بسمهتعالی
احیاء شب 23، سال 95، جلسه 1 تاریخ:8/4/95
«اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ* بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ* الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الآن إلی قیامِ یَومِ الدّین»
جلسهی گذشته از فرمایشات امیرالمؤمنینعلیهالسلام، فرمایشات مهمی را دربارهی عبادت انتخاب کردیم و گفتیم که عبادت غذای بخشِ انسانیِ انسان هست و انسان به هر میزان که انسان هست به عبادت نیاز پیدا میکند و عطش عبادی دارد، شیفتگیِ عبادی دارد. انسان هرمقدار نسبت به نماز، خلوت، ذکر، قرآن، مسجد، زیارت، بیمیلی داشته باشد، این نشاندهندهی مریضیِ حالِ یک انسان هست. یعنی شخص تعادل و سلامت روحی ندارد و دچار بیماری هست. انسان هرچقدر سالمتر و قویتر میشود، چون حرکتش به سمتِ الله هست، (تا گفتی لااله الاالله، من معشوقم، کمالِ بینهایت است، یعنی الله) یک اشتهای سیریناپذیر نسبت به عبادت به سراغ انسان میآید. هرچقدر ظرفیتِ عبادیِ یک نفر، ظرفیتِ خلوت یک نفر (آن هم با کیفیت) بیشتر میشود، این نشان میدهد که شخص دارد بیشتر شبیه الله میشود. تشبهش به حقتعالی بیشتر میشود و آمادگیاش برای برزخ و ملکوت بیشتر میشود، دل او دارد سلامت پیدا میکند، بیماریهای او کاسته میشود. بنابراین مسئلهی عبادت (آن هم با کیفیت و حضور قلب) را خیلی باید جدی گرفت.
در روایت داریم، از خودِ وجود مقدس امیرالمؤمنینعلیهالسلام، میفرماید: «فَضيلَةُ السادَةِ حُسنُ العِبادَةِ» شما هرچه برتری در بزرگان ببینید بخاطر کیفیت عبادتهایشان هست. مثلاً میگوییم آیتالله بهجت اینجوری بود، آیتالله حائری اینجوری بود، آیتالله کشمیری اینجوری بود، فلانکس اینجوری بود یا امام خمینیرحمتا... اینجوری بود، قدرت اینها از کیفیت و خلوتِ عبادتشان بود. گاهی وقتها انسان فکر میکند که هرچقدر دوندگیِ خارجی بیشتر کند موفقتر میشود، در حالی که انسان توفیق را روی سجاده، در خلوت، در سحر بدست میآورد. انسان در تعقیبات نماز نعمتها نصیبش میشود، بخصوص تعقیب نماز صبح که تا هنگام طلوع آفتاب روزیها پخش میشود، آن مواقع گیرِ انسان میآید. لذا در روایت هم داریم؛ وقتی که بنده بعد از نمازش عجله میکند که برود به کارهایش برسد، که کار دارم، نمیرسم تعقیبات بخوانم، نمیرسم دعا بخوانم، نمیرسم قرآن بخوانم، خداوند به فرشتهها میگوید بندهی من را ببینید که میخواهد با عجله به سراغ کارهایش برود و کارهایش را به خلوت و درخواست از من ترجیح میدهد. مگر چه کسی غیر از من حاجتها را برآورده میکند!؟ مگر به غیر از من اسباب به دست چه کسی هست؟! این خیلی مهم است.
وقتی که انسان به عبادت پشت میکند، بخاطر کارهایش، درسش، کارهای دیگرش؛ کارش را، عبادتش را بیکیفیت میکند. در روایت داریم در کارهایش گره میخورد و یکسره باید دوندگی کند. اما وقتی یقین دارد که مسبب الاسباب خداست و یقین دارد که «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِالله العَلىِّ العَظیم» میداند همین الآنی که در نماز هست در برابر کسی ایستاده یا نشسته که همه چیز بدست اوست. همهی گرهها به دستِ او حل میشود، از خودِ او بخواهیم که حل کند. فرمود: «قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ»(سوره فرقان، آیه77) بگو که اگر دعای شما نباشد پروردگارم اصلا به شما توجهی ندارد. یک کسی که فکر میکند، این شرک را دارد که خُب من درس خواندهام، کار بلد هستم، متخصص هستم، جوان هستم یا الآن توانایی دارم، به دارائیهای خودش تکیه میکند و دیگر خدا را فراموش میکند، درخواست و توفیقخواهی از خدا را فراموش میکند و صرفاً بدونِ اتکال به الله به کارِ خودش، مدیریت خودش، تجربهی خودش، تواناییهای خودش تکیه میکند، خداوند عنایت و توجهاش را از این شخص برمیدارد و باعث میشود دائماً این شخص کارهایش گره بخورد. یکسره شکست بخورد، یکسره عقب بماند، حادثههای غیرمترقبه برایش پیش بیاید. چون این شرک دارد، این میگوید همه چیز دستِ خودم است. آن کسی که زیرک هست میداند مسبب الاسباب کیست.
لذا در عبادت، هم آرامش دارد، هم حضورِ قلب دارد، هم توجه دارد، عجله هم ندارد که از محضر خداوند فرار کند برود، که من بدوم بروم به همهی کارهایم برسم. نه، مینشیند و خدا هست که وقتی او مینشیند و از خدا درخواست میکند، از کارِ انسان گره باز میکند «قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ»(سوره فرقان، آیه77) قبلاًگفتهایم، وقتی که در قرآن «قُلْ» میآید یعنی یک شاهکلید هست، میخواهد یک فرمولِ فوقالعاده مهمی را به شما بگوید. «قُلْ» به همه بگو، چه چیزی را؟ اینکه اگر شما دعا نداشته باشید (دعای شما نباشد) پروردگار هرگز به شما توجهی نمیکند. و وای به حالِ اینکه انسان، به جایی برسد که خدا رهایش کند. یعنی او را به حالِ خودش بگذارد، میگوید حالا که میخواهی بدوی برو بِدَو، بدو ببینم به کجا میرسی؟
هرچقدر انسان از دامان خدا، از معنویت، از عبادت، از حضور قلب، از توجه، از زیارت، دور میشود، به هوای اینکه من کار دارم، رئیس هستم، مدیر هستم، دکتر هستم، مهندس هستم، چنینم، چنانم، سرم شلوغ است، تاجرم، فروشنده هستم، کارم آزاد است... به همین بهانههای مختلف، هرچقدر دوری میکنی مشکلات روحی، روانی، جسمی، خانوادگیِ انسان بیشتر میشود، گره میخورد. چون انسان به خودش واگذار میشود. برای همین سرعتش کند میشود، عقب میماند. میبینید ده سال، بیست سال عقب افتاد، در حالی که یک نفر هم با همان شروع کرده، مثل او هم بوده، اما او اشتباه نکرده. کاملاً ارتباطش را با الله، با غیب حفظ کرده، از غیب دائماً کمک گرفته، موفقیتش خیلی زیاد است. لذا در نماز شما همیشه باید روی این تأکید کنید «إِیَّاکَ نَعْبُدُ» یعنی فقط تو «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ»(سوره حمد،آیه 5) از تو کمک میخواهیم، ما باید این استمداد را داشته باشیم.
لذا در روایت داریم، علامتِ این که یک نفر الله و خودش را خوب شناخته این هست که درخواستهایش بیشتر است. شما انبیاء عظامِ ما را نگاه کنید، چقدر ادب داشتند!؟ موسی کلیمالله با آن عظمتش «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»(سوره قصص،آیه24) گرسنهاش است، مسیر زیادی را از دستِ فرعون فرار کرده تا خودش را به سرزمین حضرت شعیب رسانده، آنجا دیگر خسته است و وامانده و غذا ندارد و گرسنه است، دستش را بالا میبرد و دعا میکند. ما خیلی اوقات راجع به خیلی چیزها میگوییم: این که دعا ندارد، من در جیبم پر از پول است دیگر، دعا ندارد، من که خودم میتوانم مشکلم را حل کنم، همان جاهایی که ما فکر میکنیم میتوانیم، به مشکلات برمیخوریم. در روایت داریم، این ادب هست که انسان به آنچه که در دستِ خداست بیشتر امیدوار باشد تا به آنچه که در دستِ خودش هست. لذا کیفیتِ عبادت، فهمِ فقرِ ذاتیِ خودمان، این خیلی به ما کمک میکند که ما بدانیم هیچیم. بدانیم ما لحظه به لحظه، آن به آن، حتی هستیمان و وجودمان هم داریم از الله میگیریم. خدا اینطوری نیست که یک چیزی را خلق کند بعد رهایش کند، بگوید حالا پنجاه سال باش، نه، خدا آن به آن حیات میدهد، لحظه به لحظه حیات میدهد. هر وقت هم بخواهد عنایتش را بردارد، حیات گرفته میشود. ما در نفسکشیدنمان، در وجودمان، در افکارمان، در لحظه به لحظهی کارهایمان، وابستهی به حقتعالی هستیم. یک کسی که در وجودش وابستهی به حقتعالی هست، چطور در ادامهی وجودش در کارهایش وابسته نباشد!!؟
به همین دلیل، وقتی زندگیِ اهل بیتعلیهمالسلام را میبینیم، میبینیم که آنها سطح درخواستشان فوقالعاده بالا بوده، چون فهمشان از الله و خودشان فوقالعاده بالا بوده، فقرِ ذاتیِ خودشان را و غنای الله را کاملاً درک میکردند و برای همین، در هر کارشان از خداوندِ تبارکوتعالی کمک میخواستند. این خیلی مهم است. پس میفرماید که آن قدرتی که شما در اولیاء خدا میبینید (چه علما، چه اولیاء الهی، چه امامزادگان، ائمه) این قدرت از خلوت بدست میآید، از کیفیتِ عبادت بدست میآید. لذا هرچقدر شخص خلوتش بیشتر است، نمازش بهتر است، تعقیباتش بهتر هست، این نشان میدهد که خودش را بهتر شناخته و قدرِ خودش را بهتر میداند. کسی که نمازش، عبادتهایش کیلویی است، اصلاً نفهمیده کیست، اصلاً متوجه نشده کیست. میگوید کار دارم، نمیرسم، یک نماز تند تند بخوانم و به کارهایم برسم. اصلاً نفهمیده داستان چیست، به هیچوجه متوجه نشده، خودش را نشناخته.
آن کسی که خودش را میشناسد، متوجه است که در مقابلِ چه کسی ایستاده و میایستد، در مقابلِ عظمتِ مطلق، غنای مطلق، رحمتِ مطلق، میایستد. چه کسی میایستد؟ فقرِ مطلق، ضعف مطلق، جهل مطلق. در مقابل او میایستد و با این حس نماز خواندن برای انسان فوقالعاده برای انسان کارساز است.
چون شما ظرفِ خالی میبرید، منیتهایت را کنار گذاشتهای، اعتباریاتِ دنیا را ترک کردهای، بدونِ اعتباریاتِ دنیا رفتهای به خداوند میگویی که من فقیرم، هیچ چیزی ندارم. معصوم را نگاه کنید «لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَ لا ضَرّا» من هیچ چیزی برایم خودم ندارم «و لاموتاً و لا حیاتاً و لا نشورا» نه مرگ و زندگی و نه حشری، مالک هیچکدام از اینها نیستم. وقتی فقر، بیچارگی، ذلت و نداری ببری؛ عزت، قدرت، ثروت، آرامش، شخصیت، عافیت، رحمت، خیر و برکت به تو میدهند. ولی وقتی پُر باشی، دریافت نداری، دیگر جایی برای دریافت نداری. پر از منیتها، پر از تکیه به داشتههای خودت، نیازی نداری، لذا حس فقر نداری. وقتی حس فقر نداشتی، آن حالتِ ذلت به تو دست نداد، آن حالتِ مسکنت به تو دست نمیدهد، پر هستی، وقتی پر هستی دیگر به حال خودت رهایت میکنند. این خیلی خطرناک میشود که انسان به خودش واگذاشته شود.
یکی دیگر از خصوصیتهایی که در عبادت هست فهم بود، که راجع به آن توضیح دادیم «وَ لا خَیْرَ فى عِبادَة لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ» علیعلیهالسلام میفرماید: در عبادتی که آگاهی نیست، خیری نیست. بعضی از قسمتهای آگاهی را برایتان توضیح دادهام. خداشناسی، چون وقتی ما ندانیم خدا کیست چطوری میتوانیم به معنای واقعی عبادتش کنیم؟ چطوری میتوانیم در مقابلش بایستیم؟ چگونه میتوانیم با او حرف بزنیم؟ بنابراین وقتی نفهمیم خودمان چه کسی هستیم، باز هم نمیتوانیم با حقتعالی ارتباط داشته باشیم. این توصیه را از این حقیر محکم بگیرید که انسان به هیچ چیز بیشتر از اصلاح رابطهاش با خدا نیاز ندارد. بعضیها میگویند مثلاً من ازدواج کنم، الآن با زنم مشکل دارم، با شوهرم مشکل دارم، با پدر و مادرم مشکل دارم، با صاحبکارم مشکل دارم، با فلانچیز مشکل دارم، مشکلِ اساسیِ یک انسان، که اگر حل شود کلیدِ حل شدنِ همهی مشکلاتش است، این هست که اول باید رابطهی ایمانیاش را با خدا قوی و اصلاح کند.
در روایت داریم، اگر کسی رابطهاش را با خدا اصلاح کند خدا رابطهی او را با همهچیز اصلاح میکند. اینکه تو با خانمت مشکل داری، با بچهات مشکل داری، سر کار مشکل داری، در اجتماع مشکل داری، دائماً در جاهای دیگر به مشکل میخوری، ناآرامی داری، تشنج داري، بخاطرِ این هست که رابطهات با الله را ضعیف کردهای. رابطه با الله که ضعیف شود، با همه چیز بهم میریزد. اضطراب، ضعف، ناتوانی، زودرنجی، عصبانیت، حساسیت، غصه، بدبینی، تاریکی و احساس پوچی سراغ انسان میآید. ولی هرچقدر شما رابطهتان را با الله گرمتر میکنید، ارتباطتان را با کیفیت بالاتر میبرید، امید، عافیت، برکت، خیر، شادی و آرامش بیشتری در زندگیتان میآید. لذا خیلی مهم است که انسان در مقوله فهم سرمایهگذاری کند، فهم داشته باشد، متوجه باشد که چه هست. بعضی از منابعش را میگویم، آنهایی که میخواهند یادداشت کنند یا بخاطر بسپارند؛ یکی بحث یادِ خداست، یکی بحث مباحث معنوی هست(همان مباحث شبهای احیایمان هست)، بحث اسماءالله هست، بحث استغفار و بحث صلوات. اینها معرفتهای عبادیِ ما را خیلی قوی میکند که عزیزان حتماً روی آنها کار کنند.
باز نگاه کنید امیرالمؤمنینعلیهالسلام چقدر زیبا میفرمایند: «سکنوا فی انفسکم معرفة ما تعبدون، حتی ینفعکم ما تحرکون من الجوارح بعبادة من تعرفون» چقدر زیباست! چه کسی میتواند اینگونه سخن بگوید؟ میفرماید: در قلبتان ساکن کنید (یعنی این حتماً باید در قلبِ انسان جا بگیرد) «سکنوا» خودتان ساکن کنید، چون قلبهای آدمهای حواسپرت و مشغول براحتی اجازه نمیدهد چیزی به اسم معرفتالله در قلب بیاید. تنبلیها، بیحوصلگیها برای خواندن، برای شنیدن، برای شرکت در جلسات علما، باعثِ بیتوفیقیِ انسان میشود. در همین دعای ابوحمزه ثمالی که تا سحرها هست، امام سجادعلیهالسلام میگوید «أو لعلک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی» میگوید: خدایا شاید علتِ اینکه حالِ من حالِ خرابی است و در عبادت خوابم میگیرد، چرتم میگیرد، حس ندارم، این هست که تو بخاطر اینکه دیدی من در مجالس علما شرکت نمیکنم، «فقدتنی» من را نیافتی، در مجالس علما پیدایم نکردی، با من قهر کردی «فخذلتنی» به خودم واگذارم کردی. خیلی خطرناک است انسان از علما جدا شود، از عالم که باید در زندگی باشد و نقش داشته باشد، جدا شود، آسیب زیادی میبیند. دچار ندانمکاریهای زیادی میشود. برای همین، چون معرفتالله رقیب دارد، معرفتِ دنیا، هوسهای دنیایی، مشغلههای دنیایی، شهوتهای پایینی، سرِ انسان را شلوغ میکند، مشغلهی زیادی برای انسان میآورد. لذا حضرت میگوید «سکنوا» خودتان ساکن کنید. یعنی این را ببرید در قلبتان بگذارید، اینکه بایستید بوجود بیاید، نمیآید. خودتان باید برای این معرفت وقت بگذارید تا آهسته آهسته آن را بیاورید در قلبتان بنشانید.
«سَکِّنُوا في أنفُسِکُم» در نفسهایتان چه چیزی را ساکن کنید؟ «مَعرِفهَ ما تَعبُدُونَ» معرفتِ آن کسی که دارید عبادتش میکنید. اگر ما رفتیم معرفتالله را در قلبمان ساکن کردیم چه فایدهای دارد؟ میفرماید «حَتّي يَنفَعَکُم مَا تُحَرِّکُونَ مِنَ الجَوارحِ بِعبادَةِ مَن تَعرِفُونَ» بدنهایتان را که مدام دارید تکان میدهید، نماز میخوانید، روزه میگیرید، تا دهها کیلومتر پیادهرویِ کربلا میروید، سینه میزنی، تا مشهد میروی، تا حرم میروی، دسته راه میاندازی، کارِ بدنی میکنی، کفش جفت میکنی، آشپزی میکنی، کارِ تدارکاتی میکنی، رانندگی میکنی، هرکاری که در آن بخاطر خدا بدنت را تکان میدهی، اگر میخواهی به دردت بخورد، اول بشناس برای چه کسی داری این کار را انجام میدهی. اول خدا را بشناس تا آن حرکتِ بدنیتان «يَنفَعَکُم» به شما سود برساند، برای شما فایده داشته باشد. معرفت یک اکسیر است. میدانید معرفت مثل چه چیزی میماند؟ مثلِ عددی است که میآید کنار صفرهای زیادی قرار میگیرد. اگر معرفت نباشد عبادت صفر است، کارها صفر میشود. ولی شما یکدانه 1 بگذار جلوی هزارتا صفر، ببین چقدر قیمت پیدا میکند، یک عدد جلویش بگذار ببین چقدر میشود! معرفت آن عدد است که به آن صفرها قیمت میدهد. معرفت نباشد هرچه که باشد صفر است. حالا نگاه کنید چقدر خطرناک است وقتی که انسان بدون معرفت عبادت کند!!
میفرماید «مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِغَیْرِ عِلْمٍ کَفَرَ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُ» آن کسی که عبادتِ خدا را میکند اما از روی ناآگاهی است، الله را خوب نمیشناسد، رابطهی خودش با الله را نمیشناسد، با فلسفهی خلقتِ خودش آشنا نیست، حدأقل آن سه علمی که علیعلیهالسلام فرمود، فرمود: رحمتِ خدا شامل حالِ کسی است که بداند از کجا آمده، در کجا هست و به کجا میرود. این جهانبینی را یک نفر باید برای خودش حلش کند. یعنی باید باور کند من اصلاً برای چه به این دنیا آمدهام؟ چرا آفریده شدهام؟ چرا من الآن زندهام و روی زمین هستم؟ میلیاردها انسان مردهاند و رفتهاند، میلیاردها انسان بعداً میآیند، این وسط من الآن روی کرهی زمین زنده هستم، من الآن باید چکار کنم؟ من الآن برای چه روی زمین هستم؟ فلسفهی خلقتِ من روی زمین چیست؟ خدا با من چکار داشته که من را به این دنیا آورده است؟ از کجا به اینجا آمدهام؟ اینجا که نبودهام، به اینجا آمدهام، الآن کجا هستم و به کجا قرار است بروم؟ حضرت میفرماید کسی که عبادتِ خدا را از روی ناآگاهی انجام میدهد (پدرم گفته نماز بخوان، مادرم گفته نماز بخوان، در محلهی ما، شهر ما، همه نماز میخوانند، روزه میگیرند، ما هم همین کار را میکنیم، ولی خودم فلسفهاش را نمیدانم، معنیاش را نمیفهمم)
میگوید«مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِغَیْرِ عِلْمٍ» کسی که بدون اطلاعات، بدونِ علم «کَفَرَ» کافر میشود «مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُ» از آنجایی که خودش نمیفهمد آلوده به کفر یا آلوده به شرک میشود. چون آگاهی ندارد، رابطهاش با خدا را نمیفهمد، میگوید شانس آوردم، تصادف کردیم خیلی شانس آوردیم، شانس آوردیم نمردیم، شانس دیگر چیست؟! شانس یک حرفِ کفرآمیز است. بخت با ما یار بود، خوشبختانه، بدبختانه، اینها همهاش خرافات و شرک است. بدبختی چیست؟ خوشبختی چیست؟ بخت کیلویی چند است؟ اصلاً بخت چه هست؟ ما چیزی به اسم شانس و بخت نداریم. آدمی که فکرش را به کار نمیاندازد به این چیزها قائل میشود. شرک است. میگوید بله در کنار خدا یک چیزی به نام شانس است. مردم شانس دارند، بخت دارند، خوشبختند، بدبختند. نه. ما یک چیزی به اسم خوشبختی داریم (سعادت)، خوشبختی نه به این معنای فارسی، بخت باشد، نه، سعادت داریم. معلوم است، این سعادت در ارتباط با حقتعالی بدست میآید. اینها را در مباحثِ سعادت و شقاوت مرتب توضیح دادهایم، عزیزان به همان مباحث سعادت و شقاوت مراجعه کنند.
سعادت این است که تو با مرکزِ عالم، با حقیقتِ عالم، با حقتعالی، با مسببالاسباب و با خالق خودت و جهان ارتباطت قوی باشد و دائماً «إِیَّاکَ نَسْتَعینُ»(سوره حمد،آیه5) برای همهی کارهایت از او کمک بگیری. هرچقدر تو ظرف ببری خدا پر میکند. اما وقتی وقت نداری، حوصله نداری، اصلاً دلت نمیخواهد بروی، حالش را نداری، پس خدا به خودت واگذارت میکند. میگوید این به من نیازی ندارد، پس هرجا دلش میخواهد برود. هر وقت واقعاً نیاز داشت و نیاز داری بیا من به تو میدهم. اما وقتی تو در دلت نیست که واقعاً با من باشی، خوشت نمیآید کنارِ من باشی، از نماز، از سجده، از رکوع، از تعقیبات، از اذان، از اقامه، فرار میکنی، از مسجد و نماز جماعت گریزانی، از سحر و شب جمعه و این چیزها گریزانی، از حرم گریزانی، حرم هم که میروی سُکسُکی میکنی، در میروی، میخواهی بروی، فقط میخواهی عذاب وجدان نداشته باشی، نمیروی آنجا کنارِ آن سرورِ بهشتی بنشینی!! بگویم میخواهم دو ساعت کنار این آقا بنشینم با او حرف بزنم. اصلاً میخواهم به ضریحش نگاه کنم، میخواهم با او حرف بزنم، میخواهم زمزمه کنم. حسش را نداری پس نیازی نداری. وقتی نیاز نداری خدا به خودت واگذارت میکند. میگوید پس هر کاری میخواهد کند خودش میکند، از من چیزی نمیخواهد، نمیخواهد کمکی به او کنم.
اگر فلانی نبود من بدبخت بودم، این شرک است. «اگر فلانی نبود» یعنی چه؟ اگر شما نبودید من چنین و چنان شده بودم... اینها شرک است. «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق» فلانی به شما کمک کرده، کمک بزرگی هم کرده، خودِ خدا میگوید وظیفهات است قبل از تشکرِ من از او تشکر کنی. اما حواست باشد، خدا به وسیلهی او به تو کمک کرده است. بگو الحمدلله، خدا را شکر میکنم که به وسیلهی شما خدا مشکلِ ما را حل کرد. این خوب است. شکرِ خدا، الحمدلله، حمد و سپاس از آنِ خداست که شما را واسطه کرد، ما را نجات داد. شما به لطفِ عنایت خدا و ائمهعلیهمالسلام، من اینجوری به واسطهی شما، به واسطهی فلانی، لطف خدا بود شامل حال ما شد اینجوری شد، این یادمان نرود که در همه کار «الحمدُ لِلّه» شکر مالِ خداست. وقتی انسان جاهل است یک عالم حرفهای کفرآمیز میزند، بدون اینکه بفهمد کافر میشود. علیعلیهالسلام میفرماید: کسی که عبادتِ ناآگاهانه دارد، از جایی که حسابش را نمیکند کافر میشود. اصلاً خودش هم نمیفهمد.
میگوید من اصلاً نمیدانستم این کلمات کافرانه است، نمیدانستم این کلمات مشرکانه است، نمیدانستم این مقوله مقولهی شرک است، برای اینکه انسان الله را نمیشناسد. وقتی الله را شناختی دیگر برای شرک جا نمیگذاری. وقتی گفتی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»(سوره اخلاص، آیه1) «أَحَد» یعنی چه؟ ما پنجاه سال هم میخوانیم ولی معنی «أَحَد» را نمیدانیم چیست. میگوییم «أَحَد» یعنی خدا یکی است. نه، آن واحد است که یعنی خدا یکی است. وقتی میگویی «أَحَد» یعنی در دارِ وجود یک موجود بیشتر نیست و او الله است، غیر از الله هم چیزی نیست. ما ظهوراتِ الله هستیم، تجلیاتِ الله هستیم. چه کسی الآن وجودش از خودش است؟ چه کسی الآن میگوید هستیِ من مالِ خودم است؟ همین الآن هم که هستم مالِ خودم است، خودم به خودم هستی دادهام؟ جسمم، روحم، چه چیزی؟ ما این را از کجا آوردهایم؟
لذا آن شخص خدمت امام صادقعلیهالسلام آمد (ببینید فقر اینجوری است، آدم کافر میشود، یکدفعه حرفهای کفرآمیز میزند) گفت: الله اکبر امام صادقعلیهالسلام فرمود: الله اکبر یعنی چه؟ گفت: یعنی خدا بزرگتر از هر چیزی هست، فرمود: مگر چیزی هم غیر از خدا هست که خدا از او بزرگتر باشد؟ احد غیر از واحد است. احد یعنی اساساً وجودی، هستیای غیر از هستیِ خدا نیست. بینهایت است، وقتی بینهایت است جایی برای هستیِ موجوداتِ دیگر نگذاشته است. پس اگر در این دارِ وجود دارد به ما خیری میرسد، از ناحیهی چه کسی دارد میرسد؟ اگر زن دارم، خدا داده، بچه دارم، خدا داده، اگر خیری از اینها میرسد، خدا داده، اگر دارم غذا میخورم، میتوانم غذایم را قورت بدهم برود پایین، میتوانم آب را بخورم، نیرویش را خدا داده. اگر میتوانم ببینم، میتوانم نفس بکشم، میتوانم حرف بزنم، میتوانم پلک بزنم، خدا داده. من دائماً با عنایت و توجه خدا دارم نفس میکشم و زندگی میکنم.
میگوید: خدا که کاری برای ما نکرد، ابوالفضلعلیهالسلام که کاری نکرد، حضرت عبدالعظیمعلیهالسلام که کاری نکرد، خودمان برویم ببینیم چکار میتوانیم کنیم؟! «خودمان برویم ببینیم چکار میکنیم؟!» یک عالم ضمیرهای شرکآمیز بکار بردی. تو اصلاً که هستی؟؟ تو آن موقع هم که داری از خدا قهر میکنی، میگویی خدا را رها کن، خودم بروم برای خودم یک فکری کنم؛ خودم یعنی چه؟؟ مگر تو خودی داری، مگر منی داری؟! مگر هستیای داری؟! آن موقع که داری با خدا قهر میکنی، توانت را چه کسی به تو میدهد؟! خدا. در فرار کردنِ از خدا، تو باز هم پیشِ خدایی، دائم، لحظه به لحظه داری قدرت را از خدا میگیری. ما آدم میشناختیم خودم خودم میکرد، پنجاه سال درس خوانده بود، صبح از خواب بیدار شد دید هیچ چیزش یادش نیست. خدا این است. هیچ چیز یادم نیست، هیچ علمم یادم نمیآید. پنجاه سال، یک متخصص، یادم رفت. شما بروید همین تیمارستان (نزدیک است دیگر)، بروید ببینید چقدر دکتر و مهندس اینجا میبینید، عالم میبینید که هیچ چیزی از علمشان یادشان نیست. آدم چقدر انسانهای بزرگ در بین اینها میبیند که چه موقعیتها و دارائیهایی داشتند (علمی، معنوی، مادی، هر چیز) الآن هیچ چیزی ندارد.
تا مغرور میشوی، میگویی خودم، خطرناک میشوی. هرچقدر به عبادت موفق شدی، خوابهای قشنگ دیدی، کشفی کردی... هیچوقت این را از خودت ندان، سرِ کسی منت نگذار. انسان هرچقدر رشد میکند، معنای حقیقیِ رشد انسان این هست که هیچوقت خودش را بهتر از هیچکس نداند. اگر احساس کردی از یک نفر بهتر هستی، معلوم است عبادت از دستت رفته، معلوم است مغرور شدهای. همین. حس کردی که از یک نفر بهتری، خطرناک است. چه چیزی دارد؟ خدا دارد به ما عنایت میکند. «الْحَمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِینَ»(سوره فاتحه،آیه2) پس من دیگر هیچ چیزی از خودم ندارم که بخواهم با آن پُز بدهم. تا سراغ پز، قیافه گرفتن، به رخ کشیدنِ یک چیزی آمدی، دچارِ شرک هستی. قیافهام، هیکلم، ماشینم، دارائیهایم، زندگیام، تحصیلاتم، علمم و عبادتم و... همهاش مشرکانه است.
برای همین، آدمی که نمیفهمد، از آنجایی که متوجه نیست کافر و مشرک میشود. نمیفهمد خدا یعنی چه، الله یعنی چه؟ اگر فهمیدی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» دیگر تو مشرک نمیشوی، دیگر اصلاً مدام منم منم نداری، به هیچوجه با هیچکس منم منم نداری. وقتی فهمیدی «الْحَمْدُ للَّهِ» همهچیز مالِ خداست، دیگر حسادت معنا ندارد. حسود کسی است که نفهمیده «الْحَمْدُ للَّهِ»، حسود کسی است که نسبت به دادههایی که خدا به یک کسی داده، عصبانی است. ناراحت است که چرا فلانی دارد من ندارم، چرا فلانی بهتر است و من نیستم. این بنده خدا چون نمیفهمد، با حسادتش مثلِ شیطان دچارِ کفر میشود. به همین راحتی. از معنای خدا و معنای خودش فهم ندارد، حسادت میآید. حسادت مالِ یک آدمِ بدبختِ بیچارهای هست که نه خودش را شناخته نه الله را شناخته. اگر فهمید کیست، امکان ندارد به داشتنِ کسی حسادت کند، امکان ندارد وجودِ کسی جا را برایش تنگ کند، امکان ندارد طالبِ حذف کسی باشد.
اگر فهمیدی«الْحَمْدُ للَّهِ» دیگر من من هم نمیکنی. چرا من را دعوت نکردند، چرا دیر دعوت کردند، چرا من را صدا نکردند، چرا من را مشارکت ندادند، پس من چی، چرا من دیده نشدم و چرا من؟؟ چرا من؟! اینها همه کنار میرود. دعواها و طلاقها و بدبختیها و جنگها و... همه سرِ اینهاست. سرِ منِ حیوانی، منِ شیطانی است که ما میگوییم باید خیلی ببینیمش. در حالی که انسانی که دائماً مراقبت میکند که منِ حیوانیِ خودش دیده شود، منِ الهیاش را از دست میدهد، منِ جاودانهاش را فراموش میکند. آن را سفت بچسب. شما عاشورا را نگاه کنید، همه آمدند منِ اصلیشان را نگه دارند، همه مَنهای پایینیشان را پای خدا ریختند. ولی منی که از جنس خداست را خوب نگهش داشتند، یک لکه روی آن نیافتاد. بدن اذیت شود، نابود شود، حرمتهای دنیایی نابود شود، از بین برود، مدام به آدم توهین هم کنند، فحش بدهند، شلاق بزنند، بکشند، مهم نیست، در راه خدا اهمیتی ندارد. منِ اصلیات از بین نرود، شخصیت جاودانهات آسیب نبیند، مَنت ضعیف نشود، کوچک نشود. به گدایی و بدبختی و غصه و اینها نیافتد.
آدمی که به غصه افتاد یعنی مِنش از دستش رفته. پیامبر فرمود: «مَن بَكى عَلَى الدُّنيا دَخَلَ النّارَ» آدمی که به دنیا گریه کند، دنیا بتواند غصهدارش کند، عصبانیاش کند، منشاء قهر برایش ایجاد کند، تا یک امرِ دنیایی توانست ناراحتت کند، دلگیرت کند، انسان به جهنم آلوده میشود. چجوری من بتوانم قوی باشم که دنیا نتواند من را به گریه بیاندازد؟ به منِ اصلیات احترام بگذار. هرچقدر به منِ اصلیات احترام بگذاری، معرفتِ نفس پیدا میکنی، شخصیت اصلیات را بیشتر میشناسی، آن شخصیتی که از جنسِ محمد و آل محمدعلیهمالسلام هست، هرچقدر این منت را بیشتر میشناسی، (منی که از جنسِ خداست) آن موقع است که با آن شخصیت، دیگر از دنیا ناراحت نمیشوی. هر اتفاقِ دنیایی که بیافتد باخت نکردهای. دنیا را از تو گرفتند، به تو ندادند، دزدیدنش، سرت کلاه گذاشتند، دورت زدند. پیامبر فرمود: اگر میدانستید «لَو تَعلَمونَ» (خیلی مهم است، خیلی تکاندهنده است) «لَو» که میآید یعنی شما متوجه نمیشوید «لَو تَعلَمونَ ما ذُخِرَ لَكُم، ما حَزِنتُم عَلى ما زُوِيَ عَنكُم» اگر ميدانستید خدا برای شما چه چیزی ذخیره کرده است، هیچوقت بخاطر چیزهایی که در دنیا بهآن نرسیدهاید غصه نمیخوردید، هیچوقت غصه نمیخوردید.
چون غصهخوردن باعث میشود که (چیزی که بدست نمیآورد) شخصیتِ تو حقیر شود. یعنی آن از تو مهمتر است که میتواند تو را به گریه بیاندازد. آن ماشین، آن اتومبیل، آن دختر، آن پسر، آن زن، آن مرد، آن خانه، آن ساعت، آن تلفن همراه، آن مدرک تحصیلی، آن پول، آن ویلا، آن موقعیت اجتماعی، آن محبتی که کسی میخواست به تو کند و نکرد، اینها قیمتشان از تو بیشتر است. تو بخاطرِ نداشتنِ آن، اینقدر بدبخت و خوار و ذلیل و گدا شدی. پس خودِ اصلیات چه شد؟! اگر تو حواست به خودِ خداییات باشد، آنقدر غنی است، بزرگ است، قوی است که تو اصلاً غصهای نداری. هرچه که به تو ندادند خدا میگوید برایت ذخیره میشود، بینهایتش را به تو میدهند. برای چه ناراحت میشوید، برای چه عصبانی میشوید، برای چه دعوا راه میاندازید، برای چه غصه میخورید؟؟ برای همین، خودِ غصه خوردن یک جنایت است، یک گناه است، غصهخوردن بیشخصیتی است، ضعف است، ذلت است، خودِ این یک باخت هست.
وقتی که معرفت آمد، آرامش میآید، انسان عبادت میکند، با این عبادت قدرت کسب میکند، شخصیت کسب میکند، بزرگ میشود، روز به روز شاد میشود، آرامشِ بیشتری پیدا میکند. کیفیت که بالا رفت، کیفیتِ شخصیتیِ شما هم بیشتر است. پس این قاعده یادتان نرود؛ چقدر شما نسبت به دنیا و آخرت شخصیتهای با کیفیتتری هستید؟ به میزانی که کیفیتِ عبادتهایتان بالاتر باشد. هرچقدر کیفیت میخواهید از عبادت بگیرید، از باطنِ عبادت و ارتباط با خداوند تبارک و تعالی بگیرید. گفتیم رابطهی دنیا با آخرت مثل رحمِ مادر با دنیاست. پس همانطور که یک جنین شش نوع تولد از رحمِ مادر به دنیا دارد، یک انسان هم از رحمِ دنیا به برزخ، موقعِ مردن، یکی از این ششتا تولد را دارد. یا سالم است، سالمِ قوی است، ضعیف است، بیمار، ناقص است، یا معلول.
چه کسی میتواند سالم وارد قبر شود که دیگر دردسر نداشته باشد؟ کسی که اینجا کیفیت روحش سالم باشد، روحش سالم باشد. روحِ سالم روحی است که در آن حسادت نیست، غصه نیست، عصبانیت نیست، بداخلاقی نیست، تحقیر کردنِ کسی نیست، دعوا و درگیری راهانداختن نیست، خودخواهی نیست، خودبرتر بینی نیست، روحِ سالم روحِ شاد و آرام است. همانطور که در قرآن شادی و آرامش علامتِ مؤمن هم هست، این روح سالم است. هرچقدر روح شما سالمتر باشد، با کیفیتتر واردِ آنجا میشوید. این روحِ سالم را از کجا بدست بیاورم؟ چه چیزی میتواند این سلامتِ روح را به من بدهد و روز به روز من را قویتر، شادتر و آرامتر کند؟ کیفیت عبادتت. کیفیتِ عبادت از کجا میآید؟ معرفت.
رسیدیم به همان شعری که همیشه برایتان میخوانیم:
جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش
خوب شنیدن، خوب یاد گرفتن، خوب فهمیدن، وقت گذاشتن برای فهم، وقت گذاشتن برای معرفت، استاد داشتن، مربی داشتن، کلاس داشتن، وقت گذاشتن، تمرکز داشتن، تا مدام غذا بخوری. چون تو بینهایت هستی احتیاج به غذای بینهایت داری. در بخشی که ما گیاه هستیم غذایمان محدود است. همین، دو لیوان آب بخوریم، یک پرس غذا بخوریم، تمام است. ولی در بخشی که ما اندیشه و انسان میشویم خوراکمان بینهایت است. همینجوری یکسره باید بخوریم، چون حرکتمان بینهایت است. ما میخواهیم به علم مطلق، قدرتِ مطلق، لذتِ مطلق، حیاتِ جاویدان، زیباییِ مطلق، برسیم. هرچقدر بیشتر بخوریم چاقتر میشویم، نسبت به ابدیت فربه میشویم، قویتر میشویم، قدرتمندتر میتوانیم رشد کنیم، با سرعت بیشتری میتوانیم رشد کنیم.
*******