جلسه 007 - حدیث معراج
شماره جلسه
7
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1386
ماه
11
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 007 - حدیث معراج

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین، و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین، من الان الی قیام یوم الدین.

بحثمان در حدیث معراج به اینجا رسید که خداوند تبارک و تعالی بعد از توکل، صبر را ، رضا را از پیامبرش می خواهد، خوب درباره ی رضا توضیح دادیم، چند روایت هم از، در این باره خواندیم. بحث را ادامه می دهیمم، از فرمایشات امام زین العابدین (ع) که به محضر مقدسشان صلوات ختم بفرمایید، می فرماید که:

الصَّبرُ وَ الرِّضا عنِ الله رَأسُ طاعَتِ الله وَ مَن صَبَرَ وَ رَضِیَ عَنها فیما قَضی عَلَیه فیما اُحِبُّ اَو کَرِهَ، لَم یَرضِ الله فیما اَحَبَّ اَو کَرِهَ اِلّا مَا هُوَ خَیرٌ لَه، می فرماید که صبر و رضا، رضای از خدا این در رأس طاعت الهی است، رأس که می گوید یعنی قله، نوک قلّه طاعت های خدا، صبر است و رضا، ببینید کاری شخص انجام نمی دهد، شما، وقتی می گویید طاعت خدا، غالباً می گویند طرف اهل طاعت خداست، سال ها در طاعت خدا زحمت کشیده، این طوری به نظر می آید که سال ها کار کرده، این جا دقیق است این فرمایش که در سلسله کارهایی که یک نفر انجام می دهد که خدا را از خودش راضی کند، و به خدا تقرب پیدا کند، تقرب گفتیم یعنی چه، شباهت، سنخیت چون انسان آفریده شده برای این، برای این که شبیه خدا، مثل خدا شود، خواهش می کنم دقت کنید، نباید به این کلمات عادت کنید، یک موجودی که کاملاً بالقوه است، مثل یک دانه سیب که می خواهد بالفعل شود، شوخی نیست، یک انسانی که اوج ضعف است، از ضعف آفریده شده ، می خواهد بشود اوج قدرت، حالا شما نگاه کنید ببینید در یک ورزش کاراته یک آدمی که مثلاً پنجاه شصت کیلو وزن دارد می خواهد بشود بزرگ ترین استاد کاراته دنیا، چه قدر باید مسیر را طی کند تا آن شود، در قدرت می شود آن، نهایتاً، این جا یک موجودی است که از همه جهت، خُلِقَ الاِنسان مِن ضُعف، از ضعف و ناتوانی و قوه ی محض است، قرار بشود فعلیت محض، یعنی، قرار است بشود در همه جهت مثل خدا، همان مثل خدا، ما وقتی می گوییم مثل خدا منظورمان همان مثل خداست، مثل به این معنا که فرقی با خدا نکند که شرک است، همان مثل که می گوییم، یعنی جلوه ای که کارهای مُستَخلَفٌ عَنه را انجام می دهد، خوب این واقعاً یک مسیر تخصصی است، یک مسیر علمی و ریاضی و تخصصی است که باید طی شود، خیلی دقیق است، ولی این حدیث خودش معجزه است، این فرمایشی که امام زین العابدین دارد، خودش معجزه است، می گوید بین کارهایی که می تواند تو را بیشتر به خدا شبیه کند، مثل تر بکند، یک سلسله کار داریم، نماز داریم، روزه داریم، خمس داریم، زکات داریم، جهاد داریم، ارتباط با والدین ارتباط با همسر، با بچه ها، خیلی کار داریم، فعالیت های اجتماعی داریم فعالیت های سیاسی داریم، همه اش یک جا، اما اوجشان این است که تو کاری نکنی، این همه ما داریم کار می کنیم، اوجشان دو چیز است که آن کار نیست، بلکه یک امر کاملاً قلبی است، صبر، صبر کردن کار نیست، صبر کنیم، کار نکردن است صبر کردن، هیچ اقدامی نکردن، دو، راضی بودن، این هم کار هست، یعنی یک جاهایی است که ما دوست داریم کار کنیم، معشوق می گوید نه، تو نباید کار کنی، تو الان وقت کارت نیست، وقت شدنت است، بنابراین من از تو کار نمی خواهم، دقت بکنید، من کار نمی خواهم، من می خواهم که تو صبور باشی، اصلاً هیچ کاری نکنی، این بی کاری را از تو می خواهم، تو می گویی نه، من دوستت دارم، می خواهم کمکت کنم، می خواهم دینت را یاری دهم، می گوید نه، من از تو این را نمی خواهم، خداوند که محتاج نیست، می گوید نه من اصلاً نمی خواهم تو کمکم کنی کمک دینم بکنی، هیچی، من از تو بی کاری می خواهم، این هم یک کار است، برای همین هم در معرفت نفس گفتیم، ما در اسلام هیچ صورت مقدسی نداریم که همیشه مقدس بماند، گاهی وقت ها مقدس ترین صورت ها، نامقدس ترین صورت ها می شود، اصلاً شما بی موقع دست به شمشیر ببری برای خدا جهاد کنی، توجه فرمودید، خداوند بگوید صلح، تو بگویی نه جهاد، می خواهم شهید شوم، این عین کفر می ماند، اینجاست که شما ارزش یک آدم شخصیت بزرگی را مثل مالک اشتر می فهمید که، امیرالمؤمنین (ع) می فرماید که نسبت مالک اشتر به من، مثل نسبت من به امیرالمؤمنین است، من به پیغمبر، چرا، شما صحنه را تصور کنید، یک فتنه گری که هزاران نفر را کشته، خون به دل امیرالمؤمنین کرده، وارد مسیر تاریخ و خلافت را عوض می کند، بعد آمده در یک جنگ تو تمام گردن کلفت ها، سربازانش را از بین بردی، ده دقیقه یک ربع دیگر خودش را هم نابود می کنی، یک دفعه امیرالمؤمنین به تو بگوید برگرد، چند تای ما برمی گشتیم اگر ما جای مالک بودیم، بابا تمامش می کنم، یک ربع کار است، می روم معاویه را تمام می کنم، دیگر ریشه و فساد، فتنه اش کَنده می شود، ما اگر بودیم شاید خودمان را به کری می زدیم، می گفتم بگذار تمامش کنم بروم پِی کارش، قربون مولایم بروم دیگر راحت می شود، مولا گفته برگرد نمی خواهد ریشه را بِکَنی، بگذار ریشه باشد تولید کند، یزید می خواهد بیاورد، امام حسین عاشورا می خواهد، گرفتاری های دیگر، ما لازم داریم، باید برگردی، خیلی کار سختی است، واقعاً سخت است، یعنی می گوید اصلاً کاری نکن، هیچ کاری نکن، بی کار باش، تو می گویی می خواهم سینه بزنم، عزاداری کنم، فعالیت های فرهنگی کنم، شمشیر بزنم، سخنرانی کنم، کتاب بنویسم، دین تو را یاری کنم، برو ده سالی زندان، پیش عراقی ها بمان، کتکی بخور، هیچ کاری نکن، برو بیمارستان بخواب، فلجی بگیر فعلاً، قطع نخاع برو بخواب در خانه، نمی خواهد برای من کار کنی، خیلی حرف است، الصَّبرُ وَ الرِّضا عنِ الله رَأسُ طاعَتِ الله، یعنی یک جاهایی به تو می گوید اصلاً نمی خواهد کاری کنی، بی کاری عین رضایت خداست، کار نکردن عین رضایت خداست، به هر قیمت بخواهی کار کنی، به هر قیمت بخواهی در صحنه باشی، اینجاست که شما آدم ها را می توانی بشناسی، مراجعی به آن ها مراجعه کردند رساله بدهند، نه من رساله ندهم بهتر است، آیت الله اراکی رحمت الله، بزرگان دیگر، این کجا، تا کسی بخواهد خودش را زوری وسط نگه دارد، به زور رساله بدهد، به زور می خواهد مرجع تقلید شود، خیلی فرق می کند این دو تا با هم دیگر، می گوید نه من درس خواندم، فقیه شدم، عظما هم هستم اتفاقاً، بعد هم مسلم، مجتهد مسلم، سی سال دارد درس خارج می دهد، خیلی حرف است، بعد می گوید، نه من رضای خدا در این است که من رساله ندهم، یکی می گوید تو سی سال درس خواندی، برای چی خواندی، رساله نمی دهم، وسط نمی آیم، یعنی همیشه این جور نیست که به هر قیمتی، بگوید می خواهد وسط باشیم، یک موقع وسط نبودنمان، عین رضای خداست، وسط نبودن ، کنار بودن، میلیون ها نفر هستند که حزب الهی هستند، مجاهدند ولی راه خدا را فقط با قیمت وسط بودن خودشان انجام می دهند،یعنی من باید مطرح باشم، من باید نماینده باشم، من باید رئیس باشم، من باید در مجلس باشم، من باید در نظام یک حکومتی داشته باشم، یک مدیریتی داشته باشم، فقط در این صورت هست که من سرباز امام زمانم، والا اگر قرار باشد به من بگویند برو یک گوشه ای، دیدم من در شخصیت های درجه اول، دیدم یک موقع هایی مقام معظم رهبری، زمان امام، بهشون می گفتند برو حوزه، حوزه هم نه، بنشین خانه ات، هیچ کاری نکن، پانزده سال، بیست سال، بنده ی خدا زندان بوده، شکنجه دیده، بعد انقلاب سهم نخواسته، رضایت خدا این است که من سهم نخواهم، ولی خیلی ها بودند و سهم خواهی کردند در انقلاب، هنوز هم دارند می کنند این دروغ می گوید که طاعت خدا و اسلام و انقلاب ، از امام زمان که کسی حرف نمی زند، به ندرت از مسئولین ما از امام زمان کسی حرف بزند، برای خدا را می گویند، برای خدا و اسلام و نظام و این حرف ها، حرف های مفتی است، برای این که دروغ هست، خیلی وقت ها می توانستید شما وسط نباشید، در انتخابات نباشید، اینقدر فتنه گری علیه نظام نکنید، می توانستید یک گوشه ای بنشینید، بگویید من حذف شدم عیبی ندارد، شما نمونه اش کی ، نمونه اش امیرالمؤمنین (ع)، بیست سال به او گفتند امیرالمؤمنین، جانشین رسول الله، بیست سال در جامعه مطرح شده به عنوان قائم مقام پیغمبر، بعد هم در یک جشن باشکوهی مثل غدیرخم، صدهزار نفر می آیند با او بیعت می کنند، رأی گیری است، بیعت است، صدهزار نفر می آیند با او بیعت می کنند، خوب قشنگ که جایش می اندازد خدا، می گوید می خواهم نشوی، زنت هم زدند، جلوی چشمانت کشتند هیچی نگو، اقدام نکن، غیرت چیز خوبی است، چیز مقدسی است، خداوند می فرماید، آدم غیور را خدا دوست دارد، به امیرالمؤمین (ع) می فرماید زنت را هم زدند هیچی نگو، حکومت را از تو می گیرند سکوت کن، طاعت امیرالمؤمنین در آن لحظه چیست، فاطمه زهرا می شورد می آید در مسجد مدینه می خواهد نفرین کند، در لحظه ای که معلوم است خودش هم می گوید من اگر نفرین کنم هیچ کدام از شما باقی نمی مانید یک دفعه سلمان می دود، می گوید خانم ، آقا فرمودند نفرین نکن، کار نکردن است، باید کار نکنی، هیچی نمی گوید، برمی گردد، این طاعت است، طاعت یعنی این ، یعنی به هر قیمتی نه، همیشه من در گود باشم، همیشه کار کنیم، خداوند می گوید نه همیشه این جور نیست، فعلاً مریض شو برو، نه می خواهم سینه بزنی، نه می خواهم گریه کنی، حتی توان گریه را هم یک موقع هایی از آدم می گیرند، یعنی حتی اجازه نمی دهند تو گریه کنی، می گویند برو در مجلس امام حسین بنشین، روضه را هم بشنو، اما امکان گریه نمی دهد، یک مشکلی برایت درست می شود، می خواهد گریه نیاید، نمی توانی گریه کنی، می گوید تو خیلی دوست داری همیشه وضو بگیری ، دیگر نمی خواهم وضو بگیری، باید همیشه بی وضو باشی، خیلی دوست داری نماز شب بخوانی، من نمی خواهم تو نماز شب بخوانی، من می خواهم فقط تو مریض باشی و درد بکشی، این را من می خواهم، نماز شبت را می خواهم چه کار کنم، برای همین عزیزان یادتان نرود ما خیلی کارها از دستمان برمی آید، خیلی کارها می توانیم بکنیم، ولی کار خیلی مهم نیست، اگر کاری می توانیم بکنیم، کاری از دستمان برای اسلام و امام زمان برمی آید، باید کار کنیم، باید زحمت بکشیم، این که شُعارٌ مؤمِن عَن عَمَل ، شعار مؤمن عمل هست، امام صادق فرمود اگر ما باشیم شب ها نقشه می ریزیم و روزها اجرا می کنیم، یعنی کار شبانه روزی برای امام زمان، برای اسلام اگر کوتاهی کنیم فردا پوست آدم را می کنند، بتواند کسی بکند و نکند، روی نفسانیت و خودخواهی، تنبلی و بی حوصله گی و نمی دانم این چیزها بیچاره اش می کند، این سر جای خودش، یک جاهایی می گویند که ما از شما همین را می خواهیم که کار نکنید، آقا من برای امام زمان دارم کار می کنم، برای اسلام دارم کار می کنم، می خواهم اهداف امام زمان را پیدا کنم، می خواهم موانع ظهور امام زمان را بردارم، پس امام زمان باید به ما کمک کند، باید مشکلات مالی ما را حل کند، ما باید مشکل مالی نداشته باشیم، بدبختی نداشته باشیم، اذیّت نشویم، فحش نشنویم، تهمت نشنویم، امام زمان می گوید می خواهی برای من کار کنی، بیا برو دست خالی کار کن، اگر فکر کنی می خواهی الان برای من کار کنی، امام زمان هم نماینده ی خداست، تقرب به امام زمان هم همان است، می گوید مگر تو نمی خواهی برای من کار کنی، موانع ظهور من را برطرف کنی، می گوید چرا، می گوید من به تو کمک نمی کنم، برو از جیب خودت خرج کن، فحشت می دهند، آبرویت می رود، شما فکر کن که امام زمان در همه جا می آید کمکت می کند، نمی گذارد ضایع شوی، نمی گذارد خراب شوی، نمی گذارد بدهی بیاوری، نمی گذارد زندان بروی ، نه، نمی گذارد اسیر شوی، نمی گذارد کشته بشوی، نمی گذارد شکنجه بشوی ، نه، این جور نیست، اصلاً این جور نیست، چون اصلاً فرمول طاعت همین است، فرمول طاعت این است که شما صبور باشی، ما خیلی وقت ها کار می کنیم، کارگران خوبی هستیم، اما جایش می شود صبور نیستیم، راضی هم نیستیم، اگر اون موقعی که گوشه ای انداختت، افتادی زندان، برای امام زمان هم افتادی ، دیگر غُر نزنی، ما امام زمان برای تو کار داریم، حالا باید زندان برویم بیفتیم، اصلاً همین است، داستان همین است، شعارهایی که خود ما الان داریم می دهیم، فعالیت برای امام زمان، کار برای امام زمان، رفع موانع امام زمان، تبلیغات داخل و خارج کشور، این از وظایف دَم دست و پیش افتاده ماست، این ها ابزار است، و این یک چیز است و شدن ما یک چیز دیگر است، والا در کار، در کار برای خدا، یک عده با کار برای خدا از خدا دور می شوند، یک عده ای در کار برای خدا به خدا نزدیک می شوند، در جریان رسالت تا ولایت امیرالمؤمنین شما دیدید، خیلی ها با اسلام از اسلام جدا شوند، از پیغمبر جدا شوند، از امیرالمؤمنین جدا شدند، پیشانی های کَبِره بسته و زانوهای کَبره بسته و نماز شب خوان هایی که هر روز هم روزه بودند، فایده ندارد، اونی که خدا می خواهد این است که تو عرضه داری در طاعت یک جاهایی صبر کنی، یک جاهایی صبر کن، جلو نرو، مگر برای خدا نمی خواهی بکنی، ما خیلی وقت ها از خدا عالم تر می شویم، از معصومین و از امام عالم تر می شویم ، یک داستانی را آقای قریبی تعریف کرد، یک داستان تکان دهنده ای هست، که یکی از آقایان، شما تصور کن، شما ازدواج کردی، یک بچه داری، بعد زندگی داری، در این کشور، در این نظام داری کار می کنی، آقا اشتباهاً در اثر شباهت اسمی و شباهت های دیگر دستگیرش می کنند، جانباز هم بوده، خودش در نیروی انتظامی، بچّه اش چه قدر بوده، یک بچّه شیرخوار دومی، آقا تو را اشتباه ببرند، هشت سال بعد بفهمند اشتباه کردند، آزادت کنند، هشت سال بعد آقا اشتباه شده، تازه دوبار ببرند اعدام، پای چوب اعدام، تصادفاً یا لطف خدا، یک اتّفاقی بیفتد، یکی از مسئولین قوه ی قضائیه برود آن جا، بگوید بیا حرف من را بشنو، شنیدن و تحقیق و پی گیری، خوب آقا اشتباه شده، بفرما برو، معذرت می خواهم، بعد بیاید بیرون فحش ندهد، هیچی نگوید، برود در راهپیمایی بیست و دوم بهمن هم شرکت کند، ما این کار را می کنیم، یک روزش را اگر ما بیفتیم آن جا از آن بالا می شوریم تا پایین می آییم، برای همین حضرت علی می فرماید مؤمن به معنای حقیقی، کسی هست که اگر من دماغش را با شمشیر بزنم، از من بدش نمی آید، دست یکی را قطع کرده بود حضرت، به او گفتند، معاویه فرستاد، خواستند چیز کنند، کی دستت را قطع کرد، گفت سرورم عزیزم، مولایم دستم را قطع کرد، دستش هم درد نکند، منافق از این جا شناخته می شود، آدم هایی که صادق نیستند، شاید بهترین کلمه هم که در روایت آمده در زیارت عاشورا، بحث قدم صدق خواندیم، آدم هایی که صادق نیستند این جا شناخته می شوند که یک جایی به آن ها می گویند، ترمز، برو کنار، برود کنار، در گود باشد، بگوید باشد من مدیر نیستم، مسئول نیستم، رئیس نیستم، حقوق های ویژه را هم از من بگیرند، ماشین را هم بگیرند، ما نماینده مجلس داریم بنزش را بگیرند، گریه می کند، بعد می گوید باشد، این ها همه را می دهم، مثل گذشته، پا به رکاب هستم، عَزلم هم کردند ، ولی حقیقت قضیه، جمهوری اسلامی یک حقیقت مقدسی هست، پا به رکاب هستم، وَلو من مدیر نباشم، رئیس نباشم، ولو من حقوق نداشته باشم، ولو من، صادق خیلی فرق دارد، بعضی ها هستند فقط در این فعالیت ها، به این قیمت حاضرند که کار بکنند که خودشان مطرح باشند، اگر خودشان مطرح نبودند، هیچی، برو کنار، من نمی خواهم باشم، در پایگاه بسیج ای ماشاء الله هستند، طرف تا فرمانده بسیج هست فعال هست، تا در هیئت رئیس هست فعال است، وقتی به او می گویند که نه، یک نفر دیگر رئیس باشد، این دیگر هیئت هم نمی آید، امام حسین بی امام حسین، پس یادتان باشد هیچ وقت جاهایی که خدا به شما می گوید صبور باشید، یا ترمز را بگیرید، راضی باشید فقط، هیچ کار از شما نمی خواهم، مجاهدت، تبلیغ، در گود بودن، این را از شما نمی خواهم، فقط این را از شما می خواهم که مرا قبول کنید، من خدا را قبول داشته باشید، اگر به شما چیزی دادم صبور باشید، اگر بلایی آمد راضی باشید، پس مواظب باشید، به صورت مقدس، در معرفت نفس توضیح دادیم، به صورت مقدس کار نچسبید، این هم یک صورت است، جزو صور مقدس است که شیطان می تواند از همین صور مقدس علیه ما چه کار کند، استفاده کند، می تواند علیه ما استفاده کند، خوب می خوانم، شما هم بخوانید حفظش کنید، این مثل یک گردن بند، باید گردنتان باشد، مثل یک دستبند، آدم می اَرزد این حدیث را روی انگشتر بنویسد، بدهد روی یک نگین بنویسند، آقایان زحمت بکشند بدهند روی طلا بنویسند برای خانم ها، بیندازند گردنشان، تابلو کنید در خانه تان، الصَّبرُ وَ الرِّضا عنِ الله رَأسُ طاعَتِ الله، صبر و رضای از خدا در رأس طاعت خدا است، رأس طاعت الهی است، پس همیشه کار کردن، در میدان بودن، در گود بودن، عبادت کردن، کار خیر کردن ارزش ندارد، اون وقت خیلی جالب است، یک موقع هست آدم خسیس هست، آدم بخیل هست، امکاناتش هم ندارد، ولی یک موقع است انسان پر از عواطف است، یک مریض هست، یک مشکل دار می بیند، اشکش در می آید، این قدر ناراحت می شود که یک نفر مشکل داشته باشد، کریم هست، پولدار هست، می دهد همین جوری در راه خدا، یک جا خدا به او می گوید نه فعلاً نمی خواهد بدهی، خودت هم باید محتاج شوی از این به بعد نتیجه عکس می شود، تو هزار تا نان خور داشتی، تو الان باید بروی ، خدا می گوید فعلاً خودت هم برو نان خور یک نفر دیگر شو، می توانی صبر کنی، راضی می توانی بشوی، پر از عواطف و احساسات هستی، می گویی خدایا تو که می دانی من اگر داشته باشم، به همه می دهم، تو که می دانی اگر من داشته باشم، خیلی ها را شکم هایشان را سیر می کنم، واقعاً هم می دهم، خدا هم می داند، می گوید می خواهم سی سال ندهی، نمی خواهی بدهی، تو آدم باش، به همین راضی باش، همین که من گفتم راضی باش، این را انجام بده، تو که می دانی من نماز شب می خوانم، تو که می دانی من عزاداری می کنم، تو که می دانی من هیئت می روم، نمی خواهم این کار، من که وابسته به ، محتاج به عبادت تو نیستم، تو هنرت این است که به عنوان بنده ی من، از من راضی باش، و اگر مشکلی سر راه تو آمد، پیش آمد، می گویی خدایا تو به من حافظه ی قوی بده، علم کثیر بده، چی بده، تو که می دانی اگر من عالم شوم در راه تو چه قدر انسان ها را هدایت می کنم، می خواهم نکنی سی سال، سی سال، با همین مختصری که بهت دادم، هر غلطی که کردی، کردی، والا باج از من نگیر، به تو نمی دهم، زحمت بکش با همین کار کن، نمی خواهم هزار نفر را هدایت کنی، تو اصلاً عرضه این کار را نداری، تو اگر یک نفر را هدایت کنی فردا عُجب می گیردت، نمی خواهم، ثوابش را به تو می دهم، نمی خواهم کسی را هدایت کنی، ما مجتهد داشتیم، به عالی ترین درجه اجتهاد رسیده، می دانی خدا چه جوری امتحان کرده، این گونه امتحان کرده، که حتی من آن قدر می توانم درس بدهم آدم ها را هدایت کنم، یک موقع فتیله ات را پایین می کشد، می گوید، فعلاً برو چند سالی بخواب، نمی خواهم، خدایا حیف نیست، من تربیت شدم زحمت رویم کشیده شده، من می خواهم تو اصلاً حرف نزنی، طرف سرطان حنجره می گیرد، طرف اصلاً حرف نمی زند، مداح هست، سرطان به او می دهند، آقا نخوان، همین اشتباه باعث شد خیلی از آخوندها، روحانیون، زمان جنگ می گفتند ما سی سال در حوزه درس خواندیم، برویم در جبهه کشته شویم، پس کی اسلام را هدایت کند، اسلام را کی نگه دارد، نمی شود اسلام در خطر است، ما جبهه نمی توانیم برویم، ما باید پشت خط اسلام را نگه داریم، خدا به او گفت اسلام را نگه داری، اسلام را من خودم بلدم نگه دارم، تو الان پاشو برو جبهه، نرفتند، امام فرمود چی، فرمود برای جواب روز واپسین خودتان را آماده کنید، روز قیامت، تو تشخیص می دهی یا من تشخیص می دهم، من دارم به تو می گویم، نمی خواهد درس بدهی ،نمی خواهد سخنرانی کنی، نمی خواهد کلاس بروی، نمی خواهد مداحی کنی، یک مداحی آمده بود در جلسه ای ما داشتیم جایی جلسه شلوغی، خیلی شلوغ، این مداح خیلی معروف بود، همه می خواستند بخواند، بعد روزی که این را معرض کردند، سلام و صلوات، این ها، آوردند آقا را جلو، ایشان فلانی هست، خیلی خوش آمدی، بعد نشست جلو، فکر کرد من سخنرانی ام تمام شد می گویم حاج آقا بخواند، این توقع دارد من الان بگویم بخواند، یعنی خودش نه، اطرافیان، من سخنرانی ام تمام شد به آن مداحی که همیشه می خواند، گفتم بفرمایید بخوانید، هفته بعد آمد، هفته بعد، دو سال آمد، من دیدم برای خواندن واقعاً نمی آید، شهوت خواندن و مطرح شدن از دلش بیرون است، گفتم بفرمایید شما بخوانید، چند سال هم گفتم خواند، این جوری نباشد که من هم بخوانم، من هم قاری قرآنم، مثلاً دو آیه هم به من بدهید بخوانم، استادم بگذارید ده دقیقه هم من سخنرانی کنم، خطرناک است، ما نباید برای خدا تعیین تکلیف کنیم، تو ممکن است خیلی انرژی داشته باشی، خیلی کار بتوانی بکنی، خدا می گوید من اصلا ًنمی خواهم، آن چه که من می گویم باید انجام دهی، لذا بزرگ ترین مرد تاریخ را ، شجاع ترین مرد را، مثل امیرالمؤمنین (ع) مبتلا می کند، به چی، مبتلا می کند به چهار تا پیرو پاتال احمق که حضرت علی فوتشان می کرد، می مردند، این ها را می فرستاد در خانه اش، طناب می اندازند ، گردن و دست و پایش را ببندند، اصلاً یک یهودی تا این صحنه را ببیند می گوید اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلَّا الله، اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله، من این را می شناسم، این همانی است که خیبر ما را فتح کرد، من می دانم این ها نمی توانند با این ، این کار را بکنند، خداوند مبتلایش می کند، طوری که یک جنگ به دوازده هزار نفر می زد، بایستد چهار تا آدم های این جوری، ضعیف، بیایند طناب گردنت بیندازند، دست هایت را ببندند، بکشند آقا ببرند مسجد، آقا هم همین طوری بیاید مسجد، می دانی یعنی چی، امام حسین سرباز دارد، سربازهای قوی و قدرتمند دارد، برای آب آوردن ابوالفضل را انتخاب می کند، نفر دوم را می فرستد دنبال ساده ترین کار، تو برو آب بیاور، سر لشگر است، شوخی نیست، آقا من سرلشگرم، اگر من نباشم همه آسیب می بینند، نه تو برو آب بیاور، کسی دیگر را می تواند بفرستد دنبال آب، نه تو برو آب بیاور، اصلاً قاعده این طوری هست، باید این طوری تقسیم شود، به بزرگ کار چی بدهند، کوچک، در داستان امتحانات الهی و داستان زندگی ما خیلی پیش می آید که کارهایی را باید انجام دهیم که تکبرما، غرور ما، جایگاه اجتماعی ما، جایگاه معنوی ما، جایگاه سیاسی ما، اجازه نمی دهد ولی باید بکنیم، و خیلی از ما هم حاضر نیستیم بکنیم، حاضر نیستیم انجام دهیم، من شأنم این است، شأنم آقایی هست، من فقط زمانی می توانم خدمت به اسلام و امام زمان کنم که آقایی ام، نه، در رژه های بسیج، بچّه های بسیج می آمدند، بعد، شب دو ساعت سینه می زدند، می میریم برایت، فدات شویم، بعد صبح فرمانده ام یک می داد دستش، می گفت نه من کلاش می گیرم، ام یک اُخت دارد، کلاش را به دست من بدهید، در جبهه هم همین طوری بود، می گفت ما آب رسانی نیرو می خواهیم، راننده آمبولانس کم داریم ، می گفت نه من باید بروم خط بشکنم، ما کردستان نیرو می خواهیم، من می خواهم بروم جنوب، شب شناسایی بیا برویم کمک من، نه من می خواهم بروم میدان باز کنیم، نیاز داریم، نه می خواهم بروم ، حاج منصور آمده اندیمشک، می خواهیم برویم آن جا عزاداری کنیم، الان شمشیر باید بزنیم، وقت سینه زدن نیست، پُر از شهوت، مبلغمان ، آخوندمان، به او می گوییم که برو یک ماه را افغانستان، پاکستان، برو هند، زنم می خواهد بزاید، خودم هم یک ذره سردرد دارم، مشکل دارم، نمی رسم اصلاً، گرفتارم، اصلاً این ماه را نمی توانم بروم تبلیغ، بعد یک هفته بعد به او زنگ می زنند که آقا می روی لندن، بله، پس زنت دیگر نمی خواهد بزاید، مریضی ات هم خوب شد، می رود به او می گویند برو فلان مسجد،رفتم مسجد دیدم کل مسجد دوازده متر بود، یک آقایی با چه نشاط و چه جلالتی آمده بود آن جا نماز می خواند، خیلی کیف کردم پشت سر او نماز خواندم، نه من مسجد زیر پانصد هزار نفر نمی روم نماز بخوانم، همان جا باید بروم نماز بخوانم، یک مسجدی هست یک جایی هست، روحانی هست به او می گویند که بیا برو مثلاً یک شرکتی، بیمارستانی، جایی، چند نفر می آیند، پنج نفر می آیند، اگر دلش فرق نکرد برای خداست، والا اگر فرق کرد نه، مداح به او می گویند مجلس اگر فرق کرد فایده ندارد، سخنران به او می گویند اگر فرق کرد فایده ندارد، اصلا ًفایده ندارد، یک استاد ما تعریف می کرد، می گفت یک روضه خوان بود، این روضه خوان خیلی، می گفت من، این جوری بگویم برایتان، می گفت یکی از اولیای خدا، یک روزی یک آدم مشنگی را در خیابان به من نشان داد، خدا رحمت کند مرحوم مُعزی را، از اولیای خدا، مرحوم معزی می گفت، من در کعبه ، خیلی التماس خدا را کردم که یک ولی خدا را به من معرفی کنند، یک سؤال از او بکنم، گفت خلاصه یک کسی آن جا به ما گفت، کس اش بماند، گفت رفتی قم، جلوی حرم، یک نفر هست، شیر می فروشد، ایستاده آن جا شیر می دهد، شیر داغ، یک نفر پیش او هست، خیلی ژولیده است، خیلی مسخره می کنند ، مردم می بینند، برو سؤالاتت را از او بکن، دید جلوی حرم خُلی ایستاده آن جا، به او گفتم، گفت گم شو فلان فلان شده ، برو سؤال کن، من هم سمج، گفت خفه شو، ساعت فلان بیا فلان جا، بعدازظهر رفتیم آن جا سؤالاتمان را کردیم، همه را جواب داد، گفت دیگر پیدایت نشود، برو، استادمان گفت یک آدمی را این طوری به ما معرفی کردند، خیلی چیز است، خیلی کار درست است، ما رفتیم در خانه شان، در را باز کرد، هر چی فحش بلد بود به ما داد، بالا فحش داد، خدا رحمت کند آیت الله ملایری را که از امام رضا استخاره گرفته بود، رفتیم در خانه اش، طلبه ای رفته بود زنگ زده بود، گفته بود چیه، گفت منم، گفت غلط کردی، برو، فحش داد به ما، ما هم ایستادیم شنیدیم، گفتم تمام شد فحش هایت، حالا کار دارم می خواهم بیایم تو، دفعه بعد، دفعه بعد ، بالاخره در را باز کرد، بیا تو، زِر بزن ببینم چه کار داری، همین جوری، گفت نشستیم سؤال کردیم، گفت آن قدر مسخره کرد مرا، فحش داد به من، گفت پاشو برو این حرف ها چیه ، مرد حسابی، این جا چه کار می کنی، برو، گفتم آقا پیش من مَلَق بازی نکن، آقای فلانی مرا معرفی کرده، او گفت ،یک نفر گفته، گفت کی گفته، گفت نمی توانم بگویم که، شاید راضی نباشد، راهم نداد، که نداد، گفت بالاخره اسمش را بیاوریم، گفتیم آقای فلانی گفته، گفت اشتباه کرده، استاد ما هم زرنگ بود، گفت او اشتباه کرده به من چه، من سؤالاتم، جواب بدهید، گفت تسلیم شد و آمد بیرون ،حرف زد بالاخره، این چه کاره بود، می گفت این روضه خوان مجلس ها بود، خانم ها دعوتش می کردند، بعد هم دعوتش می کردند که این روضه بخواند، آن ها بخندند، می گفت بزرگان و اعاظم و گردن کلفت ها و علماء دعوت کردند، می خواستند خنده ای کنند، او را دعوت کردند که بیاید آن جا بنشیند روی منبر، مثلاً دلقک بازی های این را بخندند، آقا این مأموریتش همین است که برود مجلس خانم ها، می گفت مثلاً یک روضه ای شروع می کرد بخواند، مثلاً یک بیت، یک مصراع می خواند، بعد می گفت، این سماور را آب دارد می چکد، یک ذره می خوانند، می گفت خانم رویت را بگیر، همه زن ها هِر هِر می خندیدند، می گفت هیچ وقت هیچ کس گریه نمی کرد، در مجلس این، همه می خندیدند، خدا این جوری هست، رسیدی آن جا، به تو نمی گوید بارک الله تو خیلی گُنده ای برو امام شو، نه ، برو فقط گدا شو، دلقک، باشد، من این جوری عشقم هست، ما خیلی فاصله داریم تا این قضیه، تا صبر و رضا، تا ادعا کنیم، امتحان می کند، تا ادعا کنیم ، زود در معرض قرار می گیریم، بخواهی کوچک بمانی، بله راحت است، مملو از نشناختن خودت، بزرگ هم می خواهی شوی، خیلی امتحان می گیرد از آدم، تا بزرگ شوی، لذا عزیزان توجه کنید خیلی وقت ها از ما فقط صبر می خواهند هیچ عبادتی مثل صبر نیست، ساکت شدن، لال شدن، حرف نزدن، بی کاری، پر از انرژی و لیاقت و کار هستی، می گذارندت کنار، بعد یک آدمی که با تو هزار سال فاصله دارد او می شود، رئیس، او می شود مسئول، باشد، جالب به امیرالمؤمنین که معدن علم است، خداوند می گوید بیست و پنج سال باید مشاور شوی، خالصانه مشاوره بدهی، وزیر شو، وزیر کسی که هیچ سنخیتی با تو ، صَبَرتُ فِی العَینِ قَضی و فِی الحَلقِ شَجی، خار در چشم و استخوان در گلو، بیست و پنج سال ،آدم نادان و خرِفتی را می گذارند فرمانده آدم، بعد یک متخصص تمام عیار خِبره باید حرف نزند، فقط مشاوره دهد، هیچی نگو، لال شو، اصلاً قاعده این است، در زندگی شخصی هم همین طور هست، زندگی شخصی هم باید حواسمان را خیلی جمع کنیم که خیلی وقت ها درست برخلاف تصور ما یک چیزی اتفاق می افتد، این داستان را هم بگویم، بس است، استاد ما می فرمودند که یک آدم خیلی خیلی بزرگ، واقعاً بزرگ، می گفت یک بار یک اتفاقی پیش آمد، نمی دانم یک مریضی بود می خواست بمیرد، چی بود، گفت یک کلمه از دهانش درآمد و همان سقوطش داد، گفت خدایا چرا من آخه، نه اصلاً تو، این داستان تویی، این چرا من خیلی بد است، چرا من، من می خواستم از بزرگ ترین اولیای خدا، مراجع ، علما، سرلشگرها، بشوم یک کاری می کند برای نان شبت هم لَنگ باشی، ولی خوش به حال کسی که هر مأموریتی خدا به او داد، هم صبور باشد و هم راضی باشد، هر نقشی داد آن قشنگ است، نمی خواهم کار دیگری انجام دهی تو، این را که ما گفتیم انجام بده، حالا جلسه بعد انشاءالله راجع به این رمز و راز بیشتر صحبت خواهیم کرد که ما مسئله رضایت از خدا را چه جوری برای خودمان حل بکنیم.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.