اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
هدیه به روح مطهر امام صادق علیه السلام صلوات بلند ختم بفرمایید.
در بررسی روایت عنوان بصری رسیدیم به دستورالعمل امام علیه السلام در مورد حلم:
ايشان فرمودند: «اگر كسي به شما گفت كه اگر يكي بگويي 10 تا ميشنوي شما به او بگوييد كه اگر 10 تا بگويي يكي هم نميشنوي» اينطوري بگويم يعني ظرفيت را از خودت داشته باشي. علتش همین است بحثي كه در مكاشفة مرحوم سيدهاشم حداد عرض كردیم اين است كه اساساً بدگوييها، تهمتها، فشارها، جسارتها و بيادبيها معمولاً اينجوری است كه به فطرت تعلق نميگيرد، بلكه به طبيعت تعقل ميگيرد. ما در زندگي اهل بيت عليهمالسلام هم زياد داشتيم كه جسارتهاي زیادی به اینها ميكردند و اينها یا با سكوت يا تغافل و تجاهل مسئله را رد ميكردند، گاهي ميشد كه بعضي از افراد فحشهاي بسيار تند و ركيك به حضرت ميدادند در جمع. مثلاً در مقابل حضرت قرار می گرفت یا در جنگ قرار ميگرفت يا در جايي ديگر و فحشهاي بسيار ركيك به حضرت ميدادند و حضرت جواب ميداد كه برو كه ديگر نبينمت مثلاً ديگر نهايت حرفي كه ميزدند اينطور بود و خود حضرت هم دارند كه «رب كلام جوابه السكوت» بسياری از كلمات و چيزهايي كه انسان ميشنود، جوابش سكوت است. اين فرهنگ طبيعت است كه ميگويد اگر هركس یک حرفی بزند جوابش حرف است، حرف جواب حرف است، اگر كسي يكي بگويد بايد 10 تا به جای آن بشنود. اما در فرهنگ فطرت اينگونه نيست. در فرهنگ فطرت یعنی در فرهنگ انسانیت اينطوري نيست كه اولاً حرف جواب حرف باشد، شما جواب هر حرف را حرف بدهی، اینطوری هم نیست که اگر کسی يكي بگويد 10 تا بايد بشنود. نه. گاهي وقتها اگر بنا باشد انسان بنابر مصالحي جواب بدهد بايد مثل خودش جواب دهد بيشتر نه. شما در قرآن نگاه كنيد كه اين قاعده زياد تكرار شده است. قرآن ميفرمايد: مواظب باشيد وقتي ميخواهيد جواب ظلم ديگران را بدهيد و يا انتقام بگيريد از ديگران به حق و يا قصاص كنيد يا هر كاري ديگر از حد تجاوز نكنيد. حدود بايد رعايت شود، اساساً حدود براي تربيت ما گذاشته شده است. كه با این حدود ما تربیت شویمقسمت دوم را ميخوانم و توضيح ميدهم. «و من شتمك فقل له ان كنت صادقاً في ما تقول فاسئل الله ان يغفر لي و ان كنت كاذباً فی ما تقول فلله اسئل يغفرلك» اگر كسي به تو فحش داد، حرف درشت و ناسزا گفت، جواب اين است كه به او بگويي اگر آنچه كه تو به من ميگويي راست باشد من از خدا ميخواهم كه مرا ببخشد، اگر دروغ باشد من از خدا ميخواهم كه تو را ببخشد. دقت ميكنيد اين ميشود «حلم» نه اينكه خودتي، جد و آبادت. نمونه خوب آن در شخصيت بسیار برجستهاي است به نام مالك، مالک سردار لشگر اميرالمؤمنين است. در اوج قدرت ميباشد. وقتي در مسيري که می رفته آن جسارت را به او ميكنند، مالك هيچ نميگويد و راهش را ميگيرد و رد ميشود وقتي شخص مالك را ميشناسد ميترسد. مالک هم در اوج قدرت. ميبيند كه نماز می خواند، بعد ميافتد به دست و پای مالک، مالك ميگويدمن آمدهام از خدا بخواهم از گناه تو بگذرد. اين روحيه يك فطرتگرا است، فطرتگرا اگر كسي در حقش ظلمي هم بكند، بفهمد و بداند كه نارضايتي دروني او يا انتقامي كه ميخواهد بگيرد یا تنبیهی که می خواهد بکند سر راه رشد طرف مقابل را ميگيرد در درون چيزي را به دل نميگيرد ولي در طبيعت انسان اينگونه نيست در طبيعت انسان كينهاي ميشود. در فطرت و در فرهنگ آن كينه نيست. اساساً در فرهنگ فطرت كينه و عقده و قهر کردن و كوتاه نيامدن روحيه معذرخواهی نداشتن، لبخند نزدن، جبران نكردن، این ها فرهنگ طبیعت است، حيوانيت. در فطرت چنین چیزهایی نداریم، در فطرت قهر و عقده نداریم. فطرت، چون انتساب خود را به خداوند تبارک و تعالی می داند هرگز در برابر فحاشي و جسارت و بيادبي و يا علي الظاهر تحقيرهايي كه نسبت به او صورت ميگيرد چون خودش را منتسب به خدا ميداند اساساً خودش را كوچك نميبيند كه احساس حقارت بکند. آنجايي انسان عقده ميكند و كينه به دل ميگيرد و نميتواند از طرف مقابل بگذرد كه خودش را له شده ميبيند، به خودش ميگويد من خيلي در اين برخورد له شدم و شخصيت من لگدمال شد، يك بخش عظيمي از مشکلات روانی افراد عقده هايي است كه در اجتماع ميگيرند. اين به خاطر اين است كه خودشان را نميشناسند چون با ناخود انس گرفتهاند، در یک جا در اثر يك مقدار تحصيلات كمتر و يا مثلاً در اثر حادثهاي قيافهاش اتفاقي برايش افتاده باشد شخص از درون خودش را ميخورد، ولي در فطرت اینگونه نیست، در فطرت خودش را بزرگ ميبيند، چون انتسابش به خداست.
از مهرت اي خورشيد جان / چون ذرهام هر سو روان / مجذوب حسن ديگران / اي ماه خوبان نيستم
يعني چيزي نميتواند مرا جذب كند. من اگر واقعاً ايمان به لااله الا الله بياورم. من آنقدر بزرگ هستم كه فقط خدا لياقت مرا دارد نه كسي ديگر و چيز ديگري. ميفرمايد: لا يسئني ارضي و لا سمائي بل یسئنی قلب عبدی المؤمن
زمين و آسمان من گنجايش مرا ندارند ولي قلب بنده مؤمن من گنجايش مرا دارد. «ألقلب حرم الله» كسي كه به اينجا رسيده باشد كه قلبش ميتواند حرم خدا باشد اصلاً عقده نميكند، کوچک نمی شود. چرا؟ نیازی نیست که ما سید هاشم باشیم، به این تفکیک برسیم تا متوجه شویم که ما یک خودی داریم که نورانی و عالی، و یک خودی داریم که تاریک است. همین که آن را بفهمیم و ایمان بیاوریم کافی است، هرگز کوچک نمی شویم، کسی نمی تواند به ما توهین کند و ما را کوچک کند. شخصيت من، یعنی شخصیت فطری من، شخصیت الهی و ابدی و ماندگار من، آن قسمتی که مربوط به طبیعت و ماده است و در این عالم است، او اینجا می پوسد و از بین می رود، ماندنی نیست، یک لباس است. بنابراین وقتی شخصیت من يك شخصيت الهي است و عزت من از خدا گرفته شده است و "لله عزت و للرسوله و للمؤمنين"، عزت مال خدا، رسول خدا و مؤمنين است. من عزيزم چون خدا عزيز است. من نفخه ی او هستم. من وقتي اينگونه هستم، یک كسي به من فحش بدهد، جسارت كند، بيادبي كند، كوچك نميشوم اگر خودم را بشناسم عقده نميكنم، راحت از طرف مقابل می گذرم. اصلا عقده نمی کنم كه احتياج به گذشت و عفو داشته باشم. كسي اصلا دستش نمی رسد به انسان كه بتواند او را تحقير كند، انسان در جايگاه خدا جاي دارد، آنجاست. «لهم الامن» در وادي امن خداست. كسي دستش به انسان نميرسد كه بخواهد انسان را کوچک، تحقير و اذیت كند، وقتي اينگونه است اساسا عقده ای صورت نمی گیرد. وقتي انسان دچار خودگمگشتگی و خودفراموشی ميشود و خود حقيقي خود را از دست ميدهد، با خود طبيعي ميخواهد در اين جامعه زندگي كند. فردا سر یک اتوی لباس «عقده» ميكند. اصلاً ديوانه است، نمی تواند از خانه بیرون برود. با زن و دخترش دعوا می کند که چرا لباسم اتو کرده نیست؟ سر رنگ لباس و يا هماهنگ نبودن رنگهاي لباسهايش عقده ميكند. بسياري از طلاقها بر سر همين مسئله است. زن و شوهر دعوایشان شده سر سفره، سر غذا، مثلاً چرا آب خورشت کم است؟ چرا شور است؟ و... وقتي انسان خود حقيقي خويش را گم ميكند بر سر هرچيزی می تواند تشنج ايجاد كند، هر چيزي ميتواند او را به لجن بكشاند. هر چيزي او را ميتواند زمين بزند. مانند شيشهاي كه روي سنگلاخ ميغلطد، هر ضربهاي ميتواند او را بشكند و از بين ببرد. چرا؟ چون خودت را به مكان و وادی امن نياوردي، پايين آوردهاي. خودت را جایی آورده ای كه هر چيزي می تواند به تو صدمه بزند، خودت را كوچك كردي، وقتی کوچک کردی ديگر انتظار نداشته باش كه صدمه نبینی غصه نخوری. سر يك كنكور طرف رفت و خودكشي کرد. وقتي فطرت قوي ميشود انسان آنقدر عزيز است كه اگر كسي او را تحويل نگرفت انسان كوچك نميشود. زماني انسان از جواب رد ديگران کوچک و خرد ميشود كه فقط خود طبيعياش را ببيند. شما بلال حبشي را ببينيد. هم زشت هم سياه و هم ناتوان در خوب حرف زدن. حالا رفته است خواستگاري يك دختر خوشسيما حالا ببينيد چگونه سخن ميگويد: «ان تزوجونا الحمد لله و لم تزوجونا فالله اكبر» اگر دختر شما به ازدواج من درميآيد شكر خدا اگر به ازدواج من درنميآيد خدا بزرگ است»
نه اينكه عقده كند كه من ديگر بايد بميرم من بايد سرم را بگذارم و بميرم، اصلاً تكان نميخورد، چرا؟ چون خود حقيقياش با معشوق حقيقياش كنارش هستند. وقتي عاشق و معشوق، حبیب و محبوب كنار همديگر هستند غير از همديگر هیچ چیزی آرزو نميكنند.
از مهرت اي خورشيد جان / چون ذرهام هر سو روان / مجذوب حسن ديگران / اي ماه خوبان نيستم
در خارج از من چيزي نيست كه دل مرا ببرد، که اگر دل من رفت سمتش و جواب منفي داد، احساس شکست و عقده کنم. همة عشقم و همة معشوقم با همة كمالات آن هم بهصورت بينهايت همیشه پيش من است هميشه با من است. دیگر چه می خواهم؟ خارج از آن چه چيزي احتياج دارم؟ همه چیز با من است. حالا بيشتر به اين جمله حضرت علي عليهالسلام بيشتر پي ميبريم، «کفی بي عزا ان اكون لک عبدا»: برايم همين عزت بس كه بندة تو هستم و بيشتر از اين ميخواهم چهكار؟ «و كفا بي فخراً ان تكون لي ربا»: اين افتخار برای من کافی است كه تو پروردگار من هستي.
