جلسه 109 - آموزش دین
شماره جلسه
109
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 109 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

اين جلسه آخرين جلسه‏اى است كه پيرامون آرزو صحبت مى‏كنيم در جلسات گذشته به اين نتيجه رسيديم كه آرزو هر چند لازمه زندگى شهرى است و جزو ضرورى لاينفك زندگى انسان است امّا برابر سعادت نيست شرط رسيدن به سعادت است آرزو مثل يك تيغ دو دم مى‏ماند كه به كمك آن مى‏شود به سعادت رسيد و اگر احتياط نكنيم مى‏تواند تو را از سعادت بياندازد اگر انسان به امور باطل امورى كه استحقاق ندارند كه بهشان علاقه پيدا بشود دل ببندد و آنها را آرزو كند از سعادت واقعى قطعاً منحرف مى‏شود و اگر چيزهايى را آرزو كند كه در راستاى سعادت واقعى هستند اين آرزوها او را به سعادت خواهند رساند و گفته شد براى رسيدن به سعادت بايد آرزو كنترل بشود يعنى هر آرزويى تضمين كننده سعادت انسان نيست آخرين نكته‏اى كه در رابطه با آرزو اين جلسه مى‏گوييم اين است كه يكى ديگر از دلايلى كه آرزو رسيدن به آرزوها مساوى رسيدن به سعادت و خوشبختى كامل نيست اين است كه آرزو داشتن تابع معرفت و علم و شناخت انسان است يعنى چه يعنى خيلى از امور هستند كه سعادت‏بخش هستند ولى به خاطر اين كه انسان از آنها آگاهى ندارد و جاهل است اينها را آرزو نمى‏كند و متقابلاً امورى هستند كه ضد سعادت بشر هستند و بشر به خاطر نادانى و يا هوسبازى آنها را آرزو مى‏كند پس صرف اين كه انسان آرزو داشته باشد و به آرزويش برسد خوشبخت نمى‏شود قاعده‏اش هم اين است كه من قبلاً عرض كردم به جاست كه يك مرتبه ديگر عرض بشود و آن اين بود كه طلب مجهول مطلق جهان است يعنى چيزى كه كاملاً مجهول است و هيچ آگاهى انسان نسبت به آن ندارد آن را طلب هم نمى‏كند هوس هم نمى‏كند شما كى هوس يك چيزى را مى‏كنيد كى به چيزى دل مى‏بنديد و مى‏خواهيد و آرزو مى‏كنيد و دوستش داريد زمانى كه يك آگاهى نسبى نسبت به آن پيدا بكنيد امّا اگر همچين چيزى را شناخت نداشته باشيد و از دايره آگاهى شما خارج باشد انسان كه چيزى را نمى‏داند كه هوس نمى‏كند كه چيزى كه نسبت به آن آگاهى ندارد هوس نمى‏كند كه مثلاً فلان غذا است كه تابه حال نخورديم ممكن است غذاهاى بسيارى از خارج از كشور ماهى نخورديم اصلاً هيچ وقت هم هوسشان را نمى‏كنيم نه اسمشان را مى‏دانيم نه هوسشان مى‏كنيم متقابلاً غذاهايى در ايران است كه كسى كه در ايران نيست هوس نمى‏كند امّا وقتى آمد و وارد ايران شد و از اين غذا خورد چه بسا باز هوس مى‏كند هوس، ميل، آرزو، محبت، كى ايجاد مى‏شود زمانى كه انسان برخورد بكند و در اين برخورد بهره‏بردارى بكند يك هزى يك بهره‏اى ببرد و بعد آرزو كند لذا نمى‏توانيم بگوييم سعادت و خوشبختى برابر است با آرزوها چرا چون امور زيادى هست كه واقعاً سعادت بشر در آنها است بشر به خاطر اين كه جاهل است نمى‏خواهد آن را اصلاً آرزو نمى‏كند آن را و چه بسا امور ضد آن را آرزو بكند به خاطر همين نادانى‏اش و يا اسارت دربند هواى نفسانى‏اش آنها را آرزو كنيم مثال واضح آن يك بچه است شما به آن بگوييد بچه پنج ساله شما آرزويت چيست خوب ما واقعاً به عنوان يك انسان آن آرزو خود را مى‏گويد مثلاً من دوست دارم يك موتور داشته باشم يا يك دانه مثلاً ماشين داشته باشم يا خيلى بزرگى پدر و كسان ديگر را ديده باشد آرزو مى‏كند يك دانه ماشين يا تراكتور يا اتوبوس داشته باشد يا اين كه راننده قطار بشود يا به يك دختر چهار پنج ساله به آن بگويى تو چه چيزى دوست دارى دختر چه مى‏تواند بخواهد مثلاً يك عروسكى كه حرف بزند يا يك شغلى را توى خانم‏ها ببينى و بگويى مى‏خواهم پرستار بشوم مثلاً معلم بشوم مى‏خواهم چى بشوم چى بشوم اين حدش است ديگر بيشتر از اين ديگر نه يا يك شغلى را انتخاب مى‏كنند يا يك شغلى را آرزو مى‏كنند و دوست دارند به اين برسند خوب اين بچه است ديگر از يك دختر بپرسى كه نمى‏گويد من يك شوهر خوب مى‏خواهم و يا يك پسر پنج ساله به آن بگويى تو چه مى‏خواهى بگويد من يك زن خوب مى‏خواهم بزرگ شوم با اين خصوصيت نه يا يك خانه مى‏خواهم نه شما يك دوچرخه را به او بدهيد و كليد يك خانه را به او بدهيد مى‏اندازد دور مى‏گويد خانه مى‏خواهم چكار چرا چون شعاع درك بچه همين است بيشتر از اين نيست ديگر نهايتاً اگر لزوم اطلاعات جمعى زياد بشود مثلاً بچه‏هايى توى تلويزيون هستند مى‏گويد من مى‏خواهم هنرپيشه بشوم بعداً هم اين كه مى‏ماند همين خاطرات و آرزوهاى دوران بچگى منتقل مى‏شود به جوانى و نوجوانى و مى‏بينى كه در خيلى از نوجوانها هنوز همان آرزوهاى دوران جوانى هست يك ذره قوى‏تر است مثلاً آنجا اگر يك عروسك يا يك ماشين كوكى مى‏خواست الان مثلاً يك ذره بزرگ‏تر است مثلاً آرزو دارد يك خلبان بشود و يك هواپيما داشته باشد كه بتواند پرواز كند اين را مى‏خواهد ديگر بيشتر از اين نه مثلاً آن موقع يك اسباب بازى ساده مى‏خواسته الان علم پيشرفت كرده و دستگاه آتارى آمده و ده‏ها بار مى‏شود باهاش بازى كرد آرزوى اين را مى‏كند يا مثلاً من يك آتارى داشته باشم و با آن بازى كنم ببينيد ميزان علم و شعور و آگاهى افراد در نوع آرزوهايشان تأثير دارد امّا اين كه واقعاً همان چيزهايى را كه آرزو مى‏كنند درست در سعادتشان هست خير اين جورى نيست هميشه اينگونه نيست تاريخ ثابت كرده كه اكثر افراد آرزوهايى را مى‏خواهند كه هيچ موقع آن آرزوها در جهت مصالح و منافع خوشبختى آنها نيست الان شما مثلاً در تلويزيون مى‏بينيد فرضاً شبها مصاحبه مى‏كنند يك خبرنگارى مى‏كنند يك خبرنگار آقا و يا يك خانم سوال مى‏كنند مثلاً به نظر شما آدم خوب است در زندگى هدف داشته باشد يله مگر مى‏شود آدم هدف نداشته باشد بعد مى‏پرسد هدف شما چه چيزى است او هم تعارف همين جورى را مى‏گويد يك دانه مثلاً پزشك خوب بشوم و هدفم اين است كه بروم در دانشگاه يعنى انسان اينقدر سقوط پيدا مى‏كند كه شعاع زندگى‏اش تا كجاست و به عنوان يك انسان خوشبختى‏اش در شغل است ببينيد چگونه سقوط مى‏كند انسان من برسم به اين كه دكتر بشوم و هيچ اصلاً تمام آرزوها توى همين صدا و سيماى خودمان از طرف افراد ابراز مى‏شود جوانها و پسرها هيچ كدام يك آرزويى نيست كه با همتى انسان پيوند خورده باشد يعنى اصلاً با شعاعى كه خدا شما را آفريده جور در نمى‏آيد ديدگاه ابدى و وسعت ابدى نيست ديگر نهايتش هم همين حدودهاست ديگر خيلى خيلى رشد كنم اين است كه راه پيدا كنم در دانشگاه الان موفقيت درسى دارم رساندم به اين و دكتر بشوم و شدم و آرزوى من اين بود كه بچه‏ام دكتر بشود شد اين است ديگر به هر حال يا متقابلاً انسان چيزهايى را آرزو مى‏كند كه اصلاً به سعادتش نيست. به مصلحت آن نيست ميزان آگاهى‏اش همين است يعنى نوع آرزو تابع معرفت و شناخت است اولاً طلب مجهول مطلق جهان است يعنى چيزى كه انسان به آن شناخت ندارد محال است كه طلب كند ثانياً آن مقدارى كه مى‏فهمد آرزو مى‏كند مى‏گويند بسته به اين است كه به چقدر كمال رسيده باشد از چقدر كمالات اطلاعات داشته باشد چقدر كمال سراغ داشته باشد ديگر آن حد آرزويش را نشانه مى‏گيرد و مى‏گويد من مى‏خواهم آن بشوم آن مقدارى كه انسان مى‏فهمد امّا آيا دانش بشر مطلق است آگاهى او با جهل آميخته نيست با هواى نفس آميخته نيست عقل او عقل كل است همه چيز را درك بكند تمام سعادت و واقعيات را شناخت داشته باشد و صرفاً با تكيه بر دانش خودش و تجربه خودش بگويد من فلان چيز را آرزو مى‏كنم من هم به سعادت مى‏رسم واقعاً خوب اين گونه نيست در روانشناسى جاهل عرض كرديم كه يكى از خصوصيات جاهل اين بود كه »الجاهل يستوحش مما تعينن به الحكيم« شخص جاهل از آن چه كه شخص حكيم نسبت به آن انس دارد و از آن لذت مى‏برد و خوش است با او شخص جاهل وحشت مى‏كند با آن شما الان داريد درس مى‏خوانيد كار خوبى داريد مى‏كنيد كار عاقلانه‏اى است درس خواندن و تحصيل علم يا مثلاً مى‏آيند توى اين جلسات مى‏نشينند با حوصله هر هفته راه دور و درازى را طى مى‏كنيد و مى‏آييد اينجا خوب حالا انس هم داريد مى‏آييد مى‏نشينيد اينجا و كلام اهل بيت و قرآن است حكيمانه‏اى را ياد مى‏گيريد امّا آيا همه همين جورى هستند شما در اطراف خودتان سراغ نداريد بيايند بنشينند توى اين جلسات و حالشان به هم بخورد اصلاً خنده‏شان بگيرد و اصلاً كسل بشوند و بلند شوند بروند چرا خوب چرا اينها اينجورى هستند آن الان به آن بگو فيلم سينمايى پايش شروع مى‏كند به در زمين مى‏گويد الان بلند شوم بروم از دستم در نرود يا مثلاً فيلم ويدئو يا عروسى است امشب بروم شكمم را بچرانم آنجا يا چيزهاى ديگر برويم با رفقا بگرديم با ماشين و موتور و پارك و بوق بوق يا مسايل ديگر اينقدر مى‏خواهند ديگر اگر قرار بود اينجورى باشد كه جمعيت اينقدر حمله و منطقه جمعيت اينقدر ندارد حالا شما پنجاه نفر آمديد اينجا نشستيد همه اينجورى نيستند همه آيا اهل مطالعه هستند نه همه اهل علم و عبادت و مسجد هستند همه اهل توجه به مطالب علمى هستند بلند شوند بروند دانشگاه درس بخوانند رياضيات فيزيك شيمى پزشكى بخوانند نه يك عده اصلاً مسخره مى‏كنند بى‏كارند درس مى‏خوانند يستوحش يعنى وحشت مى‏كند از آن چيزى كه آدم فهميده با آن انس دارد مى‏ترسد زود حوصله‏اش هم سر مى‏رود كتاب بگويى اصلاً نمى‏تواند بخواند اصلاً باز مى‏كند كتاب را تمام دلش مى‏گيرد مسجد مى‏آيد همينطور صرف از درس خواندن و ديپلم هست باز مى‏بينى مى‏ترسد صرف از دانشگاه رفتن و حوزه رفتن و مدرسه رفتن و مدارج علمى و الهى را طى بكند نه مى‏ترسد حرف از قرآن و آموزش قرآن است مى‏ترسد و نمى‏آيد جلو تنفر درش هست ترس از فلسفه، فقه است حديث است باز مى‏بينى هيچ انسى درش نيست جاهل اينجورى است جاهل از خصوصياتش اينجورى است آنچه كه عالم با آن انس دارد او از آن وحشت دارد خود ما هم همينطور بوديم خود ماها هم خيلى كارها كه الان داريم مى‏كنيم يك موقع‏هايى خوشمان نمى‏آمد بكنيم فرار مى‏كرديم از آن مى‏ترسيديم ديگر الان مى‏گوييم اى بابا ترسى هم نداشت خيلى هم لذت دارد خيلى هم خوب است خيلى هم جالب است چون فهم ما زيادتر شده افزايش پيدا كرده نسبت به اين كار انس پيدا كرديم قبلاً نه شايد خيلى هم بدمان مى‏آمد مثلاً شايد از شنيدن مطالب دينى از جلسه قرآن بچه را نگاه كن مثلاً شما الان مى‏خواهى بنشانى سر جلسه من يادم است بچه كه بودم خيلى كوچك بودم پدرم تابستانها آن موقع درس مى‏خوانديم درسمان هم خوب بود و زياد هم مى‏خوانديم بعد تابستانها را مى‏گفتيم ولمان كنيد برويم يك ذره بگرديم براى خودمان راحت باشيم خودمان را توى چشمه على و كوه‏هاى اطراف خفه مى‏كرديم يا درون آب بوديم يا در بيابانها ملخ مى‏گرفتيم و يا براى جوجه‏هايمان غذا جمع مى‏كرديم از اينها يا فوتبالى بازى مى‏كرديم يا بازى‏هاى ديگر بابا صبح به صبح مى‏خواست ما را ببرد سر جلسه قرآن تابستان مى‏گفت كه برو اسمت را بنويس جلسه قرآن بعد ما نمى‏رفتيم فردا مى‏گفت اسمت را نوشتى يك بهانه ديگر مى‏آورديم همين جورى تابستان مى‏گذشت دوباره تابستان بعد مى‏گفت برو ديگر ببين همه بچه‏ها دارند مى‏روند ما نمى‏رفتيم باز يك تابستان در مى‏رفتيم سال بعد خودش مى‏گرفت دستمان را مى‏برد سر آن كلاس و اسممان را مى‏نوشت بعد مى‏گفت حالا برو سر كلاس بعد ما مى‏رفتيم سر كلاس يواش يواش لذتش مى‏آمد يواش يواش ذائقه‏اش را درك مى‏كرديم مى‏رفتيم و مى‏آمديم با شوق و ذوق مى‏رفتيم ولى تا وقتى آدم ادراك نمى‏كند اين را فرار مى‏كند كه اينها چه بى‏كارند حيف نيست چشمه على را آدم ول كند بيايد سر كلاس قرآن بنشيند اَ اِ اُ از اين چيزها بخوانيم اينجورى بود ديگر ولى وقتى مى‏روى مى‏نشينى لذت مى‏برى روح مطالعه پيدا مى‏كنى همينطور بعد كه روح مطالعه پيدا مى‏كنى همين طور مثلاً هم سن‏هاى ما آن موقع يك قِران مى‏گرفتند روز به روز من يادم بود كه اصلاً پولم را خرج نمى‏كردم و اين يك قِران يك قران‏ها را جمع مى‏كردم مى‏شد پنج زار پنج شنبه به پنج شنبه مى‏رفتم يك كيهان بچه‏ها مى‏خريديم كه مثلاً مطالعه كنم بقيه در مدرسه آلاسكا و شانسى و نرمك و از اين چيزها خلاصه استفاده مى‏كردند ما نه ما نگه مى‏داشتيم وقتى ذائقه‏اش آمده بود كه اين چه هست بعد اصلاً راحت خرج نمى‏كرديم بقيه اصلاً نمى‏توانستند خرج نكنند اگر شده من يادم است كه هم كلاسى‏ها پول قرض مى‏گرفتند كه آلاسكايشان قضا نشد و حتماً بايد مى‏خوردند ولى ما اصلاً خيلى راحت نمى‏خورديم فقط حواسمان به پنج‏شنبه بود كه روز پنج‏شنبه بيايد اول كله صبح مى‏رفتيم دم مغازه واى به حال يارو كه اگر كيهان بچه‏ها دير مى‏رسيد پاشنه در را مى‏كنديم تا كيهان بچه‏ها مى‏رسيد چند بار صبح مى‏رفتيم تا مى‏رسد به تو همان سنين كوچك جدول طرح مى‏كرديم اين قدر جدول حل مى‏كرديم كه اين انس را ما داشتيم ولى قبلش همه‏اش فرار مى‏كرديم جاهل اينجورى است كسانى كه اهل عقل هستند انس دارند با خيلى از كارها جاهل‏ها ندارند ما هميشه در جهل هستيم يعنى به هر حال مقدارى از جهل همراهمان است آميختگى داريم لذا آرزوها اين كه بگويم من آرزو دارم مثلاً برسم به فلان جا چه كار بكنم معلوم نيست با سعادت شما تنظيم شده باشد يا نه هر آرزويى نه حتّى هر شغل مباحى هم نه انسان ويژگيهاى خودش را بايد بشناسد واقعاً چه بسا پزشكى كمك بكند براى يك نفر ولى براى يك نفر آفات بزرگى دارد به فساد مى‏كشندش دانشگاه براى يك نفر بسيار خوب است ولى براى يك نفر آفت بزرگى است تحصيلات عاليه مى‏رود دانشگاه خلقش تغيير مى‏كند مبتكر مى‏شود فاسد مى‏شود روحيه‏اش خراب مى‏شود آن وقت‏ها نماز مى‏خواند ولى الان نه يك خانمى آمده بود از شاگردان ما خانم خوبى هم بود انصافاً خيلى محجوب متدين، حزب الهى، بعد چند سالى هم بود مى‏آمد سر كلاس ما بعد زد و دانشگاه قبول شد و يك روز ديدم وقت گرفته آمده پيش من گفتم خوب چيه گفت مى‏خواهم چادر سرم نكنم مى‏خواهم مانتويى بشوم آنجا محيطش نمى‏شود آن بسم‏اللَّه اين چه درس نامباركى است كه نرفته مى‏خواهى چادرت بگذارى كنار كه الحمداللَّه متنبه و آگاه بود من متنبه كردم نه الحمداللَّه اين كار را نكرد و فهميده بود يا آقايان ديگر نماز اول وقتى، هيئتى، سينه زنى، بسيجى، دانشگاه كه قبول مى‏شود يواش يواش خراب شد اصلاً ديگر از اين چيزها خبرى نبود بعد تازه آقا برايش اُفت دارد كه براى امام حسين‏عليه السلام سينه بزند حتّى يعنى خيلى به آن بر مى‏خورد اگر بگوييم كه دستت را بلند كن سينه بزن خيلى اگر رودروايستى گير كند بنشيند آن گوشه يواش چهار تا سينه بزند مثلاً آن موقع مياندار بود لخت مى‏شد دو دستى مى‏افتاد وسط الان خيلى بهش برمى‏خورد و خيلى افت برايش است كه براى سيدالشهداعليه السلام بخواند حالا يا نماز يعنى الان بعد از انقلاب كمتر شده آن موقع اگر يك دكتر نماز مى‏خواند همه شاخ درمى‏آوردند اِ اِ مگر دكتر و مهندس هم نماز مى‏خواند مثلاً اگر انشاءاللَّه‏ى مى‏گفت يا يك انگشترى به دست داشت همه تعجب مى‏كردند اين دكتر خدا را قبول دارد اصلاً همه تعجب مى‏كردند خدا بايد خيلى خوشحال باشد كه اين دكتر قبولش كرده خلاصه پذيرفتند مثلاً اينطورى بود كمابيش هم هنوز همچين چيزى است در اذهان هنوز پاك نشده اگر بخواهند حرف بزنند مثلاً با بسم‏اللَّه الرحمن الرحيم شروع كنند يا اين كه مثلاً نماز بخوانند خيلى تعجب مى‏كنند خوب اين درس خيلى نامباركى است و او را از هستى از حقيقتش ساقط بكند و از ابديت بياندازد پس بايد ديد كه واقعاً با چه ديدى ما به آرزوها نگاه كنيم اين بسته به اين است كه چقدر معرفت داريم خودمان را بشناسيم تا خودمان را خوب نشناسيم همه آرزوهايى كه مى‏كنيم ضعيف است يعنى كم مى‏خواهيم پست پسنديم بد مى‏خواهيم براى خودمان قوى نمى‏خواهيم نمى‏دانيم كه ماها انسانيم و به كجاها كه مى‏خواهيم برسيم همه آرزوهايى كه مى‏كنيم در همين زندگى دنياست و دم مرگ هم هيچ فايده‏اى ندارد و باطل مى‏شود خوب من يك آرزويى كنم يك كمالى مد نظر داشته باشم كو تا ابديت به دردم بخورد حالا اگر دانشگاه است با اين دانشگاه طورى پيوند برقرار كنم كه اين دانشگاه تمام بشود يك راه رشد براى آخرتم اگر كار تجارت است همين طور »الكاسب حبيب اللَّه« گفتند كاسب درست و حسابى دوست خداست اگر تجارت و بازار است همين طور اگر حوزه و دانشگاه است همين طور اگر بازار است همين طور به هر حال درست بايد پيوند بزنند و ببينند انسان به كجاها مى‏تواند برسد يكى از بدبختى‏ها و بزرگ‏ترين گناهان اين است كه پرده‏ها كه كنار مى‏رود روز قيامت انسان مى‏روند كه كجاها مى‏توانسته برسد و چقدر خودش را دست پايين و پست گرفته با يك حيوان اشتباه گرفته ديگر مثلاً در خيابان يك ماشين را مى‏بيند رنگ متاليك مدل بالا مى‏گويد اى كاش من هم داشتم من چى كم داشتم من چى كم دارم خلاصه در دانشگاه با درس با پول درآوردن با تجارت كار آزاد حلال و حرام را قاطى بكنند خلاصه تو اين ماشينه بنشينند تا عقده‏شان خالى بشود خيلى‏ها عقده‏شان لباس هست انگشت‏نما شدن هست با لباس امّا در دين چى انّ اللَّه يغبض شهرت اللباس خداوند از شهرت لباس بدش مى‏آيد متنفر است در درگاه خدا انسان يك لباسى بپوشد كه حالا خيلى شيك و گران‏قيمت باشد همه با دست او را نشان بدهند بگويند ببينيد چه لباسى دارد چقدر خوشگل و گران‏قيمت و چقدر مدل بالا يا ماشين اصلاً اينجور شهرت‏ها را خداوند تنفر دارد انسان را بدبخت و ساقط مى‏كند انسان خودش در آن ماشين مى‏نشيند مى‏فهمد ديگر خودش نيست اصلاً تغيير مى‏كند لذا برخوردش هم با بقيه تغيير مى‏كند خوب اين چيست آهن و رنگ و نفت و پلاستيك و چهار تا پيچ و مهره كردند و سر هم سوار كردند شده اين بعد آدم مى‏رود درونش از خودش درمى‏آيد اصلاً يك جور ديگر مى‏شود خوب اين چيست كه من آرزويش را بكنم يا خانه مثلاً فلان خانه فلان مبلمان يا فلان چيز ديگر در همين چيزهاست خودش را با حيوان عوضى مى‏گيرد و نمى‏فهمد كه چقدر اشتباه كرده و يكى كردن با حيوان قرآن مى‏فرمايد كسى كه اين چيزها را خواست از حيوان پست‏تر است تو قوايى بالاتر از حيوان داشتى تعطيل كردى همه را اصلاً شكوفا نكرده آن قوا را اين ماشين را چشمش مى‏گيرد آرزوى اينها را مى‏كند همچين حريصانه احساس فقر مى‏كند احساس ذلت مى‏كند كه چرا ما نداريم نبايد انسان احساس حقارت بكند انسانى كه خودش را بشناسد هيچ وقت در مقابل امور دنيايى كه فرمود »جيفة و طالبها« كلاغ يك مردارى است و طالب آن سگ است هيچ گاه دچار حقارت نمى‏كنم اگر احساس حقارت كردى تو اين مسايل از لباس يك كسى از خانه يك كسى حقوق يك كسى شغل يك كسى ماشين يك كسى بدان كه خودت را نشناختى و اشتباه گرفتى به هر حال اينجورى هستند بعضى‏ها خودشان را اين قدر شناختند كه مثلاً خوب بخورند اين زندگى است ما مى‏كنيم بعضى‏ها چه غذاهايى كه نمى‏خورند چه چيزهايى كه نمى‏خورند چه چيزهايى كه سر سفره‏شان نيست خدا نكند كه انسان قبل از اين كه آمادگى روحى داشته باشد يك موقع پاى يك سفره ناجور دعوت شد يك سفره‏اى كه درونش انواع و اقسام غذاها را ريخته باشند آن موقع ديگر آدم روحيه‏اش را از دست مى‏دهد به يك جاى شيك و ترتميزى دعوتش مى‏كنند يادش برود خودش را خيلى بد است بايد بدانيم كه اينها شأن ما نيست حضرت آيت‏اللَّه جوادى آملى حفظاللَّه مى‏فرمودند اگر چون پيغمبرصلى الله عليه وآله به عنوان انسان كامل بايد در همه كمالات از همه افراد بالاتر باشد امام و رهبر اينجورى است و در كمالات واقعى بشر بايد از همه بالاتر باشد ايشان مى‏فرمودند اگر پول داشتن و ثروت و اين امور دنيايى كمال بود خداوند از پيغمبر دريغ نمى‏كرد پيغمبر بايد پولدارترين و ثروتمندترين باشند اگر اين كمال است در حالى كه شديداً پيغمبر اين مسايل مورد بغضش بوده و اگر تعريفى هم از ثروت و مال كرده گفته »نعم العون الغنا على التقوى« ثروت يار خوبى براى تقوى است فقط چون تقوى است و در جهت تقوى است ثروت خوب است نه مستقل از تقوى و ابديت هيچى اعتبار ندارد و همه چيز مضر است مستقل از شأن واقعى انسان است امام سجادعليه السلام روزى لباسى برايشان يك لباس خيلى شيكى بود پوشيدش ديدند حضرت هى مِن و مِن مى‏كند يك ذره چند قدمى مى‏رود بعد مى‏ايستد و يك نگاهى به خودش مى‏كند رفت درش آورد گفت كافى است به على‏بن الحسين گفت من اين پيراهن را پوشيدم ولى انگار كه ديگر على‏بن‏الحسين نيستم اين لباس را درآورد براى همين همه مى‏گويند تو شأن خودتان باشد شأنتان را فراموش نكنيد خيلى‏ها الان عقده‏هاى مختلف دارند قرض‏دار است امّا مى‏زند تا يك ماشين بخرد و بنشيند پشتش هستش گروه ترش است امّا مى‏زند به اين كار ندارد لباس درست و حسابى بپوشد يا مثلاً كمك پدر و مادرش بكند يا غذاى مناسب بخورد امّا مثلاً فلان لباس را بايد تهيه كند يا لباسش مشكل دارد قرض مى‏كند كه حتماً لباسم اينجورى باشد اگر الان به يك جوانى بگويى آقا لباست را وصله بزن بدش مى‏آيد ناراحت مى‏شود لباس وصله‏دار بپوشم شأن من كم مى‏شود ولى چقدر خوب است روح آزاد باشد از اين قضيه چه اشكالى دارد كفش را يك بار ديگر بدهى بدوزنش لباست را بدهى بدوزند چه اشكالى دارد حضرت زهراعليها السلام سلمان مى‏گويد به آدم خدمت خانم ديدم وقتى چادر سركردند شمردم چادر حضرت دوازده وصله داشت خوب آن حضرت زهراعليها السلام ما از آن بزرگ‏تر و مقرب‏تر چه كسى را داريم كه امام‏قدس سره فرمود اگر مرد بود جاى پيغمبرصلى الله عليه وآله بود قطعاً اگر مرد بود جاى رسول‏اللَّه بود خوب افت دارد براى حضرت زهرا كه لباسش وصله بخورد چه افتى دارد چون حضرت ارزش را به تكه آهن و پارچه و موى سر، ادكلن و عطر نمى‏بيند كه اگر واقعاً ارزش انسان با اين تأمين مى‏شد مدل عينك، به جاى خودكار بيك نمى‏توانند يك خودكار ساده بيك جيبشان باشد بايد حتماً ششصد يا هفتصد تومان بدهند يك خودنويس بالا بگيرند اگر يك موقع با خودكار نوشتند كسر شأنشان مى‏شد خيلى‏ها تمام عمرشان را مى‏گذارند توى اين كار برسند به پست و لذت جنسى و زن بيشتر، پول بيشتر غذاى بيشتر، لباس بهتر تمام عمر توى همين مسايل است بعضى‏ها آنقدر كه از علم لذت مى‏برند از هيچى لذت نمى‏برند داريم كه يكى از طلبه‏ها صبح‏ها يا موقعى كه يك مطلب علمى را كشف مى‏كرده در حجره داد مى‏زده كه كجاست شاهزاده‏ها از اين لذتى كه من دارم مى‏برم با علمم يكى مى‏بينى يك جوان چنان با قرآن محشور است كه توى روز اگر چند بار قرآن نخواند آرام نمى‏گيرد چنان با خدا محشور است كه اگر يك ذره دير گريه بكند يا دير با خدا حرف بزند دل‏تنگ مى‏شود اين هم يك آرزو و كجاست شاهزاده‏ها از اين لذتى كه من مى‏برم آنها هم ببرند يا لذت عبادت خيلى‏ها هستند حالا آن كه لذت عبادت را نمى‏برد فرقى هم نمى‏كند آن هم كه لذت عبادت را نمى‏برد مثل يك بچه است كه وا داشتن از درس خواندن لذت مى‏برد ولى آن نمى‏برد عبادت هم همين‏طور است عبادت هم شأنى از شئون است كه اگر مثلاً كسى دركش نكرده بگويد خوب حالا اين براى چه اين قدر سجده‏اش طولانى است قنوتش اين قدر طولانى است چرا اين قدر راحت ذكر مى‏گويد يا زيارت عاشورا مى‏خواند مفهوم نيست يك نفر مى‏نشيند زيارت عاشورا مى‏خواند چه معنى دارد يا مثلاً نوار گوش مى‏دهد نوار حاج منصور يا مداح ديگر مى‏گذارند گوش مى‏دهند ولى ديگرى اگر ترانه گوش نكند مى‏ميرد اصلاً نمى‏تواند درك بكند من دوران جنگ بود كه عمليات بدر بود يك حادثه برايم اتفاق افتاد قبل از عمليات ما را آوردند بيمارستان در همان منطقه در آنجا با يك جوانى آشنا شديم من همان موقع فهميدم كه اين به اصطلاح در خط بچه حزب‏الهى‏ها نيست بر حسب اجبار سربازى آنجا بود زخم معده گرفته بود و او را به بيمارستان آورده بودند اصلاً به رويش نياوردم كه آن جورى هستى رفيق شديم با هم خيلى اين مدت دوست شديم يواش يواش مى‏ديد ما داريم نماز مى‏خوانيم و گاهى اوقات زيارت عاشورا مى‏خوانديم بچه‏هاى بسيجى هر كدام با آن حال بودنشان مى‏آمدند سر مى‏زدند مى‏ديد اينها را من هم هيچ ازش نمى‏پرسيدم نماز مى‏خوانى نمى‏خوانى من هم مثل بقيه بچه بسيجى‏ها با آن رفتار مى‏كردم صفا مى‏كرديم اين خوب خودش خودش را مى‏شناخت ديگر او هم مى‏ديد كه ما داريم با او اينجورى رفتار مى‏كنيم هويت جديد پيدا مى‏كرد خيلى اُنس گرفته بود بعد حالا كارى ندارم هواپيما آمد و ما را آورد من هم حالم خيلى خراب بود در آن وضعيت نمى‏توانستم از او اسم و آدرس بگيرم ولى لحظه آخر كه داشتم از او جدا مى‏شدم در آمبولانس ديدم شديد دارد گريه مى‏كند بعد مى‏گفت كه با گريه من آن كه فكر مى‏كنى نيستم داد مى‏زد گريه مى‏كرد توى ماشين من چند وقت در بيمارستان نوار موسيقى گوش نكرده بودم داشتم مى‏مردم مثل يك سيگارى و معتاد كه اگر نرسد به آن مى‏ميرد مى‏گفت من اينجورى هستم مى‏گفت اولين حزب‏الهى هستى كه من توانستم باهاش اُنس بگيرم حالا حرف‏هاى ديگرى زد و اين خرابى حال ما و تفاوت بيمارى ماها را از هم جدا كرد و ديگر او را نديدم خدا هر جا هست موفقش كند ولى مثلاً اين مجله كه من يك روز است كه نوار گوش نكردم اين از اين لذت مى‏برد يا مى‏بُرد يكى اگر نماز نخواند يا يك هفته زيارت عاشورا نخواند مى‏ميرد تمام غم عالم او را مى‏گيرد چنان شعف و شور و روشنايى دلش را مى‏گيرد مجلس عزاست ولى شادى معنويت غير از شما در روز عاشورا باز هم شعف دارى، شادى معنويت دارى درست است عزادارى امّا آن غم خيلى شادى دارد بعضى از غم‏ها است به قدرى لذيذ است كه خدا نصيب كند اين غم‏ها را انسان غم دارد ولى شالوده اين غم انگار با شادى درستش كردند اين غزل معروف الهى غمشه‏اى را برايتان بخوانم.

من طائر قدوسيم، مرغ گلستان نيستم، مست مى‏لاهوتيم، زين مى‏پرستان نيستم، هر روز چون آه سحر گردم زكويت در به در..... سلطان كجا، شب اينها كجا، گر من فقيرم هر شبى دارم زيارب ياربى، يك سرى به مناجات‏هاى اهل‏بيت‏عليهم السلام بزنيم ببينيم چگونه با خدا انس دارند با خدا بده بستان دارند هر شب با خدا و آن كجا كه يك نفر دچار جيفه بشود، خيلى فرق است اين خاكيان تيره دل هستند و غرق آب و گل، من دل بران ماه چون گل بستم كزانيان نيستم من از اينها نيستم كه خودم را اين قدر پست كنم، بعضى از جوانان را ما ببينيم خودكشى كرده براى چه دختر را مى‏خواسته به آن ندادند خودش را كشته نفت ريخته خودش را آتش زده اصلاً چقدر سقوط است براى يك بشر، يكى مثل بلال حبشى است سياه پوست تازه زبانش قشنگ نمى‏گشت كلامش درست بيان نمى‏شد مى‏رود اتفاقاً خواستگارى يكى از دخترهاى قشنگ شهر او كه چقدر عزيز است »وللَّه عزت والرسول و للمؤمنين« عزت براى خدا و رسولش است »و ان تزوجه...« اگر به ما مى‏دهيد دخترتان را خدايا شكرت نمى‏گويد اگر ندهيد من در عشق شكست مى‏خورم خودم را مى‏كشم از پشت بام مى‏اندازم تكه تكه مى‏كنم هم خودم را مى‏كشم هم تو را مى‏كشم مثلاً الان اينجورى است تو اين مشاوره‏ها مى‏بينم پسر اينجا نشسته مى‏گويد اگر ندهند به من هم خودم را مى‏كشم هم او را اصلاً اسيد مى‏پاشم در چشمش ديگر هيچ كس نگاهش نكند تفكرات اين چنينى يا خودش را دار بزند يا بسوزاند كارهاى اينجورى براى اين است كه خودش را نمى‏شناسد گرفتار است بدبخت است جاهل است ارزش خودش را نمى‏داند بچه است روح ضعيف است اين خاكيان تيره دل مستند و غرعتد آب و گل، من دلبران ماه چون گل بستم و از آن نيستم خود مرحوم الهى غمشه‏اى دزد خانه‏اش را زده بود به آن گفتند كه دزد خانه‏ات را زده گفت ولش كن من اصلاً حال ندارم قيامت بايستم وقتم را تلف كنم براى اين دزد بى‏كار نيستم آنجا بايستم بگويم حالا تلويزيون و فرش و كجا بردى يالا بايست كولى به من بده نمى‏شود اصلاً از اين حرفها نمى‏زد شما خودتان ده تومان فرضاً يك مجلس مهمى داريد جلسه بزرگى است شخص محترمى آمده پيش شما مى‏بينيد كه چگونه از اين مايه مى‏گذاريد حالا دو تومانتان هم گم شد مى‏رويد بگرديد زير دست و پا دو تومانتان را پيدا كنيد كسى نمى‏ايستد آنجا اين كار را بكند يك شخصيت بزرگ پيش شما هست مى‏خواهيد در محضر او باشيد آدم كه دنبال چهار تومان پول گمشده‏اش نمى‏گردد بچه‏ها برعكس شما بچه‏ها را ببريد در مجلس شاه اصلاً كسى شاه را تحويل نمى‏گيرد بچه چشمش به انار و سيب و گلابى جلوى شاه است شاه رويش را برگرداند و آن يك تك بزند مثلاً انار را بردارد بچه اين است شما در مهمانى‏ها بچه‏ها اصلاً پرستيژ را رعايت نمى‏كنند كسى كارى ندارد اصلاً با اين چيزها كه آن مثلاً حواسش به آن بچه اينجورى است نه آداب را رعايت مى‏كند نه زشت است و بد است را مى‏فهمد مادر هى مى‏زند روى دست خودش اى جز جگر زده، ذليل مرده آخر اين چه كاريست مى‏كنى بعد مى‏بينى كه اصلاً فكر اين چيزها نيست فكر اين است كه مز اول را برداشت و خورد دومى را هم بردار توى اين وادى هست ولى آدم بزرگ‏ها همچين مى‏نشيند اگر دلشان هم بخواهد بيچاره همين جور ساكت مى‏نشيند بعضى وقت‏ها اينقدر مجلس محترم است كه اصلاً كسى فكر اين چيزها به سرش نمى‏زند آن قدر مجلس بار دارد اين قدر مجلس تغذيه‏اش از طريق ديگر دارد صورت مى‏گيرد تغذيه معنوى آن قدر دارد آن قدر غذاهاى معنوى درونش است انسان هوس غذاهاى روحانى نمى‏كند موسى‏عليه السلام وقتى رفت كوه نور چهل شب كه آنجا بود موقع برگشت آب و غذايش دست نخورده روح به يك جايى كه تعلق بگيرد اينجورى است يعنى لذتها و مظاهر حيوانيت اصلاً رنگ خودش را نمى‏بازد، روزى الهى مرغ جان بيرون رود زين آشيان بينى مرا با عرشيان زين مرغ سامان نيستم من آنجا هستم براى آنجا هستم خوب ببينيد ارزش انسان به چه چيزى است توجه بكنيد يكى با خدا آن قدر اُنس دارد بعد آنها كه با خدا اُنس دارند روحشان بزرگ مى‏شود اهل بخشش هستند اهل عفو هستند مسايل دنيايى اذيتشان نمى‏كند چرا دردم بيشتر من كمتر چرا چرا چرا خودشان زير كند و حسابى دارند كيف مى‏كنند و لذت مى‏برند كار خودشان را مى‏كنند و با اينها كه دارند بازى مى‏كنند هيچ كارى ندارند، ماشين، خانه، بدو مى‏گن نه اصلاً عجله‏اى نداريم آن مى‏داند هر چه نرسد به آن براى آخرتش پس‏انداز مى‏شود چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد وقتى موازنه است بين دنيا و آخرت چرا بروم وقتى موازنه است وقتى هر چه در دنيا بيشتر بخورم از آخرتم كم مى‏شود چه دوندگى دارم من هم حتماً مثل اينها بدوم و برسم به دنبال فلان چيز لذا پيغمبر، اميرالمؤمنين‏عليه السلام و حضرت زهراعليها السلام نمى‏دوند. تازه اگر هم فكرمان هستند از اين مال مى‏گيرند و آخرت درست مى‏كنند نه دنيا تا آخر زندگى‏شان را مطالعه كرديم ديديم ديگر ببينيم خداوند ارزش انسان را به چه چيزى معرفى كرده ارزش انسان به اين است كه مى‏تواند به آن مقامات عالى برسد ببينيد خدا شوخى نيست‏ها خليفه خدا يعنى نماينده من بشوى جانشين من بشوى مثل من هر كارى كه مى‏توانم بكنم بكنى لذا در بهشت آن جورى مى‏شوند ديگر آنها كه مى‏روند در بهشت يك عده ايشان نه همه‏شان مى‏فرمايند اينها در بهشت به محض اين كه اراده يك چيز را مى‏كنند فراهم مى‏شود برايشان خلق مى‏شود خودشان هم خلق مى‏كنند نه اين كه خدا خلق كند برايشان خير خودشان خلق مى‏كنند بعضى‏ها را مى‏برند در بهشت مى‏گويند آقا اين كاخ شماست اين همسر شماست اين جايگاه شماست اين نهر و شراب و عسل آب است بعضى‏ها قرآن مى‏گويد نه »يفجرونها تفجيرا« نمى‏برند بگويند كه اين نهر است هر جا اراده كنند نهر همانجا است شراب، عسل هر وقت اراده كنند خلق مى‏كنند اينها هم حتّى حيوانيت است ما بهشت‏هايى داريم كه مخصوص افرادى است كه خداوند اصلاً با امورى غير از اين مسايل از افراد پذيرايى مى‏كند اين جنتى كه در بهشت آمده يعنى چه »فادخلى فى عبادى فادخلى جنتى« بهشت من نمى‏گويد »الجنات العدن فردوس« از اين حرفها نيست بهشتى كه مخصوص خداست فقط پذيرايى كه خدا مى‏خواهد بكند از اينها چه جورى هست اين كه انسان بداند تا بى‏نهايت راه رشد دارد آن وقت خودش را معطل مى‏كند و اين را يك جوان بايد در همان جوانى بداند والا عمرش را تلف مى‏كند و بعد كه تازه مى‏فهمد كه ديگر كارى از دستش برنمى‏آيد يك ضرب المثل فرانسوى است كه مى‏گويد اى كاش جوانان مى‏دانستند و اى كاش پيران مى‏توانستند يعنى يا وقتى جوانند مى‏توانند نمى‏دانند كه چه كار بايد بكنند وقتى پير مى‏شوند مى‏دانند كه چه كار بايد بكنند نمى‏توانند بكنند جوان بايد بفهمد همان سنين جوانى و نوجوانى بايد بفهمد كه چه كار كند دنبال بازى نرود عمرش را تلف نكند. »لقد مَنَّ اللَّه على المؤمنين اذ بَعَثَ فى رسولَ مِن انفسهم يتلوا عليهم آياتهم و يذكيهم و يعلمهم اللَّه والحكمه« خداوند منّت گذاشت كه از ميان آنها پيامبرى را مبعوث كرد كه تذكيه كند آنها را و تعليم كتاب و حكمت كند و ارزش آنها را به كتاب و حكمت به تذكيه به پاك شدن معرفى مى‏كند واقعاً انسان آنقدر ارزش دارد كه خداوند شخصيتى را به بزرگى پيغمبر برايش فرستاده بعد ما اين شخصيت الگو را بگذاريم كنار بعد بيافتيم دنبال اين و آن كه چه كسى دارد چه كار مى‏كند مدل مو و لباس و غذا خوردن و ازدواج را از او ياد بگيريم بابا بزرگ‏ترين شخصيت تاريخ بشر را براى تو قرار داده به عنوان الگو يك همچين شخصيت بى‏نظيرى را براى تو گذاشته بعد تو دارى دنبال اين و آن مى‏گردى خوب اين حماقت و جهالت نيست. چه كسى از دين پيامبر و آيين ابراهيمى روى برمى‏گرداند مگر اين كه ديوانه و احمق باشد اميرالمؤمنين را گذاشته برات سيدالشهداعليه السلام را گذاشته برايت اين همه شخصيت‏ها شخصيتى به بزرگى امام زمان)عج( كه تمام كمالات و مزاياى آدم تا خاتم را جمع كرده در خودش يك شخصيت اينجورى هزاران شب است كه خون دل مى‏خورد به خاطر ماها بعد ما اصلاً هواسمان نيست به امام زمان هواسمان نيست به ائمّه هواسمان نيست كه بنشينيم با آن مناجات كنيم و دوست بشويم محبوب ما بشود ما محبوبش بشويم ببينيم ارزش انسان را خدا به چه معرفى مى‏كند عوضى نرويم يك شخصيتى به بزرگى امام زمان)عج( بعد ما هى برويم از اين و آن تقليد كنيم از اين انسانهاى ناقص و آلوده و جاهل تلف شده را بكنيم الگوى خودمان و بگوييم كه من مى‏خواهم مثل اين بشوم به هر حال بايد در آيات قرآن، در ارزش انسان در دعاها تفكر زيادى بكنيم كه ما به كجا مى‏توانيم برسيم.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته