جلسه 008 - انفاق و صدقه
شماره جلسه
8
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1386
ماه
2
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 008 - انفاق و صدقه

بحثمان در مقام محمود به جهاد مالی رسید. در مورد جهاد مالی و آثارش مطالبی را خدمتتان عرض کردیم. بحث را در مورد جهاد مالی و صدقه ادامه می دهیم. در این جلسه چند روایت در مورد صدقه و انواع صدقه (صدقات مادی و صدقات معنوی] انتخاب کردیم.

در سوره توبه، آیه 103 می فرماید: «خُذ مِن أموالِهم صَدَقه تُطَّهِرُهُم و تُزَکّیهِم بَها وَ صَلِّ عَلَیهم انّ صلاتک سَکَنٌ لَهُم وَالله سَمیعُ علیم».

می فرماید که ای پیغمبر از مردم از اموال شان صدقه بگیر (تا این صدقه چه اتفاقی می افتد) می گوید تو این صدقه را از آنها بگیرد تا چکارشان کنی؟ تا « تُطَّهِرُهُم» پاکشان کنی. صدقه این کار را می کند. پاکشان می کند. «و تُزَکّیهِم» و اینها تزکیه بشوند. این دو را در بغل هم آورده. خیلی عجیب است. تُطَّهِرُهُم و تُزَکّیهِم، یعنی ظاهر و باطن آنها پاک بشوند. با صدقه پاک می شود. اموال شان پاک می شود. باطن شان هم پاک می شود. انسان وقتی صدقه می پردازد، مهم ترین چیزی که برای خودش می ماند، پاکی است. شباهت پیدا کردن به خداوند تبارک و تعالی است در صدقه. وقتی از مال حلال باشد، با اخلاص باشد، انسان وقتی چیزی را از خودش جدا می کند، یعنی طبیعتی را از خودش کم می کند و خودبه خود چی اضافه می شود؟ فطرت اضافه می شود؛ یعنی فضاسازی برای نور خداوند تبارک و تعالی می کند. وقتی جای طبیعت را کم می کنی، جای چی پر می شود؟ جای فطرت پر می شود. جاش فطرت می نشیند. پس این قاعده را در نظر داشته باشید که انسان وقتی صدقه می دهد؛ چه مادی و چه صدقه؟ معنوی. (صدقه معنوی را جلسه گذشته برایتان گفتتم. این هفته راجع به آن توضیح می دهم. انواع صدقات مادی و معنوی) به هر حال وقتی صدقه می پردازی، پاک می شوی و انسان نورانی می شود، شباهت پیدا می کند به حق تعالی. یعنی به چی نزدیک می شود؟ به مقام محمود نزدیک می شود. مقام پیدا می کند. هر چه صدقه بیشتر باشد، مقام محمود بالاتر است. انسان باید یکی از وظیفه خودش را در طول شبانه روز پرداخت صدقه باشد. چه صدقه مادی و چه صدقات معنوی. الان صحنه هایش را می گویم و متوجه خواهید شد که ما شب و روز که از صبح که از خواب بیدار می شویم تا موقعی که به رختخواب می رویم، یکسره پرداخت صدقه بکنیم. دائماً صدقه بپردازیم و دائماً چی کار بکنیم؟ بالا می رویم و دائماً پاک بشویم.

آیه بعدی خیلی تکان دهنده است و ای کاش ما واقعاً فرصت داشتیم، می رسیدیم یک به یک آیه ها را آن طور که شایسته است، لااقل نسبت به این جلسه شایسته است ما توضیح بدهیم که متاسفانه به علت کمبود وقت معذور هستیم.

سوره توبه، آیه 104: «ألَم یَعلَموا» آیا نمی دانند مردم. چه چیزی را؟ چون مسئله مهمی است این طور سوال می کند. چون مسئله خیلی مهم است و دانستنش خیلی می تواند فایده داشته باشد برای انسان. می تواند خیلی کمک کند به انسان، خداوند این جور می گوید. بعضی جاها می گوید: «إعلموا» بدانید. بعضی وقت ها می گوید: نمی دانید. خیلی حقیقت مهمی است. باید به آن خیلی توجه بکنید. ألَم یَعلَموا» آیا نمی دانند مردم که «انّ الله هوَ یَقبلُ التوبه» خداوند خودش توبه را قبول می کند. یعنی خودش آشتی می کند و صدا می زند که حق ندارید ناامید بشوید مطلقاً از خدا. چون هر کس ناامید باشد از خداوند به کفر کشیده می شود. شرک به خداوند که بزرگترین گناه است، بزرگتر از ناامیدی از رحمت خدا نداریم بعد از شرک. چون هر کس به خاطر گناهانش، آلودگی هایش فکر کند که خداوند او را نمی بخشد و ناپاکی های او بیشتر از مغفرت خداست، این خلاف یک عقیده سالم، خلاف یک حقیقت است. کفر است که فکر کند بخشیده نمی شوی.

درحمله عقب توضیح دادیم. شیطان در حمله از عقب یکی از مظاهر سه گانه حمله از عقب، گناهان است که گناهان را زیاد به رخ انسان می کشد تا انسان را خار کند پیش خودش و ذلیل کند و شیطان القاء دائما به انسان تلقین آلودگی می کند تا انسان هوس آشتی با خدا و اهل بیت (سلام الله علیها) و هوس کارهای بزرگ به سرش نزند و انسان را گول می زند، این را باید حواس مان خیلی جمع باشد.

« أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ» فعلاً با این کاری نداریم. «وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ» و اوست که فقط صدقات را دریافت می کند. خدا فقط صدقه را دریافت می کند. یعنی شما درواقع پرداخت به چه کسی می کنید؟ این مبنای خیلی محکمی پشت این قضیه خوابیده. قبلاً به صورت متفرقه در جلسات قبل عرض کردیم و اگر امشب رسیدم یک اشاره به آن می کنم که چرا صدقه دست خداوند می رسد! خود خداوند صدقه را دریافت می کند! حالا برایتان بخوانم روایت هایش را تا بیشتر متوجه شوید.

امام صادق (علیه السلام): «انّ الله تبارک و تعالی یقول» امام صادق از زبان خدا حرف می زند. خلیفه خدا دارد از زبان مستخلف العنه آن کسی که این را فرستاده، می گوید. نمی گوید: «قال الله تبارک و تعالی» خداوند گفته؛ بلکه می گوید: «یقول» می گوید. این قضیه استمرار دارد. «ما مِن شَيءٍ إلاّ و قد وَكَّلتُ مَن يَقبِضُهُ غَيرِي، إلاّ الصَّدَقةَ»، هیچ چیزی نیست که (خیلی عجیب است این فرمایش) مگر این که من کسی را مامور دریافتش کردم. از فرشته ها مامور دارد که او دریافت بکند. همه چیز را. غیر از صدقه. فإنّي أتَلَقَّفُها بِيَدِي تَلَقُّـفا. اصطلاحات را دقت کنید. می گوید: من می قاپم. تلقف یعنی قاپیدن. یعنی وقتی یک بنده من صدقه بدهد خدا می گوید من از دستش می قاپم. ببینید چکار میکند با وجود انسان. قاپیدن خداوند یعنی چه؟ این طور نیست که خداوند یک دست داشته باشد و بقاپد. یعنی انسان موقع صدقه دادن به سمت خدا جهش عجیبی دارد. جهت خدایی شدن، یعنی خیلی سرعت دارد. مثل نور به سمت خدا حرکت می کند. خدا صدقه را می قاپد یعنی کی را می قاپد؟ یعنی تو را می قاپد. صدقه را می قاپد، یعنی فطرتت را، آن که از جنس خودش است را می قاپد و به خود نزدیک می کند.صدقه این کار را با آدم می کند.

« فإنّي أتَلَقَّفُها بِيَدِي تَلَقُّـفا » چه قاپیدنی. ترجمه اش این است. چه قاپیدنی. خود خدا می گوید. می قاپم چه قاپیدنی و این چیزی است متاسفانه فرهنگش در کشور ما جا نیفتاده است، یعنی ما به صورت فرهنگ سنتی هنوز داریم صدقه می دهیم. یک موقع یک گدایی به طور ما بخورد. آیا بدهیم آیا ندهیم. با هزار و یک جور توجیه یک پولی که اصلاً هیچ سازندگی در ما ندارد را رد بکنیم و برود.

صدقه اصلاً این نیست. صدقه یک فرهنگی است برای جا کردن در دل معشوق. ببینید کسانی که عاشق یک نفر می شوند، بعد این از نظر شخصیتی معشوق خود را بررسی می کند. این از قاعده ی عشق است. یکی از قواعد مهم عشق همین است که معشوق خودت را از نظر شخصیتی بررسی کنب و ببینی معشوق تو بیشتر از چه چیزی خوشش می آید.

یک خانم زیرک کاملاً با سلایق های همسرش آشناست و دائماً سوال می کند حتی تا بفهمد همسر او از بین کار هایی یک زن انجام می دهد کدامش را بیشتر خوشش می آید. نوع غذا، نوع نوشیدنی، زمان نوشیدن، تهیه و آمادگی برای همسر و کارهای دیگر.

خداوند رحمت کند علامه را، هر وقت اسم همسرش می آمد گریه می کرد. بعد از فضائل همسرش که می گفت، یکی این بود که وقتی من درس می خواندم و خسته می شدم، تا احساس خستگی به من دست می داد، می دیدم که ایشان با یک استکان چای می آمد داخل. به موقع می آمد. حالا این حس که همسر لذت می برد از کار زن و راضی می شود، عین رضایت خداست. یک زن چی از این بالاتر می خواهد که رضایت همسرش را در بیاورد. چون شفیع زن در روز قیامت همسرش است. عاشق همیشه این کار را می کند. ببینید معشوقش کدام کار را بیشتر دوست دارد و از چه چیزی بیشتر خوشش می آید، آنجا فشار می آورد تا زودتر در معشوقش جا کند.

تلقفاً معنی اش این است که همه کار خیر به من نزدیک می کنند. مستحب کلمه اش یعنی چی؟ یعنی عملی که ما با آن طلب حب و طلب محبت خداوند را می کنیم. عمل مستحبی باب استفعال است. طلب حب کردن پس وسیله ای برای رسیدن به محبت خداوند است. همه چیز محبت خداوند را جذب می کند ولی در مورد هیچ چیزی مانند صدقه ما نداریم که در دل خداوند جا می کند و می فرماید می قاپم.

ما اگر این را نفهمیم نمی دانیم که چرا زندگی اهل بیت (سلام الله علیها) آن قدر ریزش و دهش وجود داشته. آنقدر در زندگی معصومین رسیدگی به مستمندان، فقیران، نیازمندان، چه رسیدگی های مادی و چه معنوی. چقدر این اهمیت داره، چرا اینها انقدر اصرار داشتند که این کارها را انجام بدهند.

شب، نیمه وقت، خیلی مهم است. می گوید که زن و بچه خود را طوری تربیت کن که شبها به فکر فقیرا باشند. خیلی عجیب است. یعنی هیچ آسایش و لذت و امنیت در زندگی نباشد که وقتی یادش می افتند می خواهند از آن لذت ببرند، یاد کی بیفتند؟ یاد کسانی بیفتند که از این نعمت برخوردار نیستند. تک خوری خیلی بد است؛ چه در معنویت چه در مادیات. خیلی روحیه زشتی است روحیه تک خوری چه در معنویات و چه در مادیات.

واقعاً سهیم کنند بندگان خدا، برادران و خواهران خودشان را در آن چه که دارند. چون می خواهند نقش خداوند را بازی کنند. شما خلیفه خدا بشوید، جانشین خدا بشوید. جانشین خدا شدن، یعنی مسئول رزق کی بشود؟ بندگان خدا شوی که خدا عیال خود را به شما بسپارد. فرمود: «الخلقُ عیالی». خلق عیال من هستند. خانواده من هستند محبوب ترین شما در نزد خدا کسی است که بیشتر به عیال من خدمت کند؛ یعنی دهش اش، فایده اش، ریزشش برای بندگان خدا بیشتر شود..

حال در بحث معنی صدقه که می رسیم، متوجه می شویم که صدقات چی انواعی دارند و منظور پول دادن نیست.

تاکید میکند که خودم می گیرم. به این کلمه خیلی دقت بکنید. «تَلَقُّـفا» می قاپم. خوش به حال کسی که خدا بقاپدش. ببینیم کی عرضه دارد در این جمعیت 7 میلیاردی روی زمین هست، ببینیم کی عرضه دارد که امام زمان علیه السلام بقاپدش.

داستان آن پیرزن را برایتان تعریف کردم. استاد ما تعریف می کرد که وقتی از دنیا رفت. آن عزیزی که خوابش را دیده بود، گفته بود در چه وضعیتی هستی؟ گفت: من تا از این دنیا رفتم، خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها آمد و گفت: تو بیا برویم پیش من. خیلی حرف است. نه حسابی، نه کتابی، نه چیزی، نه نکیری و نه منکری. نه بشیر و مبشری. بشیر و مبشرش فاطمه زهراست. یعنی به جای اینکه فرشته ها بیایند به او مژده بدهند که چنین و چنان است، خود حضرت آمده سراغش و برده. گفته تو بیا پیش من. چه قاپیدن عجیبی است.

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) که حجت خدا بر ائمه است. حضرت فرمود: ما ائمه حجت خدا بر مردم هستیم ولی فاطمه زهرا حجت خدا بر ماست. فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بیاید سراغ یک خانمی و بگوید تو بیا پیش خودم. چقدر این قاپیدن قشنگ است. ما از این چیزها کیف نمی‌بریم. ما اصلاً لذتی نمی بریم که قاپیده بشویم. چون اگر لذت می بردیم برایش کار می کردیم. اصلاً دغدغه نیست برای ما که قاپیده بشویم توسط 14 معصوم یا توسط خدا قاپیده بشویم. اگر دغدغه بود، اصلاً از این که فلانی از من خوشش می آید یا نمی آید، با این رابطه ام این طور شد یا آن جور شد، این من را تحویل گرفت یا نگرفت، این جور فکر می کند یا نمی کند، نکند راجع به من یا این جوری فکر کنند؛ کسی اصلا در دغدغه این حرفها نیست. غصه این را ندارد. می دانید ما چقدر بدبختیم. ما از معشوق بریدیم. اصلاً معلوم نیست که ما را در دلش جا می کنیم یا نمی کنیم، ما را می برد یا نمی برد. چهارده معصوم ما را می برد یا نمی برد. روز محشر در مقام محمود که آنها ایستادند، چقدر ما با آنها فاصله داریم؟ اینها برای ما مهم نیست. برای همین دائما روی زمین فکر میکنیم که فاصله من با فلان آقا یا فلان خانم چقدر است. من به این نزدیک شوم. این من را دوست داشته باشد. من پیش این عزیز بشوم و هر کسی می خواهد باشد و کافی است یک بار این جوری نباشد و این نتیجه را نگیریم. کاملاً احساس بدبختی و ذلت و خواری می کنیم. چرا؟ چون خودفروشی کردیم. آدم وقتی معشوق اصلی اش را رها می کند و خودفروش می شود به دنیا، حقش ذلت است. حقش این است که اهل دنیا او را چکار کنند؟ حذفش بکنند.

زیرکی را نگاه کنید، وقتی یک زنی به پیغمبر می گوید: یا رسول الله من می خواهم شوهرم مرا دوست داشته باشد. می گوید: برو و نماز شب بخوان. نمی گوید که برو چاپلوسی کن. این کار را بکن تا شوهرت دوست داشته باشید. شما کتاب های روانشناسی را نگاه کنید. این کار را بکنید، آن کار را بکنید. بد نیست این کارها. عملی های خوبی است و عیبی هم ندارد. عملی است. به هر حال مودت را می رساند اما کسی واقعاً محبت را می خواهد، می فرماید:

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» اگر محبت مردم را می خواهی « وَ أَعِزَّنِی فِی عَشِیرَتِی وَ قَوْمِی» یکشنبه ها می گوییم « وَ أَعِزَّنِی فِی عَشِیرَتِی وَ قَوْمِی» خدایا مرا در بین عشیره و قومم عزیز کن، می گوید که باید بیایی عزت را از خودم بگیری. با خود خداوند رفیق شو. خود خدا تو را محبوب می کند. احتیاج ندارد که بروی التماس کنی، خودت را ذلیل کنی، تا این که دیگران تو را دوست داشته باشند. این خیلی بد است که وقتی محتاجی و خداوند را فراموش کنی. منشأ همه ی نعمت ها را فراموش می کنی. می روی با این و آن رابطه برقرار می کنی و التماس کنی که یک کسی دوست داشته باشند و از تو خوشش بیاید. و بخواهی کمبودهایت را ارضا کنی. این اصلاً نیست. ما با خدا باشیم همه چیز درست می شود. اصلاً با عشق خدا و محبوبیت پیش خدا انسان به کس دیگری نیاز ندارد. خوار نمی شود. ذلیل نمی شود.

از مهرت ای خورشید جان چون ذره ام هر سو روان

مجذوب حسن دیگران ای ماه خوبان نیستم

در زیارت امین الله داریم: «مَحْبُوبَةً فى‏ اَرْضِک وَسَمآئِک» خدایا مرا در آسمان و زمینت محبوب کن. اگر می خواهی در آسمان و زمین محبوب شوی، یعنی باید پیش چه کسی محبوب بشوی؟ پیش خدا. نه اینکه فکر کنی که اگر بخواهی محبوب بشوی بیایی و در زمین تبلیغات کنی که مردم از تو خوششان بیاد. امکان ندارد دل دست این باش که تو عرضه داشته باشی دلی را به سمت خودت جذب بکنی. این جوری نیست. دل ها دست خداست. مقلب القلوب خداست. قلب دست خداست. اگر تو واقعا بخواهی محبوب شوی اول سعی کن خدا دوست داشته باشد واقعاً. خالص.

می گوید: می خواهم شوهرام دوستم داشته باشد، گفت: برو نماز شب بخوان. نماز شب یعنی عاشقانه ترین، بهترین خلوت ها را در اختیار معشوق اصلی قرار دادن، آن کانون عشق و عاطفه است. خیلی کلام بلند است. «فإنّي أتَلَقَّفُها بِيَدِي تَلَقُّـفا»، من اینجوری می قاپم. هر کس که می خواهد قاپیده شود، باید بداند چه کار بکند. روایت بعدی بگویم از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):

«خَلَّتانِ لا اُحِبُّ أن يُشارِكَني فيهِما أحَدٌ: وُضُوئي فإنّهُ مِن صَلاتِي، وصَدَقَتي فإنّها مِن يَدِي إلى يَدِ السّائلِ؛ فإنّها تَقَعُ في يَدِ الرحمنِ»

گاهی وقت ها یک نفر، یک نفر را خیلی دوست دارد. در این خدماتی که دارد انجام می دهد برای معشوق خودش، یک جاهایی هست که می خواهد خدمات انجام بدهد، خیلی ویژه است. یک کار خاص می خواهد انجام بده. مثلاً یک هدیه ای خریده است و کادویی خریده است. هیچ وقت نمی گوید: این هدیه را فلانی ببر بده به فلانی، دوست دارد چکار کند؟ دوست دارد خودش با دست خودش دهد. اصلاً این قاعده عشق و محبت است. خودش به دست معشوق برساند.

پیامبر می فرماید: دو تا صفت است که من دوست ندارم کسی با من مشارکت کند، کمکم کند. می خواهم خودم انجام دهم:

« وُضُوئي فإنّهُ مِن صَلاتِي» این بحق فقهی دارد که در وضو کسی از کسی کمک نگیرید. باید واقعا کل وضو را خودش انجام بدهد. مگر مواردی که ناتوان است و نائب می گیرد. این بحث فقهی دارد. 2- « وصَدَقَتي» صدقه هم دوست ندارم کسی کمکم کند. خودم بدهم دست فقیر. البته ما بحث تربیتی داریم. ما صدقه جمعی داریم. صدقه فردی داریم، صدقه مخفیانه داریم. صدقه علنی داریم. همه اش را باید انجام بدهیم. یک موقع من قصد تربیت دارم، خودم نمی دهم. می گویم پول می دهم به بچه ام که او بدهد تا بچه ام یاد بگیرد کمک به دیگران و مهرورزی را قصد تربیت اعضای خانواده است. ولی یک موقع شرایطی هست که مسئله، مسئله شخصی هست. شرایط یک جوری هست که خودم بدهم بهتر است.

می فرماید: «فإنّها مِن يَدِي إلى يَدِ السّائلِ» چون از دست من می رود به دست خدا. دست سائل، گیرنده است. بعد می فرماید: «فإنّها تَقَعُ في يَدِ الرحمنِ» در دست خدا قرار می‌گیرد. چرا؟ «هو یأخذ الصدقات» او صدقات را می‌گیرد. می بینی حرف زدن چه جوری است. چه کسی می‌تواند این جوری حرف بزند غیر از معصوم! شما دنیا را اگر بگردیم و تمام مکاتب بگردید، اگر از این مکاتب وجود داشت. اگر از این فرهنگها وجود داشت. همه کارها عاشقانه انجام بشود؛ آن هم از عشق به خدوند تبارک و تعالی و محبت حق تعالی. می گوید این کار چون در دست خدا هست، خودم می خواهم انجام بدهم. خودش می گیرد. برای همین می گوید وقتی که صدقه را می دهی، دست را ببوس. چون به دست خدا خورده. دستت را ببوس.

روایت بعدی از امیرالمومنین علیه السلام است. قاعده چی بود؟ قاعده این بود که شما هر چقدر بخواهی به مقام محمود نزدیک تر شوی، باید وزنت را سبکتر کنی که بتوانی بالا بروی. اگر قرار است بالاتر بروی و وزن خودت را سبک کنی، چه چیزی را باید روی زمین بگذاری؟ آن چیزی را که مال خداست و مال بهشت و آسمان است یا آن چیزی که مال زمین است؟ آن که مال زمین است. چون می خواهی بروی، دست پر باید بالا بروی.

«فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ» میزان باید سنگین باشد. پس هر چیزی که رنگ و بوی بهشت دارد، باید با خودت ببری. هر چیزی که رنگ و بوی دنیا دارد باید چی کارش بکنی؟ بگذاری و کمتر برداری. اصلا برندار با خودت. لذا باید کم کنی. پس قاعده حرکت به سمت حق تعالی این است که شما دائما وزنت را کم کنی یا بین این دوتا قاعده است، یعنی در هر صورت این حالت را با انسان دارد یا وزن طبیعی اش را کم می کند یا وزن فطری. چون آنجا وزنه هست و می کشند. «الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ » آنجا میزان حق است. این آیه قرآن است که خواندم. در آل یاسین هم می‌خوانیم: «والوزن حق» آدم‌ها را می‌کشند با مبنای مخصوص خودشان. نه واقعاً فکر کنید ترازوی آنجا هست آدم ها را درش می گذارند. نه روح را می کشند. هر چیزی مبنا و ترازوی خاص خودش را دارد. مثلا ما می خواهیم دما را بسنجیم با ترازو نمی شود. هوا دماسنج می خواهد. هر چیزی سنجش خودش را دارد.

روح هم میزان های معنوی وجود دارد برای کشیدنش. حالا وقتی می خواهند بکشند، باید سنگین باشد. سبک باشی «فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ* فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ»، آنکه میزانهایش سنگین است در یک عیش راضی است. یعنی یک زندگی کاملاً رضایت بخش. آنقدر رضایت بخش است که شما در هر لحظه اش حالت ذوق زدگی داری، حالت جدید بودن و تازه بودن داری. به هیچ چیزش عادت نمی کنی هیچ وقت. لحظه به لحظه انسان ذوق زدگی و سرور دارد. اما چی؟ « * فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ» اگر کسی میزانش سبک باشد آنجا مادرش آتش خواهد بود. چرا؟ چون هم سنخ با چی هست؟ وقتی شما میزان فطری‌ات سبک بود و به درد نمی خورد، یعنی میزان چی پر هست؟ میزان طبیعی ات پر است. با شخصیت طبیعی محشور شدی. وقتی با شخصیت طبیعی محشوری میشوی در آنجا، لایق بهشت نیستی و مادرت چه کسی است؟ آنکه قرار است از تو پذیرایی کند، «هاویه» است، آتش است.

پس تا می‌توانیم باید فاصله بگیریم از طبیعت و دنیا تا آنجائی که جا دارد انسان باید فاصله بگیرد. یعنی حالت چسبندگی پیدا نکند به آن. وابستگی به آن پیدا نکند. طوری که با عشق به خداوند و با معنویش به حق تعالی با خدمتش به امام زمان علیه السلام و آزادگی و اسیر نکند خودش را، گرفتار نکند خودش را و آزاد باشد.

پیر خرد پیشه‌ی نورانیم برده ز دل رنگ پیشانی ام

گفت که در زندگی آزاد باش عمر گذرا است جهان شاد باش

کسی عرضه داشته باشد این را بفهمد و آزاد کند از الان خودش را، شاد شاد زندگی می کند. امیرالمومنین علیه السلام: «استنقذوا به الرزق به الحسنه». طلب نزول رزق بکنید با صدقه. یعنی شما اگر می خواهی نازل بشود رزق برایتان؛ چه مادی چه معنوی، صدقه بیشتر دهید. هی جا باز کنید تا بیشتر چی شود؟ بیشتر. نگه ندارید. گرفتار نکنید خودتان را، ذخیره سازی نکنید خودتان را، بخل نورزید، انبار نکنید هیچ را؛ چه مادیات چه معنویات. هر کاری می توانید بکنید برای بندگان خدا، نقش خدا را بازی بکنید. خلیفه گیری را خوب انجام دهید. نمایندگی و مظهریت را خوب انجام دهید. هر کاری می‌توانید، هر جور می توانید مفید باشید برای بندگان خدا، باشید. هر کمکی می توانید بکنید به بندگان خدا. ما آدم های داریم که اعتبار دارند. پول ندارد ولی اعتبار دارد، نفوذ دارد، یک جا یک نامه ای بنویسد، خیلی کارها و مشکلات دیگران حل می شود. ولی این کار را نمی کند. یک جائی آبرو بگذارد، یکجا حرف بزند، یک جا وساطت بکند، ولی نمی کند. می‌تواند با حرف زدنش مشکل دختر و پسر را حل کنند، می تواند با حرف زدنش مانعی را از سر راه کسی بردارد، نمی کند و بخل می ورزد. «استنقذوا به الرزق به الحسنه» با صدقه طلب نزول رزق بکنید، یعنی اگر می خواهی نازل شود خروجی را بیشتر کن. هر چه خروجی بیشتر کنی، ورودی بیشتر است.

امام صادق علیه السلام می فرماید: «انی لاملقوا حیاناً فاوتاجروالله به الصدقه». می فرماید: من گاهی می شود و پیش می آید که من تنگ دست می شوم. املاق یعنی تنگ دستی. گاهی وقتها تنگ دست می شوم. حالا مشکلم را چه جوری حل میکنم؟ با خدا تجارت می کنم. معامله می کنم با خدا با صدقه. وقتی می بینم دارم به من فشار می آید، دارم اذیت می شوم، در یک جائی در تنگنا قرار گرفتم، صدقه می دهم و تجارت می کنم، خداوند بیشتر می دهد. ببین عزیز من هنر تو این نیست که وقتی همه شهوات و خواسته هایت فراهم باشد، بتوانی خوشحال باشی و بخندی به دیگران، پدر و مادرف همسرف فرزندان، به آنها لبخند بزنی و شاد باشی. حیوانات هم به خدا این جوری هستند. یعنی این بدترین شکلی است که ما می‌توانیم داشته باشیم. بگوییم من حالا شکمم سیر شد، آمده ای خسته هستی، گرسنه‌ای، تشنه‌ای، بچه تو این را نمی داند. اصلاً فکر نمی کند. بچه تو به بابا و مامان فکر می کند. اصلاً بچه کاری ندارد، اصلاً فکر نمی‌کند که تو خسته ای. او می دود می آید در بغل تو، می خواهد نقاشی اش را نشان می دهد، می خواهد گزارش بدهد. می خواهد از فیلمی که دیده، تعریف کند. می خواهد خاطراتش از آن چیزی که از مدرسه گذشته، بگوید. ببینید، برو کنار حوصله ندارم، الان اعصابم خرد است، الان فرصت ندارم. الان اینجوری.... وقتی ما این کار را می کنیم، یعنی نمی‌توانی پاسخ مناسب بدهی، به هر کس. حال و حوصله پدر و مادر نداری بداخلاقی می کنی، می خواهد با تو حرف بزند، نمی پذیری او را چون ذهنت مشغول است. مشغول؟ یعنی چی شده؟ یعنی بسته شدیم روحت گره خورده، نمی توانی باز کنی. حالا می خواهی باز بشود. بازش این نیست که قهر کنی و بروی در اتاقت در را ببندی. بازش این نیست. بازش این است که باید صدقه بدهی.

حدیث را دقت کنید: «انی لاملقوا حیاناً فاوتاجروالله به الصدقه» همان موقع که یک خبر بد آمد برایت. همان موقع که عصبی شدی، بخند. همان موقع خوش رویی کن. آن بنده خدائی که به تو احتیاج داردف کاری نداری که تو الان اوج گرفتاری هستی. شاید نداند که بعدا بگوییم آقا من معذرت می خواهم. آن موقع خیلی عصبی بودم، پرخاشگری کردم. حواسم نبود. نمی خواهم بگویم ما از الان این بشویم. ولی باید تمرین کنیم تا به اینجا برسیم انشاله. یواش یواش. تو به محض اینکه در بدبختی خودت به یک نفر کمک می کنی، راه برایت باز می شود. یک خواهر بزرگتر است سر ازدواجش مشکلات پیش آمده، نتوانسته ازدوج کند. بستگی برایش پیش آمده. این خواهر کوچکتر دارد. برایش خواستگار می آید. او دو کار می تواند بکند: 1- می تواند صدقه بدهد با خدا تجارت بکند تا باز شود. 2- می تواند امساک کند. می گوید: نه غلط کرده که خواستنگار آمده. قبول نکنی. حق ندارد قبول کند. تا من شوهر نکردم، نه. خیلی وقت ها پدر و مادر راه بچه هایشان را می بندند. تا خواهر بزرگتر شوهر نکردهف تا برادر بزرگ زن نگرفته، تو بیخود کردی من زن می خواهم، برادر بزرگتر 180 سالش هست هنوز زن نگرفته. راه را خودمان می بندیم. حسادت می کند که چرا برای خواهر کوچکتر آمده، چرا برای دختر باجناقم زودتر خواستگار آمده، چرا پسر باجنلاق من زودتر زن گرفته، چرا بچه داداشم این جوری کرده. بعد با او مشورت می کنند یک جواب های الکی می دهد. جواب‌هائی می‌دهد که مسر را خراب کند و عوض کند. بدخواهی می کند. تو داری کی را می بندی بیشتر؟ تو خودت را می‌بندی. فکر می کنی او را می بندی. تو استقبال بکن. تو راه را باز بگذار. بگذار این کار انجام بشود. یک عمل حسن انجام شود. یک عمل صالح انجام بشود. وقتی که این را بازی کردی، می بینی که خدا هم برای خودت باز می کند. ما خیلی وقتها به خاطر چشم تنگی ها، چشم و هم چشمی‌ها، حسادت ها، تنگ نظری را به خودمان می بندیم. هر چی شما عصبی تر، پرخاش گرتر، حسودتر، با سوء ظن بیشتر برخورد می کنید، گره ها را چکار می کنید؟ بیشتر می کنید. بعد هم هی داد می زنید. ولی نمی شود.

خدا رحمت کند مرحوم آقا میرزا جوادآقا، استاد در مورد ایشان آن تعابیر عجیب را دارد. انسان کامل، عارف بالله، عارف کامل، تعابیر بزرگ. مرحوم میرزا می گوید: من تمام مراحل مربوط به خروج از دنیا را انجام داده بودم. باید در غیب، در برزخ، در مکاشفات به رویم باز می شد ولی باز نمی شد. همه کاری که استاد گفته بود، کرده بودم هر کاری که استاد گفته بود. رفتم به استاد گفتم که چرا هیچ اتفاقی نمی افتد. چرا در روی من باز نمی شود. استادمان فرمود: شما با خانواده ملکی تبریزی فامیلی هستی؟ گفتم بله. گفت: مثل این که کدورتی بین شما هست. گفت: هر وقت رفتی کفششان را جلوی پایشان جفت کردی، با آنها آشتی کردی، کدورت ها را از بین بردی، شاید راهی باز شود. گفت: رفتم خودم را کوچک کردم. (آدم باید بکشند). خودم را کوچک کردم. تواضع کردم، من رفتم آشتی کردم. حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) در نوادگان حسن هم همین کار را کرد. حضرت عبدالعظیم می توانست کاری کند که راه به رویش بسته باشد. در یک لحظه که تمام بچه های امام حسن (علیه السلام) بسته بودند خودشان را و باز نمی شدند نسبت به فرزندان امام حسین (علیه السلام) و ائمه معصومین سر تعظیم فرو نمی آوردند، و می گفتند که ما بچه ای امام مزاده هستند. خودشان را در مقابل بچه های امام حسین و ائمه می گرفتند. می گفتند ما از نسل امام حسن هستیم و خودمان برای خودمان کسی هستیم. بلند بشویم در خانه امام حسین که چی بشود. خیلی ها بودند روی حسادت بود. حسادت خوب و بد نمی شناسد. عالم و جاهل نمی شناسد. اتفاقا هرچه آدم عالم تر و کامل تر می شود، ممکن است حسادتش بشتر شود. هر چی بزرگ تر می شود، ممکن است من اش هم بزرگتر شود.

حضرت عبدالعظیم از بنی الحسن بود. من این را از یکی از اولیاء خدا شنیدم. خدا رحمتشان کند. من خودم سوال کردم. ایشان فرمود: من خودم خدمت علامه بود. علامه این جوری فرمود. گفت: این سد را شکست. اصلا این عقده را نداشت. آمد کاملا در مقابل امام معصوم تواضع کرد. گفت: آقا من خدمت شما هستم، کوچک شما هستم. شما امام من هستید. اجازه بدید من عقائدم رابه شما عرضه کنم، آیا شما عقائد من را تأئید می کنید یا نه! تا این سد را در خودش شکست، آن اتفاق افتاد. شد: «من زار عبدالعظیم به ری کمن زار الحسین بکربلا»، یعنی شما تا من را برندارید، یعنی جهنم را از وجود خودت حذف نکنید. بعضی ها نسبت به پدر و مادر تکبر می کنند، سه روز با مادرش حرف نمی زند، یا با همسرش حرف نمی زند. مرد نسبت به زن، زن نسبت به مرد. می بینی که دو سه روز در خانه هست خیلی سرد با همسرش برخورد می کند.راه را می بندد. وقتی راه را می بندی، در را روی خودت بستی اصلاً. وقتی حاضر نیستی معذرت خواهی بکنی. وقتی حاضر نیستی سد را بشکنی.

پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: اگر در جرو بحث اگر حق هم با او باشد، کوتاه بیاید.

رمزش این است بعضی ها می گویند: این چه حرف زور دارد می زند پیغمبر. خیلی زور دارد. حق با من هست و من کوتاه بیایم. فلانی پر می شود. بدبختی ما همین است که ما نمی‌خواهیم محبوب خدا باشیم. می‌خواهیم یک کسی پررو نشود. از ما سوء استفاده نکند، مثلا به حساب خودمان نکند.

عزیز من وقتی حق با توست، کوتاه می آیی، آن کسی که تو جلویش کوتاه آمدی، خودش می فهمد که تو کوتاه آمدی. خودش می فهمد که حق با او نیست. «انّ الانسان لنفسه بصیره». آن هم خودش می داند

می فرماید اگر حق با تو باشد، کوتاه بیایی، بحث راادامه نده. وقتی کوتاه بیایی، من پیغمبر سه خانه در پایین و بالا و وسط بهشت برایت تضمین می کنم. امام صادق علیه السلام هم همین طور. چرا؟ چون خودت را تخیله می‌کنی. خودت را رها می‌کنی. این من ات را کنار می گذاری و فشار می‌آوری از خودت بیرون می‌کنی.

حالا کیفیت را دقت کنید. کیفیت تجارت را. می گوید: من با خدا تجارت می کنم موقعی که بسته می شوم و به تنگ دستی می افتم، با صدقه. حالا دقت کنید «لِابْنِهِ مُحَمَّدٍ يَا بُنَيَّ كَمْ فَضَلَ مِنْ تِلْكَ اَلنَّفَقَةِ. چقدر از پول و درآمدمان و از قوت روزانه چقدر اضاه مانده؟ حضرت از پسرش سوال می کند. چقدر از خرجی اضافه داری. « فَقَالَ أَرْبَعُونَ دِينَاراً» گفت: 40 دینار. « قَالَ اُخْرُجْ فَتَصَدَّقْ بِهَا» گفت: برو بیرون همه را صدقه بده. «قَالَ إِنَّهُ لَمْ يَبْقَ مَعِي غَيْرُهَا» دیگر پولی برایمان باقی نمی ماند. «قَالَ تَصَدَّقْ [فَتَصَدَّقْ] بِهَا» برو همه را صدقه بده. «فَإِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يُخْلِفُهَا» خداوند جایش را به ما می دهد. «أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ مِفْتَاحاً مِفْتَاحاً وَ مِفْتَاحَ اَلرِّزْقِ اَلصَّدَقَةُ فَتَصَدَّقْ بِهَا»، آیا نمی دانی هر چیزی کلیدی دارد. کلید رزق دادن است.

نه خوردن، پس انداز کردن و نگه داشتن. بدبختی ما همین است. کلید رزق ودارا شدن، و کامل شدن در همه جنبه های مادی و معنوی این است که انسان خروجی بیشتری داشته باشد. نه پس انداز و ذخیره. نه نگه داشتن و حرص زدن. نه محروم کردن دیگران. نه خودخوری و خودخواهی. اگر می خواهی انبساط پیدا کنی و شادی شوی، اگر می خواهی ناراحتی هایت از بین برود، اگر می خواهی همیشه آرامش داشته باشی و شاد باشی، خروجی ات را باید بیشتر بکنی. گره ها را باید باز بکنی. در هیچ باید عقده نکنی و نگه نداری اصلا.

این قاعده است. فرمولش است. ریاضیات عالم و مهندسی عالم این جوری چیده شده است. ننمی توانی خلاف این عمل کنی. اصلا جا نمی افتد. اصلاً عملی نیست غیر از این.

محمد می گوید: «فَفَعَلْتُ [فَفَعَلَ] فَمَا لَبِثَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلاَّ عَشَرَةَ أَيَّامٍ حَتَّى جَاءَهُ مِنْ مَوْضِعٍ أَرْبَعَةُ آلاَفِ دِينَارٍ». من رفتم این کار را کردم. ده روز نشد که 4000هزار دینار جایش آمد. چقدر داد؟ 40. چقدر گیرش آمد؟ 4000 دینار. این را داشته باشید.

روایت بعدی از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است: «اکثروا من الصدقه ترزق»، زیاد صدقه بدهید تا روزی تان زیاد شود. زیاد این کار را انجام بدهید. برای همین صبح صدقه بدهید. صدقه صبح و صدقه شب. طوری بدهید که طبق قاعده، دردتان بیاید. صدقه که دردتان نیاید، به درد نمی‌خورد.

باز هم پیامبر می فرماید: «انّ الصدقه تزیدُ و صاحبها کثیراً فَتَصَدَّقُوا يَرحَمْكُمُ اللّه». حقیقتا این است که صدقه صاحبش را زیاد می کند. حرف خیلی بزرگ است. نمی گوید مال صاحب را زیاد می کند. می گوید صاحبش را زیاد می کند. الصدقه تزید صاحبها کثرتاً صاحبش را زیاد می کند.  فَتَصَدَّقُوا يَرحَمْكُمُ اللّه یعنی در همه چیز رحم خدا سراغتان می آید. رحمانیت و رحیمیت خدا سراغتان می آید. در همه چیز. اگر می خواهی بزرگ بشوی و زیاد بشوی باید مثل بزرگان زندگی کنی. یعنی دهشت زیاد باشد. مثل خدا بزرگ بشوی.

سعی کن مثل خدا بزرگ بشوی. والا میمانی.

کسی که عرضه ندارد دیگرانی که به او ظلم کرده را ببخشد. غیبت کردن، تهمت زدند، آنها را عفو کند. کینه یعنی گره. در روایت داریم اگر کسی کینه مومنی در دل داشته باشد هرگز به بهشت راه پیدا نمی‌کند. چون مسخرهبازی است که ما به خدا بگوییم تو از ما کینه نکن. من گناه کردم، معصیت کردم، نافرمانی کردم، در مقابل تو، جلوی چشمت، وقتی من را نگاه می کردی با پررویی و بی حیایی معصیت کردم. آن هم جلوی چشمت. من را می دیدی، جلوی امام زمان، جلوی چشم ملائکه. چند سال اصرار به معصیت و گناه داشتم. حالا تو اینها را ندید بگیر.ولی خودت چی؟ خودت می خواهی این جوری نباشی. این ظلم است. این حرف مفتی است که ما می زنیم. «إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها»، حرف بیهوده است. می گوید فلانی به من ظلم کرده. قرآن می گوید: «وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ» ببخشید و ندید بگیرید. انگار که به من ظلم نکرده، انگار که به من بی ادبی نکرده. انگار که غیبت من را نکرده، رد شوید. ما از خداوند همین را می خواهیم که رد کن. مغفرت غیر از عفو است. یکبار می گوییم: خدایا ببخش. ببخش یعنی چی؟ عفو کن؟ عفو کن یعنی مرا مجازات نکن. مغفرت این نیست. مغفرت می گوییم خدایا با من قهر نکن. مرا ببخش و گناهانم را هم از بین ببر و قهر هم نکن. در را هم باز بگذار می خواهیم بیایم در آغوشت.

تو زمانی می توانی بگویی «استغفرالله ربی و اتوب الیه» که استغفار به معنای حقیقی بکنی، «استغفرالله» بگویی که خودت اهل مغفرت باشی. یعنی خودت را خالی کنی هیچ کس نتوانی را در وجودت خودت با گناه و آلودگی اش در وجودت تو کدورت ایجاد نکند. حال ما آنقدر بیچاره ایم و بدبختیم که با پدر و مادرمان، با خانواده مان، خواهر و برادرمان، همسرمان، فرزندانمان، با نزدیک ترین افرادمان نمی توانیم صاف باشیم و کینه و عقده می کنیم. این جوری است.

تو می گویی: «الهم الغفر» ببخش. استغفرالله، خدا می گوید تو می دانی از من چی می خواهی. تو از منی می خواهی هر غلطی کردی، هر گناهی کردی، هر فسادی انجام دادی، ندید بگیرم و بعد هم بهت بخندم.

چند وقت پیش یک بچه 6ساله با مزه ای در اقوام ما هست. یک خطایئ کرده بود مادرش با او قهر کرده بود. دعوای مختصری کرده بود. بعد به مادر این جوری می کرد. روت را به من بکن. مثلا مادر یک ذره اخم می کرد. یاالله روتو به من بکن. بگو من را بخشیدی. مادر گفت: حالا عیبی ندارد. نه. بخند به من. ببینید بچه 6ساله. می گفت به من بخند. حالا مادر زوری یک لبخندی می زد. می گفت: نه. بغلم کن، بوسم کن، نازم کن. این معنی مغفرت را خوب می فهمد. همه ما می فهمیم. این جوری می کند: ما را حلال کن. می گوید: باشه، بخشیدم. می گوید: نه. نبخشیدی. از ته دل هنوز نبخشیدی. بعد می رویم در عمق. باید عمیق هم من می خواهم خیالم راحت باشد که من مورد چی قرار گرفتم؟ چون ما واقعاً به بخشیده شدن جریمه نشدن احتیاج نداریم. ما به چی احتیاج داریم؟ به صمیمیت و رفاقت احتیاج داریم. در دعا داریم که خدایا رویت را از ما بر نگردان. ما به این احتیاج داریم که خدا رویش را از ما برنگرداند. این خیلی سخت است. حالا می خواهی این جوری باشی، تو می خواهی نقش خدا را بازی کنی و به خدا نزدیک باشی یا نه می خواهی یک زن یا مرد باشی یا یک بابا و مامان باشی. یک عمو و دایی باشی. یک خاله و عمه باشی. همین می خواهی باشی. یا نه! می خواهی انسان باشی. انسان یعنی کسی که شبیه خداست به معنای حقیقی. چه کسی انسان تر است؟ کسی که شبیه تر است. اگر قرار است اینجوری باشی، مبنای تصمیم گیرهایمان، رفتارهایمان با دیگران نباید این باشد که او با من چکار کرد. من اصلا کاری ندارم که او با من چه کار کرد. من وظیفه ام این است که شبیه خدا بشوم. خدا فرصت را این جوری ایجاد می کند. کسانی را می گذارم که در حقت ظلم بکنند، غیبت کنند، تهمت به تو بزنند. اذیتت بکنند، اعصابت را خرد بکنند تا تو فرصت بکنی با مغفرت شبیه کی بشوی؟ من شوی. اگر در زندگی کسی نباشد که ما را اذیت بکند، در زندگی کسی نباشد که حال ما را بگیرد، در زندگی کسی نباشد که اعصاب ما را خرد بکند، نافرمانی مان بکند، همه چیز به ففق مراد او باشد، تو اصلا درجا می زنی. در این نکبت زندگی می پوسی اینجا.

می گوید: ای خدا چقدر من بدبختم، بچه ام اعصابم را خرد می کند، زنم اعصابم را خرد می کند، شوهرم اعصابم را خرد می کند، این بدبختی نیست. اگر در فضای زندگی ات چنین چیزهایی برایت ایجاد می شود فرصتی است که تو شبیه ائمه و خداوند شوی. نه اینکه اعصاب را خرد بکنی، در را بشکنی، گلدان را بشکنی، لیوان را بشکنی، خودت را بزنی. بقیه را بزنی. این یعنی پشت پا زدن به رزق. اذیت و معصیت و گناه دیگران ر حق ما روزی ماست. و این روزی چی هست. روزی طبیعت نیست. طبیعت از این خوشش نمی آید. طبعت خودخواه است. این روزی چی هست؟ روزی فطرت است. برای چی؟ برای اینکه فطرت می تواند شبیه خداوند شود. فرصت هست تمرین اسم غفار بودن را بکند. اسم رحمان و رحیم بودن را بکند. اسم جواد بودن را بکند. اسم کریم بودن را بکند. برای اینها تمرین کند. پول زیاد به تو داده، امکانات زیاد به تو داده، فرصت خوبی برای تمرین کردن است. ولی متاسفانه هر چقدر داراتر می شویم، طغیان مان بیشتر می شود. « إِنَّ الاْءِنسَانَ لَیطْغَی أَن رَآهُ اسْتَغْنَی». انسان وقتی نعمت سمتش می آید، دارائی، موفقیت، محبوبیت، اعتبار سراغش می آید، بجای اینکه از این استفاده کند که بیشتر شبیه خداوند شود، تا نعمت می آید از خدا دور می شود. یعنی داشتن نعمت ها را درواقع یک فرصتی به دست شیطان می‌دهد. پول در آوردن، یعنی دور شدن از خدا. ازدواج کردن، زن و بچه دار شدن، شوهر دار شدن، فامیل پیدا کردن، رفاه پیدا کردن مساوی است باعث دور شدن از خدا می شود. این می شود پستی.

حدیث امام رضا (علیه السلام) را که یادتان نرفته. «السَّفِلَةُ مَنْ کَانَ لَهُ شَیْ‏ءٌ یُلْهِیهِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى»، پست کسی است که چیزی داشته باشد که او را از خدا دور کند. اگر محبوبیت، اعتبارت، پولت، ثروتت، سوادت، علمت، زیبائی، داشتن مدرکات، همسرت و فرزندانت نمی گذارد تو شبیه خدا شوی، خیلی پستی. پست شدی. می گوید من زمانی که زن گرفتم، یا زمانی که شوهر کردم، قبلش وضعم از نظر خیلی بهتر بود. از وقتی که ازدواج کردم اصلاً افت پیدا کردم. افت طبیعی است. چون احساس چی کردی؟ احساس دارا بودن کردی و نعمت تو را از صاحب نعمت چکار کرده؟ غافل کرده. (انشاله فرصت باشد یک روزی برایتان حدیث معراج بخوانم. خداوند می فرماید: یا احمد (صلی الله علیه و آله و سلم)! هرگز مثل بچه ها نباش تا یک ذره سبزی و خرمی یا ترشی و شیرینی می بینند، ذوق زده می شوند. بچه بازی نکن. حالا چی شده؟ می خواهی شوهر کنی. هزار جور فساد در عروسی اتفاق می افتد و عروس خانم ناراحت هم نیست.

می خواهی زن بگیری، می خواهی یک چیزی داشته باشی. می ارزد که به خاطر آن معصیت خدا را بکنی؟ این خیلی پستی است. آدم بخاطر یک کس دیگر رابطه اش با خدا ضعیف کند، به خاطر بدهکاری، بخاطر مشکلات، بخاطر از دست دادن یک نفر، بخاطر بدست نیاوردن یک نفر. این جوری زندگی کردن خیلی بد است. تا یک ذره پولدار و ثروتمند می‌شود رابطه اش با دوستان، فقرا، دوروبری هایش کم می شود، تا ماشین دار یا خانه دار می شود، برای بقیه قیافه می گیرد. این پستی و کوچک بودن است و بی ظرفیت بودن است.

امام صادق علیه السلام: «الصَّدَقةُ تَقضِي الدَّينَ و تُخلِفُ بِالبَرَكَةِ»، صدقه باعث رفع بدهکاری می شود، قضا را ادا می کند «و تُخلِفُ بِالبَرَكَةِ»، و برکت را به جا می گذارد. صدقه جایش چی می آورد؟ برکت را می آورد. برای همین موقعی که انسان دستش تنگ است و گرفتار، خودش در فشار هست، خودش در تنگ دستی هست، خوب است به دیگران کمک کند. خودت در فشار هستی، لبخند بزن به دیگران. آن وقت که سرت خیلی شلوغ هست، اگر می توانی کاری برای کسی انجام بده، آن موقع انجام بده.

حالا این همه بحث‌ها مقدمه شد برای اینه بفهمیم صدقه یعنی خارج کردن از خودت. علامت صداقت است و صدقه یعنی سالم بودن، راست گفتن. این صدقه را که می خواهی بپردازی باید بدانی بحث مادینیست. ما خیلی وقتها بیش از صدقات مادی می توانیم صدقه چی بپردازیم؟ معنوی. یعنی خیلی وقت ها، به خیلی از چیزهایی که در وجود ما هست، احتیاج دارند. آن دارایی که داریم. یک کمی به خودت بیا و فکر کن که چه داری و برای بندگان خدا چه کار می توانی بکنی.

یک آقایی هست در قم. خیلی آدم باصفائی است. جلوی خانه ما یک پارکی هست آنجا، من گهگامی می روم شب قدم بزنم یا در روز از آنجا رد شوم. می بینم که در پارک نشسته است. پیرمردی است. می آید خودش را قشنگ معرفی می کند. سلام و علیکم. من خانه ام در این کوچک است پلاک فلان. اگر کسی یک موقعی عربی بلد نبود، ریاضی بلد نبود، شیمی بلد نبود، درس کسی ضعیف بود منزل ما بفرستید من درس می دهم. اگر کسی زن خواست، شوهر خواست بفرستید منزل ما. خیلی باصفاست. یعنی قشنگ خودش را معرفی کند می خواهد نقش خدارا بازی کند.در امر خیر. آماده.

یک پیرمردی هست که خیلی باصفاست. یک موقع مراجع و بزرگان ما کارشان گره می خورد، خدمت این پیرمرد می آیند. برای دعا کردن و برای کارهای دیگر. موقعی که من رد بشوم برای رفتن به دفتر یا از دفتر به منزل می روم گاهی وقت ها می بینم در مغازه نشسته است. خیلی هم خوردنی و دوست داشتنی است. بعد یک گاهی سلام و علیک با هم داریم. گفتم به خودم برم از نزدیک بخورم. چرا از دور بخورمش. رفتیم سلام و علیک کردیم در مغازه نشستیم. دیدم در مغازه جا نیست. ظارت مغازه پینه دوزی و کفاشی است ولی همه اش دفترچه، برنج، روغن از این چیزها بیشتر است. خلاصه به زور یک جائی پیدا کرد و گفت بنشین. من هم نشستم آنجا. خلاصه با او انسی گرفتم. سعی کردم یک مقدار حرف بزند قشنگ. از ته دلش حرف بزند. گفت: آقا من خیلی خوشبختم. یک پیرمردی که هشتاد سالش است و با دوچرخه به زور پا می زند و می آید. گفت من خیلی خوشبختم. فکر نمی کنم کسی خوشبخت تر از من باشد. گفتم: برای چی؟ گفت: این جا تا می توانیم به بندگان خدا برایشان کاری انجام می دهیم. گفت من تنهایی تا الان 1500 خانواده را زیر پوشش دارم. گاهی می بینم 20 30 خانم در آنجا ایستادند، عفیف، خانم هائی با حیا، خوب و سالم و نیازمند ایستادند در آنجا. او هم یک به یک به آنها بن می دهد که بروید مثلا از فلان مغازه برنج بگیرید. برید فلانجا چی بگیرید. خودش هم یک مقدار یک چیزی از گونی ها برایشان می ریزد. یک چیز می دهد که مثلا طرف کفش بگیرد، لباس بگیرد. پیش همه هم اعتبار دارد. یعنی همه از او خوششان می آید. من خودم یک نیازهای دارم بااینکه خود موسسه ما این کار را انجام بده اگر بتوانی به کسی کمک کند. ولی یک موقع هایی اگر کسی به من پولی بدهد، مخصوصاً به این ولی خدا می دهم تا او کمک کند. از طریق او به دست خانواده ها برسد. حالا شما نگاه کنید که چقدر او شاد است. چقدر انبساط دارد. در مغازه کوچک 3در4 نشسته، 1500 خانواده را تحت پوشش دارد. این چقدر فرصت برای شدن دارد.

یکی از دوستان به رحمت خدا رفته بود. شاید 60سالش بود. من یک بدهکاری به او داشتم. خانه اش شهرستان بود. به خانه اش زنگ میزدم تا بتوانم با خانمش صحبت کنم تا پولو به آنها برسانم. نمی توانستم پیدا کنم. به هر حال پیدا کردم. یک روز خانمش گوشی را برداشت، گفت خانم نیستی شما هر وقت زنگ میزنم نتوانستم با شما صحبت کنم. گفت: گرفتاریم، کار دارم، حالا این بندگان خدا بچه ندارند. گفتم اینها چه گرفتاری دارند. بعداً گفت من در بنیاد خیریه کار میکنم شب و روز برای بچه ها برای دخترخانم ها و آقاپسرها برای ازدواج و جهیزیه شان و... اگر کاری داشتی آنجا به من زنگ بزن. چقدر خوب است آدم فضای زندگی اش را وقف بندگان خدا بکند. خودخواه نباشد که فقط در حریم زندگی خودش. البته خانم ها باید خیلی با احتیاط وارد این شغل شوند. رضایت شوهرشان این چیزها راباید داشته باشند. اگر نمی توانند در خانه خودشان از اعتبارات خودشان و کارهایشان استفاده کنند. می شود. بعضی شوهرها هستند که اهل کرامت هستند، اهل بزرگواری هستند، اجازه می دهند. البته جاهائی که معتبر است. نه جاهائی که ناشناخته و غیرمعتبر است. خطرناک است. بعضی جاها غیرمعتبر است. چهار 5،10 زن جمع می شوند. یعنی از خودشان خارج می شوند. یعنی می گویند یک مقدار از وقت زندگی مان و خوشبختی‌مان می گذاریم برای کی؟ کمک به دیگران. آن مردم هم بزرگوار است. می گوید همسر من همه‌اش وقف خانه نشود. مقداری از وقتش را بگذارد برای خدمت به بچه های امام زمان به ایتام آل محمد علیهم السلام.

بحث مسائل مادی را تمام کردیم و دیگر از جلسه بعد بحث مسائل مادی نداریم. از جلسه بعد راجع به بزرگ شدن و جهاد و بحث معنوی صحبت کنم. همانطور که کماکان برایتان در اینجا صحبت کردیم. ولی می خواهیم به مصادیق آن بپردازیم تا انشاله یک مقدار یاد بگیریم که چطور خود را خالی کنیم و چه جوری بزرگ شویم.

سوال: شما می گویید همیشه باید شاد باشید ولی ائمه و معصومین گفتند بیش از حد شاد بودن روی روحیه شما تاثیر می گذارد.

جواب: شادی طبیعی با شادی فطری فرق دارد. شادی که ما می گوییم شادی حقیقی است. اصلا شادی به معنای حقیقی مربوط به بخش انسانی است. شادی های حیوانی که انسان از لباس خوراک و ماده ذوق زده می شود. اینها بخش حیوانی است. ذوق زدگی حیوانی است. بخش اصلی شادی و آرامش مربوط به مافوق عقل ماست. به مباحث انسان شناسی رجوع کنید. وقتی این بخش را قوی می کنید همیشه شادی می شوی.

کتابهائی که درباره دعاها هستند اگر سند ذکر کردند، اشکال ندارد از آنها استفاده کنید. ولی استفاده از دعاها یک برنامه و نظم خاص می خواهد. خیلی از وقت ها انسان دعاها و اذکاری بگوید که به نفعش تمام نشود.

کسی بدهکاری ندارد نباید صدقه بدهد. اول واجب را انجام بدهید بعد مستحب را. اول بدهکاری را بدهید.

از کجا بفهمیم که خداوند از ته دل ما را بخشیده است؟ لبخند و درآغوش کشیدن خدارا چگونه احساس کنیم؟ از نوع توفیق هائی که به شما می دهد، دعوتی که از شما می کند و احساسی که نسبت به خدا ایجادمی شود و اینکه آیا شما توانسته اید آن گذشته را جبران کنید یا نه!

میزان صدقه زندگی فردی هر کس مربوط است. اما به جای دادن، در صندوقات بندازیم بهتر است یا کسانی که می گویند؟ صندوقات معتبرتر است.