«به نام خدا»
(قسمت اول) (۱-۷)
خُب شبِ گذشته در مورد نقش عمل در تبدیل علم به ایمان و دانایی به دارایی صحبت کردیم، گفتیم که ما هیچ چاره ای جز عمل نداریم، یعنی اگر یک کسی بخواهد مثل همه ی مهارتهای دیگر دنیایی مهارت های آخری هم هیچ فرقی ندارد، چه مهارت مربوط به دنیا باشد، چه مهارت مربوط به آخرت باشد، چه دارایی دنیایی باشد،چه دارایی آخرتی باشد انسان باید از طریق کار و عمل و تمرین خودش را به ثروت برساند، بنابراین اصلاً دنیا، دنیای کار است خلقت، خلقت کار است « کُل یومٍ هُو فی شأن» خداوند اول کارگر است یکسره در حال کار کردن است خداوند، هیچ، از زمانی که خدا بوده است که این حرف، حرف غلطی است چون زمان ندارد، اول ندارد، تا خدا، خدایی می کرده کار کرده است، تا الان هم دارد کار می کند یک لحظه خدا بیکار نبوده است، یک لحظه بی تجلّی، بی کار نبوده است، از آدم های بیکار هم خدا خیلی بدش می آید، می فرماید خداوند از مؤمن بیکار بدش می آید، از مؤمن تنبل بدش می آید، از مؤمنی که حرفه بلد نیست بدش می آید، از آدم های بیکار خدا بدش می آید، به هر حال یکی از چیزهایی که ما باید به خدا تشبّه حاصل کنیم در کار کردن هست انسان باید تا زمانی که زنده است مشغول کار باشد اهل بیت (ع) هم وقتی از این دنیا می روند بزرگان، اولیای خدا، شهداء، بیکار نیستند یعنی وقتی می روند آنجا هم یکسره کار می کنند در برزخ، کار هست، حالا کارهای آنجا یک مقدار فرق می کند با کارهای اینجا، تکلیف های اینجا، خیلی فرق می کند ولی به هر حال کار هست و کار هست و کار هست، انسان در هیچ وقت، در هیچ لحظه ای نباید بیکار باشد همانطور که خداونددر هیچ لحظه ای بی تجلّی نیست دائماً در حال تجلّی است هیچ وقت سکونی وجود ندارد، ما هم باید همینطوری باشیم کار، کار، کار، این یادمان نرود، عمل، اما گفتیم که حالا که چاره ای نیست جز عمل، آیا می توانیم ما یک راه میان بُری برویم که این عمل تلخی و سختی برای نداشته باشد یعنی این عمل آسان صورت بگیرد، جذّاب باشد برای انسان شما می بینید که کسی اصلاً زغبتی به رانندگی ندارد بعد می گویند شما باید بروید راننده بشوید می گوید من اصلاً حوصله ام نمی کشید بروم در خیابان اُه، اُه،اصلاً روحیه ام با دنده و کلاج و این ها جور در نمی آید، یک کسی که هفت، هشت سالش است می بینید که به زور می رود پشت ماشین پدرش می نشیند ما الان داریم بچه های حرفه ای داشتیم در جبهه آنجا ما می گفتیم شما چطوری مثلاً الان هفده سالتان است این همه قدرت رانندگی دارید؟ می گفت من از پنج سالگی پشت ماشین نشستم، پنج سالش بوده مدام رفته است نشسته است اصلاً عاشق این هست، عاشق ماشین است، چه کار کنیم که ما عملمان به ما بچسبد و بدون درد سر بتوانیم یک عمل را انجام بدهیم و سختی هم نداشته باشد به جای اینکه سختی داشته باشد چه داشته باشد؟ شیرینی داشته باشد، مثل همان مثال روغن کرچک که زدم برایتان که روغن کرچک را اگر بدون طعم بخورید همین طوری خیلی حال به هم زن است ممکن است اذیت بشوید، بعضی ها که ذائًه ی ضعیف دارند اما اگر بعضی ها طعمش را عوض می کنند الان خُب خیلی ها دیگر می خورند این را، خُب فرمول چه بود؟ این بود که از امام زین العابدین (ع) فرمودند: « اِنَّ اَحَبَکُم الی الله عزَّوجل اَحسَنَکُم عَمَلاً» محبوب ترین شما نزد خدا کسی است که قشنگ تر عمل می کند، با کیفیت عمل می کند، خُب حالا این که یک چیز بدیهی است حضرت می فرماید دیگر، حکم عقلی است مطلب بدیهی و شفافی است، حکم عقلی است که آقا شما پیش یک استاد در هر رشته ای که بروید محبوب ترین شاگرد پیش او چه کسی است؟ کسی که با کیفیت کار می کند دیگر، با کیفیت کار می کند، بهتر عمل می کند، حالا با کیفیت کار کردن در بین استادهای دنیا همه ی معلم های دنیا، همه ی مربّی های دنیا، یک چیز دیگر هم در شاگرد هست که خیلی برای استاد مهم است ببینید مثلاً شما توجه کنید یک استاد من خودم استاد بودم، استاد فرض بفرمائيد که تخریب بودم در جبهه، سربازان، نیروهای دیگر می آمدند ما به آنها آموزش تخریب می دادیم، خُب حالا نسبت به بچه بسیجی ها یک بحث است نسبت به سربازانی که اجباری و اعزامی آمده بودند به خصوص فراری هایشان که آمده بودند آموزش نظامی مثلاً ما به آنها می خواستیم بدهیم این جا هیچ کدام خوششان نمی آمد آنجا باشند، اما به هر حال دیگر تن داده بودند به آن آموزش حالا وقتی می خواهیم یاد بدهیم در این هایی که زوری تن دادند کدامشان عزیزتر می شوند پیش استاد؟ آن که کیفیت کارش بالاتر است، حالا اگر در این ها یک نفر یک چیز دیگر داشته باشد آن برای استاد خیلی مهم است اگر یک چیز دیگر پیدا کند کنار این عمل الزامی و اجباری، آن دیگر پیش استاد خیلی مقرّب می شود خیلی مقرّب می شود، آن چیست؟ آن این هست که این شاگرد آرام آرام عاشق این کار شود، دیگر از آن حالت الزام و اجبار در بیاید دوست داشته باشد، استاد را دوست داشته باشد، کار را دوست داشته باشد، عشق این کار را پیدا کند، عاشقش بشود، این جا دیگر برای استاد خیلی مهم است این قضیه، استاد می گوید این عاشق کار است زودتر می رسد، عشق این کار را دارد حالا این زودتر می رسد پس چه شد؟ می گوید محبوب ترین شما نزد خدا کسی است که قشنگ تر عمل کند این یک حکم عقلی و بدیهی است اما « اِنَّ اَعظَمَکُم عندالله عملا» چه کسی عملش نزد خدا عظیمت تر و بهتر و بزرگتر هست؟ « اَعظَمَ فی ما عِند الله رَغبَتاً» آن که رغبتش به آن چه که نزد خداست بیشتر باشد یعنی چه؟ یعنی عاشق باشد بداند که می خواهد به کجا برسد، رغبت پیدا کند، میل پیدا کند، این خیلی مهم است اگر از حالت الزام و اجبار در آمد تبدیل شد به علاقه کار خیلی درست می شود یک کسی نماز را برای وجوبش می خواند یک کسی نماز را دوست دارد، کدامش زودتر با نماز پرواز می کند؟ آن که نماز را دوست دارد، اصلاً با آن حس می گیرد می دانید چه دارم می گویم؟ حس می گیرد به یک کسی گفتند آقا شما بروید ساز بزنید، یک دایره ای بزنید، یک دفی بزنید، یک سنتوری بزنید، پول درش است، من سراغ دارم هنرمندان حرفه ای خیلی عالی کار را انجام می دهند اما واقعاً به کارشان عاشق نیستند، دیگر ما حرفه مان اینطوری شده است دیگر، هر روز باید برویم این کار را بازی کنیم یک پولی به ما می دهند دیگر خوشم نمی آید سیاه بازی در بیاورم ولی خُب بروم بایستم آنجا رنگم کنند یک کلاه بگذارم سرم یک دایره زنگی بگیرم دستم مدام بازی در بیاورم، والّا بیکارم مگر در این برق آفتاب بین این ماشین ها یک آکاردئون بگیرم بزنم مثلاً بهم می خواهند یک چهار هزار پول بدهند اگر یک کار درست و حسابی داشتم دنبال این کار نمی رفتم اما شما می بینید که یک نفر عاشق ساز است، یعنی وقتی این دف را می گیرد دستش با آن جادو می کند، وقتی این ویلن را می گیرد دستش وقتی این ساز را در دستش می گیرد، وقتی این سنتور را می خواهد بزند می بینید آثار ماندگار گذاشتند موسیقی دان های ما، یا قطعه هایی که خوانده می شود شما توجه کنید همین قرآنی که می خوانند، خدا رحمت کند مرحوم عبدالباسط را، مرحوم عبدالباسط شما ببینید چه حسی داشته است که وقتی قرآن را خیلی هاس هستند حرفه ای قرآن می خوانند مثلاً زیاد هم هست شما هم می شناسید قاری است، حرفه ای است، مدّاح حرفه ای است اصلاً هم دلش نمی سوزد یعنی اصلاً هم فکر نکنید یک ذرّه دلش هم بشکند حرفه ای می خواند این بلند گو اکویش همیشه با او است اکو سر خود هستند این ها، می روند یک جا می خوانند پول را می گیرند می روند دنبال کار خودشان، حرفه ای اند، اصلاً این کاره هم نیستند یعنی شما فکر نکنید علاقه ای در کار است اما می گویند این کار خوب است، پول درش است، اما این غیر از مدّاحی است که وقتی می خواند آتس می زند به جان آدم، خودش هم می سوزد، قاری مثلاً مرحوم عبدالباسط رحمت الله تعالی علیه وقتی این آیات را با او می خوانید تا... کجا می روید هزاران نفر با قرائت ایشان مسلمان شدند، بعد خودش می گفت من وقتی می خواهم این قطعه را، این سوره را مثلاً فلان سوره خودم وقتی می خواندم احساس می کردم در بهشت دارم قدم می زنم، یعنی در باغهای بهشت می خوانده حس خیلی مهم است، علاقه خیلی مهم است، محبّت خیلی مهم است، مودّت خیلی مهم است، عشق نقش اساسی دارد، دارم مقدّمه می چینم هنوز وارد اصل بحث نشدم شما مثلاً می بینید سوره ی مریم ماندگار است، سوره ی تکویر ماندگار است، خدا رحمت کند استاد مصطفی اسماعیل شما قطعاتی را نگاه کنید وقتی می خواند چقدر زیباست، اصلاً شما با آن می رقصید، و واقعاً هم این که می گویند قرآن شراب است، شراب مؤمن است اینطوری است، وقتی که مثلاً زیر دست این آدم ها عیّاش و کیّاف که حرفه ای هستند قرآن هایی که می خوانند آدم مست می کند با این قرآن، یعنی آدم را مست می کند یا زیر دست آدم های مست قرآن بخواند آدم یعنی آن قاری نیست ولی مفسّر است، اما مست است، وقتی می خواند برایتان جنون تا تمام ابعاد وجودی تان را می گیرد، خدا رحمت کند مرحوم آقای ربّانی را، مرحوم ربّانی اینطوری بود، علّامه به او می گفت من حاضرم تمام این علمم را، تمام این دارایی ام را بدهم به شما، شما یک ذرّه از جنونتان را به من بدهید یک ذرّع از این دیوانگی اتان را به من بدهید، کار می کند جنون، وقتی این جنون بیاید این محبّت بیاید این علاقه بیاید تبدیل شدن خیلی کار راحتی هست ببینید یک کسی عاشق این هست که راننده بشود، چقدر طول می کشد که راننده بشود؟ عشق دارد به کارش، به بنّایی عشق دارد، به ساختمان عشق دارد، به ساز عشق دارد، این چقدر زود تبدیل می شود، به ریاضیات عشق دارد، می بینید زود ریاضی دان می شود، اما یک کسی که ریاضی برایش سخت است، مدام باید زور بزند این رشته را بکشاند، به روغن سوزی می افتد، ریپ می زند، بالاخره نمره اش را هم می گیرد اما تولید ندارد، الان شما ببینید شاگردانی داریم در شیمی، در زبان، در عربی، همه نمره ها بیست هستند اما اصلاً علاقه ندارد بیست است، نمره بیست است ولی علاقه ندارد، می گوید آقا من ذهنم نمی کشد، جوابش را می دهم اما وقتی یک نفر با علاقه آمد در کار با او، درش تولید هست، درش رشد هست، درش (شدن) هست، لذا آن کاتالیزوری که می آید عمل را قدرت می دهد که یکدفعه (شدن) صورت می گیرد در یک زمان کم، امام فرمود بسیجی ها ره صد ساله را یک شبه طی کردند این یک شبه طی کردن که شعار نیست، یک کسی مثل مرحوم قاضی طباطبائي می آید می ایستد در این خیابان می گوید این بچه بسیجی ها که رژه می روند گردشان روی من بنشیند که فردا ی قیامت خدا من را عذاب نکند، شهید محراب، آن همه بزگ، مرحوم آقای صدوقی، مرحوم آقای مدنی، مرحوم آیت الله دستغیب، مرحوم آقای اشرفی اصفهانی، امام با چه حسرتی می گوید خدا من را با این بچه بسیجی ها محشور کند، آقا این ها چطوری شده است یک شبه اینطوری شدند؟ یک اعزام گرفته بلند شده است رفته است منطقه، شما می روید آنجا می بینید که وای چه خبر است آنجا، بچه های ۱۳، ۱۴، ۱۵ ساله، سی تا مکاشفه می کند چند دفعه حضوراً ملاقات دارد چطوری هستند اینها؟ چون اینها تکلیفی نیاورده بودند چطوری آمده بودند به وظیفه تکلیف است اگر تکلیف است چرا وقتی پایتان قطع شد دوباره رفتید؟ اگر تکلیف است چرا دستتان که قطع شد دوباره رفتید؟ چرا دو چشمتان که کور شد دوباره رفتید؟ می گوید آقا من اصلاً تکلیف سرم نمی شود عشق من این جاست، من وقتی می آیم این جا خودم را پیدا می کنم، خانه ام هست این جا، اصلاً خانه ی ابدی من اینجاست تمام چیز هایی که من دنبالش می گشتم همین جا دارم می بینمشان، اصلاً جای دیگر نمی روم که می دیدی دو تا پاهایش قطع می شد دوباره می رفت شیمایی می شد دوباره می آمد چشمشان از دست می رفت دوباره می آمد اینقدر می آمد می ایستاد تا آن کاری را که باید بکند بکند، در این خاک اینقدر خون با عشق ریخته شده است که هر کسی که الان ناراحتی قلبی دارد ناراحتی عصبی دارد مشکل روانی دارد استُپ قلبی دارد، دارد می میرد یک اردوی یک هفته ای برود جنوب و بیاید، ببینید چقدر حالش خوب می شود، اصلاً زیر و رو می کند آدم را همین الان اثر آنها، خونی که آن جا ریخته شده است کار می کند شما همین الان دوکوهه، خیلی، خیلی بالاتر از خیلی از حرم ها کار می کند شما بروید حرم خیلی اینقدر اثر نمی بینید، بروید مسجد و حسینیه خیلی اثر نمی بینید وقتی می روید دوکوهه، دست شما نیست، کار می کند دوکوهه، روی شما کار خودش را می کند من حتماً به عزیزان توصیه می کنم که یک تابستان اگر نمی توانند اذّیت می شوند یک زمستان اواخر سال، اسفند ماه یک هفته ای دست زن و بچه را بگیرند بروند آنجا، با خانواده، با دوستان، با رفقا، مجرّدی، متأهلی، همه بروند، حتماً بروید چون خیری که نصیبتان می شود تا قیامت اثر دارد، تا آن موقع هم حتماً گلزار بروید به شهدا یک سری بزنید، یک قدمی، بخصوص، بخصوص، بخصوص شهدای گمنام، که خیلی حاجت می دهند، اگر حاجت دارید، مشکل دارید، نذرش را ادای گمنام کنید کار می کند برایتان، عشق چه کار می کند با آدم! مسیر صد ساله یک شبه با عشق طی می شود یک شبه! ، علّامه می گوید در خواب یکی از شاگردانش می آید می گوید ما نمی دانیم این بچه بسیجی ها، کوچولوها، چطور آمدند از ما جلو زدند در برزخ، اکسیر عشق، اکسیر موّدت، اکسیر محبّت، هیچ اکسیری بالاتر از این خدا خلق نکرده است اصلاً خدا با عشق شروع کرد خلقت را، این خیلی کار می کند علت اینکه ما حرکتمان کُند است، ریپ می زنیم، سینه خیز می رویم، می خوریم زمین، برای اینکه علاقه نیست در کارمان، تکلیفی قبول کردیم شرع مقدس را، قبولش هم کردیم شک هایمان را هم بر طرف کردیم، ذهنمان قانع شده است، عقلمان قانع شده است که بله راه حقیقی همین است این را باید برویم، نرویم می برنمان جهنّم پس برویم، اما یک کسی اصلاً اینطوری نیست این کاره نیست اصلاً فکر این چیزها را نمی کند می گوید من عشقم این است محبّت یک طور دیگر کار می کند شما برگردید به گذشته ی بچه بسیجی ها یا بچه بسیجی هایی که در جلسه هستند برگردند به گذشته خودشان ببینند آن موقع چطوری عاشق بودند؟ خواب نداشتند، خستنگی نمی فهمیدند، هیچ چیز این کار برایشان کشش نداشت، چه بوده که این کارها را می کرده؟ عشق به امام، عشق به رهبر، عشق به امام زمان (ع)، عشق به اهل بیت (ع)، عشق به اهداف، خیلی، خیلی کار می کند عشق روی نظام محبّتی ما باید کار کنیم حالا چرا این کار می کند؟ من توضیح بدهم از نظر روان شناسی این قضیه را توضیح بدهم ببنید خدا رحمت کند مرحوم عبدالباسط را داستانش را تکمیل کنم، مرحوم عبدالباسط پاتقش حرم امام کاظم (ع) بود ببینید سنّی است، یک چیزی تَهِ دل می کشدش به حرم معصومین خیلی علاقه مند بوده به حرم معصومین و ائمه (ع)، سنّی تا آخر عمر ولی پاتقش آنجاست، امام موسی بن جعفر (ع)، حرم موسی بن جعفر (ع) می نشسته آنجا می خوانده و خیلی ها هم می آمدند آنجا می نشستند عشق میکردند می میرد، می یرد و سنّی رفته است بی ولایت رفته است گیر به او می دهند آنجا اسم اعظم داری یا نه؟ نمره ۱۰ را دارد یا نه؟ در برزخ نمره ی ۱۰ ولایت است، بقیه رفوزه هستند، ۱۰ که آدم رد می تواند بشود برود در بهشت، بعد حالا درجات بهشتی بماند همین ۱۰ حداقلش ولایت را باید داشته باشد ولایت اشتباه نکنید، غیر از محبّت است، یک موقعی کسی گول نخورد فکر کند ولایت یعنی محبّت، ولایت یعنی پذیرش رهبری متخصص معصوم به عنوان جانشین پیغمبر اکرم (ص) با عشق، با مودّت، این می شود ولایت، محبّت که گفتم خُب سیک ها، هندوها، بودایی ها، یهودی ها، مسیحی ها هم نسبت به اهل بیت (ع) دارند، همه شان دارند، کفّار هم حتّی دارند، ولی محبت کار کرد ولایت نداشت اما اینکه این محبّت اهل بیت (ع) در دلش بود، دوستشان داشت احترام برایشان قائل بود گرفتار جهنم نمی شود، معطّل است، ولی بهشت هم نمی برندش، می گوید شما فعلاً معلم هستید فعلاً معلّق هستید، ولی همانطور که قبلاً گفتم لیلی از مجنون بسی مجنون تر است، قربان محبّت اهل بیت (ع) بروم، فدای رحمت خدا بشوم، به عبدالباسط اجازه می دهند که بیاید در خواب پسرش می آید در خواب پسرش می گوید پسر جان ما این جا گرفتاریم شما بروید شیعه شوید، شما اینجا معطّل نمانید من این جا گرفتار شدم پسر را یک تکانی می دهند پسر هم یک مدتی هاج و واج می ماند و بعد می رود شیعه می شود الان هم شما بروید کربلا، نجف و جاهای دیگر، ردّ پایش را می بینید الان هم مهمان سرا دارد آنجا خیلی از کسان می آیند آنجا استفاده می کنند یک شیعه ی درست و حسابی که اعلام هم کرد، مثل توپ صدا داد در مصر و کشورهای عربی، چند وقت بعد آمد خواب پسرش گفت پدر جان شما که شیعه شدید من هم نجات پیدا کردم این جا اثر چقدر مهم است؟ خُب قرآن می فرماید: « نَحنُ نَکتُبُ ما قدَّموا و اثارَهُم»، می گوید بچّه شیعه شده است، خُب بچه شما بوده است دیگر، بالاخره از شما گرفته این را، زمینه ها را، شما را هم می بخشیم، برای همین هم انسان باید در ازدواج، در تربیت خیلی دقّت کند، بچّه شوخی نیست، بچّه یک ذخیره ی حیات ابدی انسان است، اصلاً زمینِ کشتزار ابدی شما بچّه تان است، خراب در بیاید بدبخت می شوید، بیچاره می شوید، گناه کند، بدحجابی کند، بی حجابی کند، فسق و فجور کند، نماز نخواند، گرفتار هستید، و اگر خوب هم از کار در بیاید شما بُرد کردید، شما می میرید و این بچّه و نسل این بچّه هر کاری کنند تا قیامت برای شماست، در حساب شما هم می ریزند، یک حساب جاری درست و حسابی جاری درست و حسابی، اینقدر مهم است که انسان روی نسل هواسش جمع باشد کار تربیتی کند ما الان این هفت، هشت هزار تا دانشجو، طلبه ای که عضو مؤسسه هستند تک به تکشان وقتی می خواهند ازدواج کنند از قبل از ازدواج مراقبت می دهیم تا ازدواج دوران عقد، نامزدی، زناشویی، روابطشان، بعد قبل از بارداری چند ماه جلوتر ما مراقبت می دهیم، بعد که باردار شدند ماه اول، دوم، سوم، تا نهم، مراقبت می دهیم بعد از آن دوباره دو سال اول شیرخوارگی مراقبت دارد همه را مراقبت می دهیم، چون خیلی مهم است این قضیه، قربان خدا بروم چقدر مهربان است، این پدر را می فرستد خواب بچه اش، بچه اش شیعه بشود که پدر هر چه کار کند پدر هر چه بشود نجات پیدا کند آزاد بشود اگر خدا نمی خواست اذن نمی داد که این بیاید در خواب این می شد؟ آن هم آنجا گرفتار بود، خُب بر می گردیم به بحث روانشانسی خودمان، ببینید خداوند تبارک و تعالی این یک بحث دینی نیست که دارم به شما می گویم، یک بحث روانشناسی است در مباحث انسان شناسی ما که آنجا اصلاً حدیث و آیه ای نیست مباحث انسان شناسی مان فرضمان این هست که افراد کافر هستند اصلاً نه خدا را قبول دارند، نه دین، نه پیغمبر (ص)، نه هیچ چیز، در آنجا ما به یک اصل می رسیم چون در این جلسه ی هيئت من چند بار این اصل را گفتم دیگر حالا الان خیلی رویش تکیه نمی کنیم، عزیزانی که جدید هستند و علاقه داشتند به مباحث انسان شناسی یا مباحث معنوی شبهای احیاء مراجعه کنند آنها را بگیرند استفاده کنند، انسان ذاتاً عاشق کمال است، از زیبایی خوشش می آید، از قدرت خوشش می آید از ثروت خوشش می آید، از لذّت خوشش می آید، از علم خوشش می آید، این عشق انسان به کمال حد هم ندارد گفتیم حد ندارد، (؟) ندارد، انسان از هر کمالی مطلقش را می خواهد و بی نهایشت را، پس همه ی انسانها بدون استثناء عاشق کمال مطلق و مطلق کمال هستند، استثناء هم ندارد، یعنی شما نمی توانید یک آدمی پیدا کنید که اینطوری نباشد همه دوست دارند، ثروت را دوست دارند، لذّت را دوست دارند و این کمال مطلق و مطلق کمال یک مصداق در خارح بیشتر ندارد یک مصداق، کمال بی نهایت، بی نهایت کمال توضیح هم دادیم قبلاً در این جلسه، از نظر ریاضی، یک مصداق بیشتر ندارد و او خداوند تبارک و تعالی است که کمال مطلق و بی نهایت مطلق است، بنابراین انسانها چه بفهمند و چه نفهمند، چه بخواهند و چه نخواهند همه در حقیقت عاشق خدا هستند اینکه امام فرمود رئيس جمهور آمریکا هم عاشق خداست همین است، یزید هم عاشق خدا بوده، معاویه هم عاشق خدا بوده، اصلاً آنها به عشق خدا امام حسین (ع) را کشتند چرا؟ چون عاشق قدرت بودند دیدند امام حسین (ع) مانع قدرتشان بوده است قدرت می خواستند اگر می فهمیدند که قدرت دست خداست و قدرت برتر دست خداست خُب آن طرف می رفتند چون نمی دانست فکر می کرد باید امام حسین (ع) را حذف کند به قدرت برسد، امیر المؤمنین (ع) را مانع می دانستند گفتند اینها بروند کنار به ما بیشتر برسد، مثل دو تا بچه ی نادان، دیدید که دو تا بچه ی کوچولو معصومانه دعوا می کنند در خانه سر به دست آوردن یک چیزی با همدیگر دعوا می کنند که سهم بیشتری ببرند، انسان ذاتاً اینطوری است همه عاشق خدا هستند بخواهند، نخواهند، بفهمند، نفهمند، الهشان، معشوقشان فقط یک نفر است و با خداست که آرامش پیدا می کنند بدون خدا به آرامش نمی رسند، بدون معشوق اصلیشان به آرامش نمی رسند برای همین شعار باطنی همه ی انسانها این است « لا اله الا الله» هیچ معشوقی، اله یعنی معبود، آنی که من را دیوانه می کند، واله و شیدا و سرگردانم می کند جز خدا من ندارم، اصلاً نیست، گشتم نبود، نگرد نیست، غیر از خدا هیچ کس نمی تواند ما را ارضاء کند اینکه خدا می گوید « الا بذکر الله تطمئن القلوب» فقط با یاد خدا دلهایتان آرام می گیرد، بحث دینی نیست یک حقیقت خارجی است می گوید من نظام خلقت را اینطوری خلق کردم که شما جز با من اشباع نمی شوید، غیر از من ارضاء نمی شوید، بی خود خودتان را الّاف نکنید، « لا تَدعو مَعَ الله اِلها اخر لا اله الا هو» با خدا دنبال معشوق دیگری نباشید چون نیست که بخواهید بگردید پیدایش کنید که دلتان را آرام کند سراغ هر چه بروید بعد از یک مدت دلتان را می زند، شما به این شاه نگاه کنید در این پارک ارم چقدر ماشین داشته است، پسر صدام، مرده خدا لعنت کند هر دویشان را، هزار تا ماشین داشته است، سیر هم نمی شده وقتی می آمده می خواسته دفعه ی دوم سوار شود، دلش را می زده، لا اقل رنگش را بروید عوض کنید، دلم بیاید سوار شوم دلش را می زده آدم ها اینطوری اند همه عاشق خدا هستند بنای خلقت است، عشق به بی نهایت لذا تک تک سلولهای ما فریاد می زنند، تک تک سلولهای این جهان فریاد می زنند اگر یک کسی اینکه اولیای خدا گوش هایشان را باز می کنند می شنوند، اینکه همه چیز همه عالم دارد صدا می کند که « لا اله الا الله» شما بروید صبح مثلاً در برج میلاد بایستید، برج میلاد تهران را نگاه کنید دیدید فیلم نشان می دهد در تلوزیون ماشین ها اینطوری می روند آدم ها اینطوری تند تند می روند همه دنبال معشوق خودشان هستند، اینها همه شان فقط یک نفر است که اینها همه را ارضاء می کند ولی این بندگان خدا همینطوری مدام می روند و مدام می روند و می روند همه فقط با یک نفر ارضاء می شوند آن هم با بی نهایت، وقتی به قدرت بی نهایت، علم به بی نهایت، لذّت بی هایت، کمال بی نهایت رسیدند آرام می شوند خیلی صحنه های خنده دار جالبی است از این بالا آدم نگاه می کند آدم ها در این خیابان ها و اتوبان ها می روند و می آیند اگر دلهایشان را آرام کنند با معشوق اصلی شان چقدر خوب می شود ما همه عاشق خدا هستیم، بفهمیم، نفهمیم، بخواهیم، نخواهیم، با او آرامش پیدا می کنیم، اینکه در اسلام هیچ شعاری بالاتر از « لا اله الا الله» اگر کسی روزانه صد مرتبه این را همینطوری بگوید که آقا من برای اینکه این اله های دروغین را از دلمان بیرون کنیم برویم سر اصل چشمه بگوید « لا اله الا الله» خدایا من می دانم غیر از تو کسی نیست برای من نه تَهِ کار کسی جز تو می ماند و غیر از تو کسی نمی تواند من را شاد و آرام کند، فقط تو هستی، اطرافیان، پدر و مادر، همسر، فرزند، شغل، موقعیّت، تجارت، ثروت، همه من را می گذارند و می روند مطلقش تو هستی که می مانی برای من، برای همین است که زیرک ها اول می روند سراغ چه؟ می روند می زنند به معدن، وقتشان را اینطرف و آنطرف تلف نمی کنند اصلاً وقتشان را تلف نمی کنند پس ما همه خدا را می خواهیم رغبت داریم به آنچه که نزد خداست، فرمود: « وَ اَعظَمَکُم عَمَلاً عند الله، اَعظمکم رَغبَتاً فی ما عند الله» کدام آدم ها در عمل قشنگتر و بزرگتر عمل می کنند؟ دست به عمل های بزرگتر می زنند، آنهایی که عاشق آن چیزی هستند که نزد خداست « وَ عَظُم فی ما عِندک رَغبَةٌ» خدایا رغبت من زیاد شده به آنچه که نزد توست، مثل یک شاگرد خیلی تیز و زرنگ، می فهمد این استاد چه دارد بعد می رود به شکار استاد، اگر هم بخواهد استاد را شکار کند چه می رود می گوید؟ فقط خوب درس می خواند یا نه؟ روابط عاطفی برقرار می کند، خدا رحمت کند امام را، امام می خواست آیت الله شاه آبادی را شکارش بکند برای عرفان، می گفت او تحویل نمی گرفت که ما را آقای شاه آبادی می گفت با آن راه می افتادم پیاده روزها تا در خانه مدام با آن حرف می زدم، چاکرتم و نوکرتم و اینطوری به او می گفتم و خلاصه می گفت حالا چه می خواهی بخوانی؟ اول گفتم جگرش را نداشتم بگویم می خواهم عرفان بخوانم گفتم اگر بگویم می خواهم عرفان بخوانم رَدم می کند بعد دیگر یک ذرّه دلش بدست آمد و می گفت آمدم خانه اش نشستم دیدم نان ندارند خانه، زنش گفت نان نداریم حاج آق بروید نان بگیرید گفتم حاج آقا شما چرا بروید نان بگیرید خودم هستم نشاندم او را امام می گفت من دویدم و رفتم سنگگ گرفتم و آمدم و خلاصه غلامی کردیم برای اقا تا آرام آرام فهمید که من اینکاره هستم می خواهم بایستم ثابت پای کار، خُب رابطه ی عاطفی برقرار می کند یک چاپلوسی می کند یک رفاقتی می کند بعد وقتی رفیق شد دیگر کد خدا را ببین و ده را بچاپ، والّا خدا که نیازی به شما ندارد، اما اگر بداند که شما آدم باصفایی هستید این را باید بهش رسید این را باید بهش یک حالی داد صفا خیلی کار می کند، محبّت، معامله گری نه ها، طمع نه، طمع به خدا هم خیلی بد است، خدا رحمت کند میرزا را می گفت توقع حتی از خدا هم بد است، طمع نه، اینها خیلی زشت است در ارتباط با خدا نه، عشق، صفا، صمیمّمیت، آمد جنگ به پیغمبر (ص) می گوید یا رسول الله می گوید بله؟ می گوید من که می میرم می خواهم کشته شوم این جا ولی خدا را خیلی دوست دارم دلم حالا که قرار است برای خدا بمیرم خدا بخندد من بمیرم، من یا رسول الله چطور بخندانم خدا را؟ ببینید چه طمعی دارد، اصلاق آدم ها می ایستند با خدا لوتی گری، ارتباطات اینطوری برقرار می کنند خدایا ما که داریم می آییم پیشت، ولی خلاصه رفاقتی صفا می کنند با خدا، خدا خیلی با صفاست، معدن کمال است دیگر، شما هر چه صفا، هر چه از این حرفها بد است ما می زنیم لوتی گری هست، هر چه عشق و حال است دست خداست، گاهی وقتها خدا اینقدر صمیمیم می شود با پیغمبر(ص) به پیغمبر (ص) به جای اینکه مثلاً بگوید یا محمّد، صمیمیمی تر صدایش می کرد می گفت که یا احمد، یک جایی به او می گوید که « وَ لاَمرُک» به جان تو، جان تو به قول لات ها، تو بمیری، اینقدر صمیمی، اصلاً شما معدن صمیمیت خداست، معدن عشق خداست، معدن صفا خداست، خدا هم اگر ببیند بنده ای اهل صفاست اصلاً کم نمی آورد در رفاقت، اینها رفیق هایشان را می بردند اصلاً کم نمی آوردند هیچ کس رفیق باز تر از خدا وجود ندارد خیلی رفیق باز است خدا، رفیق باز تر از ائمه (ع) شما پیدا نمی کنید بخصوص وجود مقدّس امام زمان (ع) عجیب رفیق باز است، اصلاً اهل بیت (ع)، همه شان رفیق بازند، خیلی رفیق باز هستند امّا اگر پیدا کنند رفیق، اگر بدانند در معامله و طمع و آمده اید چهل جلسه جمکران که زَنم بده، و شوهرم بده و مشکل چک برگشتی را حل کن و این را شفا بده و آن را شفا بده، و اگر شفا ندهی قهر می کنم و اینها معامله است اینها خوب نیست ولی اگر بدانند نه، روی صفا بلند می شوید می آیید صفا است، عشق و حال است قهوه خانه ای است، چقدر خوب است این اخلاق قهوه خانه ای، اینطوری اگر اینطوری باشد آن وقت خیلی سرمایه می گذارند خدا می گوید یک قدم از شما من می دَوم اگر پیدا بکند یک آدم با حال، استاد ما می گفت یکی از این خانم هایی که من می شناختم پیر زنی بود داستانش را شاید تعریف کردم سالهای قبل می گفت گیوه چی بود این پیرزن، خیلی عاشق اهل بیت (ع) بود می گفت با سختی این سبزی هایی که می ریختند در خیابان این سبزی ها را می آورد می شست تمیز می کرد می کوبید آبش را می گرفت یک نانی می زد در اینها می خورد اینطوری ولی پول که جمع می کرد مثلاً ده تومان پولش را جمع می کرد می گفت آقا شما می روید مکّه می روید مدینه یک زیارت پیغمبر (ص)، اهل بیت (ع)، برای من کنید عشق داشت، خودش به حداقل تمام پولش را در عشق هزینه کرده بود ما این کار را نمی کنیم! ما می بندیم خودمان را همه چیزمان، میزان، آن چرک پول و اضافه را می گوییم حالا آن هم بدهیم باشد، یک تمتعّی هم برویم یک پیر مردی، رفیقمان است خیلی رفیق با صفایی است خدا حفظش کند شاید الان حدود ۷۰ سالش باشد این اول سال می رود ۱۲ تا هنوز معلوم نیست زنده بماند یا نه، می رود ۱۲ تا بلیط رفت و برگشت مشهد برای سر اول ماهش را می گیرد رفیق بازی اینطوری است دیگر، سیگاری ها را دیدید می روند جلوتر چند بُکس خانه داشته باشیم، اعتیاد دارد به آن کیف می کند با آن، عشق بازی می کند با این سیگار، یک آقایی که آدم باصفایی هم هست کلام با نفوذی هم دارد گفتم آقا شما بیا به این مردم بگو که آقا سیگار ضرر دارد نکشند این ها خیلی ضرر دارد، چنین و چنان و اینها، آقای علیپور داستانش را برای ما تعریف می کرد می گفت من به او گفتم به طرف گفته بود که بابا من به عشق سیگار هجده ساعت روزه می گیرم که یک افطار یک سیگار بزنم حالا بیاییم به شما بگوییم که سیگار نکشید!
( قسمت دوم) (۲-۷)
خیلی گیر می داد به خانواده آمد خانه دید کولرها سوخته است به او گفتند کولرها سوخته است گفت خُب معلوم است دیگر وقتی پانزده نفری می خوابید زیرش اینطوری می شود دیگر، می سوزد، حالا صد نفر نشستند زیر این چراغها خُب معلوم است دیگر بیچاره ها می سوزند اینها هم، این حاج آقا می گفت که من به عشق این یک دانه سیگار اینهمه روزه می گیرم که یک سیگار بکشم حالا بیایم و بقیه بگویم سیگار نکشند! این دوازده تا بلیط رفت و برگشت مشهد می گرفت هر سال، سرِ سال به عشقم لطمه نخورد به عیّاشی ام لطمه نخورد، اولِ ماه یک ۲۴ ساعتی ۴۸ ساعتی مشهد قشنگ کِیفَش را می کند و می آید این خیلی کار می کند برای آدم اگر امام رضا (ع) بفهمد یک نفر از خانه اش که راه افتاده است هیچی نمی خواهد از امام رضا (ع) دلش برای امام رضا (ع) تنگ شده است اصلاً نمی خواهد بیاید برود آنجا حاجت بگیرد چه کار کند و اینها خیلی بد است آدم یک موقعی فکر کند ۵۰ بار رفته است مشهد امام رضا (ع) ولی هر ۵۰ بار با طمع رفته است نه اینکه ما حاجت هایمان را نگوییم آنجا نه، از این دعاهایی که خود ما تجویز می کنیم در حرم خوانده شود تمام خواسته های شما دنیایی، آخرتی، مالی، غیر مالی، اقتصادی، درد ماست، آن را آدم می خواند عیبی ندارد ولی اینکه انسان روی عشق همینطوری نشسته بگوید آخ دلم برای امام رضا (ع) برای پدرم تنگ شده است بلند شوم بروم یک امام رضا، بلند شوم بروم یک حضرت عبدالعظیم (ع)، بروم کربلا، بروم یک سر پابوس خانم معصومه ( سلام الله علیها) بروم خدمت خانم رقیه، خانم زینب (س) دلم تنگ شده است اصلاً اگر یک کسی دلش تکانش بدهد این خیلی چیز گیرش می آید تا عقلش تکانش بدهد، می دانید فرق این دو تا چه هست؟ دلش را یک نفر تکانش بدهد خیلی کار می کند با دل حرکت کند با قلبش حرکت کند این کار می کند زود هم شبیه می شود یک شبه هم خیلی راه طی می کند لذا آدم باید اصل به جای اینکه زور بزند در عمل این را دقت کنید خواهش می کنم خوب دقت کنید به جای اینکه خیلی زور بزند در کار زیاد کردن باید زور بزند روی نظام محبّتی خودش را تنظیم کند اگر نظام محبّتی اش را تنظیم کند زور می گیرد زود می رسد اینکه ما کُندیم، ریپ می زنیم برای این هست که همه اش روی نظام عملی مان کار کردیم مدام گفتند شب احیاست این مفاتیح، کیلویی بزن زیر بغل بیا بنشین کبیر و صغیر و جامعه کبیره و جوشن کبیر و جوشن صغیر،صد رکعت نماز کنتراتی و بعد مسابقه قرآن خوانی و نفس نفس کاری نمی کند این ولی اگر کسی ۱۰ دقیقه، یک ربع، یک ساعت با محبت بیاید وای چه کار می کند با آدم، معامله ای نه، اگر کسی بتواند طمع را از خودش دور کند توقّع را دور کند، که حالا آمدم ۱۰ شب فاطمیّه حتماً باید حاجتم بر طرف شود این طمع است، توقّع است خیلی هم زشت است شعور داشته باشد بگوید من که عرضه نداشتم بیایم ۱۰ شب بنشینم مجلس شما لیاقتش را هم نداشتم نه اینکه بگویید ما از خانه بلند شدیم قدم زدیم آمدیم اینجا یک دو ساعت راه رفتیم آمدیم هیئت خیلی بی ادبی است اینطوری، می توانست ببردتان طویله، می توانست ببردتان بدبختتان کند، می توانست یک گرفتاری برایتان درست کند دو سال بدوید دنبالش اصلاً یادی از حرم و هیئت و حضرت نتوانید بکنید آقایی می گفت چهل سال است مشهد هستم سالی یک بار حرم نرفتم، خیلی قساوت می خواهد آقا یک کاری می کند شما اصلاً یادش نیافتید هوسش را نکنید ولی حالا که راه دادند چه؟ حالا که آوردند در مجلس نشاندنتان، محبّت خودشان را کردند در دلتان، اجازه می دهند اسمشان را بیاورید، اجازه می دهند برایشان گریه کنید، اجازه می دهند عشق بازی کنید، اجازه می دهند محبّت کنید، ما الان نمی فهمیم یعنی چه، بزرگترین تنبیه در دنیا و آخرت این هست که یک بزرگ با یک کوچک قهر کند راهش ندهد، هیچ چیز بدتر از قفل شدن قلب نیست که یکدفعه شما می خواهید بروید پیش پدرتان بگوید دیگر نمی خواهم ببینمت برو اینجا دیگر پیدایت نشود، استاد به شاگردش بگوید دیگر نمی خواهم ببینمت، یک مسئول به نیروی زیر دستش بگوید برو، خوش آمدی، تمام است، بزرگترین تنبیه است، بعد بخواهید بروید به او بگویید که آقا برای چه من را رد می کنید؟ این هم نشنود، حاضر نشود بشنود، برای چه نداریم اصلاً خوشش نمی آید، برو بزرگترین تنبیه است، روز قیامت خداوند بزرگترین تنبیهش این هست که می گوید من هیچ حرفی با این بنده ام ندارم، « و لا یُکَلِّمُهُم الله یوم القیامه» اصلاً حرف نمی زند خدا با اینها خیلی بد است خدا با آدم حرف نزند، خدا گاهی وقتها این جهنّمی ها را یک طوری دوستشان دارد، جهنّمی است بعد می گوید آخر من برای چه جهنمی شدم؟ بگذارید از خدا سئوال کنم ببینم خدا می گوید بگذارید بیاید با من صحبت کند چقدر با حال است، آدم به خدا بگوید خدا، بگوید چیه؟ (؟) است آخر خدایا من را برای چه فرستادی جهنّم؟ خدا هم شروع می کند حرف زدن، خدا هم کِشش می دهد که این بنده یک طوری می تواند در برود از جهنّم، یک حرفی می زند، عرضه ای، چاپلوسی ای، من الان امروز که این جوراب را حاج آقا برایمان جوراب خریدید، جوراب نداشتم دنبال یک جوراب قهوه ای می گشتم پیدا نکردم و از قُم راه افتادم در شهر مغازه ها بسته بود و آمدم میدان ۷۲ تن دیدم یک دختر ایستاده دم ماشین می گوید جوراب بخر گفتم دخترم من یک جوراب قهوه ای می خواهم مشکی داد به من گفت خُب این هم قهوه ای است دیگر گفتم دخترم این که مشکی است گفت نه حاج آقا، بعد دیدم نمی رود کنار، گفتم خُب حالا این به درد من نمی خورد هم بزرگ است هم مشکی است گفتش که حاجی جان فلانی ردم نکن، بچه ی کوچولو، هشت، نه سالش است، ناامیدم نکن، عجب لاتی هم هست، بلد است حرف بزند، ناامیدم نکن من آمدم این جوراب را بفروشم به شما، گفتم خُب حالا چند؟ دیدم یک رقم خیلی پرتی گفت گفتم که بابا ما خودمان سیاه بازی می کنیم این حرفها چیه؟ گفت به جان شما نمی دانم به کی به کی، من این را مثلاً اینقدر خریدم، مثلاً ۲۰۰ تومان زیر قیمت گفت، گفتم کلک می زنی الان می روم بازار صد تایش را می خرم می آورم به شما می دهم، گفت ببین روی ما را زمین نینداز دیگر، بلد بود چه کار کند دیگر من دیدم چاره ای ندارم آمد درِ ماشین را باز کرد ایستاد جلوی در گفتم به او برو کنار در را ببندم گفت نمی روم باور می کنید روز قیامت خداوند اینقدر مهربان است به بعضی ها می گوید که برو، ببریدش جهنم، می گوید خدایا من که می دانم جهنمی هستم ولی خدا وکیلی، دروغ هم می گوید ها، دروغ می گوید خدایا من فکر نمی کردم ما را ببرید جهنم، فکر می کردم خیلی با حال تر از این حرفها باشی، خداوند می گوید ملائکه این همین الانش هم دارد دروغ می گوید این هیچ وقت نه در دنیا به من امید داشت نه الان ولی الان دارد دروغ می گوید ولی همین که جگر داشت دروغش را بگوید ببریدش رهایش کنید ولی می دانید خدا یک گناهکاری را که جهنمی است اینطوری با او حرف می زند ولی بعضی ها را اینقدر بدش می آید از اینها می گوید اصلاً حرف نمی زنم قیامت، می گوید همینطوری ببریدش در جهنّم درش را هم بگذارید دیگر نمی خواهم صدایش را بشنوم، وای، وای، وای شما نمی دانیم خانم فاطمه ی زهرا (س) با آدم قهر کند چقدر بد می شود، سیدالشهداء (ع) با آدم قهر کند چقدر بد می شود، می دانید الان خودم را عرض می کنم دور از محضر شما، یک موقع به خودم نگاه می کنم به آلودگی های خودم و گذشته ی خراب و اینکه هنوزم غرق گناه هستم ولی یک موقع هایی که پایم را می گذارم در این هيئت یکدفعه می گویم آخیش، هنوز با اینکه خانم دَمِ در ایستاده است رد نکرده است می گوید بیا تو، یعنی هنوز فرصت هست، یک موقعی که من می روم مسجد، می روم در حرم وارد می شوم می گویم خدا را شکر که هنوز نگفتند برو، هنوز رد نکردند، اگر قهر کنند یک طوری به قلبتان مُهر می زنند سالهای سال دیگر هوس هیئت به قلبتان نمی خورد، قهر کردند دیگر با شما، شما فکر می کنید شما تحویل نمی گیرید، نمی روید، نه، خیلی عوضی بازی در آوردید که قهر کردند دیگر مهر زدند به قلبتان، بروید گُم شوید حالا حالا ها با امثال خودتان بگردید، بروید بگردید، کیش، مشهد شما لیاقت ندارید بروید، بروید قشم، بروید دوبی، شما این کاره نیستید بلند شوید بیایید اینجا، اگر قهر کنند خیلی بد می شود همیشه محبّت از آنهاست، چقدر کیف می کند آدم به خدا می گوید خدایا من از جوانی ام آمدم در این هیئت، درست است، جوان با عرضه ای نبودم، عمرم را تلف کردم، « اَبَلیتُ شَبابی فی سَکرَةَ التَباعُدِ مِنک» من همه ی جوانی ام را در مستی دور از تو طی کردم خدایا، مدام خراب کردم جوانی ام را ولی وقتی نگاه می کنم می بینم موهایم سفید شده است، ریشم سفید شده است، خدایا شکر، هنوز راهمان می دهند اینجاها، هنوز می پذیرند ما را، می گویند بیایید بروید اینجا، حرف بزنید با ما، هنوز خانم فاطمه ی زهرا (س) اجازه داده است اسمش را بیاوریم، امام حسین (ع) را اسم بیاوریم، اجازه داده ما شعر عاشقانه بخوانیم، اجازه داده است ما بیائیم در محضرشان سینه بزنیم، عزاداری کنیم، هنوز قبولمان دارند، هنوز رَدِمان نکردند، و این خیلی مهم است، خیلی، وای به روزی که قهر بشود با آدم، حالا شما مدام عمل می کنید می بینید فایده ندارد، شما هر کاری می کنید می بینید باز نمی شود این گِره، قلب ما یک قفلی خورده است یک مهری خورده به قلب آدم دیگر حالا حالا ها درست نمی شود، خدا نکند آدم یک موقعی خدا با او قهر کند، حرف نزند، ائمه (ع) قهر کنند، راهش ندهند، خیلی آدم باید مراقبت کند خیلی باید مراقبت کند که یک موقعی بیرونش نکنند خدا را شکر، «الحمدلله رب العالمین»، « الحمد لله» که ما هنوز می توانیم اسم ببریم، اگر کسی در جهنّم دنیا اسم اهل بیت (ع) را ببرد صدا بکند امیدی هم هست شب اول قبر به بعد آنطرف هم هیچ خبری نیست، خانم فاطمه ی زهرا (س) فرمودند: چون مجلس برای خانم هست فرمودند بعضی از شما قیامت به بعد آخرت سیصد هزار سال طول می کشد به ما برسید برای اینکه خودتان سیصد هزار سال از ما فاصله گرفتید تا آدم یادش بیاید که هستید، یک مادری داشت به نام فاطمه زهرا (س) باید صدایش می کرد، سیصد هزار سال طول می کشد، این نظام محبّتی خیلی کار می کند خیلی کار می کند، اینکه آدم چه کسی را یادش بیاید، چه کسی را صدا کند، سرعت، یادآوری در دعا نشان می دهد طرف چقدر عزیز است سرعتِ یادآوری خیلی مهم است، اگر یک کسی سریع یادش افتاد باید چه کار کند این یعنی ثروت دارد، یعنی دارایی دارد، به هر حال دانایی نیست، دارایی دارد، می گوید مشکل چیست؟ الان یک یا «هو» می کشم، یک ( یا اباالفضل (ع)) می گویم حل می شود چون دارد اما یک موقع هایی آدم یادش می رود، می رود در خانه این رَدَش می کنند می رود در خانه آن ردش می کنند، می زند بانک، بانک مشکل حل نمی شود، می زند اینطرف و آنطرف، گِره می خورد در کار، آخر سر بعد از چند ماه دوندگی می گوید که می خورد به بن بست می گوید خدایا خُب بنده ی خدا همان روز اول هم می توانستی بگویید خدایا، اما خودت یک غلط هایی کرده بودی شش ماه طول کشید بگویید خدایا شش ماه طول کشید خدایا شکرت می کنیم « الحمدلله کما هُوَ اَهله» که به ما اجازه دادید این اسم ها را به زبان بیاوریم و توسّل کنیم. والحمدلله رب العالمین.