همسرت ادامه دادی، حالا یک دفعه می بینید که شمشیر کشیده است، گاهی پدر و مادرها اینطوری می شوند بیست سال تحمل می کند آخر بچه را از خانه می اندازد بیرون، می گوید دیگر نمی توانم تحمل کنم، مادر به آن مهربانی یکدفعه شمشیر می کشد به خاطر ظلم بچه، اصلاً دوست ندارد که او را ببیند می گوید برو نمی خواهم ببینمت دیگر دوست ندارم که تو را ببینم، اصلاً باورش نمی شود مادرش که اوجِ عاطفه است بگوید که از تو خوشم نمی آید، برو دیگر اصلاً دوستت ندارم، بچه سوء استفاده کرده است مدام رفته است روی اعصاب پدر یک سال، دو سال، پنج سال، ده سال مدام شیوه های ظالمانه اش را هم ادامه داده است، یک جا دیگر منجر می شود به شمشیر، و شمشیر خانواده اینگونه است ولی شمشیر غیر خانواده واقعاً شمشیر هست، واقعاً زندان هست، واقعاً اعدام هست، واقعاً جریمه هست، واقعاً خیلی اتفاقات بد برای انسان می افتد. والحمدلله رب العالمین.