أعوذ بالله من الشیطان الرجیم/
بسم الله الرحمن الرحیم/ الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین. جلسه گذشته بحثمان در مورد ضرورت تفاهم با کودکان و فرزندانمان بود و در این باره این نکته اساسی را عرض کردیم که برای ایجاد تفاهم ما باید بتوانیم از درون خود کودک یا فرزند وارد روحش بشویم و آن را هدایت بکنیم. چون اگر پذیرش باطنی و درونی نباشد القائات و مواعظ خارجی اثری نخواهد داشت. انسان باید از درون خودش یک پذیرندهای وجود داشته باشد.
در روایت داریم مؤمن به چند چیز احتیاج دارد: یکی (واعِظٌ مِن نَفسِه) اینکه انسان مؤمن همیشه احتیاج به یک واعظ درونی دارد که او را از درون هدایت و موعظه بکند. فرمان خدا، آیات الهی، فرمان اهل بیت(ع)، دستورات آنها، مواعظ علما و اولیاء خدا وقتی که به گوش انسان میرسد یا انسان آنها را مطالعه میکند و میخواند باید به جایگاهی برخورد بکند تا اثر بگذارد. شما اگر بخواهید برای این میز آیات الهی را بخوانید نباید انتظار داشته باشید که علیالظاهر البته این میز تأثیری بپذیرد. برای یک حیوانی بخواهید صحبت بکنید انتظار ندارید بعد میگویید چون این آن دستگاه گیرنده این آیات را ندارد مسلح به گیرندگی نسبت به این آیات نیست و نکته دومی که حضرت میگوید مؤمن به آن احتیاج دارد(وَ قَبولِ مِن ما یَنصَحُه) مؤمن همیشه احتیاج دارد که روحیه پذیرش داشته باشد. روحیه قبول از کسی که او را نصیحت و خیرخواهی میکند برایش نصیحت و خیرخواهی دارد مؤمن احتیاج به پذیرش دارد در واقع مؤمن زمانی مؤمن هست هم دارای واعظی از درونش باشد که او را از درون موعظه بکند وقتی با او حرف میزنی به او بربخورد و رویش اثر بگذارد و یکی هم روحیه پذیرش و قبول داشته باشد. بعضیها هر چقدر برایشان صحبت میکنی از این گوش میگیرند از آن گوش درمیکنند مثل سنگ هر چه میگویی تأثیری نمیگذارد مینشیند در مقابلت سکوت هم میکند حرفت را هم کامل گوش میکند بعدش هم چشم هم میگوید ولی بعد میبینی که به جایی برخورد نکرده باز همان حرف و مسیر خودش هست. نکته بعد در مورد ایجاد تفاهم بین ما و فرزندانمان بحث شناخت هست ما با بچههای زیر هفت سال اگر بخواهیم ضرر یک چیزی را بفهمانیم یعنی بگوییم فلان کار را نکن باید بفهمد که این کار ضرر دارد صرف اینکه ما بگوییم ضرر دارد او نمیتواند این را بفهمد. روحیه جسارت، شیطنت، تلاش، علاقه به بازی و لذت بردن از این کارها باعث میشود که وقتی تو میگویی فلان چیز ضرر دارد او نمیفهمد ضرر دارد یعنی چی، شما مثلاً به او بگو شکلات ضرر دارد، میخورد کاری ندارد اصلاً نمیداند ضرر یعنی چی، برای بدنت ضرر دارد متوجه نمیشود. این غذا سرخکردنی است نباید بخوری متوجه نمیشود، من پسرم هر چقدر به او میگفتیم فلان چیز را نخور برایت ضرر دارد نمیتواند درک کند که ضرر دارد یعنی چی، میگوید نه من این را میخواهم. ولی وقتی که بدنش شروع کرد به خارش کردن، شب عذاب زیادی کشید سرش و کمرش میخارید مدام میگفت پشتم پشتم، پشتش را که میخاراندیم این زجر را کشید فردا به او گفتیم اگر این را بخوری کمرت میخارد دیگر دست نزد چون فهمید ضرر یعنی چی، وقتی ما میگوییم ضرر دارد یعنی چی. این را با وجودش لمس کرد ادراک کرد چون قوه ذهنی ندارند که تجزیه و تحلیل کنند که بگوییم این ضرر دارد مثل خیلی از آقایان که به آنها میگویی سیگار نکش. نمیفهمند سیگار میکشند بعد که قلبدرد گرفت سکته کرد او را بیمارستان بردند سختی و هزینه درمان و قلبش را شکافتند و عمل کردند و کار به اینجا کشید بعد وقتی به او میگویند سیگار نکش چون لمسش کرده ادراکش کرده به قلبش وارد شده دیگر احتیاط میکند. بنابراین مسأله ورود به قلب است. اگر به همه ما الان بگویند که آیا مرده با آدم کاری دارد یا نه، همه ما هزارتا استدلال میکنیم که مرده کاری ندارد اما اگر بگویند امشب کنارش بخواب یا امشب در قبرستان جا بیانداز بالای سر یکی از این قبرها بخواب، ما میترسیم چون در قلبمان نرفته در فضای ذهن ما هست. اگر در قلب برود آدم راحت این کار را میکند حالا این قاعده است در اسلام که شما اگر میخواهید عملی را از کسی ببینید باید ادراک آن عمل و ضرورتش را وارد قلب طرف بکنید تا از درون بجوشد و این کار را انجام بدهد. مثلاً کسی که تصمیم دارد فساد بکند مواد مخدر مصرف کند یک خانمی تصمیم دارد بدحجاب باشد فاسد باشد شما مدام او را نصیحت بکن، ممکن است قلبش پذیرندگی داشته باشد یواش یواش در قلبش اثر بگذارد و قبول بکند. ولی اگر این قبولکنندگی را نداشته باشد یعنی آن قلبش مرده باشد رویش اثر نمیگذارد زمانی تو میتوانی نصیحت و موعظه بکنی با او حرف بزنی که این چیزی داشته باشد(لِمَن کانَ لَهُ قَلب) کسی که قلب داشته باشد قلبی برایش مانده باشد بعد حالا شما صحبت بکنید شاید اثر بگذارد. بنابراین ما هر وقت بخواهیم کسی را به کاری وادار بکنیم باید روی این مقوله کار کنیم مقوله شناخت، شناختی که با قلب باور بشود اگر با قلب باور شد آن موقع عمل از آن سر میزند وقتی من به فرزندم میگویم این کار را اگر بکنی ضرر دارد پشتت میخارد قبول نمیکند اما وقتی پشتش خارید قلبش قبول کرد بعد عمل میکند. بنابراین این قاعده است در اسلام که شما اگر بخواهید از یک نفر رفتار خاصی ببینید باید به او شناخت بدهید بدون دادن شناخت دیدن رفتار خاص، انتظار دیدن رفتار خاص انتظار بیجایی هست توقع بیجایی است. مثلاً بسیاری از پدر و مادرها وقتی بچهشان کارهای ناشایست انجام میدهند با بچه برخورد تند میکنند بعد بدون اینکه توجه داشته باشند که آیا واقعاً نسبت به انجام ندادن این کار چیزی را وارد قلب بچه کردند یا نکردند اطلاعاتی به او دادند یا نه. مثلاً بچهاش را به صورت فیزیکی بار آورده این دختر بزرگ شده الان 9 ـ 10 سالش شده بعد میبینی در مقابل نامحرم بد میرود یا پسر 14 ـ 15 سالش هست هنوز نماز نمیخواند یا کار ناشایست دیگر میکند بعد میگوید دختر بیتربیت، بیادب چرا اینطوری میکنی. یک کسی نیست بگوید بیادب و بیتربیت خودت هستی این ادب و تربیت باید میشده باید به او منتقل میشده باید با او حرف زده میشده باید ضرورت حجاب به او تفهیم میشده همان موقع که پذیرش داشت باید موقع نماز او را مسجد میبردی باید صورتهای مقدس را میدید باید با این انس میگرفت و لذت میبرد تا بعد الان انتظار نماز خواندن داشته باشیم. مثل خیلی از ما بیرون میرویم میبینیم دخترها و پسرهای عجیبی هستند به ما هم برمیخورد میگوییم چرا اینها روز شهادت حضرت زهرا(س) نوار ترانه گذاشته گوش میکند یا شاید کارهای ناشایست میکنند. در حالی که ما دقت بکنیم این واقعاً چقدر خوراک خورده پدرش به او خوراک داده مادرش به او خوراک داده فامیل به او خوراک دادند اجتماع برایش کاری کرده، کاری نکردند خیلی از این جوانهایی که ما میبینیم جوانهای بسیار خوب، قلبهای بسیار پاک، زمینههای بسیار خوبی دارند ولی هیچ کس با اینها صحبتی نکرده. هیچ کس به اینها خوراکی نداده شناختی نداده که انتظار داشته باشیم که اینها طبق هنجارهای ما یا هنجارهای اسلامی عمل بکنند چه کسی با اینها کار کرده چه کسی با اینها نشسته حرف بزند، یک موقع میگویی مگر در مدرسه نخواندند؟ مگر مسئول امور تربیتی نگفته؟ مگر در کتاب درسی نخواندند؟ بله ممکن است خوانده باشند. ولی وارد قلبشان شده؟ یعنی با تفاهم این مطالب به آنها رسیده یا نرسیده؟ یا ما صرفاً به آنها دستور دادیم که این کار را باید بکنید آن کار را نباید بکنید این کار جهنم دارد آن کار بهشت دارد. خیلی وقتها اینطوری است تکلیف بوده رفته در مدرسه این درس را دیده راجع به هر چیزی هم مطلبی را نوشته تکلیف درسی بوده به گردنش باید انجام میداده خیلی اینطور نیست که مؤثر واقع بشود تفاهمی با آن صورت نگرفته چقدر مربی تربیتی خوب ما داریم که بتواند با دانشآموز تفاهم برقرار بکند چقدر مدیر خوب داریم که بتواند تفاهم ایجاد بکند. من الان جمعهها میروم یک کلاسی نزدیک مغرب در این کلاس تعداد زیادی فارغالتحصیلهای دانشگاه هستند یعنی از دکتر و مهندس بگیرید تا بیایید دانشجو تا بیایید دبیرستانیها، دبیرستانیهایی که همه نخبه هستند. یعنی همه آدمهایی بودند که تحصیلات عالی دارند باسواد هستند در دانشگاه شاگرد اول هستند حوزه شاگرد اول هستند دبیرستان شاگرد اول هستند هیئتی هست که همه درسخوانها آنجا جمع هستند بعد مسئولی داشت که ما را دعوت میکرد بعد فهمیدم که این مدیر مدرسه اینها بوده. یک مدیر مدرسه موفق عرضه داشته با بچهها ارتباط خوب برقرار بکند اینها را جذب کرده یعنی بچههایی که از دبیرستان فرستاده دانشگاه رفتند هنوز دوستش دارند در هیئتش میایند دبیرستانیها هم سر کلاسش میایند یک مدیر خوب و موفق، والا یک کسی کار امور تربیتی میکند ولی خودش هزارتا مشکل دارد. بنابراین خیلی از افراد هستند در جامعه ما که واقعاً نه در کودکی نه در نوجوانی و نه در جوانی با تفاهم با محبت به طور منطقی اقناع نشدند اگر با اینها این ارتباط برقرار بشود بسیاریشان پذیرایی دارند. پس به دستور قرآن ما اول باید آگاهی ایجاد بکنیم تا رفتار خاص ببینیم در داستان موسی و خضر(ع) وقتی موسی عرض میکند خدمت خضر که من میخواهم شاگردت بشوم خضر میگوید(قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً) تو نمیتوانی با من صبر بکنی تحمل من استاد را نداری تو برو دنبال پیغمبری خودت. موسی میگوید نه من پای کار هستم حرفگوشکن هستم صحنه اول سوار کشتی میشوند خضر کشتی را سوراخ میکند موسی دادش در میاید که الان همه غرق میشویم صحنه دوم خضر یک بچهای را در کوچه میکُشد حمله میکند طرف خضر که این چه کاری است یک نفر بیگناه را کشتی. صحنه سوم گرسنه و خسته وارد شهر میشوند از مردم شهر غذا میخواهند هیچ کس آنها را تحویل نمیگیرد یک دیوار در شرف ریزش هست میگوید باید شروع کنیم این را تعمیر بکنیم و بالا بیاوریم و حفظش بکنیم باز موسی کف میکند و دادش در میاید و اعتراض میکند. بعد خضر شروع میکند فلسفه کارهایش را برایش میگوید که آن کشتی را به خاطر این سوراخ کردم که سوراخ بشود عیبدار بشود سلطان این کشتی را به نفع خودش غصب نکند صاحب کشتی بعداً تعمیرش میکند کشتی را دارد. آن بچه را برای این کشتم چون خداوند امر کرده بود این بچه پدر و مادرش را به طغیان میکشاند و میخواهد بچه بهتری به اینها بدهد نه بچه جهنم رفت نه پدر و مادر جهنمی شدند آن دیوار را من تعمیر کردم به خاطر اینکه چندتا یتیم بودند زیر گنج داشتند میخواستم گنجشان لو نرود و مخفی بماند. میگوید(قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ) کلمه فراق حرف بزرگی است اینجا دیگر بین من و تو موسی جدایی میافتد تو دیگر نمیتوانی(قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً) نگفتم تو نمیتوانی با من حوصله کنی نمیتوانی شاگردی من را بکنی. بعد خودش به موسی اینطوری میگوید علت اینکه تو موسی نتوانستی شاگردی من را بکنی(وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً) تو چطوری میتوانی چیزی را صبر بکنی بپذیری در حالی که به آن خبرویت و آگاهی نداری تو اگر فلسفه کار من را میدانستی تحمل میکردی. علت اینکه صبر نکردی این بود که نمیفهمیدی پس نفهمیدن یعنی تحملی هم نیست نسبت به یک عمل خاص حوصله نیست یک خانمی میتواند حجاب را داشته باشد چادر را بگیرد تا آخر عمرش هم این چادر سرش باشد از حجاب زده نشود. حجاب را برای خودش یک محافظت و زینت بداند که فلسفهاش را فهمیده باشد و الا یک محیطی برود که بشود فساد کرد راحت این چادر را کنار میگذارد راحت فساد میکند کسی میتواند در همه شرائط نماز بخواند که فهمیده باشد نماز یعنی چی هیچ کس نمیتواند نماز را از او بگیرد. دیدید که وقتی هواپیمای مسافربری ما را اسرائیلیها بردند مردم در آنجا هم که پیاده شدند در پادگان اسرائیل اول رفتند نماز جماعت راه انداختند نماز خواندند نگفتند که در این گیرودار نماز چیست فعلاً اسیر هستیم معلوم نیست زنده برگردیم یا نه، نه نمازش را میخواند. میرود خارج از کشور حجابش را حفظ میکند نمازش را هم میخواند، نمیگوید اینجا خارج از کشور است دیگر حجاب به چه درد میخورد اینها همه لخت هستند چه کسی اینجا نماز میخواند نماز مال تهران و مسجد است، نه. لذا شما اگر بخواهید یک کسی حوصله داشته باشد نسبت به چیزی و رفتار خاصی، باید فلسفه آن کار را به او بفهمانید انسان تا وقتی که فلسفه یک کاری را نمیفهمد آن کار را انجام نمیدهد یا اگر هم تحت القائات شما برای رودربایستی انجام بدهد بعداً زیرش میزند بعداً رها میکند. الان فعلاً در یک شرائط خاصی مجبور شده نماز بخواند روزه بگیرد معنوی باشد بعد آن شرائط خاص که برطرف بشود زیر همه چیز میزند برای شرائط خاصی مجبور شده چادر سرش بکند و محجوب باشد بعد از آنکه آن شرائط خاص به هم خورد همه را کنار میگذارد. لذا مهمترین کار قرآن میفرماید شناخت است شما اگر از کسی رفتار خاصی را میخواهید یا تداوم بر عملی را میخواهید باید به او شناخت بدهیم در روایتی امیرالمؤمنین(ع) میفرماید کسی که زیان چیزی را نشناسد نداند که این با وجودش چکار میکند چه ضرری برایش دارد نمیتواند از آن اجتناب نماید. شما مدام بگو این کار ضرر دارد این کار خوب نیست این کار درست نیست گناه و جهنم دارد گناه کبیره است اصلاً نمیفهمد اجتناب هم نمیکند دنبال کار خودش میرود بعد متقابلاً میفرماید هر کس که نفع چیزی را نشناسد قدرت انجام آن را ندارد. (مَن لَم یَعرِف مَضَرَّۀَ الشَّیء لَم یَقدِر عَلَی الإمتِناع) روایت اول، روایت دوم(مَن لَم یَعرِف مَنفَعَۀَ الخَیر لَم یَقدِر عَلَی العَمَلِ بِه) نمیتواند انجامش بدهد شما باید ضرر شر را بشناسی که از آن پرهیز بکنی منفعت خیر را هم بشناسی تا انجامش بدهی. بنابراین در تربیت وقتی میخواهیم بچه را تربیت بکنیم باید خیر را جایگاهش را وارد ذهن و قلب این شخص بکنیم که بداند این کار چه هست انجامش میدهد میبینی که خیلی بیدردسر نماز میخواند کارهایش را انجام میدهد میفهمد خیر یعنی چی، خدا را به عنوان منشأ خیر میشناسد همه فرامین خدا را خیر میداند. همین که بداند فلان کار را خدا فرموده یا خدا دوست دارد انجام میدهد همین که بداند فلان کار را خدا نهی کرده از این کار بدش میاید وعده عذاب داده یا این کار بین او و خدا فاصله میاندازد بین او و امام زمان(ع) فاصله میاندازد همین که بداند بین او و امام زمان شکرآب میشود این کار را نمیکند چون فهم دارد. پس ما هم باید منفعت خیر را به فرزند انتقال بدهیم هم باید مضرت شر را به آنها منتقل کنیم بگوییم این ضررها را دارد بنابراین برای اینکه این کار را انجام بدهیم و از ما پذیرش داشته باشند زمینههای قبول و اعتماد خیلی مهم است. مثلاً یک زن و شوهر با هم اختلاف دارند مشاوره میایند بعد مرد وقت گرفته به زور زن را راضی کرده آنجا آورده زن وقت گرفته مرد را به زور آنجا آورده وقتی در مجلس میایی میبینی که زن سِگرمههایش در هم است مثل برج زهرمار نشسته. آنجایی که مرد وقت گرفته آنجایی که زن وقت گرفته میبینی که مرد همینطور مثل برج زهرمار نشسته سِگرمههایش در هم اخمها در هم، وقتی تو بخواهی به عنوان مشاوره به او چیزی بگویی چون از اول نمیخواسته مشاوره بیاید نه مشاور را قبول دارد نه مشاوره را قبول دارد تأثیری هم برایش ندارد. بعضیها فقط میایند وقت ما را میگیرند وقت گرفته اینجا آمده میگوید من اینجا آمدم خودم مشکلی ندارم آمدم راجع به پسرخالهام صحبت بکنم این پسرخالهام یک زن دارد زنش اینطوری است. نه مریض در دسترس هست نه میدانیم باید چکار کنیم نه از او اطلاعات دقیقی داریم چکار میشود کرد جز یک سلسله راهنماییهای کلی کاری نمیشود کرد بعد هم بدش میاید اینجا بیاید خوشش نمیاید حرف هیچ کس را قبول ندارد. بالأخره این اگر بخواهد مشاوره بشود باید قبول داشته باشد که بیاید بنشیند مشاوره بکند کسی که مشاور را قبول ندارد تأثیری رویش نمیگذارد لذا اولین کار جلب اعتماد هست در بچهها، اگر بچهها اعتمادشان جلب بشود آنوقت تازه حرفشنوی دارند. بچهای که پدر و مادرش را قبول ندارد این بهترین حرفهای خیر را هم که پدر و مادرش بزنند این قبول نمیکند چون در رفتارهای پدرش تناقض زیاد دیده، دیده پدرش خیلی کارهای مضر را انجام میدهد بعد به این میگوید. نکن روزی یک بسته سیگار میکشد بعد میگوید پسر من میکشم تو نکش، نمیشود به او بگویی که تو نکش این دارد میبیند که تو میکشی(کُونُوا دُعاۀَ النّاس بِغَیرِ ألسِنَتِکُم) مردم را با غیر از حرفهایتان دعوت بکنید یعنی با عمل دعوت بکنید. مادرش را دیده که خیلی چیزها را رعایت نمیکند اخلاق را رعایت نمیکند عدالت را رعایت نمیکند بین بچهها فرق میگذارد از مادر کینه به دل گرفته مادر برایش زیر سؤال است وقتی حرف خوب هم میزنی قبول نمیکند. لذا ما بخواهیم یا نخواهیم با رفتارمان بچهها را شکل میدهیم نه با حرفمان، بچهها یاد میگیرند وقتی بچه میبیند که مادرش همیشه موقع نماز اول وقت میرود نماز میخواند بعد وقتی به او بگویی نماز بخوان رویش تأثیر میگذارد. اگر پدرش همیشه اهل کارهای خیر است بدجنس نیست دروغ نمیگوید او هم دیگر دروغ نمیگوید ولی وقتی میبیند که مادرش یا پدرش تندتند دروغ میگوید شما بگو دروغ نگو، این میگوید، شما خودت ترانه و نوارهای مبتذل گوش کن ولی به بچه بگو گوش نکن، گوش میکند. مجالس فاسد آنطوری برو بعد که بچهات میخواهد مجالس آنطوری برود بگو نرو، نمیشود، آنقدر این قضیه مهم است. اعتماد که پیامبر(ص) وقتی پدری به او میگوید به این بچه من بگو خرما نخورد حضرت میفرماید من امروز خودم خرما خوردم اگر به این بگویم این قبول نمیکند. من فردا خودم خرما نمیخورم بعد او را بیاور من به او بگویم که خرما نخور بچه دیده من خرما خوردم حالا الان من به او بگویم خرما نخور برایت ضرر دارد حرف من پیغمبر را قبول نمیکند بعداً به او میگویم خیلی اهمیت دارد مسأله اعتماد. وقتی قبولتان داشتند. همه حرفهایتان را هم گوش میکنند نه تنها گوش میکنند بلکه در هر معضلی در هر مشکلی به شما پناه میاورند شما میشوید مشاور و امینشان، بنابراین ما باید اول اعتمادشان را جلب بکنیم بعد از جلب اعتماد عواطف آنها را تحریک بکنیم نسبت به کار خیر و بعد از آنها انتظار آن رفتار کار خیر را داشته باشیم برای این کار چند مرحله را باید طی بکنیم. اول اینکه با کسی که میخواهی کار بکنی باید بشناسی که این کیست افراد به صورت یک کپسول در بسته هستند ما نمیدانیم که درونش چه هست باید نسبت به آن شناخت داشته باشی بدانی که این کیست بچه را بشناسی. بدانی بچه زیر هفت سال چه خصوصیاتی دارد و چه لوازمی احتیاج دارد در رابطه با ارتباط برقرار کردن با او، بالای هفت سال تا 14 سال چطور روحیهای دارد این را باید بدانی اگر این را ندانی فایدهای ندارد. پس شناخت خیلی مهم است. باید آن سن و لوازم آن سن و شرائط آن سن در دستت بیاید تا بتوانی اول نزدیک بشوی شناخت مرحله اول، مرحله دوم نزدیک شدن به بچه است به او نزدیک بشویم و جلب اعتماد بتوانیم بکنیم جلب اعتماد با باز کردن باب گفتگوست. یعنی نزدیک بشوی و یواش یواش گفتگو را راه بیاندازی، سخن گفتن، اینجا خیلی مهم است پدر و مادرهایی که با بچههایشان مذاکره زیاد دارند گفتگو زیاد با همدیگر میکنند اینها فرصتهای خیلی زیادی پیدا میکنند که اندیشههای خوب و سالم و خیر را به بچهها انتقال میدهند. اما وقتی که بچه را تحویل نمیگیری سر کار میروی بعدازظهر هم خسته و کوفته میایی سلام و علیک مختصر مشغول کار خودت میشوی با هم انسی ندارید نه با هم بیرون رفتید نه تو حرفت را به او میزنی نه او حرفش را به تو میزند. اگر هر مشکلی پیش آمده باشد بخواهی صدایش بکنی با او حرف بزنی این میداند که تو الان میخواهی با او حرف بزنی. چون غالباً با او حرف نمیزنی. حالا که میخواهی با او حرف بزنی میخواهی نصیحتش بکنی به او بگویی فلان کار را نکن یا فلان کار را بکن خیلی این را تحویل نمیگیرد. پدر و مادرهایی که با بچههایشان گفتگو و مکالمه زیاد دارند یک زن و شوهر با هم مکالمه زیاد دارند پدر و فرزند مادر و فرزند با هم گفتگو دارند دوتا دوست با هم گفتگو زیاد دارند اینها در گفتگویشان خیلی راحت میتوانند به حریم همدیگر نزدیک بشوند. پس این مسأله بحث مهمی هست بعد از اینکه این گفتگو صورت گرفت در اثر گفتگو انس و علاقه و قبول ایجاد میشود با همدیگر دوست میشویم اگر دوست شدیم آنوقت میتوانیم حرفهایمان را به همدیگر منتقل بکنیم. نکته بعد با هر کس که میخواهی صحبت بکنی باید بپذیرد که تو دوستش داری یعنی باید خیرخواهی تو را دلسوزی تو را اعتماد داشته باشد قبول کرده باشد و این را به او ثابت کرده باشی هم با لفظ به او ثابت بکنی هم در عمل به او ثابت بکنی که تو به او علاقهمند هستی واقعاً خیرش را میخواهی. دختر بدحجابی که در خیابان مأمور او را گرفته مأمور چطوری میتواند به این بفهماند که من دوستت دارم خیرخواه تو هستم این به راحتی نمیفهمد ممکن است اینطوری باشد صادقانه هم باشد ولی باید اعتماد بکند، میگوید نه تو مأمور هستی موظف هستی ما را بگیری آمدی گرفتی. نکته خیلی مهم و اساسی که اهمیت بسیار زیادی دارد این هست که طرف مقابل از شما احترام ببیند به شخصیتش، اگر شخصیتش را له بکنید احترام نگذارید به هر دلیلی، بیادبانه حرف بزنی حریمش را بشکنی جلوی کسی نصیحتش بکنی تأثیر نمیگذارد. چون جلوی دیگران خورد میشود اثر ندارد جلوی دیگران نمیشود. وقتی خودش را خوردشده بداند قشنگترین حرفها را هم که بزنی فایده ندارد. چون به او جسارت و بیادبی شده قبول نمیکند به طور خصوصی حرفها زده بشود احترام ببیند بیادبی و جسارت نبیند گذشتهاش و اشتباهش را به رخش نکشیم و کمکش بکنیم که بتواند بالا بیاید و پلها را پشت سرش خراب نکنیم.
بنابراین اگر شخص در مذاکره احترام نبیند نمیاید. ما آدمهایی داشتیم که آدمهای بسیار خوبی بودند حرفهای منطقی خوبی هم داشتند واقعاً هم طرفشان را دوست داشتند زنش و بچههایش را دوست داشته اما عرضه حفظ احترام اینها را نداشته. استاد داشتیم که احترام شاگردش را نگه نداشته میبینی که درس بیاثر میشود با اینکه قشنگترین حرف خدا، دیگر از حرف خدا که مهمتر نیست اثر نمیگذارد حتماً باید این احترام حفظ بشود. لذا احترام امر اساسی هست خیلی باید به آن توجه بکنیم. نکته بعد این هست که بچه باید بداند که تو با اینکه پدرش یا مادرش یا مربی هستی رازدار هستی راز او در سینه تو میماند جایی بیان نمیشود این خیلی مهم است مثلاً پدر آمده دیده که بچه کار خرابی کرده دوتایی حلش میکنند به هیچ کس هم نمیگویند مادر آمده دیده که بچه خرابکاری کرده به پدر نمیگوید مصلحت هم نیست که بگوید. گاهی وقتها مصلحت هست بگویی ولی گاهی وقتها چیزی نیست بین خودشان تمامش میکنند بچه میفهمد که مادرش رازدار است از او حمایت میکند و بعد میتواند بقیه مسائلش را بیان بکند دختر افتاده در یک منجلابی یک ارتباطی برقرار کرده ولی میداند که میشود با مادرش در میان بگذارد. میاید به مادرش میگوید که یک همچین اتفاقی افتاده به برادرش میگوید که یک همچین اتفاقی افتاده به برادرش اعتماد دارد میداهند برادرش رازدار است حرفش را قبول میکند.
نکته بعد این هست که خیلی به او در اشتباهاتش گیر ندهیم نسبت به خیلی از رفتارهایشان باید تغافل و تجاهل داشته باشیم. اگر بخواهیم یکسره گیر بدهیم مدام ببینیم و چشممان روی عیبهای این کار بکند و به رخش بکشیم خسته میشویم گاهی وقتها واقعاً انسان گناهانی را مرتکب میشود که اگر به او بگویی شروع گناهکاریهای حرفهایتر است باید ندید بگیری خدا هم اینطوری است خدا خیلی وقتها گناه را ندید میگیرد(وَ یَعفُوا عَن کَثیرٍ) میبخشد. چون میداند اگر بخواهد راجع به خیلی از کارها به بندهاش گیر بدهد بندهاش رشد نمیتواند بکند ما باید جدای از اهل عفو بودن اهل مغفرت هم باشیم عفو یعنی تنبیه نکردن، مغفرت یعنی علاوه بر تنبیه نکردن چنان ندید بگیریم که شخص فرصت سازندگی در او وجود داشته باشد به رخش کشیده نشود شخصیت پیدا بکند فرصت سازندگی داشته باشد انگار که همچین اتفاقی نیافتاده خیلی نباید لغزشها را به رخش بکشد. نکته آخر این هست که به طرف مقابلت حالا میخواهد فرزندت باید یا کس دیگر خیلی سختگیری نکنید در منگنه قرار ندهید مگر اینکه لازم باشد در جاهایی در منگنه قرار بگیرد و الان این باید فرصت داده بشود تا خودش را پیدا بکند بعضی از مسائلش و مشکلاتش را حل بکند یک مقدار تنهایی بکشد تا خودش را پیدا بکند و از پس کار بربیاید.
باید به طرف فرصت داد و خیلی نباید زود عجله کرد در تنبیه، اقدام کرد در برخورد کردن، نه باید مقداری حوصله بکنیم مدارا اصل اساسی هست.
در روایت داریم مدارا کردن نصف عقل است این مجموعه باعث میشود که فرزند یا طرف مقابل شنواییهای خوبی داشته باشد و بشود آن برنامه تربیتی که شما به آن عرضه میکنید آن را بگیرد و عمل بکند این اصول و قواعد ایجاد تفاهم با کودکان و نوجوانان و جوانان هست. و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.