دیگر حالا فلان کس تحویلت نگرفت، خدا تحویلت بگیرد عزیز من. خداوند در حديث قدسي ميفرمايد: « هروقت فهميديد من مردم ناراحت شويد» من كه نمردم، من هستم. به قول يكی از بزرگان ميفرمود: اين اسمي كه ميفرمايد: «هو الحي القيوم» يك مژده است،يعني این عزيزي كه محبوب توست حي و قيوم است، هم زنده است و هم پايدار هرگز به او آسيبي نميرسد. ديگر خوشحال باشيم كه محبوب ما با تمام كمالاتش هست، الحمدلله كه خدا داريم، الحمدلله كه خدا هست. اينها چيزهايي است كه فقط فطرت آن را می فهمد و از آن لذت مي برد. طبيعت اصلاً نه تنها آن را نمی فهمد بلكه وقتي اسم آن هم ميآيد متنفر ميشود. ولي فطرت عشق ميكند كه خدا هست. كلي سرشار و سرمست از اين است كه خدا هست، كلي سرمست است از اينكه خداوند حي و قيوم است. چهقدر كيف و عيش دارد از این كه خداوند پيغمبر را فرستاده است، چهقدر كيف و عيش دارد كه اين پيغمبر را ميشناسد، چهقدر كيف و عيش دارد كه اين پيغمبر را دوست دارد و ايمان به او آورده است، چهقدر عیاشی و کیافی دارد که كيف ميكند كه چهارده معصوم عليهمالسلام هستند، امام زمان هست، ناظر بر اعمال ما هست، دوستمان دارد و دوستش داریم، چهقدر لذت ميبرد و احساس افتخار و بزرگي ميكند از این كه ميتواند رفيق امام زمان عليهالسلام باشد، سرباز امام زمان عليهالسلام باشد، ولی الله باشد. «اللهم اجعلني من اوليائك فان اوليائك لاخوف عليهم» چه دعاي زيبايي روزهاي سه شنبه ميخوانيم: «اللهم اجعلني من جندك فان جندك هم الغالبون»
من سرباز تو باشم. آدم وقتي تو مجموعه ولایتی خدا قرار می گیرد، در يك وادي امني رفته كه هيچ وقت احساس شكست نميكند. اين تيمهاي فوتبال را ديديد كه وقتي يك تيم شكست ميخورد طرف تا مرز مردن پيش ميرود. من جوان 13 ساله ميشناسم در اثر تربیت غلط و نادانی، دلبستگيهايي كه به اين مسائل پيدا كرده زخم معده و زخم بستر گرفته است. آدمهايي ميشناسم كه وقتي تيم آنها گل خورده، سكته كردهاند و مردهاند. تعلق حزبي، گروهی، باندي و جناحي كشنده است. انسان باید به یک جا تعلق داشته باشد اما فطرت اگر قرار بود گروهی و حزبی هم شود كجا را قبول ميكند؟ جند خدا را می پذیرد. چرا؟ چون ميگويد خدايا مرا از جند خودت قرار بده چون جند تو هرگز شكست نميخورد، هيچوقت شکست وجود ندارد. «قل هل تربصوا بنا الا ... حسنیین» وقتي رفت در لشگر خدا، دشمن از ما چه انتظاري دارد؟ منتظر چه چيزي است؟ ما يا به شهادت ميرسيم كه پيروزي اعظم است و يا به پيروزي ظاهري دست پيدا ميكنيم، پس ديگر هيچوقت شكست نداريم. يعني فطرت هميشه دوست دارد در واديهاي امن قدم بردارد، هيچوقت جاهاي متزلزل را دوست ندارد، «اني لا احب الآفلين» من از موقتها از زودگذرها از ناماندنيها خوشم نميآيد.
خليلآسا در علم اليقين زن نداي لا احب الآفلين زن
فطرت برخلاف طبيعت هيچوقت جاهاي متزلزل لانه نميگيرد و خانه نميگيرد، دل نميبندد، فطرت تمام انتخابهايش خوشسليقه است، بهترينها را ميخواهد و به چيزهاي ضعيف، از بین رفتنی، زوال پذیر دل نميبندد. فطرت فرهنگش اینطور است، فقط با دائم ها با ماندنيها با حي با قيوم با چيزهايي كه آسيب نميرسد. اگر قرار بود در اجتماع خودش را ارضاء كند، در دستهاي و يا گروهي وارد شود جايي اين حرارت جوانياش را تخليه كند ميگويد من در دسته و يا گروهي وارد ميشوم كه آسيب نپذیرد. . اينها فرهنگسازي قشنگ فطرت است. فطرت به جوانها ميگويد مثلاً يكي پیشاهنگ شود، یکی در سازمان فلان وارد ميشود، يكي در گروه فلان وارد شود، یکی در حزب فلان وارد شود. اگر ميخواهي خودت را ارضاء كني بيا در بسيج وارد شو. «بسيج يعني لشگر مخلص خداست». امام فرمودند: «بسيج لشگر مخلص خداست كه دفتر آن را اولین و آخرین و... امضاء كردهاند». عضويتش مال اينها است. آدم حسابيها در آن ثبتنام كردهاند و عضو هستند. يك لشگري كه شكست در آنها راه ندارد. «اللهم اجعلني من جندك فان جندك و هم الغالبون» چون همیشه پیرز است، خدایا من را در آن قرار بده. «... من حزبک فان حزبک هم المفلحون» من ميخواهم در دسته تو باشم، در مجموعة ولايتي تو قرار بگیرم، چرا؟ چون رستگارم «واجعلني من اوليائك» مرا از دوستان خودت قرار بده «فان اوليائك لاخوف عليهم و لا هم يحزنون» اينجا شاهد دقيق بحث من است. دوست های تو نه خوف و نه غم دارند. خوف براي آينده است، غم براي حوادثي كه دارد اتفاق ميافتد. دوستان تو چون از آينده و گذشته نجات پيدا كردهاند، مثل خودت «ما عندالله باق و ما عندكم ينفذ» آنچه كه نزد خداست باقي ميماند و آنچه نزد شماست از بين ميرود. انسان اگر عندالهي شد ديگر از زمان و مكان نجات پيدا كرده است، هم از آينده نجات پيدا ميكند يعني از حملههاي مقابل شيطان و هم از گذشته نجات پیدا می کند يعني از حمله های پشت سر شيطان. حمله از جلو، حمله از آینده است. حمله از عقب، حمله گذشته است. نجات پیدا می کند، چرا؟ چون حزبالهي شده است، وقتی حزب الهی شد عند الهی است. وقتی عندالهی شدی ديگر زمان و مکان نداری که اضطراب بگیری. هيچكس نمی تواند اضطراب به تو وارد كند، نجات پیدا می کنی. قلبت در وادي امن می رود. وقتی رفتی در وادی امن: «نگار نازنينم جلوهاي داد كه ايمن گشتم از مكر زمانه» «حافظ»
با يك جلوه انسان ديگر ايمن ميشود، ديگر هيچكس نميتواند او را بترساند و تحقير كند. كسي که می تواند جندالهي باشد، حزبالهي باشد، ميتواند جزء اولياء خدا قرار بگیرد، چه كسي ميتواند به او صدمه بزند؟ چه کسی می تواند او را تحقير كند؟ مثلاً شما آزادههاي ما را ببینید، در زندان صدام دست و پا بسته ولي در اوج عظمت، آزادگي، تحقير نميتوان كرد. اصلاً شخصیت کسی که فطرت گرا است تحقيرپذير نيست. هر بلايي سر او بياوري تكهتكهاش هم كه بكني در اوج عزت است. اين را طبيعتگرا هم ميفهمد. برويد و پاي صحبتهاي سربازهای عراقي بنشينيد، وقتي در برخورد با بسيجيها اين را ميفهمیند. اين را ميفهمید كه اين عظمت دارد و آن خوار است و كوچك است. معاويه وقتي از علي عليهالسلام گزارش ميدهد ميگويد: علي اينگونه بود، خودش درك ميكند، ميفهمد كه خودش پست است و علي خیلی بزرگ است. طلحه و زبير وقتي با علي عليهالسلام درگير ميشوند ميفهمند كه علي عليهالسلام خيلي اوج دارد و آنها پست هستند. اتفاقاً يكي از نقاط مهم حسادت، كينه كه در بين افراد بهوجود ميآيد اينجاست. در حسادت شخص احساس كوچكي ميكند، هميشه انسان جايي حسادت ميكند که احساس خردي ميكند. يعني درست در آن لحظه انسان احساس خردي ميكند كه بين خود و ناخودش، بین خود حقیقی و غیر حقیقی اش، بین خود و ناخود جابهجايي صورت می گیرد. به محض این که بین خود و ناخود جا به جایی صورت بگیرد یک دفعه می بینی یک نفر مؤمن و حزب الهی است، چون درست در یک لحظه خاص نتوانسته خودش را از ناخودش تشخيص دهد و آن را نگه دارد، دچار حسادت ميشود. يعني طرف استاد است، به حسادت شاگردش حسادت می کند، شاگرد به استاد حسادت ميكند، زن به شوهر، شوهر به زن حسادت می کند. مؤمن به مؤمن حسادت ميكند.
پيغمبر صليالله عليه و آله و سلم ميفرمايند: مؤمن هميشه بين 5 شدت است. «مؤمن یحسد» مؤمن هميشه گرفتار مؤمنان حسود است، اين يك قاعده است. مؤمن حسود با این كه ايمان دارد و متدین است بين خود و ناخودش قاطي ميكند و ناخود در يك لحظة خاص یا یک مورد خاص جاي خود را ميگيرد. مؤمني كه دوست خدا است و ميتواند خود را با خدا اشباح و ارضاء کند می بینی که به يك مؤمن ديگر حسودي كرد.
نمی تواند جایگاه، موفقیت، پیروزی و قدرت یک مؤمن را ببیند. حسودی می کند، جرا؟ آن لحظه ای که حسادت به سراغتان آمد و رابطه شما با یک نفر درحال خراب شدن است مطمئن باشید خود حقیقی تان را از دست داده اید. برای این که این کنار برود، زود یادتان بیفتد که: «انا لله و انا الیه راجعون». در مصائب هم مؤمن براي همين قاطي نميكند. «الذين اذا اصابتكم مصيبه قالو انا لله و انا اليه راجعون». محکم است، مصیبت نمی تواند به او صدمه بزند. نمی تواند خود حقیقی اش را از او بكند و يك خود قلابي جاي آن بنشاند. در حسادت هم همينطور است، هرگاه سايه شوم حسادت كه عذابهاي عظيمي در آخرت دارد، دنيا و آخرت را خراب ميكند، سراغمان آمد بايد حواسمان باشد كه بين خود و ناخودمان اشتباه شده است، زود برگرديم بریم با دو ركعت نماز در اوج عزت بنشينيم. تو وقتي ميتواني دو ركعت نماز بخواني بنشيني پيش خدا، تو وقتي ميتواني با خدا و قرآن رفيقي باشي چيزي كم نداري، كه يك دفعه دچار حسادت مي شوی. اين قدرت بهوجود نميآيد مگر اينكه انسان خود حقيقياش را پيدا كند، معشوق خود حقيقياش را هم پيدا كند، آنوقت آسيب نميبيند. از اينكه ليسانس ندارد، دکتری نگرفته، از اينكه به او استاد نميگويند و... ككش هم نميگزد. چرا؟ چون متعلقات ناخود با متعلقات خود زمين تا آسمان فرق ميكند، اگر كسي خود حقيقي را پيدا كند معشوقش با خودش است . هيچوقت آدم عقده ای و كوچكی بار نميآيد، در اوج عزت است. ي كاش فرصت داشتيم از همين بحث وارد بحث حسادت، بحث عزت، بحث افتخار و بحث لذت و ... ميشدیم.
وقتی انسان این گونه قدرت پیدا می کند حضرت صادق علیه السلام ميفرمايند: «ومن شتمك فقل» اينگونه است كه وقتی به او فحش می دهند ميگويد اگر حق با توست خدا من را ببخشد، اگر حق با من است، خدا تو را ببخشد.
فطرت چون خدا را دارد يعني كمال مطلق را دارد، چيزي خارج از وجودش کم ندارد که بخواهد با انتقام یا تنبیه طرف مقابل یا فحش دادن متقابل به طرف مقابل عقده ای از خودش بردارد، چون اصلا عقده نکرده است. چون که صد آمد نود هم پیش ماست. من وقتی با خدا هستم همه چیز را که دارم دیگر اگر کسی به من فحش داد صدمه ای به من نزده است که من عقده کنم و بخواهم با یک فحش متقابل آتش دلم را خاموش کنم. آتش نگرفتم که بخواهم خاموشش کنم، سوراخی در من ایجاد نشده که بخواهم بپوشانم و پرش کنم، صدمه ای به من وارد نشده است. برای همین بزرگان راحت می توانند عفو کنند و دشمنان خود را ببخشند.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وقتی وارد مکه می شوند، یکی از سربازهایش داد می زند امروز روز انتقام است، حضرت فرمود نه. «الیوم، یوم المرحمه» امروز روز رحمت است. در بحث امر به معروف و نهی از منکر گفتیم که، آمر به معروف و ناهی از منکر حتی دارد حد را برای طرف مقابلش جاری می کند از نظر شخصیتی طرف مقابل را کوچک نمی بیند، برای خدا انتقامش را می گیرد. علی علیه السلام که تف می کنند در صورتش، بلند می شود مجدداً می آید سر طرف را می برد می گوید برای این که خشم نکنم، طبیعتم فریبم ندهد، بگویم چون به من تف کردی من سرت را می برم. نه، برای اینکه باید سرت بریده شود، خدا می خواهد که سرت بریده شود سرت را می برم. این که علی علیه السلام بلند می شود یعنی این که انسان احتیاج به اندیشه و فکر دارد. انسان باید مواظب باشد حوادثی گاهی وقت ها می آیند دوتا خود را باهم قاطی می کنند، یک دفعه کودتا می کند و در یک لحظه ناخود می آید جای خود می نشیند. تا آن جا نشست هم حسادت می کنی هم در یک محیط که وارد می شوی احساس حقارت و کوچکی می کنی. هم در برخورد با دیگران احساس می کنی لگدمال و له شده ای. در آن لحظه تصمیم نگیر، عصبانی نشو. زود فکر کن و جابه جایی انجام بده این دو را تفکیک کن و سرجای خود بنشان. کودتاچی رو سریع بردار. چگونه می توان کودتاچی را برداشت؟ فقط با یاد خدا. ینی یاد آن چه که خود تو را سرجای خود می نشاند. دو رکعت نماز، یک روزه، یک مسجد، یک زیارتگاه، یک دور تسبیح، یک نگاه به عکس یکی از اولیاء، یک آدم پیروز میدان، قوی، قهرمان، با نگاه کردن به عکس یک قهرمان از او مردانگی و قدرت یاد می گیری، نه عکس های آدم های ضعیف که همه شکست خورده ی طبیعت هستند. تا به این ها نگاه کنیم ضعیف می شویم، قدرت در ما ایجاد نمی کند.
قدرت بدني جزء كمالات گياهي است حتي كمال حيواني نيست، كمال گياهي است خيلي كوچك است. اينكه قدرت نميتواند به فطرت بدهد، فطرت مثلاً يك تابلوي «يا علي» در خانه زده باشي كه وقتي نگاه ميكني، از آن استفاده كني، خود و ناخود از همدیگر جدا شود. بتواني آنها را سر جاي خودش برگردانی. عكس مرحوم آقاميرزا علي قاضي، عكس مردان و قهرمانان را بزن، عكس اسطورها را بزن، اسم های آن ها را بزن بالای سرت. گردنبندي كه ميخواهي بزني يك كسی باشد كه خجالت نكشي. روي لباست اگر ميخواهي چيزي بنویسی يك چيزي كه بعداً خجالت نکشی، افت نياورد براي تو كوچكت نكند. قبلاً در معرفت نفس گفتیم، انسان مساوي با معشوقش است. انسان مساوي با انديشهاش است. بحث حلم در روابط شخصي است. در روابط الهي اينگونه نيست. در روابط الهی اگر كسي بخواهد به پرچم بسيج جسارت كند و يا به خود بسیجی از نظر تقدسي كه خودش دارد. شهید مطهری درمورد يكي از بزرگان نقل می کند: به او گفتیم که آقا ما غيبت شما را كرديم. او می گوید اگر به من از جهت روحانيتم غيبت كرديد که واي به حال شما، اما اگر به جهت خودم غیبتم را کردید، حلال. اگر كسي تكبر دارد بايد پوزهاش را به خاك ماليد، كوتاه نيامد، تشخیص خیلی راحت است. یک موقع است که اگر کوتاه نیایی خیلی چیزهای دیگر بهم می ریزد، باید کوتاه نیایی. باید خون بدهی. ضرورت خون دادن جبهه فطرت تا این که جبهة طبيعت ابهتش بريزد. باید بایستی و سیلی بخوری، تو را به خاک و خون بکشانند، لهت کنند، اما عظمت آن ها ریخته می شود، آن ها با این کار تحقیر می شوند. یک جایی باید بایستی و بخوری، یک جایی اگر بایستی و بخوری اساس به هم می خورد، باید تقیه کنی و بروی. باید سکوت کنی و عقب بکشی. باید بیایی و تجدید قوا کنی. از حضرت سجاد علیه السلام پرسیدند که عقل چیست؟ فرمودند: «تجع تجر اولی الغصه حتی تنال الفرصه». این که غصه را جرعه جرعه بنوشی تا که فرصت کارت برسد و موقعیت جور شود. این ها همه فرمول دارد، یک ذره خلاقیت داشته باشی و تمرین کنی می توانی تشخیص دهی که چه چیزی است. گفتیم ملاک هایی که خداوند در درون ما گذاشته و به ما یاد می دهد که در آن موارد چگونه تصمیم بگیریم. درمورد سوم هم همین است. «و من وعدک بالخنا فعدأ بالنصیحه والرعا» اگر کسی تو را تهدید به فحش کرد، تو به او وعده خیرخواهی و رعایت بده. اگر گفت فحشت می دهم، بگو نه، ما تو را دوست داریم، رعایتت را می کنیم. بزرگان هم این گونه بودند. وقتی یک نفر با آن ها این گونه برخورد می کرد، جور دیگری برخورد و اساساً موضوع را عوض می کردند. طرف به پدر و مادر امام حسن مجتبی علیه السلام فحش داده، می گوید چیه برادر؟ چرا عصبانی هستی؟ تشنه هستی سیرابت کنم، گرسنه هستی سیرت کنیم، مرکب نداریم به تو بدهیم، خانه نداری جا به تو بدهیم. چه می خواهی؟ بعد گفت: منفورترین آدم ها در نزد من بودی حسن، اما الان محبوب ترین افراد در نزدم هستی. اما این تمرین می خواهد. نیاییم یاد بگیریم و این اسطوره ها را بگوییم، زندگی عملی امان هم چیز دیگری باشد. باید در زندگی تمرین کنیم. یکی از تمرین های ما که از خانه هم باید شروع کنیم، چون تمرین های ضعیف از خانه شروع می شود، چون زنت و بچه ات برایت محبوب هستند. از محبوب هایت شروع کن، که وقتی به تو جسارت و بی ادبی می کنند و حریمت را می شکنند می توانی جور دیگری جواب بدهی یا نه؟ این تمرین می خواهد، این یکی از تمرین های قشنگ است. یکی از میادین زیبای مبارزه بین فطرت و طبیعت است، و انسان به این میدان مبارزه خیلی احتیاج دارد. علت این که می بینید خیلی ها به مبارزات موهوم پناه می برند، مثلاً ورزش، یک مبارزه موهوم است، مبارزه حقیقی نیست. این ها کسانی هستند که در مبارزه درونی به دشمن گفتند آقا ما مخلص و نوکرتیم، تسلیم.
یکی از قشنگ ترین مبارزات جوان است، که جوان است، شجاعت و جگر مبارزه دارد، این است که از آن مبارزه موهوم دست بردارد، بیاید بیرون، بیاید در درون خودش، اینجا خیلی صحنه تماشایی است. اگر قرار است انسان هیجان و لذتی هم ببرد.
اينكه ميگويند اسلام، آيا براي جوانها هيجان قرار داده است؟ اسلام هيجان جواني را چگونه ميتواند ارضاء كند؟ براي جوانها ميادينی قرار داده است که از آن لذت ببرند؟ میادین واقعی قرار داده است که بتوانند هيجان جواني را ارضاء كنند؟ بهترين زمينه، ببينند پيغمبر چهقدر قشنگ با جوانها ارتباط برقرار ميكند. امام امت را ببینید. ما مگر خودمون چهقدر بوديم که جبهه رفتيم؟ من كه دير رفتم جبهه 17 سالم بود، جنگ 58 شروع شد من 61 رفتم ولي كساني بودند كه سابقين بودند 13، 14 سالهها. اول جنگ. البته ما هم دوست داشتيم برويم، ميرفتيم راهمان نميدادند، بيرونمان ميكردند، اسم نوشته بوديم براي كردستان 2 سال معطلمان كردند، سن شما كوچك است. اما يك ميدان واقعي بود، امام يك ميدان واقعي مبارزه آورد، هيجان يك جوان را اسلام اينگونه ارضاء ميكند خيلي ميدان بزرگي است. در دنيا سابقه ندارد كه این حجم از جوانها ميادین حقيقي پيدا كنند. امام اين را داد. آنهايي كه شعار جوان جوان را ميدهند چهكار براي جوانها كردند؟ جوانها را از مبارزات حقیقی برداشتند در مبارزات قلابي گذاشتند. درلباس و مد سر و مو و دختربازی و ورزش و...جوانهای ما را از خودشان گرفتند، امام فقط كسي بود كه خود جوانها را به خودشان داد. درست با بلنداي ابديت ديد و با بلنداي ابديت با آنها رفتار كرد. به دنيای آنها نشاط ابدي داد. 13 – 14 ساله است اما آنقدر بزرگ است دارد با امپرياليسم مبارزه ميكند. مبارزه جدي است. حقیقتاً با آمريكا درگير است. با صدام، شوروی، آلمان، انگلیس درگیر بودند. مبارزه حقیقی. یک جوان میبینی دارد مبارزه حقیقی می کند. نیرو، حس جوانیاش، حس ماجراجویی اش، جهاد دقیق اشباح و ارضاء میشود. برای همین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «جهاد تفریح امت من است». این یک مبارزه حقیقی است.
از آن قشنگتر مبارزهای است که در درون، بين خود و ناخودت داري. آدم خيلي بيعرضه و ضعیف باشد كه اين ميدان عظيم را از دست بدهد، قافیه را ببازد و سنگرها را باز بزارد بعد برود دلش را مثلاً پای تلوزیون خوش كند که چه كسي گل زد چه کسی گل نزد؟ عشقهای الکی.
از خيالی جنگشان و صلحشان از خيالي ننگشان و نامشان گشته شخصي از خيالي پرشكوه با خيالي بزرگ ميشود، كوچك ميشود، اين چه كاري است؟ اگر قرار است جوان انرژي جوانيش را، آن حرارت خودش را تخليه كند. رهبر معظم انقلاب به عنوان رهبر فطرتگراها دقیق ميگويند: كه اگر قرار باشد شور جواني جايي تخليه شود كجا بهتر از بسيج؟ كدام ميدان سالمتر و پاكتر از بسيج؟ چرا؟ چون وقتي جوان وارد بسيج ميشود، ميدان حقيقي پيدا ميكند، ميدان قلابی و سركاري نيست. مثلاً 20 سال در فوتبال كار كرده باشيم آخرش هيچی، مابهازای درونی و ابدی برای ما میماند؟ در ورزش كاراته، اینهایی که برایش فیلمنامه میسازند که هرموضوعش صدها فیلم سینمایی برای ساختن. چقدر هم غرور در بیننده و یا در جوانها ایجاد میکند. دشمنهاي کاذب و عروسکی، مترسكها، قلابیها. ولي بسيج نه، بسيج هم باب جهاد اكبر را و هم باب جهاد اصغر را باز ميكند. آن موقع يك بسيجي 13 _ 14 ساله، خودش را واقعاً با آمريكا و ابرقدرتها طرف ميدانست و در درون هم ما ميديديم در پايگاههاي بسيج شبهاي دوشنبه و پنجشنبه سحريشان را ميآوردند كه ميخواهند روزه بگيرند، جهاد اكبر. نماز شب داشتند، مبارزهی حقيقي و جدی با شیطان بود. اين يك مبارزهی شيرين است، مبارزهای است که اسلام به این قشنگی در مقابل ما قرار داده است. جوانهايي كه اسلام دارد، همیشه شادترین، با نشاطترين و قویترین جوانها هستند. به محض اينكه این جوان را آب گلآلود کنیم و خود و ناخودش قاطی شود، گم کند، به مبارزه میرود. باید یک جا ارضاء شود دیگر، مثلاً مینشیند پای شطرنج، که مثلاً کسی را مات کند. پا میشود سه متر میپرد بالا، گل گردنش میاندازند و... نه که اینها بد باشد، ازنظر یک کمال گیاهی که قدرت داشته و یک گل زده کار قشنگی است، قلابی است. برای همین طرفداران یک تیم حماقت میکنند و بعدش نسبت به یکدیگر کینه به دل میگیرند، روحشان را آلوده میکنند، اجتماع را فاسد میکنند، خودشان فاسد میشوند. مبارزه قلابی است، اگر جگر داری وارد مبارزه حقیقی شو، اگر میخواهی جوانی مرد باشی و مردانگی کنی بیا در میدان حقیقی، اگر میخواهیم کار فرهنگی قوی انجام دهیم، بهجای اینکه مطربخانه، رقاصخانه و فرهنگسرا برای جوانها درست کنیم، با موسیقی و تئاتر سرشان را گرم کنیم، محیط فرهنگی درست کنیم که جوانها بیایند در آن مبارزه حقیقی را یاد بگیرند. یک مبارزهای که مابهازای ابدی دارد، در ابدیت برای او می ماند اگر قرار است کاری هم شود، این انجام شود. اگر می خواهیم به جوان راه بدهیم و اورا راهنمایی کنیم و انرژی جوانیاش را تخلیه کنیم با یک چیزی تخلیه کنیم که این جوان بیچاره که دارد از 13 – 14 سالگی، اول بلوغ، مبارزه میکند، در 20 سالگی وقتی مرد، مثل مهدی شجاعی که در بین شماها بود، آنطرف مابهاای ابدی داشته باشد، اگر مهدی شجاعی خودش هوشیار نبود و خدا به او توفیق نمی داد... افتاد در خودسازی، با خودش خیلی درگیر بود، شدید با خودش مبارزه میکرد. من گاهی میدیدم واقعاً شمشیر دستش است. خون ریخته بود. گاهی وقتها وقتی میدیدمش انگار از یک مبارزه خونی آمده بود، خسته ولی پیروز. دقیقاً توانسته بود خود و ناخود را تفکیک کند، ناخودش را دربیاورد بگذارد جلوی خود. مثل سیدهاشم. باید با آن درگیر شد. میدیدم گاهی وقتها از یک مبارزه طولانی چقدر خسته است. گاهی وقتها خسته و خوابآلود میآمد خانه، بسیج زنگ میزد که بیا بشین خط بنویس. تازه 2 نصفه شب، 12، 1 شب تازه میخواست برود برای بچهها خط بنویسد. کظم غیظ می کرد، با روی خوش میرفت خطهای آنها را مینوشت. 5 صبح از یک مبارزه به خانه میآمد ولی پیروز آمده بود. اگر قرار است مبارزهای هم شود، جوان باید بداند که بعد 5 سال، 3 سال، 10 سال مبارزه یک مابهازای ابدی دارد، مثلاً توانسته 5 میلیارد سال آخرت را آتش خاموش کند، جهنم را خاموش کند، توانسته 4 ميليارد سال صراط را طي كند. صراطي كه 3 هزار سال راه است، بگويد من حداقل با 5 سال، 10 سال مبارزه از این 3 هزار سال راه 1 هزار سالش را رفتهام، 2 هزار سالش را رفتهام، تمامش را رفتهام. این مبارزه حقیقی است، ما بعداً به محض اینکه از اینجا برویم روی صراط هستیم، جهنم است، نکیر و منکر مگر شوخي است؟ مگرتعارف است؟ عرضه داري اينها را از خودت دور كن، عرضه داري حجم عظیم اژدهها، عقربها و مارها را از خودت دور كن، اینهایی که قرار است بعداً به سراغت بیاید. ما جوان را با این کارهای فرهنگیمان به اسم جوان جوان كجا داريم ميبريم؟ جوانها را غافل میکنیم از يك واقعيت ابدي كه در مقابلشان است و خطرات ابدي، به نام صراط، جهنم، نکیر، منکر، حشر، حساب، میزان، اينها مسائل حقيقي زندگي بشر است. فطرتگرا هوشيارانه دنبال اينهاست و اينها را ميفهمد چيست، از اينها غافلشان ميكنيم. بيا بنشين سر كلاس رقص، موسيقي، سهتار، دمبک، ورزش، مسابقه موتورسواری، دوچرخهسواری، رالی و... اين جوان وقتی كه به دشمنان موهوم خيالي انس پيدا ميكند بعداً برايش مسئله صراط، نكير و منكر، ابديت برایش مسئله است؟ نه، اينگونه نيست. اين ميدان ميدان جذابي است، خيلي ميدان باشكوه و با اثرات ابدی است. لذا تمرينهايي كه عرض ميکنم از خانه شروع کنید، با خانم، با بچه، بخصوص بخصوص بخصوص با والدين. ببین بابا وقتی عصبانی میشود و چهارتا حرف درشت به تو میزند میتوانی بروی او را ببوسی یا نه؟ به او بخندی یا نه؟ میتوانی همان لحظه بروی رو کت و کول مادرت و با او شوخی کنی؟ وقتی دارد با تو شدیدترین تندیها را می کند. عرضه داري او را بخندان؟ تمرين حلم را همانطور كه حضرت فرمودند از خانه شروع كنيم با عزيزترين كسانمان، بعد یواش یواش سراغ غريبهها بیا و بعد سراغ كساني که با ما بد هستند، میدانیم دشمن هستند. ببینیم چگونه میتوانیم با آنها تا کنیم؟ وقتی میدانیم کسی سالها سابقهی غیبت کردن و تهمت زدن پشتسر ما را دارد میتوانیم او را بپذیریم و آغوشمان را باز کنیم و با او رفیق شویم؟
ببينيد اهل بيت عليهمالسلام چه شكارچيهای خوبی بودند، داستان زندگیشان را بخوانید، چه كساني را شكار كردند. شکارچیهای قوی. استاد خوابيده در خانهاش، دزد ميآيد دزدي ميكند ميبيند چيزي نيست، بعد همينطور كه داشته دست ميزده، یک قرآن پیدا میکند، باز میکند و میبیند قرآن است، ميخواسته برود كه استاد پايش را ميگيرد و ميگويد شما كه به اين خوبي قرآن را ماچ ميكني كجا ميروي بيا بنشين، باهم رفيق ميشوند فردا ميشود شاگردش، شكارچي اينگونه است.
پيرمرد رئيس قبيله در چادرش نشسته بعد پسرش دير آمده، پسر زیبا، نازنین، باوقار. ميبيند دو نفر آمدند سراغ او، ميگويند ما غریبه هستیم، گرسنه و تشنه و خسته پناه آوردیم به شما، یک روز یا چند ساعت اجازه بدهید که استراحت کنیم و برویم. پيرمرد نگاه ميكند كه زين اسب پسرش با آنهاست، چیزی نمیگوید. وقتی صحبت میکنند متوجه میشود كه پسرش را كشتهاند و وسايلش را برداشتهاند. شوخی نیست، دزد هستند، دو کافر، پيرمرد مسلمان. بفرمایید خواهش میکنم میهمانان عزیز. از آنها پذيرايي ميكند. بعد لو ميرود كه اين پدر آن پسر است. پسر رئیس قبیله را کشتهاند، الان در قبیله در محاصره قبیله، در چادر رئیس قبیله نشستهاند، کجا میخواهند فرار کنند؟ پيرمرد ميگويد نه، شما ميهمان من هستيد، اسلام ما دستور داده كه از ميهمان پذيرايي كنيم. اكرام شما بر من واجب است اگر بيرون قبيله بوديد و شما را ميگرفتند كه هيچ، حالا فعلاً مهمان ما هستيد. آنها ميگويند اسلام شما چهقدر قشنگ است، ميگويند ما را هم مسلمان كن. مسلمان شدند. دو نفر احياء شدند. ميتوانستند با این قتل ته جهنم باشند، ولي فطرت هوشيار است، فطرت انسان را به بلنداي ابديت دوست دارد چون خودش هم به خدا وصل است، هيچ وقت عقده نميکند و آسيب هم نميبيند. اگر میتوانی یک نفر را با گذشتن از طبیعتش، فطرتش را زنده کنی حتماً این کار را انجام بده. اگر با كولي دادن، خرج کردن، پول دادن، تواضع، خنده، لبخند، گذشت، سرمايهگذاري كردن و نوعي از خدمت ميتواند فطرت يك نفر را احياء كند، احياء ميكند به بلندای ابدیت. چون هركس را تو احياء كني، اين را بدان هر کسی را که احیاء کنی و هر فطرتي را كه هوشیار وزنده کنی او شأن خودت میشود. ديگر از اين به بعد او هركار خيري انجام بدهد در نامهی اعمال توست. فطرت هميشه حاضر است كه اين كار را انجام دهد، اما طبيعت اين كار را نميكند. در جبهه در عمليات خيبر من آسيب ديده بودم و برگشتم پشت خط، كمي عقبتر از خط، داشتم نگاه ميكردم به يك نفر كه آمده بود خط براي بچهها وسایل ببرد، تداركاتچي كنسي ميكرد و نميداد و ميگفت ببين من نوكرتم، مخلصتم، اصلا من سگتم، قبول نداري «عوعوعو». طبيعتش را لگدمال كرد برای اینکه فطرت زنده بماند. كسر شأنش هم نيست كه پارس کند، میخواهد برای آنجا بگیرد. يك دانشجو آمده بود و میگفت برای من خیلی سخت است که من ماه رجب دستم را به ريشم بگيريم. این تکان دادن دم سگ است، به سگ شبیه می شویم، سگ وقتی یک خواستهای دارد به صاحبش با حالت التماس نگاه می کند و دمش هم تکان میدهد. ما وقتي مقابل خدا ميايستيم اين كار را انجام میدهیم. چه کسی این کا را انجام میدهد؟ مگر خدا از تو كوچكي خواسته؟ مگر خدا خواسته تو جلوي او تحقير شوي؟ خواسته جلويش كوتاه بيايي؟ خدا با تو كه كاري ندارد، با طبيعت تو كار دارد با ناخودت كار دارد، ناخود باید این کا را انجام دهد تا طبیعت آقا شود و بالا بیاید. چند روز پيش يك جواني آمده بود و ميگفت من گاهی نماز ميخوانم اما خدا را هم فحش ميدهم. ميگويم آخر تو چه عقدهاي داشتي كه نماز را برايم گذاشتي؟ ميگويم كه چه چيز از تو جبران ميشود كه من نماز بخوانم؟ آخر اين گريه كردن من، دولا شدن من، اين ركوع و سجود ما، تو از این کار ما کیف میکنی؟روزه بگیریم و يك ماه چیزی نخوريم چه عشقی میکنی؟ این است که امثال سروش، که نمیفهمند میگویند دین چیست که همیشه از ما فداكاري ميخواهد؟ مگر دين براي انسان نيست؟ دین باید درخدمت انسان باشد، چرا ما بايد همهاش در خدمت دين باشيم؟ چرا ما بايد در خدمت مكتب باشيم؟ اين فرمايشات جناب آقاي سروش است. دين بايد به انسان برسد، به انسان حال بدهد، چرا ما خودمان را فدا کنیم؟ آيا دين ارزش اين را دارد كه ما جان خودمان را برايش ازدست بدهيم؟ نمیفهمند. جان چه كسي را ميخواهي از دست بدهي؟ خدا از ما جان نخواسته، اسلام از ما کی جان نخواسته است؟ اسلام از ما كِي چيزي خواسته است؟ اسلام آمده كه به ما بدهد، يكسره آمده ما را بالا ببرد، اسلام آمده ما را آزاد كند. «لیضع عنهم ...» اگر خدا يكجا از شما از آن جهت که انسان هستید چيزي خواسته بود. گفته پول بدید که برای طبیعت شماست، خمس، زكات، جهاد، همهاش از بدن است، طبیعت دارد سرمایهگذاری میکند. كي خدا از ما چيزي خواسته؟ دين از ما كي چيزي خواسته؟ دين همیشه به ما داده، تو انسان را نميفهمي، دین را نميفهمي، حركت را نميفهمي، عبوديت را نميفهمي، اين چه قضاوتي است كه خدا عقدهاي است؟ خدا مگر چيزي از ما خواسته است؟ خدا ميگويد تو طبيعتي كه اگر ميخواهي بالا بيايي بايد طبيعت را رها كني و بالا بیایی. خدا ميگويد در دربار اگر ميخواهي بيايي با خر نميتواني بيايي، خرت را کنار بگذار و خودت در دربار بیا. طبیعتت را کنار بگذار. اگر انسان درست نتواند بين خود و ناخود تشخيص دهد اينگونه گير ميكند، مثلاً يكدفعه نماز ميخواند از این طرف هم عقده ميكند. مثلاً خدا چهكار دارد به پر و پاي ما ميپیچد؟ اين دين چهكار دارد يكسره دارد به پر و پاي ما ميپيچيد؟ یکسره مزاحم ما است و هرکاری میخواهیم انجام دهیم یک باید و نباید، واجب و مستحب است. چه خبر است؟ همه كساني كه از دست اسلام بيحوصله میشوند، یا از بچه حزباللهیها زده میشوند، من از اين شيخها بدهم ميآيد هرچه ميگويي یک حکم شرعی جلوی آدم میگذارند. این است که فطرتش سرجای خودش ننشسته است . خود حقیقی و انسانیاش حاکم وجودش نشدهاست.
پروردگارا به حق محمد و آل محمد «صليالله عليه و آله و سلم» ما را به خودمان بشناسان، خودت را به ما بشناسان، نبی، امام و حجتت را بر ما بشناسان. والحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین