آیات 85 تا 87 سوره ی مبارکه بقره را توضیح عرض کردیم خدمت عزیزان و بحثی که عرض کردیم بین این چند آیه مشترک است، یکی از خصوصیت های طبیعت گراها بود که به عنوان نمونه یک مصداق کامل از طبیعت گراها که بنی اسرائیل بودند را خداوند به عنوان نمونه خصوصیت های این ها را ذکر می کند که این ها گروهی هستند که به بعضی از آیات الهی ایمان دارند. آن آیاتی که به نفعشان است یعنی با طبیعت آن ها سازگاری دارد و آیاتی که با طبیعت آن ها سازگاری ندارد را زیر بار نمی روند و عمل نمی کنند و عرض کردیم که منظور از عمل یا این که قرآن می فرماید به بعضی هایشان ایمان می آورند و به بعضی ایمان نمی آورند.منظور از ایمان و کفر عمل و ترک عمل است بنابراین اگر کسی چیزی از دین راترک می کند و عمل نمی کند قرآن می فرماید این ایمان آوردن به بعضی و ترک بعضی است خوب ما نمی خواهیم داستان و قصه ی بنی اسرائیل را بگوییم که بنی اسرائیل این طور بودند، بحث این است که از نظر کاربردی همچنین روحیه ای در خود ما هم فراوان است یعنی ماها وقتی با قوانینی الهی برخورد می کنیم مقداری از آن را که با سلیقه و میلمان سازگاری دارد، قبول می کنیم و در آن پافشاری می کنیم و آن مقداری که با میل و سلیقه مان سازگاری ندارد زیر بار نمی رویم، قرآن می فرماید کسانی که همچنین روحیه ای دارند جدا از نکبت و خزی ای که در دنیا دامنشان را می گیرد و اذیت می شوند به خاطر این که قوانین حیات بخش را ترک می کنند. چون قوانین اسلام یک قوانینی است که برای مجموعه ی سعادت و وجود انسان است. وقتی شما قسمتی از دستورات حیات بخش را عمل نکنید قطعاً خزی آن در همین دنیا دامن انسان را می گیرد، مضاف بر این که به خاطر ترک عذاب آخرت هم دارد. بنابراین داشتیم روی این روحیه صحبت می کردیم که روحیه ی خوبی نیست که انسان بعضی از مسائل شرعی را عمل کند و بعضی را که با میل و سلیقه ی خودش سازگاری ندارد عمل نکند و زیر بار آن ها نرود، درباره ی عبودیت بحث شد که ما وقتی سخن از عبودیت می کنیم و خداوند تبارک و تعالی ما را برای عبودیت خلق کرده است " ما خَلَقتُ الجنَّ والإنس إلاّ لیعبدون ". عبودیت یک روند است. یک ماجرا است که در درون انسان اتفاق می افتد آن ماجرا چه ماجرایی است؟ این است که طبیعت انسان تحت حاکمیت فطرت انسان درمی آید: یعنی طبیعت با بله گفتن به هر مرور زمان در مقابل دستورات فطری الهی تربیت می شود و در انسان آن چیزی که انسانیت انسان به آن است یعنی همان نفخه ی الهی که از دا در انسان است حاکم می شود یعنی خدایی ما، جنبه ی الهی ما حاکم می شود در وجود ما، ما یواش یواش شباهت به خود خدا پیدا می کنیم چرا؟ چون آن چه که از خدا در ماست را تقویت می کنیم و آن چه از خدا نیست یعنی حیوانیت ما، آن را تحت حاکمیت جنبه ی خدایی خودمان درمی آوریم و آن را ضعیف می کنیم و کاملاً آن را مطیع می کنیم، اصلاً اطاعت مربوط به جنبه ی حیوانی ماست چون جنبه ای که مربوط به فطرت است، جنبه ی خدایی ما اطاعتی ندارد که بکند او از خداست و معنا ندارد چیزی که از خداست برای خدا اطاعت می کند چون از خود خداست، نفخه ی خداست، آن چیزی که باید اطاعت کند یک جنبه ی غیر الهی است که همان حیوانیت ماست در مقابل الهیت و یا فطرت ما باید بله بگوید بنابراین آن مقداری که انسان در درونش مقاومت است یعنی طبیعتش در مقابل فطرتش مقاومت می کند، در واقع آن جنبه ی غیر الهی در مقابل الهیت مقاومت می کند و زیر بار نمی رود و به همین جهت، همین زیر بار نرفتن چون سعادت انسان به تأمین فطرت اوست، به تقویت فطرت اوست به این است که فطرت به خوراک خودش برسد وقتی در اثر مقاومت ما است و خوراک به او نمی دهیم و قطع می شود یک دفعه در درون انسان ناسازگاری، تعارض، غم، غصه، افسردگی، پژمردگی، اضطراب می آید. در درون ما این حالت پیش می آید. جدا از این، خود این اضطراب ها و نگرانی ها و ناامیدی ها و گرفتاری های دیگر باعث تزلزل شخصیت و تجاوز به حقوق دیگران می شود و مضافاً هم دنیایمان را خراب می کند و هم آخرتمان را خراب می کند، آن را به هم می ریزد. این طور است. آیه ی 85 فرمود که: بعد در آیه ی بعد می فرمایند: که توضیح آن را دادیم. باز قرآن دارد این مطلب را می گوید و طور دیگری مطرح می کند: . می خواهد بگوید روحیه ی انسان این گونه است. حالا من اصل آیه را مفصل خدمتتان توضیح می دهم جنبه های مختلف آیه را توضیح می دهم. می گوید روحیه ی انسان این گونه است که وقتی با پیغمبر خدا، دین خدا روبه رو می شود، کافیست فرمایشات دین و پیغمبر با میل و سلیقه و شهوت و طبیعت اوسازگاری نداشته باشند، زیر بار نمی رود و استکبار می ورزد، در آیه 85 می فرماید که: . قبل آن چه فرمود: ، یعنی چه؟ یعنی اگر ما بخواهیم دچار خزی در دنیا و آخرت نشویم. راه آن ایمان واقعی و ایمان حقیقی است. ایمان حقیقی چه زمانی به دست می آید؟ زمانی که حاضر باشیم برخلاف میل و سلیقه مان رفتار کنیم. دنبال این نباشیم که همه چیز با میل و سلیقه ی ما سازگاری داشته باشد. برای این که معلوم شود کدام انسان چقدر ارزش دارد. خداوند یک معجون دو ترکیبی در ما ایجاد کرده است. یعنی یک چیزی از خودش در ما گذاشته است. (و نفختُ فیه من روحی) که این چیزی که از خودش در ماست دائماً ما را به سوی پاکی، خداوند و عالم بالا دعوت می کند. پس در ما انگیزه ی کافی برای پرواز وجود دارد، برای خوب بودن وجود دارد، توجه فرمودید: فرشته ها هم خیلی خوب از این نفخه استقبال می کنند و سجده هم دارد، سجده می کنند اما شیطان این طور نیست شیطان سجده نمی کند، چون اساساً وجودش با خوبی جوردرنمی آید، مقاومت می کند، یعنی هر وقت آدمی در مقابلش گذاشته شود، جنبه ی الهیتی در مقابلش گذاشته شود، تکبر می ورزد یک جنبه هم خداوند از حیوانیت و طبیعت در ما گذاشته است که این در ما تعارض ایجاد می کند یعنی او ما را به سمت حیوانیت می کشاند و فطرت ما هم ما را به سمت بالا می کشاند. ایمان چه زمانی مشخص می شود؟ انسانیت چه زمانی مشخص می شود؟ اصلاً انسانیت یعنی چه؟ ما دائم می گوییم انسانیت، انسانیت یعنی چه؟ می گوییم انسانیت یک فنر چه زمانی مشخص می شود؟ انسانیت یعنی میزان فعالیت فوق عقل یا میزان فعالیت فطرت، میزان حاکمیت فطرت را می گویند انسانیت. چقدر جنبه ی انسانی ات در مقابل حیوانیت تو می تواند اظهار وجود دارد، چقدر بر وجودت تسلط دارد؟ این می شود میزان انسانیت شما. خوب قیمت یک انسان، قیمت انسانی یک انسان چه زمانی معلوم می شود؟ این است که چقدر می تواند در مقابل طبیعت مقاومت کند. توجه فرمودید. چقدر می تواند تلخی ها را، آن چه را که خلاف میلش است را بپذیرد این مهم است دیگر، یعنی بر آن غلبه کند. برای همین علامت یک ایمان حقیقی این است که یک نفر چقدر می تواند به آن چیزی که دوست ندارد و آن چیزی را که نمی پسندد و از آن بدش می آید تحمل کند و با آن کنار بیاید. توجه فرمودید. چقدر می تواند، برای انسان ها در طول زندگی شان صحنه های مختلفی پیش می آید که باید چیزهایی راکه خودشان دوست ندارند، میل ندارند، تحمل کنند و اگر بتوانند تحمل کنند وخرابکاری نکنند، از اعتدال و صراط مستقیم خارج نشوند این جا فطرت اوج می گیرد و اگر طبیعت آزرده شود و عصبانی و پرخاشگر و افسرده شود و یا از صراط مستقیم خارج شود، انسان باخت می کند و سقوط می کند، در زندگی ما صحنه های مختلفی پیش می آید، من می خواهم کلی برایتان بگویم که برگردم به معنای آیه، صحنه های مختلفی پیش می آید که ما باید آن چه که نمی پسندیم تحمل کنیم. ( و عسی اَن تکروه شیءً و هو خیرٌ لکم) چه بسیار شما از چیزهایی بدتان می آید که برایتان خوب است. (والله یعلم و أنتم لا تعلمون). ما دائم می گوییم این جا تلخ است، این جا را دوست ندارم، این جا را خوشم نمی آید. این جا این طور است، آن جا آن طور است ولی کسی که با مکانیزم خلقت انسان آشنا است متوجه می شود مکروهاتی که ما تحمل می کنیم چیزهایی که خوشمان نمی آید تحمل می کنیم، به ذائقه ی ما جور درنمی آید چقدر به نفع ماست. ما خودمان نیز از نظر تربیتی این را می توانیم بفهمیم. ما هر وقت به میلمان تن می دهیم، بعداً احساس شکست می کنیم. این را تا به حال دقت کرده اید. شما یک ذره دلتان را سر سفره آزاد بگذارید بعد از غذا می بینید که از خودتان بدتان می آید اصلاً احساس می کنید شکست خورده اید. احساس می کنید خیلی کوچک شده اید که شکمت را به هر غذایی خواسته داده ای و خورده ای. خیلی احساس شکست می کنی، چه کسی احساس شکست می کند؟ فطرت احساس شکست می کند و در این میان چه کسی بُرده است؟ طبیعت برده است. شما وقتی گناه می کنید لذت می برید ولی بعد از این گناهت پژمرده ای. باید کیف کرده باشی و از این که کیف کرده ای خوشحال باشی ولی می بینی که نیستی چون فطرت شکست خورده است یعنی خود حقیقی ات می فهمد که آلوده شده است بنابراین ساختار انسان با خوبی، با لذت، با شادی، با امید، با آرامش، با خوب بودن، با نیک بودن تننظیم شده است وقتی خلاف این عمل می کند، خود به خود اضطراب به آن اضافه می شود. یعنی بدجنسی، پرخاشگری، حرف بد زدن، سوءظن داشتن، اذیت کردن دیگران، خودخواهی، شما می بینید که کسی در خانه لنگ روی لنگش می اندازد وخودخواهی می کند، دیگران را به استثمار می کشاند با این که همه دارند به نفع او کار می کنند ولی او روز به روز در درون خودش فرو می ریزد و احساس داغونی می کند، احساس می کند لِه شده است، کوچک شده است، داغون شده است، مچاله شده است. این را خداوند در درون ما گذاشته است یک شاهد که دارد عمل می کند و طبیعی عمل می کند. اگر من آب نخورم چه اتفاقی می افتد؟ خودم تشنه ام می شود و از درون می فهمم که باید الان بروم آب بخورم تشنه ام است، دارد نشان می دهد، روح هم همین طور است. شما وقتی به فطرت غذایش را نمی دهید خودش را نشان می دهد، به صورت مختلف خودش را نشان می دهد که تو به خودت نرسیده ای و غذایی را که باید می داده ای، ندادی. این را ما باید بفهمیم. خوب حالا با چیزهایی که مکروه هستند و سر راه ما می آیند چه طور باید برخورد کنیم؟ فطرت گراها و فطرت می دانند که چه کار باید بکنند. فطرت می گوید من باید این تلخی را خوب بخورم صدایم هم در نیاید و تحمل کنم تا رشد کنم درست شد. چون این تلخی به فطرت در واقع فشار نمی آورد به چه چیزی فشار می آورد؟ به طبیعت. طبیعت ضعیف می شود. در واقع ما بعداً احساس پیروزی می کنیم هر وقت عصبانی نشدیم احساس پیروزی می کنیم هر وقت زود دستت بلند نشد، انتقام نگرفتی، اقدامی نکردی که دیگران را پژمرده و افسرده کنی، می بینی خودت بعداً شاد هستی ولی اگر اعصابت خرد شد، عصبانی شدی، زدی و این لیوان را شکستی، پرت کردی و به سر یک نفر زدی، دررا محکم به هم زدی، بر سر یک نفر داد زدی، فحاشی کردی. ظاهراً خودت را تخلیه کرده ای، ولی بعد می بینی که انگار همه این بلاها بر سر خودت در واقع آمده است. می بینی خودت بیچاره تر می شوی. خودت ضعیف تر می شوی. بی طاقت تر می شوی، اعصابت خرد تر می شود، فطرت خودش را نشان می دهد. طبیعت هم خودش را نشان می دهد. خیلی راحت لازم نیست کسی بیاید و به ما بگوید این طور هست. قرآن می فرماید کسانی که طبیعت گرا هستند طبیعت وقتی گردن کلفت می شود، وقتی خدا می آید با او حرف می زند، زیر بار نمی رود. اصلاً برای فطرت اعتبار قائل نیست. شما نگاه کنید شیطان طبیعت محض است، وقتی خدا به او می گوید سجده کن، می گوید نمی کنم. شش هزار سال هم خدا را عبادت کرده است. ولی شش هزار سال عبادتی کرده است که منیت او زیاد شده است. طبیعت با همین عبادت ها گردن کلفت شده است. گاهی وقت ها شخصیت سازی مذهبی و شخصیت مذهبی بودن نماز خواندن، روزه گرفتن، حج رفتن، خانواده ی متدین بودن، جمکران رفتن، کربلا و مشهد رفتن آدم را شخصیت مذهبی پدر خیلی ها را درمی آورد. دقت کردید. هم خودش به لجن کشیده می شود. چون اساساً تمام این عبادت ها به جای این که برود و روی فطرت بنشیند خوراک طبیعت شده است، طبیعت را چاق و چلّه کرده است، طبیعت مقدس درست کرده است. یک طاغوتی که مقدس است و هیچ تغییری نکرده است خوی فرشتگی اصلاً ندارد، به هیچ وجه، پس باید این را دقت کنیم این عبادت کجا می آید و می رود و می نشیند. شیطان تمام عبادت هایش همین طور بود، منیت او را خیلی بالا برده بود. شش هزار سال به قول علی (ع) که معلوم نیست شش هزار سال دنیوی بوده است یا شش هزار سال آخرتی، خودش ر ایکسره چاق و چلّه کرده بود. این قدر گردن کلفت شده بود چون جن هم بود، جزء جن ها بود و این قدر بالا آمده بود که در ردیف فرشته ها قرار گرفته بود، وقتی گفتند سجده کنید خیلی راحت به خدا گفت من سجده نمی کنم خدا می گوید من به تو گفتم می گوید گفته باشی، خدا می گوید من دارم به تو دستور می دهم این کار را بکنی. می گوید من، خوب دستور تو حالا سر جای خودش ولی من برای چه کسی سجده کنم، برای این می گویی من سجده کنم در مقابل این؟من بهتر از این هستم. شروع شد مقایسه یعنی استدلال شیطانی. عقلی است معقول هم است می گوید قوی تر از انسان هستم راست هم می گوید قوی تر است ولی از چه جهت قوی تر بود؟ از جهت طبیعت قوی تر بود نه از جهت فطرت. از جهت فطرت انسان قوی تر بود ولی او طبیعت را می بیند، ظاهر را می بیند. همین ظاهر بینی سر از روحیه ی شیطانی درمی آورد، ما شیطان می شویم، و آن جایی که باید بگوییم بله نمی گوییم بله. درست شد مثلاً من در خانه مرد هستم، وقتی خداوند می فرماید مثلاً در مقابل همسرت شما وظیفه داری مردها سه وظیفه دارند، به تبع آن ها زن ها هم سه وظیفه دارند، مرد باید تأمین مادی کند، شیرین و بی منت بی آزاد تأمین مادی کند، دوم تأمین عاطفی کند، تولید محبت و عشق در خانه بکند، توجه فرمودید، موظف است، همان طور که موظف است نان بیاورد. شما الان اگر به دادگاه بروید خانم بگوید ایشان اصلاً نفقه نمی دهد، دادگاه محکومش می کند، می گوید، تو مرد هستی، قانوناً، شرعاً موظفی خانواده ات را تأمین کنی. نمی توانی به زن بگویی تو برو بیرون کار کن به من چه ربطی دارد؟ تو برو کار کن. مثل خیلی ها که شرط می کنند که زنشان باید برود کار کند و پول بیاورد. قانون می گوید نه مرد باید این کار را کند. آقا صرف این که تو مرد هستی موظف هستی بروی نان بیاوری در خانه و تأمین کنی، تمام تلاشت را بکن، والسلام می گوید صرف این که مرد هستی دو تأمین دیگر هم باید بکنی اما نه این که زن نباید بکند مرد هم باید بکند، تولید عشق و عاطفه در منزل کند، مهرورزی کند، حالا این جا نگاه کنید استکبار چگونه می آید ما را اذیت می کند با وظیفه مان روبه رو شدیم باید این کار را کنیم بعد هم تولید معنویت، تولید معنویت غیر از تولید عاطفه و محبت است ما تولید مادی می کنیم، تأمین مادی می کنیم، تولید عاطفی می کنیم تازه برای چه؟ برای معنویت برای این که بتوانیم این ها را بالا ببریم. با خدا آشتی شان بدهیم، پروازشان بدهیم، این وظیفه ی مرد است که باید بتواند این کار را بکند. حالا شما نگاه کنید من می گویم، مرد هستم وظیفه ام را انجام نداده ام، دقت می کنید می گویم شما نسبت به همسرت یک چنین وظایفی داری، می گوید من؟ برای من؟ یعنی ما باید ..... نا سلامتی ما مردیم. این همان کاری است که شیطان کرد دیگر. به چه نگاه می کند؟ به جنبه ی ظاهری اش نگاه می کند. یعنی دارد قضاوت ظاهری می کند، ما مرد هستیم. این زن است یعنی ما باید فرض کنید یک چنین سرمایه گذاری هایی کنیم ، بی خیال، نمی کنیم. زیر بار نمی رویم. نقطه ی مقابل زن هم ممکن است چنین کاری بکند یعنی ما وقتی با خدا روبه رو ایم، خدا به ما می گوید این کار را کنید به جای این که خدا را نگاه کنیم که او دارد به من می گوید تو در مقابل یک جنس مخالف که همسرت است این وظیفه ها را داری ، یا بچه ات هست، یا پدر، مادر ، استاد، شاگرد، یا هر کسی دیگری که هست یک چنین وظیفه هایی داری، ما قبل از این که نگاه کنیم به این که خدا دارد به ما دستور می دهد، به چه کسی نگاه می کنیم؟ به طرفش نگاه می کنیم، بعد هم مقایسه می کنیم، می گوییم به من چه ربطی دارد؟ ولش کن، این برای من چه کار کرده است که من این کار را کنم؟ ما اصلاً کاری با این نداریم. خدا مخصوصاً می آید آدم را از نظر ظاهری از یک جنس ضعیف تر از شیطان خلق می کند، توجه فرمودید، که میزان عبودیت شیطان معلوم شود. شیطان آیا می تواند نسبت به کسی از جنبه ی ظاهری از خودش ضعیف تر است به جنبه نگاه نکند به باطن و فرمان خدا کار داشته باشد؟ این جا شیطان می بازد و در امتحان می سوزد. (اَبی و استکبر) این استکبار را می خواستم بگویم که این آیه را می خواهیم برسیم معنا کنیم یعنی چه؟ آقا من کاری ندارم که طرف مقابل من کیست؟ ما یک ازدواج کردیم، خانم من خوب است یا بد، هر چه می خواهد باشد. پدر ما یک نفر است حالا می خواهد کافر باشد می خواهد مسلمان باشد. پدر و مادر ما هستند دیگر. از این جهت که پدر و مادر هستند در شرع مقدس یک فرمول هایی برای این ها وضع شده است. گفته اند برای پدر و مادر باید این کارها را انجام بدهید چه می خواهد کافر باشد چه مسلمان باشد. من می گویم نه من آخوند این مملکت هستم، حالا پدرم عوضی است. مادرم عوضی است، من بیایم برای این فاسق ها، فرض بفرمایید مثلاً... می گوید تو اگر آیت الله هم هستی باید بیایی دست این مادر فاسقت را ببوسی زورم می آید چرا شخصیت مذهبی آیت اللهی من نمی گذارد که من بیایید صرف خوراک فطرتم بشود خوراک چه شده است وقتی نمی توانم؟ طبیعت من را گردن کلف کرده است. والا اگر این خوراک آیت اللهی من آخوندی من، می رفت و خوراک فطرت من می شد، برای بوسیدن دست مادر فاسق فاجرم مشکلی نداشتم، راحت می بوسیدم. چرا، چون کسی می گوید این کار راکن؟ خدا دارد می گوید من کاری ندارم این خانم حالا مادرم است فرض بفرمایید عوضی است خوب است بابایم مثلاً ریش تراش است مشروب می خورد، تریاکی است، ضد انقلاب است، فلان است، چه کار دارم؟ پدرم است، پدر را باید وظیفه ات را انجام دهی. یا در حق من خوبی نکرده، موقع عروسی برایم کم گذاشته است برای برادرم بیست میلیون گذاشته است برای من هجده میلیون خرج کرده است، از این رفتارش خوشم نیامده است فرق گذاشته است، ما بهانه می آوریم می گوییم این بین آن خواهرهای من با من فرق گذاشته است من دیگر تحویلش نمی گیرم، حرفش را گوش نمی دهم. این شیطانی است دیگر، مقایسه است. یعنی ما به جای این که بیاییم ببینیم که خدا به من گفته است شما در مقابل این مسئول هستی باید این کارها را انجام بدهی می گویم این آن موقعی که عروسی ما بود شب عروسی ما مثلاً دو مثقال طلا کمتر دارد من اصلاً خدا را حذف می کنم. می گویم شرط این که من باید به این محبت کنم یا وظیفه ام را انجام دهم این است که این در مقابل برای من چه کار کند؟ دوباره من خودم مطرح هستم. این برای من چه کار کرده است/ این به من چه خیری رسانده است؟ چه محبتی کرده است؟ ولی این همان شیطان بوده است. همان طبیعت گرایی است. یعنی من نوع رفتارم با دیگران تابع فایده و سودی است که دیگران برای من دارند. اگر دوستم داشتند، به من محبت کردند، من هم محبت می کنم، چند روز پیش آقایی با دخترش خیلی بدرفتاری کرده بود، حرف های بی ادبانه ای زده بود به او گفتم این چه برخوردی است که با دخترت کرده ای؟ گفت حاج آقا بالاخره ما محبتی ندیده ام ونمی توانیم محبت کنیم. گفتم تو وظیفه ات است که به بچه ات محبت کنی. گفت ما از بچگی پدر و مادر نداشته ایم. چه کسی به ما محبت کرده که ما هم محبت کنیم. حالا چرا این از ما توقع دارد به او محبت کنیم. حالا چهار تا فحش به او دادم، چیزی نشده است. طلبکار هم بود می گفت خوب حالا فحش داده ایم دیگر، عیبی ندارد. این طور نیست که ما عقده بازی در بیاوریم اتفاقاً تمام انسانیت یک انسان زمانی مشخص می شود که آیا عرضه داری به کسی که به تو محبت نکرده است یا نه، حتی به تو بدی کرده است، آیا عرضه داری او را دوست داشته باشی؟ به او محبت کنی، وظایفت را انجام دهی، یا نه مثل بچه های کوچک عقده ای هستی که این فلان موقع به من این طوری گفت، فلان موقع اینکار را کرد پس من نه. دوباره چه کسی در این میان مطرح است؟ که من نمی توانم وظیفه ام را انجام بدهم، وظیفه ی انسانی ام را انجام بدهم، چه کسی مطرح است؟ طبیعت مطرح است طبیعت نمی گذارد که ما وظیفه مان را انجام دهیم، در مقابل پدر متکبر ، در مقابل مادر، همسر متکبر، وظایفمان زمین مانده است. در مقابل بچه ها وظایفمان زمین مانده است. می گوید من به بچه ام محبت نمی کنم چون به من محبت نکرده اند، یا چرا حرف مرا گوش نکرده است. اصلاً به این کاری نداریم. ما به عنوان این که پدر هستیم موظف هستیم محبتمان را بکنیم، به عنوان این که مادر هستیم ، می بینی مادر با دخترش درگیر است چرا که فلان جا و فلان جا حرف پدرش را ترجیح داده است به جای این که حرف من مادر را که برایش زحمت کشیده ام ترجیح دهد. نمی دانم شیرم را برایش حلال نمی کنم، این تکبر است. ما اساساً در مهرورزی شرط نباید بگذاریم. اساساً ما با دیگران هم نباید کاری داشته باشیم، وقتی دیگران را می بینیم به سرنوشت شیطان دچار می شویم یعنی نمی توانیم جلو برویم. یک چیزی نمی گذارد من آن طوری که می خواهم و باید باشم. یک چیزی نمی گذارد آن طور باشم لذا استکبار می کنم. ترمز دستی را سفت می کشم. خدا می گوید این کار را انجام بده می گویم نمی توانم، وظیفه ات است نمی توانم، باید بخندی، خنده ام نمی آید. باید ببوسی، من نمی توانم، قبول دارم، مخلص هم هستم، ولی اصلاً حالم به هم می خورد او را ببوسم. نمی شود. باید بروی ببوسی. حالم به هم می خورد. حال چه کسی به هم می خورد؟ طبیعت و باید حال طبیعت به هم بخورد. دوست نداری. برو آن را که دوست نداری برو و او را ببوس، او را که دوست نداری نوازش کن. با آن کسی که از او خوشت نمی آید مهربان باش چون خدا دارد می گوید اگر توانستی یعنی جهنم را خاموش کرده ای ولی وقتی نمی توانی به خودت غلبه کنی جهنم تو برپاست. وقتی به آن جا منتقل می شوی در جهنم خودت می سوزی. جهنمی که چه کسی تولید کرده است؟ خودت. سنخیتی که با جهنم و با استکبار و آتش داری باعث می شود بسوزی توجه فرمودید. گرفتار آتش های خودت و مقاومت های خودت می شوی. برایتان این خاطره را چند بار گفتم. یکی از اقواممان که مرده بود خواب دیدم که یک اژدهایی از آتش به او چسبیده است خیلی حالت رقّت باری بود. هر وقت یادم می افتد، خیلی حالم خراب می شود و برایش زیاد هدیه می فرستم که خدا نجاتش بدهد. بعد به او گفتم تو دستت را به من بده کمکت کنم از دست این اژدها تو را بیرون بکشم. گفت نه من هیچ وقت دیگر از این جدا نمی شوم. این همیشه با من است. فهمیدم خلق اوست. آدم بداخلاقی بود ازاو جدا نمی شد. یعنی در اژدهای خودمان، اخلاق خودمان گرفتار می شویم و می سوزیم، این خصوصیتی که در این سه آیه خواندیم این است که ما طبیعت گرایی داریم که وقتی با احکام الهی روبه رو می شوند و لو پیامبر باشد حاضر نیست زیر بار برود، می گوید چنین چیزی بر من نمی ماسد. تو باید سر این قضیه کوتاه بیایی می گوید بهمن نمی ماسد. شما زن هستید در مقابل شوهرت این وظایف را دارید، من برای این باید این کارها را بکنم، ولم کن نمی خواهم. خدا به ما ظلم کرده است. به مرد می گوییم مرد می گوید خدا به ماظلم کرده است. به بچه می گویی در مقابل پدر و مادرت می گوید نه. یعنی چه من در مقابل پدر و مادرم ، پدر و مادرم من ر اتحویل نگرفته اند، من هم تحویل نمی گیرم. می گوید و لو کانَ ظالما اگر ظالم هم باشند، شما در مقابل پدر و مادرت یک وظایف خاصی داری. چه کسی چنین چیزی گفته است؟ یعنی ما می نشینیم دو دو تا، چهار تا می کنیم با خدا استدلال می کنیم به خدا می گوییم خدایا تو نفهمیدی که این حکم ها را داده ای. این حکم ها، حکم های جالبی نیست، عادلانه نیست. ظالمانه است آخر پدرم به من ظلم کند و من به او محبت کنم مادرم به من ... نمی فهمی دیگر، متوجه نمی شوی. خدا می گوید کاری که او برای تو کرده است. این است که به تو حیات داده است. زجرهایی که او برای تو کشیده است خیلی بالاتر است. اگر یک توهین هم به تو بکند. در مقابل هزاران زجر کشیده است که تو نمی توانی اصلاً آن چیز را در مقابل پدر و مادر تحمل کنی. الان مثلاً بچه داریم خرس گنده چهل سالش است، دو شب می رود بیمارستان بخوابد، کلی هم منت می گذارد، من دوشب آمده ام پیشت خوابیده ام. نمی داند این مادر به پای این چه شب هایی تا صبح بدبختی کشیده است. اصلاً نمی فهمد درکی ندارد وقتی من درک درستی از این مقوله نداشتم، فردا می خواهم ازدواج بکنم می روم مثلاً فرض بفرمایید خانمی را انتخاب کردم. با او ازدواج کردم، مثلاً عقد هستیم دوران عقد هستیم. مثلاً رفته ایم سراغ آن دختر می گوییم خوب بیا برویم مثلاً فرض کنید بیرون بگردیم پدرش می گوید رفتید ساعت یازده خانه باشید. زنم است، تو چه کاره هستی، یعنی پدر اصلاً حذف شد. یعنی دختر بنده خدا را در فشار می گذاریم که در مقابل ما یکی را انتخاب کند. اگر بخواهد روبه روی من بایستد به او اَنگ می زنم که تو شوهردوست نیستی و ناشزه هستی و نمی دانم اصلاً تو بی وفایی و از اول هم نفهم بودی و به من توجه نداشتی و حرفم برایت اعتباری نداشت.. بخواهد جلوی پدرش بایستد خوب بنده ی خدا عاق می شود. بی شعور تو حواست را جمع کن زنت را در مقابل خودت و پدرش قرار نده. پدر است وقتی من بفهمم پدر یعنی چه؟ احترام او را نگاه می دارم، پدرت می گوید یازده برگردیم. زحمت کشیده است. بزرگت کرده است، هجده سال، بیست سال، بیست و پنج سال پدرش درآمده است زود برگردیم اذیت نشود یا اگر هم موقعی دیر آمدیم می رویم دستش را می بوسیم، دست پدرزن را می بوسیم، با تواضع معذرت خواهی می کنیم، دیر شد ببخشید، اخلاق، نه من بیایم دست پدرزن را ببوسم. من از او معذرت خواهی کنم؟ یعنی چه؟ زنم است هیچی این می شود تکبّر عروس است می آید آن جا انتظار دارد که داماد مثلاً جلوی مادرش به خاطر عروس خانم بایستد می گوید چرا مادرش را جلوی من بوسیده است چرا خواهرش را بوسیده است. اصلاً مرد خوب یعنی همین که بتواند مادرش را ببوسد. اگر کسی بتواند نزدیک ترین ناموس به خودش را یعنی مادر را بتواند حذف کند به خاطر زنش حتماً بعداً زنش ر اهم لِه می کند، یک زنی که کیف می کند که شوهرش مادرش را تحویل نگرفته است. در عوض او را تحویل گرفته است. خیلی نفهم است. چون فردا شوهرش دوباره این بلا را سر خودش می آورد و بچه هایش هم متقابلاً دوباره همین کار را با او می کنند نمی فهمد مادر بودن یعنی چه؟ درک درستی ندارد، می گوید چرا تو مادرت را دعوت کرده ای چرا آمده است خانه ی ما خورده است. چرا مثلاً فرض بفرمایید که مثلاً بدون اجازه ی من و اطلاع من و رضایت من برایش چه خریده ای. خوب پدر و مادرش است. همین الان هم که تو زنش هستی. آن ها حقشان گردنش بیشتر است چهل سال هم در خانه زن این باش جان هم بکنی هر کاری که بکنی باز هم آن مادر حقش وسیع تر است. این تقسیم بندی ریاضی است. که خدا کرده است. تو نمی توانی بگویی با مادرت به خاطر من درگیر نشو . در روایت هم هست که به دخترها می گویند وقتی می خواهید یک پسر را انتخاب کنید ببینید، آن پسر چقدر مادرش را تحویل می گیرد اگر تحویل می گیرد به درد تو هم می خورد می تواند به تو وفادار باشد اما اگر تحویل نمی گیرد نه. حالا اگر دخترهای ما ببینند یک پدر و مادرش را تحویل می گیرد می گویند بچه ننه است، اصلاً خوشم نمی آید. مرد این مرد است مرد یعنی مثلاً فرض بفرمایید من به او گفتم نرده بخور، بخورد، بکش، بکشد، چه انتظارهای عجیب و غریبی دارند. فردا همین بلاها را هم شوهرش خود او را لِه می کند، هم بچه هایش هم همین بلاها را سر او درمی آورند وقتی ما ریاضیات برزخ را قبول نداریم. اندازه گیری های خدا را به آن اعتماد نداریم می خواهیم با ریاضیات شخصی خوشبختی درست کنیم، درست نمی شود چون ریاضیات شخصی ریاضیات جاهلانه است. اندازه گیری هایی که ما در زندگی برای هم می تراشیم، این ها اندازه هایی نیست که خدا دوست دارد، ریاضیات بهشت، یک ریاضیات خاص است من باید با آن اندازه تطبیق کنم. من نمی توانم بگویم مژه ام هم باید حتماً مثل موهای سرم بلند باشد حالا ما که نداریم الحمدالله راحت. آن هایی که دارند بگویند مثلاً فرض بفرمایید من می خواهم مژه ام هم مثل موی سرم بلند باشد. خوب این چه اتفاقی می افتد. نه اندازه ی مژه ریاضیات آن همین است. ریاضیات ابرو همین است .بیشتر از این دیگر نیست. این قدر باید مو در بیاورد. وقتی می خواهی با ریاضیات تو باشد، همه چیز به هم می ریزد، بیاییم با ریاضیاتی که خدا برای خوشبختی ما، قرار داده، کنار بیاییم. (ربکم اعلم بکم) پروردگار شما به شما آگاه تر است. خدا می داند. شما نمی دانید، خدا متخصص است، شما جاهلید، خدا دوستتان دارد( یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر) آسانی کار شما را می خواهد. برای شما سختی نمی خواهد که شما این قدر باد در دماغتان می اندازید وقتی با احکام الهی روبه رو می شوید. از وظایف خودتان تفره می روید. خوب این ریاضیات است تسلیم باش عابد باش، عبودیت داشته باش، به خوشبختی می رسی. حالا نگاه کنید ما به موسی کتاب دادیم بعد از موسی « قفینا» یعنی پشت سر هم همین طور ما پیغمبر فرستادیم یک سره حالا این یعنی چه؟ بعداً برایتان می گویم، به عسی بن مریم هم بینات دادیم. دقت کردید. موسی را فرستادیم، بعد از موسی پست سر موسی پیامبران زیادی را فرستادیم، همین طرو متواتر برایتان پیامبر فرستادیم با روح القدس کمکش کردیم، تأییدش کردیم که حالا این ها را هفته ی بعد انشاء الله دانه دانه توضیح می دهم. چرا هر وقت یک پیغمبری می آید یک حرف هایی می زند که نمی پسندد ؟ میل هایتان قبول نمی کند ، حرف هایی که پیغمبران می زنند با میل های شما جور درنمی آید، چار شما این گونه هستید. هر وقت می آید شما تکبر می ورزید؟ تازه هم تکبر می ورزید – دارد بنی اسرائیل را شرح می کند، همین بنی اسرائیلی که در وجود ما همین خلق و روحیه هست- یا تکذیبشان می کنید ، نه اسلام این گونه نگفته است. این جزء دین نیست من یک چنین چیزی را قبول ندارم. این اصلاً به درد نمی خورد یک چنین حرفی زیر حرف خدا می زنیم. قانون صریح الهی است زیرش می زنیم. توجه فرمودید . « کذبت» ما تکذیب می کنیم زیر بار نمی رویم. نه این چه حرفی است این ها از خودشان در آورده اند. شما این قدر پُررو و بی حیا می شوید که عده ای از آن ها را می کشید. پیغمبر است، راحت می کشید. پیغمبر کشی یکی از عادت های بنی اسرائیل است. هر پیغمبری که آمده این ها او را کشتند. هر پیغمبری آمد این ها کشتند آیه اش را خواندیم دیگر. « و یقتلون النبیین بغیر حق» انبیاء را همه را به ناحق کشتند. باز می رسیم چند آیه بعد می رسیم که اگر شما راست می گویید « فلم تقتلون الأنبیاء الله من قبل» اگر راست می گویید چطور همه ی انبایتان را کشتید؟ این روحیه در ما هم هست. یعنی ما با دین تا زمانی که با میل هایمان سازگاری داشته باشد. وقتی این دین نخواهد میل های ما را در نظر بگیرد، صاحب دین را راحت می کند. امیرالمؤمنین (ع)120 هزار نفر با او بیعت کردند خوب این ها، بعد از رحلت پیامبر کجا بودند؟ اصلاً انگار پیامبر که مُرد دینش هم مرده است یک نفس راحتی کشیده بودند زور، زورکی با پیامبر راه آمده بودند، نمی توانستند کاری بکنند، پیغمبر که مرد نفس راحتی کشیدند. تمام کینه هایشان را علیه امیرالمؤمنین (ع) پیاده کردند. « أحقاداً بدریّهِ و الحُنینیّة و الخیبزیه» کینه هایشان هم بر سر علی (ع) و فاطمه (س) پیاده کردند. « إرتد الناس بعد النبی إلا الثلاث». جز سه نفر، امام حسن (ع) چه شد؟ تمام شد. پس کجا هستند؟ این امام است در مقابلش وظایفی دارید ول کن، همین که دستش را می خواهی می بوسیم. دولا می شویم. احترام می گذاریم. نمازی باشد می خوانیم. اما اگر قرار باشد ما برویم مثلاً جنگی کنیم و پاکار باشیم و شمشیر و این ها، از خانه و زن و بچه دور باشیم، نه. شما سیدالشهدا را نگاه کنید چند هزار نفر از مدینه با او راه می افتند تا کربلا می آیند. 50 نفر نمی مانند. این طور است مردم همین طور هستند، با دین بازی می کنند. یعنی ما داریم بنی اسرائیل را می گوییم فکر نکنید خودمان این طور نیستیم از دین فقط چیزهایی را خوشمان می آید که با میل و سلیقه مان جور در بیاید وقتی که قرار باشد چیزی باشد که خودمان نمی پسندیم مقاومت می کنیم و زیر بار نمی رویم خیلی راحت. می گوییم این طور نباید لباس بپوشی این لباس دشمنان است می گوید ول کن بگذار خوش باشیم. می گوییم آقا طلا بر مرد حرام است. خانم شما مثلاً باید یک حدودی را در رابطه با روابط با نامحرم ر عایت کنید، آقا شما باید در برابر همسرت این وظایف را انجام دهی. شما در مقابل شوهرت باید این وظایف را انجام دهی. مردم این طور هستند یعنی فقط مقداری از دین هست ه به قول امام صادق (ع) بتوانند خودشان را به عنوان متدین آرام کنند و با یک عادت مذهبی از رمیدگی خودشان را نجات دهند. و الا خیال شدن و آدم شدن و رشد کردن و شبیه خدا شدن و فعال شدن به عنوان یک فطرت ندارند. اصلاً در این جهت دغدغه ای ندارند. خوب انشاءالله بقیه ی آیه را برای جلسه بعد می گذاریم. مفهوم آیه را انشاءالله بیشتر توضیح خواهیم داد. با این مقوله تا چند آیه ی دیگر هم سر و کار داریم. که این خصوصیت طبیعت گرایی آن قدر مهم است چون بحث ما طبیعت و فطرت است. به قدری مهم است که خداوند تبارک و تعالی این تعداد آیه را به این روحیه ی زشت اختصاص داده است که ما از دین فقط آن چه را قبول داریم که با طبیعت ما سازگاری دارد ولی وقتی قرار باشد که پا روی طبیعت خود بگذاریم زیر دین و زیر احکام دینی خواهیم زد.
والحمد الله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین.
بله سؤال خوبی است، می فرمایند که شیطان این را در همان آیه 30 توضیح داده ایم، که چرا اوج گرفت آمد تا در مقام فرشتگان قرار گرفت. شیطان زمینه ی مخالفت برایش فراهم نشده بود، خیلی از آدم ها، همین طور هستند، رشد می کنند، رشد می کنند، یک جایی زمینه ی امتحان از آن ها می شود، اگر قبول شدند که رشد می کنند اگر نه به زمین می خورند.
اسرائیل اسم یعقوب است یعنی بنده ی خدا، عبدالله، بنده ی خدا، اسم یعقوب است، بنی اسرائیل یعنی فرزندان یعقوب که از آن جا داستان بنی اسرائیل شروع می شود.
من این مشکل شخصی شما را نمی دانم که چه بوده است که حالا به شما بتوانم بگویم بروید معذرت خواهی کنید یا نروید.
بله اگر مرد آن چه را که وظیفه اش است نسبت به مادرش است انجام دهد ولی شخصیت زن را در مقابل خانواده همسر خرد کند چگونه است؟ کار غلطی است. لازم نیست که برای انجام وظیفه مان دیگران را لِه کنیم، انجام وظیفه نباید برای هیچ کسی معونه و فشار بیاورد.
البته ما این را در مشاوره ها زیاد داریم که خانم ها معمولاً به علت حسادت بیش از حدی که دارند اجازه نمی دهند که آقایان وظایفشان را در مقابل خانواده شان انجام دهند و اذیت می شوند. اگر مرد هم بخواهد مثلاً به انجام وظایفش ادامه دهد، به آن ها برمی خورد بعد می گویند شوهر ما شخصیت ما را خرد کرده است. به حرف ما اعتنا نکرد. در حالی که حرف شما حرف حسابی نبوده است. از روی خودخواهی بوده است. شما باید بر خودخواهی خودت غلبه کنی.
اگر پدری به خاطر حرکت فرزندش مثلاًَ به دلیل نیامدن به جلسه ی شما اجازه دارد که به او بگوید که دیگر هیچ امکاناتی را در اختیار تو نمی گذارم و در عمل انجام دهد؟ اختیارات پدر خیلی زیاد است. اختیارات تنبیهی دارد و فرزند هم وظیفه اش است که از پدرش اطاعت کند. اما در مورد مسائل این چنینی نباید اجبار باشد. به هر حال این چیزها مسائلی است که انسان باید با میل و سلیقه ی خودش مثل خوراک است دیگر باید با میل و سلیقه ی خودش بخورد.
اگر کسی چهل هفته نذری داشته باشد. و یک هفته عقب بیفتد ، نذر اگر صیغه برایش خوانده باشند و طبق نذر عمل نشود مجدداً باید نذرش را از سر بگیرد اما اگر صیغه نخوانده باشند و فقط نیت کرده باشد آن دیگر اشکالی ندارد.