بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و صلّی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب بحثمان در حدیث معراج به اینجا رسید که «وَلَیسَ لِمَحَبَّتی عِلَّة» محبت من معلول علتی نیست، سؤالی هم ما در همین زمینه ما مطرح کرده بودیم.
امشب به همین بحث می پردازیم که یک بحث توحیدی هست تقریباً در رابطه با حدیث معراج البته بحث محبت حق تعالی تمام نمی شود جلسات بعد هم این بحث را ادامه خواهیم داد انشاءالله ولی خب به این بحث بپردازیم. درباره این فرمایش حق تعالی «لَیسَ لِمَحَبَّتی عِلَّة» این که محبت من علت ندارد راستی من دارم جواب را می گویم و حواسم نیست اصلاً شما هم که می خواهید بنویسید پس اصلاً بهتر است از این بحث صرف نظر کنیم و هفته بعد این بحث را انجام بدهیم که سوال ها را توضیح می دهیم دیگر مشکلی پیش نیاید.
من فقره بعدی را می خوانم «لَیسَ لِمَحَبَّتی عِلَّةٌ وَ لا نَهایَةٌ کُلَّما رَفَعَتُ لَهُم عِلما وَضَعَتُ لَهُم عِلما»، خداوند تبارک و تعالی این جا از یک حقیقتی پرده برمی دارد که آدم های مهربان باعاطفه و رحیم این حقیقت را خیلی خوب درک می کنند، آن هایی که اسم رحمان و اسم رحیم درشان تجلی دارد، عاطفه، مهرورزی، مهربان بودن را خوب یاد گرفتند و خوب هم بروز می دهند از وجودشان مهر و محبت تراوش می کند، مظهر اسم رحمان و رحیم شدند، ثروت رحمان و رحیمی دارند، ثروت عطوف و رئوف دارند، ثروت حنّان و منّان دارند، این آدم ها این رمزها را خیلی خوب می گیرند و اگر این رمز را بتوانند در رابطه با خداوند تبارک و تعالی اعمال بکنند، آن موقع است که به یک خزانه بی پایان از کرامت های الهی وصل می شوند.
در این فرمایش حق تعالی چون گفتم حرف های خیلی خصوصی و خیلی خودمانی بوده بین پیغمبر و خدا، یک معراجی بوده، یک جلسه خصوصی بوده، خدا بوده و پیغمبر، دیگر محبوب ترین کس خدا پیش خدا بوده طوری آنجا مثلاً با یاحبیبی و اسم های این جوری همدیگر را خطاب کردند. حالا می رسیم جلوتر دیگر اصلاً از اسم های زمینی خبری نیست، اسم های آسمانی است و خلاصه دل بده و قلوه بستون، خدا و پیغمبر با هم گپ زدند، خود این گپ دوستانه هم خود این گپ دوستانه نوع رمزها و اطلاعاتی که خداوند در این فرمایش ریخته خیلی ناب است، خیلی خاص است، یعنی درواقع حدیث معراج انسان را از بسیاری از وقت تلف کردن ها و سر کردنی ها نجات می دهد. لازم نیست خیلی آدم برود خیلی کتاب بخواند خیلی برود استاد ببیند. اگر فهمش خوب باشد، این رمزها را بگیرد برده و نه تنها برده به نظر بنده بلکه این از بقیه افراد هم سبقت می گیرد یعنی هم حدیث معراج به سرعت انسان اضافه می کند هم به انسان قدرت سبقت نسبت به دیگران را می دهد. چون همه اش رمز دارد، رمزهای خاص، کدهای خاص، میان برترین راه ها را خداوند در این حدیث به پیغمبر گفته. حالا این جا می گوید: اگر کسی آن مراحل را طی کرد چه بود مراحل بگوییم؟ توکل – رضا – محبت. اهل اعتماد به خدا بود، از خدا راضی بود در همه شرایط، اصلاً نق و غر و احساس بدبختی و احساس پوچی این که در مملکت خدا احساس بکند به او خیلی بد می گذرد، نه. به قول بعضی ها جمال خودت را عشق است، یک کسی به خدا بگوید جمال خودت عشق است، هر چه در دنیا می خواهد بشود بشود. ما تو را داریم، ما مال تو هستیم، با تو رفیقیم، با تو صفا می کنیم، با تو دلشاد هستیم. «یا داوودُ بی فَفرَح وَ بِذِکری فَتَلَذَّذ»، نمی گوید «یا داوود اِفرح بی» داوود شاد باش با من بلکه می گوید : با من شاد باش انحصار در آن است، حصر در آن است. یعنی شادی خود را با من بیاور ، با من شاد باش. «بی» اول خدا، با من شاد باش ، کسی که عرضه دارد با خدا شاد باشد این حوادث روزگار اصلاً او را مچاله نمی کند، اصلاً بداخلاقش نمی کند، اصلاً یک آدم بی ظرفیت زودرنج حساس و حسود و متکبر و بسیاری از بیماری هایی که معلم های اخلاق می گویند بیست سال، سی سال طول می کشد تا آدم این ها را مداوا کند و از جهنم آن ها دربیاید. چون این جهنم خلق جوری هست که وقتی شما نعوذ بالله می روی آخرت، می افتد انسان در جهنم حسادت و جهنم تکبر، جهنم فخر فروشی، جهنم خودخواهی است. این خدا رحمت کند امام را چند قرن آخرتی طول می کشد که انسان وقتی وارد این جهنم خلق می شود از آن طرفش در می آید، این تازه برای یک اخلاقش است، مثلاً حسادت، مثلاً حساسیت، مثلاً غضب و عصبانیت، خیلی طول می کشد تا در بیاد. این معادلش در دنیا اگر کسی بخواهد زحمت بکشد خب باید خیلی سال زحمت بکشد تا آن چند میلیون سال را دیگر گرفتارش نشود، چند هزار سال و چند صد سال، چند صد هزار سال گرفتار جهنم نشود. خب ولی فرمول ها و قواعدی خداوند در حدیث معراج می دهد اگر یک کسی رعایت بکند یک جا بسیاری از این جهنم ها-اگر نگویم تمامش- یکجا بسیاری از این جهنم ها درش بسته می شود و خاموش می شود، یعنی آدم واقعاً خیلی به انبساط می رسد، خیلی راحت می شود خیلی نمی خواهد زحمت بکشد سال های سال این جوری که بعضی از علمای اخلاق می گویند مثلاً بیست و پنج سال طول کشیده مثلاً حسادت را از خودش برطرف کرده ، خب اگر این جوری باشد که عمر نوح می خواهد که دانه دانه این اخلاق ها را قلع و قمع کند. آیا ما یک راه میانبر داریم که همه آن ها یک جا کنده بشود؟ می گوید این راه میان بر همین مسیری است که می گوید: توکل – رضا نسبت به خدا و محبت خدا، این که انسان خدادوست باشد، رفیق شود با خدا. حالا شما نگاه کنید در این رفاقت وقتی با هم صمیمی شوند یعنی خدا نگاه می کند که این بنده از سایر بنده ها فاصله گرفته یعنی بعداً می رسیم اصطلاحاتی که خدا به کار می برد در مورد پیغمبر و می گوید این جوری نباش، می گوید: بچه بازی نکن (به پیغمبر می گوید) ، گرفتار بچگی نشوی ، بچه گیهای اهل دنیا این جور نیست دیگر، ببینید سر چه چیزهایی با هم قهر می کند، سر چه چیزهایی آشتی می کنند، سر چه چیزهایی خوشحال و سر چه چیزهایی ناراحت می شوند.
از خیالی جنگشان و صلحشان از خیالی ننگشان و نامشان
با مسائل خیالی و وهمی، تعصب ها و بچه بازی های دنیا، خداوند به پیغمبر می فرماید که بپرهیز از این که «اَن تَکُون مِثلَ السَّبیع» این که مثل بچه ها باشی ، بچگی نکن پیغمبر ، یعنی بچه نباش، شما به این همه طلاق های زناشویی نگاه کنید، اختلافات خانوادگی وقتی نگاه می کنید می بینید امور توهمی است، طلاق ها توهمی، دل رنجی ها توهمی، احساس های بد و کاذب همه توهمی، همه توهمی، ناراحتی هایی که دارند، آرزوهایی که دارند، سطح آرزوها را می بینید همه اش بچه گانه است. اگر خدا ببیند یک نفر بچه بازی نمی کند دیگر، دست از بچه بازی برداشته، این خدا را حریف دلش دانسته و واقعاً روی رفاقت و صمیمیت با خدا حساب باز کرده در زندگی اش، می بیند و می گوید: خدایا من اصلاً می دانی می خواهم چی کار کنم به عشق تو، با تو این قدر دلشادم که اصلاً از قید تمام این محبت های دنیایی می گذرم یعنی چه می گذرم؟ یعنی به کسی محبت نمی کنم؟ اهل عاطفه نیستم چون خواندیم جلسه گذشته در کسی که عاطفه نیست خیری هم نیست. «لا خَیرَ فی مَن لا یَئلِفُ وَ لا یُئلَف» در آدم هایی که الفت نمی گیرند و نمی گذارند با آن ها الفت بگیری این گونه آدم ها خیر ندارند، این که نیست معنایش این نیست که من از محبت های دنیایی می گذرم یعنی این، نه؛ یعنی انگیزه های شخصی را در محبت دیگر برمی دارم، یعنی دوست داشتن هایم را با خودم تنظیم نمی کنم. ببینم بچربد و با من تنظیم شود. اگر کسی مرا دوست داشت من هم دوستش دارم، مرا دوست نداشت می خواهم سر به تنش نباشد و این اصل خیلی مهمی است که ما در زندگی داریم. نه، من پدر ، مادر ، همسر ، دوستان ، فرزندان ، کسان دیگر و هر کس را که دوست دارم خدایا به عشق تو دوستشان دارم و این دوست داشتن خیلی بالاتر است از دوست داشتن های شخصی هست. چون گفتیم دوست داشتن های شخصی را حیوانات هم دارند، دو تا حیوان که با هم ازدواج می کنند و با هم جفت می شوند و همدیگر را انتخاب می کنند زن و شوهر می شوند، این ها هم علاقه های زن و شوهری هست، علاقه های عاطفی در آن ها هست، مادری ، پدری ، همسری ، این که دیگر خیلی هنری نیست. این چیزی که الان از آن تعبیر به عشق زمینی می کنیم. عشق زمینی زمانی خیلی قشنگ می شود و اوج می گیرد که از آسمان بیاید به زمین. یعنی چی؟ یعنی اصلاً من کنار بروم و این دوست داشتن خیلی عالی می شود، آدم های خودخواه می گویند یعنی چه؟ من خودم را برای خودم می خواهم دوست داشته باشی ، من برایت عزیز باشم ، اگر به خاطر خدا دوست داشته باشی که من این وسط حذف شدم و دیگر چه ارزشی دارد؟ می گوید: نه تو اصلاً حذف نمی شوی، من تو را با تمام حیثیت الهی ات و انسانیت دوستت دارم یعنی به بلندای ابدیت من دوستت دارم. من آن حیثیت انسانی و ابدی تو را می بینم و این جوری تو را می پسندم و این جوری دوستت دارم و این خیلی قیمت دارد. اگر این بیاید عشق زمینی خیلی اوج می گیرد. خیلی اوج می گیرد. ما اگر با این نگاه بیاییم سراغ عشق زمینی آن وقت عشق هایی مثل لیلی و مجنون، وامق و عذرا و خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد خیلی جلوه ای ندارد و رنگ می بازد خیلی هایش رنگ می بازد. باید بیایند برای این عشق ها رمان بنویسند و ماجراها تعریف بکنند ولی ما معمولاً با خودخواهی مان عشق های خوب را هم به لجن می کشیم، عشق های ماندگار آسمانی و ابدی را هم خراب می کنیم. چون پای خودمان وسط است و نمی توانیم از خودمان بگذریم، اعتماد به خدا نداریم به عشق خدا از خودمان بگذریم و خودمان را حذف کنیم. اگر خدا به دل یک نفر نگاه بکند و ببیند که این آدم همه چیزش خداست و خدا از همه چیز برایش مهم تر است واقعاً، نه از روی ترس و طمع نسبت به بهشت که این هم اصلاً خوب نیست، نه واقعاً خدا رفیقش هست چون خدا برای او عزیز است و دوستش دارد. خب شما دقت کردید تا به حال در رفاقت های خودتان با یک نفر وقتی خیلی رفیق می شوید چه جوری می شوید برای همدیگر؟ دو نفر که رفیق می شوند پرده ها بینشان برداشته می شود، وقتی حجاب ها برداشته می شود حاضرند برای همدیگر جانشان را هم بدهند در لات ها و اراذل و اوباش وقتی با هم رفیق می شوند طرف حاضر است جان بدهد برای رفیقش ، رفیقش را می خواهند اعدام بکنند می رود آنجا می گوید : من بودم ، من کشتم، می گوید فدای رفیق ، خودش هم لاتی می گوید : ما بدبخت رفیقیم ، ما خراب رفیقیم، اسیر رفیقیم، اسیر رفیقیم، رفیق بازند و خیلی هم خوبست می گوید من که یک آسمان جُلَم چیزی ندارم ولی او یک نامزد لااقل دارد و بگذار این ناکام نماند. ما می رویم و می گوییم ما کشتیم. ما را اعدام بکنید. اصلاً واقعاً می ایستند پایش تا آخر، وقتی در اراذل و اوباش این جوری هست در آدم ها و مؤمنین نمی شود این جوری باشد، آن وقت این رفاقت ها رفاقت است دیگر. «ر فاء قاف» «رفق» رفاقت و از کجا آمده در آدم ها؟ این ها مظهر اسم شریف چی هستند؟ رفیق هستند، یعنی یک قطره از این اقیانوس بی پایان رفاقت خدا در این دنیا چکانده. این یک قطره را هم پخش کرده بین هفت میلیارد آدم، نه هفت میلیارد بلکه بین میلیاردها انسان که فعلاً روی زمین هفت میلیارد زنده اند. از اول خلقت خدا که روی زمین موجودات آمده اند و رفته اند می رود تا قیامت، این یک قطره را خدا تقسیم کرده بین آدم ها. ببینید این یک ذره محبت را که خدا چکانده این جا، در دنیا چه ماجراها درست کرده! چه ماجراها درست کرده از محبت ها، عشق ورزی ها، صمیمت ها، مردن برای همدیگرها، تا ببین چه خبر است. تمام هم نمی شود ماجرایش، خب بابا این ها همه از اسم رفیق آمده. حالا اگر کسی خودش رفیق اصلی باشد یعنی اصل رفاقت پیش خداست دیگر، اصل صمیمیت، عاطفه، تواصل و این هایی که ما را به آن توصیه کرده، محبت و تواصل، تعاطف همه پیش خداست، کیه این خدا؟ اگر خدا بخواهد با همه ظرفیتش با یک نفر رفاقت برقرار بکند چه اتفاقی می افتد؟ اصلاً ما جگرش را داریم؟ بگوییم که تو با همه ظرفیتت پای کار هستی. در بحث های قبل گفتم انسان تا یاد نگیرد قمار بکند هیچ چیزی گیرش نمی آید، باید قمار بازی کرد! یعنی در رفاقت بیفتی در قمار، تا اهل قمار نباشی هیچی بهت نمی دهند، شما آن ماجرای گنجینة الاسرار عمان سامانی را بخوانید که جناب آقای مجاهدی هم در حرم شرح داده چقدر زیبا می گوید عمان! می گوید خدا یک جایی را فراهم کرده بود به همه مدعیان محبت و عشقش پیشنهاد کرد هیچ کس جز سیدالشهداء این را سر نکشید تا آخر بخورد: وقتی یک نفر بخورد ببینید چه می شود! آن از علی اکبر که آدم وقتی نگاهش می کند، (نگاهش کنیم علی اکبر را در عاشورا) می بیند که در سما و رقص دارد شمشیر می خورد و نیزه به بدنش می رود. به هر یک نیزه ای که می خورد مثل این بچه بسیجی های ما که در جبهه یک ترکش می خورد می گفت: جانم! آخش آمد! یک تیر خوردم من، اصلاً مژده بود کسی یک تیر می خورد، یک ترکش، چهار قطره خون می ریخت طرف سرمست می شد. آن هایی که تیر و ترکش نمی خوردند عقده ای از عملیات برمی گشتند؛ یعنی همه لب و لوچه ها آویزان بود ناراحت که چرا به ما تیری نخورد، ترکشی نخورد! ما دوست داشتیم چیزی برای خدا بدهیم این وسط که نشد، علی اکبر چه کار کرده! سلام الله علیها، علی اکبر این قدر بزرگ است، این قدر عاشق است، این قدر مست هست که خدا را در زیارت عاشورا جداگانه به او سلام می دهد السّلام عَلیَ الحسین و عَلی علی ابن الحسین، ما شاءالله، حضرت زینب چه آدمی بوده!؟ «وَما رَأیتُ اِلّا جَمیلا» در این رفاقت اصلاً هیچ خم به ابرو نیاورند. ما خیلی بچه ایم نشسته ایم راجع به بزرگ ها حرف می زنیم، ما اصلاً نمی توانیم از خودمان بگذریم، ما اصلاً اهل قمار نیستیم، در این وادی ها اگر خدا بخواهد یک ذره ما را بپیچاند و در دست انداز قرار دهد دیگر ما نیستیم، خدایا فنرها و کمک فنرها و شاستی همه چیزمان شکست و اصلاً هم نمی توانیم بیاییم این جور جاها، آن ها کی بودند که به خدا می گفتند: که همه را بده!
دعای سحر را دیدید؟ دعای سحر مال آن هفت خط هاست، حالا همه هم می خوانند برای مردم ولی کی می فهمد چیست؟ اَسئلُکَ، همین جوری می گوییم و می آییم جلو، می گوید: من از آن عظمتت بیشترین ها را می خواهم، کامل ترین ها را می خواهم اما همه کلمات تو، همه چیزهای عظیم هستند، اللّهُمَّ اِنّی اسئَلُکَ بِکَمالِکَ کُلِّه، اوه اوه عَظَمَتُکَ کُلِّها همه شد کلّها، خیلی اشتها زیاد است همه اش را می خواهم، آن را می خواهم، این را می خواهم آن هم چی؟ همه اش کل، کلّها، چه اشتهایی می خواهد؛ یعنی ما اصلاً خودمان را نشناختیم، ماها با یک هزار میلیاردم ظرفیتمان زندگی نمی کنیم متأسفانه، تلف، تلف تلف. واقعاً من یک موقع هایی که خودم نگاه می کنم می گویم ما اصلاً زندگی نکردیم و زندگی نمی کنیم، ما قرار است چی بشویم؟ ما قرار است مقدمه شویم برای آن هایی که رفقای امام زمان هستند، با امام زمان صمیمی هستند، امام زمان آن ها را می خواهد چه کارشان کند؟ یه امام خمینی سلام الله تعالی علیه آمد چقدر بچه بسیجی درست کرد. یک دست کشید سر این مردم میلیون ها آدم درست شد که به قول خودش ره صد ساله را یک شبه طی کردند. اگر امام زمان بیاید و دست بکشد چه اتفاقی می افتد؟ حالا ما این وسط چه کاره ایم؟ از این امام که تمام شد و رفت و سفره را هم جمع کردند. کمی در باز است اگر کسی عرضه داشته باشد. از آن طرف هم که ما هنوز با امام زمان هم رفیق نشدیم، ما واقعاً با ظرفیت خیلی پایینی داریم زندگی می کنیم یعنی ما اصلاً پیشرفته ترین رایانه های جهان را در نظر بگیرید یک نفر برود از آن ها جمع و تفریق سوال بکند ما این جوری داریم از خودمان استفاده می کنیم اصلاً ازقوه ها و توان هایمان استفاده نمی کنیم، آدم کجاها می تواند برود؟! چه کارها می تواند بکند؟! این حرف ها اصلاً مال چه کسانی است؟ این ها را برای آدم ها زدند دیگر، اگر قرار بود خصوصی بین پیغمبر و خدا باشد اصلاً هیچی نمی گفت و خیلی چیزها هم بوده و پیغمبر هیچ چیز نگفت پیغمبر واقعاً بین خودشان دو تا تمامش کردند. آنجا اصلا هیچی. وقتی این دست ما رسیده می دانید یعنی چه؟ یعنی آقا ماجرا لو رفته، سوال ها لو رفته، یعنی بابا خیلی خبرها آن طرف هست. پیغمبر هم با دست و دلبازی گذاشته در اختیار ما. می گوید: بنده های خدا ، شیعیان من ببینید آن طرف خیلی خبرها هست. الان دارم برایتان می گویم ببینید من برایتان تحفه آورده ام از معراج برای شما هدیه و سوغات آورده ام، حواستان باشد چه خبر است آن طرف، درست زندگی کنیم، نگذاریم استعدادهایمان کور بشود در تنگ نظری ها، بخل ها، در کوچک دیدن ها، در ریز دیدن خودمان ما بعداً که می میریم می فهمیم تمام عمرمان نسبت به خودمان بخیل بودیم، از خودمان کم گذاشتیم، به خودمان خیلی ظلم کردیم، اصلاً پای خودمان هزینه نکریم، خیلی به خودمان سخت گرفتیم، خیلی بد زندگی کردیم، خیلی تلف کردیم استعدادهایمان را، می توانستیم به انبساط و شادی برسیم ولی خب ما خیلی بد زندگی کردیم. بی فَفرَح و بِذکری فتلَذذ یعنی چه؟ آقا یک کسی بگوید من سی سال ، چهل سال عمر کردم در این سی چهل سال ده دقیقه با خدا شادی کردم. ما اصلاً از این عرضه ها نداریم. خدا رحمت کند قاسم تکلو را ماجراهایی داشتیم ما با این شب عملیات چه ماجراهایی! خیلی هایش هم گفتنی نیست گفت: من شهید شدم نیایید سر قبر من مسخره بازی دربیاورید و هی گریه کنید، یادت به خیر و اشک بریزید و از این دلقک بازی ها نکنید گفتیم چه کار کنیم ؟ گفت جمع شوید دور همدیگر و چیزی بخوانید و کمی کف بزنید و صفا کنید سر قبر من. شهدا در شادی وصولشان -الله اکبر- و قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقون اند. شمابفهمید ما این طرف چه عشق و حالی می کنیم بیایید سر قبر ما یک ذره بگویید و بخندید با هم یک شب خدا رحمت کند شهید سیفی را خواب دیدم ، دیدم یک سفره ای در این بهشت انداخته اند این ها همه نشسته اند بعد یک ذره دقت کردم دیدم همه دارند قهقهه می زنند فقط هم شراب هست سر سفره. هیچ چیز دیگری هم نیست. فقط شراب [ الله اکبر]! این ها چه جوری زندگی کردند؟! ما یک کلمه همین جوری می گوییم مثلاً تودری این کوچه وارد می شویم می بینیم نوشته شهید برزگر همه یک کلمه ، عادت کردیم، آقا این عند ربهش می کشد آدم را، خدا می گوید که چقدر می خواهی با من رفاقت کنی؟ تا هر جا رفاقت کنی من کم نمی آورم، خدا می گوید اصلش دست من است. تو کم نیار، من اصلاً کم نمی آورم. مگر نمی گویی من خراب رفیقم؟ فدای رفیق، خدا می گوید این کلمات را من خودم به شما یاد دادم که بگویید حالا ببینید من دیگر کی هستم، من اگر با کسی رفیق شوم چه کار می کنم برایش؟! اگر رفیق شوی با من، رفیق شو، آن وقت دیگر حریم ها برداشته می شود، یک موقع هست که دو نفر به همدیگر محبت هایی می کنند، یه موقع هست که بین آن ها رفاقتی ایجاد می شود، یک زن و شوهر هستند، یک جنس مخالف هستند با هم محرم می شوند، وقتی محرم شدند اصلاً در دل ها برای همدیگر باز است بین همدیگر مودت ایجاد می شود. مودت گفتیم یعنی چی؟ یعنی محبتی که در آن فدا شدن برای همدیگر هست، دو تا آقا هستند با هم خوبند عقد اخوت برادری می خوانند. این خیلی فرق دارد با وقتی که عقد اخوت نخواندند با همدیگر. خب اوج می گیرد. اگر یک نفر به خدا بگوید من می خواهم رفیق شوم هستم پای کار، هستم خدا پاکار. به خدا می گوید من هم هستم خب خدا چه کار می کند؟ اولاً می گوید که حالا بماند که در دنیا فعلاً بگذریم، ولی باید راست بگوید و هزینه نماید واقعاً باید از طبیعتش هزینه کند. شما یک دختر خانمی هم که ولو وضع مالیش هم خیلی خوب است اگر می خواهد با یک نفر ازدواج بکند خودش شاغل است و درآمد دارد اما یک مردی که به خواستگاری اش می آید اگر بفهمد که آن مرد طمع به مالش دارد می گوید: این فایده ندارد ولی ببیند نه مرد مثلاً از نوع دسته گل خریدن معلوم است. به یک خانمی چند وقت پیش می گفت که این آقا را رد کردم گفتم برای چی؟ گفت این رفته بود یک دانه گل آن هم پلاستیکی خریده بود آورده بود برای خواستگاری بعد فهمیدم این آدم خیلی خسیس است. گفته یک دانه گل هم که می خریم برایمان بماند. گفتم حالا خوب شد از بهشت زهرا نیاورده برایت، آنجا بکند بیاورد. آنجا سر قبرها گل زیاد است، می گوید تو چقدر برای عشق من هزینه می کنی؟ بیرون که می رویم چگونه هزینه می کنی برای من؟ مهمانی می خواهیم برویم ، مسافرت می خواهیم برویم ، اصلاً نوع هدیه ها نشان می دهد که این مرد چه می خواهد پای این زن بریزد، در رفاقت ها هم که جنس موافق هستند خانم با خانم و آقا با آقا اصلاً معلوم است که وقتی در رفاقت می افتد چه کار می کند. خدا می گوید که چقدرحاضری هزینه کنی برای من؟ عجیب است خدا اصلاً نمی گذرد از این قضیه، می گوید چقدر دوستم داری؟ می گوید: بیا جلو ببینم چقدر هزینه می کنی؟ هر چه طبیعت می ریزی پای خدا، خداخودش می ریزد پای تو، هر چه هزینه بکنی، هر چه طبیعت را بریزی خدا خودش را هزینه می کند، خدا هیچ چیز دیگر هم از ما نمی خواهد می گوید: من از تو فطرت نمی خواهم بریزی پای من، اصلاً از فطرت حرف نزن، از آخرت و بهشت و این چیزها نگو، آن ها مال خودت و سفت و سخت آن ها را نگه دار اما من از کثیف ترین بخشت می خواهم برایم هزینه کنی برای ما در واقع عزیزترین بخش است «لَن تنالُو البَرِّ حَتّی تنفقو مِمّا تُحِبّون» از آن ها که دوستش داری ، من که برای آن ها اصلاً قیمتی قائل نیستم ولی تو از همانی که خوشت می آید از نظر من بدترین بخش توست ولی تو خیلی به آن علاقه داری و می چسبی به آن از آن هزینه کن برای من، هر چی می ریزی پای خدا ،خدا خودش را می ریزد پای شما. حالا الان برسیم به آیات اصلاً خواند این روایات اصلاً ، الحمدالله که ما هم قساوتش را داریم هم پوست کلفتیم و قسی القلب هم هستیم و می خوانیم و می رویم و هیچ طوریمان هم نمی شود انشالله ولی اگر کسی بخواهد جدی این ها را بخواند یک دانه آن ها را هم نمی تواند بخواند، خیلی سخت است، این قدر سخت است که من خودم الان سی سال دارم با این روایات سروکار دارم وقتی به این روایت می رسم محتوایش را می دانم چیست اما نمی خوانم و از آن رد می شوم. چون آدم پوست کلفت و قسی القلب می شود خیلی، بدون آمادگی برود سراغ این ها. حالا گفتم بعد از سی سال می خواهم یک دور مرور کنم آن یک دور را با شما مرور می کنیم ، می گوید من خودم را پایت می ریزم اگر هر چه پای من بریزی. هر چی هزینه ام کنی من هم هزینه می کنم، تواز طبیعت هزینه کن من از خودم هزینه می کنم، تو محدود من بی نهایت می ریزم پایت، عجب خدایی است! بالاخره اسم رفیق باید کار کند دیگر. غیر از اسم رحیم است، غیر از اسم کریم است. این اسم رفیق می خواهد کار بکند، ظهور باید بکند در طبیعت، تمام اسماء مظهر لازم دارند، جلوه می خواهند، چی حاضری پایم بریزی؟ از چی حاضری بگذری به خاطر من به خاطر من عصبانی نشو ، به خاطر من کسی را تحقیر نکن، به خاطر من تکبّر نکن ، به خاطر من خودخواهی نکن، به خاطر من حسودی نکن، به خاطر من سراغ حرام نرو، به خاطر من نخور، به خاطر من نگاه نکن، (البته حرام هایش را) خب حالا ببینید خدا چه کار می خواهد بکند خدا؟ «لَیسَ لِمَن مَحَبَّتی غِلَّه» (این که علت ندارد که بعداً توضیح می دهم) «وَ لا غایة» ته ندارد محبت من «وَلا نَهایه» حدو مرز ندارد محبت من اگر بخواهم به شما محبت بکنم. برای همین هم می گوید اصلاً تو را من بی نهایت خلقت کردم تا منِ خدا خدایی می کنم از رفیقم نمی گذرم، رفیق تحمل دوری رفیق را ندارد. نمی گوید یک میلیارد سال را شصت سال در دنیا باشید و یک میلیارد سال هم در قیامت. چرتکه بیندازیم و بگوییم می ارزد که یک میلیارد سال کجا و شصت سال کجا. نه .می گوید مَنِ خدا تا هستم رفیق هایم را دور نمی کنم از خودم. فقط باید یک صحنه بگویم برای شما بعد برویم سراغ این اگر فرصت شود، یک صلوات ختم بفرمایید.
می گوید: من این ها را -در قیامت- در موقع مردن نکیر و منکر کیلو چند است؟! نکیر و منکر کجا بود؟ اصلا طرف رفیق های من نروی. هر کس با خدا رفاقت می کند همین است. اصلا سمتش نروی. به عزرائیل می گوید مؤدب می روی مثل یک غلام می ایستی از دور اجازه می گیری بعد می گویی شما را می خواهم ببرم آن طرف، پنج تن را به آن ها نشان می دهی با احترام، ببینند آن ها را با عشق بیاید، اصلاً یک دفعه بروی و هولش بکنی و اذیت بکنی ، نه، همین با احترام ، با ادب به سراغش می روی. اوه اوه عجب تشریفاتی ! اول پنج تن بیایند به استقبالش ، چه مردنی است این مردن! عجب مردنی این مردن. ما یک حرفی می زنیم. کسی موقع تولدش از اینجا پنج تن بیایند به استقبالش، ملائکة الله بیایند، رفقایش بیایند، شهدا بیایند، دوستانش بیایند ، انبیاء بیایند که در دنیا با آن ها ارتباط داشته اولیاء خدا بیایند، چه تشریفاتی! برای همین می گویند: نَومَة العَروس، اصلاً مثل یک عروس با او رفتار می کنند. اَلمَوت عرس المُؤمِن این تشریفات اینجا بعد حالا چه ماجراهایی آن طرف دارد؟! چه برو و بیاهایی ، مهمانی هایی، می رود قیامت، حالا قیامت برپا شده، مؤمنین و کسان دیگر همه جمع شده اند، خدا می گوید: رفیقانم نه، رفیقهایم اصلاً آن ها را در صحنه قیامت نبرید. بیایید پیش خودم، آقا می فرماید: این عده را در جهنم دنبالشان می گردند پیدا نمی کنند، در بهشت می گردند نیستند، در صحنه قیامت و حساب و کتاب هم نیستند، اصلا سر و کله شان پیدا نمی شود. تمام می شود قیامت و صحنه قیامت جمع می شود این طرفی در بهشت و آن طرفی ها هم در جهنم. در بهشت یک دفعه می بینند که آقایون سروکله شان پیدا شده شما بازی گوش ها کجا بودید؟ ما که از اول رفتیم پیش خودش بودیم، حالا مگر ما خودمان در رفاقت های دنیایی این کار را نمی کنیم با رفیقهایمان! ویژه شما بیایید این طرف. یک بار در هواپیما نشسته بودیم من به ذهنم گذشت که الان در کابین خلبان چه کار می کنند آنجا؟ آن دستگاه ها چه جوری هستند؟ در یک سفر خارجی هم بودیم، رفته بودم در طبقه دوم هواپیما هم نشسته بودیم بعد دیدم یکی از محافظ ها از شاگردان ما درآمد. استاد اینجا چه کار می کنید؟ شما چرا اینجا نشسته اید؟ ما را برداشت برد آن تو بعد رفتیم تو دیدیم آنجا خیلی خبرها است، غذاهایی که به این طرفی ها می دهند غیر از آن طرفی هاست ، این طرف چیزهای دیگری دارند و بساط و تشکیلاتی، اصلاً همه چیز آنجاست، تازه او نه خلبان بود و نه کمک خلبان یک محافظ بود، این قدر حریمش باز است و هر کاری دلش می خواست می کرد. آدم با رفقهایش چه کار می کند؟ رفیق هایش رفاقت را برای خودش می خواهد، بایست آنجا حساب و کتاب بکنند ببینند چه کار کردی، چه کار نکردی نیست که. حالا می فرماید که: «کُلَّما رَفَعتُ لَهُم عِلماً وَضَعتُ لَهُم عِلما» من علم پای این ها می ریزم، این علم ریختن به پای آن ها هم این جوری نیست که یک علم به آن ها بدهم بعد از یک مدت علم به آن ها بدهم. نه. می گوید: می ریزم ، می ریزم همین جوری می ریزم به پایشان ، او اصلاً فرصت نمی کند دهانش را باز کند علمهایی را که بهش می دهند را بخورد اصلاً غرق دریای علمش می کند. یعنی چه؟ یعنی این می رود مدرسه، می رود حوزه، می رود پای درس این ها همه اش بهانه است. چون رفیق خداست خدا بدون علم به او می ریزد به پایش، بدون استاد می ریزد به پای این، این چون اهل قمار بود، درس نخوانده اگر هم خوانده خیلی کم خوانده ولی خدا ریخت در سینه این، می ریزد در سینه این. بعد می گوید: این حرف هایی که تو می زنی در کدام کتاب است؟ از کدام استاد است؟ می گوید: من نمی دانم و یادم نیست کتاب کجاست؟ استاد کجاست؟ ریخته خدا همین جوری در سینه این آدم. مال رفاقت است ، خدا رحمت کند علامه طباطبایی می گفت: من یک سئوال فلسفی سختی برایم ایجاد شده بود مدت ها ذهنم درگیر بود. نمی دانستم چه کارش بکنم؟ گفت: رفتم حمام دلاک آمد و خلاصه کیسه را کشید و هِی حرف می زد ولی من دیدم این دارد جواب سوال های فلسفی من را می دهد. گفتم خدایا قربونت برم.
خدا رحمت کند یکی از اولیاء خدا را گفت در مکه به خدا گفتم خدایا فلان چیز باید برای من حل شود گفت در مکه به من گفتند وقتی رفتی قم کنار حرم حضرت معصومه آن حرم قدیمی حضرت معصومه آن هایی که یادشان هست کوچه ای که بغل حرم چسبیده بود یک شیرفروشی بود آنجا از قدیم من هم می دیدم آنجا یک خُلی همیشه آنجا می نشیند برو پیش آن خله جوابت را بگیر. ما برگشتیم ایران رفتیم حرم و همانجا دیدیم بله آن خله نشسته بود آنجا. خل بازی درمی آورد و شوخی می کرد. مشنگ. رفتم سلام علیک کردم گفتم مرا از آن طرف فرستادند گفت هیس. فلان ساعت بیا کجا. فلان ساعت بیا فلان جاو برو ببینم یا الله! رفتیم سر قرار و خلاصه هر چه خواستیم به ما گفت بعد گفت دیگر این طرف ها پیدایت نشود و دیگر نبینمت، خدا می ریزد پای رفیق هایش. «کُلَّما وَضعت لهم علماً وَضَعتُ لَهم علما»، حالا در این رفعت و وضعت ماجراهایی دارد که بماند این حالا فرصتش نیست. خب فعلاً تا اینجا ببینیم خدا در این رفاقت چه کار می خواهد بکند؟ وقتی محبت انسان آن فِیَّ را گذراند. تعاطف و محبت و تواصل و فیّ کرد آن فِیّ اش مهم است ، البته از الان باید تمرین بکنیم انشاءالله اول لِله شود بعد فِی الله شود. آن هایی که تمرین ندارند و می خواهند این لقمه های بزرگ را بردارند سکته می کنند، می میرند. اول یاد بگیریم لِله شود بعد انشاءالله محبتهایمان. گفتیم محبت لله با محبت فِی الله فرق دارد. اول لله اش بکنیم انشالله. این را دیگر توضیح دادیم. بعد یواش یواش انشالله فی الله خداوند نصیب مان بفرماید.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.