سعادت و شقاوت
در جلسه گذشته اين بحث عنوان شد كه عوامل سعادت در هم تأثير و تأثر متقابل دارند و اين تأثير و تأثر هم مىتواند مثبت باشد بين عوامل روحى و عوامل بدنى و عوامل خارجى سعادت رابطه على و معلولى هست هر كدام مىتوانند علت باشند براى ديگرى و هم در جهت مثبت مىتوانند ايجاد كننده سعادت باشند و هم در جهت منفى مىتوانند با اين تأثير و تأثر متقابل سعادت را از بين ببرند و انسان را به شقاوت و بدبختى بياندازند بسته به اين است كه افراد با عوامل سعادت چه نوع برخوردى بكنند با چه ديدگاهى سراغ اين عوامل بيايند و چگونه از اينها استفاده بكنند اين بحث جلسه گذشته بود بحث ديگرى كه امشب داريم خيلى مهم است و ظريف هم هست بحث اين است كه در سعادت تغيير وجود ندارد يعنى افراد در اين كه سعادتمند بشوند با هم برابر هستند آنچه كه مايه سعادت بنده است مايه سعادت شما هم هست اين به چه معنا است به اين معنا است كه ما در مورد عوامل سعادت يك سلسله از عوامل سعادت هميشه ثابت و لايتغير هست و هميشه مىماند يعنى ما چيزهايى را به عنوان سعادت مىشماريم از عوامل سعادت روحى از عوامل سعادت بدنى از عوامل سعادت خارجى كه اينها هميشه سعادت و خوشبختى نيستند در يك زمانى عامل سعادت و خوشبختى افراد هستند در يك زمان ديگر عامل سعادت نيست كه اين بايد بررسى بشود كه جلسه آينده بحث مهمى كه مىخواهيم عرض كنيم برايتان و خيلى هم مهم است و آن پيدا كردن ريشه فطرى دين و اصول دين است انشااللَّه خدمتتان عرض كنيم امشب مىپردازيم به حلاجى كردن همين بحث كه چرا عوامل سعادت بعضىهايشان ثابتند و بعضىهايشان متغيرند و بعضىها در همه زمانها سعادت را ايجاد نمىكنند اين را امشب بررسى مىكنيم فرض بفرماييد شما علم را در همه زمانها و دانش در همه زمانها عامل سعادتند و افراد را از درون با شور و نشاط و بهجت نگه داشته برعكس جهل و نادانى در همه زمانها عامل بدبختى بوده و عامل شقاوت بوده هنر همين طور عوامل ديگر روحى دين ايمان اينها عواملى هستند كه در طول زمان هميشه همين طور بوده سلامت بدنى مثلاً از عوامل سعادت بدنى قدرت بدنى هميشه از عوامل خوشبختى بوده هميشه بشر به آن نياز داشته و هميشه به بشر كمك كرده عوامل جسمانى و سلامت جسمانى و قدرت جسمانى و سلامت روح نشاط روحى سلامت روانى و بهداشت روانى مسايلى از اين قبيل هميشه اينطور بوده زيبايى همين طور اما بعضى از چيزها هستند كه هميشه اينجور نيستند يعنى يك زمانى داشتن آنها عامل سعادت است و بعضى وقتها عامل سعادت نيست مثلاً شما فرض بفرماييد در قديم داشتن بعضى از امكانات مادى مثلاً طرف پنج تا شتر بيشتر داشته باشد قاطر يا اسب بيشتر داشته باشد اين در زندگى همه انسانها مطرح بوده داشتن مثلاً يك همچين چيزهايى ولى الان ديگر اسب و قاطر و اينجور چيزها داشتن عوامل سعادت خوشبختى نيست چيزهاى ديگرى هم هست كه در گذشته عامل سعادت بودند و الان عامل سعادت نيستند و چيزهايى هم داريم كه در طول زمان عامل سعادت بودند و هنوز هم هستند رمز اين را بايد پيدا كنيم كه چرا بعضى از عوامل در زمان خاصى عامل سعادت بودند عواملى كه هميشه عامل سعادت بودند اينطور بودند كه مستقيماً خودشان به طور مستقيم عمل مىكردند يعنى ارتباط مستقيم با روح و روان انسان داشتند و مستقيماً ايجاد خوشبختى و سعادت و بهجت و سرور مىكردند رمزى كه توى اين قضيه هست اين است كه خمير همه انسانها و روح همه انسانها در طول تاريخ ثابت بوده و يك امر لايتغير بوده يعنى طبيعت بشر و فطرت بشر در طول تاريخ دست نخورده بوده يعنى هميشه بشر از اول تا الان مثلاً آزادى را جزء عوامل سعادت مىدانند از اختناق و دربند بودن و در حبس بودن بيزار بوده نتواند حرف بزند و اظهار عقيده بكند نتواند هر كارى كه دلش خواست انتخاب بكند بشر هميشه از قيد و بند بيزار بوده اين طبيعت بشر بوده و فطرت بشر اينجورى است علاقه به امنيت اينها همه همين طور است علاقه به امنيت بشر هميشه به آن علاقهمند بوده و امنيت چه از نظر جانى و مالى و چه از نظر شغلى و آبرو و چه از نظر شخصيت هميشه محبوب بشر بوده در طول تاريخ بشر خواهان امنيت بوده و وقتى نبوده انسان احساس ناسعادتى و احساس ضعف و شكنجه مىكرده عواملى كه هميشه عامل سعادت بودند در طول تاريخ اينها عواملى بودند كه با فطرت بشر هميشه سازگارى داشته كه گفتيم فطرت و طبيعت هميشه چه بوده هميشه ثابت بوده عواملى كه مستقيماً ارتباط داشتند با نفس بشر با روح بشر و مبدأ لذت و خير بودند و هميشه عامل سعادت بودند متقابلاً عواملى كه هميشه موجب رنج و شر بودند هميشه آنها منفور بوده و انسان هميشه از آنها پرهيز مىكرده مثل بيمارى مثل اختناق و ظلم و چند دستگى آشفتگى در هم و برهم بودن و اجتماع عدم امنيت چه در جهات مختلف همه اينها در طول زمان در طول تاريخ بعضى از عوامل هستند كه متقابلاً كه اينها هميشه با فطرت و طبيعت بشر با فطرت مستقيم سر و كار نداشتند بلكه واسطه بودند فرض بفرماييد ثروت، ثروت اين طور است كه فرد ثروت داشتنش فرد را خوشبخت نمىكند مثلاً اين كه انسان كوهى از طلا داشته باشد خود به خود شاد كننده بشر نيست داشتن ثروت خود به خود عامل سعادت نيست بلكه عوامل ديگرى هستند كه فهميده بايد بشوند كه آن ثروت و آن پول و آن نمىدانم چيزهايى كه انسان اندوخته بتواند بشر را خوشبخت بكند يعنى يك عامل مستقيم نيست ثروت يك عاملى است مثلاً شما بايد ثروت را در يك جهت خاصى به كار بگيرى تا آن شما را راضى بكند و خوشبخت بكند يعنى ثروت در همه زمانها و در طول تاريخ مبدا خير و لذت نبوده خيلى و تنها به خاطر منشأ بد دلهره، اضطراب و ناراحتىها و جنايتهاى زيادى بود به خاطر ثروت يك نفر را كشتند به خاطر ثروت يك نفر چه اختلافاتى پديد آمده به خاطر ثروت يك نفر چه خانوادهها از هم پاشيدند يك نفر به خاطر داشتن ثروت كشيده شده به راههاى انحرافى يك موقع مىبينى واقعاً پول دار بودن و ثروت بيچاره مىكند انسان را هميشه پول عامل سعادت و خوشبختى نيست در طول زمانها خداوند خيلى از بندگانش را مىشناسد كه اگر اينها بخواهند پولدار بشوند خطرناك هست برايشان مىفرمايد بعضى از بندگان هست كه دينشان حفظ نمىشود مگر با فقر، فقر نه اين كه گدايى بكنند فقر به اين معناست كه پولدار و فرپول و ثروتمند نشوند اينها ظرفيت ندارند كه اگر به محض اين كه پول بيايد دستشان خلاصه طغيان مىكنند روحيهشان روحيه خرابى مىشود زمانى كه محتاج هستند آرامتر هستند يك راهى با خدا دارند انسان در فشارها و اضطرابها يك راهى را با خدا دارد حفظ مىكند راهش را اما وقتى پولدار مىشوند نه ما در تاريخ صدر اسلام داريم يكى خدمت حضرت آمد گفت آقا دعا كن من پولدار بشوم من خيلى فقير هستم حضرت فرمود مىترسم تو پولدار بشوى از راه بدر بشرى منحرف بشوى اصرار به پيغمبر كه تو دعا كن من قول مىدهم كه همين طورى كه الان هستم باشم حضرت هم كه جهت تبرك دو درهم به آن داده بود گفت بگير دو درهم مايه تبرك شد تو زندگى و يواش يواش خيلى بركت كرد تعداد گوسفندانش زياد شد خلاصه سرش شلوغ شد و ديدند كه ديگر مسجد نمىآمد مسجد نيامدن آن موقع فرق داشت الان ما به مسجد نگاه مىكنيم غير آن موقع است در اسلام كلاً نماز به جماعت وضع شده نماز فرادى يك مسئله استثنايى است كسى نمىتواند نمازش را به جماعت بخواند در مواقعى هم به آن اجازه دادند كه فرادى بخواند اما قاعده در دين اين است كه نماز بايد به جماعت باشد در سه نوبت صبح، ظهر، شب زمان پيامبر هم همين طور بود حتى پيامبرصلى الله عليه وآله به كسانى كه كور بودند و مىگفتند حضرت ما نمىتوانيم بياييم مسجد حضرت طناب مىكشيد از منزل تا مسجد سر طناب را مىگيريد از منزل تا مسجد مىآييد اين طناب باشد تا شما از مسجد نمانيد بعضى از اصحاب كه نيامدند به مسجد براى نماز حضرت فرمود كه دستور مىدهم خانههايشان را بر سرشان آتش بزنند اصلاً نماز جماعت در دين يك امر اساسى و فوقالعاده مهمى است در دين نماز به جماعت وضع شده اصلاً اصلش به جماعت است يعنى كسى نتواند برود در روايت داريم سلام كنيد بر يهودىها و نصاراها اما بر يهودىهاى امت من سلام نكنيد عرض كردند كه يهودىهاى امت من كسانى هستند كه صداى اذان مسجد را مىشنوند اما حاضر نمىشوند در مسجد و فرادى مىخوانند بحث عذر و مشكل داشتن فرق مىكند عذر واقعى سر خودمان را نبايد كلاه بگذاريم والا عقابش هم شديد است كسى كه به نماز جماعت وارد نشود در روايت داريم مستحب است كسى كه به نماز جماعت وارد نمىشود نه با او معامله كنيد و نه دختر به او بدهيد يك همچين كسى صلاحيت همسرى با يك دختر مسلمان را ندارد حالا وقتى مىگويم طرف زمان پيامبر به مسجد نمىرفته ببينيد كه چه بوده آن موقع غير از نماز جماعتهاى الان بوده الان اسلام ما با اسلام ناب محمدىصلى الله عليه وآله تفاوت زياد دارد در اسلام ناب نماز جماعت منشاء خيلى از حركتها و بركتهاست انقلاب خودمان را نگاه كنيد تشكيل بسيج و بسيارى از حركتها از همين مساجد بوده اين كه امامقدس سره مىفرمايد كه مساجد سنگر است خيلى مهم است آن موقع حضرت با اين شدتى كه فرمود نماز جماعت را بخوانيد حتى اگر در نوك نيزه باشد آن موقع اين طرف نمىرفته نماز جماعت وضع ماليش خوب شده بود تحويل هم نمىگرفت وضع ماليش خيلى خوب شد پيغمبر فرستاد دنبال زكات گفته بود پول زورى است كه پيغمبر مىخواهد از من بگيرد من خودم جان كندم به دست آوردم مثل قارون بار بار شتر فقط طلاهاى او را حمل مىكردند مىگفت همه را من با زحمت خودم به دست آوردم هيچ كمكى هم به فقرا نكرد كه مورد تمرينرسى قرار گرفت زمين خودش و گنجش را بلعيد گفت پيغمبر مىخواهد پول زور از من بگيرد خيلى بد شده بود پيغمبر متأسف بود كه يك همچين فردى كه اهل دين بود چرا به خاطر ثروت اين قدر طغيان كرده گفت برويد به او بگوييد كه دو درهم مرا پس بده گفت مگر چيست حضرت فرمود نه همان دو درهم خودم را بده دو درهم را پس بده دوباره روز از نو و روزى از نو دوباره فقر به سراغش آمد و اموالش هم از دست رفت و بد است كه انسان وقتى گرفتار مىشود بيايد در خانه خدا خيلى بد است اين خصوصيت را همه افراد دارند در روايت داريم كه هميشه دعا كنيد كه وقتى گرفتار شديد ملائك بگويند كه اين صدا آشنا است خداوند مىفرمايد ملائك اين صدا آشناست حاجتش را به او بدهيد چون هميشه چه در حال گرفتارى و چه در حال خوش اهل ارتباط با خدا و انس با خدا بوده اينجور نبوده وقتى كه گرفتار شد سفره ابوالفضل و حضرت زينب و روضه نه هميشه آنها را دوست داشته و عشقبازى مىكرده با آنها بعد مىفرمايد بعضىها كه فقط در مشكلات به سراغ خدا مىآيند مىگويد نه اين صدا صداى غريبى است لذا مىفرمايد بعضى از بندگانم اگر وضع ماليشان خوب بشود مىگويد طغيان مىكند نبى اكرمصلى الله عليه وآله مىفرمايد من از سه چيز بعد از خودم از امتم مىترسم يكى اين كه مردم قرآن را در غير آن كه آمده بخواهند تفسير كنند و اين كه مردم به دنبال عيب علمايشان باشند هى چشمشان و گوششان را تيز كنند ببينند فلان عالم در بوق و كرنا بكنند منتظرند كه بزرگان و علماى دين استاديشان باشند و ديگرى در اينها مال و ثروت زياد بشود و طغيان كنند لذا مىفرمايد بعضى از بندگانم اگر سلامت جسم پيدا كنند و قوى بشوند اينها هميشه به يك بيمارى مختصرى كه اينها در خانه خدا ذليل بمانند و از در خانه خدا فرار نكنند به محض اين كه سلامت جسم و يا ثروت پيدا كنند مىبينيد كه طغيان كرده بىظرفيتاند لذا مىگويد من مىدانم بندگانم را چه چيزى درستشان مىكند علىعليه السلام مىفرمايد بعضى از مردم است كه ماها برايشان دل مىسوزانيم اما خداوند به عنوان يك خير برايشان قرار داده آن بلايى را كه ما ناراحت هستيم كه سر اين بنده خدا آورد خيرش اين است كه من اين قدر بگويم كه در اين سالها چه مشكلات و چه گرفتارىهايى كه براى انسان سخت بوده و همين مسايل انسان را هميشه دست به دامن خدا كرده و منشأ خيرات عظيمى است همان مشكلاتى كه ما بدمان مىآيد از آن اما در باطن مبارك هست محدوديتها، نداشتنها مىبينيد كه انسان را نيازها يك موقع مىبينى انسان را كارى مىكند كه زير و رو مىكند خودمان هم مىتوانيم خودمان را مورد بررسى قرار دهيم كه اگر ما بعضى از چيزها را كه الان نداريم داشتيم شايد خيلى از امور معنوى را هم از دست مىداديم اين روحيات معنوى را نداشتيم اين كه انسان در راه خدا بماند خيلى مهم است ما خيلى وقتها يا بيكاريم يا چارهاى نداريم بالاخره مجبوريم بياييم در خانه خدا اما اين هنر نيست كه وقت بيچارگى بياييم در خانه خدا هنر اين است كه از اطراف عوامل مختلف به ما چشمك بزنند هى بخواهد ما را منحرف بكنند و هى دل ما را ببرند پيشنهادهاى كلان چه بسا ما خيلى هم نياز داريم به آن و بعد ما بنشينيم فكر كنيم كه اگر برويم دنبال يك همچين پيشنهادى از انسى كه با خدا دارم و انسى كه با معصومين دارم از دست بدهم حالا فكر مىكنى آنها كه حالا اينجورى هستند چه دارند آپارتمانها و شركتهاى بزرگ، تشكيلاتى و منشى و دسته چكى و پولى و برو بيا فكر مىكنيد اين بيچارهها از صبح تا شب با چه چيزى محشورند اگر توانستند با يكى از اين طبقه سومىها يك بار درست اسم امام حسين را بياورند اصلاً محروم شدند بعضى وقتها انسان واقعاً دلش به حال اينها مىسوزد كه بيچاره مبتلا به اين ثروت و ماشين شده با گچ و آجر و سنگ و رنگ سر و كار دارند ديگر اين دهانش دلش اين قدر مبارك نيست كه ياد فاطمه زهرا بكند ياد خدا بيافتد با خدا حرف بزند آخر آدم عمر را مىخواهد چه كار حاصل عمرمان بود كه با دوست گذشت باقى همه بىحاصلى و بل هوسى بود همين جورى خاله بازى، قاقا و جى جى و بچهبازىهايى كه بچه مىكند توسط پايين آنها هم در سطح بالاتر ساختمان چند طبقه و برج چنين و چنان حالا دارند وقتشان در مد و لباس و خانه مىگذرد وقتشان را در دكوراسيون و مبل و انگشتر و ساعت مىگذرد عمر دارد تلف مىشود بعد ماها هم خيلى ناشكر هستيم كه خداوند چه نعمتى را نصيبمان كرده مىتوانيم فرصت داده به ما اصلاً جمعه اين دل ما ياد ما برود به سمت امام زمان اين و كم مىدانيم الان هيچى نمىدانيم كه اين فرصت را داريم فكر مىكنيم اين فرصت نيست قيامت ظهور پيدا مىكند علىعليه السلام فرمود ثروت، فقر، قيامت بعد از عرض على اللَّه ثروت و قيامت بعد از عرضه شدن به خدا معلوم مىشود كه چه كسى چقدر ثروت دارد اينها كه دلشان گدا بود اكبرالبلا، فقر النفس، علىعليه السلام فرمود بزرگترين بلا فقر روح است روحى كه در تمام مدت سى، چهل، پنجاه سال فرصت نكرد با خدا تغذيه بشود فقير ماند فطرتى كه اصلاً خدا آفريدهاش كه با همين تغذيه بشود نتوانسته با امام زمان تغذيه كند با قرآن با نماز نتوانست تغذيه كند نتوانست با ارزشهاى عالى و معنوى تغذيه كند خودش را انسان واقعاً گاهى وقتها دلش مىسوزد به خاطر اينها بعضى وقتها كه ما اينها را مىبينيم دلمان مىگيرد اصلاً خانههايشان را كه مىبينيم شايد خودشان خيلى هم صفا كنند ولى قلب انسان مىگيرد به جايى كه انسان شاد بشود بهجتى بكند دلشان مىگيرد خونهها از زندان بدتر است رفت و آمد نيست روابط عاطفى نيست همسايه از همسايه خبرى ندارد هيچ كس دلشان هم خوش است كه زندگى دارند مىكنند بعد بياييد در زندگىهاى خودمان ارتباطات، صفاها، ارتباطهاى زياد، دوستىهاى عاطفى مسجد، هيئت، نمىدانم شما در اوج عزادارى هم بهجت و سرور مىآيد برايتان ديدن چهرههاى نورانى، محشور بودن با اسامى اهل بيت محشور بودن با خدا اين فرصتى كه من وقت دارم با رب العالمين حرف بزنم كم است مگر طرف مىآيد اين قدر احمق است كه به عنوان سند افتخار فكر مىكند پُز مىدهد كه بله من يك بيست روزى رفتم آلمان نمىدانم دو روز رفتم فرانسه چهار روز رفتم كجا همه حسرت مىخورند كه بله اين آدمى است كه چشمش افتاده به آن مردهشور خانه و اَنگَلستان به جاى انگلستان آنجا چهار تا آدم وحشى و آلوده ديده يك افتخار است هنوز احمقهايى هستند كه... حالا ببينيد آدمهايى هستند كه افتخار دارند به آدمهايى كه چشمشان به چهار تا آدم اينجورى خورده آن وقت ما با خدا حرف بزنيم با امام زمان مناجات بكنيم براى سيدالشهدا عزادارى بكنيم براى فاطمه زهرا عرض ادب بكنيم افتخار نكنيم به اين لذت نبريم از اين نباليم به خودمان ما خدا همچين لطفى در حق ما كرده اجازه داده بار داده به ما مگر شوخى است چرا همه ندارند يك همچين اجازهاى چرا همه را خدا نگذاشته كه تا آخر عمرشان اسم خدا را بياورد تا آخر عمرشان جان به جانشان كنى نمىتواند اسم آنها را بياورند نتوانستند پايشان توى اين مساجد و حرمها بگذارند اينها افتخار نيست واقعاً كه ما با رب العالمين توانستيم حرف بزنيم با سيدالشهدا توانستيم حرف بزنيم اسم معصومين را بياوريم در حرمها اينها برويم و لذت ببريم در جشنهاى اينها شركت بكنيم اين افتخار كه اسمهاى اينها روى ما هست ما را به اسم اينها صدا مىكنند كسانى كه اسمهاى ناجور دارند و خوشش مىآيد ما مثلاً الحمداللَّه كه اسم ما را اسم آنها خطاب كردند در خانواده ما همه آن اسمها داريم ناميده مىشويم مهر آنها روى ما خورده اينها افتخار ندارد پس هميشه اين عامل عامل سعادت بشود و يا عامل خوشبختى بشود خيلى وقتها عامل بدبختى و بيچارگى مىشود تازه قرآن مىفرمايد وقتى اينها را جمع مىكنند داغ مىكنيم پيشانيشان را و پهلويشان را و مىگوييم بچشيد آن چيزى را كه جمع كرديد مىشود مار و عقرب و وبال گردن تمام چيزهايى كه از دزدى به دست آورده همهاش را بايد جواب بدهد فكر مىكنيم خيلى وضعش خوب است و خوشبخت است نه رسول خداصلى الله عليه وآله يك مقدار پول داد به صورت مساوى به ابوذر و سلمان گفت برويد خرج كنيد و بياييد در بازار گويا يك سنگ داغى هم گذاشته بودند آنجا كه بيايند گزارش بدهند خلاصه به سلمان گفت برو گزارش بده برو روى سنگ قيامت اينطورى است ديگر بايد گزارش بدهى زمين محشر از آتش هست فقط كسانى نمىسوزند كه در همين دنيا سنخيت با آتش را از بين برنده باشند خودشان آتش را خاموش كرده باشند سلمان آمد بالاى سنگ و گفت همهاش را در راه خدا انفاق كردم سريع آمد پايين تا پايش نسوخته آمد پايين ابوذر بنده خدا گفت اين قدرش را چه خريدم پايش داشت مىسوخت حالا اينطورى است حساب و كتاب معطلى دارد پنجاه هزار سال معطلى دارد كان مقدارهُ خمسين الف سنه پنجاه هزار سال خدا فرموده حديث هم نيست كه خدايى ناكرده درش شك بكنى حوصلهشان هم زياد است قشنگ پنجاه هزار سال معطل مىكند كه به حساب و كتاب رسيدگى بشود دقيقه به دقيه حالا فكرش را بكن كه آنها كه خودشان را قاطى كردن با اين دنيا و پيچ خوردند تا بخواهند اين پيچها را باز كنند چه مصايبى و مشكلاتى دارند آنهايى هم كه پيچ نخوردن كه هيچى ديگر اصلاً از اول پيچ نداشتند ديگر چسبيده نبودند كه حالا بكنند دردشان بيايد آنها كه مىچسبند موقع چسبيدن خيلى دردشان مىآيد آن موقع مرگ برايشان سخت است كه مىخواهند جدا شوند بچه بسيجىها را خودمان ديديم كه اصلاً چسبى نداشتند كه بچسبند چقدر راحت رفتند اين روايت فتح را حتماً نگاه كنيد تا بدانيم كه نچسبيدن يعنى چه عشق آن طرف داشتن يعنى چه تعريف مىكرد از قول حاج همتقدس سره فرمانده لشكر حضرت رسول ما ايستاده بوديم ديديم دو تا بچه بسيجى افتاده در باطلاق نمىتوانستند نجاتشان بدهند هيچ وسيلهاى براى نجاتشان نداشتند مىگفت ما ناراحت بوديم كه اينها دارند غرق مىشوند آنها ديدند كه دارند مىروند ديگر خوشحال بودند و گفتند خداحافظ شما ما را حلال كنيد خيلى شاد بودند كه چند لحظه ديگر در آغوش امام زمانعليه السلام هستند ما داشتيم حرص مىخورديم حالا اين چه چسبندگى داشت اينجورى رفتند يا آن سيد بزرگوار در عمليات كربلاى پنج يادم است مىخوابيد در سيمخاردارها تا همه از رويش رد شوند همان جا هم شهيد شد با چه عشقى هم آنها شهيد شدند در ميدان مين مسابقه مىگذارند كه چه كسى اول بيافتد روى مين براى شهادت مسابقه بگذارند با آن روحيههاى آنجورى شما ببينيد آنها را اين طرف را هم نگاه كنيد كه اسم مريضى مىآيد دست و پايش شروع مىكند به لرزيدن ناراحت است به خدا و زمين و زمان فحش مىدهد اين هم يك وضع است حالا هنر نيست كه ما هى بپيچيم شكل داريم و باز شدنش مشكل دارد لذا هميشه خوب نيست اين عوامل و هميشه هم به عنوان عوامل سعادت مطرح نبوده پس آن عواملى در طول زمان عامل سعادت بودند كه با فطرت و طبيعت بشر سازگارى داشتند و مستقيماً ايجاد بهجت و لذت و خير مىكردند اما عواملى كه مستقيم نبوده مثل ثروت، مقام اينها هميشه عامل خوشبختى و سعادت نبوده و نيست. سوالى كه پيش مىآيد بحث دين چه بوده آيا دين عامل خوشبختى است يا نيست و آيا دين هم جزء عوامل ثابت خوشبختى و سعادت است يا نه يا جزء عوامل متغير سوالى كه مرحوم مطهرى كردند اين است كه اگر دين و مذهب ريشه فطرى ندارند آيا علم و صنعت توانسته جاى آنها را بگيرد يا نه اين يك بحث كه هفته آينده خواهيم كرد اگر ريشه فطرى دارند بايد مشخص بشود.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته