اين جلسه مقدارى كوتاه پیرامون اين بحث كه چطور خداوند هر كس را بخواهد هدايت مىكند و هر كس را بخواهد گمراه مىكند يا در بعضی از روايت داريم كه اگر خداوند خيربندهاى را بخواهد اين كار با او مىكند، اگر بد بندهاى را بخواهد اين كار را با او مىكند. اصلاً خير و شر خواستن خدا نسبت به بنده يعنى چه؟ و اين كه خدا بعضىها را گمراه و برخى را هدايت مىكند يعنى چه؟ اين كه خدا از بعضىها خوشش مىآيد و از بعضىها بدش مىآيد چه معنايى دارد؟ و روابط يك طرفه يا دو طرفه كه خدا مثلاً با يك نفر دارد و با يك نفر ندارد اين به چه معنا است؟ ما و براى هر انسانى اين احتمال وجود دارد كه يك هدايت عامه داشته باشد و يك هدايت خاصّه. هدايت عامه براى همه انسانها است و هدايت خاصّه براى همه انسانها نيست. البته هدايت عام و خاص را به دو معنا گرفتهاند يعنى در پاسخ به دو سؤال به دو معنا گرفتهاند در پاسخ به اين سؤال كه اگر عدهّاى كه مسائل دينى به گوششان نرسيده، حرف پيغمبر به گوششان نرسيده و مثلاً مانند كسانيكه در خارج از كشور ما هستند و يا در خارج از مرزهاى اسلامىهستند يا در يك نقاط محرومى كه اصلاً اين آگاهيهاى دينى نبوده. معلّمى نبوده اينها را ارشاد بكند، از حلال و حرام و واجبات الهى سخن بگويد، از هدف خلقت سخن بگويد؛ اينها تكليفشان چيست؟ بالاخره اگر گناه كردند، اگر بد كردند، تكليف شان چيست؟ در اينجا ما مىگوئيم دو هدايت داريم: هدايت خاصّه و هدايت عامّه. معنا فرق مىكند. اينجا هدايت عامّه با هدايت عامّهاى كه در سؤال دوم مطرح مىشود فرق مىكند.هدایت عامه این است كه خداوند به هر كس عقل داده، فطرت داده و در اين فطرت انسان نهاده كه چه كارى خوب است و چه كارى بد است يعنى بسيارى از كارها هستند كه داراى حسن و قبح ذاتى هستند، يعنى چه؟ یعنی حسن به معناى خوبى است و قبح هم يعنى زشتى. ذاتاً بعضى از كارها زشتند و بعضى از كارها خوبند. چه خدا بگويد و چه خدا نگويد. مثلاً همه كس مىفهمند كه دروغگو بد است، همه انسان ها فطرتا قبول دارند که دروغگویی بد است. خيانت در امانت بد است. شما به يك بچّه كوچولو قول بدهيد كه تو را به جايى مىبريد و يا چيزى مىخريد، آن وقت نكنيد؛ بچّه صدايش در مىآيد و اعتراض مىكند. بچّهاى كه نه درس خوانده و نه سواد دارد و نه معلّم دارد. امّا اعتراض مىكند. اگر يك شكلات را به شما امانت بدهد كه مثلاً بعد از چند دقيقهاى از شما بگيرد. وقتى كه بيايد و ببيند كه شما شكلاتش را خورديد مىبينيد كه اعتراض مىكند. ممكن است زبان نداشته باشد، امّا با نگاه و يا با گريهاش اعتراض مىكند و به شما مىفهماند كه در امانت خيانت كرديد و كار درستى نكرديد. به هر حال همه انسانها با هر مسلکی که باشند، ذاتاً به حسن و قبح ذاتى عملاً اعتقاد دارند. ولو اين كه از نظر قولى ممكن است در حرف رد كنند، امّا در عمل قبول دارند كه ظلم، خيانت در امانت و دروغ بد است. امانت دارى، صداقت و عدالت امور پسنديدهاى است. چه خداوند بگويد و چه نگويد.
خداوند هم عقل داده، فطرت داده به همه انسانها تا حدود زيادى خوب و بد را تشخيص مىدهند. اين هدايت عامّه است. در قسمت سؤال اول كه تكليف كسانى كه اين به آنها نرسيده چه است. و يك هدايت خاصّه داريم و آن اين است كه بعد از اين كه خداوند تبارک و تعالی بعد از اینکه انسان را به عقل و فطرت مجّهز كرد، براى اين كه اين فطرتشان را بپروراند؛ انبياء را مىفرستد.
علىعليه السلام در نهج البلاغه مىفرمايد: خداوند انبياء را مبعوث كرد تا ميثاق فطرت اينها را چکار کند؟ ميثاقى كه فطرتاً از آنها گرفته بود، آن ميثاق را جامه عمل بپوشاند و آن استعداد فطرى آنها را رشد بدهد. يعنى نبى صلى الله عليه وآله وقتى كه مىآيد يك نفر را دعوت مىكند بايد در وجود آن شخص يك زمينه وجود داشته باشد.
ما در رابطه با سؤال اول كه تكليف اين جور افراد كه آگاهيهاى دينى به آنها نرسيده بطور طبيعى يا نگذاشتهاند برسد، که به آنها اصطلاحاً مى مستضعف فكرى يا فرهنگى گويند. اينها در جامعهاى بودند كه حكام آن جامعه سلاطين آن جامعه نمىگذاشتهاند كه مردم آگاهى پيدا بكنند. مثل فرعون كه قومش را بقول قرآن مستضعف كرده. مثل خیلی از كشورها حكام شان نمىگذارند خیلی از مردم آگاهى پيدا كنند اينها را مىگويند مستضعف فكرى. كساني كه بطور طبيعى يا بطور تصنّعى از طريق حكّام به هر طريقى كه مستضعف واقع شدند و اطلاعات علمى و دينى و معنوى به آنها نرسيده بود، يعنى هدايت خاصه را نداشتند. پيام پيغمبر به آنها نرسيد بود، پيام دين به آنها نرسيده بود. خداوند مىگويد اينها را مىبخشد و كارى با آنها ندارد. البته ممكن است اين افراد از نظر مقررّات اجتماعى اگر جنايت يا گناهى كرده باشند، مورد ضرب و شتم قرار بگيرند. لذا در كشورهايى كه دين نيست، آنجا اگر كسى خلاف مقررّات عمل بكند، مورد مؤاخذه و كيفر قرار خواهد گرفت. بنابراين، همانطور كه قرآن در سوره بنى اسرائيل مىفرمايد: « وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا» ما كسى را عذاب نمىكنيم كسى را تا وقتى كه پيامبر بر آن مبعوث نكرده باشد يعنى پيام پيامبر به آن نرسيده باشد. پس تكليف مستضعفان فكرى روشن است كه خداوند با آنها كارى ندارد. چون اينها مستضعفانى هستند كه دست خودشان نبوده. جاهلانى بودند كه تقصير نكردند. اصطلاحاً به آنها جاهل قاصر مىگويند. پس خداوند با جاهلان قاصر يعنى در كوتاهى از مسائل اسلامى قرار گرفتند، كارى ندارد و مىبخششان. امّا يك عده هستند جاهل مقصر هستند. يعنى نمىدانند اما خودشان زمينه ندانستن خودشان را فراهم كردند. خودشان همت يادگيرى نداشتند. بچّه مسلمان بود كتاب در دسترس بوده، راحت توانسته مسافرتى بكند و اطلاعاتى را كسب بكند. اين طور افراد اگر خودشان را در نادانى قرار بدهند و بواسطه نادانىشان گناه بكنند، جاهل مقصّر مىگويند. يعنى جاهل بودند كه خودشان در نفهمى شان مقصّر بودند و در روايت داريم اين جور افراد دو بار عذاب مىشوند، يكبار براى اين كه نرفتند طلب علم اين كه بر هر كس واجب است تحصيل كنند و آن مقدار كه انسان ارتباطات دارد واجب است ياد بگيرد مثل، ارتباط خودش با خودش، ارتباط خودش با خداوند، با ديگران و ارتباط خودش با طبيعت. اين چهار ارتباط را انسان موظّف است آن مقدار كه ارتباط دارد احكام مربوطه را ياد بگيرد. اگر كوتاهى كرد و به گناه آلوده شد، خودش مقصّر بوده. اين هم تكليف جاهلانى كه خودشان، خودشان را جاهل نگه داشتند، در ياد گرفتن و شنيدن و مطالعه كردن تنبلى كردند كسالت بخرج دادند. هوسبازى نگذاشته كه بروند و ياد بگيرد و در اثر اين كه ياد نگرفتند دچارگناه شدن.د هم عذاب جهل مىكشند كه چرا نرفتند ياد بگيرند و هم گناهى كه بواسطه جهل انجام دادند.
اينكه « ذنبُ العالِمِ واحدٌ، وذنبُ الجاهلِ ذنبانِ» این است كه حضرت عليه السلام فرمود، براى جاهل دو گناه است و براى عالمى كه عمل نكرده به علمش يك گناه است. عالمى كه به علمش عمل نكرده يك وظيفهاش را انجام داده رفته ياد گرفته. پس هيچ گناهى ندارد، امّا عمل نكرده و دچار گناه شده، آن عذاب مىبيند. امّا جاهلى كه خودش نگذاشته ياد بگيرد، تنبلى، كسالت، لذّتطلبى، بیحالى كرده اين عذابش بيشتر از عالم است. اين كه مىگويند عالم بى عمل بدتر از، جاهل است، بدتر از جاهل قاصر است نه بدتر از جاهل مقصّر. عالمى كه ياد گرفت و عمل نكرد اين عذابش شديدتر است يعنى عذاب دارد در مقابل كسى كه نمىدانست و نمىتوانست هم بداند، يعنى اين طور نبوده كه نخواسته ياد بگيرد؛ بلكه بطور طبيعى يا از طريق عوامل خارجى ياد نگرفته: يا مستضعف فكرى بوده، يعنى يك كسى را نداشته ياد بگيرد يا بطور طبيعى در يك مكانى بوده كه دسترسى به استاد، پيغمبر و كتاب نداشته.
وضعيّت عالم بى عمل بدتر از اين جاهل است، امّا وضعيّت عالم بى عمل از جاهلى كه خودش، خودش را جاهل نگه داشته، بدتر نيست. كسى مىگويد من نمىروم ياد بگيرم خيالم راحت است و ندانم بهتر است. ندانى؟ شما موظّف هستى كه چیزهایی را بدانى، خدا حدّ تعيين كرده. در رساله داريم كه انسان واجب است آن چيزهايى و آن مسائلى كه نياز دارد، ياد بگيرد. شما مىدانى مىخواهى ازدواج بكنى، باید قبلاً آئين همسردارى را بدانى كه من با چه خانوادهاى وصلت بكنم، چه شرايطى را آن همسر بايد دارا باشد، مىخواهى بچّه دار شوى بايد قبلاً بدانى كه طريقه بسته شدن نطفه چه است و در چه حالتى ممكن است بچّه عيب بردارد؟؟؟ كه من كردم به خدا هم ربطى ندارد. من جاهل دقّت نكردم كه در چه شرايطى بايد نطفه بسته شود و در شرايط بدى بستم و بچّه كور از آب در آمد، فلج از كار درآمد. اين به من ربط دارد. به خدا هم ربطی ندارد. شما مىخواهيد برويد يك جا مدير شوند آن آئين مديريّت، مىخواهيد كارمند شويد آئين كارمندى، مىخواهيد شاگرد شوند آئين شاگردى، مىخواهيد معلّم شويد آئين معلّمى را بايد ياد بگيريد قبل از ورود به آن. آفتها را بشناسيم. گناه نكنيم و آدابش را بلد باشيم و آن پشت و آن اعتبار و آن عنواني كه شما به آن رسيدهاى، ضايعش نكنى. پس اين يك سؤال.
سؤال دوم؛ اين است كه معناى هدايت الهى و اضلال الهى چيست؟ اين كه خدا بعضىها را گمراه مىكند و برخى را هدايت مىكند، بعضىها را خشش مس آيد و برخى را خوشش نمىآيد، در روايت داريم كه خداوند خير هر كسى را بخواهد، او را وادار مىكند كه برود دينش را ياد بگيرد. « إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْرًا فَقَّهَهُ فِي الدِّينِ». هر وقت خدا خير كسى را بخواهد او را در دين آگاهش مىكند، فقيه در دين ميكند. فقيه نه اين كه برود، فقه را در خارج بخواند به اين معناى اصطلاحى امروز فقيه می گویند،نه. يعنى دينشناسش مىكند. آگاهى دينى دارد يا «إذا أراد الله بعبد خيراً ألهمه رشده»، هر گاه خداوند خير بندهاى را بخواهد به او الهام مى كند كه به دنبال رشدش برودم از غفلت از وقت تلف كردن، از بازى، از لهو، از لغو، از كسالت دست بردارد و برود دنبال رشد خودش. خدا خير كسى را بخواهد اين كار را مىكند و بر عكس اگر خداوند بخواهد بندهاى را ذليل و خار كند از علم و يادگيرى محرومش مىكند. حال و هواى يادگيرى، نشستن، گوش دادن، شنيدن، مطالعه كردن را از او مىگيرد. حال و حوصله همه كارى را دارد جز شنيدن، جز مطالعه كردن، جز تحقيق، جز بحث كردن، جز يادگيرى. حالا چى مىشود؟ آيا واقعاً خدا خير بنده را مىخواهد با بعضى از بندهها رابطه شخصى دارد؟ از يك سرى از بندهها بدش مىآيد؟ چطور مىشود انسان مورد غضب و يا مورد محبّت خدا قرار مىگيرد؟ چرا قرآن مىفرمايد يك عدّه را هدايت مىكند و يك عدّه را گمراه. «يُضِلُّ اللَّهُ الْكَافِرِينَ»، «وَيُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ»، خدا گمراه مىكند كافرين را، گمراه مىكند ظالمين را. « يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ». خداوند بوسيله قرآن عدّهاى را گمراه مىكند و عدّهاى را هدايت مىكند. يعنى چه؟ چرا خدا با بندهاش اينكار را مىكند؟
اگر دقّت كرده باشيم در اين بيان كه قرآن مىفرمايد هر گاه کلمه اضلال آمده، بمعناى گمراه ساختن كه خدا كسى را گمراه مىكند و مهر مىزند به قلب كسى، ببینید خداوند آن كسى را كه معرّفى مىكند كسى است كه شرايطى دارد و مشروط است، يعنى يك قيدى دارد. يك صفتى دارد. آن صفت كافر، ظالم، فاسق، منافق و اين صفات را دارد؛ يعنى خداوند اين طور نيست كه بدون واسطه و ابتدا كسى را گمراه بكند. خوشش بيايد از كسى و يا خوشش نيايد از كسى يا آنجا كه مىفرمايد خداوند هدايت مىكند، يعنى آنها محسنين هستند كه خدا هدايتشان مىكند، دوستشان دارد، مؤمنين هستند، مجاهدين هستند. اينها چنین صفتی را دارند.
مرحوم علامه طباطبايى در تفسير آیات ابتدايى سوره مبارکه بقره اين بحث را خيلى خيلى زيبا و ساده و رسا بيان مىفرموده. من آيات را برايتان مىخوانم و بعد ترجمه مىكنم و بعد آن فرمايشات علامه را که بسيار متن و محكم است، خدمتتان عرض مىكنم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ* الم﴿١﴾ ذَلِكَ الْكِتَابُ لَارَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ ﴿٢﴾
هُدًى لِلْمُتَّقِينَ يعنى قرآن هدايت مىكند، امّا هدايت مخصوص كسانى است كه تقوى دارند نه هر كس. « الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ ﴿٣﴾» وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ﴿٤﴾ أُولَئِكَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٥﴾، يعنى خدا شش صفت را نقل مىكند و مىگويد ما اينها را هدايت كرديم و اینها رستگار مىشوند.
بعد می فرماید: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿٦﴾ خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿٧﴾
كساني كه كافر شدند چه بترسانيدشان و چه نترسانيدشان سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ فرقى نمىكند براى آنها لَا يُؤْمِنُونَ، ايمان نمىآورند. بعد مىفرمايد خداوند به قلب اينها مهر مىزند كه اينها مىفهمند اصلاً. از اينجا به بعد بحث هدايت عام و خاص طورى ديگرى است غير از سؤال اول.
اينجا هدايت عام طورى ديگر است يعنى اين است كه خداوند عقل و فطرت را داد، انبياء را هم فرستاد، كتاب آسمانى را فرستاد، اتمام حجّت كرد با براهين و معجزه براى مردم، اين هدايت اول است. اگر كسى اين هدايت را قبول كرد و پذيرفت به مقتضايش عمل كرد، هدايت بعدى خداوند مىآيد كه مى هدايت خاصّه گويند. مىفرمايد: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» هدايتشان مىكند امّا به شرطى كه جاهدوا فينا در راه ما تلاش بكنند و تلاششان براى ما و براى رضايت ما باشد و به خاطر رسيدن ما باشد ما هدايت شان مىكنيم. پس وقتى كه مىفرمايد خدا يك عدّه اى را هدايت مىكند و رشدشان مىدهد و در اين آيه «و لهم بشری فى الحياة الدنيا و الآخرة»، مؤمنين برايشان بشارت هست در دنيا و آخرت مىبينيد كه مىگويد «لهم» براى آن مؤمنين خداوند بشارت مىدهد. مثلاً در روايت داريم كه خداوند بوسيله خواب يك عدّه را هدايت مىكند و يا انذار مىكند، مىترساند و هشدار مىدهد كه جلو نروند. اينها هدايت الهى است كه بوسيله خواب به آنها مىگويند كه اين كارتان خوب است و ادامه بدهيد و تشويق مىكند خداوند. بشارت به آنها می دهد. اين هدايتى است كه شخص قبلاً در بيدارى براى خودش فراهم كرد، يعنى اول بنده عمل كرده و بعد هدايت ثانويه شده كه خداوند آن هدايت را مىدهد. چون فرمود كه هر كس يك وجب بسوى من بيايد من يك زراع بسوى او مىروم. تقريباً دو وجب را مىگويند يك زراع و هر كس يك زراع بيايد من يك باع مىآيم. هر كس بطرف من راه بيايد من بسوى او مىدوم و هر كس اطاعت خدا را اجابت كرد و به آن چیزی که شنید، عمل كرد، خداوند كمكش مىكند. نه به خاطر اين كه خداوند با اين رابطه شخصى دارد بلكه به خاطر اينكه اين شخص اهل عمل است و مىخواهد و دوست دارد كه هدايت شود و خداوند هم هدايت را مىخواهد. «اهدنا الصراط المستقيم» خدايا ما را به راه راست هدايت كن و چون عمل مىكند خدا هدايتش مىكند. بالاخره يا يك نصيحت كننده خوب گيرش مىآيد كه فرمود مؤمن احتياج دارد به يك نصيحت كننده خوب يا دوست خوب، كتاب خوب، نوار خوب، فيلم خوب گیرش مىشود يا اتّفاقى مىافتد يا صحنهاى پيش مىآيد و عبرتى مىگيرد و خدا هدايت مىكند او را. امّا راجع به اين كه مىفرمايد خداوند يك عدّهاى را گمراه مىكند، اين هم همینطور است.
می فرمايد من هدايت اوّليه را براى همه مىكنم يعنى همان هدايت عامّه را، كتاب مىفرستم، پيغمبر مىفرستم، عقل و فطرت دادم، اگر اجابت نكردند، مهر به قلبشان مىزنم. چون تمام دلايل روشن است. «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ»، «هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لِّيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». آيات بيّن و روشن فرستاديم كه اينها از ظلمت و تاريكى به سمت نور بياورد. حالا يکى مىگويد من نمىآيم و شروع مىكند به مخالفت و لجبازى و عناد. مىفرمايد اينها را با اين كه ما هدايتشان كرديم و با اين كه پيغمبر ما آمد، اينها دور مىشوند و گمراه مىشوند.
مطلب بعدى اين كه گناهكاران گمراه مىشوند. اين طور نيست كه اگر کسی گناه کرد، خدا بگويد حالا دور شو بلكه گناه، ذاتاً انسان را از خدا دور مىكند. شما با يك نفر خيلى عياقى و رفيق هستى و دشمن او مىآيد به شما يك حرفهايى مىزند و يك غيبت هايى مىكند که شما رفته رفته ذهنيت پيدا مىكنى و بعد زده مىشوى و دور مىشوى.
كسى اهل تقوى است، اهل عبادت است، دوست ناباب گيرش مىافتد يا مواد مخدر به او مىدهد يا فیلم ناجور مىدهد يا عكس ناجور مىدهد يا خوردنى ناجور مىدهد؛ يواش يواش كه لذّت مىآيد انسان خود به خود سنخيتش را از آن طرف از دست مىدهد و دور می شود. گناه اينطورى دور مىكند. امّا چون همه اسباب و علل را خداوند چيده، بالاخره چه شخص گناه كار هدايت شود و چه دور شود، نسبتش به خدا مىخورد. چون خداوند خالق همه اسباب و علل است، اما انتخاب با بشر است. اگر بنده زدم با چاقو شكم برادرم را پاره كردم از اين كه اين تيزى چاقو را خداوند به اين چاقو داده و خلق اين قدرت اين به بازوى من، به تيزى اين چاقو از طرف خداوند است، ميگويند قضا و قدر الهى بود، اما نه اين كه خداوند مىخواسته شكم اين پاره شود. از اين جهت كه خداوند قدرت به من داده و به اين چاقو تيزى داده به خداوند نسبت داده مىشود، اما از آنجا كه من مختار بودم و مىتوانستم نزنم، گردن خدا نيست.
فلان بيمارى باعث مىشود كه فلان كس ناقص متولد بشود يا ناقص بشود، اما از اين جهت كه رعايت نكرده و اختيار داشته و دست بشر است و از آن جهت كه خداوند قوانين آفريده كه اگر آن قوانين حاكم نشد عكس آن ايجاد مىشود. مثلاً يك نظام سلامتى آفريده كه اگر رعايت نشود، بيمارى ايجاد مىشود. از آن جهت نسبت به خدا دارد، اما چه كسى اين را انتخاب كرده؟ بنده انتخاب كردم. در هر دو صورت چه سلامتى و چه بيمارى انتسات به خدا دارد و جزء قضا و قدر الهى است، اما انتخاب بشر است. خداوند قانون گذاشته كه بدن در اين شرايط سالم است. چون گفتيم جهان بدون قانون نمىشود. نظام خلقت حتماً قانون مىخواهد. قانون مىگذارد اما برخوردهائي كه بشر با قانون مىگذارد توليد يك سرى نتايج مىكند كه آن نتايج را بشر خودش انتخاب می كند. خداوند بدن را طورى قرار داده كه اگر ميكروبى واردش بشود مريض مىشو.د مثلاً فرمود كه هم جنس بازى ممنوع هم در زنان حرام و گناه کبیره است كه مىگويند مصاحقه و هم در مردان حرام است كه به آن لواط مىگويند. فرمود اگر انجام بدهيد بلا سرتان مىآيد. بعد از مدتى مىبينيد ايدز مىآورد يا بيماريهاى ديگر. زنا ممنوع چون براى سلامتى شما مضّر است و ضرر است. براى همين است كه حضرت رضاعليه السلام مىفرمايد: هر چه كه خداوند براى بندگانش واجب كرده در آن نفع و سود بندگان است و هر چه كه حرام كرده در آن ضرر بوده براى بندگان. چون به صلاح بنده نيست خدا حرام كرده. نمىفرمايد چون خدا خوشش نمىآمده و همين طورى عشقش كشيده كه بگويد اين حرام و آن حلال، نه واقعاً با فطرت و روح انسان، با بدن انسان، با خلقت انسان، گناه سازگارى ندارد و انسان را خود به خود بيمار مىكند؛ چه بيمارى روحى و چه بيمارى جسمى. در دنيا و آخرت. يعنى گناه راه كج است و قطعاً به مقصد نمىرسد و آرامش را از شخص سلب مىكند. قطعاً در شخص اضطراب ايجاد مىكند قطعاً خوشبختى را در دنيا از او مىگيرد و از نظر روانى دچار سختى زندگى مىكند. ممكن است از نظر مالی وضع مالى او خيلى هم خوب باشد و خوب بخورد و خوب بپوشد و خوب بگردد و خانهاش براه، ماشینش براه، فيلمش براه، هم چيزش به راه. اما روحاً اين نمىتواند احساس خوشبختى كند. «وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى» هر كس اعراض از من بكند اين اعراض باعث مىشود زندگىاش به تلخى گرفته بشود. براى همين كه بچّه هايى كه آشتى مىكنند با خدا از خيلى از لذّتها بايد بگذرند، اما وقتى كه آشتى مىكنند احساس آرامش و نشاط به آنها دست مىدهد. احساس مىكنند راحت شدند و تولد جديد پيدا كردند، اما وقتى كه از خدا دور مىشوند و قهر مىكنن،د لذّت هم مىبرند، اما يكسره درونشان شلوغ است. اضطراب دارند و مرتب شور و ناراحتى است و اين هم معناى گمراهى و هدايت خداوند است.
خداوند ابتدا نه كسى را گمراه مىكند و نه كسى را هدايت خاصه مىكند. هدايت خاصه و گمراهى در درجه دوم قرار دارد. ما از اين كارهاى مثلثى در اسلام زياد داريم. دوستانى كه كار تحقيقى دارند دقت بفرمايند. هدايت عامه، اطاعت و تبعيّت بنده، هدايت خاصه. معرفت ابتدايى، عمل بنده، معرفت نهايى؛ يعنى بشر خداوند به او معرفت مىدهد و در آن معرفت عمل مىكند و بعد از معرفت و عمل به شعور و شناخت و معرفتى ديگر مىرسد. بعضى از دوستان سؤال مىكنند كه علم مقدّم است يا عمل؟ به ما گفتند که برويد ياد بگيريد و و عمل خالص بكنيد. از اين طرف مىگويند اگر مىخواهيد عمل خالص بكنيد، بايد ياد بگيريد، بالاخره بايد چكار بكنيم؟ اين فرمول است: كه خداوند يك مقدار آگاهى مىدهد، معرفت مىدهد، عقل مىدهد، فطرت مىدهد؛ اينها حجّتهاى باطنى هستند. يك حجّت ظاهری بنام پيغمبر و امام هم مىفرستد. بنده اگر اجابت كرد به آن شناختها و معرفتهاى ديگر هم مىرسد. عمل، علم، عمل، علم. همين جوری مىرود. هر چقدر انسان عمل خالص كند، به شناختش به معرفتش به شهودش بيشتر مىرسد و اين ادامه دارد تا زمان مرگ انسان و بعد از مرگ هم به ميزان عملى كه كرده، در همان شهود و معرفت چه در آموزش عالم برزخ، تكامل برزخى و چه بعد از آن اين پرده كنار مىرود، بهآگاهيها به شهودش نزديك مىشود و آن چيزن است كه انسان نياز دارد.
امّا سؤالات:
1- آيا خود به دنيا آمدن جبرى است يا نه؟ خيلى سؤال خوب و مهمى است كه بعضىها مىگويند اى كاش خدا ما را نمىآفريد. اولاً اين كه چرا آنها اين چيز را ميگويند. هيچ كس آرزو نمىكند كهاى كاش خدا من را نمىآفريد مگر آنكه در زندگي اش دچار مشكلات و سختىها و گرفتارىها شده باشد. ريشه گرفتارىها به هر حال مختلف است. يك وقت است كه از جامعه گرفته و به انسان تحميل مىشود يا در حق انسان ظلم مىكند و يك موقع است كه انسان طورى عمل مىكند كه دچار آبروريزى، گرفتارى مىشود و خودش عمل مىكند و بعد هم آرزو مىكند كهاى كاش نبود. مثل كافر، مىفرمايد: «وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً» كافر در روز قيامت آن شدت عذاب و آن وضع وحشتناك را وقتى كه مىبيند، آرزو مىكند كهاى كاش من خاك بودم. اى كاش من انسان نبودم، امّا بحث سر چيز ديگرى است كه خداوند خلقتى كه كرده، مطابق با نياز انسان بوده. يعنى شما هيچ انسانى را پيدا نخواهيد كرد كه از خيات لذت نبرد و از عدم وحشت نداشته باشد. حتى آن کس كه مىگويد دوست نداشتم خدا من را بيافريند، به او بگويى حاضرى بميرى و دست از حيات بردارى؟ حاضر نيست، حاضريد عدم محض بشويد؟ اين كه انسان تن به عدم محض نمىدهد يعنى دوست دارد باشد و حيات داشته باشد و اثرى از آن باشد. دوست ندارد به وادى عدم برود و هيچ و پوچ بشود. همه دوست دارند. انسان اين طورى بوده و هست كه حيات و زندگى خودش را دوست دارد و وجود را ترجيح مىدهد به عدم، يعنى دوست دارد باشد تا اين كه نباشد. مزه حيات را لذّتش را كسى انكار نميكند. همه دوست دارند و نياز دارند. هيچ كس هم جبر را نمىپسندد. انسان فطرتاً جبر را نمىپسندد. شما يك گناه كار را ببينيد روز قيامت نمىتواند به خدا بگويد خدايا تو كه مىدانستى وضع چطور است و نمىگذاشتى من گناه بكنم. الآن همين گناهكارها كه مىروند سر بخت شان مثل قاچاقچىها و آنهايي كه فيلم و مجله مبتذل دارد، مشروب دارد، عكس دارد، اگر شما يا ائمه يا پيغمبر ما مىدفتند بالاى سرشان بعنوان يك فرد الهى آيا مىپذيرفتند؟ ابوجهل مىگويد من مىدانم اين پيغمبر است اما به خورم اجازه نمىدادم كه قبول كنم. تكبر من اين را نمىپذيرد كه زير بار اين بروم. مىداند از طرف خداست. فرعون وقتى كه موسى دعا كرد رود نيل بند آمد . مردمش گفتند تو اگر خدا هستى اى فرعون شما برو و دعا كن رود نيل باز شود اگر خدا هستى اصلاً دعا نكن برو راهش بينداز و فرعون هم گفت باشد من مىروم راه مىاندازم و سوار اسب شد و رفت يك بيابانى و شروع كرد به گريه و زارى كردن كه خدايا مىدانيم كه تو خدايى و اين هم موسى است از طرف تو آمده، امّا ما دنيا را مىخواهيم. خلاصه با ما راه بيا و ما آخرت را نمىخواهيم، يعنى شما الآن به يك نفربگو گناه نكن، جهنّم است و بهشت داريم و تو حيفى و اصلاً خدا تو را براى اين نيافريده و تو فوق لذتهايى كه بتوانى تصور كنى خدا براى تو آماده كرده. آن هم نه يك سال و نه ده سال و نه هزار سال براى بىنهايت، بالاتر از آن چيزى كه تو حتى تصورش را بكنى. « اَعْدَدْتُ لِعِبادی الصّالِحین ما لا عین رَأتْ وَلا اُذُن سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلی قَلْبِ بَشَرا؛ براى بندگان صالح هم چيزهايى آماده كردم كه هيچ چشمى ديده و نه هيچ گوشى شنيده و نه بر قلب كسى خطور كرده يعنى اصلاً نمىتواند تصور كند هر چقدر آيات و روايات هم باشد باز از حوزه تصوّرات بشر خارج است. از آنچه كه آنجا است. آيات آمدهاند و با چيزهاى محسوس براى ما گفته است. گفتهاند كه حورى بهشتى است. زيباست و شراب است در سوره محمّد صلى الله عليه وآله. فرمود نهری است از شراب، نهرى است از عسل، نهرى است از شير و نهرى است از آب مصّفل و آب زلال و گوارا در بهشت و اين تشبيه نهايت چيزى است كه مىتواند به ما برسانند با چيزهايى كه ما مىفهميم. ميوههاى بهشتى اين طورى است. موسيقى بهشت اين طورى است. شراب و قصر بهشتى اين طورى است. خانه های بهشتى اين طورى است، تخت بهشتى اين طورى است. مثلاً سنگريزههاى رودخانه بهشت ياقوت و الماس هستند و سنگريزههايى كه اينجا شن و ماسه است، شراب و خوردنى و پرنده و ميهمانيهاى بهشتى این جوری است. خود خدا اصلاً مستقیما جلویش را می گيرد. مىخواهد شخص تلويزيون بيند و ويدئو برايش بگذارند و ويدئو بسوزد و يا فيلم شان نشان ندهد. اعصابش خورد مىشود يا مىخداهد برود گناه كند پايش حركت نكند و در محیط گناه غيب بشود و يا آسيب ببیند و يك طورى بشود، نمىپذيرد. انسان اختيار طلب است و عاشق حياتش است و مىطلبد و اصلاً خدا انسان را براى عذاب نيافريده كه اصل عذاب باشد كه انسان بگويد من نمىخواستم خدا من را بيافريند خدا انسان را براى رحمت آفريده. براى بهشت و براى جاودانگى آفريده. برای معرفت آفريده. براى هر كمالى كه ديگر آفريده هر انسانى ولو يزيد و يا صدام تشنه است و آن كمالات را مىخواهد. حضرت امام سلام الله علیها فرمود: رئيس جمهور آمريكا هم خدا را مىخواهد، امّا خودش نمىداند و خدا را در نفت در زن و در كشورها، در اورانیوم و در طلا، در فضا به دنبالش مىگردد. خدا هم تمام انسانها را عاشق خودش آفريده. امام سجاد در اوّلين دعاهاى صحيفه سجاديه مىفرمايد: خداود همه خلقت را بسوى عشق خودش، همه موجودات را نه فقط انسان، همه خلقت جهان را بسوى عشق خودش در حركت قرار داده است. «و اليه رجعی و اليهم منتهى»، « إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ» همه هم در نهايت به خدا برمىگردند. اگر حتى جهنّمى هم مىرود، يعنى يك نفر كامل به سوى خدا برمىگردد. ولى به اسم رحمت خدا و به اسم رحيميّت خدا برمىگردد و يكى هم به اسم منتقم و جبار خدا مىرسد. همه رجوع مىكنند و همه به خدا مىرسن.د بدون استثناء از يزيد و صدام و شمر هم همه به خدا لقاء پيدا مىكنند. امّا همه به يك اسم خدا لقاء پيدا نمىكنند. بعضىها به بهشت خدا لقاء پيدا مىكنند و بعضىها به بالاتر از بهشت لقاء پيدا مىكنند و بعضىها هم به كمتر از بهشت و جهنم لقاءپيدا مىكنند و اين بسته به اين است كه خودشان چه انتخابی كردهاند.
ما نبودیم و تقاضایمان نبود لطف تو ناگفته ما میشنود
براى همين است وقتى، كه كسى مىافتد در راه و آشتى مىكند با خدا، مىبيند نيازش همان چيزى است كه مىخواسته و آرامش دارد و چيز ديگرى آرزو نمىكند. «من ذاالذی ذاق طعم محبتك»، چه كسى است طعم محبت تو را بچشد و غير از تو را بخواهد. يك عده هستند عزادارى مىكنند، روضه خوانى مىكنند، بعد دستشان را مىبرند بالا و مىگويند: اى فاطمه زهراعليها السلام و يا اى امام حسينعليه السلام ما ده روز براى تو عزادارى كرديم. در مقابل اين را بده، اينها تاجر هستند. اما يك عده مىگويند يا فاطمه زهرا ممنون تو هستم كه اجازه دادى روضه بخوانيم و ممنون تو هستيم كه اجازه دادى با تو صحبت كنيم. يا اباعبداللَّه ممنونيم كه اجازه دادى با تو ارتباط برقرار كنيم. ارتباط با اباعبداللَّه خودش مقصود بشر است. اصلاً غذاى روح بشر است. ما اصلاً نياز داريم به ذكر اباعبداللَّه. ما روحاً به گريه نياز داريم، ما نياز به ذكر خدا داريم، ما روحاً نياز تماس با اينها داريم. ما چه مزدى مىخواهيم، مزد ما همين بود كه به ما اجازه دادند در اين مجلس بنشينيم. اگر اين مزد نبود، پس چرا همه كس نمىتوانند اين كار را بكنند و توفيق ندارند سينه بزنند، گريه بكنند، اشك بريزند لذّت ذكر نسيبشان نشده و توفيق اين كه در اين درجه قرار بگيرند تا بتوانند ابزار محبت و عشق به اينها بكند. مگر اين كم چيزى است كه انسان به يك معصوم، به شفيع دنيا و آخرت بتواند نزديك شود و حرفش را بزند. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: « : الذِكرُ لَيسَ مِن مَراسِمِ اللِّسانِ و لا مِن مَناسِمِ الفِكرِ ، و لكنَّهُ أوَّلٌ مِن المذكورِ و ثانٍ مِنَ الذاكِرِ»، ذكر اين نيست كه هر كس دلش بخواهد بتواند بيايد و ذكر خدا را بگويد و ياد خدا را بكند و يا اين كه بصورت فكرى بگويد: من حالا مىنشينم و مطالعه مىكنم و فكر مىكنم و آرام مىشوم. اين هم تأثير دارد و اثر هم دارد. امّا مىگويد تا خودش تا دلش باور نكند نمىتواند و خيلىها هم هستند اهل كتاب هم هستند، اما صبح تا شب يك بار هم ياد امام زمان را نمىكند. يك مرتبه احساس نمس كند در روز، روزش را با بركت امام زمان دارد شروع مىكند. در محضر امام زمان است، نه پنجشنبهاى به ياد امام زمان است و نه دوشنبه كه نامه عملش به دست امام زمان مىرسد و نه جمعه كه روز ظهور امام زمان است. بعضىها از صبح كه بلند مىشوند حواسشان است كه امروز جمعه امام زمان است، محضر امام زمان است و حالا بيستر حضور دارد براى ما و الا كه براى حضرت كه فرقى ندارد.
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: « و لكنَّهُ أوَّلٌ مِن المذكورِ و ثانٍ مِنَ الذاكِرِ»، اول خدا ياد بشر مىكند و بعد بشر ياد خدا مىكند. اول امام حسين ياد قلب یک عده مىكنند و بعد آنها ياد امام حسين، البته بعضىها هم كارى با امام حسين ندارند گريه مىكنند، به سرشان مىزنند، كله به ديوار مىزنند اما امام حسين را نمىخواهند و چيزى نمىخواهند. آن فرق مىكند و از امام حسين چيزى ديگر مىخواهند. يك نفر خدمت امام صاحب الزمان رسيده بود. گفت: آقا ما اين همه تو را صدا كرديم چرا جواب نمىدهى؟ ما اين همه از اين تهران مىآئيم و مىرويم جمكران چرا نمىآيى؟ حضرت فرمود: شما بران من مىآييد جمكران. بیاید ببينم چند نفر از اين جمكرانىها بران من مىآيند. دست طرف را گرفته بود و برده بود. گفته بود نگاه كن اين مريض است و من را مىخواهد كه بدنش را سالم كنم. وقتى كه سالم شد، رفت و يكى هم زن مىخواهد. يكى هم بدهكار است و يكى هم با زنش دعوايش شده و يكى هم با بچّهاش دعوايش شده و يكى هم آبرويش در خطر است و يكى هم مشكل زندانى دارد. این یکی بچه ندارد از من بچّه مىخواهد. كسى من را براى خودم نمىخواهد و كم هستند كه فقط من را براى خودم بخواهند. حالا آن هم به بركت علماى شيعه توفيق دارد یاد ابا عبداللَّهعليه السلام كند باز هم خيلى است تا اين كه انسان توفيق نداشته باشد ياد اباعبداللَّه بيفتد. دلى را كه متوجّه سيدالشهدا بشود و دلى را كه متوجّه امام زمان عج و حضرت فاطمه زهراعليها السلام بشود و دلى را كه متوجّه خداوند بشود، با دلى را كه اصلاً ياد نمىكند، يكى است؟ خداوند فرمود :عدهاى را اينقدر بد عمل كردهاند كه من نمىگذارم ياد من بيفتد و آنقدر از صداى اينها بدم مىآيد كه اگر يك موقع از من چيزى بخواهند، مىگويم ملائكه زود خواسته اينها را بدهيد كه من از صداى اينها خوشم نمىآيد و يك عده را آنقدر دوست دارم كه اگر حاجتى داشته باشند، نمىدهم. مىگويم ملائكه به او ندهيد تا بيشتر با ما باشد و بيشتر ما را ياد بكند. ما صداى بندهمان را دوست داريم كه بشنويم. اصلاًاين بشر نيازش است. وقتى كه مىرسد به اينجا كه دست از گناه بر مىدارد و رابطهاش را قطع مىكند با گناه و خيال لج كردن را ندارد، مىبيند كه خدا همان چيزى را كه بالاتر از بهشت است را در اين دنيا به او داده.
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مىكرد
و اللَّه قسم شده كه انسان زيارت عاشورا مىخواند و بعد مىفهمد كه اين همان غذايش بوده و اصلاً چيزى ديگرى نمىخواهد. غير از يازهرا چيزى ديگر نياز ندارد. اصلاً همين است. مگر انس با اينها از بهشت پائينتر و پست تر است كه ما مثلاً حورى بخواهيم، شراب، موسيقى بخواهيم، ميوه بخواهيم و آن وقت اينها را از دست بدهيم. همين الآن بهشت ما است. يك چيزى بالاتر از بهشت خدا نصيب مان كرده الآن. هم داريم بعضى از بندگان خدا در اين دنيا به لذّاتى مىردسند كه بهشتىها در بهشت به آن نمىرسند. فقط دقت بايد بكنيم كه اولاً جهنم اصالت ندارد و خداوند اصلاً انسان را براى جهنم نيافريده؛ بلكه براى رحمتش خلق كرده و انسان به اين رحمت نياز داردر به اين بهشت نياز داردر جهنم را گذاشته براى كافرين، براى منافقين، براى كساني كه عناد داشته و لج كردند. مىدانستند و عمل نكردند و با خدا مبارزه كردند. اين روش را خودشان انتخاب كردند، اما كسى كه اصلاً نمىدانسته و با آگاه نبوده يا مىدانسته و عمل كرده و نهايت سعى اش را كرده، اين را خدا كارى با او ندارد. دوست است با او و در رابطه با شيعيان، امام سجادعليه السلام فرمود: شيعيان ما، ما به هر حال شما را به بهشت خواهيم برد دير يا زود و جملهاى ديگر قرين به همين مضمون است كه فرمود شما نگران بهشت نياشيد و تلاش بكنيد «تَنَافَسُوا فِی الدَّرَجَات»، به فكر درجات بهشت باشید. آنجا حسرت درجات بهشت را نخوريد. به هر حال شما شيعيان ما هستيد و اصل شيعه بودن و داشتن محبت به علىابنابيطالبعليه السلام و فرزندانش، اصلىترين ركن براى ورود به بهشت است. حتى غيرشيعهها هم كه به بهشت مىروند، مثل بعضى از اهل تسنن كه در روايت داريم كه يكى از درهاى هشتگانه بهشت مربوط به مسلمانان غيرشيعه است، شرط اين است كه در دل آنها بغض علىعليه السلام نبايد باشد و ما بحمداللَّه هم حبّشان را داريم. حالا نمىگوئيم شيعه هستيم. بقول آن عالم و عارف بزرگ مىگويد: خدايا نمىگويم كه دوست هستم، اما شكرت كه دشمن نيستم. به دلمان مراجعه كنيم، مىبينم كه ما از سيدالشهدا بدمان نمىآيد، از حضرت فاطمهعليها السلام و از امام زمان بدمان نمىآيد. دوستشان داريم و ارادت داريم كارى از دستمان برآيد مىكنيم. انشااللَّه آنقدر آمادگى پيدا بكنيم كه جانمان را فداى آنها بكنيم. اينقدر خدا توفيق بدهد كه همه چيزمان را فداى اينها بكنيم. لذا فرمود: شما غصه اينها را نخوريد. شما فكر درجات بهشتى باشيد.
سوال بعدی: نحوه تولد به دنیا
در رابطه با نحوه تولد به دنيا در رابطه با آخرت هم همين طور است. در رابطه با نحوه تولد يك سرى عوامل اختيارى كه قطعاً نيست براى بشر، يعنى بشر تولدش به دنيا اختيارى نيست. تمنّاى واقعى روح بشر اختيار است و آمدن به اين دنيا است، آفريده شدن است، اما نحوه تولد كه از كدام رحم بيرون بيايد و چه پدر و مادرى داشته باشد، اين دست خود بشر نيست؛ يعنى يك سرى شرايط است از بيرون تحميل مىشود. مثلاً آمريكا مىرود و بمب در هيروشيما میزند تا چهل يا پنجاه سال و يا يك قرن بچهها همه ناقص متولد مىشوند. اين نه به پدر و مادر ربط دارد و نه يه فرزند ربط دارد؛ بلكه به آن جنايت كارى كه دستور داد بمب اتمى در آمريكا بسازند و تا زمانى كه بچه ناقصالخلقه متولد مىشود، عذاب اينها مال آن كسى است كه اين كار را كرده؛ يعنى زمينه را چيده. در اينجا پدر و مادر ياد نمىگيرند وظايفشان را نسبت به بچهدار شدن. كوتاهى مىكنند، غذاى بد مىخورند، لقمه بد مىخورند، مسائل بهداشتى را رعايت نمىكنند، بچه بد متولد بشود. مسئولش پدر و مادر است و بچه مسئوليتى از اين جهت ندارد. يكى مىگويد آقا من در فلان جا متولد شدم، پدرم مشروبخور بود و مادرم اين طورى بود. به هر حال من يك مقدار از دين سرم شده. اين مقدارم متوجه شدم و اين مقدار هم عمل كردم. اين را عرض كنم آن مقدار شرايطى را كه مانع رشد بشر است و به خودش تحميل شده باشد و خودش دخالتى نداشته باشد، مسئول آن شرايط تحميلى نيست و خداوند جبران كننده است. يَا مُدْرِكَ كُلِّ فَوْتٍ، وَيَا جامِعَ كُلِّ شَمْل، يا جبار. خدا جبران مىكند، جبار است خدا. براى همين است كه وقتى موسىعليه السلام به خداوند عرض مىكند كه خداوند آن كسى كه در بهشت هم رديف من است، به من بنمايان و نشان بده. خداوند مىفرمايد برو فلان جا. مىبيند يك جوانى است كه اين جوان كار شاقى نمىكند و تنها كارى كه مىكند اين است كه حالا كه مؤمن است و اطاعت خدا را مىكند سر جاى خود و اين است كه اين جوان يك مادرى دارد و پير است و هيج كس را ندارد و اين مادر ، ضعيف و لاغر است و از خودش در مقابل حيوانات موذى و وحشی، نمىتواند از خودش دفاع كند و اين بچه مادرش را پرستاری مىكند و مادرش را در يك سبد گذاشته و مىگذارد روى يك درختى كه حيوانات او را نخورند و اين مادر خيلى پير و نحيف را، پرستارى مىكند. ولى آن مقدار كه توانسته وظيفهاش را انجام داده. مىگويد اين هم رديف تو است. پس من الآن غصه نخودم كه چرا من در مكه نبودم با پيغمبر باشم و يا اصلاً خود پيغمبر بشوم. چرا من پيغمبر نشدم؟ غصهاى ندارم بخورم. من نسبت به اين جايى كه الآن هستم و شرايط واقعى خودم و مختصات فردى كه من دارم اگر نسبت به اين مختصات فردى خودم، وظيفهام را عمل بكنم، خداوند مرا هم همنشين پيغمبر خواهد كرد و غصهاى ندارم. خداوند مرا مهمان سيدالشهداء عليه السلام خواهد كرد. من را همنشين اهل بيتصلى الله عليه وآله وسلم خواهد كرد. پس حرص نمىخورم كه فلانى اين طورى شد. ببينم من چه كسى هستم، چند سال دارم، پدرم كيست، مادرم كيست، كجا متولد شدم، شرايط خودم چيست. شرايط را بپذيرم و طبق آن عمل بكنم. البته براى رشدم هم تلاش مىكنم و سعى مىكنم كه سوادم را بالا ببرم معلومات معنوى و دينى را افزايش بدهم تلاش مىكنم، اما واقعيّت هايى كه دست من نيست آنها را هم مىپذيرم. همين كه تلاش بكنم براى خدا كافى است. بنده الآن در درجه صدم هستم دارم تلاش مىكنم به سمت خدا بروم و يك نفر در اوج فساد آمريكا درجه يكم است و دارد تلاش مىكند. اگر هر جفتمان تلاش صادق کنیم، در نهايت به يك جا مىرسيم. چون او هم تلاش صادق كرد. پس اين غصه را ندارم. در تولد آخرت هم همين طور است.
سوال بعدی: چرا خداوند بعضىها را با بلا متذكر مىكند؟
« لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»، مىفرمايد آنها آيا دقت نمىكنند كه ما اينها را مبتلا مىكنيم. « مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ» يك مرتبه، فى كل سنة در هر سالى و ما سالى يكى يا دو مرتبه اينها را به بلاهايى دچار مىكنيم كه « لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»، يا اينها را در سختى و فشار قرار میدهيم، شايد برگردند و يا شايد توبه كنند. آيا آدم نمىشود و عبرت نمىگيرند؟ خداوند تبارك و تعالى براى همه افراد بشر صحنه عبرت و مايه تذكر قرار مىدهد. بعضى از بندگانش را تذكر مخصوص به آنها مىدهد. مثلاً منحرف مىشود. شب خواب مىبيند كه رفته جهنم و به او هم گفتند كه جهنم رفتن شما اين بوده و صبح بلند مىشود و خودش را اصلاح مىكند. متوجه مىشود اين خوابى كه خداوند به او نشان داده، اين خواب همان هدايت ثانويه است كه بحث كرديم، يعنى انسان لياقت پيدا مىكند كه خدا تنبيه بكند او را و با تنبيه تكانش بدهد. اين لياقتى است كه قبلاً خودش تهيّه كرده و استعدادى است كه خودش تهيّه كرده و خدا اين تذكر را به او داده، اما بعضىها هستند كه كارشان از تذكر گذشته و اينها آدم بشو نيستند و بر نمىگردند. « فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ»، « فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ»، « فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»، برنمىگردند. اينها نه اين كه تذكر هم نبينند اينها هر روز مرگ ديگران جلوى چشمشان است و هر روز از بين رفتن نعمتها جلوى چشمشان است. خودشان نمىفهمند و عبرت نمىگيرند. پس «مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَار» چه بسيار است مايههاى عبرت و چه كم است عبرت گرفتن. هيچ انسانى؛ صدام و بدتر از او يزيد و هر كس، اينها مايههاى عبرت هميشه تا آخر عمر جلوى چشمشان است. عبرت نمىگيرند. يك عده را خداوند توسط مسائل خيلى خصوصىترى عبرت مىدهد تنبيهشان مىكند، گوششان را مىپيچاند. اينها به خاطر اين بوده كه خودشان قبلاً كارهايى كردند و زمينههاى خوبى را فراهم كردند و خدا براى اين كه به آنها تذكر بدهد كه برگرديد و توبه كنيد و برای توبه لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ، شايد برگردند تذكراتى مىدهند. آن هم به خاطر اين كه خودشان شرايطشان را فراهم كردند.
سوال بعدی: استخاره
استخاره مثل دعا است. هدايت الهى است. خداوند وقتى بشر را خلق كرد. به او گفت: شما براى پيشرفت زندگى توسط انبياء و هم كتب آسمانى براى پيشرفت تو در جهات مادّى و معنوى از دو وسيله مىتوانى استفاده بكنى 1- وسائل مادى 2-وسائل معنوى.
وسائل مادى اين است كه تلاش بكنى، علم تحصيل بكنى. «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ»، اى انسانها و اى جنها اگر مىتوانيد به اقطار آسمان و زمين و به فضا راه پيدا كنيد اين كار را بكنيد اما بدانيد اين كار را نمىتوانيد بكنيد مگر با علم و دانش.
قرآن در سوره الرحمن فرمود كه با علم و دانش بشر مىتواند به آسمانها راه پيدا بكند، هزار و چهارصد سال پيش. اين طور راهنمايى مىكند. ولى فرمود شما از اسباب غير مادى هم مىتوانيد كمك بگيريد يعنى دعا كنيد من هم كمكتان مىكنم. خداوند دعا را براى همه گذاشته. مى مثل اين كه همه می توانند از پول استفاده مىكنند، از ماشين و نان و هواپيما استفاده مىكنند، مىتوانند براى رفع مشكلاتشان از دعا هم استفاده كنند. بشرطى كه در كارهاى عملى ماديشان كوتاهى نكرده باشند. تلاش بكنند. تلاش نمىكنى و بعد هم دعا مىكنى كه خدا هم كمكت كند. مثلاً می گوید: شما درست را بخوان اما اين ذكر را هم موقع درس خواندن بگو كه خدا ذهنت را بازتر كند. موقع درس خواندن وضو هم بگيركه تأثير بيشترى دارد. از خدا كمك خواستى و خداوند كريم است. هر كس ازخدا كمك بخواهد، ولو كافر باشد، خداوند كمكش مىكند. خدا نسبت به هيچ كس بخل ندارد. هر كس بخواهد به او مىدهد. لذا مىتوانيم ما از دعا يا از هدايت الهى. مثلاً دعا كنيم در بعضى از دعاها است كه ما داريم كه خدا يا من در خواب اين چيز را ببينم و اين مشکلم حل شود. انسان بخواهد و شرايط خواب ديدنش را فراهم كند. خداوند پيغمبرى و يكى از معصومين را به خوابش مىفرستد و هدايتش مىكند. خداوندا يك استادى گير من بيايد كه من هدايت شوم. در دعاها داريم كه «و مطعنى بهداً صالح»، خدايا مرا به يك هدايت صالحى بهرهمند كن. من استاد و مربى گيرم بيايد و يا كسى باشد كه من را هدايت كند. وقتى بخواهى، مىشود. استخاره هم اين است كه « اللَّهُمَّ إِنِّي تَفَأَّلْتُ بِكِتَابِكَ وَ تَوَكَّلْتُ عَلَيْكَ» من تفعل كردم به كتابت و توكل كردم برتو «فَأَرِنِي مِنْ كِتَابِكَ مَا هُوَ الْمَكْتُومُ مِنْ سِرِّكَ الْمَكْنُونِ فِي غَيْبِك»، از اين كتاب خودت آنچه كه مكتوم از سر و غيب است به من نمايش بده . البته بعضى وقتها بشر به خاطر نادانى لوازم عقلى را تعطيل مىكنند و مىروند سراغ استخاره و اتفاقاً اثر بدى هم از آن استخاره مىبينند و بالعكس اثر مىبينند. اين به خاطر اين است كه شرايط اصلى استخاره را رعايت نكردند. مثلاً كسى عقل دارد، شعور دارد، قدرت ارزيابى دارد، معلّم است، مشاور است و از كارشناس مىتواند نظر بخواهد همه اينها را كنار مىگذارند و مىرود كه استخاره كند. طرف مىداند كه من با اين ازدواج كنم اين شخص آدم فاسد و فاجرى است. مثلاً مورد ازدواجش آدم متقى و باتقوايى بوده ازدواج نكرده و استخاره كرده بد آمده. بعد با آدم فاسق استخاره كرده خوب آمده. آقا قرآن مىگويد با آدم فاسق ازدواج نكنيد. استخاره خوب بيايد يعنى چه؟ تو عقل را تعطيل كردهاى. خدا به تو عقل داده حكم داده استخاره كه گوياتر از حكم عقلى نيست، گوياتر از حديث و آيات الهى نيست. استخاره كه گوياتر از فقه اسلام نيست. به ما گفتند در فقه مستحب است دخترتان را به كسى كه در نماز جماعت شركت نمىكند، ندهيد. حالا اين طرف مىداند كه اين طرف نماز نمىخواند. پدر دختر مىداند كه اين طرف نماز نمىخواند. ولى مىگويد مىروم استخاره بياورم و ببينم دختر را به اين بدهم، نه، در فقه شما نوشته است كه كسى كه درنماز جماعت شركت نمىكند، مستحب است؛ نه با او معامله كنيد و نه ازدواج كني.د چه دختر با پسر و چه پسر با دختر. اين كار را نكنيد و اصلاً روابط برقرار نكنيد و به ما گفتند كه با اين سلسله خانوادهها روابط ازدواجى برقرار نكنيد. حالا من مىآيم و تحقيق مىكنم و ببينم كه از آن صنف خانوادههاست. حالا من بنشينم و استخاره بكنم كه چى؟ عقل و دين من گفته نكن و خيلى از جاها استخاره نبايد اين طورى شود و متأسفانه مىشود در اثر نادانى ما كه جاى تعقّل و جاى نظر بزرگان دارد.