جلسه 030 - حدیث معراج
شماره جلسه
30
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
11
روز
3
متن کامل (خام) ‌ جلسه 030 - حدیث معراج

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین اللهم صل علی و لعنت الله علی اعدادم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.

« رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي *وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي *وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي* يَفْقَهُوا قَوْلِي»، «لا حول ولا قوۀ الا بالله العلی العظیم»

خب بحثمان درباره محبت بی‌پایان خداوند تبارک و تعالی. به کسی که در راه خدا مهرورزی می‌کند، کسانی که یکدیگر را فلله و لله دوست دارند و عواطفشان هم برای همدیگر همین گونه هست. محبتشان و مهرورزیشان لله و فلله هست. انگیزه دیگری در این زمینه وجود ندارد و خداوند تبارک و تعالی به لطف بی‌پایان خودش برای اینکه انسان بتواند دیگران را لله فلله دوست داشته باشد، تحابب لله، تحابب فی لله و تعاطف فی لله داشته باشد، راه را باز گذاشته. برای اینکه انسان بتواند به این مقام برسد میدان بسیار وسیعی را باز گذاشته تا انسان بتواند در این میدان موفق بشود. آتش حسرت بی‌پایان و غصه ی عذاب آخرت دامن ما را خواهد گرفت وقتی که در برزخ و قیامت بفهمیم که چقدر می‌توانستیم اهل محبت باشیم. با اطرافیانمان، خانواده خودمان، اطرافیان خودمان، دوستانمان همکارانمان ولی خودمان را محروم کردیم. می‌توانستیم با مهرورزی زندگی کنیم، با عواطف الهی زندگی کنیم و به آن مقام عظیم بلکه عظمی که خداوند می‌فرماید: من اگر کسی یه همچین کاری بکند می‌ریزم پاش همه چیز را. آخرین فرمایشی که داشت این بود دیگر که «کل ما رفعت لهم علما وضعت لهم علما» یعنی پشت سر هم بی پایان علم خودم را سرازیر می‌کنم به وجود همچین فردی یعنی شخص می‌بیند که دائماً نور الهی بصیرت الهی سرریز می‌شود به قلبش تا می آید با این رمزها با این حال‌ها با این اطلاعات با این معلوماتی که خدا به او داده، با این معرفتی که خدا به او داده نگاه بکند، لذت ببرد مستی بکند، هنوز سرمستی اش با آنچه که خدا بهش داده تمام نمیشود مگر اینکه خداوند هدیه جدید و هدیه جدید و همینطور هدیه‌های جدید را برای او می‌فرستد و ما بسیار حسرت خواهیم خورد بعدها که در چه میادین عظیمی زندگی کردیم که می‌توانستیم این دستورات را این فرمول‌ها را اجرا بکنیم دستورالعمل‌ها را ولی تنبلی کردیم، بی حوصلگی کردیم، حریف خودمان نشدیم، طبیعت ما به ما غلبه کرد. نگذاشت که ما با اسم رحمان، اسم رحیم بزرگ بشویم. نگذاشت که ما با اسم عطوف اسم رئوف پرورش پیدا بکنیم. طبیعت ما مانع شد که این اسم‌ها در ما شکوفا بشود و این خودش خیلی بد است؛ برای اینکه این صفتی هستش که نقطه مقابلش چیه محبت مهرورزی عواطف؟ نقطه مقابلش خشونت قهره غضب است و اگر کسی نتواند خودش را به این دریا برساند کم خواهد آورد. یعنی بعدا اخم زیاد می‌بیند، قهر زیاد می‌بیند، تحویل نگرفتن زیاد می‌بیند. چون این عرضه را نداشته از خودش توان خودش را به کار نگرفته. شما هر چیزی را که صادق باشد حق باشد جذب نکنید نقطه مقابلش چی را جذب می‌کنید؟ باطل نقطه مقابل او را جذب می‌کنید؛ یعنی اگر یه کسی علم را جذب نکرد نقطه مقابل چی دارد؟ جهل هست. اگر یک کسی عزت الهی را جذب کرد ذلت دارد، این نقطه مقابله و اگر کسی خنده را دریافت نکرد گریه دارد. شادی را نتوانست دریافت بکند غصه دارد. وسعت و سعه صدر را دریافت نکند، فشار نفس اعصاب خورد زودرنجی و حساسیت فشار قبر را به خودش خواهد داشت؛ یعنی این یه قاعده است یه قانون است که شما اگر به حق رسیدی که رسیدی و اگر نرسیدی باطل است. قرآن هم همین را می‌فرماید: فماذا بعد الحق الا الضلال بعد از حق جز ضلال چی هست! هیچی. یا شما به شادی می‌رسی یا به شادی نمی‌رسی. اگر خدا به دادت رسید در دنیا باهاش شاد شدی، سرمست شدی قرآن به دادت رسید شاد شدی، اهل بیت به دادت رسیدند شاد شدی نماز به دادت رسید عبادت یاد خدا، مهرورزی‌ها به دادت رسید، تو را کرد یه آدم سرمست شنگول شاد آرام که هیچی که برد کردی و اگر با خدا شاد نشدی، با غیر خدا غمگین میشوی و این با خودش انسان می‌برد آن طرف، کسی که عرضه ندارد اینجا با خدا شاد بشود یقیناً در آخرت هم با خدا شاد نخواهد شد. کسی که اینجا با خدا به آرامش به شادی نرسد، آن طرف هم نخواهد رسید. کسی که اینجا به رضا نرسد آن طرف هرگز به رضا نخواهد رسید. آنجا همیشه به غضب هست همیشه به سَخَت هست و همیشه به نارضایتی هست. پس حق فوق العاده مهم است که حالا بحث مستقلی بخش حق دارد که من باید در مباحث تولدها انشالله اینها را دنبال بکنیم. تولدهای پنجگانه در بحث تولدها هست که مبنا و میزان حق است «و الوزن یومئذ الحق» با حق می‌سنجند. چقدر تو ثروت داری و شرافت حقیقی داری شرافت ماندگار داری که می‌توانی با خودت ببری؟ بسته به این هست که چقدر مزین به حق، متخلق به حق، بهره‌مند از حق باشی. حق چقدر در وجود تو استحکام دارد! چقدر در وجود در حکومت دارد. آن ثروت توست که با خودت می‌بری.

خب این را باید خیلی توجه بکنیم. ساده از کنار این رد نشویم. «و كُلَّما رَفَعْتُ لَهُم عَلَما وَضَعْتُ لَهُم عَلَما» الله اکبر همینطور علم پشت سر هم به طور بی پایان من به اینها عطا خواهم کرد. کسانی که به محبت برسند. پس خوب دقت بکنید. خیلیها زحمت می‌کشند در حوزه‌های علمیه در دانشگاه‌ها سر کلاس‌های دیگر درس‌های اساتید دیگر یه جوری خودشاند را برسانند، یه جوری خودشان را بالغ کنند. دنبال علم دانشگاه درس بخوانند، حوزه درس بخوان؛ این درس آن درس این درس آن درس این کتاب آن کتاب این سیر آن سیر ۵۰ سال جون می‌کنند که به علم برسند به معرفت برسند. خدا می‌گوبد من یه فرمول بهتون میدهم نه به دانشگاه احتیاج دارید نه به حوزه. نمی خواهد 50 سال زحمت بکشید. علم مگر نمی‌خواهید معرفت مگر نمی‌خواهید! من راهش را خودم بهت میگویم چه‌جوری بهت میدهم؟ آن چیه؟ میگوید تو عرضه داشته باش مدیریت محبتت را انجام بده. محبتت را کنترل کن. محبتت ا مدیریت کن. چه جوری مدیریت کنم؟ به هر چیز به هرچی که نگاه می‌کنی به هرکس می‌خواهی محبت بکنی، لله باشد و بالاتر از لله چی بود؟ فی لله باشد. آنچه که خدا میدهد پایدار و موندنی هست و خدا هم دیگر هرگز نمی‌گیردش.

شما نگاه کنید خیلیها هستند درس می‌خوانند زحمت می‌کشند حج میروند هیئت میروند جنگ میروند جبهه میروند شهید میدهند اما اصلاً به لطافت و نرمی نمی‌رسند. همیشه مثل نیزه می‌مانند: تند خشن بد اخلاق نرم نیستند اصلاً اینها یعنی هیچ کدام از این آتش‌ها وجود این را شبیه خدا نکرده نرمش نکرده. درس هم که می‌خواند باز می‌بینید که عالم شده دانشمند شده ولی باز بی‌ادبه باز خشن هست باز تند هست باز نخوردنی هست. مثل عسل نیست که مومن مثل عسل شیرین است. زحمت هیچ فایده‌ای ندارهد. لذا میانبرترین راه نزدیک‌ترین راه به خدا همین است که شما چیکار کنید؟ از آن اسمی که دائم سر نماز میگوید هی بگو این اسم را، الرحمن الرحیم این را روش کار کن. این دوتا روی خودت ایجاد کن. یاد بگیر که دیگران را با مقیاس‌ها و مبناهای طبیعی نگاهشان نکنی. حالا می‌خواهم یواش یواش بحثمان اوج بگیرد. هنوز وارد اصل بحث نشدیم. با مبناها و معیارهای طبیعی نگاهشان نکنی. چرتکه در ارتباطات نندازی، با چرتکه بلکه بتوانی به آن‌ها با یک نگاه درست به یک نگاه فطری و الهی بهشون نگاه بکنی. حالا خود خداوند تبارک و تعالی بلافاصله بعد از این یه فرمایش خیلی بلند دارد دیگر. این اوج بحثهای ماست. اینجایی که خداوند تبارک و تعالی دارد میگوید، دیگر اوجش هستش یعنی فوق العاده اینجا دیگر اوج گرفته و آن تیر خلاص را زده خداوند تبارک و تعالی، در این ارتباط خیلی خصوصی خداوند تیر خلاص را زده.

خوب دقت کنید. آنهایی که می‌خواهند بنویسند، آنهایی که می‌خواهند حفظ بکنند. چند کلمه بیشتر نیستش. «اُولئِكَ الَّذينَ نَظَروا إلَى المَخلوقينَ بِنَظَري إلَيهِم» این آدمها آدمهایی که من اینجوری پاشون هزینه می‌کنم و یک محبت بی پایان صرفشان می‌کنم، یک محبت بی‌نهایت بهشون خواهم کرد من خدا. اینها آدمهایی هستند «اُولئِكَ الَّذينَ نَظَروا» نگاه می‌کنند نگاهشان دیدشان ارزیابیشان نسبت به بندگان من وقتی می‌خواهند به یه آدم نگاه بکنند، به هر کس: به همسرش به فرزندش، به پدر و مادرش، به دوستاش، به یه کافر، به یه مؤمن، به هر که می‌خواهد نگاه بکند، به دشمن به دشمن می‌خواهد نگاه بکند «اُولئِكَ الَّذينَ نَظَروا إلَى المَخلوقينَ بِنَظَري إلَيهِم» یعنی اینها دیگر هیچ وقت از چشم خودشان به آدمها نگاه نمی‌کنند. با عقل و شعور خودشان آدمها را ارزیابی نمی‌کنند؛ بلکه این‌ها وقتی می‌خواهند به دیگران نگاه بکنند با چشم من به دیگران نگاه می‌کنند و این اوج اوج اوج است. مبنا را گذاشته، چقدر عالی چقدر شفاف چقدر واضح یه علم را گذاشته میگوید خودتان به این علم برسان. خب انسان هرچقدر نزدیک بشود، هرچقدر نزدیک بشوذ، برده. مثل دریا می‌ماند. این حالتی که الان به شما گفتم مثل دریاست. شما از اینجا که حرکت می‌کنی بری به سمت دریا تمامش مثبت است. تمامش مثبت است. الان ما در خشکی هستیم نزدیک کویر قم ایم. یه ۴۰ کیلومتر آن طرف تر کویر است. خشکی. بزرگ‌ترین فلات قاره هم هستش. از بزرگ‌ترین کویرهای دنیا هستش. خب حالا تو می‌خواهی خودت را برسانی به شمال به دریا، خدا می‌گوید تو از وقتی که حرکت می‌کنی و نیت می‌کنی من حساب می‌کنم پات. اصلاً پات حساب می‌کنم. شروع کن حرکت کن برو به این سمت. خب حالا رفتی رسیدی به دریا. یعنی افتادی به محبت، اگر انسان بیفتد به محبت مهرورز بشود، بیفتد به محبت مثل این هستش که لب دریا نشستی، آرامش داری. دریا را داری، لب دریا. پات هم خیس نمیشود. روی ساحل نمناک نشستی ولی دریا را تو داری. نگاهش می‌کنی بویش را استشمام می‌کنی اراده بکنی در دریایی.

خب وقتی رفتی دریا اگر کف پات خیس شد، بهت گفتند کجایی؟ یکی زنگ زد بهت گفت کجایی تو؟ می گویی من دریا هستم. راسته یا دروغ ؟ راسته من در دریا هستم. حالا برو جلو تا زانو برو در دریا، باز در دریایی یا نه؟ برو تا کمر در دریا. آره . یه ذره دیگر برو جلو تا گردن، برو شنا کن برو جلو اصلاً سرت هم می‌پوشانی. برو برو برو برو. ما آدم داشتیم ۶ ساعت ۷ ساعت شنا می‌کرد. این هرچی برود در عمق است. دریا را دارد. پایین بالا، کم زیاد. هرچی برود غرق میشود. ته هم ندارد. بیفتد در محبت. این شروعش آدم تصمیم بگیرد بیفتد به محبت و تمرین هم باید بکند یعنی این‌جوری نیستش که ما الان این را بگوییم، بگیویم: به به به به به به به. الان برویم بشویم. نه عزیزم اینجوری نیستش. این یادتان باشد. یکی از اشتباهاتی که خیلیها می‌کردند وقتی کتاب‌های بزرگان را که همینجوری مفت زیر دست مردم ریخته شد راجع به ارتباط با امام زمان و دیدن امام زمان و نمی‌دونم مکاشفاتشان و کراماتشان. اینها می‌رفتند مثلاً می‌گفتن مرحوم شیخ جعفر آقای مجتهدی، مرحوم نخودکی، مرحوم آقا شیخ جواد آقا انصاری، مرحوم دستغیب، مرحوم نجابت، کی، خب آقا عزیز من تو داری اسم می‌بری. مثل الان من بورم باشگاه بگویم بروسلی. این معنا دارد بروسلی یعنی چی. یعنی این از بچگی پدرش درآمده تا شده آن ولی من با یه دوتا فیلم دیدن می‌خواهم بروم همان کاری که او کرده بکنم، همان پرشی که او کرده بکنم، همان ضربه‌ای که او زده بزنم، نمیشود. بعد هم یه مدت می‌رفتند سرخورده می‌شدند. الان ما چقدر جوانهای سرخورده داریم. میگویند اصلاً ما الان چقدر زحمت کشیدیم این جلسات را رفتیم، کلاس را رفتیم، این درس را دیدیم آن دوره را، الان پس چرا اتفاقی برای ما نمی‌افتد؟ پس چرا ما نمی‌دونم چشم مان باز نمیشود، چرا خواب نمی‌بینیم. این جوجه بازیها خوب نیست. آدم حواسش باید باشد جوجه‌ست ولی خوبه، جوجه هم خوبه، جوجه هم خوبه. جوجه را می‌گیرند می‌خورند. اکبر جوجه داریم ما در کشور. جوجه درست می‌کنند می‌خوریم. خوشمزه هم هست. جوجه هم برای خودش کسی هست اصلاً جوجه را به چشم چی نگاه می‌کنند عاقلها؟ به چشم مرغ نگاه می‌کنند، مرغ و خروس می‌بینند. اینها جوجه را که نگاه می‌کنند جوجه که نمی‌بینند که، مرغ و خروس و تخم مرغ. دیدشان درسته. آدم جوجه بودن خودش را بپذیرد یا تخم مرغ بودن خودش را بپذیرد حتی. من تخم هستم. هنوز در نیامدم. دارم نوک می‌زنم به این پوسته که بلکه پاره بشود. بلکه بشکافد، بتوانم بیام بیرون و باید بزند آدم.

ولی یه سوال اساسی: ما داریم می‌زنیم یا نمی‌زنیم؟ این سوال خیلی مهم است. من شروع کردم نوک بزنم؟ یعنی تصمیم گرفتم بروم نوک بزنم؟ یا نه مثلاً قهوه خونه‌ای میروم مثلاً ۱۰ سال پای درسی استاد می نشینم! قهوه‌خانه‌ایست دیگر. میرویم می‌نشینیم آنجا همینجوری هی نگاه می‌کنیم. بعضیهایش را خوشمان می آید، بعضی هایش را خوشمان نمی آید. بعضی هایش را می‌فهمیم بعضی هایش را نمی‌فهمیم. تصمیم به راه رفتن هم نداریم. می گوییم: خب یه کیفی هست دیگر. خودش هم این هم یه حالی هستش. «وصف العیش نصف العیش».

قهوه‌خانه‌ای که بروی ۱۰ سال، قهوه‌خانه‌ای هست دیگر ولی یه موقع کسی می‌گوید: نه باشگاه مثل کسانی هستند که میروند باشگاه نگاه می‌کنند. ۱۰ سال ۱۵ سال در باشگاه رفته کشتی دیده از کشتی‌های بین‌المللی تا کشتی‌های محلی. اگر به او بگویی بیا به میدان، چیکار می‌کند خودش؟ لخت شو، دو بند بپوش، بیا روی تشک. این همیشه بیرون گود نشسته. بیرون گود نشسته. از بیرون گود نشسته هی تحلیل کرده. این نمی‌داند آن وسط گود چی می‌گذرد. نمی‌داند حمله یعنی چی حمله راست چیه، حمله چپ چیه، حمله جلو چیه، حمله عقب چیه، وسوسه چیه، خواب چیه، خیال کدام هست. اصلا درگیر نشده این بنده خدا. نشسته کنار میدان، می گوید بزن بزن دیگر یالله بزن، اینجاش را بگیر، آنجایش را بگیر. این نمی‌داند بابا بنده خدا وسط گود خیلی خبراست. اصلاً این نیامده در میدان. به هیچ وجه نیامده. درگیر نشده.

آیا ما شروع کردیم نوک زدن، زور زدن برای اینکه این پرده را بشکافیم، از این تخم در بیایم تا بشویم جوجه، تا بعد تا مرغ شدن راه دارد، تا پرنده شدن و پرواز کردن مسیر داریم. ما الان کسی بگوید من شروع کردم، الان از یه جا شروع کردم تمرکز گرفتم و این کار را می‌کنم. خیلی کم اند آدمهایی که، خیلی کمند خیلی کمند آدمهایی که بگویند ما در ۲۴ ساعت مته گذاشتیم داریم یه جا را فشار می‌دهیم. از یه جا داریم میرویم جلو، از یه جا من شروع کردم دارم به دیواره دنیا فشار میدهم کهآن طرفش برزخ است یا نمازه یا خدمت به مردم هست یا ذکر هست یا از طریق امام حسین هست یا از طریق گریه است یا از طریق مریضی هست. همه راه دارد؛ یعنی آدم از خیلی از راه‌ها می‌تواند بگذارد به این تخم فشار بدهد بعد خودش پیدا بکند ببیند کدام است. این باید از کجا فشار بده ضربه را باید از کجا بزند. همه آدمها فرق می‌کنند. یه جورای هم نمیشود بزنیم. ولی اصلاً شروع کردیمما ماجرا را یعنی ما الان مثلاً داریم نوک می‌زنیم، شروع کردیم، خب بالاخره جوجه یه جا را پیدا می‌کند از توی تخم همانجا را ضربه می‌زند. شما حتی فیلم ها را هم نگاه کنید اینها تخم شناسیشان روانشناسیشان عالیه یعنی می‌داند باید کجا را بزند بشکافد. کدام قسمت را بزند بشکافد. نازک‌ترین جا را پیدا می‌کند فشار می‌دهد و می‌شکافد. ما اصلاً تمرین نداریم اصلاً تمرین نداریم یعنی نمی‌دانیم باید از کجا شروع کنیم. کجا را من بزنم. بعضیها ۵۰ سال عمرشان تلف میشود درگشتن اینکه کجا را پیدا بکنم، کجا را بزنم. یهو می‌بینی ۵۰ سال به همه جا نوک زده ۵۰ سال به همه جا نوک زده اصلاً تکان نخورده آنجا. اگر ۵۰ سال پیش می‌فهمید باید روی کجا تمرکز بگیرد، روی کجا تمرکز بگیرد، کجا میشود این را پاره ش بکند این قلب را، این حجاب را پاره بکند، اگر می‌دانست خیلی خوب بود.

ما نه می‌دانیم نه میخواهیم بدانیم. ما تخریب چی بودیم. می‌خواستیم برویم عملیات. قبل از عملیات باید چند تا پل منفجر می‌کردیم. شبها ۱۰ -۱۵ نفر آدم بلند می‌شدیم می‌رفتیم هر کدامم ۳۰ -۴۰ کیلو مواد منفجره می‌بستیم به خودمان، مینای ام ۱۹ برو شناسایی، برو تا پل عراقیها، آنجا مثلاً این مینا را همینجوری تلمبار می‌کردیم، فله‌ای می‌گذاشتیم، مواد منفجره می‌گذاشتیم چاشتی می‌گذاشتیم سیم می‌کشیدیم می آمدیم آن طرف تر، کبریت را می‌زدیم می‌رفت می‌رفت. ما هم چقدر دل خوش بودیم. صدای مهیبی می‌داد منفجر می‌شد ما هم چه ذوقی کردیم که پل زدیم، بعد می‌رفتیم نگاه می‌کردیم که مثلاً از این مسئله چهاردهن پل، یکی از پایه‌ها مثلاً یه سوم سیمانش بتونش کنده، خب بعد می‌گفتیم خب اه نشد که. ما باید مثلاً به جای ۱۰ نفر ۳۰ نفر برویم دوباره هر کدام ۳۰ کیلو بار ببریم، دوباره بگذاریم بغل این پایه، بچینیم تا خرخره منفجر کنیم. زد و یه استاد پیدا شد. یه استاد درس خوانده پیدا شد. آمد گفتش که شما چیکار می‌کنید؟ گفتیم ما شبها اینجوری می‌کنیم. بچه بسیجی نادان ۱۷ سالمان بود می‌رفتیم از این کارها می‌کردیم. ۱۷ -۱۸ سالمان بود. دوره ندیدیم. بلد نیستیم. گفت اینجوری نیست. بیاید من بهتون درس بدهم. یه چند روزی درس داد. فرمول‌های ریاضی را گفت پای تخته. اصلاً انفجارات تعطیل. بگو این اصلاً نیاز نیست. این پل این آزمایش این سازه‌های پل هست. اینجوری اینجوری. نیاز ندارد انقدر مواد. همین سی۴ معمولی سی4انقدر شما بردار چند تا دونه یکی اینجا یکی به این شکل، یکی آنجا یکی اینجا یکی اینجا بزن. پل میرود روی هوا. یعنی چی؟ یعنی فرمول انفجار دستش بود. ما باید کجا را بگذاریم در پایه پل کجا را مواد بگذاریم به چه شکل بگذاریم که این انرژی بتواند پل بلند کند. مثل زور زدن می ماند که شما می‌خواهی یه ماشین را تکان بدهی بعد یه بچه کوچولو می آید یه دونه جک سوسماری می‌گذارد اینجوری اینجوری می‌کند، ماشین را بلند می‌کند. یه جک سوسماری. راه دارد. اصلاً ما شروع کردیم. این مسئله مهم است. من شروع کردم یا نکردم یک.

اگر شروع کردم پیدا کردم! من باید از کجا شروع کنم! من باید چیکار بکنم. عمر است شوخی نیست. میرود تمام میشود. این همه دارند می‌میرند. قبلیهای ما چقدر مردند! کوچیک‌تر از ما چقدر مردند! ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد.

چند روز پیش من نشستم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. افتادن به گریه افتادن به ذلت میگویم خانم من ۵۰ سال عمر تلف کردم. ۵۰ سال را تلف کردم. چیکارش کنم؟ اگر شما نخواهید به داد ما برسید یه چند روزه باقی مانده، ما چیکار بکنیم واقعاً؟ تا اینجاش که اصلاً خوب نبود. تا اینجاش که گند زدیم حسابی. خودم را می‌گفتم. الان دارم خودم را میگویم ولی خیلی زور دارد آدم می‌فهمد ۴۰ -۵۰ سال را تلف کرده. ۴۰- ۵۰ ساله که باهاش یه ابدیت میدهند تلف کرده. خیلی زور دارد. حالا بیفتیم در برزخ زورها تازه آنجا شروع میشود که آدم می‌توانست چیکار بکند، کجا برود و چقدر خراب کرده چقدر بد زندگی کرده. چقدر بد نگاه کرده.

باور می‌کنید من مدت‌هاست حواس پرتی پیدا کردم؛ یعنی هر کاری می‌خواهم بکنم یاد این فاجعه که می‌افتم می‌ریزم به هم، می‌خواهم غذا بخورم یه جور، می‌خواهم کار بکنم یه جور، می‌خواهم عبادت بکنم یه جور. تا میام حالا الان حواسم به شماست. حرف می‌زنم با شما. یه معاشرتی یه چیزی. یه چیزی که ذهنم را مشغول می‌کند از ذهنم که برود کنار، میفتم در این غم، اگر آدم خدا را نداشته باشد از دق می‌میرد. تازه ماها زنده‌ایم این‌جوری هستیم؛ یعنی هنوز وقت داریم یه چیزهایی. هنوز در حیاتیم هنوز در رحم هستیم. اگر متولد بشویم بعداً خیلی خراب میشود. برویم آن طرف، اوف چیکار کردیم. اخلاقت درست شده هیچی، عقایدت درست شده هیچی، یقینی داشتی هیچی، کار خیر کردی یا با منت یا با ریاکاری یا با دستور شیطان بوده اصلاً. کارهای خیرت هم همه اش مال شهوت‌های خودت بوده. آدم باید برود در خانه خدا بیفتد به التماس باید بروی بیفتی روی سجده از ته دل داد بزنی: خدایا «لا املک لنفسی نفعا ولا ضررا ولا موتا ولا حیاتا و لا نشورا» و دستم خیلی خالیه. هیچی نیست. یه نامه عمل خیلی خراب، یه قلب بیمار بیمار بیمار، پر از وسواس پر از شک پر از خیال پر از وسوسه‌های گناه پر از خیالات آلوده، پر از تصمیم‌های بد، پر از منیت‌ها، همینجوری هیچی. خودمان هم خجالت می‌کشیم نگاهش بکنیم. اصلاً آدم نمی‌تواند سرش را بلند کند. چیکار کردیم ما با خودمان. اینجاست که آدم همه اش باید دنبال پناهگاه بگردد، یه فکری بکند برای خودش. اگر بخواهد وضع همینجوری ادامه پیدا بکند تا الان که هیچ اتفاقی نیفتاد، بعداً هم همینطور. نمی‌دانم ما کی می‌خواهیم شروع کنیم اصلاً کی می‌خواهیم بفهمیم! کی وقت می‌خواهیم بگذاریم برویم جستجو کنیم بفهمیم! انقدر که تا حالا وقت گذاشتیم یه خانه اجاره بکنیم یه زمین بخریم یه اتومبیل انتخاب بکنیم یه همسر انتخاب بکنیم وقت گذاشتیم، یه لباس یه چادر یه مانتو یه کاپیشن بخریم یه کفش بخریم یه انگشتر و دستبند بخریم تا حالا افتادیم به دغدغه و جستجو راجع به اینکه خب ما چیکار بکنیم بالاخره! من باید از کجا شروع کنم! من باید چی را بزنم! من باید کجا را فشار بدهم! من باید کدام حجاب را پاره بکنم! حالا آدم در این وضعیت در این بدبختی در این فقر در این خرابکاری برسد به حدیث معراج. حدیث معراج میگوید که من هرچی خراب کردی درستش می‌کنم، هرچی خراب کردی می‌سازمت. چون حدیث معراج خیلی خصوصی هست. بعضیها فکر می‌کنند خدا همه حرفهایش را زده در قرآن. بله خدا همه حرفها را زده. هرچی که لازم بوده گفته، از کرمش گفته، از فضلش گفته اما خداوند بیش از آن به پای ما ریخته. عزیزترین کسش رسول الله را در خلوت «فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى» یعنی نزدیک‌ترین حالتی که بنده می‌تواند به خدا برسد باهاش قرار ملاقات گذاشته. معراج بردش نزدیک‌ترین حالتی که میشود یه بنده برسد به خدا بعد آنجا یه عالم حرف خصوصی در گوشی بهش گفته. پیامبر هم چون رحمت للعالمین است، قربانش برم سلام الله علیه، تک‌خور نیست . هر جا میخواهد برود حتی آن معراج میگوید: امتم امتم امتم. اینها هم باشند. بچه‌ها هم بیایند. ببین چقدر مهربان هست به ما. آدم باید مهربانی را از رسول الله یاد بگیرد که میگوید بدون هیچ کدام از بچه‌هابم خوش نمی‌گذرد. از مادرمان فاطمه زهرا یاد بگیریم که همه دغدغه‌هاش در قبل از شهادتش این بود که امت بابام، شیعیان خودم، محبین من، حتی شیعیان هم نه خانم، غصه محبینش را هم میخورد، ما که شیعه نیستیم. تا آمده این سوغاتی را با چه شوق و ذوقی این سوغاتی را در اختیار ما گذاشته ولی خب همیشه همین جوری هست آدمها نمی‌تواند بروند سراغ حرف‌های خصوصی یعنی با خودشان یه کارهایی می‌کنند یه گناهایی می‌کنند که نمی‌رسند. اگر هم یه موقع این حرفهای خصوصی لو برود، به گوششون بخورد انقدر با خودشان بدرفتاری کردند که این حرفهای خصوصی از گوششان بیشتر تجاوز نمی‌کند. اصلاً سرریز نمی‌کند در دلشان مثل مجسمه می‌مانند. هیچ سرریز نمی‌شود. هیچ تکانی نمی‌خورند «لم یتجاوز الاذان» فایده ندارد. اینها خیلی این فرمولها مهم است. این فرمولها خیلی مهم است. میگوید: ۴۰ سال ۵۰ سال ۶۰ سال خرابکاری کردی من بهت یه راه میدهم با این راه بیا بالا. یه راه یادت میدهم بیا بالا. آن چیه؟ مهم این است من سلطان من سلطان من رب‌العالمین یه کسی را دوست داشته باشم. اگر من خدا یک کسی را دوست داشته باشم مالک همه چیز من می‌شود. دیدید در حدیث قبلی چی گفت دیگر. همه چیز را بهش میدهم. شما دیدید در کار دنیایی اگر بگویند که فلانی وزیره، فلانی مدیر کل هست، فلانی فلان هست، کیا در ارتباط با آن آرامش دارند؟ کسانی که میگویند رفیقمان هست. نماینده است که باشد، رئیس جمهور است که باشد، هر کار است که باهاش رفیقمان که هست. وقتی رفیقمان هست همه کاره هست دیگر، ما همه کاری می‌توانیم بکنیم. لنگی نداریم. آنی که رئیس جمهور نمی‌شناسدش آنی که نماینده مجلس نمی‌شناسدش آنی که فلان قاضی نمی‌شناسش آن مصیبت دارد. آن وقتی میره پیش قاضی، میرود پیش رئیس جمهور ، میره پیش نماینده مجلس میگوید بفرمایید امرتان بفرمایید. میگوید آقا اینجوری اینجوری آن هم میگوید آقا این هم قانونش اینجوری هست بفرمایید خودتان؛ اما خداوکیلی اگر یه کسی رفیق اینها باشد، با قاضی رفیق باشد، با رئیس جمهور رفیق باشد، آن اصلاً اینجوری دغدغه‌ها را ندارد. این دلشوره‌ها را هم ندارد. یه شام میدهد یه ناهار میدهد یا اصلاً شام و ناهار میرود خانه شان رفاقت کار می‌کند.

عزیزان روز قیامت در دنیا همین الان، در همین دنیا، برزخ قیامت ۵۰ هزار ساله و بعد از آن هیچی به اندازه محبت خدا کار نمی‌کند. یعنی که آدم یه کاری کرده باشد خدا دوستش داشته باشد. خدا که ما را همه را دوست دارد رحمت رحمانی هست اما اینکه آدم یه کاری بکند برود رفاقت برقرار کند و آدم تا خودش را نشناسد قیمت خودش را نداند، هوس خدا را نمی‌کند هوس خدا را نمی‌کند؛ یعنی من برسم به خدا بهش بگویم که من دوست دارم. آنهایی که همدیگر را دوست دارند چیکار می‌کنند؟ هدیه می‌خرند برای همدیگر، وقت میگذارند حرف می‌زنند تلفن می‌زنند پیام کوتاه میدهند نامه می‌نویسند، قرار ملاقات می‌گذارند مسافرت میروند اینور اونور اینور اونور اصلاً ارتباط خصوصی برقراره دیگر. یه کسی بگوید آقا من می‌خواهم خدایا تو را می‌خواهم و پات می‌ریزم. اگر خدا بداند یه نفر پاش می‌ریزد به به یه کسی هوس خدا را بکند پای خدا بریزد. چی آورد برای سلیمان؟ ران ملخ. پذیرفته است.

یه موقع کسی می آید خدمت رسول خدا انقدر پیغمبر را دوست داشت، اصلاً می‌مرد برای رسول خدا. چیکار کنم؟ مثلاً در خونه یه گوسفند قربانی کردند بعد می‌گفت من دستاش را می‌برم برای رسول خدا. دست گوسفند غیر از پاهای گوسفند. از نظر ارزش غذایی و خوشمزگی. دو تا پاچه ورمداشت می‌برد دست برمی‌داشت برای رسول خدا. پیغمبر هم چقدر خوب تحویل می‌گرفت و حساب هم می‌کرد. دو تا پاچه برای ما آورده. اینها سره. اینهایی که داریم می‌خوانیم همه اش اسراره. میگوید میخواهی میانبر بروی ۴۰ ۵۰ سال خراب کردی، ضایع کردی، میانبر می‌خواهی بروی برسی، من راهش را دارم بهت میگویم. چقدر خدا مهربان هست. چقدر مهربان هست. رسول الله را شبانه آورده مسجدالحرام از مسجد الحرام آوردش مسجد الاقصی و معراج بعد در گوشی به پیغمبر گفته؛ ولی می‌دانی در گوشی پیغمبر گفته یعنی چی! به پیغمبر گفته ببین بین خودمان ۴۰۰ نفر باشد. اینجوری گفته. یه جوری نگفت که به کسی نگی.

یه پادشاهی بود از زنها خیلی بدش می آمد. ازدواج نمی‌کرد. از زنها هم بدش می آمد. داستانش مفصل است. نمی‌رسم بگویم. یه موقعی یه کسی عکس یه خانمی را به این نشان میدهد. این عکس را می بیند، خیلی شیفته این میشود. این کیه؟ این پادشاه است خودش. کجا؟ فلان کشور این پادشاه هست خودش. خب ما پادشاهیم. آدم باید دل پادشاهی داشته باشد تا عاشق پادشاه بشود. برویم. رفتند آنجا اعلام کردند گفتند بگوید پادشاه فلان آمده. خب سلام سلام. چیه؟ ما خوشمان آمده از شما. خوشت آمده! صف را نگاه کن برو ته صف بایست. اینها همه پادشاه هستند آمدند من را می‌خواهند. خب پس چی؟ تکلیف ما چی میشود؟ مثل اینها باید امتحان بدهی. برو امتحان بده. باید به یه آزمون بدهی. حالا آزمون چیه؟ من سوال می‌کنم باید جواب بدید. خلاصه همه می آیند امتحان میدهند، سوال میکنند سوال میکنند سوال میکنند سوال میکنند همه رد میشوند. نوبت این می ماند. این هم بالاخره خدا لطفی در حقش می‌کند، سوالها را جواب می‌دهد و می‌رسد به وصال خانم. یه موقعی که حال خوشی با هم داشتند حالا داشتن قدم می‌زدند اینها، راجع به همین عشق و عاشقی هایشان داشتند با هم حرف می‌زدند. می گوید آره من خیلی دوست دارم تو نمی‌دونم بهترین هستی چنینی چنانی مرد شروع می‌کند خلاصه مغازله‌های عاشقانه را میگوید. چقدر خوب شد ما به هم رسیدیم. ما با هم چقدر خوشبختیم. ما چقدر به هم می آییم، ما چقدر تناسب داریم. اگر نمی‌شد چی می‌شد. من که اصلا هیچ زنی خوشم نمی‌آمد. اگر تو را پیدا نمی‌کردم هیچ وقت ازدواج نمی‌کردم. اصلاً نمی‌فهمیدم عشق چیه. اگر قرار بود دل بدهم فقط می‌ارزید به تو بدهم نه به کسی دیگر. چه خوب شد آن آقا عکس تو را آورد و اینها. زنه که خوب شنید گفت عکسم را خودم فرستاده بودم برات. گفت عکس را من خودم فرستاده بودم برات. آنجا هم که در سوال گیر کردی خودم یه جوری سؤال را بهت رساندم که بتوانی جواب بدهی. لیلی از مجنون بسی مجنون تر است.

آقا ما کی می‌فهمیم یعنی چی حدیث معراج برای ما فرستاده. همین جوری از کتابخانه ها رد می شویم میریم انقدر که برویم کتاب‌های مسخره بخوانیم. وقت بگذاریم کارهای مسخره. کی اصلا دلش می آید بگوید دست بگیرد حدیث معراج بگیرم پیغمبر چی آورده سوغاتی برای من! از معراج ۱۰ میلیون نفر یه نفر هم هوس این کارها را نمی‌کنند. بگوید ما بریم ببینیم چی آورده آخه سوغاتی برای ما از آسمان چی آورده. می‌دانید چرا؟ چون ما اصلاً نه خیال حرکت داریم نه خیال آسمان رفتن. ما نه خودمان را می‌شناسیم نه می‌خواهیم برویم اصلا. برای همین هم برایمان اصلاً جذابیتی ندارد. شنیدنش کار کردنش مطالعه کردنش اصلاً قندی در دلمان آب نمی‌شود، شوقی نمی آیم.

من امروز خیلی ناراحت بودم می‌خواستم بیام سر کلاس خدا شاهده. گفتم خدایا اینها بندگان شریف تو هستند می آیند اینجا می‌نشینند. تک تکشان برای تو به اندازه بی‌نهایت آدم می‌ارزند. اینها بچه‌های رسول‌الله هستند خدایا، خدایا اینها خیلی آدمهای بزرگی هستند. آدمهایی هستند که بالاخره در دلشان افتاده بیایند حدیث معراج بشنوند. به عشق حدیث معراج آمدن اینجا ، گفتم خدایا پس چرا من بی لیاقت را می‌فرستی برای اینها این حرفها را بزنم. این را چرا باید این حرفها را از زبان من بشنوند که من خودم هم لنگ لنگم. خدایا من که خیلی عاجزم می‌توانم چیزی به اینها بگویم، می توانم حرفی به اینها بزنم، چیزی را در دل اینها بکنم. من که خودم بدبختم در منجلاب گیرم. گفتم حالا که چاره‌ای نیست که من باید بگویم گفتم پس باید دعای حضرت موسی را بخوانم اول بحث. « رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي» خدایا تو کمک کن آن چیزی که اینها لایقشند، نه اینکه من توان داشته باشم، آن چیزی که این عزیزان این بزرگان این بچه‌های خوب امام زمان علیه السلام لایقش هستند، به زبان ما جاری شود.

یه چیز دیگر هم بگویم و آن این هستش که شما نباید حدیث معراج را، حقتان نیست به خدا از زبون من بشنوید، حتماً دنبال این باشید یه استاد حسابی یه آدم پاک یه ولیّ‌خدا یه کسی را پیدا کنید از زبان آنها اینها را بشنوید شما، نه از زبان یه فاجرفاسقی مثل من. خودتان را بالاخره یه کسی را پیدا کردید دیدید حق هست، آدم حسابی هست، بگویید آقا خدا گفته خداوند دین خودش را با آدمهای فاسق هم کمک می‌کند، یه فاسقی این حدیث را به ما معرفی کرده دوست داریم شما این حدیث معراج معنا بکنید. شما حدیث معراج توضیح بدهید. انقدر این فرمایش اوج دارد الان که می‌خواهم برای این حدیثی که خواندم که خودم دارم اعتراف می‌کنم محضر شما عزیزان. شما من را حلال بکنید من. خیلی عاجزتر از این هستم که بتوانم اینها را برای شما بگویم. بتوانم حق مطلب را آنجوری که شما لیاقتش را دارید شایسته اش هستید ادا بکنم. از این جهت واقعا به خدا قسم دارم در محضر خدا حرف می‌زنم یک کلمه یک لحظه یک ذره مبالغه نمی‌کنم یه چیزی که همیشه من را آزار میدهد همیشه با من هست این درد همین بوده که خدایا من اصلاً لیاقت این جماعت ندارم که برایشان چیزی بگویم، حرفی بزنم. گاهی وقتها می‌ترسم انقدر ترس برم میدارد میگویم خدایا اگر در برزخ یقه ام را بگیرد و بگوید تو چرا رفتی این حرفها را زدی به اینها، این کار پاکان بوده این کار آدم حسابیها بوده یه کار بزرگان بوده، تو را چه به این حرفها، نمی‌دانم واقعاً چی جواب بدهم. خودم می‌مانم یه موقع‌هایی. لذا من به شدت به شدت به شدت به معنای حقیقی کلمه از شما التماس دعا دارم و می‌خواهم که شما من را دعا بکنید. از خداوند مغفرت را نجات را بخواهید برای ما.

«اُولئِكَ الَّذينَ نَظَروا إلَى المَخلوقينَ بِنَظَري إلَيهِم» این محبوبین من، کسانی هستند- جانم خدا چقدر قشنگ راه را باز کرده، عکس را فرستاده، خودش هم همه کارها را می‌کند، شوقش هم خودش ایجاد می‌کند، از کنار این راهکارها نباید ساده رد شویم، این راهکار را که بهتون بگویم به عنوان یه کسی که ۴۰ سال عمرش را تلف کرده شماها نباید تلف بشوید مثل ما. این نازک‌ترین جایی هستش که باید نوک بزنید ما. این همان جایی هست که باید تمرکز بگیرید روش و بمانی و انقدر بزنی تا بشکافد. آن چیه؟ اینکه باید تمرین کنی محبتت را مدیریت بکنی. به انسان‌ها از دریچه جنسیت، خصوصیت‌های زمینی و دنیا نگاه نکنی. ببینی آدمها چقدر پیش خدا قیمت دارند. این آدم همینی نیست که من می‌بینم. این آدم بچه امام زمان هست، این آدم بنده خداست، بنده خدا. چرا گفته «بِنَظَري»؟ این خیلی مهم است. خدا بنده‌هایش را چه‌جوری می‌بیند که ما باید آنجوری ببینیم. چشم خدا چه چشمی هست که من آن چشم را باید بزنم به خودم از آن چشم نگاه کنم. چه جوری می‌توانم برم جای خدا بنشینم به بنده‌ها آنجوری نگاه بکنم.

شما نگاه کنید رسول الله که رحمت للعالمین هست بزرگ‌ترین مخلوق خداست شبیه‌ترین مخلوق خداست، یه جاهایی در برخورد با بندگان خدا کم می‌آورد. پیغمبری که خودش در این صفت هیچ انسانی در این صفت نمی‌رسد بهش. پیامبر مظهر این حدیث هست. امام حسین همینطور. امیرالمؤمنین همینطور. چی را می‌خواهم بگویم. این خیلی مهم است.

یه جاهایی یه گناهکارهایی یه معصیت کارهایی می آمدند خدمت رسول خدا، رسول خدا یه دفعه قفل می‌کرد. می‌گفت من من نمی‌توانم. خدمت امیرالمومنین میرفت وقتی تشریح می‌کرد اینها یه دفعه می‌ماندند. آنجا فقط خدا می آید وسط. خدا به پیغمبر می‌گفت من می‌توانم تو هم حق داری که نتوانی ولی این فقط کارش با من حل میشود. در قرآن می‌فرماید فقط منم که می‌توانم توبه را بپذیرم. هیچکس دیگر نمی‌تواند توبه را بپذیرد. در شفاعت در مهربانی یه جایی که پیغمبر کم می آورد، خدا کم نمی آورد. ما برعکس برایمان جا افتاده. یه جاهایی که می‌خواهیم از دست خدا نجات پیدا بکنیم فکر می‌کنیم امام حسین مهربان‌تره، خدا نمی‌گذارد. فاطمه زهرا مهربان‌ترهست خدا نیست. بابا یه کسی باید فکر بکند این فاطمه زهرا به این مهربانی این پیغمبر به این مهربانی خدا گذاشته بر سر راه ما. این حدیث معراج خدا با پیغمبر براب ما فرستاده. انقدر دوستمان داشته داده به بزرگ‌ترین مخلوقش که او برای ما بیاورد حدیث معراج. کما اینکه قرآن را او برای ما آورده؛ ولی ما نه قدر قرآن را می‌دانیم دلمان آب میشود، نه قدر این حدیث معراج را. آدم بنشیند جای خدا عجب خدایی هست. عجب خدایی هست. در زیارت امام رضا علیه السلام وقتی وداع میخوانید خدایا من آمدم قبر امام رضا آمدم به ملاقات این آقا یه جایی به امام رضا میگویی: «فکن شفیعی الی الله» آقا تو شفیع من باش به درگاه خدا ولی وقتی می‌خواهی وداع بکنی این‌جوری نمی‌گویی. میگویی خدایا تو به مهربانییت دل امام رضا را نرم کن که او من را شفاعت بکند. یعنی دل امام رضا دست تو هست. دل پیغمبر هم دست توست. اگر تو رحمت ندهی به دل او، او تو چه جوری من را شفاعت بکند. اگر تو نگاه به دل امام رضا نکنی او چه جوری از من راضی بشود. وداع را که من به همتون یاد دادم چه جوری بخوانید که کجا را بخوانید. توجه کنید به معنی اش. بگو: خدایا تو امام رضا را شفیع من بکن. معمولاً آدم وقتی میخواهد به درگاه‌های بزرگ برود، به شفیع میگوید تو من را ببر آنجا. ما نداریم یه جایی که آدم برود سراغ یه بزرگی بگوید: تو یه کاری کنی پیش تو از من شفاعت بکنی. فقط خداست که میشود اینجوری باهاش حرف زد. می گویی: خدایا تو دل امام رضا را نرم کن، تو دل فاطمه زهرا مادرمان را نرم کن. همه کاره خودتی. همه کاره خودتی. در واقع می‌دانی چه جوریه؟ ما می‌خواهیم برویم به امام رضا بگوییم آقا ما آبرو نداریم پیش خدا تو دست ما را بگیر. معصوم میگوید که اگر می‌خواهی من دستت را بگیرم برو به خدا بگو خدایا من پیش امام رضا آبرو ندارم. تو دل امام رضا را به من نرم کن.

خب من گفتم نمیرم و این را به شما بگویم که شما باید بدانید کجا را باید نوک بزنید، کجا را باید روش کار بکنیم، ما باید روی محبتمان کار کنیم. ما باید یاد بگیریم نظام محبتیمان را از طبیعت خارج بکنیم.

این باشد انشالله تا یه زمانی عمری اگر بود وقتی، برسیم به این حرف که این حرف یعنی چی اصلاً. حالا باید یه مدتی ما فقط کار کنیم به اینکه نگاه خدا چه جوریه! خدا چه جوری نگاه می‌کند! ما هم یاد بگیریم همانجوری نگاه بکنیم و چقدر خوبه که خدا ببینید یه نفر باهاش هم عقیده شده، یه نفر باهاش هم نظر شده. چقدر مبارکه یه همچین بنده‌ای که بتواند پای خودش را بکشد عقب. شر خودش را در این وسط کم کند. چیزی از خودش نگذارد. هیچی از خودش نگذارد. عرفان یعنی این، سیر و سلوک یعنی این، یعنی آدم با دیگران با نگاه خدا رفتار بکند. همانجوری عاشقشان باشد، همانجوری بهشون خدمت بکند. فعلاً از خانه شروع کنیم از نزدیک‌ترین کسان شروع کنیم و این تمرین می‌خواهد که انشالله حالا من یواش یواش باید بعضی از این تمرینها را بگویم تا ما بدانیم آیا می‌توانیم به یه جایی برسیم یا نه. ما همه بدبختی هایمان را مشکلاتمان از اینجاست که یتیمیم، استاد نداریم مربی نداریم بابامون بالای سرمون نیست. بابایمان در حسرت رسیدن به ماست. ما هم در بی‌خیالی و غفلت خودمان هستیم نسبت به آقا امام زمان علیه السلام. آقا مضطره که هر کدام ما، ما جوجه‌هاش بتوانیم از تخم در بیاریم. ما هم بی‌خیالیم. اگر فهمیدیم که باید چیکار بکنیم، مهم‌ترین کار ضروری‌ترین کار اول دعاست که خدا این مضطر حقیقی را نجات بدهد اول که او اگر نجات پیدا کند همه ما نجات پیدا میکنیم. برای رفع اضطرار از وجود مقدسش رفع اضطرار از شیعیانشان مسلمین و مستضعفین جهان برای شفای مریضها، مریضان منظور و رفع اضطرار از خودمان انشاالله ۵ مرتبه آیه امن یجیب را با حضور قلب انشالله بخوانیم.