« به نام خدا»
بحثمان درباره ی تبدیل اطلاعات به ایمان و دارایی بود، مسیر منطقی این مسأله را که خدمتتان عرض کردیم گفتیم که در همه ی مهارتها و توانایی های روحی چه امور دنیایی، چه امور آخرتی مسیر منطقی شان یکی است یعنی انسان باید اول آموزش ببیند « وَ امن حَرَکَةٍ اِلا اَنتَ محتاجٌ فیها الی معرفةٍ» نزدیکی اطلاعات درست تخصّصی داشته باشد و نه اطلّاعات غلط، خُب این اطلاعات را به آن عمل کند به کار بگیرد تا تبدیل به چه بشود؟ تبدیل به ایمان، تبدیل به توانایی، شما ببینید در مورد مهارت یا کلمه ایمان کلمه ی دانستن را گاهی وقتها به کار می بریم می گویند که شما بنّایی بلد هستید؟ تایپ بلد هستید؟ این بلد بودن یعنی چه؟ رانندگی بلد هستید؟ اگر یک کسی رفته باشد آموزشگاه دوره دیده باشد تایپ رفته باشد دوره دیده باشد ولی نمی تواند بزند تایب نمی تواند بکند دوره اش را دیه است دیپلمش را دارد، اما دستش کار نمی کند روان نیست که بزند، ما وقتی می گوییم بلد هستید، منظورمان چیست از اینکه می گوییم بلد هستید؟ از کلمه بلد هستید، اطلاعات را معنا می کنیم یا توانایی را؟ توانایی را می خواهیم، این خیلی مهم است مهارت را می گوییم دانستن، بلد بودن؟ یا اطلاعات داشتن را؟ توانایی را می خواهیم این خیلی مهم است مهارت را می گوییم دانستن، بلد بودن؟ یا اطلاعات داشتن را؟ مهارت را داریم می گوییم عین همین قضیه در آموزش های دینی هست ما یک علم داریم یک معرفت داریم او دو بینشان فرق است علم اطلاعات اولیه است معرفت اطلاعات جزئي و تخصصی هست، یعنی شخص با عمل کردن کسب مهارت به او می رسد می گویند آقا این بَلَد این کار است شنیدید؟ می گویند بلدِ این کار است یعنی خِبره است یعنی این کاره باز است به قول معروف رسیده است این غیر از این هست که یک نفر آموزش دیده است این مسأله را، می گویند آقا این اطلاعات دارد نسبت به این قضیه، لذا در روایت داریم که: « اَلعِلم اَوَّلُ دلیلٍ وَالمعرِفَةُ اخرُ نهایه» علم راهنمای اولی هست اولین راهنماست، اما معرفت نقطه پایان است این که در روایت می گویند شما برای معرفت خلق شدید نه برای اطلاعات و کلاس و درس خواندن، بلکه کلاس و درس و اطلاعت مقدمه ای هست برای اینکه شخص با این اطلاعات وارد میدان عمل بشود بعد که به میدان عمل رسید به معرفت می رسد، پس این چیزی است که سالهای قبل هم تکرار کردیم گفتیم علم، عمل، معرفت، دقت کنید علم، عمل، چه؟ معرفت، اگر شخصی وارد میدان عمل نشود اساساً به معرفت، یقین و ایمان نمی رسد زمانی هست که شما قلبتان به امنیّت می رسد یعنی حالت دارایی پیدا می کند حالت دارایی ببینید یک وقتی هست می گویند آقا امام رضا (ع) شفا می دهد این اطلاعات است، این اطلاعات است یک موقع یکی هست که خیالش خیلی راحت است می گوید که من می دانم شفا می دهد من می روم شافیم را هم می گیرم توجه کردید چطوری شد؟ کسی که تردید دارد این اطلاعات فقط به او رسیده است ولی عمل نکرده است آزمایش نکرده است نمی داند که این قضیه هست یا نیست یعنی به یقین نرسیده است یک کسی آنقدر مهارت دارد یعنی در این قضیه که می داند امام رضا (ع) شفا می دهد شفا هم آنجاست، می بینید سنگ را بر می دارد پنجاه تا سنگ می گوید یا شفا می دهی یا می زنم همه ی شیشه هایت را می شکنم خُب این یعنی اینقدر مطمئن است، بله؟ اینقدر مطمئن است این به معرفت رسیده، پس این فاصله را خوب دقت کنید که ما دو تا ابزار مهم داریم که باید حتماً اینها انجام شود اگر ما بخواهیم به آن باورهایمان برسیم یکی اینکه عمل باید کنیم یعنی وارد عمل شویم که حالا در موردش باز صحبت می کنیم که خود عمل به چه شکل باید باشد و یکی هم اینکه باید به یقین برسیم به این باور باید برسیم یک چیزی را اگر بخواهیم تبدیلش کنیم دارایی مان بشود باید دلمان گواهی بدهد که آقا این است و جز این نیست شما در کسب مهارتها در کسب دارایی ها دقت کنید افرادی که دارایی داشتند روی چه حساب رفتند این کارها را، تمرین ها را انجام دادند انگیزه ای هم نبوده، اجباری نبوده که حالا یک کسی به شما بگوید به اجبار بیایید بروید این کار را انجام بدهید نه، خودش این کار را باور کرده است مثلاً این که الان خطاط است، خیاط است، بقال است، هر کاری که هست رفته است پایش ایستاده است و تمرین کرده است کار را انجام داده است الان به خبره گی و مهارت رسیده است در این کار به مهارت رسیده است و ضرورت آن برایش قطعی بوده است این را فهمیده است شما نگاه کنید یک کسی می رود کلاس زبان، کلاس خط، کلاس های دیگر می رود این از کجا می رود یعنی این چطوری بلند می شود می رود آنجا این کار را انجام می دهد و مستقیم هم می ایستد تا به توان می رسد می رود خارج از کشور اصلاً می ماند تا به این مهارت می رسد این برای خودش مسلّم کرده است که آقا این همین است و جز این نیست این خیلی مهم است که ما این باور را داشته باشیم اگر در مسائل دینی ما به ایمان نمی رسیم به دارایی نمی رسیم برای این هست که به این قضیه باور نداریم در عرفان تا عالی ترین درجات دو تا چیز هست که خیلی خطرناک است یعنی علمای تراز اول عرفان خبره های عرفان، خبره های اخلاق می گویند شما دو تا چیز را اگر داشته باشید هیچ وقت دیگر این مشکل درست نمی شود باید این دو تا چیز را بگذارید کنار، یکی اینکه شرط نگذارید، یکی اینکه شک نکنید، این خیلی مهم است، شما چه وقت می توانید به این مهارت برسید؟ اطلاعاتتان را تبدیل به مهارت کنید اگر رفتید به محضر یک استاد خدمت یک استاد رسیدید یک بزرگی را به محضرش رسیدید اگر بخواهید به او شک کنید حرفهایش را هیچ وقت نمی توانید عملی کنید گاهی وقتها هست که می گویند طرف ده سال است درس خوانده است محضر فلانی، پانزده سال محضر فلانی درس خوانده است، اینقدر در حوزه درس خوانده است اما ببینید اکثر درس هایی که خوانده است رفته است نشسته است پای صحبت یک نفر با سئوال و عقل رفته است نشسته است نه با دل، یعنی نمی خواسته بشود، می خواسته بفهمد این دو تا خیلی فرق می کند برای همین شدنی هم سر کلاس انجام نمی شود خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهجت را شاید بارها برای شما گفتم این خاطره را، یکی از علما صحبت می کرد ایشان هم تأیید می کرد این را که اکثر شاگردان ملا حسین قلی همدانی رحمت الله تعالی علیه که صاحب نفس بود فاجر از کار در آمدند یعنی آدم های عوضی ای از کار در آمدند خیلی هایشان که نشستند آن جا پای درس یعنی یک آدم صاحب نفسی که در آن داستان مطرب ها که مطرب ها برای اینکه ایشان را در درد سر بیندازند و مثلاً اذیتش کنند و تیکه ای به او بیندازند شروع کردند به ساز زدن و بعد گفتند:
که در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
یک لحظه می گوید ما تغییر دادیم قضا را همه اینها عابد و زاهد می شود در یک لحظه با یک نگاه، با یک توجه، این همه مطرب را عابد و زاهدشان می کنند آن وقت این آدم با این نفس خیلی از کسانی که پای درس ایشان می نشستند هیچ تغییری نکردند بدتر هم شدند مثل پیغمبر (ص)، پیغمبر (ص) خیلی ها که نشستند سر درسش چه شدند؟ با ایشان ارتباط داشتند، پای منبر نشستند، پای سخنرانی نشستند همه بدتر شدند، یعنی خوب نشدند، نه تنها خوب نشدند با وجود پیغمبر (ص) بدتر شدند چگونه اینطوری می شدند؟ برای اینکه ما وقتی می نشینیم آن جا شک داریم و شرط می گذاریم این خیلی خطرناک است در عرفان شما پای درس یک استاد که میروید اگر شک و شرط بگذارید پای درس یک سخنران، پای درس یک استاد مثلاً شما می خواهید کاراته کار کنید در درس کاراته اگر برای استادتان شرط بگذارید یا شک کنید به او هیچ وقت تحولی ایجاد نمی شود اینکه یک کسی وقتی می رود می نشیند پای صحبت یک کسی مدام یکسره دارد فکر می کند که سئوال چگونه در بیاورد از صحبت های او، درست است، درست نیست، سئوال، چطور سئوالی در بیاورد؟ تشکیک کند، بگوید پس چرا؟ پس چرا؟ او چون با دل نمی رود با ذهن می رود تمام چیزهایی هم که می گیرد فقط در مرحله ی ذهن می ماند اما یک کسی می رود دل می دهد اصلاً کاری ندارد رفت است که باور کند رفته است که موعظه بشود این خیلی تأثیرش بیشتر هست من همیشه به عزیزان می گویم الان در درسی هم که در قم داریم برای طلبه ها و روحانیون به آنها می گویم که شما اگر هر درسی را می خواهید بروید که مدام سئوال کنید مدام شبهه مطرح کنید مدام کار علمی کنید، بحث کنید در زندگی تان یک کسی و یک درسی را انتخاب کنید که دیگر سرِ درس و سر کلاس دیگر برای سئوال نرفته باشید برای مغز نرفته باشید، برای عقل نرفته باشید برای کجا رفته باشید؟ برای دلتان رفته باشید یعنی واقعاً آدم نیاز دارد یک موقعهایی اگر بخواهد بشود باید این کار را بکند باید یک کسی را پیدا کند دلش را به دل او پیوند بزند با آن حرکت کند، تا بشود، اگر اینطوری نشود تحولی حاصل نمی شود بلکه این حجم زیاد اطلاعات آدم را فاسد می کند حجم زیاد عقلانیّت و اطلاعات وقتی آدم دل نمی دهد که بشود اصلاً نمی خواهد که بشود اصلاً نمی خواهد تحولی درِش ایجاد شود نمی خواهد عمل کند خیلی خطرناک می شود یک نفر را پیدا کند من خودم شاید حدود ۱۵ سال، بیش از ۱۵ سال است من کار علمی خودم را که می توانم بکنم اگر علم و اطلاعات بخواهم می دانم که باید بروم پیش چه کسی اطلاعات بگیرم، یک کسی را پیدا کنم، یک کسی را پیدا کردم که فقط می روم می نشینم پای درسش هفته ای یک جلسه که من را موعظه کند من فقط دل بدهم که بشنوم، دل می دهم که بشوم، اگر آدم این را نداشته باشد هیچ توانایی بدست نمی آورد علت اینکه خیلی از آموزه های ما پای منبرها در حسینیه ها در هیئت ها تبدیل به نور نمی شود نارش می ماند متأسفانه نه نورش، این هست که ما نرفتیم بنشینیم بشنویم که بشویم، ما رفتیم بنشینیم بشنویم که بفهمیم، سئوالمان را ذهنمان را اغنا کنیم، دنبال اغنای ذهنی بودیم اصلاً با دل نرفتیم بنشینیم و خُب این خیلی خطرناک است بالاخره انسان به یک کسی در زندگی احتیاج دارد به یک کسی، همه بدون استثناء این نیاز را دارند که یک موقعی بروند هفته ای یک جلسه، دو جلسه، دو سه روزی یک جلسه بروند بنشینند دل بدهند تا آن شُدن صورت بگیرد، آن مرحله تبدیل اطلاعات، علم به شُدن، عذر می خواهم به توانایی و مهارت برسیم به ایمان برسیم برای همین شما می بینید عوام خیلی راحت اند چون سئوال ندارند عوام اصلاً نمی خواهد برود قیل و قال علمی کند بیشتر عوام با چه می روند؟ با دل می روند برای همین خیلی زودتر از خواص می رسند لذا شما می روید می بینید مادرتان از خودتان بهتر است یا پدرتان از خودتان بهتر است، موفق تر هستند، عوام خیلی موفق تر از خواص هستند خواص وقتی می افتند در مسائل فکری و علمی و ذهنی خیلی وقتها غافل می شوند از دل عوام نه، عوام وقتی می روید می نشینید با آنها صحبت می کنید یک چیز از حضرت زهرا (س) بگویید آن کاری ندارد درست است یا غلط است؟ گریه اش را می کند، حالش را می کند، رابطه اش را بر قرار می کند خیلی مؤثر است شما این را نگاه کنید از این طرف علامه طباطبایی را ببینید خُب علامه طباطبایی را به او می گویند شوخی نیست این نشسته است دارد درس می خواند روضه می خواند، روضه اش را می خواند حالا به هر مناسبتی، این کتاب را می بندد شروع می کند به گریه کردن، حالش را می کند بعد یکی از اینهایی که فقط اهل عقلند می آید به او می گوید حاج آقا ببخشید این مداحی ما درست است اعتبار دارد، سند دارد؟ می گوید ما نمی دانیم آقا ما نمی دانیم ما فقط منتظریم جایی اسم محبوبمان را ببرند آقا می خواهد اسم محبوبش را ببرند حالش را بکند توجه کردید اصلاً کاری ندارد دنبال این حرفها نیست شما می بینید در خیابان یک موقع هایی هست که شما دارید رد می شوید می بینید که یک آدمی بنده خدا آمده است پول بگیرد حالا این برای پولش مثلاً از یک اسم مقدّس استفاده می کند مثلاً اباالفضل، یکی راجع به اباالفضل می خواند یکی راجع به امام زمان (ع) می خواند ما اصلاً کاری نداریم این راست است، دروغ است، نیّتش چیست، این دارد اسم محبوب ما را به کار می برد مثلاً آدم می رود یک پولی به او می دهد چه کار دارد نیاز دارد یا ندارد، بابا این پولت را بگیر! این اسم را به کار ببر، این دلدادگی کار می کند برای آدم این دو تا را خوب دقت کنید لذا می بینید عوام موفق تر هستند چون می روند که بشوند می روند که دل بدهند و این خُب خیلی تأثیر گذار است تحوّل ایجاد می کند در انسان لذا خیلی موفق تر هستند در ارتباطاتشان خیلی نزدیک تر می شوند یک موقع آدم (؟) لنگ می ماند بخواهد از این بازی ها در بیاورد، عاقل بازی و علم بازی و اینها اگر علم به درد می خورد فقط به این درد می خورد که شما بشوید یعنی این علم به شما چه بدهد؟ به شما دل بدهد، آن وقت وقتی اینطوری هست طرف دیگر کاری ندارد این سخنرانی که نشسته است آنجا عمل می کند نمی کند، این آخوند اصلاً عمل می کند یا نمی کند، این مداح خودش چطور آدمی هست؟ اصلاً کاری با این حرف ها ندارد اصلاً هیچ کس را ارزیابی نمی کند آن فقط به دنبال شُدن خودش است، نوای خودش است، دل خودش است، کسی که می خواهد این تحول ایجاد بشود شما اگر فرض بفرمایید که می خواهید به یک مهارت برسید ما استادمان می فرمود حفظه الله تعالی علیه می فرمود استاد هایی داشتم که کافر بودند اصلاً ولی الان برایشان صرواتشان را هم می فرستم الان که از دنیا رفتند برایشان صلوات می فرستم، اطلاعاتم را می خواستم رفتم دل دادم یاد گرفتم دیگر چه کار دارم مسیحی است، یهودی است، بالاخره ما می خواهیم بشویم، شما مثلاً یک بیماری دارید می گویند که یک استاد مثلاً مسیحی هست ولی از همه خبره تر است خُب نمی دهید مریضتان را دست او؟ اصلاً کاری ندارید که این دین دارد، ندارد من می خواهم مریضی ام را حل کنم در مسائلی که آقا ما می خواهیم خودمان بشویم اینکه حضرت می فرماید حکمت، گمشده ی مؤمن است حتی اگر از گمراهان هست می گیرد از « وَلَو مِن اَهلِ النفاق» می گیردش چرا می گیردش؟ برای اینکه این اصلاً کاری ندارد که او منافق است، منافق نیست، می گوید این خوراک است می گیرم می خورم دیگر، قرار است بشوم، چه کار داری آدرس را دارد می دهد آدرس را بگیر و برو می گوید کوی لیلی کجاست؟ می گوید از این طرف راهت را بگیر برو، یعنی این را بهانه ای قرار می دهیم برای حرکت نکردن خودمان برای همین هیچ وقت اطلاعات را که بدست می آوریم از اساتید مختلف از کتابهای مختلف منشأ اثر برای ما نمی شود چون ما خودمان گیر داریم، سایه داریم، ما آمدیم مدام در فضای ذهن نگه داشتیم اینها را، اصلاً سرریز نکردیم در قلب، نخواستیم اصلاً سر ریز شود خواستیم این مسائل، این حرفها در کجا باشد؟ در حد ذهن باشد، در حد عقلانیت باشد، اطلاعاتمان را زیاد کنیم، خُب این اصلاً خیلی شدنی در کار نیست، تحولی در کار نیست، لذا آدم لازم دارد یک جاهایی را یک کسانی را، اینکه حضرت می فرماید: « اُنضُر الی ما قالَ وَ لا تَنظُر الی مَن قال» به آن که حرف می زند خیلی نگاه نکنید به چیزی که می گوید دقت کنید به آن دل بدهید، لذا می بینید شدنی هم اتفاق می افتد، تحولی هم اتفاق می افتد وقتی آدم دل می دهد راه می افتد و دارایی به دست می آورد این را باید خیلی دقت کنید، شک کردن، محرومیت می آورد، سئوال محرومیت می آورد، تا ما دنبال حلّ مشکلات زندگی مان هستیم شدنی در کار نیست، یکی از طلبه ها می گفت که من مدام سئوال برایم پیش آمد که حضرت رقیه (س) هست، بوده کربلا یا نبوده کربلا؟ همینطوری مدام، خُب آدم وقتی قبول نداشته که حضرت رقیه (س) در کربلا بوده است این بنده خدا که نمی تواند به حضرت رقیه متوسّل شود می تواند متوسّل شود؟ نه، من اصلاً چه کار دارم حضرت رقیه (س) بوده است یا نبوده، یک حقیقتی به نام حضرت رقیه (س) اگر برای من گفتند چرا من دوستش دارم این حقیقت را، اصلاً توسل به او می کنم؟ به چه کسی دارم توسّل می کنم؟ به یک خوبی دارم توسّل می کنم دیگر در واقع به خدا دارم این کار را انجام می دهم و این تأثیر خودش را می گذارد گفت همینطوری که کتاب ها را چیده بودم روی میزم، پشت کتابها هم دیگر پنهان شده بودم اینقدر که کتاب چیده بودم تحقیق می کردم چُرتم گرفت، خوابم برد دیدم قیامت است بعد حضرت رقیه (سلام الله علیها) بَرات دارد می دهد گفت ما هم دویدیم برویم بگیریم که دیگر راحت شویم گفت شما برو اول من را ثابت کن شما حالا فعلاً بروید ثابت کنید ما را، کسی که سئوال دارد ارتباطی هم بر قرار نمی تواند بکند توجه فرمودید چطور شد؟ پس ببینید ما وقتی با تردید می رویم شدنی هم در کار نیست، یعنی این مرحله اطلاعات، دانایی تا دارایی طی نمی شود نهایتاً فقط دانایی مان اضافه می شود خُب حالا شما می گویید که پس چه کار کنیم؟ پس ما شک کنیم؟ یعنی نخواهیم بدانیم که هست حقیقتش یا نه؟ ببینید ما باید یک جاهایی شک هایمان را برطرف کنیم توجه کردید چطور شد، یعنی اگر شبهه ای، سئوالی، جایی دارید، بیرون از آن ارتباطی که می خواهیم بر قرار کنیم باید آن طرف آن کارها را انجام بدهیم مثلاً شما می خواهید با یک کسی ازدواج کنید خُب بالاخره در زندگی جای دلدادگی و عشق و عشق بازی و صمیمیّت و رفاقت است توجه کردید؟ شما این افرادی را نگاه کنید که رفیق دارند اصلاً می داند رفیقش حقّه باز است، کلک می زند، آدم حسابی نیست، ولی با او رفاقت می کند تا به آخر هم پای هم می ایستند، این لاتها را دیدید شما، لاتها و اراذل و اوباش تا پای خون هم می ایستند پای همدیگر می داند خلاف است اصلاً می داند کار خودش، کار رفیقش خلاف است ولی می گوید من چه کار دارم خلاف است ما با هم رفیق هستیم با هم دست دادیم تا آخرش می رویم، محبّت، مودّت، غیر از مقوله های دیگر است و بحث اطلاعات و ذهن نیست می گوید آقا من این رفیقم را دوست دارم خلاف کار باشد، خلاف کار نباشد رفیقم است دوستش دارم، علاقه دارم به او خیلی خُب یک موقع هست می گوید آقا می خواهید زن بگیرید بروید تحقیق کنید این جای سئوال است میخواهید با یک آقایی ازدواج کنید بروید تحقیق کنید، عروس می خواهید بگیرید، داماد می خواهید بگیرید این جا فقط جای سئوال است که مثلاً بعداً مکشلات پیش نیاید گرفتاری پیش نیاید، آقا وقتی رفتید تحیقتان را کردید سئوالاتتان را کردید، کارهایتان را کردید دیگر وقتی آمدید در زندگی بعد هم معلوم می شود مثلاً یکی، دو تا، سه تا عیب هم هست دیگر الان جای آن عیب بازی ها و خودتان را مشغول آن عیب بازی ها و ضعف ها کردن ها نیست زندگی، ارتباط، فقط جای عاشقی است، جای دلدادگی است، بله، حالا ما یک خانمی انتخاب کردیم بعد دیدیم دو تا هم عیب دارد، پنج تا عیب هم دارد من هم خودم عیب دارم مگر من خودم عیب ندارم؟ من یک موقعی آقایان می آیند از خانم هایشان گله می کنند می گوید خانم من اینطوری است یا خانم ها می آیند از آقایشان می گویند که چنین و چنان است، می گویم که شما مگر خودتان عیب ندارید؟ یعنی شما واقعاً یک کسی اگر فکر کند که من برای همسرم ایده آل هستم خیلی آدم ابلهی باید باشد خیلی آدم متکبری باید باشد بابا ما سر تا پایمان عیب است، بالاخره ما اگر دو تا عیب هم از همسرمان تحمل می کنیم همسرمان هم چند تا عیب از ما را دارد تحمل می کند خیلی از ضعف ها، خیلی از مشکلات ما را خیلی از گرفتاریهای خانواده ی من، خودم، اخلاق من، رفتارهای من، بی ادبی های من، ضعف های من را دارد تحمل می کند ما چرا فقط عیب های دیگران را می بینیم فقط، اگر قرار بود دنبال عیب باشیم در مرحله ی قبل از تحقیق خوب بود اگر شما نمی توانید با این بسازید بروید قبلش تحقیقاتتان را بکنید اما اگر آمدید در زندگی دیگر جای رفاقت است جای خوش اخلاق، جای تحمّل، جای امتیاز دادن، جای مودّت، محبت، فداکاری این چیزهاست، جای اینکه مدام زیر سئوال بردن همدیگر، عیب های همدیگر را به کار بردن، این نیست، خانمم زشت است من اصلاً نمی خواهمش، خُب شما مرد حسابی، مرد ناحسابی، آدم ظالم، شما قبلش می خواستید بررسی کنید که زشت است یا زشت نیست، در دوران عقد، نامزدی، حالا برداشتید آوردید در زندگی حالا با دو تا بچّه، تازه یادت افتاده است زنتان زشت است، قدش کوتاه است نمی توانم با قدّش کنار بیایم، یا خانم می گوید شوهرم اینطوری است نمی توانم خُب قبلاً می رفتید بررسی می کردید دیگر، الان که دیگر جای این حرف ها نیست که جای زندگی است، باید صفا کنید با همدیگر، بسازید، عیب های همدیگر را اصلاً نبینید، به هیچ وجه، فقط زیبایی ها، حُسن ها، کمالات، باید با این ها زندگی کنید نه با عیبها و ضعفها عیب ها و ضعفها را بگذارید کنار این در بحث زندگی که در بحث مهارت های زندگی به آن پرداختیم خیلی مهم است شما در یکی از مهارت های زندگی که ما می خواهیم آرام باشیم شاد باشیم این هست که ما اصلاً به گذشته بر نگردیم، خیلی چیزِ بدی است دلشوره های آینده را نباید داشته باشیم این ها را در دشمن شناسی مهارتهایش را توضیح دادیم کاملاً، عرض کنم خدمتتان که با خوبی های همدیگر زندگی کنیم با کمالات همدیگر زندگی کنیم با قشنگی های همدیگر زندگی کنیم جمالِ این چیزها را عشق است، اما مدام بخواهیم مثل مگس برویم روی آلودگی ها بنشینیم و مدام ضعفها را ببینیم آن همه فداکاری، آن همه خوبی، آن همه زیبایی ها، آن همه کمالات را همه را ندید بگیریم فقط به دو تا ضعف بپردازیم ضعف ها هم ممکن است بر طرف بشود در طول زمان برطرف می شود خُب اینطوری سنگ روی سنگ بند نمی شود اگر هم خدا بخواهد اینطوری با ما رفتار کند خیلی بدبخت می شویم خدا همیشه می خواهد به عیبهای ما، آلودگی های ما بپردازد که هیچ دیگر، اگر ما دریا دریا ایراد باشیم اگر یک کار خیر کنیم می گوییم خدایا ایرادهای ما را ندید بگیر، با این یک کار خیر ما را به بهشت ببر می گوییم که آن ۹۹٪ را ندید بگیر آن یک درصد را ببین آقا خودتان هم در زندگی تان همینطوری باشید در مورد ائمه (ع)، خدا و مسائل ماوراء طبیعی هم همینطور است شما اگر سئوال و شبهه دارید قسمتی از ساعتهای روزتان را یکجای خاصّ را یکجایی را بگذارید برای رفع این شبهاتتان، بله من سئوال دارم، شبهه دارم، اینها را می خواهم برطرف کنم کتابش چیست؟ استادش کدام است؟ این را برطرف می کنید زودتر این کار را بکنید، بر طرف کنید ولی یک جاهایی اصلاً جای این نیست الان شما آمدید دعای توسّل، آمدید هیئت، هیئت جای این حرفها نیست که، هیئت جای عاشقی است، جای دلدادگی است، جای شور است، جای ارتباط است، جای صفاست، سئوال دارید سئوالاتتان را بروید سرِ کلاس بپرسید، کتاب هست، بیرون هم کتاب گذاشته اند هزار جور سئوال را جواب می دهد اینقدر cd ها و کتاب ها و اساتید هستند که شبهات را جواب می دهند ولی ما بدبختی مان این است آن جایی که می خواهیم عشق بازی کنیم چه چیزی اذیتمان می کند؟ ذهنمان اذیت می کند، دیگر شدنی هم در کار نیست آن وقت آن عوامی که سئوال ندارد مثل من و شما آلوده نیست سئوال ندارد او وقتی می آید هیئت به خواسته اش می رسد همه کاری انجام می دهد یعنی ارتباط برقرار می شود موّدت بر قرار می شود کارهایش را انجام می دهد به نتیجه هم می رسد ما چه؟ ما (؟) لنگ است ما آمدیم آن ساعت عاشقی، زمان عاشقی که می خواستیم بنشینیم عشق بازی کنیم گیرهایمان مدام، دو تا دختر و پسر، نامزدها، دوران عقد ما الان یک سوّم طلاق هایمان سال اول است چرا اینطور می شود؟ برای اینکه ما یادمان رفته است که الان فقط نوبت عاشقی است خُب آن لحظه ای که پیش همدیگر می نشینیم باید از همدیگر لذّت ببریم، صفا کنیم با همدیگر، حال بدهیم به همدیگر اصلاً خود این لذت بردن ها حال دادن به همدیگر، امام صادق (ع) می فرماید می گوید زن و مرد باید با همدیگر موافقت داشته باشند، صفا کنند با همدیگر، محبت کنند، حتی می گوید اگر از همسرتان خوشتان نمی آید شما باید محبت کنید عشق ورزی کنید حتی اگر دوستش هم ندارید، باید عشق ورزی کنید اینها خیلقی مشکلات را حل می کند ولی ما نه، ساعتهایی نشستیم و گفتیم شما اینطوری هستید، شما باید اینطوری باشید، او هم چهار تا حرف اینطوری می زند بابا اصلاً این ساعتهای نامزدی را پس گذاشتند بودند برای چه؟ ساعت های عقد را گذاشته بودند برای چه؟ مثلاً رفتید ماه عسل، رفتیدی بگردید رفتید با هم صفا کنید پس چرا مدام همدیگر را زیر سئوال می برید؟ همه اش می گوید ضعف دارد، این که نشد زندگی عزیز من، به پیغمبر (ص) گفتند شما عایشه را چطور تحمل می کنید؟ گفت به خوبی هایش فکر می کنم، قربان پیغمبر (ص) بروم ما نه هزار تا طرف حُسن داشته باشد با دو تا عیب آر پی جی می زنیم بیرونش می کنیم، از در می اندازیمش بیرون، از دلمان می اندازیمش بیرون به زنمان، به شوهرمان، به بچه هایمان، با باجناقمان، به جاری مان، به مادر شوهر، به پدر شوهر، به همه نق می زنیم و ایراد می گیریم، آدم اینطوری نمی تواند « مَن لَم یَحتَمِل زَلل اَخیه ماتَ وحیداً» کسی که تحمل لغزش های دیگران را ندارد این تنها می میرد، در مورد اهل بیت (ع) هم اینطوری هست آقا ما یک جایی باید این سئوالاتمان متوقف بشود، سئوال دارید، شبهه دارید، تمام بشود، تمام شد؟ خُب حالا بروید خانه خانم فاطمه ی زهرا (س)، برویم خانه ی سید الشهداء (ع)، با آنها ارتباط بر قرار کنیم، ما بعداً وقتی پرده برود کنار این خیلی کُشنده است یکی از عذابهای بزرگ برزخ و آخرت این است که شما می فهمید تمام عمرتان می توانستید در آغوش خانم فاطمه ی زهرا (س) باشید و اصلاً ارتباط نتوانستید برقرار کنید، در خانه بودید، ارتباط بر قرار نکردید، یک جایی ما کار می کردیم بعد من یکی از اینهایی را که اعتقاد به خدا و دین ندارند را می شناختم اصلاً دین خدا قبول ندارند بعد ما رفتیم ظهر ها نماز می خواندیم این هم می آمد صف اوّل هم می ایستاد، اصلاً خدا را نمی شناخت قبول هم نداشت خدا را، بعد همیشه هم وضو می گرفت می آمد می ایستاد صف اول نمازش را هم می خواند بعد گفتم شما مگر مشکلتان حل شده است با خدا و پیغمبر (ص) ؟گفت نه مشکلم حل نشده است ولی خُب بی ادبی است اینجا محیط کار است همه دارند نماز می خوانند من نماز نخوانم که بد است به او گفتم که بعداً پرده برود کنار می فهمید تا دَمِ در بهشت آمدید برگشتید رفتید جهنم، خیلی زور دارد.
آفتی نَبود بدتر از ناشناخت تو برِ یار و ندانی عشق باخت
آدم در آغوش خدا، در آغوش اهل بیت (ع)، همین الان در آغوش امام زمان (ع) بلد نیست عشق بازی کند.
یار را اغیار پنداری همی شادی را نام بنهادی غمی
شادی را نام بنهدی غمی، شادی هایی که اصلاً شما غم می دانید اصلاً نمی توانید با آنها ارتباط برقرار کنید می بینید الان با نماز چقدر ما بد هستیم؟ اصلاً شادی نماز را ما نداریم، شادی توسّل را نداریم، شادی مشهد را نداریم، شادی زیارت عاشورا را نداریم، شادی آل یاسین را نداریم، شادی امام رضا (ع) را نداریم، بد مستی های زیارت بهمان دست نمی دهد، اصلاً ما زیارت نمی دانیم آن را وقتی می رویم زیارت فکر می کنیم که آن آقا در بهشت است حالا یک ضریحی هم اینجا گذاشتند که ما تبرّکاً برویم ببوسیم، توجه نداریم که این آقا خودش همینجاست، همین جا هم دارد ما را دعوت می کند اصلاً نمی بینیم، و مشکل عمده ی ما که این خیلی خطرناک است همین گرفتاری های اینطوری نمی گذارد ما با اصل خودمان رابطه ی درست برقرار کنیم با ریشه های خودمان رابطه درست برقرار کنیم با اینکه آنها الان پیش ما هستند ما نمی توانیم رابطه برقرار کنیم در زیارت عاشورا دقت کنید می فرماید: « اَن یَجعَلَنی مَعَکُم فی الدّنیا وَالاخره» دغدغه و هوس را توجه کنید می گوید آقا من می خواهم در دنیا و آخرت با شما باشم، در آخرت را می فهمیم یعنی چه می گوییم خُب بله، ما می میریم بعداً می رویم خدمت اهل بیت (ع) اینطوری فکر می کنم بعد در دنیا چه؟ « مَعَکُم فی الدّنیا» یعنی چه؟ می گوید با شما در دنیا باشم الان مثلاً به شما می گویند در دنیا با اهل بیت (ع) دارید زندگی می کنید؟ الان ما داریم با اهل بیت (ع) زندگی می کنیم؟ بله، ما فیض به ما می رسد اگر نظر لطف آنها نباشد که نابودیم هیچ، ولی با اهل بیت (ع) زندگی نمی کنیم ما، ما الان با امام زمان (ع) هستیم امام زمان (ع) نفر سوم است؟ یعنی عضو خانواده است؟ نه، عضو نیست به هزینه های زندگی تان نگاه کنید هزینه های عاطفی، کلامی، سیاسی، اجتماعی، آبرویی، اقتصادی، اصلاً در سبد هایی اینها امام زمان (ع) جا ندارد، ما صدقه به اهل بیت (ع) می دهیم، مثل گداها، زندگی مان، پولمان، خانه مان، اتومبیلمان، تجارتمان، کسب و کارمان به راه است بعد که می خواهد نوبت امام زمان (ع) بشود که الان به شما احتیاج دارد به همه ی قوای شما احتیاج دارد که معیّت داشته باشید با او شما به ایشان صدقه می دهید، الان یک کسی برود خانه اش را بفروشد برای کار امام زمان (ع) بخواهد به امام زمان (ع) بدهد، همه می گویند او دیوانه است اگر این کار را بکند برود نصف سرمایه اش را بگذارد بگوید آقا من اینقدر سرمایه دارم، ۱۰ میلیون، ۲۰ میلیونش را می گذارم برای امام زمان (ع) اگر این را برای مادرش بگذارد برای پدرش بگذارد برای رفیقش بگذارد، برای برادرش بگذارد، برای خانمش بگذارد، برای شوهرش بگذارد طبیعی است، همه می گویند طبیعی است ولی اگر یک کسی این کار را برای امام زمان (ع) انجام دهد همه می گویند او دیوانه است برای چه؟ برای اینکه ما با این خاندان اصلاً ارتباط نداریم، اصلاً اینها فقط افسانه است نه خُب حالا می گوید مثلاً من ۱۰۰ میلیون در آمد دارم ۲ میلیون تومانش را هم می دهم برای امام زمان (ع) این صدقه است، باز هم خوب است، باز هم ثواب دارد، ثواب که دارد ولی زندگی با اهل بیت (ع) اینطوری نیست، معیّت می دانید یعنی چه؟ یعنی با شما، در کنار شما، با هم مثل زن و شوهر چطور با هم هستند چطور همه چیزشان با هم مساوی است، با هم می خورند اصلاً من و تویی و اینها ندارد، ما اصلاً اینگونه نیستیم اهل بیت (ع) در زندگی ما اصلاً اینطوری نیستند، بخصوص، بخصوص با شخص آقا امام زمان (ع) اینگونه نیستیم یعنی رابطه مان اصلاً اینطوری نیست، نه در وقت گذاری ها، نه در فکر کردن، نه در طرح و برنامه های زندگی مان، نه در کارهای اقتصادی مان، نه در سرمایه گذاری کردن، از آبرویمان اصلاً ما این کار را نمی کنیم، ما می گوییم آقا مَن یک مَرد هستم، من یک زن هستم، زن دارم، شوهر دارم، من مرد هستم پنج تا زن دارم، چهل تا بچه دارم، چند تا مغازه دارم گرفتارم، چند تا شرکت دارم باید برسم به کارهایم و اینها... وقت برای خدا، برای اهل بیت (ع)، برای امام زمان (ع)، که الان احتیاج دارد این امام زمان (ع) غریب است، مضطر است، اصلاً شوخی گرفتیم این مضطر بودن امام زمان (ع) را خیلی شوخی گرفتیم، امام باقر (ع) فرمود: « اَمَّن یُجیبُ المُضطَر» مُضطر امام زمان (ع) است، الان ما نمی فهمیم امام زمان (ع) دارد در چه حالی بدی به سر می برد، برای همین هم ما واقعاً خدا وکیلی اصلاً از صبح که از خواب بلند می شویم تا شب حتی یک دقیقه اضطرار امام زمان (ع) به دلمان نمی افتد این زندگی « اَن یَجعلَنی مَعَکُم فی الدّنیا» است؟ خُب معلوم می شود که دروغ است، چه باعث شده که ما با امام زمان (ع) اینطور باشیم؟ یعنی ما اینقدر بی عاطفه، اینقدر بی خیال هستیم؟ چه باعث شده است ما اینطوری بشویم؟ اینکه دانسته های ما در مورد اهل بیت (ع) هیچ وقت تبدیل به توانایی و مهارت نشده است، به ایمان تبدیل نشده است، اصلاً قبول نکردیم این قضیه را، اصلاً باور نکردیم ما به کوچکترین بهانه ای، به کوچکترین چیزهای مزخرف، فکرهای شیطانی، کار را رها می کنیم می رویم، بابا الان مضطر است ما نه، خدا رحمتشان کند اگر به شهادت رسیدند یک جوان خیلی خوبی را دیدم من یک موقعی آمده از عملیات خیبر بود من هم زده بودند چهار چرخم رفته بود هوا، آورده بودند من را بیمارستان صحرایی، در آن حالتی که در آمبولانس خوابیده بودم داشتم نگاه می کردم یک صحنه ای را، یک کسی آمده بود در این قرار گاه می خواست برای خط مقدّم امکانات و این چیزها را بگیرد و ببرد، یک ذره آن مسئول تدارکات خسیسی می کرد این آمد گفت که حاجی بچهّ ها آنجا معطل هستند به خدا آنجا شما را به خدا بدهید زیاد معطل نکنید ببینید من نوکر شما هستم من سگ شما هستم ببینید باور ندارید اُو. اُو. اُو شروع کرد آقا خودش را کرد سگ تا این را بگیرد برساند آنجا چون او باور دارد جبهه است، الان جبهه است، خط است، جنگ است، بچه ها معطل هستند به هر قیمتی شده می خواهد بگیرد برساند آنجا یعنی باور کرده است اضطرار عملیات را، اضطرار بچه ها را در خط قبول کرده است ما اصلاً خیلی خطرناک است آقا یکبار از ما سئوال کنند خدا وکیلی همین امام زمان (ع) چشم در چشم شما نگاه کند بگوید شما در عمرتان یک دقیقه دلشوره من را پیدا کردید؟ همین دلشوره، اینقدر که برای بچه تان، همسرتان، پولتان، برای کار خانه تان، برای چِکتان، ریختید به هم یک دقیقه همانطوری برای من مضطر شدید یا نشدید؟ آخ، آخ، آخ نمی گویم همه ی ساعت هایتان را معیّت با من داشته باشید از ۲۴ ساعت، یک دقیقه اتان را با من معیّت داشتید؟ دلشوره گرفتید؟ اضطرار من افتاد در دلتان؟ دیدی وقتی می خواهیم یک چلو کباب بخوریم اگر سرِ راهمان یک گدایی بیاید بگوییم آقا این چلو کبابی که من می خواهم بخورم کوفتم می شود ولی می خواهم بخورم دیگر، کِیفَش را می خواهم بکنم برای همین یک پولی می دهم به این گدا برود دنبال عشق و حالش که من راحت بتوانم آن چلوکباب را بخورم یک پولی به او می دهم که این به من حال بدهد، ما خیلی وقتها با ائمه (ع) اینطوری هستیم، یعنی خرج می کنیم تا راحت تر لذت ببریم، این خرج شما را که دادیم، صدقه شما را که دادیم به عشق و حال خودمان برسیم، اما این اسمش معیّت اصلاً نیست، » اَن یَجعَلنی مَعَکُم، فَمَعَکُم، مَعَکُم لا معَ غیرَکُم عند الله» ببینید چقدر گشاد است به دهان امثال بنده، من می خواهم ای امام حسین (ع) مقام شما را داشته باشم همان مقامی که شما پیش خدا دارید من هم همان مقام را داشته باشم، اُه، اُه، اُه، بعد امام حسین (ع) چه می گوید؟ امام زمان (ع) چه می گوید؟ امام حسین (ع) می گوید من که خودم زیارت عاشورا دادم به شما که بخوانید بیایید در مقام من، شما بچه ی من هستید، من از خدا می خواهم که شما در مقام من باشید، آنها که بُخل ندارند که کسی برسد به مقام آنها اصلاً چون بُخل ندارند و ما را آنطوری دوست دارند اینقدر علاقه دارند به ما، اینقدر عاطفه دارند به ما، که می گوید شما بیایید در مقام من، ما نمی فهمیم، اصلاً این حرفها یعنی چه؟ یعنی ما اصلاً حتی این عاطفه را هم درکَش نمی کنیم یعنی درک نمی کنم که چقدر عاطفه پُشت این حرف بوده است که امام حسین (ع) می گوید شما زیارت عاشورا بخوانید، بیایید در مقام من، اُه، اُه، اُه، اصلاً من نمی گویم این یعنی چه؟ ما همین را هم درک نمی کنیم اصلاً با این اتحادی برقرار نمی کردیم در این مقوله، ما اصلاً راه نمی افتیم حالا انشاء الله می خواهم جلسات بعد راجع به این بحث خانواده ی آسمانی یک مقدار بیشتر صحبت کنیم که ما این موانع را باید برطرف کنیم و برویم سراغ این ارتباط و این خانواده آسمانی مان، مگر ما الان جمع شدیم برای چه؟ شما اکثرتان مشکی پوشیده اید برای چه؟ می گوید آقا فاطمیه است، یعنی چه؟ یعنی خانم فاطمه ی زهرا (س) خانم مهمی است، برای چه؟ این خانم کیست؟ سیاه پوشیدیم، از حضرت زهرا می گوییم که چه بشود؟ او اصلاً احتیاج دارد به این ها یا ندارد؟ هیچ احتیاجی ندارد پس ما برای چه مدام فاطمه، فاطمه می کنیم، فاطمیه اول، فاطمیه دوم؟ آن هم با میلیون ها هزینه، میلیاردها هزینه، میلیاردها ساعت وقت خُب حالا گفتیم فاطمه زهرا (س) درست شد؟ اگر از همه این کسانی که میلیاردها ساعت وقت می گذارند، میلیاردها تومان پول خرج می کنند بگوییم که حالا شما از این فاطمیه چه می خواهید اصلاً فاطمیه به چه درد می خورد؟ ما می رویم حضرت زهرا سلام الله علیها را زیارت می کنیم در قیامت، حضرت می گوید که خُب شما چه کار کردید در دنیا؟ خانم ما فاطمیه گرفتیم برای شما می گوید خُب حالا چه کار کردید؟ می گوییم نشستیم آنهایی که شما را کشتند لعن کردیم آن صحنه پشت در و دیوار را مدام خواندیم و گریه کردیم و بقیه را مدام برای شما خواندیم می گوید خُب حالا من احتیاج داشتم مگر به این کار؟ نه خانم احتیاج نداشتید خُب برای چه این کار را کردید؟ این کارها به چه درد شما می خورد؟ خانم حالا به ما یکحالی بدهید دیگر ما الان این جا قیامت است گیر کردیم امضاء بدهید ما برویم بهشت، برویم دنبال کارمان خانم می گوید بروید بهشت، این معیّت است یا نه؟ نه خانم می گوید بابا من که گفتم شما آنجا عزاداری کنید برای من، برای امام حسین (ع)، برای این بود که شما به ریشه ها و علّت ها بزنید، شما من را الگوی خودتان قرار بدهید می گوید من وقتی دیدم امام زمانم تنهاست یک زن بودم جوان اصلاً به جنسیتم توجه نداشتم شما بدون حذف جنسیّت اصلاً با امام حسین (ع) نمی توانید ارتباط برقرار کنید خواهش می کنم دقت کنید خیلی فرمولِ شما دیگر هیچ جای دیگری در روی کره زمین این حرفها را نمی شنوید یقیناً به خود فاطمه ی زهرا قسم دیگر جای دیگری نمی شنوید، شما تا جنبه ی طبیعی تان را حذف نکنید به خانواده حقیقی تان ملحق نمی شوید، اصلاً نمی توانید ملحق شوید، معیّت شعار نیست، معیّت یعنی من طبیعتم را حذف کنم، فطرتم با امام حسین (ع) یکی شود تا معیّت شود من تا بر اساس طبیعتم با امام حسین (ع) عشق و عاشقی می کنم من یک طبیعت محب دارم، مودّت نیست، محبّت است، محبت، خُب یکدانه شیر و فیل هم به هم محبّت می کنند، یک گرک و آدم هم به هم محبّت دارند دیگر، اما معیّت ندارند اصلاً با هم آدم عاشق یک سگ هم می شود، یک سگ هم عاشق آدم می شود، لات ها، اراذل و اوباش و کسان دیگر، محبّت که (؟) ها و هندوها هم می نشینند مثل ما گریه می کنند برای امام حسین (ع)، یهودی ها، مسیحی ها هم گریه می کنند برای امام حسین(ع)، عزاداری دارند، به خدا هیئت دارند، محبّت، محبّت این که آن نیست، قرآن گفته است مودّت شما عزیزم تا طبیعت را حذف نکنید اصلاً به ارتباط با خاندان بالا نمی رسید یعنی اینکه بتوانید بگویید « اَن یَجعَلنی مَعَکُم، اَن یَرزُقَنی طلبَ ثاری، ان یَرزُقَنی طلبَ ثارِک» من می خواهم با شما باشم در دنیا و آخرت امکان پذیر نیست، فاطمه زهرا (س) می گوید ببینید من زن بودنم را ندیدم وقتی امام زمانم به خطر افتاد جوان بودنم را هم ندیدم اینکه اینهایی که آمدند به جنگ امام زمان من، نامحرم هستند به من، مرد هستند، قدرتشان بیشتر از من است این را هم ندیدم اینکه من بروم آنجا کشته می شوم ضربه می خورم این را هم ندیدم، اصلاٍ نترسیدم موقع این کارها، اصلاً چرتکه نینداختم، اینکه بار دار هستم، من می دانم اگر بروم جلو بچّه را سقط می کنند می زنند بچّه را می کشند، اصلاً ندیدم این که چهار تا بچّه قد و نیم قد در خانه الان وابسته به من هستند به شدّت عاطفه، با شدت زیادی به مادر تکیه دارند، تمام این عواطف را من گذاشتم کنار به خاطر امام زمانم، وای وای وای وای اینکه من بالاخره می خواهم زندگی کنم عاشق شوهرم هستم اگر بزنندم دیگر از این هم جدا می شوم این را هم ندیم اینکه هیچ کس نیست من را کمک کند من تنهای تنها هستم این را هم ندیدم، فاطمه ی زهرا (س) یک کاری کرد در عاشورا هم این اتفاق نیفتاده اگر عاشورا قشنگ است و اتفاق افتاده است برای اینکه این یک زن این کار را کرده است اینجا شما هر چه از حضرت زینب (س) می بینید از یک منشأ بزرگتر به نام خانم فاطمه ی زهرا (س) اتفاق افتاده است هر چه از امام حسین (ع) ببینید امام حسین (ع) همه چیزش را داد هر چه ببینید مثل داستان آن خانه نمی شود امام حسین (ع)، ابوالفضل (ع) را داشت، علی اکبر (ع) را داشت، اوه اطرافش بودند تا آخرین نفر تا وقتی تنها ماند، دیگر آخرین کار امام حسین (ع) تنها شدن است، مادر ما فاطمه ی زهرا (س) همیشه تنها بود، ما میلیون ها آدم اطرافمان هست نمی توانیم برویم خدمت امام زمان (ع) اصلاً نمی توانیم با او رابطه برقرار کنیم نمی بینیم او را اصلاً، ببینید خیلی فرق است بین ما و خانم فاطمه ی زهرا (س) بی نهایت، می گوید من از شما نمی خواهم که شما مثل این شرایطی که من دارم بروید جلوی گلوله و آتش و جلوی برخورد فیزیکی، حضرت رفت بر خورد فیزیکی کرد با نامحرمها، طناب گرفته بودند می کشاندند یک طرف طناب را هم حضرت زهرا (س) تنهایی می کشید عجب صحنه ای بود این، آن هم یک زن زخم خورده، آن وضعیت بارداری اش، آن پهلوی شکسته بعد اینطوری بلند شود برود از امام زمانش دفاع کند یک زن اینطوری با چهار تا بچه ای که دارندگریه می کنند و مادر، مادر می کنند و پدر، پدر می کنند چقدر مگر توان هست؟ طرف سر طناب را گرفته است یک عالم نامرد هم آن طرف دارند می کشند خانم به ما می گوید که من از شما نمی خواهم که اینطوری مثل من عمل کنید من الگوی شما هستم ولی الان که شما همدیگر را دارید نه زن و بچّه تان، نه خانواده تان به خطر افتادند نه کسی آمده در خانه بُکشد شما را، نه کسی کتک می زند شما را این همه با هم هستید چند میلیون آدم چرا برای امام زمانتان کاری نمی کنید شکمهایتان سیر است مشکل اقتصادی ندارید همه آبرودارید پس کدام وقت را شما می گذارید برای امام زمانتان؟ چه کار می کنید؟ مگر امام زمانتان پدر شما نیست؟ اگر نیست بگویید پدرمان نیست، ببینید ما چقدر گرفتاری داریم که این اطلاعات را داریم اما هیچ وقت عملی هم نمی کنیم یعنی تبدیل به حرکت نمی شود تبدیل به تصمیم گیری نمی شود، تبدیل به اینکه کمرم را ببندم نمی شود با کثافت کاری دیگران توجیه می کنیم خودمان متوقف ماندیم، با ترس های دیگران، حضرت زهرا (س) به هیچ کس نگاه نکرد صد و بیست هزار نفر آمده بودند بیعت کردند با امیر المؤمنین (ع)، غدیر همه نامردی کردند وِل کردند رفتند، حضرت زهرا (س) اصلاً باورش را از دست نداد که همه وِل کردند رفتند، می گوید حالا من برای چه بلند شوم کار انقلابی کنم؟ من برای چه فعالیت سیاسی کنم؟ نه او وقتی یک امام غریب و تنها و مظلوم را دید همان یک نفر را دید کار خودش را انجام داد گفت من باید روز قیامت برای خودم جواب بدهم با بقیه چه کار دارم این مشکلی هست که ما الان داریم همه ما، می گوییم آقا اینقدر بخور، بخور هست دارند می دزدند، می خورند، این می خورد، آن می خورد، اینطوری است به ما چه، آقا بخورند، بدزدند، ببرند چه کار داریم، هر که می خواهد هر کاری بکند آقا من بالاخره با امام زمان (ع) یک رابطه داریم یا ندارم؟ امام زمان (ع) غریب هست یا نه؟ تنها هست یا نه؟ مظلوم هست یا نه؟ مضطر هست یا نه؟ آواره هست یا نه؟ طرد شده هست یا نه؟ خُب پس چه؟ اگر یکبار امام زمان (ع) بگوید شما دیدید همه دارند می دزدند و می برند شما هم که رفتید همانطوری شما چرا من را رها کردید؟ اگر یکبار به من اینطوری بگوید ما چه بگوییم واقعاً؟ بگوید شما چرا من را رها کردید؟ شما چه کار دارید همه دارند می روند جهنم، همه دارند می دزدند، می خورند، آتش می خورند، شما چرا متوقف شدید؟ شما چرا رها کردید؟ شما چرا از رفاقت با من دست برداشتید؟ شما چرا به من سر نزدید؟ شما چرا با من صمیمیّتتان را خراب کردید؟ رفت و آمدتان را خراب کردید؟ مگر دیگران آخ آخ اگر به ما اینطوری بگویند ما چه جوابی بدهیم؟ ما چه بگوییم؟ ما شک ها بیچاره مان کرده اند، تردیدها بیچاره مان کرده اند، همه اش با تردید، با شک، با شرط گذاری، برای همین هم هیچ حرکت جدّی هم برای ارتباط برای بر قراری رفاقت برای رفت و آمد برای فداکاری، برای دست در جیب کردن، برای دست به قلم بُردن، برای حرف زدن، برای وقف شدن، برای رفتن در جبهه، در لشگر حضرت، برای رفتن در چادرش، اصلاً حرکت جدّی نداریم، اصلاً ما این کاره نیستیم متأسفانه، حالا مدام نشستیم آنهایی که امام حسین (ع) را رها کردند، حضرت زهرا (س) را رها کردند لعنت کنیم، ببینید دیگر قسم حضرت عباس و دُم خروس، آنها می گویند بابا یک امام حسین (ع) بود یک هفت، هشت، ده سال ما ریختیم سرش کشتیمش رفت پی کارش شما که بدبخت ما هزار و صد و هفتاد و چهار سال شعار ولایت دادید ۱۱۷۴ سال امام زمانتان آواره بود چه غلطی کردید؟ اگر فردا سربازان عمر سعد این حرف را به ما بزنند ما چه بگوییم؟ اصلاً نمی گوییم فرشته ها و خدا همین سربازان عمر سعد، همین ها که سرِ امام حسین (ع) را بریدند، بگویند چه می گویید شما؟ فقط نشستید زیارت عاشورا خواندید ما را لعن کردید « الهم لَعَن اوّلَ ظالمٍ فلانی و...» بابا خودتان ۱۱۷۴ سال زمان شما بالاخره ۶۰ سال زنده بودید یا نبودید؟ چهل سال زنده بودید یا نبودید؟ چهل سال که شما زندگی کردید این امام زمانتان آواره بود، طرد شده بود، چه کار کردید؟ اصلاً مجموعه ی عمر شما چیست به امام زمان (ع) رسید؟ شما چند بار رفتید پیش امام زمانتان که کاری برایش انجام بدهید؟ چند ساعت از وقت شما برای امام زمان (ع) بود؟ به خدا ما جلوی آنها کم می آوریم بعداً، گفتم من را بردند جهنم، خُب من را هم بردند جهنم، آنها را هم بردند جهنم، من هم هیچ فرقی با آنها ندارم دیگر، خُب همین طوری می شود دیگر ما فکر می کنیم شوخی است این حرفها، اینها فقط به درد منبر و خطابه و احساسات بر انگیختن است و می خواهیم روضه بخوانیم، شما می دانید که من روضه خوان نیستم که هیچ وقت هم گریه تان نمی اندازم که لااقل شما یک حالی کنید بعد از منبر ما، یک صفایی کنید بگویید به به، عجب منبری بود حال کردیم، سوختیم، اشکی ریختیم اینها ما این کاره باز هم که نیستیم که بلد هم نیستیم، خطابه نمی خواهیم بخوانیم اینجا، نیامدیم اینجا برای آن کارهای کسان دیگر هستند عزیزان دیگر هستند این کار را انجام می دهند، اصلاً قصد این کار را نداریم بخواهیم داغ کنیم و نمکش را زیاد کنیم و پیاز داغش را زیاد کنیم نه، این یک واقعیت است هر کس باید بنشیند فکر کند نامه ی عملش را مگر ما چقدر دیگر زنده هستیم؟ حالا انشاء الله شب های دیگر می خوانم از حضرت مجتبی ( سلام الله تعالی علیه) فرمودند هر کدام از شما باید به خانواده ی آسمانی تان بیشتر از خانواده ی زمینی تان برسید حالا خدا وکیلی اگر قیامت شود به ما می گویند شما وقتتان بیشتر صرف خانواده ی زمینی تان شد یا خانواده ی آسمانی تان؟ ما چه جواب می دهیم؟ همین یک سئوال دیگر، یک سئوال قیامتی هم هست از پنجاه تا سئوال قیامت است، بپرسند یکبار از ما این را بگویند شما در زندگی تان، خانواده ی آسمانی تان برایتان مهمتر بود یا خانواده ی زمینی اتان؟ این سئوال را فعلاً از خودمان بکنیم تا جلسه ی بعد چون قرار ما این است که گفتیم قرارمان این است که ما قرار نیست اینجا مدام اطلاعات بریزیم پای شما، قرار است بیاییم حرف بزنیم یک شدنی صورت بگیرد، یک تحولی صورت بگیرد اگر قرار باشد شما اطلاعات ذهنی داشته باشید مدام فقط بنویسید و یادداشت کنید و مدام ضبط کنید و بگویید به به و چه چه به چه درد می خورد؟ بی خیال می شویم این حرفها را بگذاریم کنار، یک مدّتی راجع به اینها فکر کنیم، همین یک سئوالی که حضرت مجتبی (ع) کرده خانواده ی زمینی، خانواده ی آسمانی، اگر من فکر نیستم یا اصلاً قبول ندارم خانواده ی آسمانی دارم و قرار است به آنها محلق شوم و این حرفهایی هم که در زیارت عاشورا « اَن یَجعَلنی مَعَکُم فی الدّنیا وَ الاخرة» تعارف است یا اگر قبول دارم فقط ذهنم قبول کرده این ها را اصلاً دلم قبول نکرده است باور نکردم من یک روزی قرار است بروم چند هزار سال بنشینم در خانه ی خانم فاطمه زهرا (س) و با او زندگی کنم پیش مادرم قبول نکردم قرار است یک زمانی با ابوالفضل العباس رفاقتی با هم زندگی کنیم، کنارِ علی اکبر (ع)، کنارِ سیدّ الشهداء (ع)، قرار نیست ما برویم و زندگی کنیم با آنها باشیم و حالی کنیم با آنها و رفاقتی، صفایی کنیم، فکر می کنیم حالا برای همین هم ما اگر آنجا هم برویم خیلی آدم های خوبی باشیم گناهان را که از آن نجات پیدا کنیم، یک گوشه، یک باغی، به ما می دهند می گویند بیا در دنیا که آنطوری می چریدید بیا اینجا هم برو بِچر، چند تا حوری به شما می دهند، کاخی، خانه ای بدهند چیزی، به خانم هم همینطوری، مردان بهشتی، بروید لذّت ببرید صفا کنید با همدیگر، این اصلاً معیّت نیست، معیّت یعنی چه؟ یعنی بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود ...و الحمدلله رب العالمین.