سعادت و شقاوت
در مورد عوال سعادت و ميزان اهميتشان جلسه قبل مطالبى را خدمت دوستان عرض كرديم و گفتيم كه سعادت انسان ايجاد مىكند كه در درجه اول به عوامل روحى اهميت بدهد و بعد به عوامل بدنى و بعد به عوامل خارجى اما آن چه كه متأسفانه در خارج اتفاق مىافتد اين است كه مردم برعكس اول به شرايط خارجى اهميت مىدهند بعد شرايط بدنى و بعد شرايط روحى البته اين با آن طرح نظريه مضله روان شناس امريكايى يك مقدار منافات دارد و نمىخواهيم ما آن را هم رد بكنيم مظله معتقد است كه ما انسان اولىترين نيازهايش نيازهاى بدنى است بعد جنبههاى ديگر يعنى مىخواهم بگويم كه اين دو تا حرف منافاتى با هم ندارد مثلاً اگر كسى گرسنه باشد يا درد داشته باشد خوب اين اول مىآيد شكم را سير مىكند اگر كسى نتواند غذاى خودش را تأمين كند و از نظر غذا در تهديد باشد معلوم نباشد كه امشب بتواند يا فردا بتواند غذاى خودش را تأمين كند مهمترين نيازش اين است كه غذا تهيه كند و اگر اين بخواهد به خاطر غذا نخوردن از بين برود خوب بقيه كارها هم برايش ارزشى ندارد يعنى فرض بفرماييد گرسنگان افريقا اينها براى تهيه غذا مسئله دارند و هفتهاى دويست پنجاه تا كودك مىميرند از گرسنگى و روزانه تعداد زيادى از بزرگانشان تلف مىشوند غذا به آنها نمىرسد يعنى براى آنها غذا مسئله حياتى هست كه به نظر آنها آيا من فردا زنده هستم يا زنده نيستم اينجور افراد نياز اوليهشان غذاست و اهميت بيشترى مىدهند بعد مسايل و جنبههاى خارجى و معنوى انسان به طور طبيعى وقتى اين نيازش تأمين بشود به فكر نيازهاى ديگرش هم مىافتد وقتى شكمش سير شد فكر لباس و خانه و ازدواج و كارهاى ديگر هم مىافتد كسى نگويد شما گفتيد مردم اول اهميت مىدهند به شرايط خارجى و بعد بدنى و بعد روحى در واقع همانطور كه مظله هم مىگويد اصلىترين نيازها نيازهاى فيزيولوژى هستند هر چند ما نظريه مظله را دربست قبول نداريم اما صرف نظر از همه اديان و اعتقادها همانى است كه مظله گفته براى اين كه انسانها به غير از شرايط ويژه افريقايىها بگذريم انسانها معمولاً اينجورى نيستند نياز غذايى ندارند اين نياز را برآورده كردند بعد از اين آن موقع است كه اهميت دادنشان به مسايل خارجىشان بيشتر از مسايل بدنى مىشد اين دو تا با هم قاطى نشد در مورد توجه به اهميت عوامل روحى نسبت عوامل خارجى و بدنى يك روايتى است كه شايد براى دوستان در بحث ضرورت دين عرض كرده باشم ولى خوب بگذاريد اين مطلب را دوباره بگويم از جهت اهميت فوق العادهاى كه دارد خيلى خوب است كه ما اين روايت را نصب العين خودمان قرار بدهيم و هيچ وقت توجهمان را نسبت به آن از دست ندهيم و آن اين است كه آن فرمول اين است كه امام باقرعليه السلام مىفرمايد كه بدان اعلم به درستى كه لاعلم كطلب اسلامة هيچ علمى مثل طلب سلامت نيست علمى كه انسان را از همه جنبههايش از آفات مصون بدارد بعد يعنى هم جنبه جسمى هم جنبه روحى اما از نظر اهميت روحى مىفرمايد و لا سلامت كسلامة قلب اما هيچ سلامتى مثل سلامت قلب نيست چرا چون ما در حركتمان به سمت آخرت با قلبمان حركت مىكنيم يعنى آخرت قلب افراد را امتحان مىكند اول اصلاً اين كه افراد چگونه متولد مىشوند نوع قلبشان است اين كه مىگويند شخص سالم متولد مىشود يا بيمار متولد مىشود يك سال در جهنم است دو سال در جهنم است يا به قول علىعليه السلام هفتاد هزار سال در جهنم است بعضىها بيشتر خوب دقت كنيد هفتاد هزار سال ما يك چيزى فقط مىشنويم به سنهاى خودمان دقت كنيد و به بىحوصلگى خودمان دقت كنيد يا مثلاً ما پنج دقيقه ده دقيقه نمىتوانيم يك مشكل را تحمل كنيم اين همه آمارهاى خودكشى براى چيست اين كه افراد چقدر كم تحمل هستند خود ماها هم همين طور هستيم چقدر ضعيف هستيم همه لذتها و عذابهاى بهشت بر اساس ميزان قلب انسان است هر مقدار قلب سالم باشد آن طرف انسان نجات پيدا مىكند و اگر قلب سالم نباشد انسان نجات پيدا نخواهد كرد. يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتلاه بقلب سليم روزى كه نه مال و نه هيچ چيز ديگرى به درد مىخورد مگر اين كه آدم روح سالم بياورد لذا يكى از مهمترين تلاشهاى يك جوان بخصوص اين بايد باشد كه به فكر سلامت روحشان بايد باشند آفتها و دشمن روحى خودشان را بشناسند بيمارىها و ميكروبهاى روحى را بشناسند و از آنها دورى بكنند و در درجه اول هم بايد بشناسند بيمارىها و آفتهايى را كه قطعاً سلامتى ما را تهديد مىكند كه چه كارهايى سعادت ما را تهديد مىكند چه كارهايى خوب نيست زهر است عوامل بيمارىهاى روحى هم مثل بيمارىهاى جسمى يك تعداد زياديشان در غالب لذت مىآيد به سراغشان انسان گول مىخورد مثل مار كه مار خيلى زيبا است و اگر كسى نداند كه اين زهر دارد جذب مىكند زيبايى را زيبايى او را جذب مىكند انسان را و وقتى نزديك مىشود نيش مىزند مثل عروس دريايى موجود خيلى لطيف و زيبا است ولى وقتى نزديك شى نيشى مىزند كه تا مرگ انسان را مىبرد بيمارىهاى روحى غالباً در غالب لذت عرضه مىشود به انسان و اين است كه مشكل مىسازد براى انسان و كار را خراب مىكند و انسان را و كسى هم نمىتواند جلوى لذت و خوشى را نگه دارد لذت يك شعرى است در عرفان مسيحى كه خيلى قشنگ است مىگويد كه لذت براى روح مثل خار مىماند كه لطافت يك گل را خراب مىكند يعنى روح و لذت را در نظر بگيريد روح را به گل تشبيه كرده لذتها را براى روح مثل يك تيغ ذكر كرده براى آن نرمى و لطافت گل چقدر زيباست اين گل حالا اين هيچ تناسبى با تيغ ندارد مىفرمايد لذتها براى روح اينطورى هستند نفس را خشن مىكند هر مقدار انسان اهل لذت باشد خشونت زيادى روحش برداشت مىكند يعنى به قساوت و سنگدلى نزديك است هر مقدار انسان اسير لذت بشود نرمى قلبش عاطفهاش را بيشتر از دست مىدهد بيشتر از دست مىدهد لذت همان چيزى است كه بيمار مىكند قلب را و هر مقدار از لذتهاى حرام كه خدا نخواسته كه ما استفاده كنيم ديدنى هايى كه لذت بخش است شنيدنىهايى كه لذت بخش است خوردنىهايى كه لذت بخش است هر مقدار از اينها حتى خيالاتى كه لذت بخش است خيالات است كه افراد را تغذيه مىكند يعنى يك جوان گاهى وقتها ارتباط شنيدنى و ديداريش كم باشد اما تخليش قوى باشد و اين ببيند براى خودش تخيل كند تخيل يكى از منابع مهم تغذيه نفس است اگر كسى نتواند كنترل كند و بيگدار به هم بزند ولش كند و چند ساعتى با خيال خودش تنها باشد نفس را خيلى آلوده مىكند خيلى كثيف مىكند روح را لذا انسان بايد فكر و خيالش را كنترل كند در تنهايى اتوبوس مسافرت در خواب در جاهاى ديگر بايد كنترل كند كه نيايد سراغش يك همچين تفكرى به محض اين كه دارد مىآيد سراغ انسان بايد شرايط خودش را تغيير بدهد متوجه جاى ديگر بكند متوجه خداوند تبارك و تعالى كند قرآنى بخواند ذكر بگويد فكر چيزهاى خوب بكند فكر گل و بوستان و اين چيزها بكند فكر گل كن فكر خوار و حسن مكن آدم بايد فكر گل باشد فكر گلستان و بهشت و امام زمان باشد فكر خداوند تبارك و تعالى باشد فكر آينده و ابديت خودش باشد فكر گذشته خودش باشد فكر اين كه من الان چه وظيفه مهمى دارم اما اگر خيال را راه بدهى خيلى آلوده كننده است مشكل ما اين است كه آن عوامل بيمارى گاهى وقتها در همين غالب لذتها مىآيد سراغ ما چون لذت هم دارد متوجه نيستم كه اين زهر است داريم مىخوريم و اين روح را خراب مىكنيم كسل مىكنيم چون به هر دليلى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در زمان خواهند برد به ميزانى كه انسان لذت طلب است و اهل ميل هست ميل چران است به همان ميزان توانايى روحيهاش را از دست مىدهد به ميزان آن اسير و ضعيف مىشود و عاجز مىشود مثلاً شما نگاه كنيد يكى سيگار به آن نرسد چه جورى هست آنهايى كه سيگارى هستند شخصيت خودش را خورد كند از يكجا يك سيگارى يك چيزى تهيه كند بكشد چند ساعت سيگار دير دستش برسد كنترلش را از دست مىدهد خوب اين يعنى ذلت، ضعف و زبونى اسنان در علاقه او به سيگار حالا اگر اين علاقه در مزه جلوه گر شد يك نفر اسير مزه باشد خوب اين چقدر مشكل درست مىكند براى يك انسان به هر ميزان كه انسان هى اسير لذات مختلف است هى از عمرش تلف مىشود از استعدادهايش تلف مىشود چرا چون هى عمرش را مىخواهد صرف كند در تحصيل لذت قوى تحصيل ارضاى اميال خودش خوب ديگر فرصت نمىكند به روحش برسد ديگر درست نقطه مقابل سلامت روح است يعنى شما هر مقدار ميلجويى و لذت جويىتان بيشتر باشد توجهتان به روح كمتر است نه تنها توجهتان بلكه لذتجويى مساوى است با بيمارى يعنى انسان دستى دستى خودش را خراب مىكند به سمت آلودگى روحى مىبرد با لذت جويىها با كامجويىها با ميلجويىها اين خيلى مهم است نبى اكرمصلى الله عليه وآله شايد اينجا خيلى به كار ما بيايد اين است كه خداوند از جوانى كه جوانى نمىكند خوشش مىآيد دوست دارد يعنى چه؟ جوانى نكند يعنى سراغ امور باطل نرود سراغ لذتهاى حرام نرود اسير ميل نشود جوان با اراده باشد قوى اين مملكت هزاران نفر را در دوران جنگ داشتيم بسيجىهايى كه هم سن و سال شما بودند كمتر ما سيزده چهارده ساله داشتيم جوانانى كه همچين جلوى نفسشان را نگه داشته بودند كه تبديل شده بودند به يك فرشته شبيه يك فرشته بودند به يك فرشته شبيه يك فرشته بودند انسان وقتى اينها را زيارت مىكرد بيشتر شبيه بودند به يك فرشته تا به يك فرشته تا به يك انسان چنان ميل خودشان را كشته بودند چنان غلبه كردند براى آن مردانه و پهلوانانه غلبه كرده بودند راه اين لذات را بسته بودند داشتند از آن طرف لذتهاى معنوى زيادى را جذب مىكردند ما رابطهاش را در دروس راهشناسى در مبحث روزه عرض كرديم خوب كتابش هم چاپ شد چه رابطهاى بين لذتهاى حيوانى و محروميت از لذتهاى انسانى و معنوى مىفرمايد هيچ علمى مثل طلب سلامت نيست براى شما هيچ سلامتى هم بالاتر از سلامت روحى نيست لذا بيشترين سرمايه انسان چه در بخش كارهاى نظرى و علمى بايد صرف شناختن كارهاى روحى باشد و چه در جنبه عملى بايد صرف قلع و غمح اين بيمارىها باشد و هى يكسره برود به سمت سالمسازى روح نگذارد شرايط اجتماع و شرايط اجتماع او را غافل كند و نگذارد انسان را از خودش بگيرند انسان را دچار خود فراموشى بكند جامعه اينجورى است ديگر همه جوامع با اين كه شانزده سال است انقلاب شده وقتى جوان رشد مىكند سنين نوجوانى چهارده پانزده شانزده هفده تا بيست سال مىگذارند جامعه كمتر به او تذكر مىدهد كه تو آدمى و تو يك موجود ابدى هستى و تو يك وظيفهاى در مقابل ابديت خودت دارى در مقابل خدا دارى و تو حيوان نيستى و نوع زندگى تو بايد مشخص باشد تو را براى هدف خاصى خلقت كردند فردا بايد نسبت به مصرف عمر و جوانى خودت جوابگو باشى اينجور نيست كه هر جورى جوانى را گذراندى گذراندى جامعه عوامل تذكر دهنده اينگونه بيشتر داده بيشتر عوامل غفلت و فراموشى داده به آن علم مىدهد، دانشگاه مىدهد تحصيلات مىدهد بهداشت مىدهد اما اصلىترين چيز كه بهداشت روان و روح است متذكر نمىشود لذا يك جوان مىبينى خيلى به اين امور توجه دارد اما به اين نكته توجه نمىكند كه من يك انسانى هستم فوقالعاده ارزشمند و ارزشم با اين چيزهاى دنيايى هم محسوب نمىشود بهشت را عرض كردم با آن عظمتش خداوند تبارك و تعالى بهشت را آفريده بهشتى كه اندازه آن به اندازه همه اين آسمانها و زمين است حالا آسمانها را شما نگاه كنيد چقدر بزرگ است مىفرمايد عرضها كعرض السماوات والارض بهشتى كه به اندازه همه آسمانها و زمين است مىفرمايد اين بهشت با اين عظمت را حضرت كاظم عليه السلام مىفرمايد اين را خداوند پاداش بدن انسان قرار داده يعنى اين بهشتها براى بدن انسان است كه انسان لذتهاى بدنى ببرد اما براى روح او خداوند پاداش بالاتر قرار داده يك انسانى كه اينقدر ارزش دارد بايد مواظب باشد خودش اسير اميال نكند بخصوص از جوانيش كمك بگيرد هر مقدار سن كمتر باشد و انسان آگاهتر باشد انسان موفقتر است توجه كنيد هميشه ما توى اين سنين نخواهد بود من خودم يادم مىآيد اين جوانانى كه با سنين كمتر نشستند توى جلسه كانه يك چشم بر هم زدن براى من مثل يك سراب بوده كه همسن بعضى از شماها بودم انگار يك شب بوده يك خوابى بوده خيلى با سرعت گذشته بعضى وقتها سالگرد تولدم كه مىشد يك مدتى كه نزديك تولدم مىشد غم به سراغم مىآيد مىگويم يك سال هم به عمرت اضافه شده و هنوز هيچ كارى نكردى و عامل محاسبه مىآيدذ سراغ ما و هى فشار مىآورد به ما خوب چه كار كردى توى اين يك سال سال ديگر مىخواهى چه كار بكنى چند تا از اين سالها آمده رفته براى تو بقيهاش چى زنده هستى مىتوانى كار كنى آيا گذشته امكانات كار كردن روى خودت را داشتى يا آينده، آينده مشكوك است ما هيچ وقت نبايد باور كنيم كه آينده بهتر از گذشته است معلوم نيست و يك مدتى من با خودم كلنجار مىروم در روزهاى نزديك تولدم بيشتر اذيت مىشوم لذا دوستان جوانم خيلى بايد توجه كنند به ارزش جوانى خودشان و سعى كنند درست مصرف كنند اين جوانى را و الگو را بايد بدانيد كه از كجا بايد الگو بگيريد اين شخص خوشبخت است بايد حتماً باشند براى خوشبختى مثل آن عوامل روحى اينها مهم هستند مثل علم اگر كسى عالم نباشد و جاهل باشد اين نمىتواند خوشبخت باشد چرا چون هيچ كس بدون علم نمىتواند خودش را خوشبخت كند و اصلاً فرمول اصلى ما نيست كه ما من حركة الا و انت محتاج الى فيه معرفتك هيچ حركتى نيست مگر با آگاهى اگر كسى بخواهد خودش را خوشبخت كند در درجه اول احتياج به شناخت دارد احتياج دارد كه بفهمد چه چيزهايى او را خوشبخت خواهد كرد و اين رستگارى و علم است اگر نداشته باشيم كه قطعاً نمىتوانيم سعادت خود را تأمين كند و نه مىتواند سعادت خودش را تأمين كند و نه كسانى كه با او در ارتباط هستند الان شما مجرديد خودتان دست خودتان هستيد اگر دوستى هم داشته باشيد كه تأثيرگذار است اين جهالت ماها تأثير مىگذارد به دوستانى اما اگر اينطور نباشد ما برسيم به سن ازدواج همسرمان ممكن است اين كار را بكند بچهمان را ممكن است گمراه بكند مانع حركت سريع و تغذيه سريع آنها بشويم اين خطرناك است آگاهى و علم ريشه اين سعادت است ريشه هر خوبى دانش و آگاهى است لذا انسان به ميزان مطالعاتى كه دارد و به ميزان آگاهى كه از خودش دارد از شرايط خوشبختى خود دارد تو اجتماع اگر بگردى شما نمىتوانيد به راحتى الگوگير بياوريد اگر بخواهيد از روى راديو و تلويزيون الگو پيدا كنيد بسيار سخت است چرا چون عواملى كه در اجتماع هستند و به ما الگو معرفى مىكنند عواملى هستند كه خودشان علم كافى و اطلاع كافى ندارند ما را دچار اشتباه مىكنند الگوى يك انسان مباحث اصلى كه جلو مىرويم عرض خواهم كرد الگوى انسان بايد اشتباه نكند براى انسان چون عمر برگشتپذير نيست اگر قرار باشد انسان چيزى را بدهد بگويد شما يك سال اينجورى رفتار كن بعد از يك سال بگويد كه آقا من اشتباه عرض كردم خوب يك سال عمر رفته چه الگويى هست كه عمر من را تلف كرده لذا انسان بايد عمرش را پيوند بدهد به تبعيت از يك الگويى كه اشتباه كننده نيست و درست انسان را معرفى كند از اول كه انسان با آن پيوند مىخورد كارى مىكند كه انسان پشيمان نشود و اشتباه نكند الگو نبايد انسان را پشيمان كند و ابديت انسان را به خطر بياندازد بحث بعدى در مورد عوامل سعادت است كه به دو قسمت تقسيم مىشود يكى عوامل ركنى و يكى عوامل غير ركنى عوامل ركنى مثل پايه و ستون است كه اگر نباشد پايه و ستونى هم نيست عوامل ركنى سعادت يعنى چه يعنى عواملى هستند كه اگر نباشند قطعاً ما نمىتوانيم شخص را خوشبخت بدانيم و نمىتوانيم بگوييم او از اركان خوشبختى برخوردار است ايمان كه جلسات قبل راجع به آن صحبت كرديم ما قطعاً كسى كه ايمان دارد و درست خودش را با ديدگاه صحيح نگاه بكند اگر اينطور نباشد ما نمىتوانيم او را خوشبخت بدانيم چرا چون انسان واقعاً موجود ابدى است و اگر كسى خودش را به بلنداى ابديت نگاه نكند قطعاً نيازهاى ابدى خودش را هم نمىتواند تهيه كند يعنى تمام عمر و جوانيش صرف اين مىشود كه ينازهايى را تأمين كند كه تا همين قبر به دردش مىخورد از قبيل پول، منزل، همسر، خانه، ماشين، مدرك تحصيلى چرا چون آن طرف خودش را نمىتواند ببيند وقتى كسى آن طرف خودش را نديد نمىفهمد كه چه نيازهايى دارد آن طرف و چه جورى بايد تأمين كند آنها را و هميشه معيارهايش با همين شصت هفتاد سال هست خوب اين قطعاً خوشبخت نمىتواند باشد صبر و حوصله و استقامت و مقاومت اينها از عوامل سعادت است اگر كسى بىصبر باشد حوصله مبارزه نداشته باشد و مرد مبارزه با دشمنان روحى خودش نباشد ضعيف باشد او هرگز نمىتواند سعادت خودش را تأمين كند تنها كسانى مىتوانند برسانند خودشان را به سعادت نهايى كه توان مبارزه داشته باشند توان صبر در مقابل وسوسهها را داشته باشند بتوانند نه بگويند به وسوسهها ضعيف نباشد روحش كه با كوچكترين وسوسه و قلقلكى بروند به طرف آن چه كه نبايد بروند اين قدر مهم است كه فرمود اگر كسى صبر نداشته باشد ايمان هم ندارد الصبر من الايمان به متزلة الرأس من الجسد كلما ذهبت الرأس وقب الجسد و كذلك كلما ذهب الرأس ذهب الايمان صبر براى ايمان به منزله سر است براى بدن كه اگر سر نباشد بدن فايدهاى ندارد اگر صبر نباشد ايمان هم فايده ندارد اصلاً تمام ايمان را همين صبر تشكيل مىدهد صبر در مقابل چيزهايى كه با آينده و ابديت ما مخالفت مىكند و سعادت و خوشبختى ابدى ما را به خطر بياندازد در مقابل همه آنها انسان صبر كند كه سه قسمت كردند صبر بر اطاعت خداوند كه بىحوصله در مقابل فرمان خداوند و عبادت خداوند كسى نشود نماز مىخواهد بخواند هى بيحال و كسل باشد روزه بخواهد بگيرد با هزار و يك جور ترفند بخواهد در برود از زيرش ضعيف باشد نفسش نتواند مقابل اميالش بايستد يك ماه مىخواهد جلوى خودش را بگيرد نمىتواند يا جهاد مىخواهد برود مىترسد وابستگىهاى ديگر نمىگذارد به جهاد و جبهه برود نه اينجور نه 2) صبر بر معصيت است در مقابل معصيت كه غالباً از هالهاى از لذت به سراغ انسان مىآيد بتواند مقابله كند و سراغ معصيت نرود و مورد 3) صبر بر مصائب و سختىهاست سختىهايى كه در راه به سراغ انسان مىآيد و انسان را مىخواهد از راه خارج بكند فشارهايى كه مىآيد انسان مقاومت كند در مقابل آنها و نگذارد آن مشكلات او را از ميدان به در كند صبر جزء عوامل ركنى سعادت بشر است اگر كسى بىصبر و حوصله باشد ضعيف باشد يا تنبل و كسل باشد او قطعاً نمىتواند سعادت خودش را تأمين كند الكسل يفسد الاخره علىعليه السلام كسالت و تنبلى آخرت انسان را خراب مىكند انسان بايد تا مىتواند از كسالت فرار كند تا مىتواند يك سرى از يعنى از تلقين براى رفع كسالت استفاده كند يعنى كسالت بدنى كه منجر به كسالت روحى مىشود انسان بايد فرار كند كسالت بدنى آدم چه جورى فرار كند بدنش را قوى نگه دارد ورزش بكند اهل نشاط و تحرك بدنى باشد يك ساعتى را اختصاص بدهد به ورزش كه از كسالت در بيايد خيلى از كسالتها روحى ناشى از كسالتهاى بدنى است آدم بايد اهل نشاط و ورزش باشد حتى اگر درس هست دانشجو است طلبه است نگويد حالا من مىخواهم پزشك بشوم معلم بشوم يا روحانى بشوم من چه كار دارم با باشگاه و ورزش چه كار دارم با تحرك بدنى نه بالاخره بايد وقت بگذارد چرا كه اگر بدن نشاطش تأمين نشود بعداً در روح تأثير خواهد گذاشت آنجا را هم خراب خواهد كرد لذا بايد به فكر اين باشيم و وقتگذارى كنيم واقعاً بخصوص در زندگى شهرى كه خيلى لازم است به هر حال با تلقين بايد جلوى كسالتها را گرف يكى تلقينهاى بدنى هست كه انسان ورزش مىكند يكى تلقينهاى روحى است مثل اين كه وقتى انسان ضعيف مىشود در مقابل كسى يا يك عاملى يا يك مطلب روحى زود خودش را پناهنده بكند به كسى كه از روح بلندترى و قوىترى هست و خودش را با روح قوى پيوند دهد مثل يك باطرى ضعيف كه كمك مىگيرد از كارش از يك باطرى قوى يك انگشت ضعيف كه كمك مىگيرد از انگشتهاى قوى ديگر بعد با هم مىتوانند بشوند يك حشت و كارهاى زيادى را انجام بدهند خودش را پيوند بدهد دوستانى كه روح قوى دارند بدى، كتاب، از كتاب استفاده كند از جوى قوى استفاده كند دوستى كه تحملش بيشتر است صبر بيشترى دارد مقاومت بيشترى دارد تا ضعف به سراغش مىآيد خلاصه با كمك عوامل معنوى روحش را قوى كند آيات الهى بهترين تقويت كننده روح است آيات قرآن انسان وقتى مىخواند اصلاً به حظش كه نگاه مىكند اصلاً تقويت كننده است چه برسد به اين كه بخواند و تعميق كند هيچ چيز مثل شنيدن خوب نيست انسان بشنود آدمى فربه شود از راه گوش انسان و نفس با شنيدن چاق مىشود و قوى مىشود گوش را اگر بستى جلوى حكمت جلوى غذاى روحى ضعيف مىشوى ممكن است هيكل خيلى قوى بشود زيبايى اندام اما روحاً ضعيف هستى گوش را بايد خيلى آزاد گذاشت از راه گوش خيلى مىشود تغذيه كرد تا نفس قوى بشود و روح شكوفا بشود اين از عوامل ركنى پس عوامل ركنى عواملى هستند كه بدون اينها سعادت ممكن نيست سه تا نمونه مثال زديم علم، ايمان و صبر حالا بعضىها شايد بگويند ما ايمان را شرط نمىدانيم خيلى هم خوشبخت هستيم بعضىها مىگويند ما نه ايمان داريم نه نماز مىخوانيم كارى هم با دين نداريم اما خيلى هم خوشبخت هستيم چرا اينها خودشان را خوشبخت مىدانند اينها به خاطر اين است كه ديدگاه نسبت به خودشان دارند اينطور است يعنى اصلاً آن خودش را انسانى كه خداوند خلق كرده نمىداند خداوند مىگويد بابا من خالق تو هستم و خلقت كردم دارم به تو معرفى مىكنم كه تو يك انسان سه مرحلهاى هستى جنين در رحم يك مرتبه و يك مرتبه در اين دنيا و يك مرحله هم بعد از اين دنيا اينجا هم مثل يك جنين هستى در رحم ما در اينجا مثل يك جنين كه فرصت داشت تا خودش را براى شرايط زيستى دنيا آماده كند تو هم يك فرصتى دارى توى اين دنيا كه خودت را براى شرايط زيستى آخرت آماده كنى او اين را نمىداند آن فكر مىكند انسان يعنى همين شصت سال و شب اول قبر من نه نمازى نه عبادتى، نه دينى خوشبخت هم هستم و خوش هم هستيم هر چند كه او اگر بخواهد اثبات كند حرف است كه آيا مىتواند اين را ثابت كند يا نه تجربه و گذشته و تاريخ نشان داده كه همچين چيزى نبوده اين يك مطلب دوم عوامل غير ركنى هست عواملى هستند كه اگر باشند سعادت انسان كاملتر است و بهتر است اما اگر هم نبود نمىشود شخص را بدبخت دانست مثلاً كسى اگر زيبا بود خوب است كمك مىكند در جهت سعادت و به اندازهى هم مىتواند خودش مانع سعادت باشد چرا چون اگر كسى زيبا بود و تقوى نداشت و زيبا بود و جاهل بود در عين حالى كه زيباست خوشگل است و نمىداند كه اين زيبايى مىتواند فتنه بيافريند او مىخواهد در معرض خودنمايى قرار بگيرد و عرضه خود قرار بگيرد و خودش را به لذتهاى حيوانى مىفروشد و عوض مىكند چرا كه انسان يعنى خوشگل هر كه خوشگل است يعنى انسانيتش بيشتر است و اينجور نيست او مىخواهد عرضه كند خودش را در معيارهاى اين چنينى خيلى وقتها افراد كم مىآورند مىخواهند اين را به رخ بكشند ديگر وقتى كم مىآورند مىخواهند خوشگلى خودشان را به رخ بكشند در حالى كه در معيار انسانهاى فهميده و با شعور و انسانهاى رشد يافته هرگز خوشگلى عامل اصلى سعادت نيست مىتواند كمك بكند. شخص جاهل كسى است كه معصيت خدا را بكند يعنى تيشه به ريشه خودش بزند قلب خودش را خراب بكند وقتى اگر خوش چهره و زيبا باشد خيلىها هستند خوشگل اند اما نفهمند جاهلند در ارزيابى به خوشگلى افراد نگاه نكن كه اين خوشگل است پس بهتر است و فهميده است ميزان فهم افراد را به ميزان پيوند با آخرت نگاه كنيد كه چقدر با ابديت پيوند خوردند پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله فرمودند: العاقل من اطاءَ اللَّه و ان كان رميم المنظر و حقير الفطر جاهل كسى است كه معصيت خدا را بكند حتى اگر خوش چهره باشد و شغلهاى خوب و موقعيت اجتماعى خوبى داشته باشد خانهاى و كيفى و شغلى و آقا دكترى و مهندسى و از اين چيزها گول اين چيزها را نخوريد اينها ممكن است يك آدم نفهمى باشند ولو درجه دكترا داشته باشد پروفسور باشد اين كه ملاك ارزيابى نيست كه و عاقل كسى است كه عبادت خدا را بكند حتى اگر زشت چهره باشد و از نظر شغل اجتماعى شغل پستى هم داشته باشد موقعيت بدى هم داشته باشد پس زيبايى مىتواند كمك باشد اما مىتواند هم اگر كسى درست به آن توجه نكند آفت باشد و اصلاً خودش يك عاملى باشد براى انحراف افراد در بحث ازدواج هم مىگويند كه شما وقتى مىخواهيد ازدواج كنيد مردها سفارش شده سراغ دخترهاى خوشگل كه در خانوادههاى بىتربيت و بىدين بزرگ شدهاند نرويد بپرهيزيد از سبزهاى كه در لجنزار رشد كرده چون ريشه اينها خرابند فاسدند حالا خيلى خوشگل و تو دل برو هم باشد اگر انسان خودش را حيوان بداند بله خوب اين به درد ازدواج مىخورد اما واقعاً اينجورى هستيم بنده مؤمن غلام مؤمن بهتر از يك شخص آزاد كافر است ولو آن شخص خوشگل باشد ولو خيلى زيبا و خوب باشد اما وقتى ايمان ندارد در مورد دخترها هم همينطور فرمودند كه گول اين چيزها را نخوريد به ريشه به تقوى به انسانيت به روح نگاه كنيد آن هست كه وقتى دارد آن را زن صورتش خود به خود زيبا مىشود شما چه بسا افرادى را مىشناسيد كه قيافه خوبى هم ندارند اما دوست داشتنى هستند نورانى هستند بعضىها هم مىبينى خوشگل هستند اما انسان نهايت تنفر را دارند ثروت نمونه است از عواملى كه خيلى كمك مىكند به سعادت انسان يار خوبى است ثروت براى تقوى انسان خيلى خوب است در دين ثروت را نفى نكردند توجه بكنيد مال و ثروت را نفى نكردند در دين اما به شرطى كه اين حال و ثروت به شرط تقوى باشد بىتقوى اگر آمد سراغ مال مىشود جهنم قرآن مىفرمايد بىتقوىهايى كه مال داشتند مالهايشان و سكههايشان را داغ مىكنند و به پيشانى و پهلوهايشان مىچسبانم اين همان چيزهايى بود كه جمع كرديد اما شخص با تقوى اينجورى نيست شخص باتقوى وقتى مىآيد سراغ مال هر چه قدر ثروتش بيشتر باشد آخرتش بهتر مىشود قدرت هم همين طور وقتى انسان از آن استفاده مىكند قرآن صاحبان قدرت مؤمن را اينجورى معرفى مىكند كه مؤمنين وقتى صاحب قدرت مىشوند از تمام قدرتشان در اجتماع و جهان استفاده مىكنند اين اين چهار مقصد اقامه صلاة يعنى با خدا و معنويت، ايطاى زكات يعنى به فكر جامعه بودن به فكر مردم و فقيران و مستضعفان بودن امر به معروف و نهى از منكر اين چهار تا بركت حكومت صالحان است بركت قدرت كسانى است كه در يك اجتماع مؤمن هستند و قدرت را به دست مىگيرند مىفرمايند مؤمن هر جا مىرسد رئيس كه مىشود مىبينى كه اصلاً جو كارخانه عوض مىشود وقتى كه يك متدينى مىرود آنجا همه به دين گرايش پيدا مىكنند همه گرايش به تقوى پيدا مىكنند برعكس كسى كه روحاً فاسد است ممكن است ظاهراً هم ريشى داشته باشد تسبيحى در دست داشته باشد يك ظاهرى هم داشته باشد اما نه روحاً اگر كسى فاسد بود وقتى جايى مىرود رئيس مىشود آنجا فسادش بيشتر مىشود رشوه، دزدى، كم كارى خيلى چيزهاى ديگر بىتقوايى زياد است اين هم از اين آخرين مطلب اين است كه اگر كسى كمال روحى داشته باشد و قوت روحى داشته باشد ضعفى كه در عوامل سعادت بدنى و خارجى هست مىتواند آن ضعف را جبران كند ما در اجتماع زياد سراغ داريم بچه بسيجىها كه توى همه جا الگو هستند كه اين مثلاً رفته بود جبهه عضوى از بدنش را از دست داده بود اما به قدرى كمال روحى داشت تزلزل نداشت حالا يك بچه سوسول را نگاه كنيد كه بخواهد يك انگشتش را از دست بدهد برايش چقدر سخت است احساس مىكند كه انگشتش كم شده از آدميتش هم كم شده از شخصيتش هم كم شده احساس پوچى و بدبختى مىكند اما او نه دو پا و دو چشم از دست داده بود به قدرى روح قوى بود هيچ احساس كمبودى نمىكند متقابلاً كسانى هم كه روحشان قوى بود وقتى با چنين افرادى روبه رو مىشدند احساس نمىكردند كه اينها چيزى كم دارند اين جانباز دو تا چشم يا دو تا پا يا دو تا دست ندارد اما آنها دختران فهميدهاى كه هزارات تا داشتيم كه با يك جانباز ازدواج مىكردند احساس هم نمىكردند كه چيزى كم دارند چى بود كه باعث مىشد اين دختربا اين كه او دو تا چشم ندارد با او ازدواج كند يا با وجود اين كه خودش چشم نداشت هيچ كمبودى در خودش احساس نمىكند پا نداشت هيچ كمبودى احساس نمىكرد عزيز، قوى در جامعه حاضر بشود اين قدرت روحى اين قوت روحى است قدرتهاى روحى و بدنى ضعفهاى عوامل سعادت بدنى و خارجى را جبران مىكنند عكسش درست نيست عكس آن اگر كسى ضعف روحى داشته باشد با پول يا با خوشگلى نمىتواند حيرانش كند اين برترى عوامل روحى را مىرساند كه به قدرى مهم هستند كه اگر بود آن دو تا عامل نبود باز هم سعادت سر جاى خودش هست و شخص مىتواند جبران كند آنها را عكس آن درست نيست يعنى شما نمىتوانيد بىمعرفتى نامهربانى و بىعاطفگى يك نفر را با پول جبران كند مثلاً يك نفر را ببيند يكى جوانى آمده بود مىگفت نمىخواهم با يك خانمى ازدواج كنم آن خانم را هم دوست دارم دختر خيلى خوب و متدينى است اما خانواده او پدر او آنها هم اهل نماز هستند اما به قدرى بخيل و خسيس است مغازهدار است خون مردم را در شيشه كرده كه من متنفرم از او ببينيد دزدى، مردم را اذيت كردن باعث مىشود كه كمالات ديگر هم تحت پوشش قرار بده پولدار بودن شخص نمىشود شخص را محبوب كند خيلى ثروت دارد يا خوشگل است كافى است يك ذره بداخلاق باشد يك ذره بىاخلاق باشد ببينيد چقدر مورد تنفر قرار مىگيرد شما برويد در دادگاهها نگاه كنيد چقدر افراد دارند زنان خوشگل خودشان را طلاق مىدهند يكى ببيند مىگويد حيف نيست اين زن را طلاق بدهى بعد ديگر نمىداند اين مرد دارد از اخلاق اين مرد چه مىكشد اين زن دارد با اخلاقش چه نيشهايى مىزند ما راست مار خوشگل است اما باطنش نيش دارد چه خانمهايى را مىبينيد كه از شوهرهاى پولدار و زيباى خودش طلاق مىگيرد متنفرند و اختلاف خانوادگى شديد دارند سر چيست بشر اينطورى آفريده شده به طور فطرى به بيشترين چيزى كه اهميت مىدهد روح و معرفت و ادب و اخلاق است اگر اينها تأمين نشود بقيه چيزها نمىتواند به زور زن يا شوهر را در خانه نگه دارى نمىشود دل زده مىشود مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى زبامى كه برخواست مشكل نشيند در يكى ازاين جنگها در قرون گذشته دو تا كشور با هم جنگ مىكنند يكى از اين سلاطين دختر سلطان كشور ديگر را اسير مىكند و خوب دختر را مىآورند در كاخ او براى اين كه دختر را شكنج روحى بدهد دختر دشمنش بوده ديگر مىآيد اين دختر را مىگويد تو بايد با غلام من ازدواج كنى غلام سياه پوست، دختر پادشاه سفيد پوست خوب او هم اسير بوده نمىتواند مقاومتى كند اين غلام اين زن را مىگيرد و عروسى مىكند و مىبردش به خانه وقتى اين زن را مىبرد به خانه يك خصوصيت اين غلام داشت آدم با ادب و باتقوايى بوده چنان با ادب و متانت برخورد مىكند با اين زن مىگويد شما فكر نكنيد كه همسر من هستيد از ناحيه من مورد فشار و اجبار قرار بگيريد من براى شما ارزش زيادى قائلم شما همان شاهزاده و من هم برده هستم چنان پذيرايى مىكند كه اصلاً زن خودش شيفته او مىشود زن مريد او مىشود درست برعكس اين كه نباشد هر چه باشد خراب مىشود داريم در تاريخ كه اينها با هم ازدواج كردند و چنان زندگى شيرينى داشتند و چنان عاشق هم بودند خداوند بچه خوبى به آنها داد بچهها چنان رشد كردند از نظر علمى و عقلى و با بچههاى پادشاه مسابقه گذاشته بودند و از بچههاى پادشاه سر كرده بودند كه بعد پادشاه به غلام مىگفت بچههايت را جمع و جور كن كه از حريمشان تجاوز نكنند يعنى اين قدر رشد كرده بودند خيلى مهم است ادب رعايت اخلاق و عوامل روحى سعادت اگر اين بود غوغا خواهد كرد و اگر اين نبود هيچ چيز ديگرى جبران نمىتوانست بكند.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته