أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
بحثمان در حدیث معراج رسید به این بخش که خداوند تبارک و تعالی فرمود: «لیس لمحبتی عله و لاغایه و لانهایه» محبت من غایت و نهایت ندارد. غایت ندارد یعنی چی؟ یعنی من برای رسیدن به قصد خاصی، محبت نمیکنم. همانطور که علت نداشت غایت هم ندارد. همانطور که ایجادکننده انگیزه ندارد، برای رسیدن به چیزی هم نیست. نهایت هم که ندارد یعنی انتها و پایان ندارد، حددار نیست محبت خداوند به بندگانش، تمامی ندارد. نه از نظر کمیت نه از نظر زمان و نه از نظر کیفیت. یعنی در هیچ یک از ابعاد محبت خداوند محدود نیست، حدندارد. خب حالا برای اینکه انسان به این محبت نائل شود دو راه را پیشنهاد کرد. یکی اینکه حدیث قرب فرائض است که انسان به انجام واجبات الهی تقرب پیدا کند به حق تعالی. «اعمل الفرائض کن اتقی الناس». واجبات را عمل کن که باتقواترین انسانها باش. همین. اگر چیزی واجب است انسان رعایتش کند و اگر چیزی حرام است پرهیز از آن کند. این حداقلهاست. اگر واجبات را انسان انجام ندهد ممکن است مثل کفار مورد رحمت رحمانیه خداوند باشد ولی مزه آرامش را نه در دنیا نه در آخرت نخواهد دید. خداوند به کفار رحمت دارد. حاجاتشان را برآورده میکند، تامین اقتصادیشان میکند، اما اینها نه در دنیا آرامش دارند و نه در آخرت. مرز بین کفر و ایمان هم واجبات است. لذا اگر کسی نماز نخواند کافر است. «مابین الکفروالایمان، الّا ترک الصلاه» فاصله ای نیست بین کفر و ایمان مگر ترک نماز. همین که نماز را ترک کند کافر محسوب می شود. وارد مرز کفر شده است. روزه را ترک کند، همینطور. حج را ترک کند که واجب است، همین طور. برای همین داریم اگر کسی میتواند حج برود و نرود بعنوان یهودی و نصرانی محشور میشود، روز قیامت مسلمان محشور نمیشود اصلاً مسلمان نمیمیرد. کسی می توانسته حج برود و نرفته.پس واجبات مزر است. در نظر بگیرید. حالا یک عده واجبات را انجام میدهند محبت ویژه خداوند نصیب اینها میشود و این محبتی که نصیب کسانی می شود که واجبات را رعایت می کنند، محتب خاص است، ویژه است، رحمت رحیمیه است و نه در دنیا غایت و نهایت دارد و نه در آخرت. از این بالاتر گروه دوم هستند که یک محبت ویژه خودشان با خدا دارند یعنی با خدا رفیق هستند. یعنی با خدا رفیق هستند، دوست هستند، ارتباطات حد واجب بسنده اشان نیست. شما در محبتها نگاه کنید. در محبتها اگر دو نفر همدیگر را دوست دارند، چند نفر همدیگر را دوست دارند بدون حساب و کتاب وقتهایشان را در اختیار همدیگر میگذارند و اصلاً میخواهند بدون حساب و کتاب با هم باشند. هر چقدر بتوانند زمان بیشتری میگذارند که با هم باشند. محبت اگر آمد امکان ندارد طلب ارتباط نباشد. بیاد انسان از طرف مقابل خوشش میآید، از اینکه با طرف مقابل باشد لذت میبرد. محبت اگر آمد، ویژگی اگر آمد، انس اگر آمد، دوست داشتن اگر آمد همینطور است. لذا خود خداوندتبارک و تعالی بعنوان یک سوال اساسی این نکته را مطرح کرده است که کدام حبیب است که از ملاقات و خلوت با محبوبش بدش بیاید؟ و این در شاکله انسان و مرام انسان در روح و شخصیت و عمل انسان ظهور پیدا میکند. آنقدر طبیعی است مثل اینکه کدام تشنه است که از آب بدش بیاید؟ کدام گرسنه است که از غذا بدش بیاید. اصلاً از تمام روح شخص اعمال شخص رفتار و منش و نوع برنامه ریزی هایش این نمود دارد و مشخص است که اگر محبت آمد، علاقه به خلوت و ارتباط و گفتگو هست. اینکه انسان از نماز فرار میکند از دعا، از تعقیبات از نماز، از اذان و اقامه فرار میکند از زیارت فراری هست، رغبت ندارد برای این است که محبت نیست؛ محبت نیست یعنی چی نیست؟ معرفتی نیست، شناختی نیست. محبتی هم ایجاد نشده. لذا انسان ممکن است یک عمر از خدا فرار کند. یک عمر حال خدا را نداشته باشد. یا یک عمر حتی نماز هم بخواند ولی بی رغبت باشد، بی شوق باشد. خوانده برای اینکه جهنم نرود، خوانده برای اینکه حداقل واجب مسلمانی اینست، خوانده که اگر نخواند نجس می شود. اگر نخواند کافر است. والّا وقتی به سابقه اش برگردد نگاه بکند می بیند دور کعت نماز باشوق، باعلاقه، روی محبت از او سرنزده، با محبت باشادی، با دلتنگی که انسان دارد، شوقی که انسان به ملاقات پدرومادرش، به فرزندوهمسرو دوستش دارد، نگاه میکند می بیند تمام عمرش دورکعت نماز اینجوری برای خدا نخوانده. دو رکعت! لذا خداوند یک سوال بدیهی، شفاف پرسید همه هم این را در وجود خودشان پیدا میکنند- اینقدر راحت است- میفرماید: کدام حبیب هست که از خلوت با محبوبش بدش بیاید. این سوال را کرده، داغش را روی پیشانی ما گذاشته که ما با این سوال خودمان را بشناسیم. ببینیم که نسبت به یاد و ذکر حق تعالی و خلوت و انس با او، زیارت معصومین، ارتباط و رفت وآمد با معصومین با ملائکه الله با اولیاء خدا و شهدا به چه شکل هستیم. چه ارتباطی داریم، میزان اشتیاق و دلتنگی، ذوق و شوق به خداوند چگونه است و این یک مبنای فوق العاده مهم است. لذا در یک روایت دیگر که آن هم خیلی مهم است میفرماید: «کذب من زعم انه یحبنی فاذا جنّه الّیل نامعنی»؛ دروغ می گوید -ببینید خیلی صریح و بدون حساب دون ملاحظه بدون تعارف خداوند تبارک و تعالی میفرماید: دروغ میگوید هر کس که فکر میکند که من را دوست دارد و وقتی شب میرسد میخوابد «نام عنی» یعنی از من می خوابد.
شرافت بخش انسانی غذای بخش انسانی به میزان ارتباطش با حق تعالی است. حالا خوب دقت کنید این اصلی که من میگویم خیلی مهم است. ببینید ما از آن جهت که بدن داریم یک جمادیم، و از آن جهت که رشد میکند، دقت کنید خواهش میکنم (رشد،تغذیه،تولیدمثل،قدرت، زیبایی و لطافت) اگر اینها را دارد یک گیاه هست بدنمان. یک گیاه است. اگر ازدواج داریم، تشکیل خانواده می دهیم، تعهد و مسئولیتهای خانوادگی پیدا می کنیم، کار میکنیم برای رفاه خانواده مان، تلاش میکنیم، علائق خانوادگی داریم، عواطف خانوادگی داریم، تفریح داریم، مسکن گزینی داریم، زندگی اجتماعی داریم، به مردم خدمت میکنی، به همنوعان مان خدمت می کنیم، به غیر همنوعانمان خدمت میکنیم، دفاع میکنیم از خودمان، حریم مان، ناموس مان از خانواده و هم نوع و کشورمان و غیر همنوعمان، از آن جهت که زندگی اجتماعی داریم، در اجتماع حضور داریم، جامعه مدنی تشکیل میدهیم، از آن جهت که در زندگی اجتماعی سلسله مراتب زندگی اجتماعی را طی میکنیم؛ مثلاً کارگریم، میشویم سرکارگر، میرویم بالاتر، میرویم بالاتر، میشویم، کارفرما کارخانه دار. کارمندید، بعد میشوید مدیرکل بعد می شوید معاون وزیر، بعد وزیر، بعد می شود رئیس جمهور، می شوی نماینده مجلس. به مقام و شهرت و محبوبیت انسان میرسد در همه اینها کمالات حیوان است.
خدمت کردن، دوستداشتن مردم، محبت کردن به مردم، دفاع از حریمشان، کارهای خیر، اصلا کارهای خیریه، کارهای خیریه که انسان انجام میدهد، فعالیتهای خیریه، اینها کمالاتی است که در حیوانات هم هست. اگر در انسان نباشد از حیوان هم پست تر است؛ والا اگر باشد، قیمت انسان کمالش است. خیلی هم ثواب دارد، بزرگ هم است و ثواب دارد. اما در حد حیوانات ارزیابی میشود. از آن جهت که انسان فعالیتهای عقلانی دارد، کار علمی میکند، انواع مهندسیها و پزشکیها، کار علمی می کند، قوانین حاکم بر جهان را کشف میکند در رشته های مختلف تشکیل دانش، توسعه علم توسعه اطلاعات و معلومات بشری، کمک میکند به پیشرفت دانش بشری، تخصصها ، این هم یک کمال فرشته ای و عقلانی است. باز هم کمال انسانی نیست. فرشته ها هم مدرک کلیات هستند، فرمولها و قوانین عالم را میشناسند و اساساً فرشته ها هستند که این قوانین را دارند اجرا میکنند با همین قوانین دنیا را دارند اداره میکنند از طرف خدا. انسان فقط یک جا معنا پیدا میکند. این را خوب دقت کنید. کمال انسان، شرافت انسان فقط یک جا هست که ما اینجا تعریف انسان را داریم. آن چیه؟ آن فعالیتهای فوق عقلانی یا اصطلاحاً فوق تجرد انسان است. در فعالیت فوق عقلانی و فوق تجرد است که انسان عاشق بی نهایت و عاشق خداوند میشود. محبت و عشق بینهایت، عشق به حق تعالی در وجود انسان راه پیدا میکند. در واقع انسان به میزانی که محبت خدا در دلش است انسان است. در غیر این صورت یا فرشته است یا حیوان یا گیاه یا جماد یا سنگ است یا پایین تر از سنگ. ما پایین تر از سنگ هم داریم. عشق به حق تعالی، محبت به حق تعالی تازه باطن انسان را انسانی میکند. انسان باطناً چقدر انسان است؟ چقدر از باطن انسانی بهرهمنداست؟ به میزانی که عاشق حق تعالی است و عشق به حق تعالی دارد. خب ما موقع مردن قلبمان را امحتان می گیرند، یعنی میزان قلب انسان است. آزمایش و امتحان قلب انسان است. در این قلب هر چقدر عشق خدا هست تو حقیقت انسانی داری. هر چقدر عشق به خدا نیست، حقیقت ندارد. ممکن است به خاطر عملکردهایی که داری ثواب بهت بدهند خداوند به کفار هم ثواب میدهد، یک کافر هم اگر کار خیر بکند خدا بهش ثواب می دهد. هر کس کار خوب کند خدا بهش اجر میدهد یا گناهانش را می آمرزد یا عذابش را کم میکند یا به او درجات بهشتی میدهد اما انسانیت، شرافت یک انسان به میزان علاقه ای هست که به خداوند دارد، عشقی است که به خداوند دارد معرفتی هست که به حق تعالی دارد. در درجه اول معرفت، عشق و این دو خودبخود چی می آورد؟ ارتباط می آورد، انس می آورد، رفت وآمد با خداوند میآورد. لذا عشق زورزدنی نیست. حتی یادگرفتنی هم نیست. شما الآن آدم هایی میشناسید اصلاً خیلی هم مزاجشان سرد است. خیلی به جنس مخالف کاری ندارند. زن به مرد، مرد به زن اما یکدفعه تقی به توقی میخورد دلش باز میشود، عاشق میشود. وقتی عاشق شد عشقبازی کردن، مهرورزی کردن، ارتباط، نوع حرف، نوع پیام، وقت گذاری آموختنی نیست. آن عشق خودش همه چیز را تعیین میکند، مغازله ها و این همه شما ترانه هایی که سروده شده در عشقهای زمینی، این را یک کسی ننشسته زور بزند ترانه درست کند. عشق که آمدترانه خودش میآید. اصلاً روان شاعری، طبع آدم باز میشود شعر میگوید. غزلیات عرفانی مثل حافظ، مثل مولانا، مثل سعدی و سایر بزرگان دیگر، جوششی است از آن حسن عاشقانه. وقتی عشق می آید، طبع شعر هم می آید. لذا نی اکرم میفرماید: «اشراف امتی» اشراف امت من چه کسانی هستند؟ «اصحاب اللیل» اصحاب اللیل یعنی چی؟ اصحاب جمع است دیگر. یعنی مصاحبت، مصاحبه. صحب یعنی چی؟ به همسر میگویند چی؟ صاحبه، همسر. اصحاب الیل یعنی این اهل شب است. شب را نمیکشد، شب زنده دار است. اهل شب است. یک موقع هست به تفکر است. یک موقع هست به عبادت است. یک موقع به معرفت است. یک موقع هست به ذکر هست. یک موقع هست به قرائت قرآن هست. شب را دارد. اصحاب الیل یعنی از شب استفاده میکنند، شب را خرابش نمیکنند. شما طبیعتگراها را نگاه کنید. طبیعت گرا کدامشان شب شان را خراب میکنند. پارتیهای شبانه و نمی دونم شما در غرب که بروید در کشورهایی که اصلاً خبری از هوای فطری نیست، هوای انسانی وجود ندارد. تمام هوایش هوای طبیعی است هوای حیوانی میبینید اصلاً شب را خراب نمیکنند شب را استفاده میکنند.
من در ژنو که بودم با شیعیان آنجا جلسه ای داشتیم. کشورهای مختلف بودند: هندیها بودند افغانیها بودند، پاکستانیها بودند، ایرانیها بودند، عراقیها بودند، سوئیسیها هم بودند، همه بودند. آلمانیها بودند، کسانی که شیعه بودند آنجاآمده بودند. شبها که ما شروع میکردیم خب یک بزم فطری داشتیم. مغرب شروع میکردیم بعد که جلسه شروع می شد، همین مثل جلسه شما، مینشستیم جلسه شروع میشد صحبت، مذاکره، بحث علمی باور بفرمایید شام هم به ما نمیداند اینها، یعنی یک موقعی مثل الان اینجا من و شما نشسته ایم عالیترین حرفها هم که زده بشود از شصت دقیقه بگذرد همه یواش یواش صدایشان درمیآید. این پا و آن پا میشوند. شاید چند تا یادداشت هم بدهند که آقا وقت شما تمام است. میخواهیم شام بخوریم. هیچ شبی نشد که به ما شام بدهند. هیچ شبی هم نشد کسی بفهمد شام ندادند! باورمیفرمایید؟! نه من گوینده می فهمیدم شام ندادند- یک موقع مثلا بود دو صبح، سه صبح تازه میفهمیدم ای بابا من شام نخوردم- آنها هم اصلاً متوجه نبودند که شام نیست. مینشستند به صحبت، بحث علمی اصلاً کسی گرسنه اش نمیشد. به معرفت، بحث علمی، بحث معنوی. آنجا ساعت شش غروب مثل ایران نیست که بهشت باشد. ثروتمندترین و مرفه ترین کشور دنیا، باید شش مغازه را ببندی. حق نداری سرکار باشی. پلیس میآید اگر شش و دو دقیقه باشد پلیس می آید. برای چه مغازه باز است؟ من دلم میخواهد فروش کنم تا یک نصف شب مثل اینجا،آزاد باشد. برق مصرف کنند. چطوری شدن ثروتمندترین مرفه ترین کشور؟ میگوید آقا پولش را میدهم. پولش را می دهم نداریم. سر ساعت شش باید همه مغازه های شهر تعطیل باشد. باید ببندید بروید خانه هایتان. اگر اینجا دولت چنین کاری بکند، خب ما ثروتمند میشویم، میتوانیم برق صادرات کنیم، خیلی مصرف پایین میآید ولی کازنیوها، فاحشه خانه ها، قمارخانه ها تا صبح بازاست، اشکالی هم ندارد. آنجا که کاسبی اشکال دارد این کارها اشکال ندارد. میگویند ما عشق وحالمان را نمیتوانیم ول کنیم. اصلاً در منقط فلسفه غرب این نیست که انسان لذتش را به دلیلی ترک کند. دلیلی وجود ندارد که لذت تعطیل شود. کار و اقتصاد را میگوییند تعطیل کردی، تعطیل اما اینها باز بودند تا صبح. من دو، سه صبح که می آمدم بیرون خیابان تاریک ولی بعضی جاها که روشن بود معلوم بود یا مشروب فروشی بود یا چیزهای اینجوری. آنقدر هم از این دخترو پسرهای طبیعتگرا می آمدند، می رفتند آنجا. اصلاً شب را خراب نمیکنند. لذا خدا میگوید چی؟ می گوید: دروغ میگوید هر کس فکر میکند دوستم دارد و شب میگیرد میخوابد «قم اللیل الا قلیلاً» کم بخواب شب بایست. کم بخواب. من یک مثال بزنم. دیدید بعضی از آقایان که از خانمهایشان خوششان نمیآید، از خانواده بیزارند، اصلاً در خانواده آرامش ندارند، لذت نمیبرند، اینها اگر نگاه کرده باشید آنها که فطرت گرانیستند طبیعتگرا هستند. با رفیق بازی و این جلسه و آن جلسه، شب و نصف شب میروند عیاشی. فطرتگراها، خوبهایشان چکار می کنند؟ آنهایی که دلخوشی از همسرشان و بچه هایشان ندارند، مسجد و هیات و حسینیه و بسیج و... چون بسیج هم عیاشخانه فطری استو تا صبح باز است. همه چیزدارند باور میکنید یک وقت ما توی جبهه به بچه ها میگفتیم- به ندرت هم اینجورپ یش می آید. در فطرتگراها کسی را نداریم که از همسرش بدش بیاید مگر اینکه واقعاً آدم نباشد میگفتیم مثلاً تو الآن یک سال است در منطقه ای، مرخصی نمیگیری بروی؟ عجب اخلاصی این دارد! میگفت نه بابا، آنجا یک دیوهست اصلاً خوشم نمی آید بینمش. ترجیح میدهم نبینم این را. خدا را شکر یک جبهه ای هست هم می آییم خدمتی میکنیم هم از شر او راحتیم.
ما میگفتیم عجب اخلاصی دارد. مثلا این شب، وقت و بی وقت، غروب، جمعه، نصف شب، تعطیلات، همه اش سرکار همه اش فعالیت همه اش مسجد و همه اش بسیج همه اش هیات و.... آقا اگر محبت باشد، دلخوشی باشد، آن هم یک وظیفه است، یک وظیفه واجب الهی هم است. آدم باید یک وقتی هم برای خانوادهایش بگذارد و از حضور کنار آنها لذت ببرد، باهاشون باشد، صفا کند. وقت بگذارد، رفت وآمد کند، برو و بیاید. عبادت هم هست. و واجب واجب واجب الهی است و اساساً اگر آن واجب انجام نشود کسی در آن واجب کوتاهی کند واجبهای دیگرش را هم انجام دهد بدردنمیخورد. نورانیت،جذب نمیکند، کوتاهی در حق آنها کند، نورانیت جذب نمیکند. این قطعی است! یعنی این مسلم و قطعی است اگر کسی بخواهد نورانیت از فعالیت اجتماعیش جذب کند باید حداقلهای خانواده را رعایت کند: بچه هایش همسرش، والدین، ارحامش تا بعد موفق شود. این که بگوید از همه کم بگذارد بگوید من باید برای اسلام و مسلمین کار و تلاش کنم، چه کار بکنم حرف مفت است، بیهوده است. آدمهایی که اینجور بودند در منطقه، بعد از جنگ هم عاقبت به خیر نشدند. من قشنگ میشناسم آنهایی که اینجور بودند بعد از جنگ هم اختلافات زیادی پیدا کردند. حتی فرمانده انی میشناسم که به بچه ها میگفتند برای چه خانه هایتان میروید! شما بچه لوس و بچه سوسول هستید زنگ نزن، تلگراف و نامه زدن مال بچه سوسولهاست نامه زدن به خانواده و اینها. باید همه عشق تان خدا باشد، چنین وچنان باشد، اصلاً یاد نکنید حرفهای بی ربط همانها که خیلی هم به بقیه سخت میگرفتند بعد از جنگ از گذشته خود پشیمان شدند. شما ببینید چقدر ریزش داریم ما! تعادل آقا! اسم رحمان اسم رحیم حرف میزند. اگر رحمان و رحیم است ظهوراتش هم هست. دروغ که نمیتوانیم بگوییم، سر خودمان را که کلاه نمیتوانیم بگذاریم که. آدم خشن آدم بی عاطفه به خدا هم نزدیک نیست. هر چقدر خودش را به خدا ببندد فایده ای ندارد. آدمی که نمیتواند بچه اش را بغل کند، ببوسد، نوازش کند، حرفهای قشنگ بزند همه حرفهایش تند و تیز هست، تشر دارد، نیش دارد، این از رحمت خدا دور است. حالا بیاید هی خودش را به این طرف ببندد. نه اینکه اگر ببندد به این طرف، کاری کند ثوابی نمیبرد! ثوابش را می برد ولی تقرب حاصل نمیشود. عمله است، ببینید عمله است. شما ببینید عمله ای که آمده شش ماه کارکرد روزی ده هزارتومان ازش گرفته هیچ لزومی ندارد روابط عاشقانه و دوستانه برقرار کند، باهاش رابطه عاطفی برقرار کند. میگوید آقا شش ماه کار کردی 180روز این هم روزی ده هزارتومان تمام شد. عمله بوده کارش را کرده است اما تقرب نمی آورد. اصلاً تقرب نمی آورد. خدا میگوید دروغ میگوید اگر کسی فکر می کند من را دوست دارد «من زعم» یعنی گمان می کند خیال می کند. چون بعضیها بعد از پنجاه سال خیال بعد از صد سال خیال میفهمند اصلاً خدا را دوست نداشته اند. خیال میکردند خدا را دوست دارند. اینها در مراتب عرفان هست! اولین مرحله در مراحل عرفان خیال و وهم است. آدم همه چیزهایش خیالی و وهمی است. خواب دیدنهای خیالی، تقربهای خیالی، امام زمانهای خیالی، نمی دونم بهشتهای خیالی، رفاقتهای خیالی تابرسد به مراتب قطعی کار دارد تا از شک وتردید دربیاید. لذا اگر دقت کرده باشید اولین مرحله کمترین مرحله چیه بعد از خیال و وهم بگذریم، رفاقتهای خیالی، عبادتهای خیالی، تقربهای خیالی، عملیاتهای خیالی از اینها که بگذریم، اولین مرتبه در یقین چیه؟ علم الیقین . علم الیقین است یعنی پایینترین مرتبه است که دیگر شک و تردیدها، تزلزلها، اضطرابها، بریدنها، از بین میرود، شخص راسخ میشود، میشود علمالیقین. درجبهه، بسیج، هیات، در کار برای امام زمان یک کسی که تردید برش میدارد، میبرد، این هنوز در مرحله خیال است، یعنی با خیال و ظنّ خودش دارد با امام زمان ارتباط برقرار میکند در همان حد هم ثوابش را میبرد. اما اصلاً به مرحله حقیقت نمیرسد، حقیقت زمانی است که انسان تثبیت شده است یعنی تحت هیچ شرایطی، شک، تردید، تزلزل اتفاق نمیافتد. لذا قرآن مومنین را اینجور تعریف میکند: «انماالمومنون الذین یومنون بالله و رسوله ثم لم یرتابوا» اصلاً به شک نمیافتند تازه که شک نکرد، افتاد به یقین، این را بهش می گویند علم الیقین. یعنی مرتبه پایین است ولی مرتبه خوب و مثبتی است یعنی از خیال درآمده. شخص ازاضطراب وتردید درآمده، تثبیت شده درکارش ، در عشق و محبتش تثبیت شده. مثل دو نفر هستند که نامزدمیکنند، عقدند، ارتباط باهم دارند خیلی حرفهای دوست داشتنی و عاشقانه اما تثبیت شده نیست تا اینکه انسان برسد به این یقین که: بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
کار میبرد. که برسد به جایی که بگوید: خدایا من به حضرت عباس دوستت دارم. من به حضرت عباس دوستت دارم. والا خیلی ادعاها که مثلا «بی تو هرگز، بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود»، اکثریت قریب به اتفاق افراد در مرحله خیالند، خدا هم باهمان خیالشان با آنها راه می آید. رفته بود از این کارتهای که برای دوست دخترشان میفرستند، بخرد، گفته بود از این کاغذها، پوسترها دارید که روش نوشته: بی تو هرگز، گفته بود بله، گفته بود یک شانزده تا به ما بده! یعنی میخواست به شانزده نفر بنویسد چی؟ بی توهرگز. این «بی تو هرگز» چیه؟ «بی تو هرگز» ظنّی خیالی است؛ یعنی گمان میکند این گمان هم خوبست. بگذار برایتان مثال بزنم. البته اینها را در اردو، در مقدمه بحث ارد انشالله باید بکنیم. چون اینها خیلی مهم است. اینجا چون می گوییم حدیث خیلی مهم است و سنگین است، سر بالایی است، هفته قبل گفتم شیبش خیلی بالاست. نمیشود این شیب رفت به راحتی. هی باید زیرسازی بکنیم تا از این شیب بتوانیم بالا برویم. خداوند میگوید شما نماز که میخواهی بخوانی اگر شک کردی سه رکعت خواندی یا چهار رکعت، به دلت مراجعه کن ببین به کدام سمت است. به سه رکعت بیشتر مایل است یا چهار رکعت. اگر به چهار رکعت مایل است، قبول است. من هم قبول دارم. اگر به سه رکعت است یک رکعت دیگر بخوان. شک سه و چهار این جوری است یدگر. حالا باطناً چیه؟ حقیقتاً من الان می گویم فکر میکنم چهار رکعت است. من چهار رکعتی میخوانم ممکن هم چی بوده؟ سه رکعت باشد. این را بهش میگویند ظنّ و خیالی که خداوند بعنوان صددرصد از تو میپذیرد. خدا میگوید بقیه اش را خودم هزینه میکنم. حالا اگر سه رکعت هم نبوده، من کاری ندارم. تو، دلت چی میگوید! دلت چهار رکعت هست، چهار رکعت با تو حساب میکنم، قربان خدا بروم، عجب خدایی! تو که نمیخواهی با من لج بکنی مخصوصاً سه رکعتی بخوانی الآن هم شک کردی زود توی خیالت برو ببین احتمال کدام را بیشتر میدهی؟ میگوید من الآن شک کردم ولی فکر میکنم رکعت چهارم باشم. میگوید همان چهار رکعت قبول است. این را بهش میگویند چی؟ درست هست یا نیست؟ ثواب دارد یا ندارد؟ خدا هم دیگر عقاب نمیکند، قبول هم کرده ازت ولی واقعاً سه رکعت بوده یا چهار رکعت؟ یعنی اگر به طرف بعد از نماز بگویند دست بگذار روی قرآن بگو به این قرآن! دست بگذار روی قرآن بگو به حضرت عباس چهار رکعت هست، نمیتواند قسم بخورد ولی خدا هم ازش قبول میکند. عبادتهای بسیاری از ماها اینجوری است. محبتهای ما به امام زمان، کار کردن های ما برای امام زمان، استخدام ما برای امام زمان، وقف شدن برای امام زمان، عشق ورزی به خداوند، عشق ورزی به معصومین، خدمت کردن به معصومین، کارکردن، تلاش کردند اکثرقریب به اتفاق آدمها خیالی و وهمی است، یعنی می گوید مثلاً سینه میزند، نوشته روی قلبم به خط کربلایی/ همه هستی من حسینه/می و مستی من حسینه، این دروغها خوب است. گفتم یکی از کارهای قشنگی که مداحها میکنند این هست که کلی شعر دروغ میخوابند مردم هم شعرها را می خوانند. از دروغ شروع می شود. خوب است. بعضیها انقدر قساوت دارند جگر این حرفها را ندارند یعنی تا آخر عمر یک سینه هم نمیزنند. یک هیات هم نمیروند یک گریه هم نمیکنند، یک اشک هم نیمریزند، اینها خیلی بدبختند. آقا دروغگوهایشان فردا سلطنت میکنند، در این خاندان اینجوری است. وای به حالی که آدم راست بگوید. اگر یکی از مرحله ظن دربیاید، از مرحله ظن و خیال دربیاید، وقتی چهره به چهره آقا امام زمان میایستد، بگوید: من دوستت دارم-درسته- من سربازت هستم، درسته، فدایت شوم، درسته؛ وقف توأم، درسته؛ مال توأم، آقا تایید میکند. الله اکبر آقا یا خدا امضا کند.
خب حالا خدا را دوست داری یا نداری؟ آینه میگذارد میگوید ببین، خودت را در این آینه نگاه کن. اگر در این آینه خودت را نگاه کردی راست میگویی. اگر نه، نه. گفته بود تو چقدر زشتی! گفت نه من خیلی هم خوشگلم توی بیمارستان عوض شدم... دعوا که نداریم. زشتی یا زیبایی، جلوی آینه بایستی معلوم میشود. برو جلوی آییه، این معلوم می شود زیباست یا زشته. میگوید جلوی آینه بایست، نگاه کن، توی آینه نگاه کن معلوم هست تو ظن و گمانی هستی یا دروغگویی یا راست میگویی. اینها که خودشان را شبها خواب میبینند میگویند خودم را دیدم که عجب هیولای وحشتناکی هستم. سگم خوکم پشمالو هستم، چنگ دارم، دندانهایم دراز شده، شاخ درآورده ام، قشنگ خودش را میبیند. یک موقع هست در آینه نشانت میدهند در خواب خودت را نشانت میدهند می بینین نه. نصفت آدم است. نصفش حیوان است. آدم هستی، شاخ هم داری، آدم هستی پشمالو هم شدی، آدم هستی چنگ هم داری. این وسط است. به او میگویند آدمی یا نه؟ میگوید ولله یک چیزهاییش هست،آره آدمیم! انشاءالله خداآن بقیه اش را هم برطرف کند. قشنگ در خواب نشانش میدهند. یک موقع هم میایستد جلوی آینه نه، می بینی الحمدلله الآن دارند نشانت میدهند میبینی نه، یک آدم خوبی هست. نورانی ست مشکلی ندارد همه چیز سالم است. خدا میگوید که این آیه بیست و چهار سوره توبه را نگاه کن. اگر باباهایتان، «ان کان آباوئکم و ابنائکم» پسرهایتان و بچه هایتان، «و اخوانکم» داداشهایتان و همسرانتان، چهارتا. بابا و ابناء، اخوان، همسر، اموالتان «اموالکم انقتفرتموها» تجارتتان، شغلتان تخشونها»، «و مساکن ترضونها» هشت بود دیگر، «عشریتکم» وفامیلتان و اگر از سه نفر خدا- این سه نفر را گذاشته به همین شکل هست، خدا (بزرگ) (وسطی) رسول خدا، سومی جهاددرراه خدا، اگر از این سه تا محبوبترند آدم نیستید. «فتربصواحتی یاتی الله بامره» منتظرعذاب خدا باشید. یعنی آدم نیستید. «والله لایهدی القوم الفاسقین»، خداوند فاسق را هدایت نمیکند. تو فاسقی. فسق یعنی خروج از شکل طبیعی. یعنی تو شکل انسانی نداری وقتی خدا، رسولش و جهاد از آن هشت تا برایت محبوب تر نیستند. ادعای عشق میتوانی بکنی. در ظن و گمان آدم ادعا هم میتواند بکند. قشنگ یک آینه گذاشته تو خودت را میتوانی نگاه کنی. دیگر تعارف هم ندارد. بروم به یک عارف بگویم، به یک ولیّ خدا بگویم من را چه شکلی میبینی خدا میگوید نمیخواهد بروی. من یک آینه گذاشته ام تو خودت را در این نگاه کن. لازم نیست بروی به یک ولیّ خدا بگویی من را حیوان میبینی؟ چی می بینی؟
یک موقعی زمان جنگ خدا رحمت کند یکی از رفقا را رفتیم خدمت یکی از اولیاء خدا، او هم به رحمت خدا رفته. خیلی اصرار میکرد او هم بنده خدا چیزی نمیگفت. خیلی اصرار می کرد. گفتم بپرس، ول کن. بیا بریم بابا! نه من باید از این دربیاورم ببینم، خلاصه چی... خلاصه همه ما از خانه آمدیم بیرون، این آنجا ایستاد. گفت: می پرسم، گفتم زشت است مزاحم ولیّ خدا نشو بیابرویم. ایستاد، پررو! دو دقیقه بعد دیدیم از خانه بیرون آمد خیلی لب و لوچه اش آویزان. گفتم: چی شد؟ گفت: میگوید تو الاغی! باز خوب است آدم بداند الاغ است خوک مثلاً نیست. سگ نیست، نجس نیست، الاغ هم خوب است. آدم برساند خودش را، خوب است. بداند الاغ است، میرساند.
من اوایل جوانی ام تازه ازدواج کرده بودیم. یکی از اولیاءخدا خدمتشان می رسیدیم. در دلم بود یک جوری این را، آن موقع جوان بودیم، جوانی هست دیگر، نادانی و خامی، به من بگوید من را چه جوری می بیند من را! خب سالها بود من خدمت این ولیّ خدا بودم. بعد در خواب به من گفت. گفتش که: از این سوراخ نگاه کن، زحمت کشیدم این سوراخ را کندم، ته سوراخ را نگاه کن. آن خود تو هستی، هر صورتی دیدی آن تویی. اگر ثابت بوده همانی. اگر تغیر پیدا کرد، این شده ای. نگاه کردم دیدم یک سگ سیاه! سگ، نجس العین، حیوان، هار، سیاه، خدا رحمت کند مرحوم آمیرزا علی آقای شیرازی استاد مرحوم مطهری میگفت: من خودم را سفید دیدم! حالا او خیلی خوب بوده که خودش را سفید دیده. مال ما که اصلاً سیاه دیدیم. بعد دیدم نه الحمدلله رفت یک چهره خوبی آمد. استاد به من گفت من زحمت کشیدم تا این، اینجوری شده، تو از آن درآمدی و این شدی، از آن توحش و از آن هاری درآمدی. استاد ما میفرمود: اولین مرحله در سیروسلوک این هست که انسان، هاری خودش را بگیرد، درندگی خودش را بگیرد. در همه جا، در همه صحنه ها بگیرد. ما ده ها سال داریم زحمت میکشیم هنوز هم وحشی هستیم، درنده ایم.
خیالی خوب است. بالاخره همه ازخیال شروع میکنند. چون میخواهد به این سمت بیاید. ببینید کجا میگوید؟ در نماز میگوید. مومن است بنده خدا مسلمان است دارد نماز میخواند. میگوید با این خیال من قبول میکنم. دیگر چه؟ میگوید خدایا در مورد روزه هایم چقدر قضا دارم! میگوید نمیخواهد یقین کنی. چقدرش را مطمئنی؟میگوید من بین سه سال و پنج سال شک دارم. میگوید سه سال را خودت قبول داری؟ می گوید سه سال درست است. ولی خدا وکیلی سه سال است یا پنج سال؟ نمیداند. ظن است خدا بعنوان علم از ما قبول میکند. به عنوان علم می پذیرد از ما. درست همان سه سال بوده. ما هم به امام حسین میگوییم دوستت داریم، فدایت بشویم برات، میمیریم برایت، به امام زمان داریم میگوییم، به خدا داریم می گوییم. ابرازعلاقه میکنیم. «اللهم اجعلنی من جندک/اللهم اجعلنی من حزبک/اللهم اجعلنی من اولیائک». هی این حرفها را می زنیم. اگر تا امتحان نشده، کسی ازت امتحان نگرفته، میپذیرندش همینجوری. می پذیرند، قبول هم هست. اگر قبل از امتحان بمیرده مقبولش میکنند. قبل از امتحان مرد، این خیال زده بوده، فکر میکرده خدا را دوست دارد. الآن هم که محشور شده، در قبر سرش را بلند میکند با همان خیال هست. خدا میگوید به او دست نزنید این خیال میکرده ما را دوست دارد ما هم قبولش داریم. خیالت خوبه، بیا برو. هیئتی هایی که سالها هیئت داری کرده اند، سالهای سال، هی در این هیئتها گفتند امام حسین فدایت شویم دوستت داریم، می میریم برایت، خدا رحمت کند همه شان هم مردند ،رفتند. آقا یک دفعه زد، زد، خورد به انقلاب اسلامی وای! حالا باید امتحان پس بدهند. انقلاب اسلامی را رد کردند، خورد به جنگ تحمیلی، باید امتحان میدادند. «یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزاً عظیما». باورمیکنید خیلیهای ماندن در تهران هنوز زیارت عاشورا برقرارمیکردند. یک روز هم جبهه نرفتند. زیارت عاشورا هم میخواندندها! ولی اگر مداح، سخنران میخواست حرف سیاسی بزند میگفتند نزنید به ما چه آمریکا چمار میکند، حالا روضه را نگیرید. از علی اصغر بخوان از علی اکبر از رقیه بخوان! اینقدر احمق.... واقعاً نادان. حالا از مغرضهایشان بگذریم مریضهایشان هم سر جایش. هشت سال دفاع مقدس آمده، از تو امتحان میگیرند، دفاع مقدس تمام شده. جنگ شروع شد. الآن جنگ فرهنگی شروع شده. چکاره ای در جنگ فرهنگی ؟ سربازی؟ سرداری؟ عمله ای؟ مزد میخواهی؟ از دست زن و بچه ات فرار کرده ای آمده ای در جبهه فرهنگی کار میکنی؟ با کسی مشکل داری؟ مقام میخواهی؟ شهرت میخواهی؟ ریاست میخواهی؟ محبوبیت میخواهی؟ منت وادارت کرده؟ معلوم نیست. در ظن و گمان است؛ ولی امتحانها گرفته میشود صددرصد و انسان معلوم میشود در ظن است یا یقین دارد! علم است!
شما ببینید یاران امام، آنهایی که خود را به امام آویزان کردند به او بستند، ماند ماند ماند. همه میگفتند ما معتقدبه ولایت فقیه هستیم. درسته! امام رفت، ولی فقیه ماند. ولایت، مقام ولایت فقیه ماند، ولایت فقیه هم قانونی و شرعی سر جای خودش، فهمیدن نه، اینها با امام حال میکردند. ولایت را قبول نداشتند. اصلاً از اول هم مشکل داشتند. لو رفت قضیه. قضیه لو رفت. خودشان بعضیها اعتراف کردند که ما اصلاًزمان امام هم با ولایت فقیه مشکل داشتیم. امام را قبول داشتیم. ولایت فقیه را اصلاً قبول نداریم اصلا. یک عده هم دم از امام زدند، گفتند، گفتند، امام فلان، اهداف امام، خط امام، راه امام، خوب الآن نگاه کنید همه یک دفعه اکثر آنهایی که این حرفها را زدند، ببینید الآن دارند چه میگویند، چکار میکنند. کاملاً شفاف است. اصلاً در محبت دروغ نمیشود گفت. در محبت نمی شود دروغ گفت. علی علیه السلام فرمود چی؟ فرمود: اگر میخواهی ببینی یک نفر دوستت دارد دل خودت را ببین. اگر دوستش داری دوستت دارد. «سلوا القلوب عن المودات فانها شواهد لاتقبل الرشاء». از دلهایتان درباره عشق و مودتها سئوال کنید. چون دلها شاهدانی هستند که رشوه قبول نمیکنند یعنی آدم سر ظن و خیال خودش را میتواند کلاه بگذارد سر عقل خودش هم میتواند کلاه بگذارد «رب عقل» حدیث داریم، چه بسیار عقلی که مقامش امارت است ولی تحت بدبختی تحت وهم اسیر است. عقلت وهم است. الآن عقلت چی میگوید؟ عقل امیرت چی می گوید؟ عقل امیر می گوید که مرده کاری ندارد. وهم، عقل را اسیرمیکند. وقتی میرود قبرستان، میگوید الآن مرده بلند میشود دنبالم می گذارد، الآن از توی این قبر صدا درمی آید، الآن این اسکلت مرا میخورد، از استخوان می ترسد، از مرده میترسد. عقل است ولی اسیر وهم است. تمام وجودش میلرزد، عقلش در تاریکی کار نمیکند. در تنهایی کار نمیکند. عقل از کار میافتد. میفرماید: چه بسیار عقلهای امیری که تحت هوای نفس اسیرند یعنی اصلاً کار نمیکنند. میشود که اینجوری باشد؛ امایک چیز هست که تو اصلاً نمیتوانی در آن مرحله به او دروغ بگویی. آن کجاست؟ یک قوه ای بالاتر ازعقل هست، دل است. اصلاً رشوه قبول نمیکند. عقل را میشود رشوه بهش داد و یکجوری توجیه اش کرد، سرش را کلاه گذاشت، میشود عقل را خرید اما دل را نمیشود. دل رشوه قبول نمیکند. به او بگویی دوستت ندارم. نه! دوست دارد. زن و شوهر دعوا اکنند، ابلهان باور کنند، اینجوریست. دعوایشان ظاهراً چیه؟ ابراز ابراز انزجاره، تنفر است. من چقدر زن و شوهردیده ام اصرار کردند پاشون کردند توی کفش طلاق بگیرند. طلاق هم گرفته اند سه روز بعد دلتنگی کشته شان. چهار روز هم نکشیده. توهمات، دعواها، کینهها نمیگذاشت خوب فکر کنند، بفهمند حالا که دیگر طلاق گرفتند راحت شدند، توهمات کنار رفته، شفاف که شده آب زلال شده، حالا دیده علاقه سر جایش است. محبت سر جاش هست. پدروفرزند چقدر شده، مادروفرزند چقدر شده، خواهروبرادر چقدرشده؟ همدیگررازده اند، چاقو و چاقوکشی کردند، در توهم و کینه چاقو و چاقوکشی کردند، بعد که تمام می شود، آب از آسیاب می افتد و آدم آرام میشود، آب که شفاف میشود نگاه میکند میبیند دلش برای داداش تنگ شده، داداشش را زندان انداخته، دلش تنگ می شود. داداش را میخواهند اعدام هم کنند، جرم هم مرتکب شده ولی میبیند اصلاً محبت داداش از دلش بیرون نمیرود، همسرش همینطور، فرزندش همینطور. حضرت میفرماید: شما اگر از محبت سئوال کنید دلهایتان دروغ نمیگوید، از دلها سئوال کنید. «سئوا القلوب عن المودات» از دلها در مورد مودّت سوال کنید. چرا میگوید درمورد مودت؟ چرا نگفتت محبت؟ محبت در ظن و گمان هم خوبست. چون عمل نمیخواهی بکنی که، حسین جان نمی دونم همه جوانی من به فدات، کی میرسم به کربلا حسین جان، خوبه. مثل این اشعار عاشقانه، ترانه های عاشقانه که میخوانند، ظن و گمان است. محبت است، هزینه ندارد، امامودت اینجوری نیست. مودت، عشقی هست که هزینه دارد. علاقه نیست. محبت نیست. باید پاکار محبوبت بایستی. هزینه کنی پای کارش، بریزی پایش، فداکاری بکنی، میگوید اگر میخواهی مودت را بدانی، محبت قبول هم هست، حیوانات هم به خدا محبت دارند، سنگها و گیاهها محبت دارند، خدا را دوست دارند، شیطان هم خدا را دوست دارد، محبت دارد، شیطان به معاویه میگفت: من هنوز هم که به دلم مراجعه میکنم میبینم دوستش دارم. نتوانستم یک لحظه محبتش را از دلم بیرون کنم. محبت خدا را. محبت هست، معاویه چقدر امیرالمومنین را دوست داشت؟ باهاش میجنگید ولی دوستش هم داشت، قلباً دوستش داشت امیرالمومنین را.
آمد پیشش کلی فحش داد و حرف بی ربط به امیرالمومنین زد تا پولی بگیرد. پول را بهش داد و گفت: توخیلی خبیثی. همه حرفهایت دروغ بود. پولت را بگیر و برو! اصلاً علی اینجوری نبود. دوستش دارد. آن دوست داشتن که خوبه است، مودت مهم است. شرط مودت است. «قل لا اسئلکم علیه اجراً الّا المودة فی القربی» مودت یعنی عشقی که پای کار بایستی. بسیجی، هزینه کردن، شب بیدار بودن، اسلحه دست گرفتن، جنگیدن، هزینه کردن، دست در جیب کردن، مودت! میگوید: راجع به مودت از دلها سئوال کنید. دلها دروغ نمیگویند، نگاه که میکنی مب ینی دوستش داری اما، حاضری هزینه کنی؟ میگویدنه! پس تو فقط دوستش داری، هزینه نمی توانی بکنی. مودتی در کار نیست، عشقی در کار نیست. ظن است، خیال میکردی دوستش داری، وقتی گفتند جبهه، ترسیدی، وقتی گفتند پول، ترسیدی، نصف اموالت را برای خدا و امام زمان بده! ترسیدی،نبود دیگر. نشسته بود بالای سر رفیقش گریه میکرد، خب چیه؟ دارد می میرد. برای چی دارد می میرد؟ خب گرسنه اش است. گفت: خب نان که بغلت هست بهش بده! گفت: نه من فقط میتوانم برایش گریه کنم، نان نه!
خیلیها همینطورهستند یعنی میخواهند برای فقرا خیلی دلشان میسوزد، برای مستضعفا خیلی دلشان میسوزد، برای محروم های عالم خیلی دلشان میسوزد، برای عراق و افغانستان و غزه و لبنان و کشمیر و همه جا دلشان میسوزد، اماعمل نه! خوب این را کاملاً در مسائل طبیعی مثال زدم میرویم سراغ خدا.
وقتی می آییم سراغ خدا، کمترین درجه مودت چیست؟ تازه خدا میگوید: «کذب من زعم انّه یحبّنی» دوستم دارد. «واذا جنّه اللیل نامعنّی. میخوابد. دروغ میگوید اگر فکر میکند دوستم دارد و خوشش نمی آید با من حرف بزند. نه دوست دارد صدایم را بشنود یعنی قرآن نمی خواند. بدش هم می آید چهل سالش است هنوز نرفته قرآن بخواند. نرفته یاد بگیرد. چون رغبتی ندارد. زبان میرفت یاد میگرفت، کامپیوتر همینطور، اینهایی که الآن میگویند ما وقت نداریم عربی یاد بگیریم، ما وقت نداریم زبان دینی مان را یاد بگیریم، ما وقت نداریم قرآن یاد بگیریم. خدا شاهد است الآن چقدر هزینه میکنند بروند دانشگاه، دانشگاه آزاد، دانشگاه پولی، یک مدرک تحصیلی بگیرند. می رود دوره مکانیک میبیند، دوره کامپیوتر می بیند، دوره زبان می بیند، بچه هایش را میفرستد ولی وقتی نوبت مذهب می شود، معنویت و انسانیت، بخش انسانی، می بینی میگوید پول نداریم، گرفتاریم، نمیرسیم، حالا باشد بعد! حالا نه دوست دارد صدای خدا را بشنود. لذا میبینی با قرآن ارتباط ندارد، اصلاً نمیفهد قرآن چیه، با موسیقی اش، محتوایش، شراب بودنش، مست نمیشوند. دو) نه دوست دارد با خدا حرف بزند، یعنی نماز نمیخواند، با نماز میانه ای ندارد، حرف نمیتواند بزند. لذا وقتی میرود حرم می بینی خیلی کاری ندارد. مثلاً زنش میگوید: نیم ساعت دیگر بیایم، میگوید نیم ساعت زیاد است بابا! میخواهیم برویم بازار. یک ربع دیگر بیا بیرون. چون حرفی با این شخص ندارد، این کیه؟! این حضرت عبدالعظیم کیه! چه بدونم. آن پسر امام کاظم کیه! پسر امام زین العابدین کیه! من با خودشان حرفی نداریم. چه برسد به بچه هایشان! حرفی نداریم بزنیم، چی میخواهیم برویم بگوییم؟! محبت آره. میرویم بوس می کنیم می آییم. یک بوس کردن دیگر هزینه ندارد. یک بوس، یک طواف کاری ندارد. یک بوس و یک طوافی بلند می شویم می آییم. چهار تا جمله عربی دارد که آن هم یک صفحه است. شکر خدا زیاد هم نیست که آدم خیلی اذیت بشود از مصاحبت با اولیاءخدا... اصلاًحرفی نداریم بزنیم. یک حرف دیگر میزنم این سطحش خیلی بالاست. یک حرف دیگری می زنم سطحش خیلی بالاست. داخل پرانتزاست. آنها که زیرکند، روزیشان هست خودشان میفهمند من چی میگویم. آنهایی که خیلی حرف دارند بزنند آنهایی که خیلی حرف دارند بزنند وقتی میخواهند داخل حرم شوند دو ساعت سه ساعت حرف بزنند تازه اینها پله اولیها هستند. از اینها بالاتر کسانی اند که نمیخواهند حرف بزنند. حرف خیلی دارند ولی فقط می روند بشنوند. نمی روند فقط حرف بزنند آن وسط. اگر حرف دارند میگویند آن هم خیلی فشرده، بیشترمینشینند که بشنوند. آن دیگر خیلی جالب است. حالا این را گفتم که بدانید چنین چیزی هست. حالا ما که این حرفها به دهانمان خیلی گشاد است. ما اگر هم خیلی علاقه پیداکنیم خیلی اوج بگیریم میرویم حرف میزنیم ولی یک کسانی هم هستند که میروند آنجا حرفی هم اصلاً ندارند که بزنند. فقط میروند که حرف بشنوند. خیلی حرفی ندارند. خدا میگوید اینهایی که خوششان می آید با من حرف بزنند خلوت کنند، اینها اهل نوافلند، حدیث قرب چی؟ نوافل. اولاً شک ندارند، ما الآن چقدر آدم نماز شب خوان داریم که شک دارد. دقت کنید، در ظن در خیال نماز شب میخواند، علت اینکه نماز شبها و عبادتها اصلاً کاری ندارد اثری نمی گذارد، سی دور ختم قرآن، پنجاه حج و کربلا، آنها که آمدند سر امام حسین را بریدند، بعضی هایشان تا پنجاه بار حج نوشته اند رفته بوده، شمر معلم قرآن است معلم حدیث بود، آدم کمی نیست. آنکه فتوای اعدام شیخ فضل الله نوری را میدهد، آنکه فتوای مرگ امام حسین را میدهد، شریح قاضی، اینها مجتهدند، درس خوانده اند، شریح قاضی قاضی منصوب در حکومت امیرالمومنین بوده. حالا چرا در این دستگاه آمده اند؟ چون دستگاه خدا و ائمه غیر از دستگاه امام زمان است. امام زمان تنهایی فرق دارد با بقیه و البته تا وقتی ظهور نکرده، وقتی ظهور کند دستگاهش با بقیه فرق میکند. فعلاً خیالات را قبول میکنند، محبتهای خیالی، عشقهای خیالی، ظن و گمانهای را فعلاً میپذیرند، دروغها را قبول دارند. خوش به حال آنهایی که عرضه دارند دروغ هم بگویند، آنها که اصلاً در این وادی نیستند که دیگر خیلی بیچاره اند. لذا شریح قاضی هم بالا میآید. شمر هم می آید بالا. سردار لشکر امیرالمومنین بوده شمر. عبادتها اثر ندارد، جنگیدن کنار امیرالمومنین، در رکاب امیرالمومنین هم بجنگی، دیگر فایده ندارد کمکت. در رکاب پیغمبر هم باشی، فایده ندارد. زن پیغمبر هم باشی فایده ندارد، دیدید. زن پیغمبر هم شد، فایده ندارد. ما چقدر افراد داریم هستند بزرگند ولیّخدا هستند یک کسی میزند برود زن اینها بشود. یک خانم خیلی باکمال ولیّخدا یک کسی او را میگیرد بعد میبینید اصلاً نمیتواند با این زن کنار بیاید. چهار روز بعد کارشان به طلاق کشیده میشود. چون اصلاً تو با توهم رفتی جلو، با خیال زدگی رفتی جلو. یقین نداشتی، علم نداشتی و اصلاً نمیخواهی با این بالا بیایی. نمیکشی با یک شوهری که ولیّخداست می بینی به جنگش هم میروی. لجبازی هم میکنی، آخرش هم به طلاق میکشد. چون تو از اول باهاش هماهنگ نبودی، به علم او نرسیدی، به یقین او نرسیدی، ایمان او را نداشتی، اصلا به تناسب او نداری، این پایینش، بالاش پیغمبر است. شما برو با پیغمبر رفیق شو، به تناسبش دلت ایمان ندارد، می بینی با یک دل بیمار بیست سال در محضر پیغمبر آخر هم کافر میشود، «ارتدّ الناس بعد النبی الا الثلاث». با امام امت چقدر بودند؟ چند سال؟ از سی سال قبل از انقلاب با امام بودند بعد از انقلاب هم ده سال، بعد میفهمند که ن،ه اصلاً مقام یقین و علم نبوده، همه اش تمام این مدت محبت و ارتباطات چی بوده؟ توهمی و خیالی بوده. خیالی. محبت های خیالی. اگر آدم برای همین میگویند شب قدر شما هی ننشینید جوشن کبیر، جوشن صغیر بخوانید و کنتراتی صد رکعت نماز و ... بعضیها که هزارتا اناانزلنا میخوانند سوره دخان می خوانند، هزار تا سوره میخوانند، وارد هم شده خوب، مینشینند واقعاً میخوانند هی تندوتند کربلا! بدبخت میکند آدم را کربلا. مگر شوخی است قساوت میآورد. این هفته کربلاست، هفته بعد کربلاست، این هفته امام رضاست، دو هفته دیگر امام رضاست. دوباره امام رضاست. دوباره مکه، مدینه، سوریه،... وقتی ظنّی میروی جلو، قساوت قلب می آورد. میشود پنجاه تاحج، بعد هم آن وقت این پنجاه تا حج آنقدر بهت قدرت میدهد مین شینی روی سینه امام حسین سرش را میبری، چهل سال هیاتی میشوی،گرگ میشوی. بیست سال پیش امام خمینی زندگی میکنی، به اندازه کافی گرگ میشوی. گرگ می شوی می افتی به جان این مملکت. درس میخوانی در حوزه علمیه، مجتهد میشوی، بعد آبروی مملکت را میبری. می آیی در موسسه ای که به اسم امام زمان است از معنویتش، امکاناتش، ادّعاهایش، طمطراقش، استفاده میکنی ولی قساوت قلبت بیشتر میشود، میبینی آن موقع که نمی آمدی باز بهتر بودی. از وقتی آمدی دیگر نمازهایت حال نمیدهد، یواش یواش یواش به جایی میرسی که حالت از امام زمان هم بهم میخورد! مشکل تویی. چون از اول چه جور آمدی؟ ظنی آمدی، خیالی آمدی.
این حدیثی که گفتم میخواهیم بخوانیم که خیلی اوج دارد، میخواهم الآن شروع کنم بخوانم این مال این است که انسان اولا چی رو حل کرده باشد؟ اول از ظن و خیال درآمده باشد، مسائل برایش شفاف شده باشد، یقین بکند، تردید نداشته باشد، اصلاً به عقب برنگردد، بتواند جلوی خدا بایستد بگوید به حضرت عباس دوستت دارم، حالا ببین چه غوغایی میشود.
«و انّه لیتقرب الیّ بالنافله: این بنده من حتماً به من نزدیک میشود با نافله. کی؟ گفتم بعد از اینکه انسان از مرحله چی در بیاد؟ مرحله ظنّ، علم اندک، که بهش می گویند علم اول، از علم اول و اندک دربیاد، بیاید به علم دوم برسد. علم دوم کدام مرحله است؟ «علم الیقین» یعنی علمی هست که رنگ چی دارد؟ یقین دارد. برسدیعنی که رنگ یقین دارد. به مرده دست میزند نمیترسد. مرده شور علم الیقین دارد مانداریم. «انّه لیتقرب الی بالنافله حتّی احبّه». به به به به. به من با نافله نزدیک میشود. شروع میکند به مغازله و عشق بازی و ارتباط با من. به کجا می رسد؟ به یک جایی که خدا میگوید من هم عاشقش میشوم، دوستش دارم. «فاذا اببت» یعنی تو باید بیایی توی کار، شروع کنی شعر بخوانی، ترانه بخوانی، مغازله کنی. ادای عاشقها را دربیاوری. خدا رحمت کند امام را. می گفت من میخواستم استادم را راضی کنم بهم عرفان بگوید اول نرفتم بگویم که، می گفتم که طردم میکرد. دنبالش راه افتادیم در خانه اش میرفتیم به هوای اینکه مثلا فلسفه میخواهیم بخوانیم. میرفتیم در خانه استاد، یک دفعه مثلاً زن استاد میگفت مثلا حاج آقا نان نداریم. به امام میگفتم: من میروم خودم الآن میگیرم شما بنشین حاج آقا! میپریدم میرفتم نان سنگگ میگرفتیم، می دویدیم، می آمدیم کارهایش را می کردیم. یواش یواش به استاد نزدیک میشدیم و خلاصه بعد بالاخره که خوب اعتمادش به ما جلب شد، ارادت پیداکرد، گفتش که تو حالا چی میخواهی؟گفتم آقا ما عرفان میخواهیم. میشود این را به ما درس بدهید؟ «فاذا احببته»، اگر دوستش داشته باشم حالا ببین خدا چه میکند. یک کسی برود توی دل خدا الله اکبر! یک کسی برود توی دل خدا، ما خیلی از این حرفهای مفت زیاد میزنیم. خیلی مفت است این حرفها. به دهن ما خیلی گشاد است. خدای عظیم! الله اکبر. اگر این خدا یک دفعه به کسی بگوید من دوستت دارم، او بگوید! چه شود اگر اینجور شود- هی تند رد میشوم. چون واقعا این شیبش زیاد است میخواهم نفهمید کی می بینیم این را، چون خودم هم نمیفهمم. «کنت سمعه الذی یسمع به»، من میشوم گوشش که با من میشنود از این به بعد. این را فقط در یک قسمت توضیح می دهم. الان نه. در یکی دو جلسه آینده که روی بحث محبت میرسیم آنجا توضیح میدهم.
من می شوم گوشش، با من میشنود. «فوبصره الذی یبصربه» میشوم چشمش دیگر با من میبیند، با چشم خودش دیگر نمیبیند. این خیلی اوج است که کسی، خدا جای مشاعرش بنشیند یعنی اصلاً شخصی در کار نیست، بنده ای در کار نیست، «ولسانه الذی ینطقبه»، زبانش میشوم که با آن سخن میگوید «ویده التی یبطش بها» و می شوم دستی که با آن میگیرد. دست قدرتمند او میشوم. من خدا می شوم دست او.
درحدیث نوافل، واجبات، انسان میشود جندالله، حزب الله، دست خدا، سرباز خدا. وقتی میکشد به حدیث نوافل، خدا میشود دست این، در حدیث واجبات تو مال خدایی. در حدیث نوافل خدا مال توست. خدا مال توست. بد نیست. «وصف العیش، نصف العیش»، نشتیم امشب راجع به آدمها حرف میزنیم، راجه به آنهایی که مثل ما توی خیال نیستند اصلاً تردید ندارند، و تزلزل ندارند، توهمی نیستند به یقین رسیده اند،حالاببین این تا کجا جادارد، بد نیست بدانیم شاید بین ما هم یک کسی یک موقعی یک کسی هوس کرد این مسیر را برود، مسیر که باز است. اما هوس کننده خیلی کم است. شاید بالاخره یکی از ما یکی از خواهرها این بچه کوچک هایی که الان دارد سروصدایشان بلند میشود شاید این بچه کوچکها شاید یک موقعی یک کسی توی این مجموعه هم بخواهد پیدا شود بخواهد این مسیر را برود بداند که چنین راهی هست باز است. «ان دعانی اجببت» من را بخواند صداش میکنم، یک ولیّ خدایی هست این چهارشنبه ها که میرویم خدمتشان بعضی از دوستان از خواهران و برادران این سعادت را دارند می آیند. یک پیرمردی است از خانواده استاد امام هستند، آقای شاه آبادی. پسرشان هست. استاد ما میفرماید: این ولیّالله است. مستجاب الدعوه است. یک مرد نورانی خوشگلی می آید یک نماز جماعت و دعای توسلی میخواند. بعضی وقتها مینشیند پای درس بعضی وقتها هم میرود. «فاذا دعانی ان دعانی اجببت» اگر بخواند اجابت می کنم. «و ان سألنی اعطیته»، هر چه هم بخواهد بهش میدهم و بعد ادامه دارد. یک مغازله هایی خدا با بنده اینجوری دارد که نگو! میگویداگر یک بنده ای دل مرا بدست آورد.
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
چقدر کم است سمرقند و بخارا! خان مغول وقتی آمد شیراز، حافظ را گرفت و بهش گفت: تو چه گفته ای؟شنیده ام چنین شعری گفته ای؟ گفت بله! حافظ بنده خدا تیغ بالای گردنش، گفت مرد حسابی میدانی من چقدر کشتار کردم سمرقند و بخارا را گرفتم؟ تو همینجوری به خال هندو میبخشی؟ گفت ببین من چقدر گدا هستم همین بذل و بخششها را کردم اینقدر بدبختم. آن هم همدیگر خنده اش میگیرد و حافظ را ول میکند، حالا حافظ میگوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقد و بخارا را.
خدا میگوید تو اگر دل من را بدست بیاری، من خودم را بهت میدم. سمرقند و بخارا چیه! دنیا کجاست؟ بهشت چیه؟ دنیا؟ نه، آخرت؟ نه، بهشت؟ نه، خودم مال توأم. الله اکبر چه خدایی! از این قشنگتر کسی توانسته حرف بزند برای رفیقش؟ کی توانسته اینجوری اعلام محبت کند؟ همه حرفها را زدیم برای چی؟ اینها حدیث است من دارم میخوانم. اینها حدیث معراج که نیست که من دارم می خوانم. حدیث معراج همان یک تیکه است که دارم می خوانم. چی؟ «لیس لمحبتی عله و لاغایه ولانهایه»، محبت من حدندارم. اگر بخواهم به کسی محبت کنم ته ندارد این محبت من. خدا میگوید: من تا زنده هستم تا چقدر هست؟! تا هستم این کمّا و کیفاً از محبت من بهره مند است. میفهمیم داریم چی میگوییم یانه؟ من خودم نمیفهمم دارم چی میگویم. امیدوارم شما بفهمید چی میشنود که من خدا تا وقتی هستم عاشقانه با این رفتار میکنم. عادی هم نمیشود. الله اکبر.
خوب این خیلی تندبود. خیلی. گفتم شیبش خیلی زیاد است دیگر. به حدیث بعدی نمیرسیم. آن هم همینطوراست. من میگذارم برای یک جلسه دیگر انشاءالله، که خدا بارفیقهایش چکار می کند، با کسانی که راست میگویند، حرف میزنند، راست میگویند. واقعاً دوستش دارند ثابت هم می کنند در عمل. خیالی نیست، ظنی نیست. گمانی نیست که خدارا بفروشند مثل من و امثال بنده. اگر راست بگویند خداوند با آنهاچه میکند. پس ما در همین آینه های حدیث معراج میتوانیم بفهمیم که تا الآن چه جوری زندگی کردیم و تا الآن کجائیم؟ آیا از ظن و گمان درآمدیم یا درنیامدیم. داریم فعالیتهای خیالی میکنیم. عرض کردم فعالیتهای خیلی هم خوب است هم ثواب دارد ولی بالاخره خیالی است. خدا کند یک زمانی پرده برود کنار ما بفهمیم راست راستی سرباز امام زمان هم هستیم. اگر این معلوم شود چه شود! که یک کسی بفهمد واقعاً سرباز امام زمان است. حالابماند تاسردارو سرلشکر و چه و چه و چه. همین اگر یک موقعی یک کسی از ظنّ دربیاید بفهمد که هیچ انگیزه ای نداردجز خود امام زمان. امام زمانش را دوستش دارد دلش برای غربتش مظلومیتش برای تنهایی اش واقعاً میسوزد. خود سوختن علاما محبت است. علامت صدق است. خود سوختن علامت صدق است. دلتنگی علامت صدق است، بی تابی علامت صدق است و بعد ببینیم ما با دلمان چکار کرده ایم تا الآن که اینجوری نیستیم اگر نیستیم. باید حتماً یک چیزهایی را دستکاری کنیم. یک تصمیمات جدید در زندگیمان بگیریم، یک چیزهایی را دست کاری کنیم تا این دل باز شود. فتح حاصل شود. فتح حاصل شود تا بکله ما هم انشالله از تعارف دربیاییم، از ظن و گمان دربیاییم، از خیال زدگی بیرون بیاییم. شاید انشاءالله به علم برسیم. اولین مرحله، تازه اولین مرحله، برسیم به جایی که «اولئک» اینآیه را یادتان هست که خواندیم. «انماالمومنون» فقط مومن های حقیقی کی ها بودند: «الذین یومنون بالله و رسوله ثم لم یرتابوا» شک نکنند. بعد چی؟ «وجاهدوا باموالهم» اول مالشان. عرضه جهاد مالی داشته باشند. «وانفسهم» جانشان، «فی سبیل الله اولئک هم الصادقون» تازه اینها راست میگویند. چقدر خدا شفاف قشنگ ماها را به خودمان معرفی میکند. آینه می گذارد ما خودمان را در آن نگاه کنیم. دیگر از این قشنگتر؟! قرآن چقدر شفاف است،چقدر ساده برای ما بیان کرده، عمیق، ساده، شفاف، همه رابرای ما بیان کرده.