اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.@
«الْحَمْدُ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً اللّٰهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَىٰ مَا جَرىٰ بِهِ قَضاؤُكَ فِي أَوْلِيائِكَ» در بخش اول دعای ندبه هستیم که حمد خدا را امام (علیه السّلام) به جا میآورد، خدایا سپاس میگذارم تو را به خاطر آن چیزی که جاری شد، قضاء تو در حق اولیائت، اولیایی که «اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ» خالصشان کردی برای خودت.@«وَ دِينِكَ إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزِيلَ مَا عِنْدَكَ مِنَ النَّعِيمِ الْمُقِيمِ، الَّذِي لَا زَوَالَ لَهُ وَ لَا اضْمِحْلَالَ» برای این دوستان ویژه خودت انتخاب کردی، خدا چه چیزی را انتخاب کردی؟ نعمتهای بیپایان و زیادی که در نزد تو هست، که «لَا زَوَالَ لَهُ» این نعمتها آخر ندارد، پایانی برای این نعمتها وجود ندارد، «وَ لَا اضْمِحْلَالَ» نابودی نیست.@شرطش چیست که شما به آنجا برسید؟ «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ» این دعا را اگر نفهمید بقیهاش اصلاً فایده ندارد، تمام حرفهایی که امام (علیه السّلام) میخواهد بزند در مورد انسان، هدف خلقت انسان، ماجرای خلقت انسان، در همین چند خط اول است، بقیهاش شیوهنامه است، یعنی بقیهاش داستان این هست که این مراحل خلقت انسان برای شدنها چیست.@گفتیم ما در بخش حس الهمان محسوسات است، در بخش خیال مخیلات، در بخش وهم موهومات، در بخش عقل معقولات، در بخش فوق عقل الله هست، یعنی بخش بینهایتطلب ما که میخواهد به حیات بینهایت، علم بینهایت، قدرت بینهایت، لذت بینهایت، عزت بینهایت، و نعمت بینهایت برسد.@برای اینکه این موجود بتواند برسد، گفتیم آن نامهای که خدا به مؤمن میدهد وقتی به بهشت میرود نامه این بود « مِنَ الْحَیِّ القَیّوُمِ الَّذی لا یَمُوتُ اِلَی الْحَیِّ القَیُّومِ الَّذی لایَمُوتُ» از زنده پایداری که هرگز نمیمیرد، به زنده پایداری که هرگز نمیمیرد، قرار است انسان این بشود، مثل خدا بشود.@حالا چرا این میخواهد بشود؟ گفتم چون هر خواست و شدنی منشاء و دلیلی دارد، دلیلش در نظام خلقت بود، ما اینجا که الان الله را داریم، پایینش اولین ظهور مثل اعلی است، یا نور محمد و آله محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است.@این نور وقتی جلوههای جبروتی و عقلی دارد، و جلوههای ملکوت و ناسوت پایین میآیند، ما چون حسمان این هست که میخواهیم به مثل اعلی برگردیم، آن حالت اولیه خودمان را پیدا کنیم، در رسیدن به مرحله مثل اعلی این داستان که الان هست، خدا این را برای دوستانش میخواهد «فِي أَوْلِيائِكَ» کسانی که دوست خدا هستند، خدا میخواهد به کجا برسند؟ به اینجا، همه که به اینجا نمیرسند، فقط کسانی که خدا را دوست داشته باشند و محبوب خدا باشند میرسند.@اگر قرار باشد شما به اینجا برسید، روز اول که استاد سر کلاس میآید شاگردان را که نمیشناسد، چه موقع استاد با یک شاگرد علاقه بیشتری پیدا میکند، به آن توجه بیشتری میکند، به آن اهمیت بیشتری میدهد؟ موقعی که آن شاگرد خودش را بیشتر نشان بدهد.@یعنی بیاید ضریب مقاومتش را در مقابل استاد پایین بیاورد به صفر برساند، بعد تندتند شبیه بشود، استاد میفهمد که این قابلیت بیشتری دارد به آن توجه بیشتری میکند، میگوید این حیف است باید به این توجه بیشتری کرد، لذا استاد میآید چیزهای خصوصیترش را، فرمولهای قویترش را در اختیار این قرار میدهد تا این هم بتواند به بزرگی خودش برسد.@پس در واقع وقتی میگوید «فِي أَوْلِيائِكَ» دوستان تو، کسانی که شما دوستش دارید، ممکن است بگویید مگر جبر است، پس جبر بوده، خدا بعضیها را دوست دارد، بعضیها را دوست ندارد، چرا خدا بعضیها را دوست دارد؟ بعضیها را دوست ندارد؟ در صورتی که اینطور نیست، در حالتی که خدا میآفریند همه را دوست داشته که میآفریند، به همه آنها رحمت رحمانیه داشته.@اینجا اولین اسم «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ» پس ظهور با رحمت شروع شده، خداوند از کسی بدش نمیآید همه را دوست و خلق کرده، پس خلقشان کرده که اینجا میآورد، از روی رحمت خلق میکند، در قرآن دارد خلقت خدا به خاطر رحمتش است، «وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ» خدا از روی رحمت خلقشان کرده است.@پس تا اینجا او که ما را تا دنیا میآورد، شخصیتهای ما تشکیل میشود، به وسیله رحمت رحمانیه است، که ما به اینجا میآییم، ولی وقتی میخواهیم برگردیم، او که ما را تا مَثَل اعلی میکشاند رحمت رحیمیه است، پس آن عشقی که خدا الان دارد میگوید «فِي أَوْلِيائِكَ» شخص ولی الله شده، این غیر از یک رابطه عاشقانه اولیه بوده که با رحمت رحمانی شروع شده، این ولی خدا، دوست ویژه خدا شدن رحمت رحیمیه است.@در رحمت رحیمیه که شخص دوست ویژه خدا میشود، چطوری دوست ویژه خدا میشود؟ او باید وقتی به اینجا رسید بتواند ضریب مقاومتش را پایین بیاورد که سرعتش در عروج و قوس صعود و معاد بالا برود تا شبیه الله بشود، اگر بخواهد این کار را انجام بدهد، در اینجا چون قرار است شبیه الله بشود، مَثَل اعلی بشود، احتیاج به مربی، الگو و امام داشت.@امام، الگو و مربی شخصیتش اینجاست که میتواند ما را بردارد آنجا ببرد، راجع به امام زمان گفتیم امام زمان با ما اینجا یک نسبتی دارد، مثل اعلی یا وجود مقدس امام زمان با ما یک رابطه حقیقی دارد که مربوط به این هست که او اصل و ریشه ما است، ولی این یک رابطه حقوقی هم دارد، حقوقی چیست؟ اینکه امام ما است، معلم و مربی و امام ما است.@ما اینجا با رساندن خودمان به امام زمان و سپردن خودمان و هماهنگ کردن خودمان با او این مسیر را طی میکنیم تا مقام امام زمان، یعنی مقام معصوم، باید این را طی کنیم تا اینجا برسیم، اگر ما بخواهیم این را طی بکنیم تا آنجا برسیم، باید اول دستمان در دست امام زمان و مثل اعلی باشد که بتوانیم به بزرگی مثل اعلی رشد بکنیم یا نه.@شما اگر یک استاد داشته باشید که مثلاً پزشک است، جراح است، ولی شما میخواهید بروید چشم یاد بگیرید پای درس این استاد نمیروید چون به درد شما نمیخورد، با اینکه او جایگاه خودش را دارد، قیمت خودش هست، ولی این پزشک جراح شما را چشمپزشک نمیکند.@اگر من قرار است مَثَل اعلی بشوم تا اینجا برسانم، احتیاج به یک مربی دارم که به همین بزرگی خودش باشد، یعنی خودش مثل اعلی شده باشد، حالا من دستم را به دستش میدهم، از اینجا حرکت میکنم خودم را به جایگاه خودم و به مثل اعلی بودن میرسانم.@پس اینجا که ما نیاز به دین و قاعده داریم این هست که ما بدون داشتن دین و فرمول نمیتوانیم از اینجا تا بینهایت حرکت کنیم، احتیاج به هم قانون کلی داریم که قرآن است، هم به مربی داریم که بتواند ما را به بزرگی خودش تربیت بکند، پس مَثَل اعلی یک جلوه ظهوری مادی دارد در قالب امام زمان که میتواند من را بردارد ببرد آنجا تا مقام اصلی خودش برساند.@حالا چرا بعضیها ولی الله میشوند، دوست خدا میشوند؟ که بعد خدا میگوید این نعمتهای بیپایان را برای آنها میخواهد؟ خدا برای همه میخواهد به شرط اینکه همه بتوانند ولی خدا بشوند.@یک استاد رشد تمام شاگردانش را دوست دارد، میخواهد تمام شاگردانش مثل خودش بشوند، اما آیا همه سر کلاس این را میخواهند، همه این را نمیخواهند، یکی میگوید من همینطوری آمدم، یکی میگوید من آمدم وقتم را بگذرانم، یکی میگوید آمدم مدرکم را بگیرم.@کمتر کسی هست میآید میگوید من میخواهم مثل این بشوم، یعنی خود این خصوصیت را میخواهم، این را میخواهم، به این برسم، حالا اگر بخواهد بشود، قاعدهاش این هست که شما در زمین که هستی خودت را به مثل اعلی بسپاری که امام زمان میشود، تا به اینجا برسی.@فرمولش را بگویم تا متوجه بشوید، ما اینجا با داشتن فوق عقل عاشق الله هستیم، پس (لا اله الا الله) که شعار بخش انسانی من هست که من معشوقی جز الله ندارم، فقط من را به سمت عشق به الله میکشاند، پس آن داستان حرکت انسان و خلقت انسان عشق به الله است، نه به بخش وسطی، بهشت و جاهای دیگر و ماده، این چیزها نه، ما آن را میخواهیم عشق به الله داریم.@اگر ما بخواهیم برسیم به این، نزدیکترین مقامی که انسان میتواند نسبت به الله داشته باشد این است، باید بیاید با مثل اعلی بگوید آقا شما که پیش خدا رفتی چطوری رفتی من هم میخواهم همان مسیر را بروم، شما که جراح شدی چطوری شد به من هم یاد بده من هم بشوم، شم که نجار شدی به من هم یاد بده چطوری نجاری کنم، شما که استاد خط شدی چطوری میشود استاد خط شد به من هم بگو من هم بشوم.@پس این که ولی الله شده تا آنجا رفته این میتواند من را ببرد، پس اول داستان با عشق شروع میشود، عشق الله به انسان رحمت الهی میشود، و عشق انسان به الله، قاعده را چقدر قشنگ میگوید، «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ» چرا خدا کلمه حبّ را در مورد خودش به کار میبرد؟ چون در ذات ما این عشق را گذاشته، (لا اله الا الله).@بگو اگر که واقعاً عشق به الله و بینهایت دارید، این عشق هست، بعضیها نمیخواهند بروند، میخواهد همین جا بماند، اگر واقعاً میخواهید بروید، پس تا الله میخواهید جلو بروید و میخواهید به او برسید قاعدهاش این است «فَاتَّبِعُوني» تبعیت کنید از من، این پیغمبر خداست، یا متخصصین معصوم، یا خلفای الهی، یا اولیاء خدا که خودشان تا این مقام رسیدند، دنبال من بیایید، اگر رسیدی چه میشود؟@«يُحْبِبْكُمُ اللهُ» محبوب خدا میشوید، خدا شما را دوست دارد، استاد کدام یک از شاگردانش را خصوصی دوست دارد، و میتواند ویژه دوست داشته باشد؟ او که از استاد تبعیت بیشتری میکند، یاد میگیرد مهارتهایش قوی بشود، میگوید نه این شاگرد من ویژه است باید برایش ویژه کار کنم، پس ویژه تربیتش میکند، تا به اینجا برساندش.@بنابراین وقتی میگوید «فَاتَّبِعُوني» همه حرف در این است که تو باید دقیقاً همان مسیری که خود مثل اعلی رفته همان مسیر را طی بکنی و مثل او برسی به آن جایگاهی که میخواهی برسی، ««يُحْبِبْكُمُ اللهُ» وقتی شد «يُحْبِبْكُمُ اللهُ» این حبّی که الان اینجا هست، حبّ چیست؟ رحیمیه است.@رحمانی نیست، چون با رحمانی همه اینجا آمدیم، کافر و مسلمان، همه آدمها مورد رحمت خدا هستند، خدا همه بندگانش را، کافر باشد، مسلمان باشد، حیوانات، همه چیز با رحمت خدا به دنیا میآید، همه را خدا دوست دارد، ولی آن دوستی ویژه که کسی به اینجا برسد آن رحمت رحیمیه است، یعنی رحمت ویژه.@رحمت ویژه پارتیبازی نیست، مثلاً بگوییم خدا از این فلانی خوشش آمد او را دوست خودش کرد، رحمت ویژه همیشه در تبعیت اتفاق میافتد، یعنی شما هر چقدر تبعیت بیشتری داشته باشید، مقاومت نکنید، پوستکلفتی نکنی، لج نکنی، عناد نداشته باشی، جر و بحث نکنی، بگویی استاد هر چه شما بگویید همان درست است.@شما میخواهی نجاری بکنی نمیشود استاد بگوید ارّه را اینطوری بکش، شما بگویید من دوست ندارم، خوشم نمیآید، اصلاً از صدای ارّه بدم میآید، اگر کسی میخواهد نجّار بشود باید از صدای ارّه خوشش بیاید، چون باید با این فن کار بکند، یک عمر میخواهد نجار بشود.@میخواهد نقاش بشود بگوید من به بوی رنگ حساسیت دارم، از بوی رنگ بدم میآید، چندشم میشود بردارم قلمو را در رنگ بکنم روی بوم بکشم، این نقاش نمیشود، یک کسی میخواهد موسیقی بزند بگوید من از صدای این اعصابم خورد میشود، این که نمیتواند برود ساز بزند.@یا یک کسی بخواهد پزشکی بخواند روز اول او را بردند تشریح جنازه را که دید جا در جا بیهوش شده، این نمیتواند پزشک بشود، این نمیتواند چاقو دستش بگیرد، این از دیدن جنازه میترسد، از ماده بدش میآید.@حالا که خوشش نمیآید باید جلوی این خوش نیامدنها را بگیرد، به خودش تلقین کند، انسان بدون تلقین به هیچ نمیرسد، همه ماجرای حرکت از ناسوت تا الله با تلقین صورت میگیرد، تلقین یعنی آن چیزهایی که خوشت نمیآید را کنار بگذاری.@چون بعضی از لذتها و تنفرها مال بخش جسمیت است، بعضیها مال بخش خیالی و وهمی است، بعضیها مال بخش عقلی است، اینها را کنار بگذار مقاومتهایت را در چهار مرحله پایین بکش تا این مرحله بالا بکشد تا الله بتواند برود.@مثل یک دختر و پسر که میخواهند به هم برسند وقتی قرار میگذارند باید به صدتا مقاومت غلبه کنند تا بهم برسند، چطوری؟ این باید پدر و مادر را قال بگذارد، پس دو تا مقاومت دارد که من چطوری سر اینها را کلاه بگذارم امروز میخواهم بیرون بروم بتوانم بروم.@به تنبلیهای خودش هم غلبه کند، چون پسر گفته 6 صبح میخواهیم برویم کوه، میخواهیم توچال برویم، این باید به خوابش هم غلبه کند، مقاومت خواب را هم باید بزند، بتواند صبح از خانه از این تبلی در بیاید، لباس و وسائل بردارد، باید پدر و مادر هم سرشان را زیر آب بکند.@بعد هم دانشگاه میرود، هم سر کار میرود، باید بتواند دانشگاه را هم بپیچاند، یعنی بخش عقلیش، محل کارش هم که بخش حیوانیش هست بپیچاند، همه اینها را باید قال بگذارد تا خودش را برساند به طرفی که میخواهد، باید پوستکلفتی بکند، اگر بگوید من پسر را دوست دارم، دوست دارم با او کوه بروم ولی خوابم میآید، اختیار دارد بخوابد پس بخواب.@ولی مادرم را نمیتوانم قال بگذارم، از دست پدرم نمیتوانم در بروم، محل کارم را چکار کنم، دانشگاه که اصلاً هیچی، پس وصالی صورت نمیگیرد، اگر بخواهد وصال صورت بگیرد، شما باید با مجموعه کششهای جبروتی، ملکوتی، و ناسوتیت غلبه کنی، چون به اینها عشق داریم، جبروت شوخی نیست، اینقدر لذت در آن هست، ملکوت فوقالعاده لذت دارد، ناسوت هم همینطور.@شما باید با همه بخشهای پایینی، باید بتوانی در هر چهار بخش مقاومتهایت را پایین بیاوری تا این بخش فعال بشود و بالا برود، پس در کجا میتوانی این کار را بکنی؟ در اطاعت و تبعیت، اینجاست که شما به دین احتیاج داری، دینی که بیاید به تو یاد بدهد کجا بتوانی غلبه بکنی به حست، خیالت، وهمت، عقلت تا بخش فوق عقلانیت فعال بشود.@پس دین نمیآید ما را محدود بکند، دین برای آزادی میآید، پیغمبر فرمود من دین را برای آزادی شما آوردم، اما شما منظورش بخش انسانی ما است که اصل است، که از جنس خداست، این شما خدا خطاب میکند، میگوید «يُحْبِبْكُمُ اللهُ» (کُم) یعنی چی؟ شما، تو.@کدام شما و تو را خدا میگوید شما حیوانی را که نمیگوید، شما گیاهی و بدنی را نمیگوید؟ چون اینها ما نیستیم، گفتیم در بخش جمادی، گیاهی، حیوانی، حیوان هستیم، در بخش عقلی فرشته هستیم، اینها هیچ کدام ما نیست، ما وسیلهای است، ما ابزاری است، وقتی خدا میگوید تو، او که از جنس او هستی، او که از جنس خودت آفریده این است.@محبوب خدا شدن لازمهاش تبعیت است، محبوب استاد شدن لازمهاش تبعیت است، یعنی باید مقاومتت را در مقابل استاد پایین بیاوری، میلهایت را پایین بیاوری پوستکلفتیهایت را پایین بیاوری، آن تمرین را که بگویی انجام بدهی، نمره خوب بگیری، تا استاد یواش یواش به شدن تو اولاً امیدوار باشد، بعد تو را دوست داشته باشد و بالا بکشاند، دقیقا همین فرمول را در همین جا ترسیم کرده است.@دین میآید به ما یاد میدهد ضمن اینکه از شئون گیاهیمان استفاده میکنیم، لذت میبریم، شئون جمادی را لذت میبریم، شئون عقلی را لذت میبریم، شئون حیوانی هم داریم، دین میآید این لذتها و زندگیهای چهارگانه را فقط سروسامان میدهد، آن را نمیبندد، تعطیلش نمیکند، میآید سازمان میدهد، و تربیتش میکند، که شما این بخشهایتان را باید یک طوری تربیت بکنید که مزاحم رشد بخش اصلیتان نشود که بخواهید رشد بکنید این دین میشود.@مربیات هم همینطور است، شما یک مربی داری که تو را محدود نکند، شما یک استادی سراغ دارید که شاگردش سر کلاسش بیاید شاگردش را محدود نکند، استاد آزادی شاگرد را در رشته خودش میخواهد، میگوید در رشته من هر کاری دلت میخواهد بکن، ولی تو باید برنامههایت را یک طوری تنظیم بکنی که مزاحم حضورت در کلاس و انجام دستورها و تمرینها و محتوا نشود، که به آن کمالی که به خاطرش کلاس آمدی برسی.@پس استاد هم یک سلسله محدودیتها برای شاگردش به وجود میآورد اما این محدودیتها از روی دشمنی نیست، از روی محبت است، از روی علاقه به تربیت شاگرد هست که میگوید شما دیگر نباید این غذاها را بخوری، مثلاً شما صبح زود جمعه بخواهید اینجا بیایید اگر نان و پنیر بخورید چرتتان میگیرد.@میگوید صبح باید انرژی که به بچه میدهی یک غذای پرانرژی به او بده، یک غذای گرم پرانرژی بده که این مغزش تا ظهر سر درس چرت نزند بکشد، ولی اگر بخواهد مدرسه برود بخوابد که فایده ندارد.@پس هر مربی برای شاگردان خودش محدودیت ایجاد میکند اما محدودیتهای عاشقانه، محدودیتهایی که در آن عشق به رشد شاگردش هست، پس خدا نیامده ما را با دینش اذیت بکند، یا با فرستادن اولیائش، خدا میآید عاشقانه به ما میگوید این بخشهایت را چطوری محدود کن تا منجر به تولد تو بشود، تا بتوانی پیش من بیایی و همیشه برای بینهایت پیش من باشی.@«الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ» تو خالصشان کردی برای خودت، پس اگر قرار باشد ما خالص بشویم برای این مقام، باید از چه چیزی خالص بشویم؟ از کششهای حرام، حلالش که خوب است، کمک است، پول خوب است، قدرت خوب است، لذت خوب است، ازدواج خوب است، خوردن خوب است، گشتن خوب است، خندیدن یک عبادت است، شوخی کردن یک عبادت است، خدا با لذت ما در دنیا کاری ندارد.@میگوید بخشهایی که مزاحم رشد تو است را کنار بگذار، آن بخشهایی که با خالص بودن و خالص شدن منافات دارد، با هستی منافات دارد، شما مثلاً به جوانت میگویی میخواهی پارک بروی برو، سینما میخواهی بروی برو، مواد نکش.@چون این مواد، این هم یک لذت دارد، میگوید مامان، بابا اگر من را دوست دارید بگذارد من مواد بکشم، میگوید این مواد برای تمام حیثیت پدری، همسری، کارمندی، کارگری، زندگی تو ضربه میزند، خطرناک است، درست است لذت دارد ولی خطر دارد این را باید کنار بگذاری.@حالا اگر یک زن به شوهرش گفت مواد نکش، یا یک پدر و مادر به فرزندشان گفتند مواد نکش دشمن او هستند یا میخواهند او را محدود کنند؟ نه، میگوید این با حیثیت رابطه ما سازگاری ندارد، هر چیزی که با حیثیت عشق تو به الله سازگاری ندارد باید کنارش بگذاری.@حالا عشق به همسر با حیثیت رسیدن به الله سازگاری دارد یا ندارد؟ یک جاهایی دارد، یک جاهایی ندارد، فرمود هر چقدر عشق شما به الله بیشتر بشود، عشقتان به همسرتان هم بیشتر میشود پیغمبر فرمود، پس عشق زمینی چیز بدی نیست.@اما یک این عشق زمینی باید این عشق زمینی و این عشق یکی را انتخاب بکنی آنجاست که تو باید بگذری مثل داستان کربلا، داستان کربلا مجموعه عشقهای پاک، زیبا، قشنگ هست، همه همدیگر را دوست دارند، عاشق هم هستند، ولی یک عشق برتر وجود دارد که شخص باید از این عشق مادریش بگذرد، از عشق فرزندیش، برادریش بگذرد.@پس تبعیت به شما یاد میدهد که شما کجاها عشقهای چهارگانه را خوب داشته باشید و از آن لذت ببرید، و کجا آنجایی که مزاحم شما میشود از آن بگذرید، پس ما در واقع بین دو کشش مختلف قرار داریم، عشقهای چهارگانه، یک جاهایی که خوب است، و یک جاهایی که مزاحم است.@پس ما در حقیقت برای اینکه به اینجا برسیم بین این عشقهای زمینیمان میمانیم، عشقهایی که مربوط به بخشهای زمینیمان هست، حسی، خیالی، وهمی، یا جمادی، گیاهی، و حیوانی و حتی عقلی، چون شما میخواهی به یک مقام فوق عقل برسید، یک جایی باید عقلتان را که مربوط به جبروتتان هست جا بگذارید.@در اسراء گفتیم پیغمبر که معراج میرفت جبرئیل را جا گذاشت، یعنی از مقام عقل گذشت، جبرئیل تا نزدیک آمد ولی به پیغمبر گفت من دیگر نمیآیم، چون اینجا دیگر مقام م نیست، «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ» اگر بخواهم یک بند انگشت بالاتر بیایم آتش میگیرم.@مقام عقل یک جایی است، مقام فوق عقلی هست که مقام خلوص برای خداست، آنجا تو باید عقل را جا بگذاری، این اندیشههای پوسیده خودت را کنار بگذاری، اگر نتوانی کنار بگذاری هیچ وقت به عشق نمیرسی.@الان عشق مادر به فرزندش عقلانی است یا عقلانی نیست؟ عقلانی است، یک جاهایی واقعاً عقلانی نیست، زیادهروی کردنها، محبت کردنها، شما این عشق را برای یک کس دیگر نمیتوانید پیاده کنید، حتی همین خانم نمیتواند این عشق را برای یک کس دیگر پیاده بکند.@وقتی میخواهد با یک کس دیگر باشد با آن خیلی دو دوتا چهارتایی رفتار میکند، اگر با آن بچهای که مال خودش نیست بخواهد یک ذره بیحساب و کتاب عمل بکند، تربیتش میکند، زود کار را عقلانی میکند، برای همین در تربیت غیرفرزندش موفق است.@چون استاد است احساساتش را کنترل میکند، عقلانی رفتار میکند و تربیتش میکند، در بچه خودش یک جاهایی میماند، یا پدر همینطور، برای همین پیامبر میفرماید خدا لعنت کند پدر و مادری که به بچه خودش بیش از حد لازم محبت بکند، چون بچه را فاسد و خراب میکند.@تبعیت از مثل اعلی، که معصوم در زمین میشود، خودت را به معصوم بسپار تا به مقام معصوم برسی؛ آنجایی که شما بین این کششها میمانی، یعنی کششهای بخش حسی مثل علاقه به مال، پول، منزل، ویلا، اتومبیل، لباس، جواهرات، اینهایی که دوست داری، اینها خوب است، چون در روایت هم داریم یار خوبی است ثروت برای عشق به خدا، برای رسیدن به خدا و تقوا خیلی خوب است پس ثروت چیز بدی نیست.@اما کجا مزاحم میشود؟ آنجا که باعث میشود عشقت فراموش بشود، از ماه عسل آمده بود خوشحال بود، به خودش گذشته بعد میگویند چرا خانمت ناراحت است؟ میگوید این را یادم رفته بود ببرم، این بد است، اینکه این رفته خوش گذرانده بد نیست، این که ماه عسل دو طرفه معنا دارد.@مال آنجایی که مزاحم عشق تو به الله بشود، به بینهایت بشود تو را محدود میکند، نمیگذارد جلو بروی، پس میگوید حلال و حرام دارد، خمس ندهی مورد لعنت خدا و امام زمان قرار میگیری، مورد لعنت انسانها قرار میگیری.@چون خمس که به خدا و پیغمبر که نمیرسد، خمس مالی است که به سادات فقیر و نیازمندان یک جامعه میرسد، خدا میگوید اضافه درآمدت چهار پنجمش مال خودت 80%، 20% از اضافه درآمدت باید بگذاری برای فقرا، برای نیازمندان و مصالح عمومی جامعهات.@یک کسی که خمس نمیدهد، یک حقالناس بینهایت به میلیونها انسان بدهکار میشود، دارد حرام میخورد، چون انسانهای دیگر حق دارند از مال استفاده بکنند، خدا میگوید شما چرا فکر بقیه نیستید، بقیه هم دوست دارند آنها را به سطح خودتان برسانید، پس یک عده نیازمند هستند شما باید به اینها برسانید، یک کسی که خمس ندارد، دارد جنایت میکند.@پس اینجاست که مال کار را خراب میکند، «الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ» مال ماده همه شهواتی هست که ما را زمینگیر میکند و نگه میدارد، از یک طرف «نِعْمَ الْعَوْنُ اَالمالُ عَلَى التَقْوَى» یار خوبی است مال برای تقوا برای خدا، پس دو طرفه است.@بخشهای گیاهی مثل علاقه به غذا، لذتهای غذایی، خوراک، علاقه به هیکل، اندام، زیباییهایی اینطوری، تولیدمثل، بچه، دختر و پسر داشتن، چند تا بچه داشتن؛ علاقههای حیوانی، علاقههای عقلی، گاهی وقتها شهوت عقلی نمیگذارد، انسان همین جا میماند، شهوت عقلی نمیگذارد انسان تا فوق عقل برود.@زمان جنگ من یادم هست بعضیها میگفتند ما جنگ نمیرویم چون میخواهیم درس بخوانیم، یعنی آنجایی که میتوانست تا الله و بالاتر از بهشت برسد نرفت، شهوت عقلی داشت، میگفت من باید بایستم درس بخوانم، دکتر و مهندس میخواهم بشوم، نمیخواهم به خدا و بالاتر از خدا برسم، من فقط دکتر و مهندسی را دوست دارم، میخواهد به اینجا برسد.@پس ما برای اینکه بتوانیم به این کششها غلبه بکنیم چکار کنیم که راحت باشیم نیازی به خیلی مبارزه نداشته باشیم؟ یک فرمول هست که این فرمول میآید به ما یاد میدهد که شما ضمن اینکه بخشهای حسی و خیالی و وهمی و عقلی را داری و بخشهای جمادی و گیاهی و حیوانی و عقلی را داری از آن لذتت را ببری، استفادهات را بکنی و هیچ وقت هم مزاحم تو نباشد.@یک چیزی هست که اگر آن باشد سرعت تو را تا رسیدن به الله بینهایت میکند، برای رشد انسانی فوقالعاده قوی میشوی، آدم اگر میشد امام صادق را سجده بکند سجده میکرد، حضرت چه گفته، این است که خلیفه خداست میتواند اینطوری حرف بزند، تمام ماجرای خلقت را آورد در سه خط برای ما گفت.@«اللّٰهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَىٰ مَا جَرىٰ بِهِ قَضاؤُكَ فِي أَوْلِيائِكَ» دوستان را معنا کردیم که منظور از دوستان چه شد، «الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ» خالصشان کردی برای خودت، یعنی چی خالصشان کردی؟ یعنی ویژه قرب تو و همراهی تو شدند، مال تو شدند.@یعنی آن مقام انس و قرب و رسیدن به حق تعالی و بینهایت شدن، خالصشان کردی برای خودت و دینت، این هم توضیحش بماند که اینها باید برای دین خالص بشوند که به درد بخورند، برای خدا نه برای خلق خدا، آدم تا خودش را خالص نکند به درد دین خدا هم نمیخورد، چون کششهایش نمیگذارد بتواند در این رابطه خدمت بکند.@کشیشها آمدند در کلیسا افراط کردند، گفتند اگر کسی بخواهد خدمت به خدا و دین بکند باید دیگر ازدواج هم نکند، این یک نوع خلوص اجباری به درد نخور است، ازدواج نباید بکنی، فقط باید در کلیسا باشی، در معبد باید باشی، چین و بوداییان و هندوها دیدید که چکار میکنند، میروند در معبد، کلاً از تمام بخشهای دیگر اینها را جدا میکنند، که به درد دین خدا بخورد، پدر روحانی یا خواهر روحانی بشود، آن افراط است آن را خدا قبول ندارد.@خدا میگوید مثل بقیه مردم بخور، خرید کن، ازدواج کن، عشق زمینی داشته باش، اما خالص باش، چطوری میشود آدم خالص باشد؟ خیلی حرف است، رمز کجاست، چقدر حکمت اینجا خوابیده؛ «إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ» اختیار کردی برای آنها «جَزِيلَ مَا عِنْدَكَ مِنَ النَّعِيمِ» جزیل یعنی یک نعمتی که ته ندارد، نعمتهای بسیاری که پیش خودت هست را خواستی برای اینها باشد.@آدم برای چه کسی همه چیزش را میدهد؟ حتی جانش را هم ممکن است بدهد، خیلی دوستش داشته باشد، یعنی خیلی خاص باشد، پس:@
عشق ما به خدا بیشتر است یا عشق خدا به ما؟ عشق خدا به ما بیشتر است، (لیلی از مجنون بسی مجنونتر است) «إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزِيلَ مَا عِنْدَكَ مِنَ النَّعِيمِ الْمُقِيمِ» چند تأکید دارد، یکی این نعمتها پایدار هستند، اقامه میکنند دیگر هم نمیروند، «الَّذِي لَا زَوَالَ لَهُ» زائل نمیشوند، «وَ لَا اضْمِحْلَالَ» نابودی هم ندارند.@تمام آن داستان که میخواهد برسی در یک فرمول همه را خدا جا کرد، یک فرمول میدهد میگوید اگر میخواهی راحت بشوی بالا بیایی یک شرط بیشتر ندارد، یعنی انسان با یک شرط به مقام خلیفة اللهی میرسد، دیگر شرط دیگری ندارد.@«بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ» شرط کردی برای آنها زهد را، «فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ» ما در مقطع ناسوت تا میآییم بدنگیری میکنیم، یک سلسله خصوصیتهای بدنی و مادی پیدا میکنیم، خصوصیات گیاهی پیدا میکنیم، و خصوصیات حیوانی و عقلی، در حالی که ما از این جنس هستیم.@یک سلسله داراییهایی و دلبستگیهای پیدا میکنیم، مادی، گیاهی، حیوانی و عقلی، اینها مگر بعضی وقتها مزاحم ما نمیشوند برای رشد اینجا؟ مزاحم میشوند، پس برای اینکه مزاحم نباشند باید چکار کنید؟ از اینطرف علاقه هست، عشق هست، دلبستگی هست.@از اینطرف ممکن است این خوب است باشد، مگر عشق همسر مزاحم عشق به خداست؟ میگوید نه، هر چه عشق به خدا بیشتر باشد عشق به همسر هم بیشتر میشود، پس این عشق مزاحمت ندارد، چون شما با عشق به همسر و پدر و مادر و فرزند و همسایه و بقیه هست که تمرین رحمانیت و رحیمیت میکنید، پس این دارد شما را تربیت میکند.@این مقدارش که دارد شما را شبیه خدا میکند مشکلی ندارد، آنجایی که مزاحم عشق به خدا میشود خطرناک است، پس میگوید بیا در همه این چهار مرحله، این چهار تا شهوت را، این چهار تا لذت را، این چهار تا درجه، اینها درجات است، میگوییم درجه علمی، درجه مادی، درجه اقتصادی، درجه بدنی، میگوید این درجات را بیا نسبت به آنها کلاً بیخیال بشو.@زهد یعنی بیخیال شدن، آن را داری، به آن اهمیت میدهی، اما نسبت به آن رها هستی، پس بیا زهد بورز در اینها، یعنی مستقلاً به هیچ کدام از اینها نگاه نکن، اینها فقط یک ابزار و وسیله هستند برای رساندن تو به چه کسی؟@شما الان میخواهی خانهتان بروی، یک اتوبوس هست، یک تاکسی هست، من یادم هست یک موقعی که میخواستم سر کلاس بروم، کلاسم قم بود، خودم تهران بودم، چهارشنبهها که میخواستم بروم آن درس تخصصیام را بگیرم و خدمت یکی دو تا از اولیاء خدا برسم، 12 سال من این مسیر را تنهایی میرفتم، وسیله هم که نداشتم، نه پول داشتیم که وسیله بخریم، نه وسیله داشتیم باید میرفتیم ترمینال یا یک جایی ماشین سوار میشدیم تازه محدودیت مالی هم داشتیم.@بعد حالا که میخواستیم برویم برایمان مهم بود به کلاسمان برسیم، درسمان برسیم، یا به ملاقاتمان برسیم، پس اینکه با چه چیزی میرویم مهم نیست، مثلاً من یک موقعی میرفتم دو ساعت صف میایستادم، چون صف قم خیلی طولانی بود، مثل الان نبود که همه ماشین داشته باشند، یک صف طولانی اتوبوس 40 تا 40 تا سوار میکرد تا یک اتوبوس نوبت ما بشود.@یک موقعهایی اتوبوس وسط راهی سوار میشد داشت پر میکرد، مثلاً اتوبوس آن روز مسافر نبود، ولی درس ما بود، عشق ما آنطرف بود، آن روز اصلاً مسافر کسی نمیخواست برود، تعطیلات بود، بیست دور، دور این ترمینال میگشت تا بتواند مسافر پر کند برایش بصرفد، ما حوصلهمان سر میرفت ولی او حق دارد باید این را ما تحمل میکردیم.@گاهی وقتها من میرفتم سر جاده میایستادم جلوی یک آمبولانس، آمبولانسی که تازه جنازه از آن خارج کرده بودند، میگفت قم میروی برو پشت، میرفتم پشت راحت روی تخت میخوابیدم، قم بلند میشدم، کاری هم نداشتم که این مریض روی آن بوده، سرم را میگذاشتم میخوابیدم، قم میزد به شیشه آقا بیا پایین، بدو برو خودت را به کلاس برسان، وسیله خیلی مهم نیست مهم این است که تو به آنجا برسی.@امام صادق غوغا کرده، میفرماید: «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ» خدا گفت میلهایت را کنترل کن، در این درجات دنیا، دنیای دنیّه، یعنی چی؟ دنیا یعنی پایینترین مرحله، میگوید در مرحله پایین یک مقدار بیخیال بشو تا خودت را بالا بکشی، اوائل راه است، یک ذره تحمل بکنی دیگر عاشق میشوی بالا میآیی.@برای همین هم میگویند کسانی که نماز میخوانند، 30 ـ 40 روز بگذاری بچه نمازش را بخواند بعد دیگر نمیتواند نماز نخواند، خودش بالا میآید، نماز برایش لذتبخش میشود، روزه برایش لذتبخش میشود، چون فاصله از ماده و طبیعتش میگیرد، آن لذتهای معنوی را میبرد، لذتهای انسانی را میکشد بالا میآید.@یا میگوید نجاری اولش سخت است، یک ذره که نجاری یاد گرفتی یواش یواش برایت شیرین میشود، پس اوائلش یک ذره سخت است، یک ذره که راه بیایی راه میافتی، میگوید در مرحله دنیّه محدودیتها را تحمل کن، چون لازمهاش این است تو اینطوری بشوی، تو اگر بخواهی اسمگیری بکنی، تو باید در عالم محدود قرار بگیری، در تعارض، تناقض و جنگ و ستیز قرار بگیری تا بتوانی رشد بکنی و به آن مرحله برسی.@پس شرط کرده برای اولیاء خودش زهد را، زهد را معنا کنم، علی (علیه السّلام) فرمود: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ» اگر به دستش آوردید ذوقزده و شنگول نشوید، اگر از دستش دادید غصه نخورید، این رمز شادی است، هم شادی اولیاء خودش را نگه میدارد، میگوید دل نبدی شاد بشوی.@به قول یکی از دوستانم میگفت هر کس از پول بگذرد خندان شود، از مال بگذر، دلبستگی به مال نداشته باش، به ظاهر، به قیافه، به هیکل، اندام، ول کن دل نبند، بود خوب است، نبود هم هیچ اشکالی ندارد، دلت را آزاد کن، چون او که تو را میبرد، زهد یعنی آزاد شدن دل، رها شدن، دل رها بشود، تا تو بتوانی خودت را به آنجا برسانی.@وقتی تو به لباس و آرایش و کیف و کفش و مبل و موبایل و خانه و ویلا دلبستگی داری نمیگوید نداشته باش، میگوید خوب است داشته باشد ولی وابستهاش نباش، اگر رفت غصه نخوری، یک موقع نداری، میگویی وضع مالی من اینقدر است، حقوقم اینقدر است، پس ندارم غصه هم برایش نمیخورم، یک موقع دارم و از دستش میدهم، آن موقع هم غصه نمیخورم، البته داشتن بهتر از تا نداشتن، داشته باش اما دلبسته نباش.@وقتی تو میگویی من میخواهم آدم خوبی بشوم، مسلمان بشوم، دین خدا را داشته باشم ولی با شرایط خودم، میگوید با شرایط تو نه، رسیدن به هر کمال شرایط خودش را دارد، برای رسیدن به آن کمال تو باید دلت را آزاد بکنی، باید بتوانی دلت را از خیلی از وابستگیها و موانع بین راه آزاد بکنی تا به آنجا برسی، پس این فرمولی که حضرت دارد میدهد فوقالعاده است.@تمام انسانیت، خلقت، هدفت خلقت، غایت را در این دو سه خط گفت، بعد میگوید «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ» با توجه به درسی که جلسه قبل دادیم، این درجات گفتیم معادل عزتهای دنیایی است.@حالا فرمول را بگویم، اینجا جایگاه ما مثل اعلی یا همان نور محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، چون گفتیم انسانها دو گروه هستند یا مؤمن هستند یا فاسق، مؤمنان کسانی بودند که به خانه خودشان ایمان آوردند.@جایگاه خودشان را قبول کردند، هستی خودشان را باور کردند، بینهایت خودشان را باور کردند، به خودشان ایمان آوردند، بعد به معشوق اصلیشان ایمان دارند، یعنی اول باید به بخش اصلیت ایمان بیاوری.@علت اینکه خیلی از مؤمنان واقعاً نمیتوانند خوب باشند، کسانی که مسلمان هستند، ظاهراً مؤمن هستند خوب نیستند، شیرین نیستند، جذاب نیستند، چون این بخششان مسلمان شده، بخش زنان و مردانهشان مسلمان شده ولی شبیه نمیشوند، نه تو اول باید به این منات ایمان بوری، منی که از جنس خداست، این من را اول قبول کن، به این ایمان بیاوری معشوقت هم این میشود، دیگر معشوقت پایینی نمیشود، اینطرف معشوقت میشود.@چون معشوق همیشه از انسان بالاتر است، تو میخواهی به آن برسی، اگر داشته باشی که دیگر نیست، باید به آن برسی، پس باید به یک چیزی برسی که از تو بالاتر است، میخواهی به این برسی، فرمود مؤمن کسی هست که این جایگاه را برای خودش پذیرفته و پسندیده است.@بقیه انسانها آن پنج گروه هستند که معشوقهایشان یا جمادی هستند یا گیاهی هستند، معشوقهای پایینی دارند، قیمت هر انسان به معشوقهایش هست، قیمت تو این است که عاشق چه چیزهایی و چه کمالاتی هستی، هر چه هستی قیمتت در آن است.@حالا که میخواهی به آنجا برسید «المؤمن کالغریب فی الدنیا» مؤمن در دنیا غریبه است، اگر یک جا شما غریبه بودید، یک خانهای رفتید مثلاً صد برابر خانه خودتان بزرگ و زیبا، میگوید «لا یانس فی عزها» به هیچ کدام از این عزتهای دنیایی مؤمن انس نمیگیرد.@انس نمیگیرد یعنی چی؟ یعنی همان زهد، یک انس مزاحم، نه انس غیرمزاحم، «لا یانس فی عزها» عزتهای اینجا به آنها نمیچسبد، انس نمیگیرد، «و لا یجزع من ذلها» از نداشتنش هم ناراحت نیست، جزع نمیکند، بیتاب نیست، غصه نمیخورد، نق و غر نمیزند.@«لا یانس فی عزها» یعنی دلش آزاد است، راحت است، پس در واقع شادی را با خودش دارد، دل آنجا شاد میشود که آزاد باشد، غصه زمانی میآید که تو وابستگی داری، اعصابت جایی خورد میشود که تو تعلق و دلبستگی داری، وقتی آزادی هستی که اتفاقی نمیافتد.@وقتی کسی مسافرت میرود از مسافرت خوب میتواند لذت ببرد، از همه ابزار مسافرت جاها و دیدنیهایش لذت میبرد، ولی چون انس ندارد نسبت به آن آزاد است، «و لا یجزع من ذلها» چون نداشتن احساس ذلت میآورد، میگوید پول ندارم احساس میکنم، شخصیت ندارم، پس یک نوع ذلت را در خودش دارد.@میگوید پول ندارم، یا قدم کوتاه است، پوستم تیره است، قیافهام اینطوری است، بینیام را باید بروم عمل بکنم، کسی که از بینیاش احساس بیعزتی میکند میرود عمل میکند، میگوید عمل کردم خوب شدم، مدام میرود به همه هم نشان میدهد، برای اینکه همه بفهمند این عمل کرده، به بینی او نگاه کند دو هفته با چسبش بیرون میآید، همه بفهمند من بینیام را عمل کردم خوشکل شدم.@عینکم را نگاه کن مثل آن طرف که دندانهایش را طلا کرده بود بیخود میخندید که همه دندان طلایش را نگاه کنند، مدام میخواهد نشان بدهد، این گرفتار ذلت گیاهی است، که مدام میرود لباس میخرد، صد جور آرایش میکند، که از این ذلت در بیاید، چون عادی میگوید من زیر بار نمیروم.@یا ذلتهای حیوانی میگوید من شوهر نکردم، یا شوهر کردنم تأخیر افتاده، یا شوهرم مُرد، یا طلاق گرفتم، یا الان رئیس کل نیستم، مدیرکل نیستم، کارمند هستم، شغلم اینطوری است، یا سواد و تحصیلات و مدرک تحصیلی، نداشتن اینها ظاهراً در دنیا ذلت میآورد، پیغمبر میگوید هیچ وقت از این ذلتها انسان نباید احساس بیتابی بکند.@طرف سال آخر ترم آخر دانشگاه در آمریکا است، با چه ترفند و تلاشی خودش را به جبهه میرساند میآید کشور جبهه میرود، دو تا برادر میشناختم هر دو از آمریکا آمده بودند، یکی مهندس بود، یکی دکتر، رفتند به شهادت رسیدند.@پدرشان میگفت این پسرم که مهندس است من شیمیایی شده بودم در خانه رفته بودم بخوابم پسرم آمد به خوابم گفت بابا اینقدر خودت را لوس نکن، بلند بشو بیا اینجا، اینکه من الان سال آخر دکترایم است، آن هم در آمریکا، آن هم ترم آخر، میگوید اگر تمامش نکنم خیلی ضایع است، من این مدرک را بگریم، هر طوری هست من باید این مدرک دکترا را بگیرم، این علاقه به عزت دنیایی دارد.@وقتی معشوق صدایت میکند، آن لحظه که معشوق کارت دارد همان لحظه باید بگویی چشم میآیم همه را بگذاری بیایی، آن لحظه اگر بگویی نه میخواهم دکترایم را بگیرم بعد شهید بشوم دیگر فایده ندارد، خدا میگوید من از الان میخواهم به تو سرطان بدهم چشم بده ناراحت نمیشوم.@موهایم میریزد، شیمیدرمانی کنم دیگر ابرو ندارم، کچل میشوم، بعد مریض میشوم به درس و کارهایم نمیرسم، خدا میگوید من همین را از تو میخواهم، اگر میخواهی به اینجا برسی خودت را آزاد کن، این را رها کن بیا بالا.@میگوید خدایا آخر تو نمیفهمی، من اگر سالم باشم که بهتر عبادت میکنم، خدا میگوید من عبادت تو را میخواهم چکار، من آزادی تو را میخواهم، تو باید اینطرف بیایی این عبادت دارد تو را بدبخت میکند.@میگوید من دیگر نماز شب نمیتوانم بخوانم، میگوید همین نماز شب دارد تو را بدبخت میکند، من نمیخواهم نماز شب بخوانی زور است، خدا میگوید من نمیخواهم تو حج بیای، نمیخواهم سینه بزنی، نمیخواهم جبهه بروی، نمیخواهم نماز شب بخوانی، من میخواهم تو مریض بشوی در رختخواب بخوابی داد بزنی، این قشنگ است، این پذیرفتن است.@نمیخواهم دکترا بگیری، من شهید بدون مدرک و دکترا دوست دارم، بدون این بیا، آن موقع که صدایت میکند باید بروی، برای همین هم فرق نماز اول وقت با نمازهای بعد از اول وقت خیلی متفاوت است، در نماز اول وقت تو از تمام عزتها و ذلتهای دنیا دست میکشی.@میگوید با عزتهایش انس ندارد، لذا وقتی خدا میگوید (حی علی الصلوه) بدو بیا، (حی علی الفلاح) فلاح یعنی چی؟ همآغوشی با خداست، فلاح یعنی رستگاری، رستگاری قشنگتر از خلوت دو تا معشوق وجود دارد یا وجود ندارد، آن هم معشوق انسانی و جاودانه، خدا میگوید بدو بیا نماز، تو وقتی نماز را میگویی کار دارم، یعنی گیر انس با عزتها داری، یا از ذلتهایش میترسی.@میگوید خدایا بگذار این چهار تا مشتری را هم راه بیندازم، دیگر نماز بعد از آن خیلی فایده ندارد، به خدا گفتی تو معطل باش، من جیبم را نمیتوانم معطل بکنم، خدا میگوید من از 6 صبح به تو اجازه دادم فروش کنی تا سر ظهر، تمام پولها مال خودت.@ولی من میخواهم تو از این لحظه که صدایت کردم بیایی پیش من با هم معشوق و مأنوس باشیم صفا بکنیم این را دیگر رها کن، اگر گفتی نه نمیتوانم مغازه را ببندم یعنی انس به عزت دنیایی داری، یا از ذلتش، نداشتن آن چهار تومان پولی که از طریق فروش به دست میآوری میترسی، لذا میگوید بگذار پولهایم را در بیاورم آخر سر میروم نمازم را میخوانم، بگذار این یک فصل کتاب را بخوانم دیگر فایده ندارد.@شما الان یک مهمانی دارید دوست دارید رفیقهایتان جمع بشوند پیش شما با هم صفا کنید، بعد به یکی میگویید با دوستان جمع میشویم ساعت 9 شب تا 11 مهمانی داریم میخواهیم دور هم جمع بشویم، بعد طرف میگوید مخلص شما هستم، دوستت دارم، حتماً میآیم، بعد نمیآید، سر ساعت 11 زنگ میزند آمدم، آمده به درد میخورد؟! دیگر به درد نمیخورد فایده ندارد.@رمز بین اینکه نماز اول وقت اذان را گفتند (حی) بدو بیا، تمرین نماز اول وقت و اذان برای این هست که تو میزان انسات با اینها را تنظیم بکنی، آنهایی که عادت میکنند نماز اول وقت بخوانند، انسهایشان را تنظیم کردند، میگوید من همه کاری میکنم من اذان میگویند میدوم میروم، باید بدوم مسجد بروم، به عبادتگاه و میکده میروم.@از ذلتهایش هم نمیترسم، حالا این فصل را نخوانم، یا این پول را به دست نیاورم، از این هم نمیترسم، چون روزی دست خودش است، همه قشنگیهای زندگی در انس نگرفتن با این قسمتها و از ذلتهایش نترسیدن است «لا یجزع من ذلها» مؤمن از ذلتهای چهارگانه هیچ وقت غصه نمیخورد، اصلاً بیتاب نیست، جزع نمیکند، «اَلجَزَعُ هَلاکٌ» حضرت میفرماید کسی که بیتابی میکند خودش را هلاک کرده، اجرش را از دست میدهد.@«الْمُصِيبَةُ وَاحِدَةٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ صَارَتِ اثْنَتَيْنِ» مصیبت یکی است همیشه میآید، ولی وقتی بیتاب میشوی، اعصابت خورد میشود، غصه میخوری، عکسالعمل نشان میدهی، مصیبت دو برابر میشود، بیشتر میشود.@پس بگذار خدا تو را بتراشد، یک مصیبت الان آمد فلانی مُرد، پس بایست، میگوید حضرت را در کوچه دیدم، دیدم نگران است گفتم چرا نگران هستی، گفت بچهام مریض است و احتمالاً زنده نمیماند، این وابستگی انسانی است عیب ندارد، ولی میگوید وقتی برگشتم دیدم حضرت شاد و آرام است، گفتم چه شد، گفت بچه مُرد، آرام شد، یعنی داد رفت بالا این زهد میشود.@زهد یعنی بایستی تو را بتراشند، شما الان به دکترا میگویید بایست من اینجا را یک سوزن بزنم، اگر بچه نتواند تحمل بکند، یا کسی نتواند تحمل بکند، اتفاق خوبی نمیافتد، میگوید صبر کن من این را بزنم، صبر کن این را در پوستت رد کنم، چون میخواهی شفا بگیری پس باید تحمل بکنی، این دارو را بخور، این زخم را تحمل کن، این عمل را تحمل بکن، این درد را تحمل بکن، باید تحمل بکنی تا اتفاق بیفتد.@پس شروع داستان انسانیت، در واقع حضرت دارد یک دور معارف داستان خلقت انسان و ماجرای انسانیت را در دعای ندبه ریخته، و داستانش را حضرت خیلی زیبا چیده، بعد در تاریخ انسانی میافتد، اینجا چه معرکهای میشود، چه داستانی این دعای ندبه برای ما دارد.@«بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِهَا» و زیورش، «وَ زِبْرِجِهَا» زینت و زیور دنیا، شرط میکنیم گرفتار زینتها، زیورها، زیباییها، کلاسها، پرستیژها و ظواهر نشوید، از زیبایی استفاده کنید، از خودآرایی استفاده کنید، اما مزاحمتان نشود، جمعه صبح خواستی بیایی کلاس پزشکی مهدوی شلوارت اتو کرده نبود، نگو شلوارم اتو نکرده است نمیتوانم لباس بپوشم بیایم پس نمیروم همان شلوار بدون اتو بیا تو را نمیکشد.@چون یک چیز بالاتر باید را باید به دست بیاوری، آنجا گیر نده به این چیزهایی که هستش، نمیشود برویم، شرط میگذاریم، گاهی وقتها به بعضیها میگویم چرا نیامدی جلسه به این مهمی، میگوید وسیله نداشتم، چقدر این حرف مسخره است.@خب وسیله نداشتی، وسیله در خیابان پر است، یعنی این در مخیلهاش نمیرود برود تاکسی سوار بشود، یا آژانس بگیرد، یا مترو سوار بشود، میگوید من زمانی به یک چیز بالاتر علاقه نشان میدهم که خودم وسیله داشته باشم، اگر وسیله نداشته باشم پس هیچی، این زهد ندارد، مشکلش این هست که به این وابسته است، کسانی که وابسته هستند سنگین هستند دیگر نمیتوانند پرواز کنند.@تمام داستان دین، آمدن انبیاء، احکام الهی، فقه، رساله، اخلاقیات، معارف الهی در همین داستانی هست که چند دقیقه عرض کردم، که ما باید به اینجا برسیم، روشهایش را هم حضرت تعیین کرد، « شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِهَا وَ زِبْرِجِهَا» زینتها شما را خفه نکند، ممکن است انسان به یک زینت بخواهد برسد اما باید از آخرتش مایه بگذارد برسد ارزشی ندارد.@حالا میگوید شیرینی دنیا تلخی آخرت است، شما هر چند تا شیرینی بخواهی برداری از سهم آخرتت کم میشود، همه انسانها سهمیهشان در لذت و درد مساوی است، «الْمَصَائِبُ بِالسَّوِيَّةِ مَقْسُومَةٌ بَيْنَ الْبَرِيَّةِ» مصیبتهای بین بندگان مساوی تقسیم شده، بعضیها میآیند مصیبتهایشان را در دنیا میگذرانند تمام میشود.@بعضیها نمیخواهند در دنیا مصیبت بگذرانند میخواهند بیفتند به لذتجویی و راحتطلبی و ول بودن و نفسچرانی، مصیبتشان برای بخش آخرت میافتد، «فَشَرَطُوا لَكَ» تو این شرط را کردی، آنها هم این شرط را قبول کردند، واقعاً معصومین عزیز کرده خدا نیستند، که اینها از این لوسها بودند که خدا اینها را حاکم و امامان ما گذاشته نه.@«فَشَرَطُوا لَكَ» کربلا میآورد ببین با او چکار میکند، ببین با فاطمه زهرا چکار کرد، مگر شوخی است، به فاطمه زهرا میگوید مال من هستی یا نه؟ میگوید مال تو هستم، خودت را آماده کن، با فاطمه چکار شد، ببین زینب کبری چه شد، ببین علی اکبر و علی اصغر و امام حسین و امیرالمؤمنین چه کشیدند، پیغمبر چه کشید.@چقدر پیغمبر کتک خورد، ما یک سیلی برای خدا خوردیم، یک چک ما تا حالا برای خدا خوردیم، یک شلاقی، یک فحش، بعضیها تا یک چیزی میخواهند بشنوند، میگوید ول کن، میگوید تو چرا دین را رعایت نمیکنی، میگوید رویم نمیشود دین را رعایت کنم، چون بعضیها به من یک طوری نگاه میکنند، این اصلاً تحمل نگاه یک جوری دیگران را ندارد.@بعضیها مسخرهام میکنند من اگر بخواهم اینطوری بروم بگردم، لباس اینطوری بخواهم بپوشم، مسخرهام میکنند، این حتی تحمل ندارد، برای معشوقش یک مسخره شدن، یک نگاه دیگران را تحمل بکند، یک انتقاد دیگران، میگوید نه از من انتقاد میکنند.@چرا فلان مجلس حرام رفتی اگر نمیرفتم فلانی ناراحت میشد، این اصلاً تحمل بقیه ناراحت بشوند به خاطر حفظ عشقش ندارد، آنوقت همین کسی که میگوید من ترسیدم فلانی ناراحت بشود، مجبور شدم بروم در آن مجلس فاسد، از فامیلهایم، عمهام، خالهام، دخترعمویم، دخترداییم، یک موقع ناراحت نشود، این خودش وقتی میخواهم یک رابطه با جنس مخالف پیدا بکند، پدر و مادرش را در قوطی میکند، پدر اینها را در میآورد آنها را به خشم میکشاند، ولی میگوید عشقم آن است.@پس چطور تو میتوانی پدر و مادرت را له بکنی، خوردشان بکنی، برای رسیدن به عشق خودت، بعد وقتی نوبت خدا میرسد، میگوید خدا عیب ندارد ناراحت بشود، امام زمان ناراحت بشود عیب ندارد، فاطمه زهرا ناراحت بشود، عیب ندارد، آسمانیها از من ناراحت بشوند عیب ندارد.@فقط آدمهای زمینی اینها یک موقعی از من انتقاد نکنند، یک طوری به من نگاه نکنند، خجالت میکشم در جمع اینطوری باشم، من تنها یک طوری باشم بقیه یک طور دیگر هستند، پس عشق وجود ندارد، زن و مرد همینطور هستند.@خدا میگوید میخواهی بیایی از ظاهرت باید برای من باشد، با این شرایط من تو را میپذیرم، ظاهرت باید اینطوری باشد، برای مرد شرط میگذارد، برای زن هم شرط میگذارد، رعایت نکنی یک جای عشقت لطمه میخورد، یک جا کم میآوری.@مرد طلا نباید داشته باشد، میبینی از این نمیتواند بگذرد، این چیه کنارش بگذار، نمیتواند، پس عشقی وجود ندارد، حرکتی اتفاق نیفتاده، «فَشَرَطُوا لَكَ» یعنی تو هم بپذیری، در زیارتنامه حضرت فاطمه میگوییم «السلام علیکِ یَا مُمْتَحَنَةُ» حضرت امتحان شده، «السلام علیکِ یَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَکِ الله فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ صَابِرَةً» وقتی دید تو در امتحانات صبور هستی حالا انتخاب شدی.@الان خلبان میخواهند انتخاب کنند، فضانورد میخواهند انتخاب کنند، از آنها امتحان میگیرند، چه کسی را انتخاب میکنند، برای اینکه سوار این سفینه بشود برود؟ آن که بیشترین سختیها و فشارها را بتواند تحمل بکند، حالا انتخابش میکنند، تو فضانورد ما میشوی، تو برای بالا رفتن انتخاب میشوی.@
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@