جلسه 105 - آموزش دین
شماره جلسه
105
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 105 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

بحثمان راجع به سعادت بود و خوشبختى چند نظريه درباره سعادت مطرح شد كه پيرامونش صحبت كرديم آخرين نظريه‏اى كه در موردش صحبت كرديم اين بود كه سعادت مساوى است با رسيدن انسان به همه آرزوهايش و در اين باره هم صحبت شد يكى دو جلسه و اين نظر را ما رد كرديم كه انسان صرف رسيدن به آرزوهايش سعادتمند و خوشبخت نيست ملاك سعادت را عرض كرديم و كه سعادت و تشخيصش مصلحت و مفسده درباره‏اش صحبت شد دليلى كه عرض شد براى اين كه سعادت با رسيدن آرزوها يكى نيست اين بود كه بشود در آرزوهايش دچار خطا مى‏شود اول اين كه سعادت انسان خطابردار نيست آرزوهايش يعنى اگر انسان به سعادت واقعى رسيد آنجا خطايى درش نيست احساس سعادت واقعى دارد مى‏كند اما آرزوها اينجورى نيست آرزوها خطابردار هست يعنى چه؟ يعنى انسان يك سال، دو سال، چند سال و وقتى رسيد مى‏بيند كه آن آرامش و آن خوشبختى كه انتظار داشت از رسيدن به اين آرزو برايش حاصل نمى‏شود به گذشته هم كه فكر مى‏كند مى‏بيند در گذشته عمر خودش چيزهايى را مى‏خواسته كه آن چيزها خواستنى به معنى واقعى نبوده بهشان رسيده و بعد مى‏فهمد كه اشتباه مى‏خواسته اين چيزها را چيزهايى را آرزو مى‏كرده كه بعد مى‏فهمد كه اين آرزوها بچه‏گانه و نادرست و حتى مضر بوده براى او و در يك كلمه عرض كرديم كه نيل به سعادت پشيمانى‏بردار نيست اما نيل به آرزو پشيمانى‏بردار است در سعادت امكان ندارد انسان پيشمان بشود وقتى برسد به آن اما در آرزو امكان پشيمانى وجود دارد كسى را مى‏خواهى به آن برسى چيزى را مى‏خواهى به آن برسى موقعيتى را بخواهى به آن برسى مى‏روى و بعد بشيمان مى‏شوى يعنى مجموعه رسيدن به آن خواسته تو باعث مى‏شود كه تو شكست بخورى و احساس پوچى و شكست بكنى خيلى وقت‏ها آرزوها مقدمه بدبختى‏ها هستند يعنى انسان يك چيزى را آرزو مى‏كند ولى طبعات آن را شناخت ندارد به خاطر آگاهى نسبى كه در انسان هست آگاهى نسبى آگاهى زمانى است آگاهى‏هاى انسان آگاهى مطلق نيست به خاطر همين داشتن آگاهى نسبى و زمانى چيزى را آرزو مى‏كند وقتى به آن رسيد آن چيز طبعات منفى زيادى برايش دارد يك مثالى عرض كنم خدمتتان يكى مثلاً آرزو دارد ثروتمند بشود پس ثروتمند مى‏شود به خاطر ثروتمند شدنش جانش در خطر مى‏افتد مثلاً مالش را مى‏زنند سكته مى‏كند يا اصلاً مى‏كشنش من زمان رژيم گذشته يادم است يك بنده خدايى كارگر معمولى بود حدوداً چهل و خورده‏اى سالش بود بليط بخت‏آزمايى برد اتفاقاً زد و برد خانه‏هاى خيلى شيك و ماشين و پول و خيلى چيزهاى ديگر را با اين بليط بخت‏آزمايى برد و وقتى برد اين بردن همانا و از دست دادن جانش همان يعنى به خاطر ثروتش به قتل رساندنش يعنى خيلى وقت‏ها هست انسان چيزى را مى‏خواهد آرزو مى‏كند هوس مى‏كند تلاش مى‏كند كه به آن برسد مى‏رسد به آن اما رسيدن به آن طبعات زيادى دارد انسان مى‏زند قهرمان مى‏شود شهرت پيدا مى‏كند اما در اوج شهرت دچار يك لغزش و يك اشتباه مى‏شود كه آبرويش مى‏رود و در شهرت و معروفيت آبروى انسان رفتن و سقوط كردن دردآورتر از آنى است كه انسان اصلاً به آن شهرت نمى‏رسد و سقوطى هم نداشته لذا حال خيلى از طبقه پايينى‏ها درباره كسانى كه نسبت به كسانى كه تلاش كردند و خودشان را رساندند به بالا بهتر است يا خيلى‏ها هستند داراى امكانات زيادى هستند و به خاطر بدبختى‏ها و مشكلاتى كه به خاطر همين داشتن امكانات سرشان آمده آرزو مى‏كنند كه‏اى كاش برمى‏گشتند به وضعيت سابق يعنى يك نفر يك جا يك خطايى مى‏كند هيچ كس خطاى او را نمى‏فهمد در حد دو سه نفر معلوم مى‏شود و تمام مى‏شود مى‏رود پى كارش يك موقع مى‏بينى نه يك نفر مى‏زند خودش را و به شهرت مى‏رسد در اوج شهرت گناهى مى‏كند انحرافى ايجاد مى‏شود برايش كه آن ننگ مى‏ماند برايش و پاك شدنى نيست يك وقت‏ها به خاطر اين كه نمى‏توانى آن لكه ننگ را پاك كند از روى دامن خودش خودكشى مى‏كند و يا دست به جنايات ديگرى مى‏زند پس آرزو پشيمانى بردار هست يعنى اين كه انسان برسد به آرزو حتماً اينجورى نيست كه هر وقت انسان به آرزوهايش رسيد بگويد خوشبخت شدم خير مى‏رسى به آرزو مى‏بينى پشيمان خواهى شد حيف است در رسيدن به آرزوها ما پشيمان بشويم ولى در سعادت پشيمانى‏بردار نيست شما وقتى رسيد به سعادت پشيمان نيستى انسان وقتى خوشبخت شد ديگر خوشبخت شده پشيمان نمى‏شود انسان از اين جهت كه خوشبخت شده پس رسيدن به آرزوها با خوشبختى مساوى نيست اين يك نكته در اين جلسه بحث ما رابطه سعادت با آرزو است رابطه خوشبختى و آرزو چيست آرزو شرط رسيدن به سعادت است يعنى اگر انسان بخواهد خوشبخت و سعادتمند بشود بايد آرزو داشته باشد شرط رسيدن هست اما عين سعادت نيست مساوى سعادت نيست اما شرطش هست يعنى انسان اگر بخواهد به خوشبختى برسد بايد آرزوهايى داشته باشد و بخصوص آرزوى واقعى سعادت خودش را تابعه به آن سعادت برسد سعادت عين آرزو نيست يك نتيجه مهم مى‏گيريم در زندگى‏مان خيلى اهميت دارد و ان اين است كه اگر سعادت عين آرزو نيست پس تبعيت آرزو يا دنبال آرزو رفتن حتماً دنبال سعادت رفتن نيست اينجور نيست اگر كسى خواب و خيالهايى داشت آرزوهايى داشت مى‏خواست برسد بگوييم اين انسان دارد سيرى را به سمت سعادت و خوشبختى طى مى‏كند خير اينگونه نيست معلوم نيست قطعاً نمى‏شود گفت اين به سمت سعادت مى‏رود چرا چون مساوى نيستند اگر مساوى بودند دنبال آرزوها رفتن وقت گذاشتن براى آرزوها عمر گذاشتن براى آرزوها استعداد صرف كردن براى آرزوها مساوى بود با پيشرفت به سمت سعادت اما اينگونه نيست سعادت مثل يك مركب مى‏ماند مثل يك اسبى كه شما بخواهيد سوار شويد اگر كسى بخواهد سوار يك مركب بشود چند شرط دارد همان كه گفتم سعادت شرط رسيدن به آرزو است ببخشيد آرزو شرط رسيدن به سعادت است يعنى بايد آرزو داشته باشى به وسيله آن آرزو حركت در تو ايجاد مى‏شود و تو به سمت سعادت مى‏روى يعنى چه يعنى آرزو حكم يك مركب را دارد براى اين كه شما يك اسبى را مركبى را سوار بشوى چند تا شرط لازم است 1) آن مركب را ازش استفاده كنى يعنى اگر بخواهى استفاده صحيح از يك مركب يا اسب بكنى براى رسيدن به مقصد اين شرط لازم است كه اسب يا آن مركب برو باشد ببرد تو را خيال نرفتن نداشته باشد يعنى چه يعنى رام باشد حالا مثلاً توى ميدان اسب سوارى كه اسبها را توى فيلمها نشان مى‏دهند تربيت اسب، يك اسب وحشى كه تا به حال سوارى نداده حالا يكى مسافر است بهش يك دانه از اين اسبها را بدهند بگويند تو با اين اسب برو به محض اين كه بيايد سوار بشود مى‏زندش زمين راكب و سوار خودش را مى‏زند زمين كدام اسب مى‏برد انسان را اسبى كه اهلى باشد يعنى كنار بيايد با آدم حرف گوش كن باشد به عبارت ديگر در كنترل شخص باشد اگر نباشد شخص را به مقصد نمى‏رساند آرزو هم موتور حركت انسان است و اگر نباشد انسان حركت نمى‏كند يك روايت از نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله درباره آرزو برايتان بخوانم حضرت مى‏فرمايد كه: )لَو للعمل ما رضعت والدة ولدها( اگر آرزو نبود دلخوشى نبود هيچ مادرى شير به بچه‏اش نمى‏داد يعنى اين بچه را دوست دارد آرزو بزرگ شدن اين بچه را مى‏كشد آرزوى راه رفتن، حرف زدنش را مى‏كشد آرزوى مدرسه رفتن را مى‏كشد به هر حال با دلخوشى هست كه شير مى‏دهد به اين بچه تمام سختى‏هاى تربيت بچه را كه تحمل مى‏كند براى اين است كه يك آينده‏اى را دارد متصور مى‏كند )و ما قرص قارص شجره( هيچ كشاورزى هم درختى را هرس نمى‏كرد مى‏گفت بگذار از بين برود بگذار گياهان هرز اين درخت را از بين ببرند اما اين كه با چه نشاطى مى‏رود توى زمين وارد مى‏شود اينها را هرس و آبيارى مى‏كند اينها براى چه هست براى اين كه آرزو دارد يعنى چه يعنى اين كه شما آرزو را از انسان بگيريد تمام حركت را از انسان گرفتيد هيچ حركتى ديگر نمى‏كند انسان تمام تلاشها و حركاتى كه در كل زمين مى‏بيند از انسانها به خاطر اين است كه يك چيزى را مد نظر دارند مى‏خواهند به آن برسند اين را ازش بگيريد حضرت مسيح‏عليه السلام آمدند روى يك زمين كشاورزى يك پيرمردى را ديد كه داشت كار مى‏كرد خدايا از اين پيرمرد آرزو را بگير نعد ناگهان ديد اين پيرمرد بيل را گذاشت زمين و كنارى دراز كشيد ادامه نداد بعد گفت خداوندا آرزو را به آن برگردان حالا يك مصاحبه‏اى هم دارد با اين پيرمرد در دو حالتش، وقتى آرزو را از آن مى‏گيرند مى‏گويد چرا كار نمى‏كنى پيرمرد گفت براى چه كار كنم به چه دردم مى‏خورد مى‏خواهم چه كار چه فايده‏اى دارد اين كار. عرض كرد خداوندا آرزو را برگردان خداوند آرزو را به پيرمرد برگرداند. بعد پيرمرد بلند شد و بيل را گرفت و شروع كرد به كار بعد رفت جلو گفت براى چه دارى كار مى‏كنى بعد پيرمرد چند تا دليل آورد بله ما آينده‏اى داريم. زمستانى هست آذوقه‏اى بايد تهيه كنيم بچه‏هايمان هستند به هر حال دستمان را به سوى كسى دراز نبايد بكنيم چنان و چنين چقدر براى خودش دليل آورد كه كن به اين دلايل دارم بيل مى‏زنم اينجا پس اگر آرزو نباشد اين لازمه زندگى بشر است يعنى خداوند اين را به عنوان آب حيات زندگى بشر قرار داده اين آب حيات را بگيرى مى‏ميرد پژمردگى، مردگى و بى‏حركتى، سكون و گنديدن و از بين رفتن مى‏آيد سراغ انسان روح را مى‏گيرد براى همين آنهايى كه يأس بهشان غلبه پيدا مى‏كند پايان زندگى را زودتر به سمتش مى‏روند و انتخاب مى‏كنند آنهايى كه درها را از هر طرف به روى خودشان بسته مى‏بينند نه اين كه آنها هم آرزو نداشته باشند غلط است فكر نكنيم كسى كه مى‏رود خودكشى كند او آرزو ندارد او در را روى خودش بسته مى‏بيند نه اين كه آرزو ندارد اگر كسى به اين نتيجه قطعى رسيد كه هيچ يك از خواسته‏هايش برآورده نمى‏شود و يأس مطلق آمده سراغش خودش خودش را مى‏كشد پس اين رابطه آرزو است با سعادت و با انسان خوب حالا آرزو را وقتى تشبيه كرديم به يك مركب يعنى چه يعنى آرزو اگر كنترل نشد هر طرف كه دلش خواست آدم را برد همه جا دلش خواست آدم را برد هر مقدار وقت دلش خواست از انسان گرفت انسان پيشرفتى ندارد مثل اين كه شما سوار اسبى شده باشيد اسب مثلاً در راه دارد مى‏رود بعد چشمش مى‏خورد به يك علفزار شما هر كارى كنيد نرود آنجا برود آنجا يك نيم ساعت بچرد بعد دوباره مى‏خواهيد حركت بكنيد چشمش بخورد به آب برود آب بخورد يك ذره جلوتر برويد سايه باشد اسب دراز بكشد آنجا و بخوابد وقت خواب است نمى‏توانى باهاش بروى جايى اسبى كه اينجورى است داستان ليلى و مجنون را نمى‏دانم كه خوانديد يا نه مجنون سوار يك شترى بود اين شتر وضع حمل مى‏كند مجنون مى‏خواسته برود به كوى ليلى برسد معشوق خودش وضع حمل مى‏كند شتر خوب بچه‏اش را دوست دارد و دوست دارد پيش بچه‏اش باشد الان مادر است ديگر احساس مادرى دارد و دوست دارد پيش مادرش باشد پيش بچه‏اش باشد مجنون هم مى‏خواهد برود پيش ليلى اشتباهى كه مجنون مى‏كند اين است كه اين مركب را انتخاب مى‏كند سوار شترى شد و به زور شتر را حركت مى‏دهد شتر هم راه مى‏افتد و مى‏رود سفت اين افسار شتر را نگه مى‏دارد تا برود نزديكى‏هاى كوى ليلى كه مى‏رسيدند اين هى مى‏رود تو حال و هواى ليلى هى يواش يواش بند افسار شل مى‏شود از دستش شتر مى‏بيند كه افسار ديگر ول شده اين توى مستى خودش شتر دور مى‏زند مى‏رود پيش بچه‏اش مجنون به خودش مى‏آيد مى‏بيند اى بابا شتر سر جاى اولش است تازه چند بار تكرار مى‏كند اين را و اين قضيه تكرار مى‏شود آخر مى‏پرد از روى شتر پايين مى‏گويد ما دو همره نالايق و دو همره ضد هستيم با هم ديگر تو دارى مرا جاى ديگرى مى‏برى و من مى‏خواهم به جاى ديگرى بروم مركبى كه علاقه‏اش به طرف ديگر است به مقصد نمى‏رسد به هدف نمى‏رساند بايد اين مركب را رها كرد و مركبى انتخاب كرد كه تو را ببرد به سمت هدف خودت آرزوها هم همين طورى است اگر آرزوها كنترل نشوند هيچ چيز نيست كه انسان نخواهد انسان اصلى را كه قبلاً چند بار خدمتتان عرض كردم بى‏نهايت طلب است هيچ لذت و كمالى نيست كه نخواهدش لذا به آن پيشنهاد بكنى مى‏خواهد حد ندارد كه )العمل لا غاية له( على‏عليه السلام مى‏فرمايد غايت و پايانى براى آرزو نيست شما فكر كنيد يك روزى آرزوهايت تمام مى‏شود بعد مى‏رسى به آن چيزى كه مى‏خواهى برسى نه اينجورى نيست هيچ كس نمى‏رسد به آن چيزى كه مى‏خواهد برسد يك نمونه شما در تاريخ سراغ نداريد كه كسى مى‏خواهد بميرد بگويد من شش، هفت سال پيش به آن چه خواستم رسيدم خبر همه موقع مردن تشنه از دنيا رفتن همه هر كس مُرد تشنه از دنيا رفت از على‏عليه السلام )لا تغسل النفس من العمل حتى تدخل فى عجل( نفس و روح انسان هرگز خالى از آرزو نمى‏شود تا اين كه به مرگ برسد برود در عجل خودش و مرگ خودش همان لحظه مرگ اگر برى بالا شهر هر كسى مصاحبه باهاش بكنى بگويى دوست داشتى چه بشود مى‏گويد اين اتفاق بيافتد، آن اتفاق بيافتد و اين كارها بشود وصيت‏نامه بنويسد حتى بعد از مرگ من چنين بكنيد همه‏اش آرزو است ديگر مى‏خواهد تمام شدنى نيست. پس اگر بخواهيم آرزو ما را به سعادت برساند نبايد بگذاريم مثل يك مركبى كه هى اين طرف و آن طرف مى‏رود هى ما را هر جا خواست ببرد آرزو بايد كنترل بشود چه آرزويى، آرزو واقعى، معقول و منطبق با واقعيت و باتوان شخص در بحث روانشناسى جاهل گفتيم يكى از خصوصيات شخص جاهل و نادان اين است كه هميشه دنبال يك چيزهايى هست كه )الجاهل يعتمد على امل( تكيه‏اش روى آرزوهايى هست هميشه در حالى كه )العاقل يعتمد على عمله( يعنى آدم عاقل تكيه‏اش روى توانايى‏ها و عملكرد خودش دارد روى فعاليت خارجى‏اش عاقل تكيه دارد اين آرزو بله چون من اين آرزو را دارم يك روزى به آن مى‏رسم و حالا چه كار خواهم كرد نه اگر بخواهد كه برسد بايد عمل كند دو صد گفته چون نيمه كردار نيست بايد كار بكنى شخص عاقل و فهميده روى عملكردهايش حساب باز مى‏كند نه روى خواسته‏هايش فقط به هرجا كه بخواهد برسد انسان اينجورى هست پس اگر خواستى آرزوهايت هر جا كه دلش خواست ببرد چون آرزو پايان‏ناپذير است هميشه عمرت را تلف مى‏كنى يك روز اين يك روز اين يك روز اين مى‏بينى كه ليست آرزوهاى خودت را بنويسى مى‏بينى كه خيلى بوده اما روى آنها كه قلم كشيدى هم نگاه كنى مى‏بينى خيلى هست هى امتحان كنى يك چيز را بعد خط بزنى امتحان كنى خط بزنى دلت را بزند و اينجاست كه شناخت عميق از خود انسان و واقعيت و سعادت و خوشبختى چقدر به داد انسان مى‏رسد كه انسان از اول جوانى بتواند راهش را درست انتخاب كند و نگذارد كه جوانى و استعدادش و توانايى و نشاطش و عمر با ارزشش صرف هى خواسته‏ها و تمناهاى بچه‏گانه و بيهوده و بى‏ارزش بشود اين خيلى مهم است شناخت كه انسان از جوانى بشناسد از جوانى بفهمد كه بايد چه بكند حالا چون مبناى درسمان فرموده شهيد مطهرى هست اين جمله را از ايشان نقل كنم برايتان بايد سطح آرزو را بالا برد يعنى از طول و عرض آرزو بايد كاست و بر ارتفاع آن بايد افزود يعنى پخش نشويد شما آرزو اينجورى است پخش مى‏كند آدم را پخش مى‏كند يعنى چه يعنى فكرت و اعصابت و استعدادت، بدنت و عقلت را وقتت را بودجه‏ات را بودجه مالى همه چيزت را هى تقسيم مى‏كند به هيچ چيزش هم نمى‏رسى مثلاً ديده تابستان هست سه ماهى فقط دارد سه ماه هم نه دو ماه و نيم وقت دارد مى‏خواهد از اين استفاده كند مى‏رود كلاس خط، زبان، كامپيوتر اسم مى‏نويسد كلاس موسيقى هم ثبت نام مى‏كند دو ماه و نيم به هيچ جا هم نمى‏رسد آخرش مى‏بيند كه نه خطاط شد نه ساز مى‏تواند درست بزند نه از كامپيوتر چيزى فهميدند چهار تا كلمه زبان توانست حرفى بزند سطح كه پخش بشود يعنى انسان اينجورى هست آرزو كه پخش بشود پخش مى‏كند آدم به بالا رشد نمى‏كند اما وقتى ارتفاع كم شد يعنى شما ببخشيد سطح كم شد به چى اضافه مى‏شود به ارتفاع اضافه مى‏شود حالا مثال مى‏زنم برايتان دقت بفرماييد ببينيد اين را نگاه بكنيد تمام سطحش را من مى‏گذارم روى ميز چقدر از سطح ميز مى‏آيد بالا به اندازه قطر خودش اما وقتى من سطح را كم بكنم سطح را كه كم كردم همين طور مى‏آيد بالا هى سطح كه كم بشود به سمت يك هدف مشخص در حركت است لذا چسبندگى خيلى ضرر دارد براى انسان آرزوهاى بيجا نمى‏دانم چيزهايى كه اصلاً در شأن انسان نيست چيزهايى كه در توانايى انسان نيست در خصوصيات جاهل گفتيم چيزهايى را مى‏خواهد كه در توان خودش نيست )رغبتك فى المستحيل من اعظم من جهل( ميل داشتن تو در كارهاى محال و غير ممكن از بزرگترين درجات جهل هست بزرگترين علايم جهل است پس آرزو را بايد همانطورى كه آيت اللَّه شهيد مطهرى‏قدس سره فرمودند سطح آرزو را بايد بالا برد يعنى از طول و عرض آرزو بايد كاست و بر ارتفاع بايد افزود تا به جايى برسى به هدف برسى لذا دنبال آرزوهاى باطل رفتن اشتباه بزرگى است )اتقوا باطل العمل( از آرزوهاى باطل بپرهيزيد باطل يعنى چه؟ يعنى چيزى كه با اصل هويت و شخصيت شما سازگارى ندارد دوستانى كه در جلسات گذشته شايد برايشان نامفهوم باشد در بحث لذت مفصل صحبت كرديم كه گفتيم لذت مساوى با آرزو نيست رسيدن به لذت تقسيم‏بندى كرديم گفتيم اين نيست پس آرزوى باطل مى‏گويد ما كيف مى‏كنيم از اين خيلى چيزهاست كه انسان كيف مى‏كند و باطل هست و لذت مى‏برد مفصل در مورد لذت صحبت شد )اتقوا باطل العمل( از آمال باطل پرهيز كن از آرزوى باطل پرهيز كن پوچ است سراب است ارزش شما آن نيست نرويد دنبالش )العمل كل سراب( خيلى زيباست ما هيچ زيبايى به فرموده ائمه‏عليه السلام نيست )يقر من رعا و يخلف من رجا( اتفاقاً من وقتى داشتم روايت آرزو را نگاه مى‏كردم دهها روايت در مورد آرزو ديدم و اين به خاطر اهميت آرزو هست در زندگى كه تيغ دو لبه است آرزو يعنى حتماً ضرورى است براى زندگى انسان اگر دقت نكنيد به خودتان آسيب مى‏رسانيد تيغ دو لبه است سر خودت و دست خودت را نبرد خيلى حساس است شايد هيچ چيزى با انسان نباشد كه حساس‏تر از آرزو باشد يعنى انسان درست اگر نتواند كنترلش بكند انسان را به جهنم، باطل و بطلان خواهند كشاند به هلاكت خواهند كشاند خيلى من تكيه دارم كه اين دوستان جوانم روى اين قضيه فكر بكنند روى قضيه كنترل آرزوهايشان حتى اگر شده قلم بزنند در اين باره كار خوبى است يعنى بنويسيد يك مقدار آرزوهايتان را چيزهايى كه داريد راههاى رسيدن خودتان را نظريات خودتان را تا يك مقدار جدى بشود اصل قضيه يعنى اين واقعاً احتياج به تمرين و كار عملى دارد خيلى مهم است اين قضيه كنترل بشود مى‏فرمايد )الاصل كلسراب( مثل سراب مى‏ماند آدم تشنه در خيابان، در جاده زياد پيش مى‏آيد آب نماست اما آب نيست فكر مى‏كنى نيازت را برطرف مى‏كند فكر مى‏كنى اگر به آن رسيدى آرام مى‏شوى چه بسيار چيزهايى كه فكر مى‏كرديم به آن برسيم آرام مى‏شويم الان رسيديم و به آن رسيديم تشنه‏تر هستيم پرتلاش‏تر هستيم دوندگى‏مان بيشتر شده حرصمان بيشتر شده به بحث سراب خيلى توجه كنيد لفظ سراب مفهوم بسيار بالايى دارد به آن توجه كنيم خيلى آموزشهاى عالى دارد )يقرُ من رعا( يعنى گول مى‏زند كسى را كه مى‏بيند سراب است ديگر يعنى يك عده‏اى است كه فقط گول آرزوهايش را مى‏خورند بعد آفت مى‏زند هى مى‏رود جلو مى‏بيند كه فايده‏اى ندارد )و يخلف من رجا( و تخلف مى‏كند نسبت به كسى كه اميد دارد به آن. اميد دارى چه فكر مى‏كرديم چه شد؟ تلاش مى‏كنى به آن برسى بعد نتيجه كارت يك چيز ديگر از درمى‏آيد به شكست و نااميدى منجر مى‏شود اصلاً يك چيز ديگر مى‏شود اين ضرب المثل كه بابا اصلاً خر ما از كرگى دم نداشت را شنيده‏ايد ديگر يعنى در كجا استفاده مى‏شود اين كه انسان يك چيزى را مى‏خواهد بعد متوجه مى‏شود كه مثل اين كه اين خواسته يواش يواش دارد كار دستش مى‏دهد بى‏خود عمر گذاشته راجع به فلان چيز كه مى‏خواست فقط اسارت در حوص بود اسارت در ميل بود حالا يك مثال بزنم برايتان دخترها و پسرها زياد پيش مى‏آيد برايتان من به خاطر اين كه كارم مشاوره است زياد برخورد كردم با خانم‏ها و آقايانى كه با اين مسئله روبه‏رو بودند باز مثالهاى ديگر خواهم زد برايتان مسئله ازدواج مثلاً روى دختر تكيه زيادى هست خانم‏ها تكيه زيادى دارند كه به موقع ازدواج كنند زود نه دير هم به موقع در روايت آمده مثل يك ميوه است زود بچينى كال و تلخ است، اذيتت مى‏كند اين هشدار است به جوانان كه مى‏خواهى ازدواج كنى سراغ دختر نفهم و كال و بچه صفت و لوس نرويد بايد عقلش برسد در خطبه عقد هم در اسلام داريم كلمه رشيده تكيه شده يعنى رشد عقلى و بلوغ عقلى داشته باشد اين كال است بخورى هيچ شيرينى برايت ندارد مثل زهر مى‏ماند اين رسم متأسفانه هنوز برچيده نشده مثلاً مى‏بينى طرف با ده سال اختلاف سنى يك دختر دوازده سيزده چهارده پانزده سال كه اصلاً به دردش نمى‏خورد توى اين سنين بعد مى‏فرمايد اگر رسيد استفاده كن دير هم شد ديگر از آن طرف مى‏ماند فايده‏اى نخواهد داشت ميوه رسيده‏اش خوب است خانمى مى‏آيد به آن مى‏گويم چرا ازدواج نكردى مى‏گويد خواستار و همسر مورد علاقه‏ام پيدا نشده اين لفظها هم ديگر مد شده همسر مورد علاقه كسى كه به آن تفاهم داشته باشم و چيزهايى از اين قبيل حرفها و كلمات قشنگى است و به حق اما اراده‏اى كه انسان با آن مى‏كند چيزى كه بد به كار مى‏گيرد اينها را بعد مى‏گوييم همسر مورد علاقه‏ات چيست اولاً ليسانس كمتر نباشد، حتماً بايد پول‏دار باشد خوشكل باشد الان اين خانم سى‏و دو الى سى و سه سالش است مثلاً شايد چند سال پيش با ايشان آشنا شدم فعلاً هم توى خانه‏اند منتظرند تا يك نفر ليسانس خوشكل پولدار از در برسد شرطهاى بچه‏گانه و هوس‏هاى بيخود ازدواج خيلى خوب است داشتن همسر خوب خيلى خوب است اما وقتى هى شرطهاى الكى اضافه كردى شرطهايى كه كمال يك همسر نيست يعنى خوشبختى نمى‏آورد ليسانس براى تو ثروت و خوشكلى هم خوشبختى نمى‏آورد اگر اين بخش را ضميمه بحث‏هاى گذشته پيرامون لذت بود آن موقع بيشتر متوجه خواهيد شد كه منظور چيست. خيلى‏هايمان همسر زيبايشان فتنه‏شان مى‏شود ديگران طمع مى‏ورزند به آن به همسرش بعد حالا خيلى چيزهاى ديگر كه بماند حديث مفصل بخوان از اين مجمل درد سر مى‏شود كسى نمى‏گويد كه كسى همسر زيبا نگيرد. نه اما آن قيود اصلى‏اش بايد رعايت شود خوب زياد برخورد كردم من به خانمها بويژه آقايان كه هى شرط گذاشتند. امروز، فردا، امروز، فردا اين خواستگار را رد كن آن خواستگار را رد كن بعد شده نزديك سى سال شده ديگر خيلى دير بعضى‏هايشان اين قدر كله شق هستند كه ديگر ازدواج نمى‏كنند معلمين، دبيرها، دانشجوها سراغ داريم ما اصلاً ديگر قيد ازدواج را زدند. ميان از چهل سال به بعد يك ازدواج نمايشى مى‏كند مثل اين فيلمها كه نشان مى‏دهد زن در چهل و پنج سالگى ازدواج تشريفاتى مى‏كند همين طورى، مثلاً حالا براى اين كه اوقات تنهايى‏اش را پر كند خلاصه يك چيز فرماليته و تشريفاتى مجبور است ديگر خلاصه مى‏گويد بايد اين كار را بكنيم بعضى‏ها در آن سن ازدواج تشريفاتى مى‏كنند يعنى قيد ازدواج به معنى واقعى خودش مى‏گذرند و مى‏روند به طرف ازدواج تشريفاتى بعدها چهل، چهل و پنج، پنجاه ازدواج تشريفاتى مى‏كنند بعد آنهايى كه اين كله‏شقى را ندارند مى‏بينند دير مى‏شود ديگر دارد سرازير مى‏شود آن طرف دير شده ديگر مجبور اولين خواستگار كه آمد قبول كند ديگر اينجورى مى‏شود ديگر خانواده مى‏گويند بلا زود باش نمى‏توانيم نگهت داريم در خانه دير شد مردم حرف مى‏زنند چى مى‏گفت چى مى‏گويند اينقدر من ديدم دختر خانمهايى كه در اثر اضطرار ازدواج كردند و ازدواجهاى ناموفق انجام دادند بعد به چه مفاسدى برخورد كردند شايد هفته‏اى نباشد كه يكى دوتاشون اينجا نيايند ديگر مجبور مى‏شود مى‏گويد دير شده اولين نفرى كه از در بيايد قبول مى‏كند بعد مى‏بيند كه اين كه از درآمد شرايطى است كه به مراتب بدتر از خواستگارهاى قبلى دارد و در حسرت يكى از آن خواستگارهاى قبلى است ولى نيست در آقايان هم همين طور شرط مى‏گذارد مى‏گويند حالا شرط ازدواجت چيست مى‏گويد اولاً ديپلمش رياضى باشد بعد حداقل دو زبان صحبت كند دو زبان مثلاً حالا زبان كه مى‏گويم خدا پدرش را بيامرزد راضى‏اند حالا دو زبان فارسى و تركى هم بلد بود خوب است ولى نه دو زبان غير از زبانى كه عمومى است بعد ديگر چه شرطى دارى تك دختر باشد من از باجناق خوشم نمى‏آيد مثلاً خانواده‏شان شلوغ نباشد بعضى‏ها ديگر خيلى وقاهت را به اوج خودشان مى‏رسانند تك بچه باشد كه اگر بابايش مُرد ثروتش برسد به من ديروز يكى‏شان آمده بود اينجا يك آقايى آمده بود اينجا گفت آقا شجاعى اعصابم را اين پدر زن خورد كرده گفتم چه شده گفت نمى‏ميرد راحتمان كند گفتم حالا براى چه خودش پولدار حسابى است بعد مى‏گفت اين قدر اين پول دارد كه كنترلش از دستش در رفته من هم پولها را نياز دارم بابا كار دارم نمى‏ميرد راحتم كند اين در مقوله ازدواج در مقوله تحصيل هم همين طور هستند آقايانى كه الان مى‏توانند درس بخوانند ولى نمى‏خوانند بهترين امكانات را دارد در خانه باباش هست مجرد است سنش كم است مشغله ندارد درس نمى‏خواند تنبلى مى‏كند يعنى فكرهاى كارتونى ديگر فكر مى‏كند زندگى مثلاً فيلم سينمايى است يا صحنه‏هاى كارتون است كه هر وقت هر چه خواست به نتيجه برسد و هميشه هم با خوشبختى تمام بشود فكر مى‏كند هميشه با همين نشاط و استعداد هم مى‏ماند خوب بابا جون تو در خانه بابايت هستى امكانات دارى مشغله ندارى الان نه همسرى نه بچه‏اى نه چيزى دارى خانه بابايت زندگى مى‏كنى بنشين درست را بخوان آرزو اينجا يك آرزوى بجا واقعى درست و معقول است درس، علم هى پشت گوش مى‏اندازد بعد مثلاً ازدواج مى‏كند تحصيلات پايين حقوق كم فشار زندگى به آن مى‏آيد نمى‏داند چه كار بكند هى مى‏زند تو سر خودش چه وقت‏هايى را من از دست دادم برويد در اين مدارس شبانه من رفتم ديدم برويد مدارس شبانه ببينيد اين سى و پنج سالگى چهل و پنج سالگى كه من درس مى‏خواندم خوب من طلبه بودم صبح‏ها مى‏رفتم حوزه درس مى‏خواندم دوران دبيرستان را شبانه درس مى‏خواندم پنجاه سال شوخى نيست شما مقايسه كنيد پنجاه سالگى را با مرگ بعد آمده تازه كلاس سوم نظرى نشسته كه بعد چهارم را بخواند و بعد ديپلم را بگيرد يا اول نظرى نشسته درست فكر نمى‏كند بابا اين نياز واقعى يك انسان در جامعه خودش هر جا بروى علم تحصيلات است نسبت به اين كج سليقگى مى‏كند كج فكرى مى‏كنند درست را بخوان وقت بگذار هى آرزوهاى الكى من بعد اينجورى مى‏شوم درس براى چه بخوانم آدم نادان مى‏رود سراغ درس ليسانسيه‏هايش، ديپلمه‏هايش كجا را گرفته‏اند نمى‏دانم ليسانسيه‏هايش بيكارند، اصطلاحات و ضرب المثلهاى احمقانه بعد در زندگى چقدر شكست مى‏خورد شكست مادى فقط نيست شكست معنوى هم مى‏خورد دارند بى‏سوادى و دور بودن از علم شما مى‏خواهيد با يك ديپلمه حرف بزنيد راحت‏تر مى‏توانيد حرف بزنيد تا يك نفر كه سواد ندارد حقيقتاً اينجورى است چه مى‏خواهى به آن بگويى خود همين تحصيلات كلاسيك كه شايد ما به هيچى هم نگيريم ارزشى هم نداشته باشيم برايش خيلى مهم است بالا بردن سطح آگاهى براى اين كه ذهن را آماده كند براى اين كه انسان به فهم بالاترى برسد هوس بازى‏هاى دنبال فوتبال برو دنبال نمى‏دانم وقت بگذار براى فلان جلسه فلان رفيق بازى آرزوهاى اين چنينى كشكى خوب اين شكست مى‏آورد براى انسان )العمل خادع قارّ( چقدر زيبا اصل يعنى آرزو خدعه كنند و گول زننده است و مغرور كننده است يعنى فريب مى‏دهد آدم را مغرور مى‏كند انسان حناز يعنى ضرر مى‏رساند تلف مى‏كند انسان را آرزو بايد كنتل بشود بايد ببينى چه نياز دارى به عنوان نياز واقعى‏ات بخواهى تلاش بكنى برايش و بعد عمرت استعدادت را بگذارى در جهتى كه كمالاتى كه مخصوص تو است نه كمالات ديگر هيچ شكى نيست كه همه نياز به مسكن دارند همه نيازى به ازدواج دارند آدم فكر ازدواج باشد چيز خوبى است آرزوى ازدواج هم چيز خوبى است آرزو تشكيل يك خانواده خوب هم چيز خوبى است اما به شرطى كه بفهمد شرائط ازدواج چيست دنبال كى برود از چه كسى خواستگارى بكند از كدام خانواده زن بگيرد با چه كسى وصلت بكند اينها را كه نداند بعد مى‏بينى بيست تا آرزو پيدا مى‏كند مثل اين مثالهايى كه زدم شرطهايى مى‏گذارد براى دختر يا پسر حيف است بازى ديگر عمر تلف مى‏كند ازدواج خوب، لازم، مفيد ضرورى اما به شرطى كه به اندازه خودش برايش وقت بگذارى نه به اندازه‏اى كه تلفت بكند حضرت امام‏قدس سره من مصاحبه همسرش را مى‏خواندم همسرش مى‏گفت وقتى امام به خواستگارى بنده آمد بعد از مقدماتى كه داشت تا موافقت شد مى‏گفتند اين قدر براى علم و تحصيلاتشان ارزش قايل بودند حاضر نبودند زمان ازدواجشان در زمان تحصيلاتشان بيافتد مى‏گفت ماه مبارك رمضان كه حوزه‏ها تعطيل بود ما ازدواج كرديم علم اين قدر با ارزش است حالا افراد نادان اگر يك نفر درماه رمضان ازدواج كرده براى اين كه به تحصيلاتش لطمه نخورد ائم از تحصيلات دانشگاهى يا تحصيلات حوزوى، آرزو يعنى اين همسر مناسب انتخاب كردم و مى‏خواهم ازدواج كنم با آن حالا هى اولاً خوب بايد يك سال شيرينى خورده باشد شش ماه عقد باشد بعد عروسى، عروسى چه شرايطى دارد فلان سالن يا فلان شهر باشد فلان موقع باشد اين‏ها هم آرزوهاست آرزوهايى است كه عمر را تلف مى‏كند اگر حتماً در فلان سالن نباشد نمى‏شود ازدواج كرد يا فلان زمان نشد نمى‏شد ازدواج كرد خوب اين عمر تلف كردن است ديگر ازدواج لازم و ضرورى است هيچ كس هم اميد به ازدواج و به زندگى خوب تشكيل دادن را چيز بدى نمى‏داند لازم است اما اين كه هى برايش قيد الكى بگذارى و هى ميلهايت را دخالت بدهى درونش اين تلف مى‏كند تو را برم خارج بعد بيايم يا اصلاً برويم آنجا ازدواج كنيم ماه عسلمان را برويم آنجا بگذرانيم نمى‏دانم چه بكنيم اين آرزو خطرناك است ما يك رفيقى داشتيم اين خاطره را شايد در بحث روانشانسى جاهل هم گفتم )العاقل يعتمد على عملك(

يادم مى‏آيد همين روايت بود گويا، اينجا هم باز مى‏گويم كه يك دخترى را مى‏خواست آمد پيش ما گفت كه من فلان دختر را مى‏خواهم رفيق كه مى‏گويم نه حالا الان رفيق دوران بچگى من بوده قبل از انقلاب هم هيچ ارتباطى نداشتيم ولى سلام و عليك من هنوز هست با هم آمد گفت فلان دختر را مى‏خواهم چه كار كنم گفتم كه خوب برو خواستگارى دختر هم او را مى‏خواست يعنى متقابل بود علاقه‏اى نداشت گفتم خوب برود خواستگارى گفت خوب الان سرباز هستم خوب منافاتى ندارد شما برو خواستگارى بعد از سربازى بيا مرا سمت را بگير ولى برو حالا فعلاً گفت نه بگذار سربازيم تمام بشود گفتم خطرناك است گفت نه حالا تو اين حالت سربازى خوش ندارم بروم اين هم آن بحث موهوماتى بود كه جلسه گذشته گفتم انسان توش گير مى‏كند امور وهمى طرف مى‏گويد من زمانى مى‏خواهم بروم خواستگارى كه با پرستيژ شاغل و كارمند بروم با پرستيژ سرباز نروم اين چه حرفى است تو اگر آدم مناسبى باشى چه در هيأت سربازى بروى چه در هيأت دانشجويى بروى اگر طرف لايقى باشى و شناخت روى تو داشته باشند كه دارنم مى‏گفت من خوشم نمى‏آيد من در حالى كه سربازم بروم خواستگارى اين هم يك اوهامى است خلاصه خيلى‏ها مى‏افتند تويش كه من در اين حالت بروم مثلاً تيغ زده كچل كرده مى‏گويد تا موهايم در نيايد نمى‏روم خواستگارى تا موهايم دربيايد تا بتوانم فرقى باز كنم چترى بزنم و به خالكى بگذارم موهايم درآمد مى‏روم خواستگارى خيلى جنونهاى عجيبى است سراغ اين جوانها مى‏ايد مثلاً بعضى كارهاى خيلى معمولى مى‏خواهند انجام بدهند مى‏گويند نمى‏كنيم مثلاً باشگاه مى‏خواهد برود براى ورزش مى‏گويد نمى‏روم مى‏گويد براى چه بعد كه خيلى كنكاش مى‏كنى مى‏بينى چون موهايش كچل است مى‏خواهد بايستد چند هفته دربيايد يك ذره بعد با تيپ خاص خودش بيايد در باشگاه خيلى جنونهاى عجيب و غريبى مى‏آيد سراغ انسان خيلى وقت‏ها انسان كارهايش را مى‏گذارد مى‏گويد لباسم اتو كرده نيست اصلاً نمى‏رود مدرسه ديديم نمى‏رود مى‏گويد نمى‏شود اتو نكرده من نمى‏روم مدرسه كفشم اينجورى نمى‏روم گذاشت نزديك سربازيت شد گفتم فلانى آخر سربازيت است برو خواستگارى دير نشده دخترها خيلى اختيارشان دست خودشان نيست فشار خانواده بيايد پريده گفت نه بابا اينجورى نيست گفتم ببين حالا من كى دارم به تو مى‏گويم گفت من بايد بروم اول اروپا حالا فقر از سر و رويش مى‏بارد بروم اروپا بعد ماشين بخرم بعد چه كار كنم بيايم فكرهاى كارتونى ديگر مى‏خواست سيگار بخرد نمى‏خريد مى‏ايستاد ببيند كى سيگار دارد آقا يك سيگار به ما بدهيد داداش كبريت نمى‏خريد صبر مى‏كرد مى‏گفت داداش كبريت داريد يك آتش به اين سيگار ما بزن اروپا براى چه مى‏خواهى بروى اروپا مگر يعنى چه حالا مگر فضلى هست كسى برود اروپا يعنى چه يعنى چه دارد شما مى‏رويد آنجا چه چيزى به شما اضافه مى‏شود از جهت شخصيت انسانى كجا رفتى چه شدى اروپا رفتى حالا فرض رفتى و آمدى تأثيرى در شخصيت و ارزش تو مى‏گذارد چه دارد سقط جنينش را مى‏گويى محيط فاسدش را مى‏گويى بى‏هويتى و بريدگى انسان را مى‏گويى خودكشى‏هايش را مى‏گويى فحشا و جنايت آن را مى‏گويى بى‏عاطفى‏هايش را دارى مى‏گويى اينجا رفتى متبرك شدى برگشتى چه به تو به روحت به عنوان يك انسان چه چيزى اضافه شد كه ما بگوييم اين آقا رفته اروپا ارزش دارد نسبت به اين آقا كه نرفته اروپا خيلى حماقت است بعد گذشت يك ماه گذشت از اين قضيه ديدم آمده لب و لوچه آويزان گفت محمد گفتم چيه؟ گفت زيد ما پريد بعد گفتم كه چشمت كور ديگر چقدر من هى نصيحت كنم حالا كى رفته گرفته‏اش پسر همسايه مى‏گفت دارم حرص مى‏خورم چه كار كنم اين مى‏شود فكرهاى كارتونى آرزوهاى زياد اين كه انسان نتواند مسكن چيزى خوب است داشتن مسكن آرزو داشتن است وام گرفتن پس انداز كردن چيز خوبى است اما وقتى مى‏خواهد به خود يا وقتى دورنماى مسكن را مى‏خواهد درست بكند در ذهن خودش سنگ باشد، ديوارش اينجورى باشد، فرشش اينجورى مبلش اينجورى باشد بعد مى‏بيند كه نمى‏شود پخش مى‏كند انرژى‏اش را يك دفعه مى‏بينى پنج سال كار كرده شده لوستر و مبل و ويديو، تلويزيون فلان مدل اين حماقت است خانه چيز خوبى است بله نياز هم هست مسكن اما هى قيد بگذارى برايش كه نمى‏شود تلف مى‏شوى توى اين امور حيوانى آخرين روايت هم عرض كنم البته بحث ادامه دارد )الامانى تععى عيون البصائر( آرزوها چشم‏هاى بصيرت را كور مى‏كند يعنى انسان را از واقع‏بينى و ارزيابى صحيح استعدادهاى خودش ارزيابى صحيح زندگى‏اش محيط زندگى‏اش و ارزشها باز مى‏دارد )تععى عيون البصائر( نمى‏گذارد درست ارزيابى بكند كور مى‏شود كور يعنى جلوى كار كردنت را مى‏گيرد. بماند براى جلسه بعد بعداً صحبت خواهم كرد.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته