جلسه 111 - آموزش دین
شماره جلسه
111
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 111 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

آخرين نظريه‏اى كه درباره سعادت خوانديم نظريه رضايت بود و آن اين بود كه رضايت مساوى است با سعادت يا سعادت مساوى است با رضايت كمال سعادت همان كمال رضايت است كه در اين باره دو سه جلسه بحث كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه رضايت با سعادت فرق دارد يعنى ممكن است جايى رضايت باشد امّا سعادت نباشد عكسش درست نيست يعنى هر جا سعادت باشد هم لذت است هم رضايت امّا هر جا لذت بود يا رضايت بود يا رسيدن به آرزوها بود حتماً سعادت نيست روى اين زمينه مفصل بحث كرديم تعريفى كه در نهايت مرحوم استاد مطهرى نتيجه مى‏گيريم بعد از اين مباحث اين است كه سعادت تنها رضايت كامل آسايش از آلام نيست آلام يعنى دردها بلكه استيفا يعنى به دست آوردن همه جانبه حضوض يعنى بهره‏ها و حض‏ها و لذت‏ها و بركنارى از رنج‏ها و دردهاست يعنى اين كه سعادت يعنى اين كه انسان همه بهره‏ها و لذت‏ها را كه مى‏تواند به دست آورد و از هر رنج و دردى هم بركنار باشد اين مى‏شود سعادت پس آن موقع ديگر وقتى صحبت از لذت مى‏شود فقط جنبه مادى مطرح نيست حالا تعريفى كه خود بنده دارم از سعادت و قبلاً هم در بعضى مباحث عرض كردم سعادت عبارت است از اين كه انسان نيازهاى واقعى همه ابعاد خودش را تأمين يعنى هم بعد جسمى و هم بعد روحى‏اش را اگر كسى نيازهاى واقعى ابعادش را تحصيل كرد در برآورده شدن نياز است كه آرامش هست هر بعد از وجود ما به محبوب خودش و معشوق خودش برسد و آنجاست كه انسان آرامش دارد و سعادتمند است نكته دوم اين است كه سعادت درجات دارد و قابل شدت و ضعف است علت اين كه سعادت درجه دارد و قابل شدت و ضعف است اين است كه سعادت به چند مجموعه و چند عضو بستگى دارد كه اين اعضا همه‏شان درجه دارند يكى اين كه سعادت به لذت ارتباط دارد با لذات و چون لذت يك عمر كيفى است و داراى شدت و ضعف است خود به خود سعادت هم داراى شدت و ضعف مى‏شود و از طرفى سعادت به عوامل مختلف ديگرى هم بستگى دارد و نتيجه مى‏گيريم كه همانطورى كه سعادت درجه‏بندى دارد شقاوت و بدبختى هم درجه‏بندى دارد يعنى متضاد او و نقيض او نقيض سعادت شقاوت و بدبختى است آن هم درجه‏بندى دارد و مراتب دارد يعنى يك بنده خدايى ممكن است شقى باشد و بدبخت باشد اما در يك درجه يكى مى‏بينى دو درجه بدبخت باشد در قيامت هم همين طور هست در قيامت هم شما جهنم را مى‏بينيد كه طبقات دارد عذابهاى طبقات پايين‏تر سخت‏تر و طولانى‏تر است ان المنافقين فى الدرك اسفل من النار در پايين‏ترين مرحله جهنم است خوب كسى كه در جهنم در پايين‏ترين درجه جهنم است كه عذاب تاريكى تنگى درد گرسنگى، تشنگى شديدتر هست تا كى كه در درجه شش و پنج است فرق دارد با كسى كه در درجه اول جهنم است كه مثلاً مخصوص كسانى است كه موقت آنجا هستند و درمى‏آيند يك روز نوع عذابها فرق دارد بهشت‏ها و سعادت‏ها همين جور هست بهشت‏ها هم بى‏نهايت درجه دارد و افراد در يك درجه در بهشت به سر نمى‏برند قرآن هم بهشتها را تقسيم مى‏كند پس خوشبختى هم همين جورى است هم خوشبختى هم بدبختى داراى درجات و مراتب هست چيزى كه در مورد خوشبختى و آخرت بخصوص در ديدگاهى كه ما داريم با ديدگاه ابدى سفارش شده اين است كه ما چون بى‏نهايت طلب هستيم محدوديت اذيتمان مى‏كند شما الان ثروتمندترين افراد را كه نگاه كنيد چون به هر حال ثروت آنها محدود است هر چند از نظر ما خيلى هست هزاران برابر ما دارند هزاران برابر بلكه بيشتر ولى آنها خودشان محدوديت دارند شما امپرياليزم آمريكا را در نظر بگيريد الان به خاطر اين كه قدرت‏هاى ديگرى هم در اطراف هستند الان در دنيا و وجود آن قدرت‏ها او را به نحوى ناراحت مى‏كند هست سرمايه‏دارانش هم همين طور به هر حال هر مقدار هم كه انسان داشته باشد و به هر درجه‏اى از علم و لذت و معرفت برسد باز احساس كمبود مى‏كند چون انسان فقط يك چيز آن را آرامش مى‏دهد و آن بى‏نهايت است وصل شدن به بى‏نهايت روى اين حساب فرمودند به ما توصيه كردند كه تا مى‏توانيد سرعت بگيريد و حركت بگيريد و برويد به سمت اين كه بيشتر كسب بكنيد بحث حركت، سرعت و سبقت را عرض كردم گويا يك بحث اين است كه به ما گفتند كه اصلاً بايد اولاً شما مواظب باشيد حركت داشته باشيد و حركتتان رو به رشد باشد حركت رو به عقب داشته باشيد فرمودند هر كس ديروزش بهتر از امروزش باشد او ملعون است يعنى لعت خدا بر همچين كسى بايد رشد بكند و هر كس دو روزش با هم مساوى باشد فرمودند مغبون او باخته چون امروز همين جايى بوده كه ديروز بوده خوب اين باختن است بيست و چهار ساعت حركت شده بيست و چهار ساعت از عمر ما گذشته و ما در جاى ديروزى هستيم اين ضرر است ديگر مغبون است غبن است مثال ما مثل حالت جنين مى‏ماند جنين را گفتيم اصلاً توقف درش نيست در نسبت به دنيا به آخرت مثل رحم دنيا است جنين اصلاً توقف ندارد يك سره حركت مى‏كند و دارد مقام مى‏گيرد و دارد اعضا تهيه مى‏كند و خودش را براى دنيا آماده مى‏كند از تشكيل اين حركت دارد توقف ندارد تا زمانى كه متولد بشود ما هم در رحم دنيا بايد همين طور باشيم يعنى يك سره در حال حركت باشيم و حركتمان رو به رشد باشد يعنى تهيه استعدادهايى كه براى زندگى ابدى و حيات ابدى نياز داريم به آن اين دو مرحله 1) توقف 2) عقب گرد ممنوع امروزتان مثل ديروز نباشد توقف هم نداشته باشيد كه دو روزتان با هم مساوى باشد اين دو تا را فرمودند كه ملعون و مغبون هست بعد فرمود بايد اهل حركت باشيد اهل راه رفتن و رشد باشيد برويد جلو متوقف نباشيد اين همه احاديث كه من در مبحث آموزش دين خدمتتان عرض كردم كه چقدر سفار شده كه جوانها يك سره در حال يادگيرى باشند و سفارش بيشتر به جوانهاست ديگر اگر جوانى را ببينيم كه تفقه در دين نمى‏كند با شمشير او را خواهم زد يا او را ادب خواهم كرد يا اصلاً دوست ندارم ببينم جوانى را كه توى اين حالت نيست در اين جهان يا بايد عالم شده باشد يا در حال يادگيرى باشد و به سمت عالى شدن برود اين همه سفارش در جوانها هست به خاطر چه به خاطر اين است كه انسان از همين جوانى حركت بكند و به آن نقطه پيرى برسد و آن چيزى كه بايد كسب كرده باشد به دست آورده باشد اگر جوانى حركت نكند در پيرى بسيار مشكل و بلكه در اكثر موارد ناممكن است لذا همه‏اش سفارش را جوان كودك نوجوان خيلى سفارش شده حركت بكنيد بعد حركت هم گفتند حركت عادى نكنيد دلتان را فراموش نكنيد به اين كه داريد حركت مى‏كنيد مثلاً دلمان خوش باشد كه يك كلاسى مى‏رويد نه بدانيد كه بى‏نهايت در انتظار شماست اگر كسى مى‏خواهد به بى‏نهايت برسد بى‏حال و كسل و تنبل نباشد الكسل يفسد المعاد على‏عليه السلام يفسد الاخره كسالت آخرت و ابديت انسان را فاسد مى‏كند كسى كه تنبل و كسل است يك كلاس مى‏خواهد بيايد يك هفته مى‏آيد يك هفته نمى‏آيد يك جلسه قرآن مى‏رود دو جلسه نمى‏رود مى‏خواهد برود ادبيات عرب ياد بگيرد با زبان دين با زبان قرآن و غذاى انسانى و معنوى مى‏خواهد آشنا بشود تمريح كل نمى‏كند فكر نمى‏كند مايه نمى‏گذارد مباحثه نمى‏كند با يك فيلم سينمايى با يك رفيق همه‏اش عوض مى‏كند تنبلى مى‏كند خلاصه مى‏فرمايد شلى و كسالت آخرت انسان را خراب مى‏كند لذا رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله عرض مى‏كند به خداوند تبارك و تعالى اعوذ بك من الكسل خدايا من از كسالت به تو پناه مى‏برم براى اين كه انسان هم متوقف نشود چه لازم است كه قبلى نگيرش اين است كه آينده را خوب دقت بكند توجه به اين كه مى‏خواهد به آن برسد و منتظرش هست آن آينده درخشان را همه‏اش چشم داشته باشد حالا اگر بهشت است يا بالاتر از بهشت را مى‏خواهد برود همين طور بايد حراسش باشد كه من درجه‏ام چه هست و به كجا بايد برسم و چه چيزى در انتظار من است براى اين كه متوقف نشويد على‏عليه السلام به محمد حنفيه مى‏فرمايد وقتى مى‏خواهى حمله كنى به دشمن انتهاى لشكر دشمن را نگاه كن به اين جلو جلوها نگاه نكن آن ته را نگاه كن و بزن كه به آن انتها برسى انسان وقتى حد خودش را شناخت كه من به كجا مى‏توانم برسم هيچ وقت هيچ نوع پيشرفتى او را راضى نمى‏كند تنبل نمى‏شود بگويد خوب حالا رسيديم به اينجا اقلاً ديپلم گرفتيم بس است ليسانس گرفتيم بس است ادبيات عرب و قرآن خوانديم هيچ وقت متوقف نمى‏شود و دلش را خوش نمى‏كند به هيچ درجه‏اى كه به دست آورده ما كامل‏تر از پيامبر نداريم قرآن مى‏گويد بگو كه خدايا علم مرا زياد كن يعنى پيغمبر راه دارد و هنوز مى‏تواند برود جلو جا دارد كه برود جلو رب زدنى علما زياد كن علم مرا به سيدالشهدا هم مى‏گويد برگرد ارجعى الى ربك مى‏تواند برگردد و مسير هم دارى بيايى جا دارى بيايى سيدالشهدا هم مى‏تواند برود باز، باز هم برود بالاتر ما چرا راه نداشته باشيم ما كه قطعاً راه داريم لذا نبايد متوقف بشويم براى همين وقتى مى‏فرمايد شما حركت كنيد مى‏فرمايد حركتتان بايد سريع باشد سارعوا الى مغفرت من ربكم و جيفة عرضها كلارض السموات والارض با سرعت بياييد سرعت سارعوا يعنى نسبت به ديگران كه هم دين و همسايه شما هستند به هر حال با آنها داريد زندگى مى‏كنيد نسبت به آنها سعى كنيد سرعت داشته باشيد هيچ وقت به عقب‏ها نگاه نكنيد خوب عوضش من از عقبى‏ها جلوترم يكى از بزرگ‏ترين آفت‏هاى رشد اين است كه انسان به پشت سرى‏هايش نگاه نكند بگويد خوب من الان خودم كه با بقيه مقايسه مى‏كنم خيلى جلوترم اين خيلى بد است هيچ وقت انسان نبايد خودش را با بقيه عقبى‏ها مقايسه كند آنها كه عقب هستند بلكه با جلويى‏ها كه سبقت گرفتند سرعت دارند و دارند مى‏روند بايد به آنها نگاه كنيد و به آن حدى كه بايد به آن برسيم ما چه كار داريم بقيه دارند مى‏آيند يا نمى‏آيند مى‏رسند يا نمى‏رسند حالا يكى مى‏خواهد سال چهارم ديپلم بگيرد بگويد حالا اگر من ديپلم هم نگيرم وضعم بهتر از برادرم است كه تا سوم راهنمايى بيشتر نخوانده عوضش خيلى‏ها هستند در اين بحث مكانيزم‏هاى دفاعى كه در روانشناسى من خدمتتان عرض كردم يك قسمتى از آن همين است خيلى از افراد براى اين كه كسالت و تنبلى خودشان را توجيح كنند يا شيطان بهشان غلبه كند هميشه خودشان را راضى نگه دارند به پشت سرى‏ها نگاه مى‏كنند مى‏گويند كه الان وضعم خيلى بهتر از بقيه است اين خيلى آفت خطرناكى براى رشد هست بخصوص در جوان كه هى نگاه كند و بگوييد كه من وضعم از ديگران بهتر است خيلى پيشرفت كردم الان خيلى‏ها هستند اين شرايط را ندارند شما بايد نگاه كنيد اين جنبه‏ها كه دارم مى‏گويم جنبه‏هاى علمى و معنوى است نگاه كنيد ببينيد ديگران چه سبقت‏هايى گرفتند از هم هميشه بالاتر از ما هستند و چرا ما نرسيم ما حسرت مى‏خوريم اگر نرسيم اين جور نيست كه اگر نرسيديم به جايى بربخورد خيلى هم برمى‏خورد بعداً بعداً كه پرده كنار برود و متوجه بشويم كه كجاها مى‏توانستيم برويم و از دستمان رفت خيلى به ما برمى‏خورد بعد فرمود ضمن اين كه شما اهل سرعت هستيد و سريع مى‏رويد جلو سعى كنيد اصلاً توقف، عقب‏گرد، كسالت، كندى، حركت نداشته باشيد در تحصيل كمالات تا آخر عمر سعى كنيد سرعت داشته باشيد غير از سرعت اهل سبقت باشيد لذا وقتى فرمود سارعوا الى مغفرتك جاى ديگر فرمود سابقوا الى مغفرتكم سبقت بگيريد نه فقط سرعت داشته باشيد نه كه تند به سمت علم برويد كسالت بگذاريد كنار با همت كار كنيد نه سعى كنيد سبقت بگيريد از ديگران باز هم عرض مى‏كنم اين جنبه مادى است نه اين كه طرف دو تا ماشين دارد من برسانم به سه تا ماشين نه دو جفت كفش دارد من پنج جفت داشته باشم موتور آن هوندا است من يك تريل بخرم نه اين خيلى بد است اين عقب‏گرد است اين در حيوانيت پيشرفت كردن است از ما اينجورى نخواستند خانه او صد متر است من خانه‏ام صد و پنجاه متر كنم تلويزيون آنها رنگى است من رنگى كنم اين خيلى بد است اتفاقاً عكس امام فرمود در جهت مادى به زيردستان نگاه كنيد به فقرا نگاه كنيد تو معنويتى اى برادر تو همه انديشه‏اى مابقى خود استخوان و ريشه‏اى ارزش انسان به روحش و به معنويتش است لذا سرعت و سبقت در ماديات نه خيلى‏ها حالا ما مى‏رسيم در بحث به ريشه‏اش چرا اينجورى هستند خيلى‏ها در اين جهات از همديگر سبقت مى‏گيرند و اصلى‏ترين كمالات و خوشبختى‏ها را در همين مى‏دانند شرف و حيثيت و آبرو را در اين مى‏بينند كه مثلاً در خانه‏شان فرش آنچنانى و تلويزيون اينجورى باشد ماشينشان اگر مدل پايين باشد احساس بى‏شخصيتى مى‏كند وقتى ماشينش بهتر مى‏شود احساس باشخصيتى مى‏كند و اين شخصيت را درون و ذات خودش ندارد با آهن‏پاره شخصيت پيدا مى‏كند آن كه به آن حيثيت و شرف و آبرو مى‏دهد يك تكه پارچه و پشم و رنگ و مدل و از اين چيزها از چيزى خارج از وجود خودش مى‏خواهد اعتبار و شخصيت كسب بكند و اين زشت‏ترين و بدترين حالات يك انسان است خير در اين جنبه‏ها سبقت اصلاً مطرح نيست و نبايد هم انسان به اين نگاه بكند لذا به نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد چشم به ماديات و ثروتى كه ما به اينها داديم ندوز اصلاً به آن‏ها توجه نكن در چند جاى ديگر قرآن هست ما اينها را داريم به اينها تا اينها غافل باشند بگذار اينها بخورند و لذت ببرند با اينها كارى نداشته باش حتى ما به اينها فرصت داديم كه هر چقدر كه مى‏خواهند در جهنم فرو بروند و غرق اين لذات باشند فكر نكن كه ما به اينها داديم خيرشان را خواستيم اى خدا آخر آن چه فضيلتى داشت به اين بچه حزب الهى‏ها آنها اصلاً حزب‏الهى نيستند اتفاقاً ضد دين هم هستند اين همه دارند و اين همه مى‏خورند اروپايى‏ها و آمريكايى‏ها اين كى همه دارند مى‏خورند و چه وضعى دارند پس ما چه ما مسلمانان، شيعيان چرا بايد اينجورى باشيم قرآن مى‏گويد اين ديد، ديد غلطى است ما اين را در مباحث بلا عرض كرديم خدمت دوستان كه خيلى‏ها خدا مى‏گويد من اين قدر به اينها دادم كه سرشان شلوغ بشود اصلاً سعى از من نبرند اصلاً خوشم نمى‏آيد از اينها دوست ندارم اصلاً اينها يادى از من بكنند انا رايت اللَّه سبحانه تياب عليك بالنعم فحضره وقتى مى‏بينى خدا دارد پشت سر هم برايت همّت مى‏فرستد تو بترس چه بسا اين نعمت‏ها همه‏اش مايه غفلت تو بشود و مايه امتحان سختى باشد برايت اما اگر ديدى دارد پشت سر هم بلا مى‏فرستد آن نه آنجا هدايت و رشد است تنبه كردن است تكامل است كناره است براى گناهت به اينها اى پيامبر نگاه نكن كه اينها دارند شرف نيست داشتن اينها هى در دلمان بگوييم كه اى كاش ما هم جاى او بوديم اين حرف خيلى زشت است آمد خدمت امام صادق‏عليه السلام عرض كرد آقا من وضعم خراب است فقيرم ندارم حضرت فرمود نه شما فقير نيستى شما خيلى هم ثروتمندى عرض كرد چه ثروتى حضرت فرمود دوست داشتى ولايت ما را نداشتى آن وقت ثروتمندترين بودى عوض مى‏كنى ولايت و تشيع را ما اگر بدانيم تشيع چه اثرى در ابديت انسان دارد درست فكر مى‏كنيم حاضريم عوض كنيم شيعه نباشيم امام صادق‏عليه السلام، اميرالمؤمنين حضرت زهرا نداشته باشيم عرض كرد نه آقا اصلاً حاضر به اين كار نيستم عرض كرد خيلى دارى كه نمى‏خواهى با ثروت‏هاى ديگر عوض كنى اين را پس معلوم است خدا خيلى به تو داده ما اين نعمت گذارى و لطف خدا را هميشه در جنبه‏هاى مادى نگاه مى‏كنيم بعد مى‏گوييم خدايا چرا از ما دريغ كردى چرا آن دارد ما نداريم نه سبقت و سرعت در جهات علمى و معنوى در جهاتى كه تو برايش آفريده شدى لذا امام سجادعليه السلام در دعاى مكارم الاخلاق عرض مى‏كند واكعتى ما يشغلنى اهتمام به خدايا مرا از چيزهايى كه بى‏خود مرا به خودش مشغول مى‏كند الكى سرم را گرم مى‏كند و عمرم را بيهوده صرف مى‏كند بى‏نيازم كن ميلى به آنها پيدا نكنم چيزهايى كه فقط عمر تلف كن هست و ما اگر هر كدام برگرديم به زندگى گذشته هفته گذشته، شب و روز گذشته نگاه كنيم مى‏بينيم به چه چيزهايى پرداختيم فقط عمرمان تلف شده و هيچى نمانده از آنها باختيم حضرت مى‏گويد خدايا اصلاً ميلى در من ايجاد نكن من را بى‏نياز كن از اين چيزهايى كه مرا به خودش مشغول مى‏كند واستعملنى بما تسلنى غذا عنه من را به كارى وادار كن كه فرداى قيامت با من مى‏خواهى سوال كنى از آن كه من جواب سوال داشته باشم بعد عرض مى‏كند خدايا به عمر من به ايام من فراقت بده من فارق بشوم براى آن چيزى كه برايش خلق كردى براى هدفى كه برايش خلق كردى خدا انسان را براى سعادت ابدى خلق كرده براى بهره‏مندى از رحمت الهى و به صورت ابدى خلق كرده خدايا فراقت بده اينها همه درس است كه تو وقتت را فارغ كن براى آن چيزى كه برايش فارق شدى ديگران را هم نگاه نكن نگذار جامعه هول بكنند تو را با عجله مردم دارند مى‏خورند مى‏برند من هم بدوم تا به اينها برسم بابا تو به جامعه كارى نداشته باش دارند مى‏دوند و مى‏خورند آن حدى كه لازم دارى از ماديات بپرداز به آن اهميت هم دارد همين مقدار هم كه بپردازى عبادت خدا هست اما بقيه وقت و اوقاتت را بگذار براى آن چه كه برايش خلق شدى پس وقتى مى‏گوييم سعادت عبارت است از بركنارى استيفاى همه جنبه‏هاى روحى و همه جنبه‏هاى مادى و معنوى بهره‏هاى اين را نيازهاى ابعاد را تأمين كنيم فقط جنبه مادى نيست وقتى مى‏گوييم نياز بايد بگوييم كه آن چه كه روحت مى‏خواهد و تو براى چه خلق شدى اين است كه وقتى داريم راجع به معنى سعادت صحبت مى‏كنيم بايد با آن ديدگاه ابدى كه خودمان را نگاه مى‏كنيم و خدا همان گونه كه خلق كرده نگاه كنيم بعد ارزيابى كنيم مسايلى را كه با آن برخورد داريم مباحثى كه با آن برخورد كنيم و قضاوت كنيم با آنها راجع به سعادت و خوشبختى و اين كه عرض كرديم درجات دارد همين طور كه درجات دارد به ما مى‏گويند شما برويد براى درجات عالى امام سجادعليه السلام فرمود ما شيعيان را نجات خواهيم داد به هر حال در قيامت ما به داد شما خواهيم رسيد ولى شما ميلتان فقط رفتن به بهشت نباشد باز هم عرض مى‏كنم به فرموده يكى از بزرگان بهشت رفتن حيوانات هم بهشت مى‏روند ديوانه‏ها هم بهشت مى‏روند بچه‏ها هم بهشت مى‏روند بهشت نباشد خواسته‏تان بلكه »فتنافسوا فى الدرجات« امام زين العابدين‏عليه السلام فرمود تنافس در درجات داشته باشيد رغبت و ميل در كسب درجات عالى داشته باشيد پست همت نباشيد عالى باشد همتتان همت‏هاى بزرگ داشته باشيد همت و نيت‏هاى بزرگ ولو انسان به آن نرسد در دنيا همين كه در دنيا با اين همت‏ها پيوند بخورد خداوند جبران خواهد كرد اين مهم است كه ما با نيت‏هاى عالى با همت‏هاى بزرگ پيوند بخوريم روحمان روح كوچكى نباشد به كم قانع نباشيم اين مهم است پس اين كه عرض كردم درجات دارد سعادت هم سفارش شده كه ما عالى‏ترين درجات سعادت اين هم يك نكته در مورد سعادت و خوشبختى چند مسئله ديگر هم مانده كه من اينها را با سرعت عرض مى‏كنم در مورد سعادت دو نظريه كلى هم وجود دارد يك نظريه امنيت كه اصلاً چيزى به عنوان سعادت وجود ندارد دنيا سراسر شرّ بدى و زشتى هست و اين دنياى شر چيزى به نام خوشبختى و شر در آن وجود ندارد اين يك نظريه افرادى كه بدبين هستند به دنيا و قائل هستند چيزى به عنوان سعادت و بدبختى وجود ندارد و انسان براى بدبختى خلق شده خدا هم مى‏زند تو سر آدم بعضى‏ها اصلاً قائلند كه يك طرف قضيه اصلاً خداست كه ما را بدبخت خلق كرده بعضى‏ها كه اصلاً قائل به خدا هستند كه آنها خيلى هايشان كه زندگى و دنيا را همه چيز را بدبختى و بيچارگى مى‏دانند يك عده هم اصلاً داريم كه طرز تفكرشان اين است كه اصلاً نبايد زنده ماند آدم بايد خودش را بكشد همه زندگى بيچارگى و شرّ است نمونه‏اش را در ادبيات خودمان داريم در تاريخ خودمان و ادبيات خودمان داريم كه شديداً گرايشات اينجورى را داشته و ترويج داده آنها خيلى‏ها هم آثارشان را مى‏خواندند و تحت تأثير قرار مى‏گرفتند و دست به خودكشى مى‏زدند دچار پوچ‏گرايى مى‏شدند شهيد مطهرى‏قدس سره مى‏فرمايد كه صاحب هدايت نصف قضيه را فهميده اما نسبت به نصف ديگر جاهل است و نفهم است نسبت به آن قضيه نمى‏فهمد نصف قضيه كه فرمودند دنيا واقعاً پوچ است و ارزش ندارد جيفه مردارى است طالبها كلاغ و طالبش سگ است ملعونٌ ملعون ما فيها ملعون است و هر چه درش است ملعون است و الدنيا... دنيا دنيا ناميده شد چون پست‏تر از هر چيزى است اين را فهميده صاحب هدايت اما اشتباهش اين بود كه آن طرف را نشناخته دنيا را شناخته بود ولى وراء دنيا را نشناخته بوده كسانى كه وارد دنيا را نمى‏شناسند و از اين طرف دنيا را به بومى مى‏شناسند نهايتش خودكشى و بدبختى و اين كارهاست ولى آن طرف را وقتى نشناختى همين دنياى بى‏ارزش و پست و جيفه مى‏تواند مقدمه‏اى باشد براى رشد انسانهايى كه سعادت ابدى تحصيل بكنند آن وقت دنيا خيلى هم ارزش دارد لحظه به لحظه‏اش ارزش پيدا مى‏كند مردار است و غير قابل نظر است كه انسان به آن علاقه شخصى پيدا كند دلبستگى پيدا كند و آنجا ارزشمند است كه انسان بداند كه اين وسيله‏اى است براى انسان به آن دست پيدا كند و براى كسب سعادت ابدى بكند براى بى‏نهايت مثل رحم، رحم خودش ارزشى ندارد عالم رحم حيات ابدى كه جنين درونش خون مى‏خورد كه ارزشى ندارد غذاى انسان خون است آنجا يك جاى محدود، تنگ و تاريك بچه چه كار مى‏تواند بكند نسبت به دنيا شما ببينيد چقدر فرق دارد با هم آخرت هم همين طور است الان كانه ما در يك دنياى رحمى داريم به مى‏بريم و آخرت خيلى والاخرة خير لك و ابقى آخرت براى تو بهتر و باقى‏تر است كل شى من الاخرة عيانه اعظم سمع هر چيزى در آخرت ديدنش بالاتر است از شنيدنش است ما در قرآن هم كه به شما مى‏گوييم باز شما متوجه نيستيد بايد رفت و ديد كه يك جنين در رحم مادر به آن بگويند كه تو بعداً منتقل مى‏شوى به يك عالمى كه اصلاً از نظر محيط از نظر تنوع نعمت از نظر لذت و علم و قدرت اصلاً قابل مقايسه با عالم رحم نيست اصلاً نمى‏تواند بفهمد ما هم نمى‏توانيم بفهميم كه آن طرف آخرت چه چيزى است قرآن مى‏فرمايد هيچ كس نمى‏داند كه چه چشم روشنى‏هايى براى شما آماده كردم هيچ كس نمى‏داند چه لذت‏ها و چه شم روشنى‏هايى است حالا اگر دوست داريد نبوديد به آن مباحث بهشت مراجعه كنند هر چند شرح ناقصى است اين را نفهميده بود صاحب هدايت آن را نفهميده بود همين طرف را ديده بود حالا هر چقدر هم پولدار باشيم بايد ول كنيم برويم همين الان ول مى‏كنيم چرا بايستيم درونش حرص بخوريم چندين بار دست به خودكشى زد ناموفق بود آخر هم خودش را كشت هستند باز مكاتبى كه پوست گدايى و پوچى را ترويج مى‏كند اينها را كه به آنها كارى نداريم چون اصلاً اعتقادى نداريم به يك همچين اعتقادى نظرات بعدى كه مى‏گويند نه خوشبختى وجود دارد آنها خودشان به چند دسته تقسيم مى‏كنند يك عده‏شان مى‏گويند كه خوشبختى فقط در درون انسان است در بيرون نيست خوشبختى را بايد درون خودتان در روحتان پيدا كنيد و خوشبختى اين است كه شما كاملاً از روابط بيرونى قطع ارتباط كنيد در دلتان دنبال خوشبختى بگرديد باز مكاتبى داريم مثل كليبون هستند در رأس‏هايشان ديوژن است به قول شهيد مطهرى يكى از رئيس اين كلبيرن هست باز مكاتب ديگرى هم داريم كه مكاتب اينها هستند اصلاً سالها كارى با بيرون نداشتند نه بهداشت نه غذاى درست و حسابى اصلاً ذهنت را ببر از خارج و بى‏خيال شو نسبت به خارج خوشبختى منشأ بدبختى ما اين است كه نسبت به خارج بى‏خيال نيستيم برايمان مهم است غذا بخوريم تو چه هوايى تنفس بكنيم چه خانه‏اى بنشينيم و با چه كسى رفت و آمد بكنيم با چه كسى ازدواج بكنيم اصلاً ازدواج بكنيم يا نكنيم مهم است برايمان و ما اينجورى بدبختيم اينها ديگر حد افراطى قضيه است كه مى‏گفتند فقط مثلاً ديوژن مملكتش را آمده بود اسكندر گرفته بود اصلاً كارى نداشت كه مملكتش را گرفتند غصه‏اى نداشت بعد اسكندر آمد خوب خيلى از كشورهاى دنيا را فتح كرد همه رفتند ديدند اسكندر ديدند علما ديوژن هم همان سر جاى خودش مى‏نشست يك گوشه‏اى دراز كشيده بود گوشه‏اى، كنارى خيابانى اسكندر آمد به ديدنش مى‏دانست كه مرد بزرگى است و روح بزرگى دارد آمده به ديدنش خوابيده بود اسكندر آمد يك لگد زد به آن گفت بلند شو مملكتت را گرفتند گفت مملكت را گرفتند تعجب ندارد اما لگد زدن كار آدم نيست چرا لگد مى‏زنى حيوانات لگد مى‏زنند بعد اسكندر ديد خوب اين بى‏خيال و نترس است چون بريده از خارج ديگر اسكندر ديد خيلى روحش بزرگ است گفت كه يك خواسته از من بخواه گفت برو كنار بگذار آفتاب بهم بخورد همين اين مثلاً اوج بى‏خيالى من داشتم آفتاب مى‏ديدم تو مانع شدى برو كنار اين را ترويج مى‏كردند اينجا اوج افراطى است كه حالا ما در مقام نقد اين نيستيم الان از نظر مكتب ما اين يك امر باطلى است بوداشيم هم تقريباً همين طور است و باز مكاتب ديگرى هم هست نقطه مقابل اين مكاتبى هستند كه مى‏گويند كه اصلاً چيزى به نام سعادت در درون و لذت درونى وجود ندارد هر چه هست در خارج است شما بايد خودت را با خارج ارضا بكنى بيرون از خودت به دنبال سعادت بگردى چون يك امر موجودى است ارتباط با عالم طبيعت دارد و در طبيعت زندگى مى‏كند و خوشبختى‏اش هم در طبيعت است سعادت و كمالش هم در طبيعت است بايد بگردد در طبيعت دنبال سعادت و خوشبختى و او را پيدا كند در درون خبرى نيست سر خودش را كلاه بگذارد و بگيرد من با هنر خودم را سرگرم مى‏كنم الان بعضى‏ها هستند مى‏گويند ما با هنر، علم سر خودمان را گرم مى‏كنيم با ادبيات و با شعر، با موسيقى اينها مى‏گويند بابا شما پرتيد از مرحله اين خيال‏بافى‏ها چيست شما كله‏تان، مختان تاب دارد مثلاً با هنر و موسيقى و نمى‏دانم و ادبيات و شعر و آن مسخره مى‏كند مثلاً من بگويم كه گر من فقيرم هر شبى دارم ز يارب ياربى، جشنى، نوايى، مطربى كمتر ز سلطان نيستم او اين را مسخره مى‏كند مى‏گويد اين هم دلش را خوش كرده يارب يارب نماز شب و ذكر يا حسين و دعا و اينها الكى خوشند خول، پخمه، مثلاً مى‏گفتند اين مخش تاب برداشته جوان رشيد رفته جبهه مثلاً خودش را انداخته جلوى تانك آدم عاقل همچين كارى مى‏كند در ميدان مين مى‏اندازد خودش را خوب نانت نبود آبت نبود مى‏نشستى دَرست را مى‏خواندى بهترين دختر را مى‏خواستيم برايت خواستگارى كنيم ول كردى رفتى آخر خُل اين چه كارى است كردى يك چيزت مى‏شود به بچه‏هاى بسيج مى‏گفتند شما خُل هستيد اينها قرآن مى‏فرمايد مجرمين وقتى مؤمنين را مى‏بينند مى‏خندند به آنها و با قمضه و چشمك از كنار اينها رد مى‏شوند در آخر مى‏فرمايد وقتى اينها را مى‏بينند حزب اللهى‏ها و متدينين و مؤمنين را مى‏بينند مى‏گويند اينها آدم‏هاى گمراهى هستند كه مثلاً خوشبختى و سعادت را در درون هم به دنبال مى‏گردند البته مسلمانان اينطور نيستند كه در درون فقط به دنبال مى‏گردند مسلمانان امت وسط هستند هم در درون هم در بيرون يعنى هم با بيرون كار دارد مسلمان هم با بيرون نه درونى صرف است و نه بيرونى صرف ولى آنها نمى‏فهمند كه حالا بچه‏ام را چيزخورش كردند دعا خواندند برايش شستشوى مغزى يك نفر بود زود هم رنگ گرفته بود بابايش مى‏گفت من بيست سال جان كندم برايت بعد تو شش ماهه چه جورى كى تو را شستشوى مغزى داده آخر كه اينجورى شده آقا اينها را مى‏برند منحرفشان مى‏كنند و از راه بدر مى‏شوند بيا عاقل شو ببين فلانى هم رفت ديد خبرى نيست برگشت بودند كسانى كه آمدند جبهه ديدند خبرى نيست برگشتند و ول كردند ماها چه ساده بوديم نماز مى‏خوانديم بودند افرادى كه اينجورى مى‏گفتند آن پاسدار را مى‏بينى الان ريشش را هم تراشيده الان آقا شده آقا فهميده آدم عاقلى شده زود فهميد دو زاريش افتاد رفته‏هايش پشيمانند چه شد حالا رفت آنجا دست و چشم و پا را از دست داد و آمد ولى آن يكى فهميد برگشت ول كرد دنبال اين مسخره‏بازى‏ها بسيج و جبهه و اين كارها چيست برو بنشين سر درست بچه برو در مغازه‏ات بايست يكى از بچه‏ها بابايش برايش ويدئو و موتور خريده بود كه نرود جبهه با همه اينها كه خريده بود آمد جبهه اين ديگر از آن خُلها بود خلاصه درون و شعر و معنويت و نماز و ادبيات حالا بعضى‏ها با شعر و بعضى‏ها با كتاب سر و كار تو كتاب حالا چه مى‏شود سر و كارش در كتاب، اين كتابها را ببرى سبزى فروشى به تو نيم كيلو سبزى خوردن نمى‏دهند بيا برو بگرد عالم خارج خوب بگرد خوب بخور خوب بپوش غذاى خوب لباس خوب ماشين خوب زن خوشگل دو تا پنج تا هر چه بيشتر بهتر.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته