بحثمان درباره این قسمت از فرمایش خداوند تبارک و تعالی در حدیث معراج بود که فرمودند: «یغیمهم فی الدنیا ذکری و محبتی و رضائی» سطح این فرمایش خیلی بلند است. معمولاً مخاطب وقتی می خواهد با افراد حرف بزند نوع حرف زدنی که با افراد دارد براساس شناختی است که از افراد دارد و ارزشی است که برای افراد سراغ دارد و آن ارج و قربی که مخاطبین در نزد گوینده دارند. گوینده براساس آن با آنها صحبت می کند اگر قرار باشد نصیحتی بکند، اگر قرار باشد پیامی بگوید، اگر قرار باشد که راهنمایی بکند، اگر قرار باشد دعوتی بکند همه اینها براساس شخصیت و قیمتی است که از مخاطب خودش سراغ دارد. گاهی وقت ها گوینده ممکن است دروغ بگوید، گاهی وقتها گوینده ممکن است چاپلوسی بکند، گاهی وقت ها ممکن است اشتباه بکند. اگر ما در بعضی از مواقع چنین احتمالی بدهیم، در مورد گوینده ای که دارد با مخاطبین خودش سخن می گوید، در مورد حق تعالی هی کدام از این آفات وجود ندارد. خداوند یک سوغاتی به پیغمبر داده که این حرف ها را برای عده بگوید؛ قطعاً آن کسی است که مخاطب حدیث معراج است. به همین قیمتی است که خداوند دارد با او صحبت می کند. یعنی آدم های خیلی خاصی که برایشان خیلی مهم است که در سرای جاودانه و ابدی چه جایگاهی دارند و در نزد خدا چه جایگاهی دارند. اکنون آدمها، مردم دنیا را که بنگرید، دغدغه های دنیایی دارند و آیندهنگر هستند و این طبیعی است. همیشه فکر می کنند که رشته تحصیلی شان چه باید باشد، همسر آینده شان چه کسی خواهد بود. کجا قرار اس زندگی کنند. شغل و درآمدشان چگونه خواهد بود. آیا پدر و مادر خواهند شد. آینده شغلی و موقعیت اجتماعی شان چه خواهد بود. این دغدغه ها به دلیل این است که این شخص بخش حیوانی ودنیایی خودش را باور کرده. و بر همین اساس دغدغه های متناسب با شخصیت زمینی خودش را دارد. ولی این سخن که سوغات پیغمبر است و از آسمان در یک جلسه خصوصی با خدا آمورده است. برای ما این مخاطبان خاص خود را دارد یعنی برای کسانی که خودشان را خوب شناخته اند و باور کرده اند که یک موجود جاودانه اند. و باور کرده اند که الهشان الله است و اله دیگری ندارند. محبوب و معشوقی اصالتاً به ذات ندارند. جز الله. و هر چیزی تحت عشق یک انسان با معشوق خودش معنا دارد. عشق انسان به الله به کمال مطلق و بینهایت. یعنی انسان با سخصیت غیر از این ما نمی توانیم در مورد کسی بگوییم. این شخص یک آدم با شخصیت است. در نگاه جاودانه شخصیت به کسی می گویند که این طرز نگاه و این قیمت خودش راکاملاً بداند از تولد تا جاودانگی و برایش احترام قائل باشد. به این بلندا برای خودش شخصیت قائل باشد و بداند. وقتی به حضرت سلیمان (علیه السلام) می گویند دم سگ بهتر است یا ریش تو. ایشان می فرماید اگر از صراط رد شوم ریش من بهتر است اما اگر رد نشدم دم سگ بهتر است. به این ترتیب حقیقتی در حال بیان شدن است. یعنی اگر انسان سر از جهنم دربیاورد، این دم سگ بر او اولویت دارد. و الاغ بر او اولویت دارد. چون سگ و الاغ به احتمال زیاد اگر ظلم نکرده باشد، چون بالاخره آنها هم موجودات مختاری هستند که احتمالاً در آنها این قوانین وجود دارد، خیلی از آنها سر از بهشت در می آوردند. حیوانات هم به بهشت می روند. پس اگر یک انسان به بهشت نرود. خوب معلوم است که از حیوان کم آورده است. که نتوانسته به بهشت برود. پس این حرف ها برای انسان های بسیار باشخصیتی است که برای خودشان قیمت قائل هستند. و اکنون خداوند درباره شخصیت های برجسته ای صحبت می کند که دغدغه آنها این است که واقعاً از نظر آسمانن چه نمره ای دارند. ممکن است زمینی ها به انسان نمره بدهند ولی معلوم نیست که این نمره ها اصلاً به درد انسان بخورد یا نه.
در بحث حمله های راست یادآور شدیم که شیطان اگر طمعش بریده شود که انسان را به سمت چپ آلوده کند یا جلو و عقب، به کمالات آلوده اش می کند. یعنی این انسان را در اجتماع بزرگ می کند، یعنی کمک میکند. این انسان مهندس، دکتر، مرجع تقلید، مجتهد یا روحانی شود. ولی معلوم نیست که این مرجع تقلید سر از بهشت درآورد. و این کمالات است که فعلاً در نظام دنیایی میگویند این آقا مرجع تقلید است، مجتهد است، امام جمعه یا امام جماعت است. در همین انقلاب خودمان چقدر از این نوع اشخاص اشخاص وجود داشتند. جایگاههای مهمی داشتند. حتی در حد مراجع سر از همکاری با دشمن، کفر و منافق درآوردند. شیطان مشغول کمالات میکند. شخص بالاخره یک جایی او را استاد دانشگاه بکند یک نماینده مجلس یا رئیس جمهور یا وزیر کند. شهرتی بدهد. هنرپیشهایشود یا هنرمندی شود. یا در ورزش به قهرمانی مشغول می کند. بالاخره به انواع و اقسام کمالات مشغول می کند. و معلوم نیست که این به درد بخورد یا نه. در جامعه به ما نمره می دهند و میگویند این آدم معروف و برجسته ای است بزرگ است. استادی است یا چنین و چنان. نمره می دهند ولی اصلاً معلوم نیست که در آسمان ها هم چنین نمره ای داشته باشد، یا نداشته باشد. اصلاً نمی توان تشخیص داد. لذا وقتی که حضرت نبی |(صلوات علیه) به ابوذر (ره) می فرماید که ای ابوذر در این جمع چه کسی از همه بهتر و چه کسی از همه بدتر است. ابوذر که انسان بزرگی است و انسان عادی و معمولی نیست می گوید: فلانی و فلانی. فلانی از نظر من بهتر است و فلانی ضعیف ترین است. پیامبر فرمود آنی که تو ضعیف ترین می دانی از آنی که تو قوی ترین می دانی وبهتر می دانی و بقیه بالاتر است پیش خدا. یعنی تصور کنید درآسمان داستان طور دیگری است. همیشه معلوم نیست که نمره ای که در آسمان می دهند با نمره ای که در زمین می دهند یکی باشد.
بله خداوند به نمره های زمینیها هم احترام می گذارد، آن هم از مؤمنین می فرماید اگر از مؤمنین شخصی مرد و چهل نفر بنویسند روی کفنش که «اللهم انّا لا نعلم منه الا خیراً» ما از این شخص جز خیر چیزی ندیدیم. خدا هم حرمت میگذارد ولی اینکه پیش خدا شخص چقدر قیمت داشته باشد، چقدر عزیز باشد، یا آسمانی ها، فاطمه زهرا چقدر نمره میدهد. مثلاً من به خودم نگاه می کنم و می گویم الان در دفتر مادرم فاطمه زهرا جزء کدام یک از بچه هایش هستم، نمره چند به من می دهد خانم. من که وقتی از خودم این سوال را می پرسم به خدا قسم خیلی میترسم. امام زمان به من چه نمرهای می دهد پیامبر چه نمره ای می دهد. ملائکه چه نمره ای، امیرالمومنین چه نمره ای می دهد، من نزد امام هادی چگونه ام، یا نزد امام جواد، اینها همه جدا مهم است. و چون برای تک تک ما همین طور که در بحث اسماء الله گفتیم، این افراد آبا و اجداد ما هستند، ریشه ها و اصل ما هستند و با هر کدام از اینها باید راهی داشته باشیم. یا مثلاً نزد حضرت ابراهیم چه نمره ای دارم. خود حضرت ابراهیم پرونده ای دارد. ایشان انسان بزرگی است که روز قیامت خیلی کارهای می تواند بکند و حضرت اسماعیل، حضرت یوسف، حضرت موسی، به همین دلیلی است وقتی به زیارت حضرت معصومه می روید. با همه اینها ارتباط برقرار می کنید. با حضرت موسی چه رابطه ای دارم. روز قیامت یا زمانی که رفتیم به بهشت با حضرت موسی رابطه ی داریم یا نداریم. یا اصلاً حضرت موسی ما را می شناسد یا ما هم او را نمی شناسیم. یا بعدا هیچ برخوردی هم با هم نخواهیم داشت. در بهشت او می رویم یا راهمان نمی دهند. در بهشت حضرت آدم راهمان می دهند. بهشت حضرت موسی حضرت عیسی، حضرت ابراهیم، حضرت نوح، نمی دانیم در دنیا با آنها رفت و آمد داریم یا نداریم. مثلاً حضرت معصومه به من چه نمره ای می دهد. حضرت زینب یا با مادرم امام زمان نرجس خاتون چه رابطه ای داریم. حضرت رقیه، علی اصغر، علی اکبر این پرونده ها خیلی مهم است. و هر کدام پرونده ای جداگانه دارند. ممکن است پس امام حسین پرونده ام خوب باشد. پیش امام جواد چه با خود امام جواد راهی داریم یا نداریم. ممکن است که من از باب الحسین به بهشت بروم یا از باب الجواد به بهشت بروم. یا در بهشت با امام هادی ارتباطی داریم. یا نداریم. پس این نمره ها مهم است و فقط اشاره ای به بخشی از اینها کردم. جبرئیل برای خوودش یک پرونده دارد. عزرائیل (علیه السلام) یک پرونده دارد، ملائکه الله یک پرونده دارند، ملائکه ای که با شما بوده اند. ملائکهای که بعد از مغرب بر ما وارد شده و سلام خدمت آنان که با من و شما هستند ملائکه ای که قبل از مغرب ما را ترک کردند و رفتند و معلوم نیست. با چه خاطره ای ما راترک کردند و رفتند. بالاخره با اینها یک سروسری داریم و خیلی از کسانی دیگری که در بهشت هستند. مثل جلسه ای که با هم داریم. نوع حس هایی کههر دو نفر با هم دارند. اگر بخواهیم ضربدری حساب کنیم چگونه پرونده هر کس پیش دیگری چگونه معنا می شود. در آخرت هم به همین گونه است. مثال می زنم تا به اصل این داستان برسم، راجع به« نعیمیم فی الدنیا ذکری و محبتی وراضی» که خدا می فرماید برای این افراد نعمتشان، صفایشان، عشق و حالشان، بهشتشان، آسایششان، عیاشی شان در دنیا، سر مسئله بوده. یکی اینکه با یاد من خیلی خوشحال بوده اند. اصلاً یاد من برای شان موضوعیتی در زندگی شان داشته. همراهی و خلوت با من. رابطه محبت آمیز بین من و خودشان عمومی و رحمانیت، نه رحمیت و خصوصی و شخصی. من و فلانی یعنی من و الله، چیزی است که باید مدام روی آن تمرکز کرد. هر روز که از خواب بلند می شوی تا ظهر، ظهر تا شب، شب تا صبح، مدام باید ذهنت درگیر باشد. اگر اصلاً ذهنت درگیر نباشد. اصلاً راهتان نداده اند. اصلاً در کلاس نیستی. نخودی هستید. و در ماجرا وارد نشده اید. نخودی دارید زندگی می کنید. محبت: من و خدا، من و الله. صرفنظر از هر کس و هر چیز دیگری. من و الله خیلی مهم است. و این تپش قلب آدم است وقتی یادش میافتید که من و الله یا من و رسول الله، من و خود شخص پیغمبر، من و شخص علی (علیه السلام)، من و شخص مادرم فاطمه زهرا (سلام الله علیه) من و من .. انسان هایی که جدی هستند بزرگند. و خودشان را شناخته اند و شیاد به جای بزرگ، جدی و کمال همه اینها را حذف کنیم و در یک کلمه جمع کنیم. و بگوییم میشود انسانهایی که خودشان را شناختند. یعنی قیمت دستشان است. این اشخاص به تک تک این روابط فکر می کنند، یعنی زیرکند، این طور نیست که بگویند ما حسین را داریم. اصلاً این طور نیست. اگر ما حسین را داریم امام جواد را هم می خواهیم، امام هادی راهم لازم داریم. با امام عسگری هم کار داریم. من با امام زمان هم کار دارم با نرجس خاتون (سلام الله علیها) با فاطمه معصومه با حضرت رقیه با حضرت زینب با علی اکبر می خواهیم با اینها به بهشت برویم. و فردا می خواهیم سرکشی کنیم. حضرت عبدالعظیم، شهدا، تک تک شهدا، یک آدم زیرک به همه اینها فکر می کند و در زندگی اش برنامه می ریزد. آدمی که در نظام طبیعت است، می گوید من چند وزیر می شناسم چند رئیس، چند مدیر کل، چند پاسبان را می شناسم، چند نیروی انتظامی می شناسم. با چند دکتر و مهندس رفیق هستم. چون به نظام اینجا فکر می کنند. آدمی که خودش را میشناسد دقیقاً مشغول برنامه ریزی است برای آسمان و در روایات داریم که زیاد دوست بگیرید. فقط به عالم دنیا مربوط نمی شود و این مسئله در نظام ابدی فوق العاده مهم است. و شخص واقعاً کاسب می شود. وسرمایه دار و سرمایه گذار است و فکر می کند که با تک تک معصومین چه رابطه ای داشته باشد. یا شخص با تک تک سوره های قرآن جداگانه رفاقت برقرار میکند. شخص با تک تک مساجدی که در محل است جداگانه رفاقت برقرار کند. آدمیکه میخواهد بزرگ شود با هر مسجدی رفیق می شود یعنی در آبادانی این مسجد سهم می گذارد در آبادانی آن مسجد سهم می گذارد. با تک تک حسینیه ها سعی می کند رفیق می شود. یکی از خانم ها از اولیای الاهی و خیلی بزرگ بود. راننده اش گفت می خواهم اوو را ببرم مشهد برای زیارت خوب با خودم گفتم خانم را سوار میکنم و سریع می رویم مشهد. حالا وسط راه ناهاری، شامی و دو رکعت نمازی هم می خوانم. گفت چند برابر زمانی که من فکر می کردم این رفتن ما طول کشید. گاهی بعد از چند کیلومتر می رفتیم خانم دستور می داد نگه دار. گفت من نمی دانم اینها چه کسی هستند و فقط می دانم که او 200 جا رفت. آشنا داشت که البته همه مرده بودند. زنده نبودند. این طور افراد آشنا دارند. رفت و آمد دارند و جدی اند در رفت و آمد و ارتباط. یک آدمی که دل مرده است یعنی اصلا خودش را نمی شناسد. می گوید عجب اینها چه حوصله ای دارندمی روندبا مرده ها ارتباط برقرار می کنند. اما کسی که زنده است و خودش را میشناسد میگوید نه مرده ها زندهتر از زندهها هستند. حضرت عبدالعظیم، شهدا، «و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم» از عند ربهم چه چیز برداشت می شود. پیش خدا در بهشت، وقتی عند رب می شوند، رب کجاست. شهید هم میرود پیش خدا می نشیند از یک قله ای که خدا هم آنجاست. برای همین می گویند شهید چون شهادت دارد و شاهد است، نگاه می کند. احاطه به زمین دارد. یعنی از بهشت نگاه نمی کند. شهید از ارتفاعش الله و رب نگاه می کند به ماجراها، اصلاً نمی دانیم شهید یعنی چه. «ینظر الی وجه الله» نگاهش از خدا و به خداست. اما ما این قدر دل مرده ایم که می گوییم همین انسان هایی که حرکتی دارند زنده اند. انسان وقتی از این کالبد درمیآید خیلی زنده تر و قدرتمندتر می شود. لذا وقتی در این دنیا به پدرت می گویی که این مشکل را دارم دعا کن دعای پدر و مادر خیلی مؤثر است. و قوی و مستجاب است. و اگر بروی سر قبرشان در برزخ خیلی دستشان بازتر است. قدرتشان خیلی زیادتر است. و واقعاً هم به ما احاط دارند. به مراتب مقاماتشان، پس یک آدمی که خودش را می شناسد برایش نمره های آسمانی و معدلش مهم است. الان شخص در دنیا برایش مهم است که کارشناسی ارشد داشته باشد. کارشناسی ارشد، دکترا و معدل برای مهم است. پس الان نمره و مدرک را برای چه می خواهید. اگر برای فخر فروشی میخواهید که می شود جهنم. اگر برای حقوق و مسائل اقتصادی می خواهید خوب است به شرطی که همین مسائل اقتصادی حرام نباشد. این هم یک بهشتی است برای خودش. اما اگر علم را برای علم می خواهی بدان. ما هر کداممان بلافاصله بعد از اینکه از اینجا رفتیم می برند سر کلاس ها تقسیم بندی می کنند تازه اگر جهنم نداشته باشیم، جهنم هم برای کلاس دارد، یعنی در جهنم هم کلاس های بسیاری است. مثل بیمارستان که مریض را در بخشهای مخصوص به خود میخوابنند مانند بخش بیماران روانی، بیماران شیمیایی، بیماران قلب، بیماران مغز، بیماران اورتوپدی. به همه این بخش ها که نگاه می کنی یعنی درد یعنی مریضی یعنی درمان. هر کس طبق مریض اش به طبقه خودش در بیمارستان می رود. هر کس طبق مریض اش در بخش مخصوص به خود درمان می شود. نوع آمپول، قرص، دوا، با نوع دردی که می کشد، عملی که باید رویش انجام شودتا زمانی که بهبود باید و از آنجا بیرون آید. با مریض های دیگر فرق می کند. حتی مریض های یک بخش. جهنم کلاسبندی شده است. به قول میرزا که انشاء الله شما را راهتان ندهند آنجا. اما اگر کسی پایش آن طرفها باز شود. کلاس بندی اش می کنند و می گویند برو در این بخش بخواب تا درمانت شروع شود. تا راه پیدا بکنی به بهشت. اما وقتی شخصی به بهشت راه پیدا کرد این طور نیست که بگویند این بهشت برود در آن هر کار می خواهی بکن. آنجا هم کلاس بندی دارد. آنجا هم باید برود. بنشیند درس بخواند. چون طالب کمالات مطلق است علم باید بگیرد. تا بینهایت تا بتوند به اندازه خدا برود. قدرت، حیات، همه اسماء را باید جذب بکند. انسان در بهشت اصلاً آرامش ندارد. اگر سیر درونی نداشته باشد. یکی از لذت های بهشت این است که لحظه به لحظه دارد اسم میگیرد اسم باید بگیرد و برود بالا. آدم را خداوند این طورآفریده خوب پس آن طرف هم که رفتیم ما را کلاس بندی میکنند. خوب اگر این کار را می کنند از الان آدم درباره کلاس هایش باید نگران باشد. از الان دغدغه کلاس هایش را داشته باشد. اصلاً ما را در بخش های جهنم نبرند چون حوصله هیچ بخشی اش را نداریم. نه بخش چشم، نه گوش، هیچ بخشی. دقیقاً عین بیمارستان هایی که در دنیاست. جهنم هم همین طور است. کسی که آلودگی چشمی دارد از چشم عذاب می بیند تا پاک شود. آلودگی گوشی دارد از گوش عذاب می بیند تا پاک شود. آلودگی های جوارحی، آلودگی های قلبی دارد...
حسادت جهنمش جداست. کبر جهنمش جداست، خودبرتربینی جهنمش جداست. علو جهنمش جداست. جهنم بداخلاقی و زود رنجی و حساسیت جهنمش جداست. اگر کسی وسواس است یک جهنم دارد انواع و اقسام بیماری ها، پس برای شخص مهم است. دغدغه دارد که کجا میخواهند ببرندش کجا تقسیمبندی اش می کنند. و این شخص تمام تلاشش این است که برود بالا. لذا خدا با آدم بزرگ ها حرف می زند کسانی که خودشان را می شناسند. خداوند در حال دادن آن کدها، شماره ها، رمزها به دست ماست. می گوید کسانی که در دنیا خودشان را می شناسند در دنیا سه دغدغه دارند. یاد، محبت، رضا، مدام برای خود کلاس درست نمی کنند. دکان باز نمی کنند. یا بی اجازه برای خود کمالی باز کنند که علاقشان کند تا به یاد و محبت و رضا نرسند. این مهم نیست که ما گناه نکنیم. این مهم است که ما سراغ کار خوبی نرویم که ما را از سه مطلب بیندازد. حتی کار خوب به یاد، محبت، رضا. پس کار خوب بیخود هم نباید کرد. زیرا دنیاست. در روایت داریم هر چیزی که نمیگذارد تو با خدا انس بگیری حتی خوبترین حالت ها، دنیاست. و لو صورتش مقدس باشد. یک شخص 20 سال است که هیئت دارد، اما مثل کلید دار بتخانه عمل می کند. خودش اصلاً ساخته نمی شود. فقط کلید دار است. هیچ رشد نمی کند. بقیه از زحمات او استفاده می کنند. اما او این طور عمل کرده چون برای خودش کلاس گذاشته کلاس باز کرده اما وقتی نگاه می کنیم دلش مثل گور خر کافر است. اصلاً اخلاق ندارد. وقتی به او نزدیک می شوی از او لذتی نمی بری، آرامشی از او ساطع نمی شود. نفس ها از همدیگر می فهمد، نفس شعور دارد. می فهمد به یک آدم که 5 دقیقه نزدیک می شوید با او حرف میزنید میفهمید از او چه دریافت میکنید. می فهمید دارید از او آرامش میگیرید. شادی می گیرید. نور می گیرید، روح می گیرید. یا نه. به شخصی گفتم تو استعدادت خیلی بزرگ است او هم انسان با معنویتی بود با مطالعه بود گفتم تو هم معنویت خوب است هم مطالعاتت، استعداتت هم خوب است. گفتم تو به این درد می خوری که یک عالم بشوی. گفت ما چندین عالم در محل مان داریم که هر وقت به آنها نزدیک می شوم قلبم میگیرد. این طور باید بشوم...
حال خدا دارد با این اوج حرف می زند. اوج کوتاه نیست. با برد کوتاه حرف نمی زند یا با برد متوسط حرف نمیزند. با برد بلند حرف میزند. اکنون خداوند با عزیزترین کسش با عزیزترین پیغمبرش حرف میزند. پیغمبر که حبیب الله است خدا با حبیبش در یک جلسه خصوصی گویا در حال گل گفتن و گل شنیدن است. انگار خدا چمشش خورده به پیغمبر و سنگ تمام گذاشته در پذیرایی از رسول الله. دیگر عزیزتر از پیغمبر کسی نیست. و این قدر این پیغمبر را دوست دارد که به تبع این پیغمبر امتش را هم طوری دیگر دوست دارد. به این امت، امت مرحومه می گویند. و اینقدر این پیغمبر را دوست دارد که در قرآن میگوید به جان تو. تا وقتی میان آنها هستی من آنها را اصلاً عذاب نمی کنم. لذا به عشق پیغمبرش این است را خیلی دوست دارد. پیغمبرهای دیگر را خیلی دوست داشت. اما اگر کسی امتشان چپ و راست می شدند. عذاب نازل می کرد، میمون می کرد. آنها را به شکل خر درمی آورد. مسخ داشتند. خیلی پیغمبرش پیش خدا عزیز است. خداوند او جهاد را برای این امت ترسیم میکند. در حدیث بخش رضایت مطرح است. می فرماید خدا به کسانی که دنبال راضی کردن خدا هستند چه چیزی می دهد. بسته به نوع دغدغه ها شخصیتش ارزشیابی می شود. اینکه تصمیمات زندگی اش چه هستند. انتخابابش چه است. ارتباطات، رفتارها، چینش های فکری، آرزوهایش چه هستند. خدا می خواهد قیمت بدهد. بعضی ها هستند که صبح بلند می شوند و دنبال راضی کردن خدا هستند. خیلی تیزند. کسی بگوید خدا را از خودم راضی کنم. خانواده آسمانی ام راضی شوند. مادرم فاطمه زهرا به من بخندد. اصلاً لبخند رضایت فاطمه زهرا برای یک نفر همه زندگی است الاهی اگر یکبار بگویی بنده ام/ تا عرش می رود خنده ام.
خدا بگوید از او راضی ام. از امام سجاد (علیه السلام)روایتی است بسیار عجیب غوغایی است. کسانی که نوع دغدغه شان این است که از خود می پرسند من الان می خواهم شوهر داری بکنم، بچه تربیت کنم، مادر شوهر داری کنم، فرزند داری می کنم، زن داری کنم، با بچه ام حرف بزنم، خدا راضی است یا نه. واین بسیار مهم است. و انسان را بسیار قوی و سریع می کند. سرعت و قدرت انسان این است که در هر مرحله ای بگوید خدا از من چه می خواهد. من الان باید چه کار کنم. کدام کار را باید انجام دهم خودم را ارضا کنم. بسیاری از کارهای خوبی که انجام می دهیم خودارضایی است. ما فکر می کنیم خودارضایی نعوذبالله خودارضایی جنسی است. در خودارضایی جنسی شخص می خواهد خودش را راضی کند. به او یک فشار آمده که می خواهد تخلیه کند. ما خودارضایی های زیادی داریم و انسان تا وقتی مشغول خودارضایی است اصلاً به جایی نمی رسد. یک سانت هم از جایش بلند نمی شود. مثلاً می گوییم یک سفر تبلیغی در پیش است برای اسلام، برای خدا، این سفر تبلیغی بالاخره سختی دارد. کجا؟ افغانستان، سیستان و بلوپستان میگوید حسش نیست. بله میروی 10 روز افغانستان، پاکستان، تابستان هم است و گرم است. هر روز 200 عدد پشه دارد. من یادم است که سری قبل تا صبح فقط پشه می زدیم. شاید بتوانیم یک ساعت بخوانیم، در سفر هندوستان. اما خواب درسمان فقط زمانی بود که در هواپیما نشستیم و به سمت ایران برمی گشتیم. آنجا فقط خوابیدیم. در این حال می گوید خانمم باردار است نمی توانم بیایم. مادرم مریض است نمی شود بیایم. بچه ام این طور است. اما وقتی می گوییم می آیی برویم اروپا، آلمان، ایتالیا، اسپانیا سه چهار روز بعد می گوید آری می آیم. اگر به او گفته شود بارداری چه شد میگوید به خانمم گفتم بعداً زایمان کند. مادرم هم شفا پیدا کرد. به طور ناگهانی اسم اروپا که آمد همه چیز روبراه شد. اصلاً اسم اعظم بود. اسم اروپا که آمد مادرش را خوب میکند. مشکلاتشان حل شد و خودش هم حالش خوب شد. ما مصیبتی داریم در این سفرهای تبلیغی. این سفرها خودارضایی است. یعنی برایش فرق می کند کجا باشد. پس خودارضایی دارد. اصلاً رفتن و نرفتنش هم برایش فرق میکند. پس خودارضایی دارد. اینکه حالا کجا هست یک بحث دیگر است. یا اینکه میگوید من حتماً باید در این بخش کار کنم. من اصلاً نمی توانم این بخش را رها کنم. من حتما باید امام جمعه باشم. امام جماعت باشم. امام وقتی مقام معظم رهبری را برای امام جمعه منصوب کردند. چند نفر قهر کردند رفتند عراق پیش صدام می گفتند چرا امام جمعه شدیم. چون تو خودارضایی داری یا میگوید چرا قرآن نداد من بخوانم چرا امشب عزای فاطمه زهرا بود . میکروفن به من نداد. چرا باید من سخنرانی نکنم. حقش است اصلاً من سخنرانی کنم. چرا اسم من رانیاوردند. اینها همه خودارضایی است. داوطلبان شورای شهر خودارضایی دارند. کاندید رئیس جمهور خودارضایی دارد. می گوید من باید جایگاه خاصی داشته باشم. من حیفم. وقتی کسی می افتد به خودارضایی به سه چیز نمی رسد. ذکر، محبت، رضا. پس اصلاً فایده ندارد. خدا به موسی گفت رضای فی کرهک. رضای من را می خواهی. رضای من آنجایی است که تو راضی نیستی. ولی اگر اینها انسان را از یاد، محبت، رضا نیاندازد. خیلی وقت ها این کارها عین رضای خداست. شخص می گوید من واقعاً برای رضای خدا نماز جماعت می خوانم. برای رضای خدا می روم به این مسجد. من، بزرگان، علما، طلبه های الی ماشاء الله این خصوصیت را سراغ دارم. می گویند این هم مسجد است می گویند شما حقتان است که بروید فلان مسجد نماز بخوانید. بسیاری از بزرگان و علما و اولیای خدا را که ملاقات کردم و دیدمشان در مساجد نوع مشغله هایشان تعجب کردم می گویم چرا این طور بسنده کرده اند. چون خیلی زیرک هستند. و خیلی حواسشان جمع است. وظیفه وظیفه وظیفه خیلی مهم است. خدا چه می خواهد. یمن یک قسمتی دارد به آن میگویند صنعا یعنی همان شهر صبا ملکه بلقیس، با حال و هوای چند قرن پیش همین طور بوده و مردم با همان حال و هوای آن موقع در آن زندگی می کنند و وقتی وارد آن شهر می شویم. انگار چند قرن به عقب برمی گردیم. یک مسجد باصفا در زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) خودشان هم آن را ساخته اند. حتی میخی که خود حضرت زده اند آنجاست. خیلی جای باصفایی است. قرآنی که حضرت نوشته اند دست خط خود حضرت، امضایی که کرده اند پای هر برگه امضا زده اند. ایشان و حضرت سلیمان و مالک اشتر قرآنی که سه نفر تمام کرده اند. خیلی باصفاست. قیمتی است. کسی رغبت نمی کند در آن فضا زندگی کند خانه های گلی و فضاهایی به این شکل. یک صنعا جدید داریم که شیک و تمیز است. و اگر به یکی از سفیرهای اروپایی بگویند خانه اش کجاس. شاه عبدالعظیم است، پل سیمان است، نمی آیند اینجا پس کجاست. از کجا به بالا. سفیر یا رایزن فرانسه، گفتند که آمده است اینجا خانه گرفته توی خانه کاملاً اروپایی. بیرون خانه همان طور که بقیه درها هستند دیوارش هم همین طور خانمش چادرسر می کند پوشیه می زند. مثل بقیه زن ها وبعد شروع میکند به ارتباط گیری و ذره ذره روی مخ زن های مسلمان کار می کند. حالا به ما می گویند برای رضای خدا برو آنجا زندگی کن. (وظیفه)
شهوت نداشتن، خودارضایی، اگر در کار دیدی در دو حال خودارضایی هستی، و بعد کار دیگری نمی توانی قبول کنی و دستور دیگری را نمی توانی قبول کنی. بدان روی هوا رفتی. تمام شد. خدا با کسی که دغدغه رضای او را دارد چه کار می کند؟ «فإذا انزل به ملک الموت یقول له مرحباً طوبی لک» چقدر قشنگ است. این صحنه. ملک الموت می آید (به محضر مبارک شان صلوات حتم کنید.)
یک ملک عظیم وقتی که می آید آن لحظه که ما با او روبرو می شویم. با آن حالت مهربانی اش با آن حالت زیبایی زیادی که دارد با ادب زیادی که دارد به شخص بگوید. مرحبا آفرین میگویند بین آنها خیلی حرف ها زیده می شود. ملک الموت با او شروع می کند به عشق بازی و مغازله با آن شخصی که می خواهند ببرند. آن طرف خدا می فرماید (فیقول) یکی از چیزهایی که این بنده در دنیا دنبال آن بود رضایت من بود به فرشته میگوید. (خدا چه کار دارد می کند) خدا در چه نخ هایی است و ما به چه چیزهایی داریم فکر می کنیم. «أنا راض برضوان الله من ...» در دنیا دنبال رضوان خدا بودم. هر چه خدا برام می خواست راضی بودم. هر چه برایم رقم می زد راضی بودم. و کرامته به کرامت خدا راضی بودم. کرامت چیست می گوید گناه کردی می بخشم. عفو، مغفرت، هر سختی، مطلق هر نوع سختی، کرامت، ناراحتی از دیگران به تو رسید. گناهانت را می بخشم. به تو درجه می دهم. خود تو هم اگر اشتباه کردی تصمیم غلط گرفتی در زندگی اشتباهاتی کردی که به تو سختی رسید و خود تو هم عاملش بودی نه دیگران و شعف ها و تنبلی ها و بی حوصلگیهایی داشتی.هوای نفس داشتی یکجا سرت خورد به سنگ، اذیت شدی آنها را هم به تو جزا می دهم. چه کار کند. (آخر من خودم اشتباه کردم) باشد. بالاخره اذیت شدی. مادر به بچه میگوید فلان کار را نکن بچه می رود دستش می سوزد، می خورد به در و دیوار، می دود به سویش نوازشش میکند می بوسدش تیمارش می کند. اما خدا از 500 هزار مادر مهربان تر است. این تنها حداقل کاری است که خدا با بنده هایش می کند. خدایی به این ماهی به این مهربانی به این دوست داشتنی. آدم راضی نباشد با این خدا.
می گوید من که در این دنیا بودم این طوری بودم. «و یخرج روحه من جسده» توی این لحظه می رود آن طرف روحش خارج می شود می رود پیش ملک الموت، (فتقول) روح الاهی. حالا به خدا چه می گوید این کدام صحنه است. فتقول روح یعنی دیگر بدنی در کار نیست. آن روح است که در حال حرف زدن است. الاهی کجاست. صحنه در تلویزیون دیده اید یک دفعه کات می خورد و صحنه می رود یک جای دیگر. داستان یک چیز دیگر است. یک دفعه کات خورده و این شخص به خدا می گوید عزیزم خدایا یعنی رفت پیش خدا بحث نکیر و منکر بشیر و مبشر نیست. (الاهی، جانم)
«عرفنی نفسک .... بها عن جمیع خلقک» خدایا تو خودت را به من معرفی کردی شناساندی. اصلاً من همین طور که تو را شناختم از همه بندگانت بی نیاز شدم. اینها روانشناسی است. عزیزم تا وقتی آویزان یک نفری بدان در خداشناسی ضعیفی. وقتی کهرهایت می کند می ریزی به هم. پس نه خودت را می شناسی. نه خدا را . این خیلی حرف دارد. تو خودت را به من معرفی کردی من از همه بی نیاز شدم. این یک جلد کتاب و صد جلسه حرف دارد. یعنی انسان با معرفت به غنا می رسد. آن جاهایی که متزلزلی. آنجاهایی که دلخوری آن جاهایی که قهر میکنی، آنجاهایی که زود رنجی و حساسیت داری، آنجاهایی که عصبانی میشوی آنجاهایی که حسودی، حسودی نیاز است. که آدم حسود میشود. می گوید من. او نباید آن چیزهای که دارد داشته باشد. من باید داشته باشم.کاش من جای او بودم. این یعنی گدایی. یعنی روح ضعیف. غیبت، غیبت آنجایی است که شخص آنجا احتیاج دارد. (مجدالعاجز) یعنی آدمی است که به خاطر عجز، به غیبت می افتد. به غیبت کردن می افتد. تکبر یعنی من نیاز دارم. من الان چیزی بگویم که این بزرگی کند. و روی دست طرف مقابل بلند شوم. باید او را بیاورم پایین. آدمی که معرفت ندارد و خودش را هم نمی شناسد. این همیشه سعی میکند روی کارهای دیگران بزند. همیشه سعی می کند یک ایراد از دیگران بگیرد، دیگران را پایین بیاورد. کوچک کند، ضعیف کند. توی سرشان بزند. خوبیها را بالا می برد. روایت داریم «ما اکرم النساء الا الکریم و ما أها نحن الا العیم» زنها را اکرام و احترام نمیکند مگر آدم بزرگوار و زن ها را تحقیر نمیکند مگر آدم پست. زن مصداق است. اساساً کسی که اهل بزرگ کردن دیگران است. احترام گذاشتن به دیگران. دیدن قشنگی های دیگران خوبی ها و کمالات و نقاط قوت دیگران نیست. خودش پست است. که نمی بیند. از نظر روانشناسی. و کسی که دیگران را تحقیر می کند خودش لعیم و پست است. پستی می کند و پستی می بیند خودش آدم پست و کوچکی است. «و ما اهانهن الا اللعیم» کوچک نمی کند آنها را الا اللعیم. اصلاً کسی که بزرگی می کند فقط بزرگی می کند دیگران را. (نقاط ضعیف و بدی ها را آدم های پست خوب می بینند) البته پزشک در مریض مریضی می بیند و درمان می کند. اما کوچک نمی کند، تحقیر نمی کند. ضعف دارد اما در سرش نمی زند. کوچک و تحقیر نمی کند. نه اینکه خال بندی کند مانند توصیه های روانشناسی، روانشناسی غربی که می گویند. تویش پر از حقه بازی و دروغ است. نه برای درمان است. بزرگ نگاه می کند چون خدا بزرگ نگاه میکند. هر بنده پیش خدا خیلی بزرگ است. این درس ها را گذارنده ایم. می فرماید: «ینظر الی...» به دیگران با چشم خدا نگاه می کند. اصلاً با چشم خودشان نگاه نمی کند. اصلاً یک آدمی که قیمت دارد هیچ وقت چشم خودش را نمی گذارد ببیند. کور می کند. چشم خودش را و تمام می کند. نسبت به زنش شوهرش خانواده همسرش اطرافیان، باجناقان، جاریها، دوستان، شاگردان، رفقا اصلاً این آدم این طور است چشم خودش را کور می کند. و فقط و فقط با چشم الله به دیگران نگاه می کند. وقتی آدم با چشم الله نگاه می کند. این طور نیست که انسان راحت دیگران را کوچک کند. پسرش پست، گناه کرده است خلاف کرده، اعتیاد داشته، قاچاقچی بوده امّا برای مادر بچه اش است. و هیچ وقت نمیگوید بکشیدش ولی یک غریبه راحت می گوید بکشیدش. مادر، پدر این طور نیست. خدا برایش کافرش هم عزیز است. کافرش هم دوست دارد. اینبا چشم خدا نگاه می کند. وقتی با چشم خدا نگاه می کند می بیند بسیاری از بدی ها، تحقیرها، در کار نیست. نمی خواهد از زنش بل بگیرد. از خانواده زنش بل بگیرد، پست تر از این، این استکه به رخ طرف هم بکشد. خیلی بد است. آدم بگذارد یک عمر دهانش به راحتی باز شو و به ایراد نگاه کند. عیب ببیند دیگران را. «عرفتنی نفسک فاستغنیت بها عم جمیع خلقک» من اصلاً بی نیاز شدم. این یعنی اینکه که ما هر جا در حال اضطراب ترس و دلشوره می شویم یک جا خدا را از دست دادیم. یکجا آب گل آلود شده است و خدایی که در کنار ماست دیگر نمی بینیمش. آنجا که اضطراب و ترس می آید سراغ مان میگوییم حالا چه کار کنیم حالا بدبخت شدم. بیچاره شدم دیگر من من می میرم الان چه خاکی بر سرم کنم. آدمی که همیشه با خداست خدا کنارش است و بحث توکل و رضا را قبلاً گذارندیم. کنار خدا بودن إن معی ربی سیهدین من با خداهستم. من هیچ وقت یک نفر نیستم. ما گرفتاری مان این است چون خدا را نمی بینیم فکر می کنیم خدا نیست. خدا یک پیامبر را فرستاد خودش هم کنارش بود این فکر ماست. همین طور است تو هم همین طور هستی خدا کنار تو هم هست با تو است. مع المومنین. با تو هم هست. تو ببینش و از او استفاده کن. ما نمی بینیم و از او استفاده نمی کنیم. «ایاک نعبد و ایاک نستعین» نستعین ما دروغی است. اصلاً ازش استفاده نمی کنیم. نه از این نه از ملائکة الله نه از اسماء الله. نه از شهدا نه از صدیقین نه از صالحین هیچ بهره برداری نمی کنیم. گنج همیشه کنار ماست. هیچ بهره برداری نمی کنیم. برای اینکه این درس اثر داشته باشد در نفس شما و شما به یک قدرتی برسید. خوب نیست آدم بیاید یاد بگیرد و بعدش هم بیاید همان آدم ضعیفی باشد که دو ماه گذشته بود. همان آدم ضعیفی بود که هفته پیش بوده. اگر واقعاً جدی هستید و می خواهید قوی شوید. و مصادیق را دربیاورید. ده مورد دربیاورید. که چگونه معرفت آدم را بی نیاز می کند. و قوی می کند و همه چیز را می توان در نظر گرفت. یعنی هر چیزی که بوی خدا و رنگ خدا دارد هر چیزی که رنگ و بوی خدا را دارد بنویسید. «الهی عرفتنی نفسک» آن طرف رفته و می گوید خدایا تو خودت را به من شناساندی چه شد؟ «فاستعنیت بها عن جمیع خلقک» من اصلاً با تو از همه آدم ها بی نیاز شدم این یعنی به همسر احتیاج ندارم. به پدر و مادر احتیاج ندار. به دوست احتیاج ندام. چرا با هم هستیم از هم استفاده می کنیم لذت میبریم. کمک می گیریم. و به هم کمک می کنیم. «فاستعنیت» یعنی اینکه هیچ کس نمی تواند ستون را بکشد و به زمین بخورد. هر که برود سر خم می سلامت بشکند/ اگر بسویی چون که صد آمد نود هم پیش ماست. کسی بزرگر تر از خداست که من با داشتن خدا وقتی او نباشد من ترس داشته باشم؟ چه کسی مهربا نتر از خدا، بزرگتر پشتیبان تر از خداست. چه کسی کریم تر از خداست، چه کسی قوی تر از خداست. که اگر او رفت با اینکه من خدا و اهل بیت را دارم و معصوم را دارم احساس بدبختی به من دست بدهد. و ترس داشته باشم که ببینم پولم را زدند. طلبم را می دهند؟ یا نمی دهند؟ اگر این طور شود من چه کار کنم بروید روی این مصادیق کار کنید. ببینید اگر وقتی معرفت دارد قدرت شادی و آرامش دارد این درس ها اگر در عمل به درد نخورد به چه درد می خورد. می شود قساوت قلب بگذارید این کلام را در کنار این آیه «الا بذکر الله تطمئن القلوب» معنای ذکر با این حدیث خیلی فرق می کند. ذکر یعنی چه؟ معنای ذکر خیلی فرق می کند. نه اینکه فقط الله الله کنم. سبحان الله، الا بذکر الله تطمئن القلوب یعنی بچه ای که می رود در خیابان با پدرش ذکر پدر را دارد و نمی ترسد توی تاریکی بچه با پدرش نمی ترسد می گوید پدرم است و این را می گوییم ذکر و اگر تنهای با پدرش می گفتید برو چه کار می کند؟ نمی رود. معنای ذکر را خوب دقت کنید.
والحمدلله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین