جلسه 005 - انفاق و صدقه
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1386
ماه
2
روز
6
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - انفاق و صدقه

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم/ بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یَوم الدین.

بحث مان در مقام محمود بود. گفتیم که انسان چون نفخه خداوند تبارک و تعالی است و بی‌نهایت است، خداوند تبارک و تعالی برایش مقام های بینهایت قرار داده. چون غیر از بینهایت انسان را چیز دیگری ارضا نمی کند؛ یعنی انسان از حد محدود رنج می برد. از مقام محدود رنج می برد. دوست دارد که نامحدود باشد و برای همین هم در دعاهای ما به ما آموزش داده شده که شما وقتی که می خواهید با مظاهری بینهایت خدا، یعنی معصومین علیه السلام یا با خود خدا سخن بگویید، کمتر از خود خدا و همراهی با معصوم را نخواهید. اگر چیزی کمتر از این بخواهید، سر شما کلاه رفته. محدود کردید خودتان را و دچار باخت شدید. لذا در زیارت عاشورا چیزهایی که شما می خواهید همه اش بینهایت است. «ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره» «ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله». این مقام محمود یعنی من می خواهم به آن مقامی که شما نزد خدا دارید برسم. به آن مقامی که نزد خدا دارید برسم. انسان که اگر جنبه انسانی اش که همان فوق عقلش هست فعال شود، بینهایت طلبی اش یک جهت خوب پیدا می کند. یک جهت خوب پیدا می کند و دائماً رشد می کند، اما اگر فوق عقلش خوب فعال نشود یا اصلاً فعال نشود، حس بینهایت طلبی اش که از خدا گرفته، در طبیعت دنبال می کند که ارضایش کند؛ یعنی در مادیات، در مقام، در مال در شهوت در لذتهای دنیایی می خواهد آن حس بینهایت خودش را ارضا کند. اگر هم مسلمان بشود حتی یا مومن بشود یک مومن ضعیف، این به یک بهشت هم راضی هست.

بهشت رفتن به قول بزرگان هم دیوانه ها و هم حیوانات هم به بهشت می روند. مقام انسان این نیست که به بهشت برود. این بهشت به فرموده امام کاظم علیه السلام پاداش بدن انسان است. انسان برای بالاتر از بهشت خلق شده و بعد هم خودش ناراحت می شود، خودش افسرده می شود. اگر نتواند به مقاماتی که دوست دارد و لایقش است اگر به آن مقامات نتواند برسد.

بنابراین دائماً درما بینهایت طلبی را تشویق کردند، ایجاد کردن، و تعلیم دادن، تلقین کردن که شما باید بینهایت را بخواهید، اما بینهایت را کی بخواهد؟ تو بخواه. تو کی هستی؟ تو، من کی هستم؟ گفتم من یا تو نه زن و نه مرد. زن و مرد جنبه حیوانی ماست. من حقیقی نه زن است ونه مرد. تویی که می گوید یعنی توی که از جنس خدا هستی. آن نفخه آن کودک عزیز روان آن بینهایت طلب بشود. ولی جنبه دنیایی ات را محدود کن.

هر چقدر لذتهایی دنیایی و حیوانی را بالاتر ببری، از سهم لذتهای انسانی ات، و بخش فطری ات و لذتهای آخرتی ات کم می شود و باخت می کنی. بنابراین بخش حیوانی را کاملاً کنترل بکن و از تمام جنبه ها برای توسعه خود حقیقی خودت از همه امکاناتت، از مالتف از ثروتت، از آبرویت، از عزتت، از سوادت، از علمت، از محبوبیتت، از قدرتهای دیگر، از هنرت استفاده کن که «من» فطری ات را توسعه بدهی.

عرض کردم که مقام محمود یعنی در صحنه بزرگ قیامت یک جایی هست که پیغمبر ایستاده و چهارده معصوم هستند که مقام شفاعت آنجاست. آدم‌ها براساس اینکه در دنیا چه نسبتی با مقوله شفاعت داشتند، در نوبت قیامت قرار می گیرند. بعضی ها سی هزار سال، بعضی ها چهل هزار سال، بعضی ها پنجاه هزار سال، بعضی ها دو متر، بعضی ها یک متر فاصله دارند با اهل بیت. توجه کردید. بعضی ها هم کنار اهل بیت از شیعیان بعضی ها کنار اهل بیت قرار دارند. اصلاً یعنی در صف نیستند. بیرون از صف هستند کنار اهل بیت. چرا؟ چون اینها در دنیا آدمهایی بودند که در مقام شفاعت، شفاعت یعنی چی؟ یعنی تأثیرگذاری در هدایت دیگران و انسانها، به قدری قوی بودند که خودشان آمدند در مقام شافعین در کنار اهل بیت قرار گرفتند و می‌توانند شفاعت کننده باشند. می توانند آبرو خرج کنند در قیامت و دیگران را چی کار کنند؟ دستشان را بگیرند. این که ما کجای قیامت باشیم؟ روز قیامت کجای صحنه. جایی که پیغمبر ایستاده، معصومین ایستادند، اصل داستان هست، ایستادن باشیم، بسته به این است که اینجا چه تصمیمی گرفته باشیم راجع به نحوه زندگی مان، هر تصمیمی اینجا بگیریم میزان فاصله ات را با معصوم داری معین می کنی.

کلیه انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکار تو میزان فاصله تو را با معصوم تعین می کند. هر مقدار صفتهای خدا، اسماءالهی و صفتهای معصوم در تو تجلی پیدا کند و ظهور کند، تو در آن صحنه چی می شوی؟ نزدیکتر می شوی. نزدیکتر هر چقدر از نظر خلق و خو و اخلاق و دیگر نمی دانم، کردار و رفتار و انتخابها و ارتباطها و عقاید فاصله داشته باشی، در قیامت فاصله می گیری.

بعضی ها آنقدر فاصله شان زیاد است که روز قیامت که شفاعت هم نمی شوند. بعضی ها حضرت زهرا فرمود: سیصد هزار سال بعد طول می کشد تا ما شفاعت شان کنیم. این سیصد هزار سال فاصله را کی ایجاد می کند؟ خود ما ایجاد می کنیم. یعنی ما با یک فاصله سیصدهزار سال، بر مبنای قیامت با اهل بیت می خواهیم زندگی کنیم، دینداری کنیم، مسلمان باشیم، اما رفتارهایمان، زندگیمان، اخلاقمان، سیصدهزار سال فاصله دارد تا به شفاعت برسیم. این تعیین فاصله با خودت است که چقدر می‌توانی این را فاصله کنی.

بعضی از اخلاقها هست که به سختی قابل شفاعت است. بعضی از اخلاقها هست که مثلاً چندهزار سال طول می کشد تا شفاعت شان کنند. بعضی ها را اصلاً شفاعت شان نمی کنند. مثلاً کسی که نمازش را سبک می شمرد، اصلاً شفاعتش نمی کنند.

تصور کنید در فاصله قیامت اصلاً در صفی که قرار است شفاعت بشوند از این میلیاردها انسان کسی که نمازش را سبک بشمارد، اصلاً راهش نمی دهند آنجا. طرف دیگر می برند او را. کسی که اهل بگو مگو و مراء و جر و بحث و جدل است: با شوهرش، با پدرش، با مادرش با همسرش، با فرزندش یکسره بگو و مگو دارد، فکر می کند وظیفه اش هست هی غلط های دیگران را بگیرد، هی به دیگران تذکر بدهد این کارت اشتباه است، این کارت اشتباه است، نه این جا تقصیر تو بود، این جا را تو اشتباه کردی، من تقصیر نداشتم. همه اش در پی اثبات تقصی دیگران و بی تقصیری خودش است، آدمهایی که اهل مراء هستند، اینها در قیامت راهی ندارند. بداخلاقی یکی از آن گناهان است.

می فرمایند: «سوء الخلق ذنب» -هم از امام صادق داریم، هم از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم- بداخلاقی گناهی است که آمرزیده نمی شود. حضرت می فرمایند: «ابلا لصاحب الخلق سیه التوبه» خداوند ابا دارد (خیلی دقت کنید) از اینکه آدم بداخلاق توبه اش راقبول کند. آدمی که نمی تواند کنار بیاید با پدر و مادرش؛ یعنی بلد نیست آتش بین خودش و پدر و مادرش را؛ عرضه ندارد، خاموش کند.

آدمی که وقتی همسرش در کنارش قرار می گیر،د مواظب است این آقا منفجر نشود. این خانم منفجر نشود. این خانم نیش نزند. غر نزند. بچه ای که پدر و مادرش از او می ترسند که مبادا این بداخلاقی کند. آدمی که یکسره باید دیگران مواظب باشند به او چیزی برنخورد خدای نکرده، فلان رفتار دیگران، هی مواظب است که نکند به فلانی برخورد. الان فلانی ناراحت می شود. کسی که این جوری است و دیگران را در فشار روانی قرار می دهد با حرفها، نیش زدن، غر زدن، تحقیر کردن، این فشار قبرش بسیار وحشتناک است.

می گوید اصلاً آمرزیده شدنی نیست آدم بداخلاق. به قول امام الا چند قرن چند میلیارد. چون ابدیت است. طول می کشد یک نفر از جهنم در بیاید. با اخلاق های بدش، با حسادتش، با تکبرش، با عجبش، با یک دندگی اش، با نیش زدنش با عصبانیت های. هر یکبارش گرفتاری های زیادی برای انسان دارد. پس ما هستیم که اگر حضرت می فرماید سیصدهزار سال طول می کشد شفاعت، این فاصله را خودت داری ایجاد می کنی. باید تلاش کنی فاصله ات را با معصومین کم بکنی. باید تلاش کنی فاصله ات را با معصومین کم کنی و این مبارزه می خواهد، مجاهده می خواهد، یقه خود را گرفتن می خواهد، ریاضت می خواهد، زحمت می خواهد. چطور شما یک دانه تایپ یک دانه کار کردن با تلفن همرا،ه شما می خواهید با این دستگاه کار کنید، چند ساعت باید تمرکز بگیری و زحمت بکشی یاد بگیری با این کار بکنی. بالاخره تمرکز می خواهد. باید از بقیه کارهایت بگذری و با این یاد بگیری.

می خواهی با یک تلفن همراه کار کنی، یک فیزیک، یک شیمی، یک ریاضی، یک گلدوزی، یک رانندگی باید زحمت بکشی تا یاد بگیری و این مهارت را ملکه نفس خودت بکنی. مهارت خطاطی، مهارت نقاشی، مهارت گلدوزی، مهارت رانندگی، مهارت آشپزی. همینطوری مفتی کسی آشپز نمی شود. خیلی باید زحمت بکشد. ریاضت باید بکشد تا آشپز خوب بشود. آدم شدن ریاضت می خواهد. آدمهای تنبل، آدمهای تن پرور، آدمهای بی حوصله که من حال ندارم، حوصله ندارم، اینها هیچ وقت آدم نمی شوند.

شما نگاه کنید می فرماید پیامبر بیشترین ناله جهنمی ها در جهنم، مال آدمهایی بوده که بهشتی بودند واقعاً. ولی فقط صفت تنبلی و بی حوصلگی جهنمی شان کرده. حالا چند هزار سال، چندصدهزار سال، چند میلیون سال گرفتارند، به میزان تنبلی و بی حوصلگی آدمهاست.

«ان اکثر صیاح اهل النار من التسریف» بیشترین ناله جهنمی ها مال امروز و فردا کردن شان است. یعنی در آدم کردن خودشان یعنی در درگیر با خودشان، در اصلاح اخلاق خودشان، اینها کسانی بودند که هی امروز و فردا می کردند. هی می گفتند وقت داریم، وقت داریم، حالا بعد، حالا بعد... ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد.

پس ما باید این را هموار کنیم به خودمان. این را من دوست دارم، این که من خوشم می آید، ازم ارث رسیده، من سید هستم، ما لرها اینطوری هستیم، ما ترکها اینطوری هستیم، اینها را باید بگذاری کنار. هیچ کدام اینها روز قیامت اعتبار ندارد. خداوند از شما یک اخلاق متناسب با بهشت می خواهد. ریاضی هم هست. یعنی خودتان باید با این فضا آماده بکنی. شفاعت هم معنا ندارد مگر در صورتهای خاصی. یک قابلیتهایی باشد. مثلاً سرماخوردگی باشی با شفاعت پدر و مادر و پزشک، بچه ای که به دنیا می آید، زردی داشته باشد با شفاعت پزشک و پدر و مادر خوب می شود. امااگر کور باشد چی؟ فلج باشد چی؟ کر باشد چی؟ پا نداشته باشد چی؟ یا بیماریهای صعب العلاج داشته باشد؟ یاغیرقابل درمان باشند. اینها دیگر خوب شدنی نیست.

شفاعت یعنی اینکه تو بتوانی با کتابهایی که دستت هست، با کلاسهایی که در اختیارت هست، با استادی که در اختیارت است، خودت را آدم کنی. وقتی عرضه نداری نه از کتابها استفاده کنی برای آدم شدنت، نه از استادهایت استفاده کنی، نه از جلسات، نه از حرمها استفاده کنی. پنجاه ساله داری می روی حرم و می آیی. ولی هنوز نتوانستی بداخلاقی ات را حل کنی. هنوز نتوانستی حسادتت را برطرف کنی. هنوز نتوانستی تکبرت را برطرف کنی. هنوز نتوانستی خساستت را برطرف کنی، این چه فایده دارد. عرضه نداشتی استفاده کنی. مثل اکثر کسانی که کنار پیغمبر بودند، در خانه پیغمبر بودند، اما هرگز از پیغمبر نوری جذب نکردند و اتفاقاً هرچی هم پیش پیغمبر بودند، دورتر شدند. بستگی به خودت دارد.

بحث مان رسید به جهاد که ما باید مبارزه کنیم و جهاد داشته باشیم که در این جهاد بتوانیم به خودسازی های زیادی برسیم. بحث جهاد مالی را مطرح کردیم و جهاد معنوی را مطرح کردیم. جهاد فرهنگی. بحثمان فعلاً از چند جلسه ای که شروع کردیم در مورد جهاد مالی هست که خداوند زمینه جهاد مالی، را برای ما فراهم کرده که ما شبیه خدا شویم؛ یعنی به مقام محمود برسیم.

پیامبر که روز قیامت ایستاده، شبیه ترین کس به خداست در چی؟ در تعلق نداشتن به هیچ چیز، در تعلق نداشتن، در بخشندگی. بنابراین تو زمانی می توانی به مقام محمود برسی که در مسائل مالی و اقتصادی و جهاد مالی شبیه تر باشی به پیامبر؛ یعنی بیشتر امام زمان، دین خدا، هدایت انسانها بهره زیادی از مال تو برده باشند. اصلاح امور مردم. وقتی عرضه نداری، چسبندگی داری به مال، آدم بشو هم نیستی، اصلاح بشو هم نیستی و این گرفتارت می کند. این بدین معنا نیست که دین و خدا به پول تو احتیاج دارند. این به چه معنا بود؟ (آن هفته توضیح دادیم) به این معناست که تو احتیاج داری. آیه اش را برایتان بخوانم. فرمود که شما انفاق کنید در راه خدا، انفاق کنید «آمنوا بالله و الرسوله و انفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه» (سوره حدید آیه 7) ایمان بیاورید به خدا و رسولش و انفاق کنید از چیزی که ما شما را نماینده خودمان در آن قرار دادیم، یعنی من خدا به تو مال دادم، به تو دارایی های مختلف دادم، استعدادهای مختلف دادم، کمالات مختلف دادم که تو با پرداخت اینها بتوانی شبیه من شوی. منِ خدا همه توانایی ها را دارم، هی عطا می کنم. به تو هم توانایی های مختلف دادم: توانایی های علمی، معنوی، هنری، ذهنی، عقلی، فوق عقلی، خیالی. همه کمالات را دادم بهت تا تو هم مثل من بشوی. تو هم بتوانی با عطای اینها با مصرف به جای اینها شبیه من شوی. پس وظیفه ما شبیه خدا شدن هست. بعضی ها باید با نداشتن شبیه خدا شوند. بعضی ها با داشتن. مهم این است که تو شبیه خدا شوی. برای همین می گویند اخلاق مومن مثل اخلاق خداست.

حضرت می فرماید: مومن یکی از اخلاقهایش که شبیه خدا است، این است که داشته باشد، می دهد و نداشته باشد هم توقف دارد. خیلی وقتها خدا به کسی نمی دهد برای اینکه صلاحش نیست. بعضی وقت ها هم می دهد به کسی. پس باید یاد بگیریم هم ندادن را، بی موقع ندهیم.

الان بسیاری از دختر و پسرهایی که فاسد می شوند مال این است که پدرو مادرها بی موقع مال در اختیارشان قرار می دهند. بچه پانزده ساله شانزده ساله رفته برایش تلفن همراه خریده. بلای جانش شده، دانشجو می تواند با مترو و با تاکسی رفت و آمد کن.

بابا الان بنده یک استادی هستم در این مملکت چهل، چهل و پنج سال من دارم، بعد اتومبیل هم ندارم دارم با ماشین راه می روم و می آیم. هیچ مشکلی هم برایم پیش نیامده. کی گفته ماشین حتماً جز لوازم زندگی است؟ حالا یک نفر زن و بچه دارد، در یک مسیری افتاده حالا اتومبیل دارد. ولی بچه 15، 16 ساله و 17 ساله با قلدری می رود از پدرش ماشین می گیرد. پدرش را کتک زده که من دانشجوام، آبرویم می رود. من له می شوم. همه دانشجو ها ماشین دارند، موبایل دارند. بابایی که مسئولیت پذیر است، می گوید مرده شور درس خواندنت را ببرد. حق نداری درس بخوانی. درس با همین شرایط، با اتوبوس می روی، برو. با تاکسی می روی برو. با مترو می روی برو. نمی روی من نمی آیم آخرت خودم را بدبخت کنم بروم سه شیفت کار کنم از علمم و از معنویم همه چیزم بزنم، پول بدهم به تو که تو تلفن همراه داشته باشی. آخِ یک بچه 18 – 19 ساله تلفن همراه می خواهد چکار؟ برای چی؟ نه اگر یک موقع احتیاج شد با ما ارتباط داشته باشد، دلمان شور نزند. پس ده تا نسل گذشته در مسافرتهایشان چطوری زندگی کردند؟ الان که الحمدلله امنیت که بیشتر است. تلفن نیست در اجتماع، در هر گوشه ای، صد متر، پانصد متر این طرف تلفن هست. آن هم چندتا چند تا تلفن هست برای آن کس که می خواهد ارتباط داشته باشد. تلفن می‌خرد همین تلفن بلای جانش می شود. عکس‌های مبتذل، پیامهای مبتذل، چیزهای مبتذل بلای جانش می‌شود.

اتومبیل می‌خرد بچه خوب هست حالا برای چی رفتی گرفتی؟ اتومبیل می‌گیری برای دانشگاهش. دختر بی حیا هست، یک دفعی می بینی دو دختر می آیند آقا ما را هم تا فلان جا برسان. این هم بنده خدا مظلوم، نمی‌تواند نه بگوید، ساده، سوار ماشینش می‌شوند بعد می بینی شش ماه بعد دیگر این آدم بشو نیست.

بنای یک زندگی انحرافی با این پولی که تو در اختیارش گذاشتی، بی‌موقع پول در اختیارش گذاشتی. خدا خیلی وقت می‌گوید که اگر مصلحت بنده من این است که تا آخر عمر فقیر باشد فقیر نگهش می دارم ولی آدم باشد برود بهشت. اگر پول جهنمی اش کند، پول به او نمی دهم. فقیر و در یک وضعیت مالی سخت نگه اش می دارم تا آخر عمر. چون من می دانم که اگر این پولدار شود، وحشی می شود یک دفعه. طغیان می کند. «ان الانسان لیطغی ان استغنی» انسان وقتی که به بی نیازی می رسد طغیان می کند.

مال ظرفیت می خواهد، یک آدم با تقوا می خواهد که اگر مالدار شد این مال او را از خدا غافل نکند و به قول امام رضا علیه السلام او را چی نکند؟ پست نکند. امام رضا علیه السلام فرمود: «اسفلت من کان له شی یلهیه عن الله تعالی» پستی کسی است، نمی گوید پست کسی است. می گوید پستی کسی است، یعنی این شخص عین پستی است، پستی کسی است که یک چیزی دارد؛ حالا هر چی یا همسر خوب دارد یا شوهر خوب دارد نمی دانم بچه دارد، خانه دارد، اتومبیل دارد، کار وکاسبی دارد، یک چیزی دارد، علم دارد، محبوبیت دارد، هنر دارد ... بالاخره یک چیزی که از اینها که او را از یاد خدا غافل می کند. گاهی چیزهایی خوب خدا می دهد و ما را غافل میکند.

گاهی وقتها چیزهای خوب خدا می دهد، همین چیزهای خوب باعث می شود ما عاشق خودمان شویم. خودشیفتگی مذهبی، خودشیفتگی عرفانی، خودشیفتگی -عرض کنم خدمت تان- علمی داشته باشیم آنقدر این شهوات ما را سرگرم می کند که واقعاً از حق تعالی غافل شویم. می گوید این هم پستی است.

یادتان هست دوبار برایتان خواندم. آخر عالیه المضامین که عرض کردم این دعا را هر کس به حرم مشرف می شود، حرم معصوم، بخواند. حتماً. آخر عالیه المضامین می گوید چه «اللهم الرزقنی» خدای به من یک عقل کامل، یک خرد برتر، یک ادب بالا، یک قلب پاک بده. ولی اینها علیه من تمام نشوند. به نفع من تمام شوند. «لا تجعله علیه» اینها را بر ضد من قرار نده. ممکن است آدمی هست که عقلانی، همین عقلش می برد او را جهنم، همین که فکر می کند خیلی آدم عاقلی است، خیلی آدم زرنگی است. یک کسی ادب خوبی دارد ولی عرضه ندارد از این ادبش استفاده کند. همین می برد او را جهنم. یک کسی قلب پاکی دارد، ولی بلد نیست از این قلب پاکش استفاده کند. همین پاکی قلبش جهنمی اش می کند. می گوید خدایا اگر قشنگی و کمالات به من می دهی، این کمالات من را بدبخت نکند.

گاهی وقتها می بینی یک گناهکار حرفه ای که 40 سال گناهکار حرفه ای بوده، یک دفعه هر چی دارایی دارد، به خدا می دهد و می رود پیش خدا. مرحوم طیّب عرضه دارند آشتی می کنند با خدا. ولی کسانی داریم که می رود حوزه علمیه مجتهد می شود مرجع تقلید می شود از قبل مرجعیت ظرفیت ندارد جهنم می رود. آدم کش می شود در مقام مرجعیت.

خیلی دقت کنید. چه خوبی چه بدی مواظب باشید ما را جهنمی نکند. نه خوبی های مان جهنمی کند، نه بدی هایمان. اگر آدم پاکی هستی، دختر باحیا و حجابی هستی، خانواده ات خیلی با حیا و باحجابند، گناه نکردی تا به حال، آفتاب رویت را ندیده، اگر یک زن بی حجاب را دیدی تحقیر نکن. فکر نکن آبرویت از آن پیش خدا بیشتر است. اگر خانواده مذهبی داری، زنت خیلی محجوب هست، دخترت خیلی محجوب هست، باحجاب هست، یک کسی دخترش و ناموسش این جوری نیستند را له نکن. چست نبیین. فکر نکن اعتبار تو پیش خدا از او بیشتر است. چه بسا آن دارایی هایی دارد که از تو پیش خدا خیلی عزیزتر است.

رسول خدا به ابوذر گفت که ابوذر در این جمعیت بهترین فرد را به من معرفی کن. گفت: فلانی. گفت: بدترین فرد را معرفی کن. گفت: فلانی. پیامبر گفت: آن بهترینی که تو گفتی با غیر از آن بدترینی که گفتی، همه شان آبروی آن بدتر است پیش خدا از همه آنها بهتر است. بیشتر است.

چهار روز گناه نکردی، چهار روز روزه مستحبی گرفتی، چهار روز جبهه رفتی، چهار روز کار عملیاتی کردی، شهید دادی، سابقه مبارزاتی داشتی، چهار تا خواب قشنگ دیدی، باعث نشود اخلاقت بد شود. نتوانی بقیه را تحمل کنی. گناهکار ها را نتوانی تحمل کنی. همه شان را له ببینی، همه شان را ریز ببینی. این بدبختت می کند. همین گناه نکردنت بیچاره ات می کند و غافلت می کند. خدا می گوید: خدا راضی نیست تو آدم ها را له بکنی. ریز بشماری. خدا راضی نیست تو با گناهکار این جوری برخورد بکنی. شخصیتش را خرد بکنی. کمالم نمی گذارد، پاکی ام نمی گذارد، با تقوایی ام نمی گذارد، گناه نکردنم نمی گذارد، با تقوا و عبادتم زیر بار خدا نمی روم. مثل شیطان.

فکر می کنید شیطان چطور جلوی خدا مقاومت کرد و سجده نکرد؟ شیطان اگر خودش را گناهکار می دانست، اگر به جای شش هزار سال عبادت، شش هزار سال گناه کرده بود تا خدا به او می گفت: سجده کن، سجده می کرد. چی نگذاشت سجده کند؟ شش هزار سال عبادتش نگذاشت سجده کند. گاهی وقت ها کار درست هایمان، اخلاق مان و کمالات مان باعث می شود که همه ریز ببینیم. همه را بی آبرو ببینیم. خودمان را کار درست ببینیم. هیچ عیبی بر ما وارد نیست. ما روز قیامت بغل پیغمبر هستیم، همه مثلاً ته جهنم هستند. از این خبرها نیست.

عزیزان مبنا یادتان باشد. این را هم داشته باشید که از ذهنتان نرود. مبنا در آدم بودن و معنویت مقدر سجده و ریش و انگشتر و این جور چیزها نیست. تعداد حج، و عمره و کربلا نیست. عمل خیلی خوب است. مبنا این هست که آیا این عمل ها تو را به اینجا رسانده که خدا را بیشتر از هر کس دیگری دوست داشته باشی یا نه؟ کسی معنوی تر است؟ کسی که عاشقتر است.

سراغ آیه برویم. چندبار برایتان خواندم. بگو اگر «قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ» یادتان است. آیه چند بود؟ آیه 24 سوره توبه. بگو اگر پدران‌تان، بچه هایتان، برادران تان، همسرانتان، «وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا» و اموالی که جمع کردید «وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا» شغل و تجارت و کسب و کارتان «وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا» و خانه هایتان که خیلی شیفته آنها هستید، مِلک و خانه هایتان پیش شما محبوبتر از خدا و رسولش و جهاد در راه خدا هستند، منتظر عذاب الهی باشید که خداوند فاسقین را هدایت نمی کند. أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ» «قل ان کان ابنائکم، ازواجکم...» عزیز من مبنا این است که تو آدمی خوبی هستی، تو آدم معنوی هستی یا دیگران این است که تو چقدر می توانی برای خدا فداکاری کنی. چقدر بتوانی از اموالت از آبرویت از تقدست بگذری. با اینکه آدم کار درستی هستی، مبارزه کردی، در عمرت گناه نکردی، بتوانی با یک گناهکار مثل آدم رفتار بکنی. بتوانی هر وقت خدا ودین خدا به فداکاری احتیاج داشتند، فداکاری کنی.

مبنا این است که آیا خدا برای تو عزیزتر است یا نه؟ جهاد در راه خدا عزیزتر است یا نه؟ عاشق جهاد هستی یا نه؟ عاشق رسول خدا هستی یا نه؟ این مبنا می شود. ما نمی دانیم کسی معنوی است یا نه؟ آیا نماز شب می خواند آدم معنوی است یا نمی خواند، معنوی نیست؟ معلوم نیست.

یک کسی حجاب داشت، کار درست و حزب اللهی است. ولی اگر کسی حجاب نداشت، کار درست نیست. نمی دانیم. کار آن کسی که بی حجابی می کند، معصیت هست و قطعاً معصیت است. عذاب هم دارد. آن هم که حجاب را تحمل می کند، باتقواست و ثواب می برد. برای لحظه به لحظه از فشاری که بابت حجاب به او می آید، قیامت درجه دارد. این شکی نیست، اما ته قضیه را ما نمی دانیم چه جور هست.

ما اینقدر خانم های باحجاب و بچه های حزب الهی، جبهه رفته داریم که به مقدساتشان توهین می شود و لالند که دفاع بکنند. عرضه جهاد ندارند. می گویند اگر ما حرفی بزنیم فلانی بدش می آید. ناراحت می شود. آبروی مان می رو.د سکوت می کنند و تا به مقدسات شان توهین کنند. ولی خانمی داریم حجاب را رعایت نمی کند ولی کسی جرأت ندارد جلوی او به یکی از مقدسات توهین کند. به خصوص در اصول. ممکن است در فروع ضعیف باشد، در حجاب ضعیف باشد، در نماز، ولی در اصول اصلاً مایه نمی دهد.

یادتان که است روحانیونی که در سالهای قبل در این روزنامه ها روحانی بودند در مقالات علیه امام زمان مقاله زدند. شاگردان شان، و دور و برشان هم اجازه دادند تا در روزنامه هایشان علیه خدا و امام زمان و حضرت زهرا مقاله بنویسند. اینها روحانیونی هستند. بی غیرت و بی دین است. ولی ما یک کسی داریم که اهل فحشا و فساد است، اما اگر کسی جرأت کند جلوی او به مقدسات، به اصول دین توهین کند.

یکی از رفقا می گفت: وقتی امام به رحمت خدا رفته بودند امام را در یخچال گذاشته بودند که بدن شان بماند که بقیه مردم کشور بتوانند بیایند با ایشان وداع کنند. گفت: در تاکسی نشسته بودیم دیدم یک خانم بد حجاب آمد نشست بغل ما و یک خانم بدحجاب مثل این هم نشست جلو. بعد می گفت همین طوری که با تاکسی از مصلا رد می شدیم، چشم مان افتاد به یخچالی که امام در آن بود. این زن یک اهانتی کرد به امام. گفت مثلاً اه این هم که هنوز برش نداشتند، این یکی خانم روسری اش را درآورد (نگاه کنید حزب اللهی بودنش چطوری است) با روسری اش می خواست آن یکی خانم را خفه کند. گفت: فلان شده تو داری به امام توهین می کنی.

حالا نگاه کنید این هزارتا بی حجابی اش پیش خدا مغفور است. بخشنده است. جایی که از اصول اینطوری دارد دفاع می کند. هزارتا گناه فدای یک محبت ولایی. این که انسان اصولش لطمه نخورد. ولی خیلی ها هم هستند اگر محجوب بودند و آنجا نشسته بودند و کسی هم توهین می کرد به امام، جرأت نداشتند از امام دفاع کنند. لال می نشستند سر جای شان. فامیلش، باجناقش، رفیقش، شوهرخواهرش ... کی و کی حرفهای مفت زیاد می زنند علی مقدسات، این لال است. از او هیچ بخاری بیرون نمی آید. بعد بلند می شود می رود وضو می گیرد، قرآنش را هم می خواند. پس این مبنا نیست. حواسمان باشد که مبنای معنویت این نیست. مبنای معنویت این است که تو چقدر واقعاً به خدا و دین خدا احترام می گذاری. چقدر مقدسات برایت مهم هستند. چقدر اصول دین برایت مهم است. چقدر حاضری فدای خدا شوی. حاضری همه چیزت را فدای خدا و دین خدا کنی. چقدر عاشق جهاد هستی. می دانید قشنگی جهاد به چی هست؟ این حدیث را می خوانم تا بفهمید: «ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحوا الله لخاصه الاولیاء» جهاد دری از درهای بهشت هست که خداوند آن را به روی دوستان ویژه و خاصش باز کرده، یعنی رفیق خدا هستند، خیلی چسبیدن به خدا، خیلی شبیه خدا هستند. توانستی رمز بگیری یا نه! رمزش کجاست؟ این است که فقط در جهاد فرصت داری همه چیزت را فدای خدا کنی. بسیجی که یک شبه ره صدساله می رود، برای این است که فرصت جهاد برایش پیش آمده و توانسته تمام تعلقاتش را حتی تعلقات مذهبی اش را هم فدای خدا کند.

علتی که امام حسین آنقدر بزرگ می شود که صاحب روز قیامت می شود، سلطان ابدیت می شود، این است که امام حسین یک عاشورا برایش پیش آمد که در این عاشورا این لذت برایش ایجاد شده که می تواند هر چی دارد را هدیه کند به خدا و فدا کند «کلما اشتدت علیه الامر احمر لونها» احمر لونها یعنی صورتش سرخ تر، بشاش تر و شاداب تر می شد. می گوید: هر چی کار سخت تر می شد به امام حسین، شادتر می شد. چرا؟ سخت تر، به کجای امام حسین فشار می آمد؟ به طبیعت امام حسین. بچه اش را جلویش بِکُشند، بچه اش را سر ببرند. حس اینکه چند دقیقه بعد می خواهند به ناموسش حمله کنند، اسیر بگیرند آنها را. خیلی سخت است. ولی برای خدا خیلی راحت دارد می گذرد.

حضرت زینب چقدر زرنگ است. فرصتی پیدا کرده که هر چی متعلق به یک زن هست را در راه خدا بدهد . حتی حجابش را در راه خدابدهد. کتک بخورد. نامحرم بیاید بزند. از این صورتها هم بگذرد در راه خدا. ولی زرنگ است. وقتی به او می گویند دیدی خدا با تو چی کار کرد، می گوید: «و ما رأیت الا جمیلا». از آن ملعون نقل است که می گویند سیدالشهدا وقتی در گودال قتلگاه بود، می گوید: من فکر کردم که دیگر الان امام حسین همه را دارد لعنت میکند، نفرین می کند. لبانش داشت تکان می خورد. گفت: سرم را بردم نزدیک دهانش دارد می گوید «الهی رضایم به رضای تو» یعنی کاملاً راضی ام خدایا. می بینید جهاد این کار را می کند با آدم. یعنی من خیلی از تو ممنونم که این فرصت را به من دادی که من هر چی دارم فدات کنم. شما بدون روح جهاد نمی توانی به مقام محمود برسید. چه جهاد مالی و چه جهاد فرهنگی فرقی نمی کند و جهاد اخلاقی. گاهی وقت انسان باید آبرویش را هم بگذارد راحت از آن برای خدا. باید بگذرد. تو را در وضعیتی می گذارد که جلوی بقیه خار بشوی بخاطر خدا، اگر نتوانی بگذری، ذلیل و گرفتار می شوی. چرا؟ چون پیش عزیز شدن پیش خدا و پیش مردم، کدام را انتخاب کردی؟ عزیز شدن پیش مردم را، که به تو نگویند املی، پخمه ای، 57 هستی، و چنین و چنانی، تعریفت کنند، قبولت داشته باشند. فکر این نبودی که خدا قبولت داشته باشد یا نه. فرمولش را گفتم. گفتیم که عزت کاذب، لذت صادق می آورد. در واقع تو پیش خدا ذلیل شدی و این ذلت در دنیا هم دامنت را می گیرد و هم در آخرت.

می گوید من اینجا رویم نمی شود نماز بخوانم. بعداً قضایش را می خوانم. این حرفها چیه، حالا شب عروسی است. یک شب ما نماز نخوانیم به جایی بر نمی خورد. در مهمانی نمیشد موقع اذان بیام برم مسجد نمازم را بخوانم. بد بود. یعنی چه. هی صبر کن تا عزیز شوی. بخدا ذلیل می شوی. بخدا در همین دنیا خوار می شوی. اگر می خواهی بزرگ شوی، باید در دینت خیلی محکم باشی. «من بخل بدین جلّه» هر کسی در دینش بخیل بود، دین فروشی نکرد، این بزرگ می شود. ولو هیچ کس از او خوشش نیاید. آنجایی که جلوی عزیزترین کسانت بخاطر دین خدا می ایستی، کاری نداری خوششان می آید یا خوششان نمی آید، تأئیدت می کنند یا نمی کنند، باج نمی دهی، بزرگ می شوی. اما هر وقت باج بدهی، چی می شود؟ ذلیل می شوی.

مرحوم بافقی در این حرم بود. آمدند تحصن، خانواده شاه آمده بودند ملاقات و بی حجاب آمده بودند زیارت بکنند. گفته بود راهشان ندهید داخل حرم. جای زن بی حجاب نیست. خانواده رضاشاه را راه ندادند. رضا شاه می گوید نگهش دارید تا من بیایم. بلند می شود می آید حرم. اینقدر مرحوم بافقی را می زند که نگو. با چکمه با کتک و با مشت و لگد می گیرد مرحوم بافقی را. ولی رضاشاه می فهمد که این آدم بزرگی است. در دلش این را قبول دارد. برای همین می گوید وقتی مادرش می میرد، می گوید به آقای بافقی بگویید بیاید نماز بخواند. این آدم کار درستی است. به ما باج نمی دهد. پیش رضاشاه هم عزیز است. ولو می زندش. بزرگی این است. بزرگ کسی است که خدا بزرگش می کند. این نیست که برای خودش دکان و دستک درست کند که بزرگ شود. کسی که فکر می کند می تواند به غیر از خدا ، غیر از ارتباط با خدا، غیر از صمیمیت با خدا، عزت کسب کند و بزرگ شود، حتماً ذلیل می شود.

ما مجتهدینی را داشتیم که تلاش کردند پولهای زیادی از این طرف و آن طرف گرفتند که رساله برای خودشان چاپ کنند به اسم مرجع تقلید. عکس برای خودشان چاپ کردند به عنوان مرجع تقلید. اصلاً فراموش شدند و رفتند. کسانی را داشتیم که بزور وادارشان کردند که رساله چاپ کردند. نمی خواستند معروف شوند. نمی خواستند عزیز شوند. نمی خواستند مقام داشته باشند. ولی عزیز شدند. چون خدا باید انسان را عزیز بکند. حالا راجع به فرمولهای مالی صحبت کنیم. فرمول چی بود؟ گفتیم شما اگر می خواهید شبیه خدا شوید، باید هر چی که جذب داری، باید چی داشته باشی؟ خروجی داشته باشی. بدهی بیرون. پس هر خیری را کسی جذب کند، باید عرضه خروجی اش را و زکات دادنش را داشته باشد. برای همین ما چیزی در اسلام داریم به نام فرهنگ زکات. مثلاً به کسی که عالم می شود زکات علمش چی است؟ باید حتماً به دیگران یاد بدهد. اگر کسی آبرو دارد ،زکاتش این است که از آبرویش برای دیگران مصرف کند. اگر کسی قدرت دارد، زکات قدرتش این است که به دیگران سهل بگیرد، عفو بکند دیگران را. همه چیز خروجی دارد. هیچ کمالی نیست که شما داشته باشید که خروجی و زکات نداشته باشد. زکات عاملی است، اسمش زکات هست، یعنی عامل تزکیه و پاکی شماست. زکات معنی اش نمو است. شما با پرداخت زکات نمو پیدا می کنید، یعنی رشد پیدا می کنید. برای چی زکات مال می گویند؟ چون که کسی که زکات مال را می پردازد مالش نمو پیدا می کند. می آید بالا و جایش خدا چندبرابر به او می دهد. به شرط اینکه حلال باشد. خدا به او می دهد. در قسمتهای معنوی و عاطفی هم همینطور است. چه در مسائل عاطفی، چه در مسائل معنوی، کسی که زکات را می پردازد، به جا می پردازد بعضی وقتها بیجاست. اگر به جا پرداخت کردی، زکاتش است. زکاتش است یعنی چی؟ یعنی اینکه خدا به تو می گوید: بیشتر از این لیاقت داری، ظرفیت داری، بیرون بده، جایش من چندبرابر به تو بدهم. ظرفیت خودت را زیاد کن. نگه ندار.

هر وقت هر کمالی در درون انسان متوقف شود، گند بالا می آورد. یادتان باشد. هر کمالی. و باعث فساد و معطلی شما در قبر و قیامت می شود. هم در دنیا آسیب می بینی. یادت باشد. حتماً در دنیا آسیب می بینی، هم در قبر آسیب می بینی، هم در قیامت. بنابراین مواظب باشید چیزی در شما خیلی معطل نشود. اگر معطل شود بعداً بازتاب دارد. بازتابش به صورت منفی می آید سراغ شما. توجه کردید. می شود سم. می شود بالای جانت. مال می خواهد باشد، عاطفه می خواهد باشد، معنویت، هر چی می خواهد باشد، وقتی تو عرضه نداری زکاتش را بپردازی و خرجش کنی، وقتی عرضه نداری شبیه خدا شوی، وقتی عرضه نداری اسما خدا را در خودت ظهور بدهی، تو در این وسط له می شوی و آسیب می بینی.

در مورد مال این حدیث را از امیرالمومنین علیه السلام خواندیم: هر کسی یقین به جبران مال داشته باشد، حتماً در بخشش، بیشتر بخشش می کند. چرا؟ چون یک جریان راه می اندازد. از این طرف مثل خدا خرج می کند بدون ترس و با توکل به خدا خرج می کند. از آن طرف خدا به او دائما می دهد تا بیشتر شبیه او بشود. ولی جاهائی که چسبندگی پیدا می شود در انسان نسبت به مال، و هی می گوئیم خودم چی، همسرم چی، فرزندم چی، آینده چی، یکسال بعد چی، دو سال بعد چی، خودت را گرفتار می کنی، یکدفعه گرفتاری واقعا می آید.

آیت الله بهلول، از اولیاء الهی چند ماه گذشته به رحمت خدا رفتند. شما نگاه کنید. ایشان می گفت: من یک بار در مصر بودم. زندگی ایشان عبرتهای خیلی خوبی دارد. می گوید من در مصر بودم می خواستم بیایم ایران، دیدم خیلی مشکلات دارم. هی کارهایم گره می خورد. نمی توانم. گفت: بعداً فهمیدم یک مقدار پول در جیبم بوده، این پول را رد نکرد بودم. خیلی تکیه داشتم. چون این پول در جیبم هست می توانم دیگر کارهایم را با آن حل کنم. می گفت: گره می خورد. رفتم این پول را از جیبم درآوردم وصدقه دادم و خودم را راحت کردم بعد که ضعیف و گدا شدم، خدا زود مشکلم را حل کرد. این باور می خواهد که کسی بگوید من تمام ثروتم گداییم است. «الفقر الفخری» پیغمبر این است. نه فقر اقتصادی که بعضی ها معنا کردن که آره پیغمبر فرمود «الفقر الفخری» گدا بودن و فقیر بودن فخر پیغمبر بوده. این خیلی اشتباه است. پیغمبر فقیر هم نبوده. خیلی هم ثروتمند بوده. هم از ظنر اقتصادی هم از جهات غیر اقتصادی. این «الفقر الفخری» فقر یعنی انسان حقیقت خودش را باور کند. بگوید چی؟ بگوید: «انتم الفقراء» این را قبول کند. «انتم الفقراء الی الله» و حالا که فقیر هستیم، نقش مان را بازی کنیم. خوب نیست آدم نقش داراها را بازی کند. شما دیدید هر وقت گدا می شوید، دستتان به درگاه خدا بیشتر می شود. تا حالا امتحان کردید. هر وقت بیچاره می شوید، هر وقت کارتان گره می‌خورد، هر وقت بی پناهی احساس می کنید، می بینید حرم بیشتر می آید. کربلا می روید. مکه می روید. بلند می شوید شبها بیشتر دعا می کنید. این که دستت خالی است هیچ عرضه ای نداری، می بینی معنوی تر می شوی، با خدا رفیق تر می شوی. هر وقت خدا کارت را راه می اندازد، هی قهر می کنی. مستی نعمت یکی از خطرات است.

در حدیث داریم که می گوید بپرهیز از مستی نعمت که خدا به شما بدهد، بعد خدا را فراموش کنید. بعضی ها که مجرد هستند، آدم های خوبی هستند. یک همسر که خدا به آنها می دهد ،چنان مست همسر و بچه و زندگی می شوندريال تمام معنویت شان سکوت پیدا می کند. نه دیگر آن معنویت مجردی را دارند، نه آن حرم مجردی را دارند، نه آن قرآن خواندن ها را دارند، نه آن گریه کردن ها را دارند. برای چی؟ برای اینکه دقت نکردند که این نعمت را خدا داده برای اینکه من از این برای رسیدن به خدا استفاده کنم. نه اینکه من مشغول بازی با این نعمت شوم. مال، بعضی ها وقتی دیپلم ندارند، آدمهای خیلی خوبی هستند. دانشگاه نمی روند آدمهای خوبی هستند. تا یک ذره می رود دانشگاه یک لیسانسی یک فوق لیسانسی، دکترایی می گیرد، قبل از اینکه استاد شود، خیلی آدم متواضع، خوب، با مردم جوش می خورد، هیئت می آمد، حسینیه می رفت، نماز جماعت می رود. ولی از وقتی که پایش وارد دانشگاه می شود یا نعمتی خدا به او می دهد. مثلا ثروتی می دهد، مشغله ای می دهد، همسری می دهد، پولی می دهد، یکجا محبوبیتی می دهد، می بینی دیگر نه اصلاً مسجد پیدایش می شود، نه حسینیه، و هیئت و نه در عزاداری ها. یواش یواش تکبر می کند از اینکه برای ائمه سینه بزند حتی. می گوید نه آقا ما را دیگر تلویزیون دارد نشان می دهد. ما را همه می شناسند. ما استادیم. اینجا من اگر بروم سینه بزنم که اصلاً با پرستیژ ما جور در نمی آید. مثلاً استاد نباید دستش را بلند کند، فریاد بزند یا حسین بکشد.

دیدید خیلی از اساتیدی را. عوام در مقابل خدا فقرشان قشنگ است. عوام برای همین همیشه موفق تراز خواص هستند. عوامی که پیش خدا اظهار منیت نمی کنند؛ وقتی به آنها می گوید صلوات بفرستید، صلواتشان بلند و عاشقانه است. با تمام میل و جانشان صلوات می فرستند. ولی خواص جون به جونشون بکنید، می خواهند صلوات بفرستند می گویند کلاس من نیست. نمی تواند مثل عوام صلوات بفرستد. روحیه اش خراب می شود. عجب می گیردش. خراب می شود.

می گویند: صلوات را بلند بفرستید که نفاق از دلتان برود. صلوات خیلی شفاست. آن هم بلندش. در داستان معراج داریم که فرشته ای که حتی قطره های باران را حساب می کند، تعداد برف و باران را حساب می کند، پیغمبر می گوید چیزی هست که نتوانی حسابش را کنی؟ می گوید: صلوات بر تو را. صلواتی که جمع بر تو بفرستند را من نمی توانم حساب کنم.

یک جا بودیم یک نابینایی بود اعلام صلوات کردند. بعد صلوات های خیلی ضعیف بود. این نابینا گفت: فکر می کنم اینها همه از آن باسوادها باشند. این کمال بدبختی می کند آدم را. آدم را بیچاره می کند.

نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود « و ما نقَصَ مالٌ مِن صدَقةٍ قطّ فاعطوا و لا تَجبنوُا» یعنی هیچ مالی از صدقه کم نمی شود. من تضمین می کنم «فاعطوا» پس زیاد بپردازید. زیاد دهش داشته باشید. نترسید. این ترس نمی گذارد تو شبیه خدا شوی.

ما یک استادی داشتیم وقتی می خواستیم نقاشی بکشیم استاد نقاشی ما بود. مسابقات کشوری داشتیم. مال زمان طاغوت. برای آن زمان که من ابتدایی بودم. من نقاشی ام خوب بود. مسابقه هم شرکت می کردیم. مثلاً همینطوری رتبه هایی هم داشیم. یک مسابقاتی کشوری بود. یک دوره می خواستیم ببینیم. بعد استاد مان یک سبد داشت یاد می داد که آن پر میوه است. بعد ما مثلاً مثل همان رفتارهای دوران ابتدایی که باید خط را یواش بکشی بعد هم تا خراب می کنند پاک می کنند. دیدی که بچه ها را. گفت این جوری نمی توانی نقاشی بکنی. شجاع باش. نترس خطت کج شود. محکم بکش، بکش برو. اصلاً فکر نکن بکش. این ذوزنقه را اینطور بکش. این گلها را اینطور کن. میوه ها را اینطوری بکش.

اولین کاری را که باید کنی، باید نترسی که خروجی بد بشود. شدم که شد. کسی که نمی ترسد از مشق نوشتن، از خطاطی، خطش چی می شود؟ خوب می شود. یک کسی می خواهد بافتنی ببافد بگو صد تا گره را اشتباهی زدم به جایی بر نمی خورد. بگذار صدتا اشتباهی بزنم تا یاد بگیرم.

یک رفیقی در این کشورهای خارجی داشتیم. زبان انگلیسی اش خوب بود. عربی اصلاً بلد نبود. ما رفتیم در یک کشوری نمایشگاه داشتیم. عربی باید صحبت می کردیم. باید نرم افزارهای کامپیوتری را عربی توضیح می دادیم. یک بار من دیدم این دورش خیلی جمع شدند. دارد صحبت می کند برای بقیه. همه دارند گوش میکنند. بعد دیدم هیچی یک مشت حرفهای الکی بلغور می کند یک «ال» اول هر کلمه می گذارد و غلط، غلط حرف می زند آنها هم می خندیدند. چند وقت که آنجا بودیم دیدیم خوب زبان بلد شد. بچه ها بخاطر همین خوب زبان یاد می گیرند. چون بچه در قید این نیست که تو مسخره اش می کنی و بهش بخندی یا نه. اینقدر غلط حرف می زند تا حرف زدن را یاد بگیرد.

در شبیه شدن ما به خدا باید غلط زیاد حرف بزنیم. یعنی نترسیم در این قضیه که مالت را بدهی. بعد هی بگویی من خودم چه کار کنم. خداست می گوید من از مالی که خودم به تو دادم بده. بابا من که نمردم. فرمود: هر وقت خبر مرگ من را شنیدید نگران شوید. آن هم الحمدلله «حی القیوم» هست. نترسیم از اینکه می خواهیم از آبرویمان مایه بگذاریم. ببخشیم دیگران. در مسائل دیگر همینطور. مثلاً می گوید نمی خندم. اگر بخندم پررو می شود. این بخل می کند در خندیدن. باید بخندد به همسرش، به فرزندش، به پدرش و مادرش نمی خندد. مثل برج زهرمار است. (دور از جان برج زهرمار) نمی خندد. تو قرار است شبیه خدا شوی، طرف استفاده بکند یا نکند. وظیفه تو این است.

امیرالمومنین علیه السلام می فرماید: اولین چیزی که یک مسلمان می تواند به یک مسلمان دیگر بدهد، چهره گشوده است. لبخند است. حالا ببین چقدر از ما این را از عزیزترین کسان مان دریغ می کنیم. نه به روی پدر، نه به روی مادر. بوسه، دریغ می کنیم. نوازش، دریغ می کنیم. تواضع، دریغ می کنیم. این می ماند. وقتی نمی توانی خروجی داشته باشی، تبدیل می شود به مار و عقرب برایت. تبدیل می شود به خشونت. تبدیل می شود به له شدن. درست آنجایی که احتیاج داری یکی به تو بخندد، نمی خندد. آنجا له می شوی. درست آنجایی که احتیاج داری یک کسی ببوسد، تو را نمی بوسد. آنجایی که احتیاج داری یک نفر گناهت را ندیده بگیرد، دست می گذارد روی گناهت. برای اینکه تو نسبت به بندگان خدا این جوری هستی. تو عرضه نداری این را رد بکنی از خودت. تو هم گیر هستی. گرفتاری. شبیه خدا شدن این جوری است.

امیرالمومنین جایی می رفتند، دیدند دو نفر مشغول گناه و معصیت هستند. از جایی که رد می شد یک دریچه ای داشت که معلوم بود. حضرت عبایشان را انداختند و رفتند. می شود ستارالعیوب بود، بقیه می روند سرک می کشند، عکس می گیرند: با موبایل، با دوربین که بروند نشان بدهند. ضبط می کنند. نمی دانم سی جا پخش می کنند. بدترین آدمها را داریم که کسانی هستند یک گناه یا لغزشی را از کسی در ذهن شان نگه می دارند تا بتوانند به موقع بزنند در صورت طرف. نمی تواند رد کند دیگر. یعنی یک آدم بدبخت و بیچاره ای و عقده ای است که در وجودش هزارتا مانع است که کثافت ها و آلودگی های که از بیرون می بیند، می آید در خودش گیر می کند و برایش مسئله درست می کند.

بعضی ها این جوری می کنند: آقا من روحیه ام خیلی بد است، حالم خراب شده از بس در این جامعه معصیت دیدم. آقا رد کن برو. در جوامع بدتر از این اولیاء خدا تربیت شدند. همه اینها را دیدند. مرحوم الهی قمشه ای در این دانشگاه تهران که زمان طاغوت دخترها دوسوم بدن شان لخت بود آن موقع ها. در مشروف و عزت یک استاد به این چیزها بود. در اساتید مرحوم شهید بهشتی، مرحوم شهید باهنر، مرحوم الهی قمشه ای مرحوم قزوینی بزرگان در این دانشگاه درس دادند. خراب هم نشدند. ناراحت هم نشدند. در بیمارستان یک پزشک غصه نمی خورد هزارتا مریض هست. پزشک تمام آرامشش این است که مریض دارد و می تواند به مریضها کمک کند. نه اینکه بگوید: من مریض شدم از شدت مریضی اینها. نه. پزشک کسی است که مریض نمی شود. فقط کمک می کند مریضی ها را برطرف می کند. «يَنْبَغِي لِلْعَاقِلِ أَنْ يُخَاطِبَ اَلْجَاهِلَ مُخَاطَبَةَ اَلطَّبِيبِ اَلْمَرِيضَ»، شایسته است که عاقل وقتی می خواهد با جاهل صحبت کند مثل پزشک با مریض صحبت کند. پزشک هیچ وقت از مریضی مریض را سرزنش نمی کند. از مریض بدش می آید. اگر مریض هم کوتاهی کند در دارو و درمان بداخلاقی هم می کند. ممکن است طردش هم بکند. ولی عاشق مریض هم هست حتماً. هر چه قدر مریض حالش بدتر باشد، پزشک مهربانی اش بیشتراست. اگر ببیند مریض قابلیت درمان دارد، دریغی ندارد از اینکه او را درمان کند. مگر اینکه مریض کلِ شقی کند نخواهد درمان شود. نخواهد خوب شود. هیچ وقت نمی گوید: غلط کردی که مریض شدی. حالا شده. هر طوری شده، شده. ولی من باید بتوانم درمانش کنم. اگر برخورد می کنید با پدر و مادرهایی که گیرهایی دارند، با خواهر و برادرهایی که گیرهایی دارند، با دوستانی که گیرهایی دارند، راهش این نیست که بین شما دعوا و غصه و دلخوری و ناراحتی و به رخ هم کشیدن باز شود. راهش این است که بتوانید به هم کمک کنید در درمان بیماری. یعنی با حس خدایی و طبیبی ما ارتباطهایمان را برقرار کنیم نه برای انتقام از همسرمان یک چیزی داشته باشیم تا بعداً بزنیم در سرش. از فرزندمان یک چیزی نگه داریم تا بعداً حالش را بگیریم. اشتباهات پدر و مادرمان را به خاطر بسپاریم تا بعداً در ذوق شان بزنیم. این خدایی نیست. آدمی که اینطوری هست هم در دنیا ذلیل می شود و ضربه می خورد هم در آخرت.

من یک حدیث دیگر بخوانم برای امروز بس است. دو سه فرمول دیگر ماند که برای هفته بعد می گذاریم. امام صادق علیه السلام فرمود: «ما احسن عبد الصدقه الی أحسن الله الخلافه علی ولدهی من بعده» هیچ کس خوب صدقه نداد مگر اینکه حتماً خداوند جانشین خوبی برای او بعد از مرگش در بین فرزندانش هست. کسانی که به هوای زن و بچه و خانواده انفاق نمی کنند، اینها باعث می شوند بعد از اینکه از دنیا رفتند زن و بچه شان بدبخت شوند. با داشتن مال به پیسی و بیچارگی بیفتند، اما کسانی که ضمن اینکه زن و بچه دارند حواس شان به آنها است، اهل انفاق و کمک به خانواده های دیگر، فقرای دیگر هستند. این وقتی بمیرد خدا میگوید این بنده من شبیه من بود. از خودش و تعلقات خودش گذشته بود. فقط فکر خودش و خانواده اش نبود. لذا من به این انفاق او سزاوارترم. آن این اخلاق را از من یاد گرفته. بنابراین من هرگز نمی گذارم کسانی که این به آنها علاقمند بود، این دلشوره شان را داشت، بعد از خودش بد به آنها بگذرد.

خدا شاهد است دهها بار در طول عمرم دیدم که سرپرست خانواده که مرد خوب و خیری بوده، ولو فقیر بوده و خیرخواه دیگران بوده، هر کاری از دستش بر می آمده برای دیگران انجام می داده که از دنیا رفت. با از دنیا رفتن این تمام مشکلات اقتصادی و مشکلات دیگر خانواده اش حل شد. کسانی را داشتیم که بخل داشتند، خیلی به خانواده شان می رسیدند، بعد از فوت شان خانواده شان ذلیل شدند و هر کدام به یک گوشه ایی گرفتار شدند. برای همین فکر نکنید که فقط ما هستیم که روزی دهنده هستیم. این فکر را نکنیم.

ان شاءالله جلسه بعد این بحث را پی میگیریم.