جلسه 048 - جامعه پزشکی مهدوی
شماره جلسه
48
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
7
روز
11
متن کامل (خام) ‌ جلسه 048 - جامعه پزشکی مهدوی

«بسم الله الرحمن الرحیم»

بارها این نکته را عرض کرده ایم که نظام خلقت یک نظام ریاضی است و بعد از «هو» و «الله» شما هر خروجی که از «الله» دارید، چه عالم جبروت، چه عالم ملکوت و چه عالم ناسوت، تمام جلوه ها ساختار ریاضی دارند؛ یعنی بر آن ها قَدَر، اندازه و عدد حکم فرماست، هر مرحله از عالم، باطن عالم مرحله بعدی آن است، عالم لاهوت، باطن عالم جبروت است، جبروت می شود ظهور لاهوت، با ساختارهای مهندسی خودش و اندازه ها و قَدَرهای خودش، عالم جبروت باطن عالم ملکوت است و عالم ملکوت باطن عالم ناسوت است، آخرین مرحله که ناسوت است ما در آن زندگی می کنیم را می گویند عالم شهادت؛ یعنی: «عالم الغیب و الشهادة»؛ که خداوند همین است، عالم غیب و شهادت، غیب چیست؟ غیب آن چیزی است که شما آن را نمی بینید، شهادت؛ آن چیزی است که شما شاهد آن هستید و آن را می بینید، پس آن چیزی که ما آن را می بینیم عالم شهادت است، عالم دنیا؛ عالم ناسوت همان عالم شهادت است که باطن آن می شود ملکوت و باطن ملکوت جبروت است و باطن جبروت، لاهوت است تا عوالم بالاتر، که بر تمام این ساختارها عدد و اندازه و قَدَر حکم فرماست، «کُلُ شئٍ عِندَهُ بِمِقدار»؛ همه چیز «عِندَهُ» در نزد حق، که همگی جلوه های خودش هستند، عدد و اندازه و مقدار دارند، «اِن مِن شئٍ الا عِندَنا خَزائِنهُ وَ ما نُنَزلُهُ الا بِقَدرٍ مَعلوم»؛ هیچ چیز نیست (استثناء هم ندارد) مگر این که خزائن آن در نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر «بِقَدرٍ مَعلوم»؛ نازل می شود هر چیزی، هر چیزی نزول پیدا می کند، پس هر چیزی که ما می بینیم نازلۀ عالم قبل است، پس آن چیزی که از مقدار، اندازه، قانون، قَدَر در عالم ناسوت مشاهده می کنیم، این قوانین ریاضی، علمی، فیزیک، شیمی، زیست شناسی، جبر، مثلثات، هندسه، انواع رشته های فیزیک و نانو و پتروشیمی و رشته های دیگر، این قَدَرها و اندازه ها، قَدَرها و اندازه هایی است که از عالم ملکوت آمده است، آن جا مادر این ریاضیات و منشأ و مبدأ این اعداد و ارقام است.

پس هیچ چیز نیست که قاعده و فرمول نداشته باشد، ما هیچ چیز بی حساب و کتاب و قانون نداریم، همه چیز این قانون را دارد، در اصطلاح دین ما می گوییم: قَدَر و قضا؛ یعنی اندازه و نتیجه؛ یعنی شما دست روی هر ریاضیات و فرمول و هر قَدَری بگذارید، آن قَدَر به شما یک قضا می دهد؛ یعنی یک نتیجه می دهد، شما هر قَدَری را که انتخاب کنید، قضای آن هم با آن است، مثل آبی که جلوی شخصی بگذارند و آن آب گرم باشد، قضای آن چه می شود؟ این است که زمانی که شخص آن را بخورد گلوی او باز می شود، بدنش گرم می شود، اما اگر آب سرد باشد، چطور می شود؟ گلوی او می گرفت، حالا اگر این آب شکر داشته باشد، قند هم وارد او می شود، پس انسان باید این را بفهمد، از طرفی انسان نتیجه گراست؛ یعنی در تمام وجود خودش به دنبال نتیجه است؛ یعنی انسان قضا گراست، می خواهد یک قضا و نتیجه ای را دریافت کند. از بالا که به پایین می آید فقط یک روح است، توجه کنید، زیرا فهم این مطلب بسیار مهم است، ما از بالا که به پایین می آییم یک روح واحد هستیم، همه آدم ها از یک روح واحد آفریده می شوند، این روح مثل نت می ماند، نت که از ماهواره می آید، یک چیز واحد و بسیط است، آن جا این نت هیچ تشخصی ندارد، ولی وقتی که می آید و در گوشی شما قرار می گیرد، تمام تشخص ها و رنگ و بو و خاصیت ها در کجا اتفاق می افتد؟ در گوشی شما اتفاق می افتد؛ یعنی این نت اگر تقسیم می شود و یک بخشی از آن می رود به ایتای شما، یک بخشی از آن می رود به گالری شما، یک بخش از آن در پیامک ها شما مصرف می شود، یک بخشی از آن می رود به تماس های شما، این تقسیم بندی ها و تقدیر را چه کسی انجام می دهد؟ اراده شما انجام می دهد که من از این نت کجا استفاده کنم، اما این نت که از بالا می آید یک روح واحد و یک شخصیت واحد است، یک امر بسیط است، در گوشی می شود نفس و شخصیت پیدا می کند، نت، آن بالا فقط یک قدرت است، یک قدرت عمومی و واحد است، یک قدرت یکتا و بسیط است، این که شما این را به کدام اپ ها، اپ؛ یعنی چه؟ یعنی اپلیکیشن؛ یعنی کاربرد، قدرت، توان، حالا این را کجا تقسیم کنید و در چه اسمی از آن استفاده کنید؟ در چه شأنی از آن استفاده کنید، این دیگر به اراده شما بستگی دارد، شما می گویید که مثلاً من با این نت می خواهم فیلم نگاه کنم، می خواهم تمام بگیرم یا پیامک بدهم، می خواهم تحقیق و مطالعه کنم، می خواهم تایپ کنم، این اراده شما به این شخصیت می دهد از این جا شخصیت تشکیل می شود، پس گوشی هر شخصی نشان گر شخصیت اوست، نشانگر این است که این آدم چطور آدمی است، این جا اتفاق می افتد.

در خلقت انسان، روح که می آید، روح یک حقیقت و یک امر بسیط است. «نَفَختُ فیه مِن روحی»، وقتی این روح می آید و در کالبد قرار می گیرد، چون کالبد را قبلاً تعریف کردیم مثل گوشی اندروید و گوشی اپل یا آیفن است، که قبلاً خودشان به آن یک داده هایی را داده اند، یک ذاتی قبلاً به آن داده اند، یک ژنی برای آن تعریف کرده اند، که آیفن این است، اندروید این است، گوشی معمولی این است، حالا این اعتبار هر کجا که بیاید، بسته به این است که قبلاً چه کار کرده است، داده های پدر و مادر؛ یعنی آن بخش هایی که پدر و مادر قبلاً در اسپرم و تخمک تعریف کرده اند، مانند: سلامت، زیبایی، هوش، عقل، اخلاق و معنویت این پنج صفت را تعریف می کنند، جمع جبری کار اسپرم و تخمک پدر و مادر می شود سلول تخم، که این سلول تخم وقتی تقسیم بندی ها انجام می شود و توده سلولی تشکیل می شود و بعد اندام زدایی می کند، این جنین دائماً در حال دریافت کردن است، مادر از طریق تغذیه و روح به او داده می دهد و روی آن پنج صفت اثر می گذارد، پدر هم که از بیرون به مادر داده می دهد دائماً در حال تأثیر گذاری است، همچنین محیط هم تأثیر خودش را می گذارد، پس بچه دائماً در حال دریافت کردن است، دائماً در حال مجهز شدن است، ژن ها دائماً یا در حال ضعیف شدن و یا در حال قوی شدن هستند، یا مریض می شوند، یا سالم می شوند، دائماً این تحولات آن جا انجام می شود و در چهار ماهگی روح به آن تعلق می گیرد، یک روح از خدا به او تعلق می گیرد که اصطلاحاً به آن می گوییم: «نفس»؛ یعنی الان دیگر آن شخص شده است، آن نت آمده است درون گوشی قرار گرفته است، جای دیگری نیست، به این گوشی تعلق گرفت و در گوشی حبس شده است، حالا این که سرنوشت این گوشی چه می شود این دیگر بستگی به اراده صاحب گوشی دارد.

این که می خواهد با این گوشی چه کار کند، این سیر خودش را طی می کند، اما هر سیری را طی کند، این سیر قانون مند است؛ یعنی همه فرمول دارد، همگی عدد و اندازه و فرمول و قانون دارد، این که سرنوشت این گوشی چه می شود، این دیگر یک قوانینی دارد که تعریف شده است، هیچ چیزی خارج از قانون اتفاق نمی افتد، شما یک سلسله موارد هست در استفاده از گوشی، چون هدف گرا هستید؛ قضا گرا هستید و می خواهید به هدفتان برسید، خیلی وقت ها در این به نتیجه نمی رسید، دوست دارید که به یک نتایجی برسید، اما به آن نمی رسید، مثلاً می خواهید یک فیلم ببینید اما یک جاهایی نت قطع می شود، یا ظرفیتتان کافی نیست، یا شارژ ندارید، یا آن اپ لازمی که باید نصب می کردید، نصب نشده است، می خواهید اخبار ببینید نمی توانید، باید اول آن را نصب کنید تا آن اتفاق بیافتد، شما در نت تربیت می شوید، این گوشی شما را تربیت می کند، شما نمی توانید با آن با هوای نفستان برخورد کنید، اگر هم می خواهید هوای نفس داشته باشید، این جا باید تابع قانون باشید؛ یعنی شما هر کاری که می خواهید انجام بدهید، آن قانون برای شما تعیین می کند، این چیزی که داده تعیین می کند که شما باید با آن چگونه رفتار کنید، مثلاً شما الان می خواهید با آن فیلم نگاه کنید، یا با آن کار پژوهشی انجام دهید، آن می گوید که شما باید این ها را به من بدهید، من هم به شما خدمات می دهم ولی خدمات دادن من تابع این است که شما با من چگونه رفتار کنید، ما اینجا در ارتباط با گوشی تربیت می شویم، که اگر ما می خواهیم فلان نتیجه را از گوشی مان بگیریم، باید یک سلسله شرایط را فراهم کنیم، مثلاً شما می خواهید با آن یک کار وسیع مهندسی انجام دهید، یا کار گرافیکی سنگین انجام دهید، گوشی می گوید که نمی شود اول باید بروید کارت گرافیک بگیرید، رَم نصب کنید، تا من به شما خدمات بدهم والا خبری نیست، این اتفاق نمی افتد، یا می خواهید مکالمه بلند مدت با خارج داشته باشید، می گوید که بروید یک شارژ کلان بگیرید.

این مدام شما را تربیت می کند، نمی توانید بگویید که من می خواهم الان یک مکالمه طولانی داشته باشم اما شارژ نکنم، این امکان ندارد، یا یک اپی را نصب کنید که شارژ لازم نداشته باشد، مثلاً هزینه بردار نباشد، مثل این که شما می گویید که من با واتساپ این کار را انجام می دهم، یا با بعضی از پیام رسان های دیگر این کار را انجام می دهم تا آن مشکلات را نداشته باشد، بالاخره شما باید قانون را رعایت کنید، بالاخره در هر چیزی شما تابع آن قضا و قَدر هستید؛ یعنی نمی توانید آن را کار دیگری کنید، این گوشی دائماً شما را تربیت می کند، می گوید اگر می خواهید این کار را انجام دهید باید این دکمه را بزنید، دکمه دیگری را نمی توانید بزنید، باید فلان رمز را وارد کنید، اگر شارژ می خواهید، مثلاً می گوید: باید *4444# را بزنید تا بتوانید از شارژ استفاده کنید، تازه وقتی که این را وارد کردید، می پرسد که شارژ اینترنت می خواهید، یا شارژ دیگری می خواهید؟ نوع شارژ را انتخاب کنید، شما باید عددی را که از شما می خواهد وارد کنید، اگر عدد دیگری را بزنید به شما پاسخ نمی دهد، می گوید که این عدد برای شما تعریف شده است، اول این عدد را بزنید، بعد مبلغ را بزنید، بعد تازه می گوید باید مشخص کنید که ایرانسل است، رایتل است، یا همراه اول است، بعد موقع پرداخت می گوید که مشخص کنید کارتتان برای کدام بانک است، مدام قانون دارد، ما این را درک می کنیم، چون ما هدفمان این است، شما دقیقاً می روید سراغ چیزی که دستگاه می گوید، همان را تأمین می کنید تا به خاصه تان برسید، والا بی فایده است و شما نمی توانید کاری کنید و ناکام می شوید، پس وقتی که هدف گرا شدید و خواستید که به هدفتان برسید، باید قوانین رسیدن به آن هدف را کاملاً رعایت کنید؛ یعنی تا رعایت نکنید به خواسته خودتان نمی رسید.

در پزشکی هم ما این را می فهمیم، مثلاً شخصی مریض است یا خانمی می خواهد زایمان کند، باید بروید زیر نظر پزشک زنان مراحلی را بگذراند تا زایمان او درست انجام شود، مادر سالم بماند، بچه سالم بماند، ما این را می فهمیم و آن را تأمین می کنیم، هزینه آن را هم می پردازیم، می گوییم که بهای این که من سالم بمانم یا این زایمان را انجام شود، این است که باید خودم را به یک بیمارستان و یک پزشک برسانم تا این اتفاق بیافتد، فهم آن در نظامی که ما آن را قبول کردیم و آن قانون را پذیرفتیم کار راحتی است، ولی بخش هایی که ما آن را به رسمیت نمی شناسیم، آن اتفاق نمی افتد؛ یعنی ما این را کاملاً در عالم فیزیک می پذیریم، ولی در عالم متافیزیک این را قبول نداریم؛ یعنی نمی رویم به دنبال آن، فقط آرزو داریم، می گوییم که من دوست دارم که سعادت مند شوم، سعادت مند شدن قانون دارد، «کُلُ شئٍ عِندَهُ بِمقدار»؛ هر چیزی که قاعده و قانون دارد را باید دنبال کنید تا به سعادت برسید، می گوید که من نمی خواهم بروم، حوصله ندارم، می فرماید: تنبلی و بی حوصلگی، کلید همۀ بدبختی های انسان در دنیا و آخرت است، می گوید: من می خواهم که عشقم با این خانم یا آقا عشق خوبی باشد، ولی باید قوانین آن را رعایت کنید، عشق خوب، می شود نتیجه، شاخصه هایی که برای سعادت گفتیم: مهربانی، شادی و آرامش، این سه تا اصل بود، هم دنیایی، هم آخرتی، هم ایمانی، این ها اصل هستند، آدم باید یک زندگی داشته باشد که در آن پر از مهر و محبت باشد، آرامش و شادی در آن وجود داشته باشد، این نتیجه است، می گوید اگر این قضا را می خواهید، این موفقیت را می خواهید، می گوید که باید بروید تجهیزات لازم آن را تهیه کنید، تا به آن برسید، اما این جا شخص تنبلی و بی حوصلگی دارد و نمی خواهد که برود به سراغ آن ها و قوانین آن را رعایت کند و نتیجه گرایی را تابع عقلانیت خودش قرار نمی دهد، نمی گوید که اگر من بخواهم به نتیجه برسم باید طبق این قانون پیش بروم، در دستگاه که بخواهد استفاده کند این را می فهمد، این جا دیگر هوای نفس معنایی ندارد، این که بگوید دلم می خواهد این گونه با گوشی ام رفتار کند این معنایی ندارد، می گوید قانون دارد و هیچ کار دیگری نمی توان کرد، اما وقتی نوبت به خودتان می رسد، می بینید که نه، شما آن جا یک آدم کاملاً خرافی، بی منطق و بی قانونی می شوید که می خواهید در ارتباط با مثلاً همسرتان به سعادت برسید، و یک زندگی شاد و آرام و پر از عشق داشته باشید در حالی که نمی خواهید قوانین آن را رعایت کنید؛ یعنی آن چیزی را که باید تأمین کنید، تأمین نمی کنید.

بنابراین چون آن قانون دارد، شما آن جا شکست می خورید؛ یعنی این طور نیست که شما با بی قانونی به نتیجه برسید، نمی رسید، کما این که در ارتباط با موبایل هم شما این گونه هستید، شما وقتی با تلفنتان هم بد رفتار کنید، تلفنتان ارور می دهد و خاموش می شود، اصلاً کار نمی کند، شما هر کاری کنید کار نمی کند، تلفن شما با زبان بی زبانی می گوید که من شارژ ندارم، شارژ بگیرید من برای شما کار می کنم، اگر بخواهید که بدون شارژ برای شما کار کند، کار نمی کند، شما هر کار کنید کار نمی کند، اصلاً بزنید آن را بشکنید، کار نمی کند. انسان، آن روحی که در او دمیده شده است، جلسه گذشته عرض کردیم، چه چیزی می خواهد؟ چون جنس آن روح بی نهایت است، انسان بی نهایت طلب است و جز با بی نهایت به آرامش نمی رسد، چون جنس انسان بی نهایت طلب است، آن روح از جنس بی نهایت است، لذا ظرفیت انسان یک ظرفیت بی نهایت است، زمانی این عشق در انسان صورت می گیرد و به آرامش می رسد که به این ظرفیت بی نهایت پاسخ دهد، وقتی با این بی نهایت اتصال پیدا کردید شما آرامش دارید، اما وقتی اتصال به موقت ها و محدود ها پیدا کردید، شما به شکست می رسید و آرامشتان هم از دست می دهید و آن آرامش و نتیجه ای را که باید به شما بدهد را نمی دهد. گفتیم که ما پنج شأن داریم: شأن جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی که هر کدام از این ها قانون خودش را دارد؛ یعنی باز هر کدام از این ها جداگانه فرمول و قوانین خاص خودش را دارد، شأن جمادی فرمول و قوانین خودش را دارد.

شأن گیاهی و بدن که پزشکی متولی آن است و کسانی که با بدن، ورزش و تربیت بدنی و بدن کار دارند، متولی این بخش هستند، بخش حیوانی قوانین خاص خودش را دارد، بخش عقلی قوانین خاص خودش را دارد، بخش فوق عقلی هم که شما باید با اتصال این که در واقع خودتان هستید، بخش پنجم و بخش بی نهایت طلب هستید، باید با آن بی نهایت ارتباط بگیرید تا به آن آرامش و آن سعادت برسید. نمی توانید زور بگویید و با معشوق های پایینی هم سر آن را کلاه بگذارید و خودتان را یواشکی به آرامش برسانید، هیچ گاه این اتفاق نمی افتد، چون: «کُلُ شئٍ عِندَهُ بِمقدار»؛ قانون دارد، نمی شود جای خداوند یک کسی را بگذارید، یک اله دیگری را بگذارید و بعد به سعادت برسید و درست برعکس، شما هر چقدر توفیقات چهار بخش پایینی تان بیشتر بشود چون اله های شما قوی تر می شوند و حاکمیت آن بر شما بیشتر می شود، شما از موفقیت بخش پنجم دور تر می شوید، مگر این که طبق قاعده ای که جلسه قبل گفتیم شما بتوانید به حکومت و به حاکمیت برسید؛ یعنی بخش پنجم شما به حاکمیت برسد؛ یعنی بخش پنجم شما حاکم باشد بر بخش های دیگر، اگر این بخش حاکم شد بر بخش های دیگر، هر چقدر چهار بخش پایینی توفیق بیشتری پیدا کنند به بخش پنجم که بخش فوق عقل است، کمک می کنند؛ یعنی شما به آرامش و سعادت نزدیک تر می شوید، هر چقدر پول دار تر می شوید، به خدا نزدیک تر می شوید، هر چه سالم تر باشید به خدا نزدیک تر می شوید، هر چقدر عشق های زمینی تان شور انگیزتر و رمانتیک تر است، با همسرتان، با فرزندتان، با مردم، با حیوانات، با اشیاء ارتباط عاطفی بیشتری برقرار می کنید به «الله» نزدیک تر می شوید.

همان قاعده ای که پیغمبر صلی الله و علیه و آله می فرماید: «هیچ کس ایمانش زیاد نمی شود مگر کسی که عشق او به همسرش بیشتر می شود»، این یک قاعده است و شما نمی توانید که آن فرمول را رعایت نکنید، علامت یک کسی که به «الله» نزدیک می شود، «الله»؛ یعنی چه کسی؟ شما باید دقت کنید وقتی داریم قاعده می گوییم باید مهندسی صحبت کنیم، شما وقتی که می گویید «الله»، اسم های «الله» یک اسم هست که در قرآن معادل «الله» است و آن «رحمان» است؛ یعنی ما اسم دیگری معادل «الله» نداریم، بقیه زیر مجموعه و جلوه هایی از «الله» هستند، اما «رحمان» این طور نیست، «رحمان» با «الله» برابر است؛ یعنی همۀ «الله» را اسم «رحمان» می گیرد، خیلی مهم است، «الله» حتی غضب و انتقام آن هم زیر مجموعۀ رحمت آن است، شخصی نیست، مثل ما نیست، زیر مجموعه ما قرار نمی گیرد، غصب، ما غضبمان جداست، رحمتمان جداست، اما «الله» این گونه نیست، غضبش زیر مجموعه رحمت اوست، بنابراین شما وقتی می خواهید نزدیک شوید به «رحمان»؛ یعنی عشق مطلق و مهربانی مطلق، نمی توانید در بخش های پایین مهربان نباشید، در بخش های پایین اگر خشونت داشته باشید، زود رنجی، عصبانیت، حساسیت، انتقام، این بخش ها وجود داشته باشد، شما هر چقدر هم که اهل خدمت و کار جهادی باشید و تلاش هم کنید فایده ای ندارد، به «الله» نزدیک نمی شوید مگر این که رحمان باشید، لذا وقتی به پیغمبر می گویند: فلان خانم تا صبح عبادت می کند، در حالی که او با «الله» خلوت کرده است و کار عاشقانه ای کرده است و روز ها هم روزه گرفته است، اما زبان او تند است، پیغمبر فرمودند: «لا خیرَ فیها هیَ مِن اَهل نار»؛ هیچ خیری در این خانم نیست، او جهنمی است، چون مهربان نشده است، اگر قرار است که کار جهادی، کار انقلابی، کار عبادت، نماز، حج، روزه من را مهربان و رحمان نکند نسبت به همسرم، پدرم، مادرم، خانواده ام، خانواده همسرم، اصلاً آن کار نتیجه ای نمی دهد و فایده ای ندارد، چون قرب باید حقیقی باشد، قرب؛ یعنی سنخیت؛ و شما هیچ سنخیتی ندارید، برای همین هم می گوید کافر خوش اخلاق به خدا نزدیک تر از مؤمن بد اخلاق است، چون کافر سنخیت دارد و مهربان است، پس به خدا نزدیک تر است، حالا نماز نمی خواند، روزه نمی گیرد، حج انجام نمی دهد، انجام ندهد، اما به خدا شبیه تر است، چون مهربان است.

ما آمدیم دین را در بخش شریعت تعریف کردیم و گفتیم دین داری؛ یعنی نماز و روزه و ... این تعریف های مسخره ای که ما داریم، متأسفانه از قدیم هم به ما یاد داده اند که فروع دین ده تاست، که همه مشکلات ما این است که یک چیز الکی و قلابی در ذهن ما کرده اند، که فروع دین ده تاست، مثلاً نماز و روزه و حج و خمس و زکات و جهاد و تولّی و تبرّی؛ یعنی آن اصلی ها که جهاد و تبری و تولی است و روی اصول است، رفته در پایان فروع، وقتی اصل دین می رود آخر فرع قرار می گیرد آن وقت اگر شما سیزده تا معصوم را بکشید می توانید دین دار باشید؛ یعنی اشکالی ندارد اگر معصوم را ببرند زندان و ایشان را بکشند؛ معصوم را جلوی شما بکشند، حضرت زهرا سلام الله علیه را جلوی شما بکشند و شما بگویید که من که نمازم را می خوانم، روزه می گیرم، حجم را انجام می دهم، قرآن هم که می خوانم، حافظ قرآن هستم، امام را جلوی او می کشند که اصل و حقیقت دین است، اصلاً برای او مهم نیست، سیزده تا را کشتند، اما او احساس دین داری می کند، احساس می کند متدین است، سیزده تا امام را جلوی او کشتند، صدایش در نیامده است، «هَل مِن ناصرٍ یَنصرنی» هم گفتند اما او نرفته است. چهاردهمی هم 1200 سال آواره است و هر روز هم می گوید: «هَل مِن ناصرٍ یَنصرنی»، اما چون برای او اصل نیست، رفته است آخر فروع دین، می گوید: من که خدا را قبول دارم، عدل هم قبول دارم، نماز هم که می خوانم، روزه هم که می گیرم، حجاب هم که دارم، حاج خانم یا حاج آقا هم که هستم، کار خیر هم که انجام می دهم، حالا امام نیامد که نیامد، آواره بود که بود، اگر او را کشتند هم بکشند، هر روز هم «هَل مِن ناصرٍ ینصرنی» هم بگوید به من ربطی ندارد، وقتی هم حرف ایشان به گوشم می رسد عین خیالم هم نیست که بروم در لشگر ایشان قرار بگیرم، دقیقاً مثل کسانی که امام حسین علیه السلام به آن ها اعلام نیاز کرد و آن ها روز عاشورا نرفتند، ما هم لعنتشان می کنیم: «فَلعنَ الله اُمتة سَمعَت بِذلک فَرَضیَت بِه»؛ خدا لعنت کند کسانی که این را شنیدند و سکوت کردند و راضی بودند، بنابراین وقتی شخص توجهی به اصول ریاضی خلقت ندارد، این حالت ها پیش می آید، دین داری بدون اصل؛ یعنی اصلاً اصلی در کار نیست، هیچ چیزی در آن میان نیست، مثل یک ترانه عاشقانه ای است که یک بچه می خواند، بچه ای که نه نیاز جنسی دارد، نه جنس مخالف را می فهمد، نه عشق را می فهمد، این شعری که او می خواند هیچ کدام سر حقیقت نیست، همه دروغ است، مثل طوطی که یک چیزی را حفظ کرده است و مدام می گوید، والا او که نه عاشق است، نه بلوغ جنسی دارد، نه بلوغ عاطفی دارد، نه عاشق است.

گفتم رفته بودم رفته بودم خانه یکی از اقوام، بچه چهار، پنج ساله ای بود داشت شعرهای زمان شاه را می خواند، «دختر مردم پکرم کرده» همین طور شعر می خواند، یک چیزی شنیده بود و داشت می خواند، اما دختری در کار نیست، عشقی در کار نیست، اصلاً فقط یک توهم و یک خیال است، تازه خود او هم نمی فهمد که چه می گوید، مثل نماز خواندن ماست، نماز خواندن ما هم همین طوری است، دقیقاً مثل ترانه خواندن یک بچه پنج ساله است، نماز خواندن های ما، وقتی که ما نماز می خوانیم اصلاً نمی فهمیم که چه می گوییم، یا زیارت عاشورا، اصلاً متوجه نیستیم که چه می گوییم، داریم به معصوم می گوییم: «اَسئَلهُ اَیبلغنی المقام المَحمود لَکم عِند الله»؛ من دوست دارم که به مقام شما برسم، در حالی که برنامه ریزی ندارم، اصلاً نمی خواهم که برسم، چهل سال است که من این زیارت نامه را می خوانم و می گویم که می خواهم به مقام محمود برسم، مثل قصابی که چهل سال است که می گوید: می خواهم دکتر بشوم، می خواهم مهندس شوم، اما سیستم کار او الان قصابی است. لباس شما شبیه به دکترها هست ولی شما دکتر نمی شوید.

دکتر جراحی می کند، قصاب هم با تیغ و چاقو سر و کار دارد، ولی کارشان با هم فرق می کند، ما هم به همین طور، مثلاً می خوانیم: «اَسئَلهُ اَیبلغنی المقام المَحمود لَکم عِند الله»، این یک زیارت است، تأسفش این جاست که امام شما را می بیند که شما این حرف ها را می زنید؛ یعنی وقتی شما زیارت عاشورا می خوانید امام شما را می بیند و می فرماید: بچه من می گوید که می خواهم به مقام تو برسم، واقعاً اگر یک موقع چشم ما باز شود، امام را ببینیم، می بینیم که امام به ما می خندد، می فرماید: «واقعاً تو می خواهی به مقام من برسی؟»؛ ما باید بگوییم که شما جدی نگیرید، ما شوخی کردیم، ما نمی خواهیم به مقام شما برسیم، من زن می خواستم، یک آخوندی گفت: اگر چهل مرتبه این دعا را بخوانید به مرادتان می رسید، یا این که شوهر می خواستم به من گفتند که این دعا را بخوانید، یا این که مشکل مالی داشتیم؛ گفتند که این دعا را بخوانید، وگرنه من که اصلاً نمی فهمم در این دعا چه می گویم: «اَن یَرزقنی طَلبَ ثارک»؛ روزی من کند انتقام را؛ اما این آدم اصلاً نمی داند انتقام؛ یعنی چه، اصلاً نمی داند انتقام گرفتن از دشمنان اهل بیت علیه السلام یعنی چه، اصلاً در آن فاز قرار نگرفته است که بخواهد انتقام بگیرد، اصلاً این آدم یک قدم برای ظهور امام زمان علیه السلام بر نداشته است، ولی چهل سال است که می گوید: روزیم شود که انتقام بگیرم، «مَعَ امام منصور»، «مَعَ امامٍ هدی»، این فقط شعار می دهد، مثل ترانه خواندن همان بچه، نماز خواندن ها هم همین طور است، مثلاً می گوییم: «سُبحانَ رَبی العَظیم وَ بحَمده»؛ رب عظیم من، در حالی که ما اصلاً مربی نداریم، اصلاً نرفتیم در باشگاه ثبت نام کنیم، ولی می گوییم که مربی داریم، آن هم مربی «رب عظیم»، «سُبحانَ رَبی العَلی»، اصلاً نمی فهمیم که سر نماز چه می گوییم، «الحمدلله رب العالمین»، اصلاً نمی دانیم که داستان چیست.

نمی فهمیم که برای چه تعظمیم می کنیم، چرا الان من باید خم شوم؟ چرا در رکوع باید بگویم: «العظیم»، در سجده باید بگویم: «العی»؟ نماز خواندن های ما اصلاً پلاستیکی است، فقط می دانیم که باید نماز را بخوانیم، به ما گفتند بخوانید، ما هم می خوانیم برای همین اتفاقی نمی افتد، معراجی هم اتفاق نمی افتد، ما یک سانت هم از زمین بلند نمی شویم، می گویند که نماز معراج است، اما هیچ اتفاقی نمی افتد، با این نماز خواندن، شما شصت سال، صد سال دیگر، یک متر هم بالا نمی روید، خدا رحمت کند شهید مصطفی ؟ زاده را، کلیپی از ایشان نگاه می کردم در سوریه، صحنه طنزی درست کرده بودند، بچه ها را جمع کرده بود می خواست به آن ها آموزش خلبانی بدهد، هواپیما هم یک هواپیمای حقیقی بود، ایشان رفته بودند، نشسته بودند روی دماغه هواپیما، اگر خواستید این را راه بیندازید، باید این گونه راه بیندازید، یک مقدار علف گرفته بودند به دستشان گرفته بودند جلوی دماغه هواپیما می گفتند که اگر این را بخورد راه می افتد، شوخی می کرد و بچه ها را می خنداند، حالا ما هم با نماز خواندنمان این کار را می کنیم؛ یعنی داستان اصلاً یک داستان واقعی نیست، آن چیزی که باید اتفاق بیافتد، اتفاق نمی افتد، چون ما اصلاً نمی خواهیم که قَدَرها را رعایت کنیم، مثلاً در پزشکی میلی گرم یک سرنگ مشخص است، وقتی می خواهیم تزریق بی هوشی کنیم، اگر یک مقدار جا به جا باشد شخص سکته قلبی یا سکته مغزی می کند، بنابراین سال ها درس می خواند در دانشگاه که اندازه ها را رعایت کند، الان من هر چند روز یک بار قرص های مادرم را تنظیم می کنم، یک قرصی تجویز کرده اند که می گوید باید شش عدد بخورند، یک قرصی هم نوشته اند نصف اولی که باید سه بار در روز بخورند، یا یک قرص نوشته اند که من آن را به زور در دستم می گیرم، می گوید که یک چهارم این را باید به ایشان بدهید، اصلاً نمی شود آن را نصف کرد، می گوید یک چهارم باید بخورند از این بیشتر هم نمی توانید به ایشان بدهید، باید این قانون را رعایت کنیم، اگر رعایت نکنیم، سیستم به هم می خورد و شخص از دنیا می رود.

وقتی که می گوییم قَدَرهای نماز، قَدَرهای روزه، قَدَرهای سعادت، قَدرهای دین داری، آن اتفاقی که باید، نمی افتد، در تعریف دین، خداوند در قرآن می فرماید: «لَقَد کَتبنا فی الزَبور مِن بَعد الذِّکر اَنَّ الارضَ یَرِثُها عِبادی الصالِحون»؛ ما در زبور، بعد از تورات گفتیم که زمین را بندگان صالح ما به ارث می برند؛ نتیجه گرا؛ یعنی چه؟ یعنی این که می گوید: ما آمده ایم به دنیا تا به بی نهایت برسیم، معنای بی نهایت را هم گفتیم؛ یعنی تشبه به حق تعالی؛ یعنی می خواهیم یک کسی شبیه به حق تعالی بشویم، می خواهیم خلیفة الله شویم، حالا شما احتیاج به مربی دارید، احتیاج به خلیفه دارید، احتیاج به الگو دارید برای این کار، می پرسد: الان الگوی من کیست؟ می گوید: الگوی شما این چهارده نفر هستند، خلیفَة الله؛ یعنی این ها، روحی که در شما آفریدیم شما را می کشاند تا خلیفة اللهی، غیر از او هم نمی توانید برسید، این ها هم الگوها هستند، شما فقط زیر نظر الگوها می توانید این کار را انجام دهید، پس من در ارتباط و اتصال با چه کسی باید این اتفاق بیافتد؟ معصومین علیه السلام، این معصوم برای همه مردم است، متخصص معصوم برای همه مردم است، هشت میلیارد جمعیتی که روی کره زمین است، همه باید این معصوم را داشته باشند و با او ارتباط بگیرند، پس روی کره زمین اگر مردم بخواهند با ساختار ریاضی و سعادت زندگی کنند، تحت حاکمیت معصوم قرار بگیرند، ولی خدا، نماینده خدا، مظهر خدا، خلیفة الله، تا این اتفاقی که باید، بیافتد، این یک قانون است و کاری نمی توان کرد، مثل این است که شما وقتی می روید به بیمارستان، چه کسی باید در بیمارستان باشد تا آن بیمارستان معنا داشته باشد؟ باید پزشک باشد، ولو تجهیزات باشد، بیمارستان شیکی هم باشد این دیگر معنا ندارد، هدف ندارد، فلسفه خلقت ندارد، الان بزرگترین و شیک ترین بیمارستان با بهترین تجهیزات هم از همه جای دنیا وارد کردند، اما آن جا کاربر و دکتر ندارد و کسی نیست که از این دستگاه ها استفاده کند، پس معنا ندارد.

دنیا، بدون امام معنا ندارد، فلسفه ندارد، این نکته مهمی است، اصلاً هیچ ارزشی ندارد، در شعر قشنگ سلام فرمانده هم داریم: «دنیا، بدون تو معنایی ندارد»؛ هیچ معنایی ندارد؛ یعنی خلقت بی فایده است، چون انسان آفریده شده است برای خلیفة اللهی، برای خلیفة اللهی باید خلیفة الله باشد تا این را تربیت کند، مربی لازم دارد، مثل این است که باشگاه بگذاریم مربی نداشته باشد، این اصلاً معنا ندارد، مربی باید باشد تا شاگرد را تربیت کند، مثل این است که شما فرزندتان را در باشگاهی ثبت نام کردید و بعد آن ها بگویند که مربی نداریم، این معنا دارد، شما فرزندتان را آن جا می گذارید؟ نه، وقتی که مربی نیست، فایده ای ندارد، مثل مدرسه بدون معلم، بیمارستان بدون پزشک، دانشگاه بدون استاد، باشگاه بدون مربی، این اصلاً معنایی ندارد، وقتی این را فهمیدیم، آن وقت می گوییم: «بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود»، وقتی فهمیدید پس باید بروید به دنبال مربی و امام و آن را بیاورید، چون او باید باشد تا زندگی برای شما معنا داشته باشد، وقتی این را فهمیدید، این را هم می فهمید که اصل خلقت و اصل دین حول محور امام می چرخد، دین؛ یعنی امام، گفتیم: دین؛ یعنی مجموعه قوانینی که برای حرکت انسان به سمت هدف خلقتش ارائه می شود توسط خداوند، که این معنا دار بودنش توسط مربی انجام می شود، ولی قوانین علم تربیت بدنی هست، فرمول ها هست، قوانین آن هست، باشگاه هست، تجهیزات هست، اما تا باشگاه نباشد فایده ای ندارد، همۀ دنیا هم این را می فهمند، شما یک باشگاه در دنیا سراغ دارید بدون مربی؟ اصلاً محال است، مثلاً بگویند که فوتبالیست ها همینطوری بروند در زمین، خودشان تمرین کنند، بعد هم بروند در مسابقات جهانی شرکت کنند، این کاملاً احمقانه است، اگر شما بروید یک همچین پیشنهادی بدهید به شما اتهام دیوانگی می زنند؛ مثلاً وزیر ورزش بگوید: چرا اینقدر هزینه کنیم برای مربی؟ صرفه جویی می کنیم مربی نمی آوریم ورزش کارها خودشان بروند در زمین تمرین کنند، خودشان هم بروند مسابقات جهانی شرکت کنند، به هر کس این را بگوید، می گویند: این وزیر دیوانه است، این وزیر اصلاً لیاقت وزارت ندارد، دین؛ یعنی این؛ یعنی امام باید بیاید تا این اتفاق بیفتد، حالا وقتی که این را فهمیدید، قرآن می فرماید: راه کار این چیست، برای این که این اتفاق بیفتد؟ به شما راه کار می دهد، می فرماید: ما گفتیم برای زمین چه موقع این اتفاق می افتد؟ این که بندگان صالح این را به ارث می برند، این گونه به ما فرمول می دهد، بندگان صالح، زمین را به ارث می برند، ارث چه موقع اتفاق می افتد؟ این که یک کسی بمیرد تا زمین به ارث برسد، پس یعنی این که صالحین اینقدر باید در زمین زیاد باشند که زمین را از دست قاصبین و حاکمین زمین به ارث ببرند؛ یعنی آن ها را باید بمیرانند، بعد اگر بخواهند که بمیرانند، قانون خلقت و قانون فیزیک چه می گوید؟ شما برای نابودی پنج نیوتن که باید آن را طرد کنید، باید چقدر بر آن نیرو وارد کنید؟ شش نیوتن، ده نیوتن باید وارد کنید، تا کنار برود، این قانون است، چون او یک قدرتی دارد و شما هم باید یک قدرتی داشته باشید که در برابر او استفاده کنید، حاکم را بمیراند تا بتوانید زمین را از دست او بگیرید، پس در نهایت باید بروید به سمت قدرتمند شدن، فقط با قدرت می توانید این کار را انجام دهید.

در پزشکی هم شما این کار را انجام می دهید، می گویید: الان بدن این مریض آلوده است، سرما خورده است، پس باید اینقدر ویتامین و آب میوه و سوپ بخورد تا بتواند به مجموعه عفونت ها غلبه کند و آن را از بدن بیرون کند والا اگر بیماری بخواهد بر بدن غلبه کند کار تمام است، تب هم می کند، وقتی تب می کند؛ یعنی بدن در حال مقاومت کردن است؛ یعنی بدن در حال مبارزه کردن با آن میکروب است، حالا از یک جایی به بعد دیگر تب قطع می شود، تب که تمام می شود، کار پزشک هم تمام است، می گوید که این مریض در حال مرگ است چون بدن بیمار، مقاومتش را از دست داده است، پس این بیمار در حال مرگ است؛ پس حالا قدرت احتیاج دارید، قرآن می فرماید: باید قدرت تهیه کنید، صالحین باید زیاد بشوند تا بتوانند این کار را انجام دهند، خداوند این جا فرمول را می دهد، می فرماید اگر شما زمین را می خواهید و خواهان این هستید که خلیفة الله بیاید و شما را هدایت کند، باید با قدرت این کار را انجام دهید، حالا جهانی آن هم لازم نیست که باشد، در یک منطقه ای که لازم است، در یک منطقه ای حاکم باید زنده باشد، چرا آن سیزده تا به شهادت رسیدند؟ چون در منطقه خودشان امنیت نداشتند، توانستند آن ها را بکشند، پس صالحین باید عرضه داشته باشند، بتوانند جان خلیفة الله را حفظ کنند، وقتی هم به امام می گویند: چرا حضرت صاحب الزمان ظهور نمی کند؟ غیبت ایشان طولانی است، فرمودند از جانشان می ترسند، چون آن سیزده معصوم را کشته اند و اگر ایشان هم بیاید ایشان را هم می کشند، ایشان هم قرار نیست که از قدرت غیبی خودشان استفاده کنند، پس می روند پنهان می شوند، مجبور هستند در کوه ها و بیابان ها پنهان شوند تا کسی ایشان را نبیند تا بتوانند زنده بمانند، سخت ترین شرایط زندگی را باید تحمل کنند تا زنده بمانند تا زمانی که همه می خواهند و احساس می کنند که به ایشان نیاز دارند، بیایند، حالا چه وقت ایشان می آیند؟ این دو شرط را خودشان فرمودند: وفاداری و همدلی، طبق نامه ای که به شیخ مفید داده بودند، وقتی مردم به وفاداری و همدلی برسند، حالا این وفاداری و همدلی به چه دردی می خورد؟ چقدر این وفاداری و همدلی لازم است؟ اینقدری که بتواند 1.جان امام را حفظ کند، امام امنیت داشته باشد 2. برای جنگیدن و میراندن دشمن و وراثت زمین کافی باشید و بتوانید این کار را انجام دهید، پس خود قرآن کد و رمز را می دهد، بعد در ادامه آیه خداوند می فرماید: «اِنَ فی هذا لبَلاغاً لِقومٍ عابِدین»؛ این کلامی که من گفتم پیامی داشت برای اهل دین، عابد؛ یعنی اهل دین، یعنی عبودیت و کسانی که اهل عبودیت هستند و می خواهند که بنده باشند، خداوند می فرماید که من حرفم را زدم، «لَبلاغاً»، یک پیام است، لای تأکید هم دارد، حتماً من یک پیام دادم به اهل دین، اهل دین باید پیامم را بگیرند، اما اهل دین پیام را نگرفتند، این آیه را هم خواندند مثل همان نماز پلاستیکی هایی که ما می خوانیم، پیام را نمی گیرند.

در مفسرین، هیچ کس به اندازه رهبری، امام عزیزمان، من به مقام رهبری و ولایت فقیه ایشان کاری ندارم، به عنوان یک متخصص قرآنی و یک مفسر قرآن که تخصص قطعی در قرآن دارند، هیچ کس به این زیبایی قرآن را تفسیر نکرده است، چون فرمودند: «لبَلاغاً لِقومٍ عابِدین»؛ یعنی اهل دین، ایشان فرمودند: دین در دو چیز است و غیر از این چیز دیگری نیست، 1. نگاه امیدوارانه به آینده 2. ساخت آینده، این کل دین است. بعد ایشان می فرماید: اگر کسی دین را اینگونه نفهمیده باشد، اصلاً دین را نفهمیده است، از کسی می پرسند که دین داری یعنی چه؟ می گوید؛ یعنی آدم متدین، می پرسد آدم متدین چه کسی است؟ می گوید: کسی که نماز می خواند و روزه می گیرد، حجاب دارد. قاتل های ائمه هم نماز می خواندند، روزه می گرفتند، زن هایی که امام ها را به شهادت رساندند همه حجاب داشتند، قاتلین ائمه علیه السلام حج می رفتند، روزه می گرفتند، نماز می خواندند و حافظ قرآن بودند، این دین است؟ و همین است که ما تعریف غلطی از دین کردیم، بعد هم اصول دین را بردیم تهِ فروع دین گذاشتیم، سیزده تا از معصومین شهید شدند، یکی از آن ها هم 1200 سال است که آواره، طرد شده، تنها و یگانه شد و جهان بدون معنا شد، زمین بدون معنا می گردد، آدم ها بدون معنا به دنیا می آیند و بعد هم می میرند و بدون این که به هدف خلقتشان رسیده باشند به برزخ می روند، دقیقاً به همین مسخرگی که شما یک باشگاه بزنید، یک عده بدون مربی در آن بازی و تمرین کنند، لباس بپوشند، بازی و تمرین کنند و بعد هم بروند بیرون، مثل بیمارستانی که پزشک ندارد همه می آیند داخل و پناه می آورند به بیمارستان، ولی از آن طرف هم بیمارستان مدام جنازه بیرون می دهد، تلفات می دهد، کسی از آن جا سالم بیرون نمی رود، این داستانی است که اتفاق می افتد، پس دین؛ یعنی این که امام را باید بیاورید، چون امام مساوی است با همۀ دین، اگر این را همه بفهمند تازه معلوم می شود که چقدر از آدم ها دین دار هستند و چقدر بی دین هستند، کسی که کار انجام می دهد که امام بیاید، به اندازه ای که تلاش می کند دین دارد و کسی که بازی می کند با صورت های مقدس، دین ندارد.

شما به میزانی که مهدوی هستید، متدین هستید، به میزانی که مهدوی هستید، دین دارید، به میزانی که تلاش می کنید که انسان کامل بیاید روی زمین و همه نجات پیدا کنند، دین دار هستید، برای همین خداوند حتی دین پیغمبر صلی الله و علیه و آله را هم مهدوی تعریف می کند؛ یعنی می گوید: این دین، جهانی است؛ مربوط به عربستان هم نیست: «هُوَ الذی ارسلَ رَسوله بِالهدی وَ دین الحَق لِیُظهرهُ علی الدینِ کُلَّهُ»؛ پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا غلبه کند بر همۀ ادیان. حالا پیغمبر صلی الله و علیه و آله توانستند؟ نه، چون نتوانستند اینقدر قدرت تهیه کنند، البته پیغمبر زمان خودشان توانستند رئیس یک امپراطوری شوند، ولی برای این که بتواند بر زمین حاکمیت داشته باشند کار داشتند، چون در نظام داخلی باید کادر سازی می کردند، که کادر سازی صورت نگرفت، نگذاشتند. پیغمبر صلی الله و علیه و آله تا آخر عمر درگیر سازماندهی و این چیزها بود، امیرالمؤمنین علیه السلام نتوانست، ائمه دیگر نتوانستند، نشد، این اتفاق نیفتاد، به امام صادق علیه السلام گفتند: چرا نشد؟ مگر خداوند نفرمودند: «لِیُظهرهُ علی الدینِ کُلَّهُ»؟ فرمودند: می شود، اما این به دست قائم و مهدی ما انجام می شود. حالا سؤال اساسی این است که آن سیزده تا معصوم نتوانستند در منطقه خودشان این کار را انجام دهند، پس حضرت مهدی علیه السلام چطور می تواند این کار را در کل جهان انجام دهند؟ در حالی که «ملئت ظلماً و جورا»؛ در حالی که جهان پر از ظلم و جور شده است، ایشان چگونه می توانند تنهایی این کار را انجام دهند؟ ان شاء الله این بماند برای جلسه بعد که می خواهیم یک مقدار بحث های عملیاتی تر را نتیجه بگیریم و ان شاء الله وارد یک کار عملیاتی شویم؛ یعنی ببینیم که این داستان چگونه باید انجام شود، این که اساساً ماجرا چه هست، تا ان شاء الله وظیفه خودمان را بشناسیم و به آن عمل کنیم. والحمدلله رب العالمین.