جلسه 100 - آموزش دین
شماره جلسه
100
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 100 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

بحثى را كه جلسه گذشته شروع كرديم پيرامون خوشبختى و سعادت عرض شد كه همه انسانها به دنبال خوشبختى مى‏گردند و هر انسانى فطرتاً از اين جهت كه حب به ذات و حب به نفس دارد و علاقه به خودش دارد خوشبختى و سعادت خودش را هم مى‏خواهد بعد عرض شد كه نظريات مختلفى در مورد خوشبختى داده شد و گفتيم كه خوشبختى تعريفش يك مقدار مشكل است يك نظريه مطرح شد و آن اين است كه خوشبختى را مساوى با لذت گرفتند كه انسانى كه اهل لذت است و زندگى به او خوش مى‏گذرد از جهت اين كه لذت‏هاى مختلفش تأمين مى‏شود خوشبخت است در اينباره صحبت كرديم كه خوشبختى با لذت برابر نيست دلايلى را هم آورديم كه ذكر شد آخرين نكته‏اى كه عرض شد اين بود كه سعادت با لذت و شقاوت و بدبختى با رنج و درد ارتباط نزديك دارد يعنى هر جا سعادت هست لذت است و هر جا بدبختى است رنج است اما عكسش را گفتيم صادق نيست يعنى اينجورى نيست كه هر جا لذت بود سعادت باشد و هر جا رنج و سختى بود شقاوت و بدبختى باشد گفتيم چنين رابطه‏اى نيست بلكه از آن طرف هست نتيجه‏اى كه از اين حقيقت مى‏گيريم اين است كه ما فقط لذتى را سعادت مى‏دانيم كه اين لذت اولاً مانع لذت بالاتر نشود اين يك شرط كه لذت اگر كسى بُرد به وسيله اين لذت از لذت بالاتر محروم نشود و چون باخته انسان اگر بخواهد يك لذتى را ببرد خودش را اسير يك لذتى بكند اما از يك لذت بالاتر محروم بكند اين كه خوشبختى نيست اين باختن است طرف سرش كلاه رفته اگر اينجورى عمل بكند و ثانياً لذت خوشبختى است و سعادت شمرده مى‏شود كه موجب رنج بزرگترى نشود يعنى اگر قرار باشد ما لذت ببريم بعد درد سر بالاترى داشته باشيم سختى داشته باشيم به خاطر لذتى كه برديم درد سر بشود دود داشته باشد كه دودش در چشممان برود اين كه فايده ندارد ما نمى‏توانيم بگوييم اين لذت خوشبختى و سعادت است پس لذتى از صحبتى كه كرديم نتيجه مى‏گيريم لذتى با سعادت قرين است همراه است كه آن لذت ما را از لذت بالاتر محروم نكند و موجب درد سر بالاترى هم نشود براى ما درباره رنج و سختى و بلاها چى، آن هم همچنين ما فقط سختى‏هايى را بدبختى مى‏دانيم سختى‏ها را شقاوت مى‏دانيم و بد مى‏دانيم كه آن سختى‏ها مانع رنج بزرگتر نشوند يعنى در واقع ما يك طور ديگرى اگر بخواهيم بگويم برايتان اين است كه رنج و دردسر و بلا و عذابى شقاوت شمرده مى‏شود كه مانع رنج بالاتر نشود براى ما، اما اگر ما يك رنجى بكشيم كه اين رنج بتواند از ما يك رنج بزرگترى را رفع بكند بد است اين رنج، سختى كه سختى بزرگترى را عذاب بيشترى را از ما برطرف بكند ما هيچ وقت نمى‏گوييم اين سختى بدبختى است بگوييم آقا فلان كار سخت است فلان كار دردسر دارد آدم اذيت مى‏شود اگر بخواهد اين كار را بكند اما بايد فكر كرد اين كه تو مى‏گويى اذيت مى‏شود من نمى‏توانم انجام بدهم من حوصله‏اش را ندارم من بدم مى‏آيد آيا سختى بالاترى را از تو برطرف نمى‏كند و آيا به خاطر نرفتن تو به سراغ اين سختى، سختى بالاترى سراغ تو نمى‏آيد بعضى‏ها به خيال خودشان آدمهاى عاقلى هستند آدمهاى خوش سليقه‏اى هستند آدمهاى زرنگ و خوش‏فكرى هستند به نظر خودشان جايى كه بايد تن بدهندبه يك سختى به يك دردسر به قول امروزى‏ها يك كار مشكل پرمشقت مى‏گويند نه زرنگى اين است كه ما تن ندهيم نمى‏روند سراغ آن كار پرمشقت و سخت بعد، بعدها مى‏افتند به عذابى به مراتب بدتر به سختى به مراتب بدتر، مثلاً درس خواندن سخت است شما وقتى مى‏خواهيد درس بخوانيد بايد مقدارى از وقتت را بگذارى روى تمركز روى درس، تمركز هم خصوصيتى كه دارد در تمركز انسان تنها است يعنى شما بايد ارتباطت را با خارج قطع كنى از هر لذتى از هر شنيدنى از هر ارتباطى از هر چيز متمركز بشوى روى درس، رياضيات فيزيك، شيمى، تاريخ، جبر، عربى بخوانيد اين را بايد تحمل كنى شب امتحان مثلاً ديگران خيلى خوش باشند بروند بگردند اين طرف و آن طرف پاى تلويزيون باشند به ميهمانى بروند شما بايد اين سختى را تحمل كنيد بعضى‏ها مى‏گويند چه كسى حوصله دارد اين سختى‏ها را تحمل كند دلت خوش است مگر من ديوانه‏ام كه بروم اين كار را بكنم اينهايى كه اين كار را مى‏كنند اُمّل هستند نمى‏فهمند ما اين كار را نمى‏كنيم و تن به آن نمى‏دهيم بعد اين كار را نمى‏كند بى‏سواد بار مى‏آيد جوان است الان، الان پانزده سالش است هفده سالش است مى‏گويد كه دَمِ خودمان گرم كه مثل اين بچه لوس‏ها نرفتيم مدرسه مثل بچه مدرسه‏اى،

بچه مدرسه‏اى چه هست دستم را مى‏كنم در جيبم و راست راست راه مى‏روم در خيابان عشقم را مى‏كنم پول تو جيبى از بابا وننه مى‏گيريم، بعد يواش يواش سنش مى‏آيد بالاتر بيست و بيست و يك و اينها بعد مى‏بيند كه يك احتياجاتى كه قبلاً نداشته الان پيدا كرده احتياج پيدا كرده به ازدواج، خوب حال ا مى‏خواهد برود ازدواج كند اول بسم‏اللَّه يك كسى را مى‏پسندد مى‏روند خواستگارى، خوب بفرماييد ايشان چه كاره هستند كار ندارم يا مى‏بيند نه اگر كار نداشته باشد كسى به او زن نمى‏دهد حالا بدود دنبال كار خوب دقت كنيد هم سن و سال‏هاى شما زياد مى‏آيند اينجا، هفته‏اى نيست كه چند تا از هم‏سن‏هاى شما نيايند اينجا كه دردسر دارند راجع به اين قضيه، بى‏فكرى‏هاى دوران مجردى يك نمونه است بعد سختى‏هاى دوران زندگى و مديون شدن به زن و فرزند تا آخر عمر و خيانت به آنها بعد حالا رفته زن بگيرد دوستانى بودند كه ما چندين بار دوران مجرديشان به آنها تذكر داديم كه شما الان تا وقت ازدواجتان نرسيده تا وقت كارهاى بزرگ نرسيده درس بخوان، مفت درس‏هايتان را بخوانيد در اين مملكت اگر بخواهى خودت را سر پا نگه دارى يكى از عوامل اساسى در همه جوامع اينجورى است يعنى شما اگر به جامعه‏شناسى همه كشورها مراجعه كنيد من مطالعه كردم تحصيلات يكى از سه عنصر يا چهار عنصر اساسى منزلت‏هاى اجتماعى است يعنى اگر كسى بخواهد موقعيت اجتماعى مناسبى پيدا كند يكى از عناصر اصلى آن تحصيلات است تنبلى مى‏كند مى‏خواهد ديپلمش را بگيرد جانش بالاى لبش مى‏آيد كه مى‏خواهد اين ديپلم را بگيرد سال سوم دوم اول ول كرده حالا مى‏خواهد ازدواج كند مى‏بيند كه بايد خوب كارى داشته باشد مى‏رود دنبال كار، مى‏رود يك اداره مى‏شود پادو بعد خوب چقدر حقوق مى‏دهند حقوق كمى حالا مى‏خواهد ازدواج بكند با اين حقوق هيچ كارى نمى‏تواند بكند پدر و مادر وضعش خوب نيست كمك كنند به سختى مى‏افتد از اين طرف فشار و وضع اقتصادى كه در مملكت حاكم است از اين طرف بى‏سوادى و بى‏هنرى ببينيد كه از درون فشار مى‏آيد از بيرون هم فشار مى‏آيد هيچ كارى هم نمى‏تواند بكند چند روز پيش آمده بود با گريه التماس مى‏كرد همين آقايى كه آن موقع من به او مى‏گفتم و باد مى‏انداخت در دماغش و ابرو مى‏انداخت بالا مى‏گفت نه، خودمان گليم خودمان را از آب مى‏كشيم بيرون آمده بود التماس مى‏كرد تو را به خدا من خانمم مى‏خواهد وضع حمل كند هيچى ندارم ما چندين مورد اينجورى داشتيم پس ما رنج و سختى را كه مانع رنج و سختى بالاترى بشود اين را ما بدبختى نمى‏دانيم اين را شقاوت نمى‏دانيم مى‏گوييم اين رنج و سختى را ما تحمل مى‏كنيم و به جان مى‏خريم و يا اين كه مقدمه لذت بالاترى نباشد اگر سختى مقدمه لذت بالاترى نباشد ما مى‏گوييم آن سختى بدبختى است اما اگر مقدمه شد براى لذت بالاتر ديگر بدبختى نيست يك نفر دوران دانشجويى‏اش مثلاً بايد برود در يك خانه خيلى كوچكى مستأجر باشد تا بعداً در يكى از رشته‏هاى خوب درسى دانشگاه درس بخواند با حقوق كم دانشگاه بايد بسازد يك جا بايد برود كار بگيرد تا يك لقمه نان بخور و نمير دستش بيايد مى‏خواند تحصيلات عاليه كسب مى‏كند يك دفعه مى‏بينى با حقوق خيلى كلان يك جا استخدام مى‏شود همه‏اش حيران مى‏شود يعنى سختى است اما اين سختى مقدمه يك لذت بالاتر است يك رفاه بالاترى است هيچ كس نمى‏گويد اين سختى بد است جز يك عده چه كسانى هستند آن يك عده، چه كسى رنجى را كه رنج بالاترى را دفع مى‏كند و مقدمه است براى لذت بالاتر اين رنج را بد مى‏داند، آدمهاى جاهل آدمهاى نفهم، پس اين دو مسئله، درباره لذت و رنج اينها فرمول مى‏شود براى ما براى بحث‏هايى كه خواهيم كرد نكته بعدى، نكته بعدى اين است كه محورى كه رنج و سختى و لذت به دور او مى‏چرخد محور طبع و خوشايند انسان است مطبوع بودن يا عدم مطبوع بودن، يعنى كى مى‏گوييم يك كارى رنج دارد يك كارى لذت دارد آن موقع كه با طبع ما جور دربيايد وقتى به ما بچسبد خوب با طبع ما جور دربيايد با ميل ما جور دربيايد مى‏گوييم اين كار لذت دارد اگر با ميل ما جور در نيايد با طبع ما جور درنيايد مى‏گوييم اين كار سخت است خوب اينجا مى‏خواهيم جدا بكنيم مسئله لذت را با سعادت و خوشبختى و مسئله رنج را با شقاوت و بدبختى گفتيم كه هر جا سعادت است لذت هم است و هر جا شقاوت و بدبختى است سختى هم هست اما عكسش درست نيست يعنى هر جا لذت بود سعادت نيست و هر جا رنج و سختى بود شقاوت و بدبختى نيست مثالها را هم زديم حالا يك عامل ديگر مى‏خواهم معرفى كنم و آن عامل مثل عامل قبلى جدا كننده لذت و رنج از شقاوت و سعادت است و آن اين است كه لذت و رنج حول محور مطبوع بودن يا مطبوع نبودن خوش آمدن يا خوش نيامدن اما سعادت و خوشبختى و شقاوت و بدبختى محورش محور طبع نيست محورش مصلحت است يعنى وقتى مصلحت يك نفر مصالح يك نفر تأمين بشود مى‏گوييم اين شخص خوشبخت است اما اگر مصالحش تأمين نشود مى‏گوييم اين شخص بدبخت است پس محورى كه ما سعادت را با آن مى‏سنجيم مصلحت است يا شقاوت و بدبختى را اما محورى كه رنج و سختى را يا لذت و خوش آمدن را با آن مى‏سنجيم مطبوع بودن است يك مثال بزنم، مادر وقتى بچه‏اش را مى‏برد واكسن بزند واكسن درد دارد آمپول است مثلاً مى‏خواهد بزند به بازوى بچه از اين جهت كه درد دارد رنج دارد بچه دردش مى‏آيد مى‏گويد خوشم نمى‏آيد به بچه سه چهار ساله بخواهى واكسن بزنى داد مى‏زند مى‏گويد اصلاً واكسن نمى‏خواهم چرا مادر به زور او را مى‏برد واكسن مى‏زند او خوش آمدن يا بد آمدن بچه را نگاه مى‏كند يا مصلحتش را، كدامش را نگاه مى‏كند مصلحت را مى‏بيند مادر به فكر مصلحت بچه است به فكر اين كه بچه خوشش مى‏آيد يا خوشش نمى‏آيد نيست چه مى‏خواهد خوشش بيايد يا نيايد اين آمپول را بايد بزند من مصلحتت را مى‏بينم من تابع ميل تو نيستم كه تو بگويى آمپول مطبوع من نيست خوشم نمى‏آيد من بايد واكسن تو را بزنم پس محور لذت و محور رنج اين است كه طرف خوشش مى‏آيد يا خوشش نمى‏آيد اما سعادت و خوشبختى محورش مصلحت فرد است يعنى چه؟ يعنى ما مصالح عمومى فرد را در نظر مى‏گيريم در كل بعد مى‏گوييم كه شخص خوشبخت است يا نه، توضيح بعدى شايد يك مقدار بيشتر روشن بكند اين قضيه را لذت يا رنج لذت بخش بودن يا رنج آور بودن يك چيزى مربوط به يك عضوى از اعضاى انسان است يا يك استعدادى از استعدادهاى انسان، مثلاً شما در گرماى تابستان خوشت مى‏آيد كه هواى خنكى داشته باشى نسيم خنكى به تو بخورد كدام عضو تو لذت مى‏برد از اين نسيم خنك، پوست شما لذت مى‏برد مى‏گويى پوستم خنك شد يا بعضى وقتها لذت و رنج مربوط به يك استعداد ويژه انسان است مثلاً انسان يكى از استعدادهايش خوردن است شهوت و ميل خوردن است انسان وقتى شيرينى مى‏خورد چربى مى‏خورد خوشش مى‏آيد غذاى چرب غذاى خوشمزه شيرينى لذت مى‏برد ميوه خوب در لذت پاى يا يك استعداد با يك قوه در ميان است مثل استعداد خوردن شهوت شكم يا شهوت جنسى كه اگر از شهوت جنسى لذت مى‏برد شهوت جنسى او ميل جنسى او فقط لذت مى‏برد يا كسى كه مثلاً هواى گرم به او مى‏خورد اين پوستش گرم مى‏شود مى‏سوزد ناراحت است اما در سعادت ما با عضو خاصى سر و كار نداريم يا با استعداد خاصى سر و كار نداريم سعادت و خوشبختى مربوط به استعداد خاص يا عضو خاصى از بدن انسان نيست بلكه سعادت و خوشبختى با سعادت و بدبختى كل وجود انسان را دربر مى‏گيرد مربوط است به كل وجود انسان، مثال را واضح‏تر كنم بلكه سعادت و خوشبختى با سعادت و بدبختى كل وجود انسان را دربر مى‏گيرد مربوط است به كل وجود انسان، مثال را واضح‏تر كنم يك نفرى كه قندش بالا است قند بالا باشد و بيش از حد بزند بالا شخص را يا كور مى‏كند يا عضوى از اعضاى بدنش را پزشك‏ها قطع مى‏كنند كه بيمارى قند به قلب طرف نزند و او را بكشد مى‏گويند اين پايش ديگر بايد قطع بشود مثلاً بيمارى قند كم باشد چهار تا انگشتش را مى‏برند يك مقدار بيشتر باشد از مچ مى‏برند يك ذره بيشتر باشد مى‏بينى از زانو قطع مى‏كنند پايش را، كه اين بايد قطع شود والا مى‏ميرد حالا اين شخص كه بيمارى قند دارد از خوردن شيرينى لذت مى‏برد يا نه، ميلش كه لذت مى‏برد يعنى شيرينى شما به او بدهى مى‏خورد و كيف هم مى‏كند لذت با عضوى از اعضاى او كه دهانش هست و شهوت شكمش هست و آن دستگاه خوردنش است سر و كار دارد مى‏گويد به به چه چه چقدر خوب اما براى كل وجود اين شخص اين شيرينى خوشبختى است يا خوشبختى نيست خوشبختى نيست براى اين خوردن شيرينى زهر است او ممكن است لذت ببرد اما لذتى است كه كل وجود او را به خطر مى‏اندازد پس ما از اينجا مى‏فهميم كه لذت با خوشبختى برابر نيست لذت و رنج مربوط به يك عضو از اعضاى انسان يا يك استعداد خاص از استعدادهاى انسان است اما سعادت مربوط است به كل وجود انسان و بدبختى هم همينطور مربوط است به كل وجود انسان مثلاً يك نفر امشب قرار است اعدام بشود مثلاً همين كه بمب گذاشت در مرقد امام‏قدس سره اعدامش بخواهند بكنند جنايتى مى‏خواسته بكند كلى از مسلمانان را مى‏خواسته بكشد بگويند آقا اين اعدام حالا اين بدبخت است يا خوشبخت است مى‏خواسته اين همه مسلمان را بكشد و چند دقيقه بعد برود آن دنيا حسابرسى هم دارد آن دنيا اين بدبخت است حالا اگر امشب به او چلوكباب بدهند مرغ بدهند فسنجان بدهند جوجه كباب بدهند اين عضوى از اعضايش ممكن است لذت ببرد يا يكى از استعدادهايش ممكن است لذت ببرد اما اين را ما خوشبخت نمى‏دانيم اين را بدبخت مى‏دانيم بدبختى مربوط است به كل وجود انسان و خوشبختى مربوط است به كل وجود انسان اما لذت و رنج مربوط است به عضوى از اعضا و يا استعدادى از استعدادها اين هم يك نكته، از مجموع عرايضى كه تقديم شد اين نتيجه را مى‏گيريم كه رابطه لذت با سعادت رابطه جزء هست با كل يك مثال محسوس‏تر بزنم تا بيشتر متوجه بشويد رابطه لذت با سعادت مثل رابطه سعادت فرد است با سعادت اجتماع يعنى اگر نسبت بگذارى رابطه لذت با سعادت مساوى است با رابطه لذت فرد با لذت اجتماع گفتيم كه رابطه لذت مطلبى است كه با عضوى از اعضا يا جزء سر و كار دارد اما سعادت با كل سر و كار دارد در فرد و اجتماع هم اينطورى است يك موقع است سعادت من اين است كه آدم پولدارى بشوم در اجتماع من بگويم خوب من الان مثلاً مى‏روم از خارج صد تن برنج مى‏خرم مى‏آورم مى‏روم از خارج ده ميليون تومان مبل مى‏خرم كالاى لوكس مى‏خرم مى‏آورم از خارج، ده ميليون تومان لباس مى‏خرم مى‏آورم مى‏فروشم و كلى پولدار مى‏شوم اين براى من خيلى خوب است اما از اين جهت كه من دارم اين ده ميليون تومان را ارز يك مملكت را خارج مى‏كنم مثلاً براى خريدن يك كالاى لوكس به كجا دارم لطمه مى‏زنم به كل جامعه، سعادت جامعه به خطر مى‏افتد با رفاه من اينجا از جهت فردى مورد مطالعه قرار بدهى بله بنده آدم خوشبختى هستم آدم موفقى هستم كه مثلاً ده ميليون تومان كالاى لوكس از خارج وارد كردم ده ميليون تومان يعنى ارز يك مملكت را خارج كردم اما از اين جهت كه كل جامعه را در نظر بگيريم كل جامعه به خاطر اين نوع تجارت بنده به خطر مى‏افتد و خطرناك است اين هم يك نكته اساسى، اين فرمولها را نگه دارد بعد كه وارد اصل بحث مى‏شويم آن موقع همه‏اش به كارمان مى‏آيد، مطلب بعد اين است كه خوش آمدن يا خوش نيامدن مطبوع بودن يا مطبوع نبودن مختص زمان حال است اما سعادت و مصلحت شخص، مصلحت بودن يا مصلحت نبودن اين مربوط است هم به زمان حال و هم به زمان آينده، بچه وقتى از واكسن فرار مى‏كند فكر چى است فكر آينده است نه فكر اين است كه الان آمپول نزند الان دردمان نيايد اما ما در چى، مادر هم الان بچه را دوست دارد هم آينده بچه را دوست دارد، چرا چون مصلحت بچه را مى‏خواهد پس در مصلحت حال و آينده فرقى نمى‏كند يكى است اما در لذت و مطبوع بودن و خوش آمدن فقط زمان حال مطرح است پس افرادى كه شعورشان به مصلحت مى‏رسد حال را در نظر دارند هم آينده را اما افرادى كه عاقل نيستند جاهل هستند در روانشناسى جاهل خدمتتان عرض كردم، افراد جاهل فكر اين هستند كه حالا فعلاً خوش باشند الان لذت ببرند پس يكى از مسايلى كه در مسئله خوشبختى و سعادت مطرح است مسئله زمان است در سعادت و خوشبختى و مصلحت زمان حال و آينده هيچ فرقى ندارد اما در لذت بردن و خوش آمدن و خوش نيامدن فقط زمان حال مطرح است شخص مى‏خواهد الان خوش باشد الان راحت باشد حالا ما آن بحثى كه قبلاً خدمتتان كرديم مى‏آوريم جلو، مطرح مى‏كنيم الان آن داشتن ديدگاه ابدى است به خود يعنى وقتى انسان در قرآن نمودارش مطرح مى‏شود مى‏گويد انسان يك نقطه آغاز دارد به نام تولد و ديگر انسان نقطه پايان ندارد يعنى مدتى زنده است به نام عمر بعد قبرى دارد برزخى دارد حياتى دارد پس از مرگ و بعد قيامتى دارد و از اين بعد زندگى‏اش باز ادامه دارد يعنى انسان موجودى است كه نقطه آغاز دارد اما نقطه پايان ندارد همه اين حركت به اين بلندى يعنى به بلندى ابديت يعنى انسان پس انسانى كه مى‏خواهد به خودش ديدگاه واقعى داشته باشد بايد خودش را ابدى نگاه كند آن وقت وقتى من به خودم با اين ديدگاه نگاه مى‏كنم مى‏بينم مصلحت من در حال و آينده چيست؟ آن كه بعد از مرگ را براى خودش قائل نيست يا قائل هست اما مهم نيست برايش كارى با ابديت ندارد با بعد از مرگ ندارد او فقط دنيا را مى‏شناسد به قول قرآن »ذلك مبلغهم من العلم« تمام اطلاعاتشان مربوط به دنياست حد اطلاعات و بينش اينها دنياست وقتى هم كسى خودش را در محدوده دنيا مى‏بيند آن برايش مطرح است كليه چيزهايى كه از باب مصلحت يا عزت با سعادت مى‏بيند سعادت را در قالب دنيا معنا مى‏كند چون نقش اساسى دارد مسئله سعادت و بدبختى با زمان ارتباط زيادى اين دو تا با هم دارند با مسئله زمان اگر كسى خودش را فقط در محدوده دنيا ديد اين هر چه مى‏نشيند فكر كند صد تا مشاور بگيرد عقل معاويه و هزار تا ميشل چرچيل هم داشته باشد او چون فقط خودش را در يك محدوده مشخصى مى‏بيند تمام چيزهايى كه به نفع خودش فكر مى‏كند كه بايد تهيه بكند همه چيزها همين رنگ را دارند حد دنيايى را دارند اصلاً معنا ندارد آخرت برايشان او اين را فكر نمى‏كند اصلاً فكر نمى‏كند كه بعد از آن من هستم مصلحت من حال و آينده ندارد دنيا و آخرت يكى است من يكى هستم من موجودى هستم كه هم دنيا دارم هم آخرت هم قبر دارم هم قيامت دارم هم بهشت و جهنم دارم و در انتظار من است بعد وقتى حالا بخواهم فكر بكنم در كليه ارتباطاتم مى‏آيم خودم را به بلنداى ابديت مى‏سنجم يعنى مى‏گويم من عبارت هستم از موجودى ابدى حالا وقتى مى‏خواهم ارتباطاتم را برقرار كنم رفتارهايى با خودم يا با ديگران كنم بر اساس نوع ديدگاهم ارتباط برقرار مى‏كنم با اين رفيق شوم مى‏گويم من الان با اين رفيق شوم خوب خيلى حال مى‏دهد پولى توى جيب مى‏زنيم صفايى مى‏كنيم اما اين آيا در دراز مدت ديگر دراز مدت مطرح نيست چون حال و آينده در سعادت يكى است در آينده رفاقت با اين به نفع من است يا به نفع من نيست آخرت من ابديت من قبر من قيامت من را به خطر مى‏اندازد يا نمى‏اندازد اگر فقط در حول و حوش محدوده دنيا فكر كنم به اين فكر نمى‏كنم مى‏گويد اين الان رفيق جان جانى ماست كيف مى‏كنيم با او اين مى‏صرفد رفاقت با او مى‏ماسد با او ارتباط برقرار كنيم، مى‏خواهم رشته تحصيلى انتخاب بكنم خوب اين رشته تحصيلى كه من مى‏خواهم انتخاب كنم ديدگاهم دو جور است يك موقع مى‏گويم من يك انسان ابدى هستم يك رشته تحصيلى انتخاب كنم كه اين رشته تحصيلى منافات با حركت ابدى من نداشته باشد يك موقع است كه اگر اين ديدگاه را نداشته باشم مى‏گويم كدام يكى پول بيشترى در آن است شهرت بيشتر در آن است به به و چه‏چه بيشترى دارد آن را انتخاب مى‏كنم بعضى هستند آدمهاى خوبى هستند حواسشان هست اما خيلى جاها اين زيركى را از دست مى‏دهند يعنى ديدگاه كه از دست مى‏رود انسان شعورش هم از دست مى‏رود بينش از دست رفته ديگر لذا مصلحت بينى كور مى‏شود اين را از دست مى‏دهد بعد مثلاً رشته‏اى را انتخاب مى‏كنم در دانشگاه كه ظاهراً خيلى پول در آن است ظاهراً خيلى شهرت در آن است اما همين پول و همين شهرت آن آينده را خراب مى‏كند اين به نظر خودش خيلى آدم زرنگى است اما وقتى آينده را نگاه بكنى نه آتشش پنهان و ذوقش آشكار/ دود او پيدا شود پايان كار، دودش بعداً مى‏آيد اين آن دود را نگاه نمى‏كند، رفته بود يك نفر دزدى بكند يك جايى را مى‏كنده به او گفتند دارى چه كار مى‏كنى گفت دارم ساز مى‏زنم گفتند اين چه ساز زدنى است پس صدايش كو گفت صدايش فردا درمى‏آيد، فردا كه صاحبخانه آمد گفت آى بردند بدبخت شدم بيچاره شدم اين صداى سازى است كه من امشب دارم مى‏زنم اين در رفتار با خودم در رفتار با بقيه هم همينطورى هستم زمان را اگر درست ببينم من مى‏گويم زمان بله من شصت سال هفتاد سال زنده هستم بايد فكر اين هفتاد سال باشم اما انسانى كه درست ديدگاه دارد نمى‏گويد كه من شصت سال زنده هستم هفتاد سال زنده هستم مى‏گويد من براى ابد زنده هستم من قبر دارم در قبر هم بايد همين زندگى را داشته باشم آنجا هم توشه مى‏خواهم آذوقه مى‏خواهم قيامتى هم دارم من آنجا بايد خودم تهيه كرده باشم اگر فقير متولد بشوم بدبخت هستم مثل كى بدبخت هستم مثل جنين كه از رحم مادر با خودش شرايط زيستى دنيا را نياورده خودش نياورده و خودش هم بدبخت است مى‏گويد ما عشق مى‏كنيم در رحم كه الان نيازى نداريم چشم مى‏خواهم چرا گوش مى‏خواهم چه كار قلب مى‏خواهم چه كار دست و پا مى‏خواهم چه كار اينجا در همين رحم صفا مى‏كنيم بعد كه از رحم انداختند بيرون مى‏آيد اين دنيا مى‏بيند اى بابا اينجا چشم مى‏خواهد گوش مى‏خواهد اينجا قلب مى‏خواهد دست و پا مى‏خواهد نياورده با خودش برگشت‏پذير هم كه نيست بگويى ما برمى‏گرديم در همان شكم مادرمان ديگر نمى‏شود برگشت بايد همين جا باشى و اينجا هم شرايط زيستى ثابتى دارد و چون تو تهيه نكردى بسوز و بساز، وقتى من اينجورى نگاه كردم به خودم با ديگران هم همينجورى نگاه كنم با بچه‏ام، بچه‏ام را خيلى ديدگاه داشته باشم به او مى‏گويم دختر است مثلاً از الان بايد فكر جهيزيه او باشم يك دختر يك ساله و دو ساله را بيست سال ديگرش را مى‏بيند مى‏روم مرتب واكسنش را مى‏زنم كه فلج نشود بيمارى نگيرد دارم بيست سال آينده را مى‏بينم معلوم هم نيست اين بيست سال ديگر زنده باشد ولى مى‏گويم شايد زنده بودم به عنوان پدر يا مادر بايد به فكر باشم شايد زنده نباشد اين ازدواج كند اما مى‏گويم كه شايد هم زنده بود اگر زنده بود بايد فكر جهيزيه‏اش باشم جهيزيه‏اش را هم تهيه مى‏كنم بعد مى‏گويم اين بچه بعداً مى‏خواهد در اجتماع زندگى كند بايد باسواد بار بيايد مى‏گذاريم مدرسه درسش را هم مى‏خواند حالا اگر دانشگاه هم رفت مى‏گويند دختر تحصيل كرده دارد پسر هم باشد همين طور مى‏فرستم مدرسه درسش را بخواند ديپلمش را بگيرد براى سربازى‏اش فكر هستم دو تا قاليچه هم مى‏گذارم كنار اگر ازدواج كرد يك هديه‏اى به او بدهيم بعد يك عروسى هم برايش مى‏گيرم بعد مى‏گويم خوش آمدى، اين ديدگاه من است بچه‏ام را فقط تا محدوده دنيا مى‏بينم به نظر خودم پدر موفقى بودم مادر موفقى بودم بچه‏ام الحمدللَّه دكتر شد بچه‏ام الحمداللَّه مهندس شد خوشبخت شد تحصيلات خوب دارد ثروت خوب دارد خانه دارد ماشين دارد بچه‏ام خوشبخت است من هم پس پدر خوبى هستم اما قرآن مى‏گويد آن طرف كه مى‏شود »يوم يفر المود من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه« روزى كه انسان از برادرش و مادرش و پدرش و همسرش فرار مى‏كند چرا فرار مى‏كند چون متوجه مى‏شود اى بابا كار ديگرى بايد براى اين بچه مى‏كرده چيز ديگرى براى اين بچه بايد تهيه مى‏كرده تهيه نكرده آن چيز را لذا قرآن وقتى صحنه خانواده را در قيامت مطرح مى‏كند مى‏گويد اينها دارند از هم فرار مى‏كنند همه خائن نسبت به هم ديگر »الا المتقين« مگر كسانى كه از اول نسبت به بچه بينش داشته باشند مى‏گويند بچه است ديگر من صبح بلندش نكنم نماز بخواند خوابش مى‏آيد ظهر به او نگويم نمازش را بخواند ماه رمضان خوب گرسنه‏اش مى‏شود تشنه‏اش مى‏شود نمى‏خواهد عزيزم روزه بگيرى بعد گناه مى‏كند خطا مى‏كند دروغ مى‏گويد مى‏خواهم تربيتش كنم، مى‏گويد من اگر الان به او بگويم ناراحت مى‏شود چادر مى‏خواهد سرش بكند گرمش مى‏شود بچه الان تابستان اگر بخواهد چادر سرش كند جوراب درست و حسابى مى‏خواهم پايش كنم باز همينطور هى پشت گوش مى‏اندازم يك دفعه مى‏بينى قيامت بچه يقه مرا مى‏گيرد بچه را ظاهراً خوب با او رفتار كردم بچه سالم است آمپول‏هايش را زده‏ام واكسن زدم سواد دارد جهيزيه‏اش را تهيه كردم شوهر هم كرده پسرم زن گرفته الحمدللَّه سربازى رفته بعد قيامت كه مى‏شود مى‏بيند اى بابا يك جور ديگر شده اصلاً آنها يك چيز ديگر از ما مى‏خواستند اينها اطلاعات آخرتى از من مى‏خواستند دين مى‏خواستند حلال و حرام از من مى‏خواستند در خانواده اصلاً ياد ندارم به بچه‏ام اصلاً توجهى به تربيتش نداشتم بعد مى‏شوم خائن. نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود خداوند را هيچ كس به گناهى بالاتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمى‏كند هيچ كس خداوند را به گناهى بالاتر از جهالت فرزند و خانواده‏اش ملاقات نمى‏كند پيغمبر وقتى مى‏فرمايد جهالت خانواده يعنى چه يعنى اگر من بچه‏ام سواد ياد بدهم شيمى و فيزيك يادش بدهم ديگر آگاهش كردم ديگر هيچ مسئوليتى ندارم خير آن آگاهى كه پيغمبر مى‏گويد اين آگاهى نيست من بايد به بچه‏ام اول ياد بدهم كه تو آدم هستى انسانى، موجود موقت نيستى فقط زندگى در محدوده دنيا نيست از الان درست خودت را تربيت كن درست با خودت رفتار كن پيوند بخور با ابديت، بايد اينها را به او ياد مى‏دادم ياد ندادم به او دين بايد به او ياد ندادم كوتاهى كردم زنم هيچ چيزى نمى‏فهمد بچه‏ام هيچى نمى‏فهمد ولى تا دلت بخواهد لباس دارند تا دلت بخواهد مرغ در خانه‏مان هست فريزر ما پر از گوشت است گوشت ميوه همه چيز به راه است وسيله اياب و ذهاب راحت بودند همه چيز ميزان بود درس مى‏خواستند بخوانند خوانده‏اند خياطى ياد بگيرند گلدوزى ياد بگيرند كامپيوتر ياد بگيرند زبان مى‏خواستند پول دادم رفتند زبان ياد گرفتند اما اينها را از من نمى‏خواهند قيامت وقتى پرده مى‏رود كنار آنها مى‏گويند ما يك چيز ديگر مى‏خواهيم لذا وقتى داريم راجع به سعادت و خوشبختى صحبت مى‏كنيم بايد ببينيم با كدام معيار صحبت مى‏كنيم در سعادت گذشته حال و آينده يكى است اما در خوش آمدن يا خوش نيامدن فعلاً زمان حال مطرح است مى‏گويد من الان مى‏خواهم عشق كنم لذت ببرم اين مهم است اين هم يك نكته، ادامه بحث بماند اين كه انتخابگر در مصلحت و لذت كدام شأن انسان است انسان شئون مختلفى دارد لذت را بعضى از شئون انسان مى‏گيرد ولى مصلحت را شئون ديگر مى‏گيرد ما بايد صحبت كنيم ما بايد بالاخره خودمان را بشناسيم ارزيابى كنيم خودمان را ببينيم كه ما واقعاً چه كاره هستيم در اين زندگى كدام شأن ما حاكم بر وجود ما است و آن شأن چقدر ارزش دارد. انشاءاللَّه جلسه بعد در اين مورد صحبت مى‏كنيم.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته