جلسه 075 - تفسیر قرآن
شماره جلسه
75
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 075 - تفسیر قرآن

بحثمان در توضیح آیه 95 سورۀ مبارکه بقره بود. رسیدیم به این آیه: وَ لَن یِّتَمَنَّوهُ اَبَداً بِما قَدَّمَت ایدیهم وَ اللهُ عَلیهٌ بِظاّلِمین. خب آیه قبل دربارۀ ادعاهای یهود بود مبنی بر این که خودشان را دوستان خداوند تبارک و تعالی می دانستند و آخرت را مال خودشان می دانستند و می گفتند غیر از ما کسی وارد بهشت نمی شود، این ادعا را مسیحی ها هم داشتند خداوند در جواب می فرماید که قُل اِن کانَت لَکُمُ الدّارُ الاخِرَة عِندَ اللهِ خالِصَةً مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن کُنتُم صادِقین. اگر واقعاً آخرت خالص مال شما است، آرزوی مرگ بکنید اگر شما دوستِ خدا هستید – مرگ یعنی چه؟ مرگ یعنی لقاء الله – رفتن پیش خدا، اگر واقعاً شما عاشق خدا هستید، دوست خدا هستید. طبیعی یک دوست این است که آرزوی مرگ می کند، آرزوی رسیدن به دوست خودش را بکند. بنابراین شما اگر این جوری هستید آرزو بکنید، بعد خود خداوند تبارک و تعالی در ادامه می فرماید این ها هرگز یک چنین توانی ندارند که آرزوی مرگ بکنند. وَ لَن یَّتَمَنَّوهُ – لَن نفی ابد است. هرگز این ها نمی توانند آرزوی مرگ بکنند : وَ لَن یِّتَمَنَّوهُ اَبَداً بِما قَدَّمَت ایدیهم به خاطر کارهایی که کردند، ظلم هایی که کردند، آن چه که فرستادند جلوتر. بعد می فرماید وَ اللهُ عَلیهٌ بِظاّلِمین خداوند احاطه دارد، احاطۀ علمی دارد همه چیز در محضر خداست خداوند وضع دقیق ظالمین را می داند که این ها نمی توانند آرزوی مرگ بکنند در این رابطه یک توضیحی داریم خدمت عزیزان که چرا انسان نمی تواند وقتی ظلم می کند آرزوی مرگ بکنند بعضی حالت ها هست که انسان ادعاهای زیاد می کند هم برای خودش هم برای دیگران، هم در مقابل خداوند تبارک و تعالی. گاهی وقت ها افراد شدند که ادعاهای بزرگی در مقابل معصوم کردند معصوم و خداوند تبارک و تعالی به محض این که با آدم مدعی روبه رو شوند، فرمولش را دو یا سه هفته پیش گفتیم، اولین کاری که می کنند چیست؟ این است که زود امتحان می گیرند از شخص، یک امتحان می گیرند ببینند که راست است یا راست نیست؟ آمدند خدمت حضرت گفتند آقا چرا دست به جهاد نمی زنید، چرا نشسته اید چرا هیچ کاری نمی کنید؟ حضرت می فرماید سرباز ندارم می گوید پس ماها چه هستیم، ما هستیم اصحابمان هستند، این همه مردم، می فرماید بیا برو در تنور ببینم اگر راست می گویی. نمی رود، عذرمی آورد. در مقابل ادعا گفتیم باید اولین کاری که می کنید امتحان بگیرید چند مورد هم خدمتتان توضیح دادیم، زیاد شده که افراد آمدند خدمت معصومین علیهم السلام و ادعاهای عجیب و غریب کردند ادعاهای دوستی و چنین و چنان و حتی جلوتر از امامانشان افتادند و گفتند شما چرا ضعیف دست هستید به ائمه گفتند ائمه از این ها امتحان گرفتند.

ای خدا زین امتحان ها داد داد خاک ما را امتحان بر باد داد

ببین ادعا تا امتحان و صداقت خیلی فاصله است، خیلی فاصله است و یک مبحث هم که خدمتتان عرض می کنم طبیعت انسان به گونه ای است، جنبۀ طبیعی اش را می گویم نه جنبۀ فطری اش را به گونه ای است که انسان از ادعا به دور نیست حالا بعد توضیح می دهم چرا. از ادعا به دور نیست، در این جا خداوند تبارک و تعالی می فرماید که این ها نمی توانند آرزوی مرگ بکنند برای این که جنایت زیاد کردند. خودشان هم خوب می دانند اگر واقعاً راست می گویند که این ها دوست خدا هستند آخرت مال این ها است چه چیزی بهتر از این که انسان زودتر از این دنیا خلاض بشود به کجا برود؟ برود به آخرت، آن جا که میلیاردها برابر مهم تر و بهتر از این جا است زیباتر، جذاب تر، شیرین تر، لذت بخش تر، چرا آدم دیگر بترسد از آن جا. می گوید این ها خودشان می دانند که اگر واقعاً حساب و کتابی در کار باشد چون با این همه جنایت هایی که کردند اوضاع خوبی نخواهند داشت. بنا بر همان فرمول الخائنُ الخائف که خیانتکار همیشه می ترسد. در وجودش جرأت ندارد حقیقتاً با کمال میل تمنای مرگ را بکند می داند که گذشته اش چه جوری است. وقتی انسان آرزوی مرگ می کند یعنی به صورت جدی می خواهد بگوید که دوست دارم بمیرم یعنی اساساً وقتی بحث مرگ مطرح می شود مثل همین الان که من بحث مرگ را مطرح می کنم شما هر کدامتان در واقع خودتان همین جور هستید الان وقتی به صورت جدی اسم مرگ مطرح می شود، رفتن به آن سمت، انسان روح را به وجدانی ترین امر و نزدیک ترین امری که اتفاقاً بیشتر از هر چیز دیگری مورد انکار قرار می گیرد، نزدیک می کند علی (ع) می فرماید: من ندیدم مثل مرگ، خود حضرت می فرماید، تعجب هم دارد، من ندیدم مثل مرگ که آن قدر باورش داشته باشند، هیچ کس نیست روی کره زمین که بگوید مرگ سراغ من نمی آید، حتی یک نفر را هم سراغ نداریدیک نفر نیست که بگوید من تا فردا زنده هستم، هیچ کس. می فرماید: من ندیدم یک امری مثل مرگ که این قدر یقینی باشد و این قدر هم بشر نسبت به آن شک داشته باشد، در مورد خودش شک دارد به آن یعنی وقتی بگویی مرگ می گوید بله حق است بله هر لحظه ممکن است بمیرم، دیگران هم همین طور هستند. آره دوستم این جوری بود، خواهرم این جوری بود، داداش کوچولو ام اینجوری بود، این جوری مُردند. هر کسی هم در خانوادۀ خودش چند تا هم مایۀ عبرت دارد، در دوستانش، در خانوادۀ خودش وقتی نوبت خودش که می شود خیلی با تردید به این مسئله نگاه می کند یعنی وقتی می گویند دیر یا زود، چند سال بعد، من به سن و سال های خودمان که می گویم ما قاچاقی زنده ماندیم یا دیگر نهایتاً آن که پیغمبر گفته متوسط عمر امت من 60 سال است مثلاً کسی مثل من دیگر می داند قطعاً 2 سال آن طرف تر زیر خاک است. عمرش رفته. مطمئن است . اگر طبیعی زندگی کند چقدر دیگر زنده است. چقدر؟ 20 سال ولی آدم 80 سالش هم که می شود، نسبت به خودش تردید داردیعنی فکر می کند نه نه ما حالا حالاها مثلاً هستیم. داریم هارون می خواست یک شخصی را ببیند که از زبان خود پیغمبر مستقیماً حدیث شنیده باشد. هارون برای زمان امام کاظم علیه السلام است. شما نگاه کنید امام کاظم کجا، پیغمبر کجا! خلاصه می گردند در این مملکت وسیع، یک پیرمردی راپیدا می کنند که در پنبه پیچاندنش و می آورند برای هارون. خلاصه به سختی، ابروهایش را هم نمی تواند نگاه دارد، برایش بستند بالا که بتواند آن را نگه دارد. عمر زیاد می گوید پیرمرد تو خودت پیغمبر را دیدی. می گوید: کی؟ می گوید من یک روزی بچه بودم بابام دستم را گرفت و برد پیش پیغمبر. می گفت خودت از پیغمبری حدیثی شنیدی می گوید: بله ببینید پیغمبر چقدر ظرافت دارد و می داند که این قرار است با هارون ملاقات کند نگاه کنید ببینید که حضرت چه حدیثی را برایش می گوید. یَشیبُ ابن آدم و تَشُبهُ مَعَهُ خصلتان: الحِرص و طول الاَمَلی. بنی آدم پیر می شود ولی دو صفت در وی جوان می شود. هر چقدر سن و بدن پیرتر می شود دو صفت جوان تر می شود این تجرد نفس نفس را نشان می دهد که روح با بدن نیست چون اگر روح با بدن بود مثل بدن مادی بود. به مقداری که انسان سنش بالاتر می رود و پیرتر می شود باید روحش هم، خواسته هایش هم کمتر بشود. در حالی که جوان تر و قدرتمندتر ، آرزوهای بیشتر می شود. ولی دو صفت در او جوان می شود 1- حرص 2- آرزوهای زیاد (طول الاَمَل) هارون می گوید این را از پیغمبر شنیدی؟ آره می گوید خیلی ممنون، دست شما درد نکند، زحمت کشیدید تشریف آوردید. این یک کیسه طلا هم مال شما، خوش آمدید. پیرمرد را می برند بیرون، شروع می کند به داد و بیدار کردن و می گوید مرا برگردانید پیش هارون کار دارم. می گوید آقا نمی شود کی بار ملاقات بود، دیگر تمام شده. گریه و زاری که مرا برگردانید. می رود پیش هارون، هارون می گفت: چه کار داری؟ هارون. گفت: هارون این کیسه طلا که به من دادی مال امسال است یا سال های بعد هم می دهی. هارون خنده اش می گیرد و می گوید. صدق رسول الله راست گفت پیغمبر. خوب صحنه را نگاه بکنید. این جوری است یعنی این حرص آدم تمام نمی شود. آدم فکر می کند که همیشه این جوری است و هست. حالا خواهد بود همه هم همین طور هستیم. ولی وقتی که یک چند لحظه – برای همین هم گفته اند شما وقتی که خیلی شاد و شنگول هستید یا موقعی که خیلی غمگین هستید حتماً به قبرستان سر بزنید خیلی مؤثر است. در هر دو حالت آدم تعامل پیدا می کند. از سرمستی در می آید، متعادل می شود و معقول فکر می کند اگر هم غمگین باشد می داند که اگر آماده نباشد رفتن به آن جا غمش از همه بیشتر است از این جهت که هست و باید آماده شود باز خوشحال می شود. خیلی مهم است این. ما خیرٌ بِخَیرٍ بعده النار و لا شَرٌ بِشَرٍ بَعدَهُ الجنّة: از امام علی علیه السلام است که می فرماید: کلٌّ نعمتٍ دون الجنّةٍ محبوب و کلُ بلاءِ دون النار عافیه: درست است همین این خیر نیست در آن لذت و خیری که بعد از آن جهنم باشد یعنی شما فکر می کنید یک چیزی خیر است. فکر می کنید خوب است و خوش به حالت است که نصیبت شده است بعدش فکر کن ببینی جهنم است یا نه بعد از این خیر پس خیر نیست و بد هم نیست شرّ نیست آن شری که تو فکر می کنی شر است ولی بعدش بهشت است بعد می فرماید هر نعمتی غیر از بهشت پست است و هر بلایی غیر از جهنم، عافیت است. لدا وقتی می روی در قبرستان، متعادل می شوید تازه. یاد مرگ می افتید متعادل می شوید برای این که مید انی که اگر بد بروی آن تو، خیلی گرفتار می شوی مشکلاتت یادت می رود، مشکلات اصلی یادت می آید. تولید یادت می آید. انسان با فکر کردن دربارۀ مرگ به این امر وجدانی نزدیک می شود یعنی نزدیک تر می شود و وجدانی تر می کند این مسئله را برای خودش. چرا؟ چون جدی می شود. پرده ها کنار می رود، انسان خودش و ماهیتش و زندگی و ارتباطاتش را فرصت پیدا می کند یک بار دقیق ببیند. شما 10 دقیقه که می روید در قبر می خوابید. سنت اولیاء الهی است از خانم ها و آقایان، همۀ اولیاء الهی این طوری بودند 10 دقیقه که بروی در قبر بخوابی یا لااقل بروی در قبرستان بنشینی، فکر بکنی، می بینی که تمام افکارت با روز خیلی فرق می کند. جدی می شود، تعارفات، شوخی ها، انشاء الله و ماشاءالله ها هم می رود کنار بعد فهمتان زیاد می شود. یعنی باطن همۀ ارتباطات و مسائل را می بینید. خیلی فهمتان زیاد می شود. آن لحظه که می روی در قبر تا چند لحظه خودت را در قبر می خواهی بخوابی یا بنشینی فکر بکنی در قبرستان فکر کنی می فهمی که خودت چه کار کردی. وقتی پرده می رود کنار، فهمت زیاد می شود و تصور می کنی که داری می روی، دقیقاً گذشتۀ عمر تو مثل یک فیلمی که خلاصه می کنند در چند لحظه می آید جلوی چشمت خیلی زود. حدیث هم داریم که این اتفاق می افتد برای انسان انسان دم مرگ تمام لحظات زندگی اش، کامل از بچگی تا لحظۀ مرگش به طور سریع می آید رد می شود یعنی همه یادش می آید یک دفعه، همه چیز یادش می آید چون فکر دقیق می شود. فَبَصَرَکَ یوم حدید. خیلی دقیق می شود حِدّت پیدا می کند، این قاعده است. می فهمد چه کار کرده است، می فهمد چه کار کرده است، می فهمد دنیا چقدر پوچ و زودگذر، بی ارزش است و تازه می فهمد که آخرت چقدر مهم و ماندنی است این را خوب می فهمد، می فهمد و الاخرة خیرٌ و ابقی. آخرت بهتر و باقی تر است. آن موقع آدم می فهمد احتیاج به معلم ندارد آن جا، کسی بیاید به تو بگوید کافی است چند لحظه در آن معرض قرار بگیرید ببینید چند لحظه همه چیز می آید برایت. تمام باورها، تمام بینش هایت درست می شود . کامل درست می شود. یک دانشگاهی است که خیلی زود به انسان محصول می دهد به آدم می فهماند که چه کاره است. حالا بعضی از اولیاء خدا مثل مرحوم نجمه خاتون سلام الله علیها از نوادگان حضرت مجتبی علیه السلام، شش هزار بار ختم قرآن می کند در قبر. با آن کرامات عظیمی که این خانم دارد، بی وفایی دنیا را می فهمد. می فهمد هیچ کس برایش کاره ای نیست. عزیزترین کسانش هم به دردش نمی خورند. کاری نمی تواند برایش بکنند و می فهمد تمام متعلقات دنیا بی ارزش است. خوب می فهمد این را، می فهمد تمام دارایی و ثروت آدم در روحش است همین که دارد با خودش می برد هیچی بیرون ندارد. هر چه هست در سینه است این را خوب می فهمد. شاکلۀ خود آدم است. جنین است دیگر جنین همه چیز را باخودش می آورد، همه چیز را می خواهی با خودت ببری، می فهمی خودت همه کاره هستی، می فهمی همیشه باید در زمین خودت کار بکنی، برای خودت بکاری، عَلَیکُم اَنفُسَکُم: خودتان، لذا خوب و بد را انسان خیلی خوب می تواند آن لحظات تشیخص بدهد چه لحظاتی که تمرکز می گیرد به این مسئله فکر می کند چه لحظاتی که می رود در قبر، چه لحظاتی که حس می گیرد به هر حال هر جوری هست این خیلی به درد انسان می خورد. متقابلاً برعکس شما وقتی از مرگ دور می شوید انسان سال به سال نمی رود قبرستان، مرده شور خانه نمی روی، غسال خانه ، با مرده ها سرو کار نداری، به این مسئله فکر نمی کنی. دائماً کج فهم تر، کج خلق تر، ضعیف النفس تر، نادان تر انسان می شود یعنی آرزوهای بیشتر، حماقت بیشتر، برنامه ریزی های کشکی و دروغی و یک سره همین جوری می تراشد برای خودش، از این کار به آن کار، از این برنامه به آن برنامه چند وقت پیش به یکی از دوستانمان که در یک شرکتی کار می کند و یک مسئولیت خیلی بزرگی هم دارد تماس داشتیم، گفت مهندس فلانی را می شناختید گفتم آره گفت با او قرار داشتم بنده خدا ساعت 11. زنگ زدم گفتم چرا نمی آیی خانمش گفت صبح خوابید کنار بخاری، به من گفت من را ساعت 8 صبحانه آماده شد من را صدا کن، گویا بلند نشد و تمام شد. همین. حالا فکر کنید مثلاً این می خواسته بیاید بنشیند با این رفیق ما، بنشیند راجع به یک پروژۀ خیلی مهم صحبت کنند، در مورد مسائل اقتصادی، و مراحل اجرائی اش چه طور است، باید چه کار کنیم هیچی رفت تو برزخ! آقا! شوخی که نیست. آن جا می گویند که خُب چی آورده ای آقا، چه کار کردی؟ جوانی؟ عمر؟ چه طور مصرف کردی؟ شوخی نیست. همین چند سال پیش بود، بایکی از دوستانمان، آدم بسیار (رحمة الله علیه) یک روحانی جوان، خوش فکر، خوش استعداد، زحمت کش، درس خوانده واقعاً مُلاّ بود. یک درسی داشتیم خصوصی هفت یا هشت نفر بودیم. یکی از رسائل مرحوم علامه را می گرفتیم. آقا خیلی این سرکلاس درخشش می کرد. مادرش مرد، جنازۀ مادرش را برداشت بیاورد تهران دفن کند. آمبولانس تصادف کرد، خانمش به شدت مجروح شد، خودش به رحمت خدا رفت. مادرش هم یک بار دیگر مُرد. چون جنازه اش در ماشین بود، دو بار مُرده، هفتۀ بعد رفتیم سر کلاس دیدیم نه آقای فلانی نیامد سر کلاس، تمام شد. اصلاً شوخی بردار نیست، با هیچ کسی تضمین نکرده اند، تعارف هم نیست، ولی وقتی به آن فکر نمی کنی، درجۀ حماقتت و جهل و نفهمی انسان بیشتر می شود. برنامه ریزی های کشکی برای خودش می کند و این ها روی اخلاق آدم، روی انتخاب های آدم تأثیر می گذارد روی ارتباطاتات انسان تأثیر می گذارد یعنی وقتی به مرگ یعنی مقصد فکر نمی کنی. دائماً در آن اصل حرکت یادتان هست چند اصل را گفتیم در حرکت به سمت آخرت چه تا اصل داریم یکی این که عقب گرد ممنوع، دوم این که توقّف ممنوع یکی سرعت و دیگری سبقت، وقتی به مرگ به تولّد فکر نمی کنید دائماً سرعتت کم می شود یعنی هر وقت می آیند سراغت می گویی نه باباخیلی کار دارم، خیلی برنامه دارم. امام می گوید یک بنده خدایی از اهل علم، سنی هم از او گذشته بود رفتیم بالای سرش که شهادتین برایش تلقین بکنیم. گفت خدا خیلی ظالم است می خواهد مرا از زن و بچه ام جدا کند بعد از 50 سال عمر می گفت خدا ظالم است، امام گفت: هر کاری کردیم نگفت اشهد انّ لا اله الا الله. با بغضِ خدا از دنیا رفت. آدم این جوری می شود وقتی می چسبی موقعی که می خواهند بکندت، دردت می آید، اذیت می شوی هر چه سطح چسبندگی ات بیشتر باشد موقع رفتن درد بیشتر است حسرت هم بیشتر است. لذا خیلی این یاد مرگ مبارک است. حالا من نمی خواهم راجع به این بحث یاد مرگ بکنم. می خواهم بگویم که انسان چه جوری مهم اش، این یاد مرگ و حواسش است به مرگ بودن و توجه نکردن چقدر فکر را باز می کند یا چقدر فکر را می بندد اگر حواست به آن نباشد. چه قدر حماقت است انسان وقتی فکری می کنی قرار است خیلی سال باشی این همه جوانان هم سن و سال تو که رفتند در قبر و خوابیدند را نمی بینی دائماً با انتخابات و ارتباطات غلط روبه رو هستند. خب حالا ما دست روی دست بگذاریم و برنامه ریزی نکنیم؟ چرا. حضرت فرمود: برای دنیایتان یک طوری برنامه ریزی کنید که کأنک کل الدنیا. کأنک التعیش ابدا. برای دنیا طوری برنامه ریزی کنید انگار که همیشه در این دنیا هستید اما به موازات آن کل الآخرتک فَأنک تموت غدا. برای آخرتت یک جوری برنامه ریزی کن که انگار فردا قرار است بمیری ما یک طرفش را قبول می کنیم این طرفش را، کُلُوا وَ شرَبُوا را قبول می کنیم ولا تُسرِفوا را قبول نمی کنیم. این طرف را که باید برای دنیا طوری برنامه ریزی کنیم که انگار همیشه هستیم ولی آخرت را قبول نداریم که برای آخرت هم یک طوری برنامه ریزی کنیم که انگار که فردا « کانک تموت غدا » می خواهی بمیری. برای همین دائماً افسوس داری. حسرت داری، از این ناراضی هستی، از آن ناراضی هستی، از خانه ات ناراضی هستی. مدام آرزوی چیز دیگری را می کنی، فایده ای ندارد. آرزوی ماندن روی فهم های ما خیلی تأثیر می گذارد. روی یقین ها تأثیر می گذارد، آدم یواش یواش یقینش را از دست می دهد دیگر باور نمی کند چیزی به اسم مرگ، آخرت، می زند زیرش، زیر همه. عملاً این جوری است ولی وقتی به او می گویی، می گوید نه. بالاخره یک زمانی بله باید مُرد. امّا وقعاً باور نمی کند که خودش نزدیک مُردن است. به هیچ وجه باور نمی کند. منصور صدا کرده بود مسؤول مالی اش را – خلیفۀ عباسی لعنة الله علیه – قاتل امام صادق علیه السلام، گفته بود چقدر من نگران شدم ما چقدر دارایی داریم واقعاً. گفته آقا شما اگر هزار سال عمر بکنی داری. گفته بود خُب واقعاً برای بعد از هزار سال چه کار بکنم. جدّی ها، نگران بود، فردایش می میرد، همین فردایش. خدا عجیب باد خالی می کند عجیب! وقتی خیلی آرزوی ماندن داری، نمی توانی حقایق را بپذیری همه چیز برایت مشکوک و تیره و تار است، امور یقینی را واقعاً نمی توانی قبول بکنی. پیغمبر هم خیلی زیبا می فرمایند. حبُّکَ لِشیءٍ یُعمی و یُصِم. انسان وقتی عاشق یک چیزی می شود کور و کر می شود نسبت به عیب های آن چیز و آن کس هم کور می شود و هم کر. وقتی حب ماندن در دنیا می آید سراغ ات. بی وفایی هایش، خدعه هایش، فریب هایش، زهرهایش را نمی بینی. دائماً عاشق اش هستی و کور و کر می شوی هر چه هم می گویند فایده ای ندارد. اصلاً اثر نمی گذارد. من آدم می شناسم 60 سالش است. یکی ازدوستانش مُرده بود، آمده بود مسجد مثلاً برای مراسم ختم رفیقش داخل نیامد. حاج آقا داشت صحبت می کرد، داخل نیامد می گفت حوصلۀ این حرف ها را ندارم بابا، وقتی آمده بود یک عرض تسلیت بکند و وظیفه اش را انجام بدهد، یک دسته گل گرفته بود گذاشته همان جا، تسلیت باد و همان دم در ایستاد. یقه را باز کرده بود تا نزدیک نافش، یک دانه از این گردن بندهای طلا هم گذاشته بود گردنش و ایستاده بود آن جا اصلاً انگار که داری با دیوار حرف می زنی. یعنی این همه بنده خدا داشت صحبت می کرد و مورد عبرت از مُردن این فقط چند تا آروغ زد و رفت. چهار تا خرما همان دم در خورد و یک شیرینی خورد و چهار تا آروغ زد و بلند شد و رفت. یعنی اصلاً واقعاً بعضی وقت ها خدا تشبیه می کند کَل الاَنعامُ بَل هُم اَضَّل اصلاً انگار نه انگار یک دفعه می آیی می بینی که والموت یَأتی بَغتَةً و القبر صندوق العمل. یک دفعه می آیی سراغش و باید درآن صندوق بگذارندش، صندوق عمل در قبر. شما حالا این وضعیت را نگاه کنید که این طور است، در مورد یهودی ها این ها به خاطر شدت ظلم هایی که کرده بودند نمی توانستند آرزوی مرگ بکنند. خدا می گوید این آرزوی مرگ نمی تواند بکنند به هیچ وجه چون خودشان می دانستند چه کار کرده اند لذا بادشان را خالی می کند می گوید شما این همه ادعا می کنید برای چه واقعاً راست می گویید شما، آخرت مال شما است، خدا مال شما است. پس آرزوی مُردن بکنید. این باشد تا ما می خواهیم به نتیجه برسیم. قران خیلی زیبا می فرماید: أنَّ الانسان علی نفسهِ بصیر وَ لو القی معاذیره. انسان به نفس خودش خیلی آگاه است هر چند که عذر بتراشد. یعنی هر چقدر هم بگوید ما دوست خدا هستیم، آخرت مال ما است، بهشت مال ما است، آن لحظه ای که می خواهد برود متوجه است که دست خالی دارد می رود می فهمد که چه کار کرده است. کاملاً متوجه است، می تواند بفهمد، مبنا هم خداوند تبارک و تعالی خیلی گذاشته برای انسان با وجودی که این همه انسان به خودش آگاهی دارد، خلاف وجدان خودش حرف زیاد می زند، ادعا زیاد می کند مثل همین ادعایی که یهودی ها داشتند. طبیعی ترین حالت یک کسی که دوست خدا است و دوست اهل بیت است این است که آرزو بکند که زودتر به اهل بیت ملحق شود. ترس از مُردن مثل ترس از تولد است دقیقاً. کدام جنین ها شوق دارند زودتر متولد شوند، کدام پدر و مادر زودتر لحظه شماری می کنند که بچه شان متولد شود؟ مادری که می داند دوران بارداری موفقی داشته، عکس گرفته، سونوگرافی کرده، گفته اند بچه ات خیلی خوب و شنگول و سالم است. این دیگر هر لحظه منتظر است که بچه متولد شود ولی وقتی گفته اند که بچه دست ندارد، پا ندارد، می گوید ای کاش زودتر بمیرد، اصلاً به دنیا نیاید، سقط شود برود. خود جنین هم همین طور است. انسان اگر که با مسئله ی تولد خودش کنار آمده باشد با مسئله وفات واقعاً کنار آمده باشد اضطراب ندارد، شاد است وقتی اسمش می آید، شاد است اگر الان هم یک مدتی زنده است در این زندگی اش هم شاد زندگی می کند برای این که می داند قرار است کجا برود خیلی شنگول است، می داند از این جا راحت می شود، خدا رحمت کند چمران را شما تلویزیون یک موقع های مناجاتش را می گذارد، به دست و پا و بدنش می گوید که خیلی اذیتتان کردم یک چند لحظه دیگر هم صبر بکنید دیگر از دست من راحت می شوید، چند لحظه ای دیگر. آن ها حه خوب زندگی کرده اند خیلی شاد و شنگول هستند، می دانند کجا می خواهند بروند. همیشه آرام اند، همیشه شادند، به فعل خدا خیلی امیدوارند خوب فهمیده اند. رفاقت این جوری است، رفاقت و دوستی برقرار کردن این طوری است شما با این حضرت عبدالعظیم علیه السلام، با این دو بزرگواری که این جا هستند، همین اولیاء خدایی که یکسره از سر قبرشان رد می وشید، دوست شوید. ارتباط خوب برقرار بکنید، با حضرت معصومه می گوییم فاطمه شفاعت مرا بکن در بهشت، درست است؟ هر یک بار زیارت یعنی یک بار سرکشی، یک بار ملاقات شما فکر کن انتظار داری بروی اگر ملاقات مثلاً امام رضا علیه السلام در بیداری مثلاً اگر از ایشان بخواهی که آقا مثلاً شما را با خودش ببرد در بهشت بخواهی قول بگیری فکر می کنید عمل نمی کند؟ یک دخترخانمی رفته بود خدمت امام سلام الله تعالی علیه می خواستند برای یک پاسداری یا جانبازی عقدشان کنند. مهریه را هم امام بیشتر از 14 سکه نمی گذاشتند. امام گفته بود که : وکیلم جواب نداده بود. دوباره پرسیده بوده وکیلم. گفته بود به یک شرط من این جوری نمی گویم بعد گفته بود به شرط این که قول بدهید شفاعتم کنید. امام فرموده بودند چشم باشد اگر قرار شد من شفاعت کنم باشد. نگاه کنید یک نفر چقدر قشنگ با امام ارتباط برقرار می کند چقدر زیبا. شفاعتم بکن حالا بله. درست است. شما اگر به امام زمان بگویید چی. به حضرت معصومه بگویید چی؟ به حضرت عبدالعظیم بگویید چی؟ با رفاقت برو با آن ها حرف بزن. ببین آن ها جوابت را نمی دهند؟ اصلاً این قدر ما را دوست دارند که خودشان در دهان ما گذاشته اند که وقتی می آیید پیش ما، از ما قول شفاعت بگیرید در صیغه هم داریم خیلی قشنگ است این. آن ها که با هم رفاقت های خوب دارند بهتر است، این کار را بکنند. صیغۀ عقدِ اخوت (خانم ها هم دارند می توانند با هم خواهر شوند) داریم که اَسقَطُ عنک جمیعَ حقوق الاخوة: ساقط کردم از تو و حقی را، موقعی که در این عقد هم درمی آیید این طور می گوید ساقط کردم از تو همه حقوق را غیر از زیارت، دعا و شفاعت. خیلی خوب است. خدا رحمت کند قاسم تکلّو را هول بود شب عملیات فکر می کرد مثلاً ما هم آدم حسابی هستیم. بوی کباب شنیده بود نمی دانست الاغ سرخ می کنند. خلاصه آمد با هُل هلی گفت که بیا قول بده که هر که شهید شد شفاعت بکند ما هم از خدا خواسته می دانستیم که باطن خودمان چه جوری است گفتیم باشد قاسم جان برگشتیم هیچی او هول بود حجّت رفیعی خدا بیامرز، عملیات کربلای یک بود، من بیرون سوله ایستاده بودم داشتیم آماده می شدیم که غروب برویم عملیات دیدم صدای داد و فریاد می آید یک نفر آشفته از سوله آمد بالا و گفت اَه کشت من را. این هر کس می رفت توی سوله بغلش می کرد یک حاج آقای روحانی گذاشته بود آن جا می گفت حاج آقا این را برایم صیغه کن. می خواباند می زد زمین پسره را دستش را می گرفت و خلاصه عقد اخوت می خواند می گفت حاج آقا این پدر سوخته ها الان می خواهند بروند شهید شوند هیچی دست ما هم می ماند... شوخی می کرد یک موقع ها، ما می نشستیم می گفت بلند شوید بدبخت ها یک ذره غیبت کنید، یک ذره فحش بدهید می روید جبهه شهید می شوید، می روید عملیات بدبخت می شوید ها، هِی دعا نخوانید نورانی شوید، بعد بیچاره شوید خلاصه یک 20 نفری را این آقا عقد اخوت خواند با آن ها ولی اولین کسی که شهید شد خودش بود.

حالا شما فکر بکنید که اگر بروید به حضرت عبدالعظیم بگویید وقتی خودش گذاشته در دهانت حضرت معصومه سلام الله علیها معصوم گذاشته دردهانت که وقتی می روی خانم، به او بگو، فاطمه اشفعی لی فی الجنة، شفاعت مرا بکن. نمی کنند؟ می کنند این کار را. اصلاً اگر قرار بود شفاعتت بکنند نمی آوردنت پیش خودشان بعد بگویند که تو این را از ما بخواه می بردنتان؟ اگر تو بتوانی راه پیدا کنی به حرم حضرت معصومه ، با حضرت معصومه بی پرده، راحت حرف هایت را بزنی و صمیمی به او بگویی که خانم دست ما را بگیر. دیگر تمام است، تمام. ماها فکرمی کنیم مگر خودمان ما عرضه داریم می رویم در حرم ها، ما خودمان عرضه داریم؟ یا خودشان می برنمان حرم؟ شما فکر می کنید خودت می روی حرم امام رضا. فرمود از در خانه که می خواهی راه بیفتی خودم در دلتان می اندازم، این قدر هم می اندازد که دلم تنگ می شود برایتان، این قدر در دلتان می آیم تا بلند شوید بیایید پیش من می آورمتان و می برمتان. لیلی از مجنون بسی مجنون تر است.

فعلاً با یهودی ها کار نداریم. ما حتی این قدر هستیم که این همه حرم هستیم و قول گرفتیم برای شفاعت، هنوز شوق ملاقات و دیدار نداریم. می گوییم شفاعت ها ولی فایده ندارد. می گوییم شفاعت کن مثل این که اصلاً با ناباوری بدون … یک چیز ذهنی است، حرف دلت را نمی زنی که شفاعتم کن اگر شما یک بار از ته دل، با دلشوره دستت مرا بگیرد به دامن فاطمۀ معصومه سلام الله علیها بگو خانم شفاعت . اولین دعا در دعای عرفه چه بود، شب عرفه یک دعایی داشتیم چند تا دعا داشتیم، خدایا اولین حاجت من این است که از جهنم نجاتم بدهی که من موقع مردن سالم بمیرم اللهم اَخرِجنی من الدنیا سالماً. خدایا مرا از دنیا سالم خارج بکن. این اولین حاجت ما. اگر واقعاً آن طرف را باورش کرده باشی، تولد را با آن رفیق شوی اولین دغدغه ات هم آن است آن وقت کارهایت خیلی ردیف است در دنیا کارهایت خیلی خوب آماده است، در روایت داریم المؤمن یسیر المَعونه: مؤمن در همه چیز سهل می گیرد. وقت نمی گیرد نه به خودش، نه به خانواده اش و نه به دوستانش سخت نمی گیرد. در خرج کردن سخت نیست، بخیل نیست، خسیس نیست اذیت نمی شود، در از دست دادن دنیا افسرده نمی شود، این نیز بگذرد، باشد باشد. دنیا گذشت همه اش می گذرد. کُل من علیها فان همه چیز می گذرد. چون آن طرف جدی می شود برای آدم، آدم خیلی راحت زندگی می کند ولی وقتی از آن فاصله می گیرد، از فکر کردن به آن فاصله می گیرد. چسبندگی آن خیلی زیاد می شود، خیلی زیاد.

پس نتیجه این که ما به جای ترس از مرگ چون تولد که قشنگ است چون جنین قبل از این که به دنیا بیاید یک نطفه بوده است یک جماد بوده است، اول از این که قبل از این که به دنیا بیاید جنین که خدا فقط به یادش بوده ببینید که امام حسین (ع) در دعای عرفه عرض می کنند که خدایا من اصلاً قبل از این که به دنیا بیایم تو به فکر من بودی، تو به یاد من بودی. بعد که نطفه ام بسته شد در رحم مادر چقدر از من مواظبت کردی تو تاریکی های سه گانۀ رحم تو به یاد من بودی و لحظه لحظه از مراحل مختلف مرا عبور دادی تا به دنیا بیایم. بعد قبل از این که به دنیا بیایم مادرم را برایم مهربان کردی، چند بار این را گفتم نوازش و بوسۀ خداست برای شما. برای همین می گویند هر بوسه ای ثوابی دارد، این همه سال خدا توسط مادر و پدر نوازش کرده شماها را. خودش فرمود در قرآن من شماها را برای این که رحمت کنم به شماها خلقتان کردم برای این که به شما رحمت کنم خلق کردم، بعدش هم می بینیم که از جمادی، نطفه بودیم کردیمان گیاه، از گیاهی به درجه حیوانی رشدت بدهد؟ چقدر ارزش به تو بدهد؟ بعداً گفته که آفریدمت تا مثل خودم بکنم تو را هر کاری، هر چیزی که دارم به تو بدهم تو را آفریدم برای این. اهل بیت خیلی زیبا می گویند. خدایا تو در این دنیا به همه ما محبت کردی، چه جوری می توانی در آخرت به ما محبت نکنی؟ چه جوری این همه محبت این همه نعمت در دنیا با این که من یک میلیونیوم آن ها را هم احتیاج نداشتیم. ولی داد به ماها چه تشریفاتی! با یک میلیونیوم این ها هم می توانستیم زنده باشیم و زندگی کنیم ولی داد به ما آن طرف خیلی قشنگ تر است پس آن طرف اصلاً ما شک نکنیم که خیلی جذاب است، جذاب یعنی شما یک مادر این ررا به شما بگویم یک مادر که تازه بعد از مثلاً بیست سال که بچه را کشیده، خدا به او بچه داده تصور بکند اگر این یک لحظه آن طرف را ببیند دوست دارد بچه را با شوهرش بگذارد و برود، دقت می کنید؟ هزار تا هم بچه داشته باشید که عاطفه این جوری داشته باشید چون یک لحظه آن طرف را ببینید می رود بعضی ها که این بچه هایشان از دنیا می روند به خصوص بچه های معصوم می گوید بابا تو داری گریه می کنی عاطفه خوب است آدم گریه می کند آدم گریه اش می گیرد برای بچه اش حیوان که نیست پیغمبر هم برای بچه اش گریه اش گرفت. بعد می گویم یک دفعه خدای نکرده حرف کفرآمیز نزنی ها، حرف ناامید کننده نزنی ها، در مورد خدا یک وقت بد نگویی، چون آن کسی که الان آن جا است آن جاست چیزی دیده که اگر خدا به او بگوید پیش مادرت برگرد می گوید نمی خواهم بابام کیست؟ مادرم کیست؟ من اینجاست خانه ام کجا بروم؟ پس آن طرف خود خدا هم فرمود هیچ کس نمی داند من چه چشم روشنی هایی برای انسان مخفی کردم کلُ شیءٍ مِنَ الآخِرَةِ عَیانُهُ اَعظَمُ مِنَ السموات و کلُ شیءٍ مِنّ الدنیا یا فی الدنیا سماءهُ اَعظمُ مِن عیانه علی (ع) فرموده، این فرمول را دقت کنید می گوید هر چیز راجع به دنیا و نعمت های دنیا و جذابیت ها و زیبایی هایش می گویند شنیدنش برای آدم قشنگ تر از دیدنش است وقتی می روی و به آن می رسی می فهمی که نیست فقط شنیدنش خیلی دل می برد عظیم تر از دیدنش است اما راجع به آخرت برعکس است هر چه در مورد آخرت است دیدنش بالاتر از شنیدنش است یعنی میلیون سال ما بنشینیم و برای شما از آخرت بگوییم آیات و روایات را بررسی کنیم معصوم بیاید این جا برای ما بگوید خود معصوم بیاید برای ما بگوید این جا خدا می گوید تا نروید آن طرف نمی فهمید. خدا رحمت کند شهید دستغیب را می فرماید فقط باید رفت و دید چون خودش دیده بود خیلی قشنگ هم ترسیم می کرد بهشت و جهنم را. من همیشه توصیه کرده ام به عزیزان که از آثار شهید دستغیب غفلت نکنید هم نورانی تان می کند هم روحتان را بزرگ می کند. نمک دارتان می کند.خیلی خوب است. حتماً آثار ایشان را بروید استفاده کنید یک اهل یقین نوشته آن را، دیده همه چیز را برای شما نوشته بنابراین ما چرا می ترسیم از این برای این که ما طبق این آگاهی که ما خودمان به خودمان داریم ان الانسان علی نفسه بصیرة ما از گناه کاری های خودمان می ترسیم نباید ترسید به هیچ وجه نباید از تولد ترسید. از چی باید ترسید؟ از دوران جنینی باید ترسید. از بد زندگی کردن باید ترسید از بد ارتباطات برقرار کردن با دنیا باید ترسید از بد ارتباطات برقرار کردن با همسر و فرزندان و مال و موقعیت اجتماعی باید ترسید و الاّ آن طرف که خیلی قشنگ است واقعاً زیباست آن طرف والله قسم یک لحظه ما را ببرند آن طرف یک لحظه اصلاً ما خوابمان نمی برد فرمود کل دنیا در مقابل اخرت مثل یک کالا است یک کالا! این یک کالا است مثل این دسته گل این در دنیا چقدر ارزش دارد در مقابل کل نعمت های دنیا این یک لیوان چقدر ارزش دارد یک ضبط چقدر ارزش دارد در مقابل کل دنیا دنیا در مقابل آخرت کلش همین جوری است. همه دنیا در آخرت می فرماید: فی الآخرةِ الاّ متاعُ. دنیا در آخرت جز یک متاع هیچ نیست. یک پرتقال چقدر ارزش دارد در نعمت های دنیا یک سیب، یک شکلات دنیا کلش این است، این است اگر انسان با آن انس بگیرد خیلی فکر انسان درست می شود ارتباطات آدم درست می شود پس در واقع ما نباید از تولد بترسیم اگر می ترسیم مشکل خودمان هستیم، برو دست رو خودت بگذار مشکل را حل کن می بینی که تولدت چقدر هم شیرین می شود برای تو. چقدر هم جذاب می شود این تولد برای آدم اصلاً فکر این که یک لحظه ای سر راه زندگی ما هست که ما انشاءالله به زودی می رسیم به آن – چقدر هم قشنگ است – انتم لنا چقدر جالب حضرت به تو می گوید شما از ما سبقت گرفتید رفتید و انّا انشاءالله بکم لاحقون ما انشاءالله می آییم پیش شما. حرف قشنگ و مژدۀ خوبی هم هست. اصلاً چه مژده ای از این بالاتر که انا لله و انا الیه راجعون ما مال خدائیم مال خدائیم. بد ترجمه کردند تنوشته اند که ما از خدائیم. ضعیف است این ترجمه نمی گویم غلط است. ما مال خدائیم. در خمس عشر می گوییم ما مال توییم و انا الیه راجعون قرآن می گوید تا اهل دنیا به محض این که تا با یک مشکل و مصیبتی روبه رو می شوند چه جوری خودشان را آرام می کنند؟ الذین اذا اصابتهم مُصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون تا به مشکل برمی خورند با این خودشان را شاد می کنند، آرام می کنند که بابا بی خیال یک روزی ما همۀ این ها را می گذاریم. می رویم پیش خود خدا، آن جا همۀ این حرف ها را مسخره می کنیم. همۀ این چیزهایی که الان برایش دلشوره و دل نگرانی داریم، حرصش را می خوریم، سال ها نشسته ایم بدبخت کرده ایم، پیر کرده ایم خودمان را برایش، مسخره اش می کنیم بعداً. اما وقتی حواسش است قرار است پیش خدا برود خیلی خوب است. چقدر شادی می آورد برای آدم، آدم می داند قرار است برود پیش خدا، یک زمانی از این تکرار ما و رنج ها نجات پیدا می کند، از این ملامت ها در می آید. حضرت فرمود: عروسی است عروسی. بو کردن یک گل خوشبو است. برای چه می ترسیم؟ برای چه؟ شاد ولی از خودتان چرا بترسید. از کدام خودتان؟ از ناخود از طبیعتتان بترسید که بلا سرمان نیاورد. چرا از این باید ترسید، خیانت نکند به شما، تو دهانی به او بزنید هر چقدر کنترلش بکنید شادتر خواهی بود آرام تر و شادتر دنیا را می گذرانید ولی هر وقت دغدغه هایت زیاد باشد الان شما نگاه کنید کسانی که چسبندگی هایشان در دنیا زیاد است این ها برای هر چیزی غصه می خورند برای هر چیزی می افتد پارچشانی می شکند می بینی که بیست دقیقه ذهنش در این پارچ است کاش بیست دقیقه شب هم خوابش می بیند لباسش می سوزد آخ آخ حالا بیا و درستش کن تلویزیونشان می سوزد یک چیز، هر چه یک پولی گم می کند می آید ببینی یک ماه برایش گریه می کند، هر چه سطح چسبندگی که زیاد است آدم کسانی که تندخو، افسرده، زود رنج اند همین جوری هستند دیگر این ها مسخره کرده اند خودشان را. یعنی به هیچ وجه فراموشی کامل کرده اند خود حقیقی شان را. برای همین کافی است با مادرش می بینی از صبح تا شب چند دفعه تشنج دارد ازدواج می کند با شوهرش صبح تا شب تشنج دارد، بچه دار می شود با بچه اش تشنج دارد از او حرص و جوش می خورد یعنی حتی از واقعیت های خارجی که برای همه آدم ها هست او غصه می خورد یعنی خودش را بدبخت می داند دائماً، دائماً خودش را بدبخت و بیچاره می داند، خودش شکست خورده، ناموفق، محروم. حتی طبیعی ترین کارهایش را نمی تواند انجام دهد، یعنی از وظایف دنیایی اش هم می ماند شوهر کرده ها می بینی که نمی تواند بپذیرد که شوهر کرده و باید نشاط طبیعی یک زن را داشته باشد و به طور طبیعی وظایفش را انجام بدهد نه غذا درست می کند نه خانه را. یک نفر چند روز پیش آمده بود به من می گفت که رفتم خانه ام فکر می کردم اتاقم عوض شده، چقدر اتاقم نو نوار شده، داشت راجع به بدبختی هایش می گفت – بعد سؤال کردم از خانمم که اتاق چیزی اش را عوض کردی فرش ها را عوض کرده ای گفت نه جاروبرقی زده ام. می گفت چهار ماه بود این خانه ما، خُب کسی که این طوری است بعد مبنا هم هست می فرماید: مَن کسِلَ عَن اِمرِ الدُّنیا فَهُوَ عَن اَمیر آخرتهی اکثر. کسی که در کارهای دنیا، بی حال است حتماً بدانید که در کار آخرتی اش کسل تر است. این مزخرفات را قبول نکنید یک موقعی از این عرفان بازی ها. گردن کج کردن و گریه کردن ها، این ها مثلاً کسی می گوید این قدر من نمی رسم همه اش غرق خدا هستم، این همه ما گفتیم، حرف مفتی است. معصوم دارد حرف می زند: می گوید کسی که در کارهای دنیایی اش کسل و بی حال است آخرتش را هم بدانید شما که کسل تر است همه اش فیلم است اگر حرفی این جوری می زند. سر کار نرود نشاط شغلی نداشته باشد، نشاط به عنوان یک همسر نداشته باشد، حال بچه داری نداشته باشد، بچه بیاید یکسره غُر می زند به بچّه، باید بچه را می پذیرد. می گوید حال ندارم، طرف این قدر بی حال است رفته نامه نوشتم که به بیمارستان این خانم من که باردار هست بچه ام را بخشیدم از همین حالا هر کسی می خواهد بیاید ببرد. این قدر آدم بدبخت می شود. می گوید حوصله ندارم بچه داری را چه کار کنم؟ همه اش حوصله ندارم که چی؟ حالا از آن بدتر کسی آمده بود این جا با چه بدبختی وقت گرفته بود آمده این جا با چه مصیبتی، خودش را رسانده این جا که ما ببینمش. حالا نشسته شکایت می کند از وضعیت روحی خودش. می گویم بحث این زود حل می شود. می گوید من قرص می خورم الان چند وقت است، مشکل دارم، اول از این که آمده این جا هیچ حرفی نمی زند نشسته همین جور، می گویم خب بفرما می گوید چه بگویم! مادرش می گوید خب فلان فلان شده خب حرفت را بزن، بگو بالاخره بعد ما چند تا چیز می گوید او هم مثلاً خلاصه زبان باز می کند. بعد حالا که گله می کند از وضعیتش به او می گویم نه این مسئله شما خیلی زود حل می شود. واقعاً هم این طور بود یک مطلبی داشت که خیلی زود حل می شود. حالا این جوری می کند. حالا خوب بشوم که چی؟ آخرش چه؟ به چه درد می خورد؟ ببینید وقتی آدم خودش را گم می کند، خود حقیقی اش را نمی شناسد در کارهای دنیایی اش هم بدبخت و کسل است. گاهی وقت ها یکی از کارهای دنیایی ما حل نمی شود. همۀ کارها را می خوابانیم دیگر. یعنی فکر می کنیم واقعاً دنیا به آخر رسیده، بروید به آن ها که صد درجه از شما بدتر هستند نگاه کنید آخر برای چه؟ روی چه حسابی؟آدم در دنیا شؤونات مختلفی دارد حالا یکی از آن ها، دوتایشان بالاخره گیرمی کند یک چیزی شد به آدم نمی دهند چه کار بکند؟ همین جوری بنشیند غصه بخورد که این جوری شدم. دختره را مادرش آورده بود دخترش افسرده و داغون می گفت سه ماهه نشسته در خانه و یکسره گریه می کند. حالا می گویم چه شده: پایم شکسته دیگر نمی توانم فوتبال بازی کنیم دختر 17 ساله. افسرده شده بیچاره ، انگار که دنیا به آخر رسیده به یک بندۀ خدایی می گفتم یک مشکلی داشت زندگی اش یک جایی اش گره خورده بود. آدم فهمیده ای بود، حرف شنیده هم بود. دیدم دارد دَری وَری می گوید بد وبیراه دارد به خدا می گوید چرا خدا این جوری است؟ گفتم ببین من تا این جا که رسیدم از بچگی یادم نمی آید که لااقل در یکی از مسائل مهم زندگی ام بلد نداشته باشم. مسئله مهم و کلیدی زندگی. یک جایش نلنگد. گفتم یکی از مثلاً متوسط هایش همین سرطان دو سال پیش من بود هی مثل نقل و نبات هم برایمان می آید. گفتم ولی یادم نمی آید که یک بار هم ناراحت شده باشم، مثلاً از خدا گله کرده باشم، یک بار غصه دار شده باشم، تو جای ما بودی، می خواستی چه کارکنی؟این همه امکانات داری بنشین شروع بکن. جمع کردن می دانید مثل چه می ماند آدم های این جوری. مثل این هستند که مثلاً در یک جایی پر از الماس و جواهرات این ها هستند بعد هم این که دارد جمع می کند یک سکۀ 5 تومانی می افتد می ایستد بگردد آن را پیدا کند غصه آن را می خورد این همه می تواند جمع بکند، بردارد. این قدر می ایستد آن جا که فرصت تمام می شود و این هم از دستش می رود آن قدر آدم بدبخت می شود، اصلاً اگر کسی واقعاً آن طرف را خوب ببیند و پیوند بخورد با مقولۀ تولد فرصت نمی کند نگران شود می فهمد نگرانی، جز یک حماقت و یک اشتباهی که از جهل انسان به خودش و ابدیت و خدا ناشی می شود هیچ چیز دیگر نیست مگر می شود آدم یک خدا به این عظمت منتظرش باشد، اهل بیت، انبیاء منتظرش باشند آن طرف مادرمان فاطمه زهرا با میلیاردها میلیارد برابر عاطفۀ مادری، با دلشوره منتظر ما باشد. کارهای مهمی برای ما آن جا تدارک دیده اند، خیلی کارهای مهمی برای ما تدارک دیده اند آن جا خیلی زندگی مهمی تدارک دیده اند، آن هم به بلندای ابدیت من این جا بایستم در جیفه ناراحت شدم. برای چه آخر؟ از چه ناراحت بشوم؟ از این که حالا یک قسمت زندگی ام لنگ است خوب لنگ بودنش پیروزی آخرتی دارد برایت! خدا هم که گفته شما هرجایتان لنگ باشد من آن طرف میلیاردها میلیارد برابر به بلندای ابدیت برایتان جبران می کنم دیگر غصه خوردن دارد؟ قرص خوردن دارد؟ ولله قسم اگر کسی مسلمان واقعی باشد نمی رود سراغ قرص. به خدا اگر برود سراغ قرص. والله قسم اگر کسی یک مسلمان واقعی یا مؤمن حقیقی باشد اگر افسرده شود، اگر پژمرده شود، قرآن دیگر تأکید می کند. قرآن می گوید: کسی که نمی تواند شاد و آرام باشد حتماً خودش را مؤمن نداند. حتماً خودش را مسلمان ندارند آخر روی چه حسابی مگر ما بالاخره ما باید بنشینیم ریاضیاتی هست، خداوند همه چیز را ریاضی خلق کرده است یک قِران چقدر قیمت دارد؟ یک قران، دو زار هم دو زار پنج زار هم زار – هزار تومان هم هزار تومان – این که تو داری برایش غصه می خوری یک، یک قرانی است، هر چه که می خواهد باشد در مقابل ابدیت، در مقابل چیزی که شما این جا می توانید میلیاردها برابر به دست بیاورید همین جا. همین جا شادی هایی که می توانی به دست بیاوری. آن وقت سر یک، یک قرانی این قدر می نشینم عزا می گیرم که به خاطر این یک قرانی یک میلیون تومان خرج می گذارد گردن ما. خدا رحمت کند شهید مطهری را می گفت یک عده ای واقعاً باری این که یک موقعی مبادا مبادا فقیر شوند که مجبور شوند نان و پنیر بخورند یک عمر نان و پنیر می خورند یعنی غصۀ آینده خوردن. چند روز پیش یک بنده خدایی می گفت آره من یک امتحان خیلی مهمی دارم از الان دلشوره گرفته ام گفتم خوب یک ماه دیگر است امتحانت آن هم یک ساعت دیگر بالاخره یک چیزی می خواهد بشود بشود.از الان یک ماه فرصت داری تلاشت را بکنی هر چی شد شد این از این الان دلشوره گرفته حالا یک خانمی آمده بود ان دیگر من خیلی متأثر شدم می گوید من یک بیماری گرفته ام حل شدنی نیست که نیست که نیست. می گویم چه هست؟ می گوید من دلشوره دارم. می گویم برای چه؟ می گوید می خواهم بروم حوزه، می خواهم بروم دانشگاه ، ناراحتم که امتحانم را چه جوری می دهم. می گوید همین می گوید آره همین گفتم نمی شود آقاجان النفسُ این لم تَشغَلها شَغَلت این ظرف را نگاه کنید هر چقدر از آبش مصرف کنید در آن چی می رود؟ هوا امکان دارد هیچ لحظه ای خالی شود یعنی هر دفعه باید یک مظروف باشد یا آب که حقیقت است یا آب نباشد در آن هوا است نفس را اگر مشغولش نکنی به حق و معشوق حق دائماً دل شوره های باطل می آید سراغت النفسُ اِن لم تشغلها شغلت علی (ع) می فرماید: نفس را اگر مشغولش نکنی مشغولت می کند. در دشمن شناسی مفصل یک بار گفتم به همه عزیزان هم توصیه کردم گوش بدهند دشمن شناسی را شما به محض این که از یادت، خودت، ابدیت، تولد می آیید بیرون انواع و اقسام فکرهای هرز ، کثیف و باطل اوهام و خیالاتی که فکر می کند خیلی هم، چی هست؟ خیلی هم جدی است. واقعاً فکر می کند خیلی جدی است می آید سراغش.اگر گرفتاری مال این است که نرفتی بپردازی به امور جدی و حق. اگر انسان وقت بگذارد و خودش را وقف کند برای تولد وقت نگران شدن باری امور پوچ ندارد. شما برو ببین طرف دو تا دست ندارد دو تا پا ندارد غرق شادی دارد زندگی می کند همسرش مست است سرمست دارد زندگی می کنند. سرمست. الان من دو تا از شاگردانم هست زن و شوهر هستند نابینا هم هستند یک موقع هایی می روم خانه شان زنگ می زنم می روم خانه شان یک چایی با هم می خوریم. آقا ما دو ساعت که آن جا هستیم فقط خنده است و شادی. هفته ای یک بارهم که با هم تماس تلفنی داریم از آن طرف همه اش صدای قهقهه می آید و خنده. نابینا هستند ولی شاد. به دختره می گویم چه کار داری می کنی؟ می گوید دارم پایان نامه فوق لیسانسم را می نویسم به پسره می گویم چه کار می کنی؟ می گوید دارم دکترا می خوانم نابینا! با چه همتی! هزار تا نعمت خدا بهت داده این همه مسخره بازی برای چه درمی آوری؟ که برای ابتدایی ترین چیزهایشان لنگ هستند برای ابتدایی ترین مسائلشان لنگ هستند ولی خوب ببینید چقدر شاد زندگی می کنند! چقدر عالی دارند زندگی می کنند بنابراین یا باید به چیزهای حق فکر بکنیم به تولد که دیگر از هر چه غیر تولد ما غافلیم کی چه دارد؟ کی ندارد؟ چی شد؟ به ما چه. من هستم و یک تولد قشنگ زودتر به داد خودم برسم. علیکم انفسکم. تو در رحمی کاری با بقیه جنین های دیگر نداشته باش. هر جوری می خواهند متولد بشوند بشوند. حواست به خودت باشد. برو به سمت تولد وقتی پیوند می خوری با ابزار و وسایل تولد، خوب همیشه شادی چون با مسائل جدّی سر و کار داری حالا چرا این جوری می شود یک فرمولی دارد که من ساعت بعد برایتان توضیح می دهم چون می خواهم راجع به بحث دشمنی صحبت کنم و شادی ها چرا این جوری هست واقعاً. لذا شما به میزانی از خیالات و اوهام نجات پیدا می کنید که به حق پیوند بخورید افکارتان راجع به مسائل جدی و ابدی تان وقت زیادی هم ما نداریم.

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

بعد می فهمی که چقدر کلاه سرت رفته است. دانستن راجع به چه چیزهایی غصه می خوردی وقتت و عمرت را راجع به چه چیزهایی تلف کردی. بیهوده حرف آخر را بزنم چقدر سالم هستیم ما؟ دررحم ما چقدر سالم هستیم؟ بستگی دارد به این که چقدر با تولد پیوند خورده ایم چقدر شادیم چقدر آرامیم معلوم است سالم داریم زندگی می کنیم چقدر سالم هستیم ببین وقتی که اسم مرگ می آید اگر قند در دلت آب می شود کیف می کند اسم تولد می آید شاد هستی و غصّه ها به تو هجوم می آورد یاد تولّدت که می افتی همه غصه ها از دلت می رود. یاد خدا که می افتی کیف می کنی چهار تا آیه قرآن که برایت می خوانند سرمست می شوی اصلاً فراموش می کنی که مشکلات چیست؟ یاد پیامبر و آل که می افتی کیف می کنی حالا هزاری هم که غصه داری وقتی می آیی می روی در حرم حضرت عبدالعظیم می بینی که قرار است با انی حضرت عبدالعظیم کجاها که بروی چه مهمانی ها و چه جشن ها و چه پذیرایی ها و چه جلسات فاخری شرکت کنی و در هر جلسه چقدر تو قرار است لذّت ببری به تو اضافه شود و تو رشد بکنی بعداً مسخره می کنی این کار خودت را خیلی مسخره می کنی. این یک مبنا است ادعا نکن حزب الهی هستی مسلمان هستی ببین خوش اخلاقه یا نه حوصله ات زیاد است یا نه ببین با بچه ها. عصبانی نمی شوی خوبه الحمدالله ببین زودرنج نیستی مبارکت باشد این جوری خوب است اگر می خواهی ببینی مسلمان هستی یا نه اگر زحماتی کشیده ای در حوزه ها و دانشگاه ها و خانه ها و کلاس ها و جلسات ببین نشان بده خودش را. اگر نشان نمی دهد خودش را آن چیزهایی که کسب کرده ای فایده ای ندارد. یک خانمی قبلاً به من گفت که می خواهم در کلاس شما شرکت کنم گفتم کلاس من به درد شما نمی خورد گفت نه من می خواهم بیایم هر چه به او گفتم نیا سر کلاس اصرار داشت که بیاید. گفتم نه شما مسیرتان این طوری است بیایید یک برنامه من برای شما می نویسم شما با این طریق برو جلو اگر می خواهید. چرا بقیه می آیند من نیایم گفتم من دسترسی به بقیه ندارم شما که الان آمده اید دارم به شما می گویم برای شخص شما این کلاس به درد شما نمی خورد باید سر کلاس فلان آقا بروید فلان خانم بروید، فلان جلسه را بروید. الان هشت سال است دارد می آید این جا چند روز پیش آمده می گوید من تمام این حرف ها برایم بی معنی است هیچ فایده ای برای من ندارد. گفتم خوب روز اول هشت سال پیش من به شما گفتم به درد نمی خورد این حرف ها خوراک شما نبوده شما باید یک جور دیگر خوراک می خوردید که به بی معنی بودن نرسی والا خیلی ها هستند که می آیند سر همین کلاس می نشینند که در ابتدایی ترین مسائلشان هم لنگ می زنند. ببین چقدر شادی چقدر آرامی چقدر بانشاطی چقدر خوش اخلاقی چقدر امیدواری چقدر می توانی از خدا لذت ببری. مبنایش همین است چقدر از خدا لذت می بری از لذیذترین موجود از زیباترین موجود چقدر می توانی لذت ببری این معلوم هست که تو چقدر سالم هستی ولی بخواهم آب بخورم و دردم بیاید معلوم هست که سالم نیستم. من سرطان که داشتم آب می خوردم مثل این بود که قطره آبی که می خواست برود مثل تیغی بود که چند تا تیغ این طرف وآن طرفش باشد این جوری بود آبش برای من این طور بود. معلوم است سالم نبودم الان می خورم لذت می برم الان بیایید سر کلاس و هِی حرم بروید ببینید چقدر جدی قلبتان می تواند این را قبول کند پیوند بخورید مبنا این است والا هی کلاس برو هی مطالعه کن ، کسی می گفت من، هزار جلد کتاب را خوانده ام، خوب این چه به دردت می خورد وقتی تو نمی توانی به طور طبیعی از لذیذترین ، شیرین ترین، زیباترین موجود لذت ببری شاد باشی خوب فایده ندارد. این همه کتاب خوانده ای، حوزه رفته ای، دانشگاه رفته ای، این همه ادعا داری چه فایده ای دارد و پیش یک آدم دنیا طلب طبیعت گرا بروی کلی کیف می کنی که ما مشرف شدیم محضر فلانی دو ساعت دیدمش یک عکس با او گرفتیم یک سلام به من کرده امضا کرده پشت عکسش را به من داده من تلفنی با او صحبت کردم، آیا یک عمره توانسته ای با دو رکعت نماز کیف بکنی که با خدا حرف بزنی یا نه؟ ادعا را کنار بگذاریم. ادعا چی هست یک کسی می گفت من همه ی حساب کتاب هایم پاک است همین الان بمیرم راحت است حالا چه کاره بود می گفت من خوب زندگی کردم اتفاقاً. پیش من که نشسته بود بوی تریاکش داشت من را خفه می کرد. بعد قاچاقچی هم بود مشروب خور حرفه ای نماز هم نمی خواند، چقدر گند زده است به زندگی مردم بعد می گفت من خوب زندگی کرده ام. یک سره هم نقد بزند به زندگی مردم آره این کثیف زندگی کرده این ، این جوری است آن ، آن جوری است حضرت می فرماید کسی که می تواند خوب عیب های دیگران را ببیند مال این است که خودش خیلی معیوب است و برای همین دائماً عیب های این و آن را می گیرد. از این و آن آتو می گیرد. پرونده فلانی زیر بغل من است ، این زنش این جوری است آن دخترش آن طوری است. این خودش این جوری است حضرت می فرماید برای این که خودش معیوب است مخصوصاً می گردد که عیب های دیگران را پیدا کند که یک مقدار با دیدن عیب های دیگران نسبت به آن درون کثیفی که دارد تسکین پیدا بکند والا آدمی که سالم هست اصلاً نگاه می کند عیب های دیگران را به خودش مشغول است. کیف دارد آدم این جوری مشغول خودش باشد و از بقیه غافل باشد، طوبی لِمَن شَغَلَهُ عَیبُه عَن عیوبِ الناس. سیدالشهداء (ع) : خوشا به حال کسی که آن قدر به خودش مشغول است که از بقیه غافل است با بقیه خیلی شیرین می تواند زندگی کند و تا کند. یک آدم معیوب هم کنارش باشد خوب می تواند تا کند با او، گیر نمی دهد به او، هِی از یک چیز او ایراد بگیرد از این و آن. بدبخت یک ذره به خودت برس، می رسد موقع مردن ها. آن وقتی وقتی به خودت می گویند چه آلوده ای آن وقت می فهمی که هیچ غلطی نکرده ای بی خود به جای این که به خودت بپردازی، در زمین همسایه داشتی خانه می ساختی برای دیگران، برای خودت هیچ غلطی نکرده ای، مولانا می گوید یک بنده خدایی مجبور بود شب ها بنّایی کند می رفت بنایی می کرد بعد که بعد از مدت ها بنایی اش تمام شد بعد فهمید که تمام این بنایی ها را در زمین همسایه می کرده است آن جا ساخته برای دیگران ولی برای خودش هیچ کاری نکرده است واقعاً اگر انسان دغدغۀ شخصی داشته باشد برای خودش. هم زندگی برایش شیرین است و هم مُردن برایش از همه شیرین تر است این مبنای خیلی بزرگی است کمتر آن می گوید: واقعاً اگر شما درست زندگی کرده باشید باید هر لحظه آرزوی مردن داشته باشید. هر وقت اسم مردن می آید درونتان شاد باشد. این مبنای خیلی مهمی است ادعا فرق دارد تا موقع عمل، برو خدا وکیلی از قبرهای آمادۀ بهشت زهرا چند دقیقه بخواب خیلی خوب است. ببین واقعاً راست می گویی ببین کیف می کنی وقتی اسم قبر می آید یا نه؟ مبنای خوبی است به هر حال حیف است بد زندگی کنیم. خدا رحمت کند میرزا اسماعیل را فرمود: مرنج و مرنجان هیچ وقت رنجش حاصل نکنید. از کسی رنجش نداشته باشید و کسی را هم نرجانید. این تمام رمز شادی است کسی که مشغول خودش است نمی رنجد به راحتی. اگر هم برنجد حساب دارد می رنجد که فکر می کند در این رنجش به خود حقیقی اش لطمه ای وارد شود والاّ برای طبیعت امکان ندارد من به همۀ دختر، پسرها، زن و شوهرها، کلاس ازدواج های دانشجویی که دارم دیروز صبح چالوس برای دختر پسرهایی که عقد بودند می خواستند عروسی بکنند کلاس داشتم دانشگاه چالوس گفتم اگر شما راست می گویید همدیگر را بیشتر از دنیا دوست داشته باشید به بلندای ابدیت درست همدیگر را نگاه کنید. اگر کسی واقعاً عاشق خودش باشد در درجۀ اول چون هیچ کسی نمی تواند دیگران را به بلندای ابدیت دوست داشته باشد مگر این که اول عاشق خودش باشد به بلندای ابدیّت گفتم شما اگر همسرانتان را، بچه هایتان را به بلندای ابدیت دوست داشته باشید. هیچ وقت در زندگی شما، در محیط خانوادگی شما سر دنیا دعوا نمی شود. امکان ندرد یک بار کدورت پیش بیاید سر دنیا. اعصاب یک نفر خرد شود نه بچه ها، بچه ها عزیز و مهم بار می آیند چون از پدر و مادرشان یاد می گیرند که هیچ وقت به دنیا نگاه نکنند. و به خاطر دنیا هیچ کس اجازه ندارد که ناراحت شود، اجازه نداشته باشد ، چون آدم وقتی به خاطر دنیا عصبانی می شود، رسوا است یعنی شخصیتش خیلی متزلزل است یعنی خیلی بی آبرو است. یعنی خیلی ضعیف است که دنیا می تواند تکانش بدهد و افسرده اش بکند بریزدش به هم بزرگ بار بیاورید بچه هایتان را در خانواده، همسرانتان را بزرگ بار بیاورید در خانه. به همدیگر بفهمانید که ما حیف است ناراحت شویم برای دنیا، خیلی حیفیم. واقعاً حیف است بابا من

تو را ز کنگر عرش می زنند صفیر ندا که در این دامگه چه افتاده است (حافظ)

اگر بدانی قرار است کجا بروی خیلی کسر شأنت می شود آدمی که با حضرت عبدالعظیم با امام رضا، با حضرت شاه چراغ و بزرگانی که این جا هستند با اولیاء خدا، با رسول الله ، با فاطمه زهرا، با امام زمان، با خدا رفت و آمد برقرار می کند، اشرافی زندگی می کند. خیلی کسر شأنش می آید به خاطر یک چیزی که آن ها به آن نگاه نمی کنند، نگاه بکند و شروع کند به داد و بیداد کردن ، غصه بخورد، خیلی بد است اگر تو واقعاً اشرافی هستی، اگر با اشراف زندگی کرده ای و پریدی در نماز خواندنت می روی با خدا حرف می زنی، اگر واقعاً با نمازت به معراج می روی نباید دیگر غصه دار شوی، برای چه آدمی که با ثروتمندان می گردد حدّش هم همین طور است. مثل ثروتمندان دیگر. پنج هزار و دو هزار و یک میلیون تومان که غصه نمی خورد. به پسره گفتم موتورت نو است که آک خریده بود دم در خانه دزیده بودند تازه از شرکت گرفته بود پارکش کرده بود، رفته بود در خانه چیزی بردارد، دویده بودند. گفت هیچی گریه ام که آمد بگیرد بابام گفت گریه نکنی ها اصلاً باباش پولدار بود این هم از این بچه پولدارهای ننر و لوس. عزیزم گریه نکنی ها یکی دیگر برایت می خرم. مثل شکلات که اگر افتاد می گوییم عیبی ندارد یکی دیگر به تو می دهم. ثروتمندان این جوری هستند. ثروتمندان ابدی و انسانی و آخرتی این جوری هستند. اشراف این جوری هستند به راحتی مگر … شما شعارهای سیدالشهداء را بخوانید در همین کتاب عزادار حقیقی بخوانید می فرماید مرا بین مرگ و بیعت مخیر کرده اند. اَلا الدئی بن الدَئی قد رَکَزی بین اثنتین بین الیلة و ذلة و هیهات من الذله. مرا بین بیعت و ذلت و مرگ مخیر کردند بعد می گوید که الا تُخفِضی بالموت تو می خواهی مرا به مردن بترسانی مُردن کیف من است می گوید آن رحم هایی که من در آن ها بزرگ شدم. پستانی که از آن شیر خوردم. آن پشت هایی که من از آن آمدم اِبا دارد، خدا و رسولش و آن پشت هایی که من از آن به دنیا آمدم و آن پست تر که من از آن شیر خوردم ابا دارند از این که من زندگی را بر مرگ ترجیح دهم. خیلی حرف بزرگی است یک ذره به آن فکر بکنیم سیدالشهداء می گوید من بترسم از مردن به خاطر دنیا بترسم هرگز بچه کوچکشان این جوری است از علی اصغر بگو بزرگ و اشرافی است بعضی فکر می کنند می رویم از حضرت رقیه شفا می گیریم. خانم رقیه 3 ساله است چه مقامی دارد؟ علی اصغر کیه؟ امّا آن که حالا حالاها ما هزاران سال عمر بکنیم شاید لیاقت پیدا کنیم سر کلاس حضرت رقیه بنشینیم در بزرگی، خیلی بزرگ اند، عبداله را نگاه کنید بچه کوچک است می بیند عمو (سیدالشهداء) تنها افتاده هیچ کسی را هم ندارد دشمن دارد می رود که سر حضرت را ببرد ریختند که بکشند اول می خواهند بروند ببین بچه چقدر آزاد است. چقدر؟ بچه های ما باشند می ترسند فرار می کنند ما خودمان این همه جبهه و جنگ بود این همه سال خیلی هایمان ترسیدیم و نرفتیم. چقدر این بچه بزرگ است می فهمد دارد کجا می رود. عمو را می بیند، بقیه را هم می بیند. یک مشت گرگ با شمشیر به دستشان آن قدر راحت این بچه می رود دستش را راحت می گیرد جلوی شمشیر، به عمویم نزنید من موظفم از عمویم دفاع بکنم بعد همین جور زخمی با دست قطع شده می افتد در آغوش سیدالشهداء (ع) این قدر آرام و بزرگ، بزرگ . بد زندگی نکنیم به هیچ وجه از تولد نترسیم مگر از خودمان از این که بد زندگی کنیم بترسیم نه از رفتن.

والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین