سعادت و شقاوت
بحثى را كه جلسه گذشته شروع كرديم پيرامون خوشبختى و سعادت عرض شد كه همه انسانها به دنبال خوشبختى مىگردند و هر انسانى فطرتاً از اين جهت كه حب به ذات و حب به نفس دارد و علاقه به خودش دارد خوشبختى و سعادت خودش را هم مىخواهد بعد عرض شد كه نظريات مختلفى در مورد خوشبختى داده شد و گفتيم كه خوشبختى تعريفش يك مقدار مشكل است يك نظريه مطرح شد و آن اين است كه خوشبختى را مساوى با لذت گرفتند كه انسانى كه اهل لذت است و زندگى به او خوش مىگذرد از جهت اين كه لذتهاى مختلفش تأمين مىشود خوشبخت است در اينباره صحبت كرديم كه خوشبختى با لذت برابر نيست دلايلى را هم آورديم كه ذكر شد آخرين نكتهاى كه عرض شد اين بود كه سعادت با لذت و شقاوت و بدبختى با رنج و درد ارتباط نزديك دارد يعنى هر جا سعادت هست لذت است و هر جا بدبختى است رنج است اما عكسش را گفتيم صادق نيست يعنى اينجورى نيست كه هر جا لذت بود سعادت باشد و هر جا رنج و سختى بود شقاوت و بدبختى باشد گفتيم چنين رابطهاى نيست بلكه از آن طرف هست نتيجهاى كه از اين حقيقت مىگيريم اين است كه ما فقط لذتى را سعادت مىدانيم كه اين لذت اولاً مانع لذت بالاتر نشود اين يك شرط كه لذت اگر كسى بُرد به وسيله اين لذت از لذت بالاتر محروم نشود و چون باخته انسان اگر بخواهد يك لذتى را ببرد خودش را اسير يك لذتى بكند اما از يك لذت بالاتر محروم بكند اين كه خوشبختى نيست اين باختن است طرف سرش كلاه رفته اگر اينجورى عمل بكند و ثانياً لذت خوشبختى است و سعادت شمرده مىشود كه موجب رنج بزرگترى نشود يعنى اگر قرار باشد ما لذت ببريم بعد درد سر بالاترى داشته باشيم سختى داشته باشيم به خاطر لذتى كه برديم درد سر بشود دود داشته باشد كه دودش در چشممان برود اين كه فايده ندارد ما نمىتوانيم بگوييم اين لذت خوشبختى و سعادت است پس لذتى از صحبتى كه كرديم نتيجه مىگيريم لذتى با سعادت قرين است همراه است كه آن لذت ما را از لذت بالاتر محروم نكند و موجب درد سر بالاترى هم نشود براى ما درباره رنج و سختى و بلاها چى، آن هم همچنين ما فقط سختىهايى را بدبختى مىدانيم سختىها را شقاوت مىدانيم و بد مىدانيم كه آن سختىها مانع رنج بزرگتر نشوند يعنى در واقع ما يك طور ديگرى اگر بخواهيم بگويم برايتان اين است كه رنج و دردسر و بلا و عذابى شقاوت شمرده مىشود كه مانع رنج بالاتر نشود براى ما، اما اگر ما يك رنجى بكشيم كه اين رنج بتواند از ما يك رنج بزرگترى را رفع بكند بد است اين رنج، سختى كه سختى بزرگترى را عذاب بيشترى را از ما برطرف بكند ما هيچ وقت نمىگوييم اين سختى بدبختى است بگوييم آقا فلان كار سخت است فلان كار دردسر دارد آدم اذيت مىشود اگر بخواهد اين كار را بكند اما بايد فكر كرد اين كه تو مىگويى اذيت مىشود من نمىتوانم انجام بدهم من حوصلهاش را ندارم من بدم مىآيد آيا سختى بالاترى را از تو برطرف نمىكند و آيا به خاطر نرفتن تو به سراغ اين سختى، سختى بالاترى سراغ تو نمىآيد بعضىها به خيال خودشان آدمهاى عاقلى هستند آدمهاى خوش سليقهاى هستند آدمهاى زرنگ و خوشفكرى هستند به نظر خودشان جايى كه بايد تن بدهندبه يك سختى به يك دردسر به قول امروزىها يك كار مشكل پرمشقت مىگويند نه زرنگى اين است كه ما تن ندهيم نمىروند سراغ آن كار پرمشقت و سخت بعد، بعدها مىافتند به عذابى به مراتب بدتر به سختى به مراتب بدتر، مثلاً درس خواندن سخت است شما وقتى مىخواهيد درس بخوانيد بايد مقدارى از وقتت را بگذارى روى تمركز روى درس، تمركز هم خصوصيتى كه دارد در تمركز انسان تنها است يعنى شما بايد ارتباطت را با خارج قطع كنى از هر لذتى از هر شنيدنى از هر ارتباطى از هر چيز متمركز بشوى روى درس، رياضيات فيزيك، شيمى، تاريخ، جبر، عربى بخوانيد اين را بايد تحمل كنى شب امتحان مثلاً ديگران خيلى خوش باشند بروند بگردند اين طرف و آن طرف پاى تلويزيون باشند به ميهمانى بروند شما بايد اين سختى را تحمل كنيد بعضىها مىگويند چه كسى حوصله دارد اين سختىها را تحمل كند دلت خوش است مگر من ديوانهام كه بروم اين كار را بكنم اينهايى كه اين كار را مىكنند اُمّل هستند نمىفهمند ما اين كار را نمىكنيم و تن به آن نمىدهيم بعد اين كار را نمىكند بىسواد بار مىآيد جوان است الان، الان پانزده سالش است هفده سالش است مىگويد كه دَمِ خودمان گرم كه مثل اين بچه لوسها نرفتيم مدرسه مثل بچه مدرسهاى،
بچه مدرسهاى چه هست دستم را مىكنم در جيبم و راست راست راه مىروم در خيابان عشقم را مىكنم پول تو جيبى از بابا وننه مىگيريم، بعد يواش يواش سنش مىآيد بالاتر بيست و بيست و يك و اينها بعد مىبيند كه يك احتياجاتى كه قبلاً نداشته الان پيدا كرده احتياج پيدا كرده به ازدواج، خوب حال ا مىخواهد برود ازدواج كند اول بسماللَّه يك كسى را مىپسندد مىروند خواستگارى، خوب بفرماييد ايشان چه كاره هستند كار ندارم يا مىبيند نه اگر كار نداشته باشد كسى به او زن نمىدهد حالا بدود دنبال كار خوب دقت كنيد هم سن و سالهاى شما زياد مىآيند اينجا، هفتهاى نيست كه چند تا از همسنهاى شما نيايند اينجا كه دردسر دارند راجع به اين قضيه، بىفكرىهاى دوران مجردى يك نمونه است بعد سختىهاى دوران زندگى و مديون شدن به زن و فرزند تا آخر عمر و خيانت به آنها بعد حالا رفته زن بگيرد دوستانى بودند كه ما چندين بار دوران مجرديشان به آنها تذكر داديم كه شما الان تا وقت ازدواجتان نرسيده تا وقت كارهاى بزرگ نرسيده درس بخوان، مفت درسهايتان را بخوانيد در اين مملكت اگر بخواهى خودت را سر پا نگه دارى يكى از عوامل اساسى در همه جوامع اينجورى است يعنى شما اگر به جامعهشناسى همه كشورها مراجعه كنيد من مطالعه كردم تحصيلات يكى از سه عنصر يا چهار عنصر اساسى منزلتهاى اجتماعى است يعنى اگر كسى بخواهد موقعيت اجتماعى مناسبى پيدا كند يكى از عناصر اصلى آن تحصيلات است تنبلى مىكند مىخواهد ديپلمش را بگيرد جانش بالاى لبش مىآيد كه مىخواهد اين ديپلم را بگيرد سال سوم دوم اول ول كرده حالا مىخواهد ازدواج كند مىبيند كه بايد خوب كارى داشته باشد مىرود دنبال كار، مىرود يك اداره مىشود پادو بعد خوب چقدر حقوق مىدهند حقوق كمى حالا مىخواهد ازدواج بكند با اين حقوق هيچ كارى نمىتواند بكند پدر و مادر وضعش خوب نيست كمك كنند به سختى مىافتد از اين طرف فشار و وضع اقتصادى كه در مملكت حاكم است از اين طرف بىسوادى و بىهنرى ببينيد كه از درون فشار مىآيد از بيرون هم فشار مىآيد هيچ كارى هم نمىتواند بكند چند روز پيش آمده بود با گريه التماس مىكرد همين آقايى كه آن موقع من به او مىگفتم و باد مىانداخت در دماغش و ابرو مىانداخت بالا مىگفت نه، خودمان گليم خودمان را از آب مىكشيم بيرون آمده بود التماس مىكرد تو را به خدا من خانمم مىخواهد وضع حمل كند هيچى ندارم ما چندين مورد اينجورى داشتيم پس ما رنج و سختى را كه مانع رنج و سختى بالاترى بشود اين را ما بدبختى نمىدانيم اين را شقاوت نمىدانيم مىگوييم اين رنج و سختى را ما تحمل مىكنيم و به جان مىخريم و يا اين كه مقدمه لذت بالاترى نباشد اگر سختى مقدمه لذت بالاترى نباشد ما مىگوييم آن سختى بدبختى است اما اگر مقدمه شد براى لذت بالاتر ديگر بدبختى نيست يك نفر دوران دانشجويىاش مثلاً بايد برود در يك خانه خيلى كوچكى مستأجر باشد تا بعداً در يكى از رشتههاى خوب درسى دانشگاه درس بخواند با حقوق كم دانشگاه بايد بسازد يك جا بايد برود كار بگيرد تا يك لقمه نان بخور و نمير دستش بيايد مىخواند تحصيلات عاليه كسب مىكند يك دفعه مىبينى با حقوق خيلى كلان يك جا استخدام مىشود همهاش حيران مىشود يعنى سختى است اما اين سختى مقدمه يك لذت بالاتر است يك رفاه بالاترى است هيچ كس نمىگويد اين سختى بد است جز يك عده چه كسانى هستند آن يك عده، چه كسى رنجى را كه رنج بالاترى را دفع مىكند و مقدمه است براى لذت بالاتر اين رنج را بد مىداند، آدمهاى جاهل آدمهاى نفهم، پس اين دو مسئله، درباره لذت و رنج اينها فرمول مىشود براى ما براى بحثهايى كه خواهيم كرد نكته بعدى، نكته بعدى اين است كه محورى كه رنج و سختى و لذت به دور او مىچرخد محور طبع و خوشايند انسان است مطبوع بودن يا عدم مطبوع بودن، يعنى كى مىگوييم يك كارى رنج دارد يك كارى لذت دارد آن موقع كه با طبع ما جور دربيايد وقتى به ما بچسبد خوب با طبع ما جور دربيايد با ميل ما جور دربيايد مىگوييم اين كار لذت دارد اگر با ميل ما جور در نيايد با طبع ما جور درنيايد مىگوييم اين كار سخت است خوب اينجا مىخواهيم جدا بكنيم مسئله لذت را با سعادت و خوشبختى و مسئله رنج را با شقاوت و بدبختى گفتيم كه هر جا سعادت است لذت هم است و هر جا شقاوت و بدبختى است سختى هم هست اما عكسش درست نيست يعنى هر جا لذت بود سعادت نيست و هر جا رنج و سختى بود شقاوت و بدبختى نيست مثالها را هم زديم حالا يك عامل ديگر مىخواهم معرفى كنم و آن عامل مثل عامل قبلى جدا كننده لذت و رنج از شقاوت و سعادت است و آن اين است كه لذت و رنج حول محور مطبوع بودن يا مطبوع نبودن خوش آمدن يا خوش نيامدن اما سعادت و خوشبختى و شقاوت و بدبختى محورش محور طبع نيست محورش مصلحت است يعنى وقتى مصلحت يك نفر مصالح يك نفر تأمين بشود مىگوييم اين شخص خوشبخت است اما اگر مصالحش تأمين نشود مىگوييم اين شخص بدبخت است پس محورى كه ما سعادت را با آن مىسنجيم مصلحت است يا شقاوت و بدبختى را اما محورى كه رنج و سختى را يا لذت و خوش آمدن را با آن مىسنجيم مطبوع بودن است يك مثال بزنم، مادر وقتى بچهاش را مىبرد واكسن بزند واكسن درد دارد آمپول است مثلاً مىخواهد بزند به بازوى بچه از اين جهت كه درد دارد رنج دارد بچه دردش مىآيد مىگويد خوشم نمىآيد به بچه سه چهار ساله بخواهى واكسن بزنى داد مىزند مىگويد اصلاً واكسن نمىخواهم چرا مادر به زور او را مىبرد واكسن مىزند او خوش آمدن يا بد آمدن بچه را نگاه مىكند يا مصلحتش را، كدامش را نگاه مىكند مصلحت را مىبيند مادر به فكر مصلحت بچه است به فكر اين كه بچه خوشش مىآيد يا خوشش نمىآيد نيست چه مىخواهد خوشش بيايد يا نيايد اين آمپول را بايد بزند من مصلحتت را مىبينم من تابع ميل تو نيستم كه تو بگويى آمپول مطبوع من نيست خوشم نمىآيد من بايد واكسن تو را بزنم پس محور لذت و محور رنج اين است كه طرف خوشش مىآيد يا خوشش نمىآيد اما سعادت و خوشبختى محورش مصلحت فرد است يعنى چه؟ يعنى ما مصالح عمومى فرد را در نظر مىگيريم در كل بعد مىگوييم كه شخص خوشبخت است يا نه، توضيح بعدى شايد يك مقدار بيشتر روشن بكند اين قضيه را لذت يا رنج لذت بخش بودن يا رنج آور بودن يك چيزى مربوط به يك عضوى از اعضاى انسان است يا يك استعدادى از استعدادهاى انسان، مثلاً شما در گرماى تابستان خوشت مىآيد كه هواى خنكى داشته باشى نسيم خنكى به تو بخورد كدام عضو تو لذت مىبرد از اين نسيم خنك، پوست شما لذت مىبرد مىگويى پوستم خنك شد يا بعضى وقتها لذت و رنج مربوط به يك استعداد ويژه انسان است مثلاً انسان يكى از استعدادهايش خوردن است شهوت و ميل خوردن است انسان وقتى شيرينى مىخورد چربى مىخورد خوشش مىآيد غذاى چرب غذاى خوشمزه شيرينى لذت مىبرد ميوه خوب در لذت پاى يا يك استعداد با يك قوه در ميان است مثل استعداد خوردن شهوت شكم يا شهوت جنسى كه اگر از شهوت جنسى لذت مىبرد شهوت جنسى او ميل جنسى او فقط لذت مىبرد يا كسى كه مثلاً هواى گرم به او مىخورد اين پوستش گرم مىشود مىسوزد ناراحت است اما در سعادت ما با عضو خاصى سر و كار نداريم يا با استعداد خاصى سر و كار نداريم سعادت و خوشبختى مربوط به استعداد خاص يا عضو خاصى از بدن انسان نيست بلكه سعادت و خوشبختى با سعادت و بدبختى كل وجود انسان را دربر مىگيرد مربوط است به كل وجود انسان، مثال را واضحتر كنم بلكه سعادت و خوشبختى با سعادت و بدبختى كل وجود انسان را دربر مىگيرد مربوط است به كل وجود انسان، مثال را واضحتر كنم يك نفرى كه قندش بالا است قند بالا باشد و بيش از حد بزند بالا شخص را يا كور مىكند يا عضوى از اعضاى بدنش را پزشكها قطع مىكنند كه بيمارى قند به قلب طرف نزند و او را بكشد مىگويند اين پايش ديگر بايد قطع بشود مثلاً بيمارى قند كم باشد چهار تا انگشتش را مىبرند يك مقدار بيشتر باشد از مچ مىبرند يك ذره بيشتر باشد مىبينى از زانو قطع مىكنند پايش را، كه اين بايد قطع شود والا مىميرد حالا اين شخص كه بيمارى قند دارد از خوردن شيرينى لذت مىبرد يا نه، ميلش كه لذت مىبرد يعنى شيرينى شما به او بدهى مىخورد و كيف هم مىكند لذت با عضوى از اعضاى او كه دهانش هست و شهوت شكمش هست و آن دستگاه خوردنش است سر و كار دارد مىگويد به به چه چه چقدر خوب اما براى كل وجود اين شخص اين شيرينى خوشبختى است يا خوشبختى نيست خوشبختى نيست براى اين خوردن شيرينى زهر است او ممكن است لذت ببرد اما لذتى است كه كل وجود او را به خطر مىاندازد پس ما از اينجا مىفهميم كه لذت با خوشبختى برابر نيست لذت و رنج مربوط به يك عضو از اعضاى انسان يا يك استعداد خاص از استعدادهاى انسان است اما سعادت مربوط است به كل وجود انسان و بدبختى هم همينطور مربوط است به كل وجود انسان مثلاً يك نفر امشب قرار است اعدام بشود مثلاً همين كه بمب گذاشت در مرقد امامقدس سره اعدامش بخواهند بكنند جنايتى مىخواسته بكند كلى از مسلمانان را مىخواسته بكشد بگويند آقا اين اعدام حالا اين بدبخت است يا خوشبخت است مىخواسته اين همه مسلمان را بكشد و چند دقيقه بعد برود آن دنيا حسابرسى هم دارد آن دنيا اين بدبخت است حالا اگر امشب به او چلوكباب بدهند مرغ بدهند فسنجان بدهند جوجه كباب بدهند اين عضوى از اعضايش ممكن است لذت ببرد يا يكى از استعدادهايش ممكن است لذت ببرد اما اين را ما خوشبخت نمىدانيم اين را بدبخت مىدانيم بدبختى مربوط است به كل وجود انسان و خوشبختى مربوط است به كل وجود انسان اما لذت و رنج مربوط است به عضوى از اعضا و يا استعدادى از استعدادها اين هم يك نكته، از مجموع عرايضى كه تقديم شد اين نتيجه را مىگيريم كه رابطه لذت با سعادت رابطه جزء هست با كل يك مثال محسوستر بزنم تا بيشتر متوجه بشويد رابطه لذت با سعادت مثل رابطه سعادت فرد است با سعادت اجتماع يعنى اگر نسبت بگذارى رابطه لذت با سعادت مساوى است با رابطه لذت فرد با لذت اجتماع گفتيم كه رابطه لذت مطلبى است كه با عضوى از اعضا يا جزء سر و كار دارد اما سعادت با كل سر و كار دارد در فرد و اجتماع هم اينطورى است يك موقع است سعادت من اين است كه آدم پولدارى بشوم در اجتماع من بگويم خوب من الان مثلاً مىروم از خارج صد تن برنج مىخرم مىآورم مىروم از خارج ده ميليون تومان مبل مىخرم كالاى لوكس مىخرم مىآورم از خارج، ده ميليون تومان لباس مىخرم مىآورم مىفروشم و كلى پولدار مىشوم اين براى من خيلى خوب است اما از اين جهت كه من دارم اين ده ميليون تومان را ارز يك مملكت را خارج مىكنم مثلاً براى خريدن يك كالاى لوكس به كجا دارم لطمه مىزنم به كل جامعه، سعادت جامعه به خطر مىافتد با رفاه من اينجا از جهت فردى مورد مطالعه قرار بدهى بله بنده آدم خوشبختى هستم آدم موفقى هستم كه مثلاً ده ميليون تومان كالاى لوكس از خارج وارد كردم ده ميليون تومان يعنى ارز يك مملكت را خارج كردم اما از اين جهت كه كل جامعه را در نظر بگيريم كل جامعه به خاطر اين نوع تجارت بنده به خطر مىافتد و خطرناك است اين هم يك نكته اساسى، اين فرمولها را نگه دارد بعد كه وارد اصل بحث مىشويم آن موقع همهاش به كارمان مىآيد، مطلب بعد اين است كه خوش آمدن يا خوش نيامدن مطبوع بودن يا مطبوع نبودن مختص زمان حال است اما سعادت و مصلحت شخص، مصلحت بودن يا مصلحت نبودن اين مربوط است هم به زمان حال و هم به زمان آينده، بچه وقتى از واكسن فرار مىكند فكر چى است فكر آينده است نه فكر اين است كه الان آمپول نزند الان دردمان نيايد اما ما در چى، مادر هم الان بچه را دوست دارد هم آينده بچه را دوست دارد، چرا چون مصلحت بچه را مىخواهد پس در مصلحت حال و آينده فرقى نمىكند يكى است اما در لذت و مطبوع بودن و خوش آمدن فقط زمان حال مطرح است پس افرادى كه شعورشان به مصلحت مىرسد حال را در نظر دارند هم آينده را اما افرادى كه عاقل نيستند جاهل هستند در روانشناسى جاهل خدمتتان عرض كردم، افراد جاهل فكر اين هستند كه حالا فعلاً خوش باشند الان لذت ببرند پس يكى از مسايلى كه در مسئله خوشبختى و سعادت مطرح است مسئله زمان است در سعادت و خوشبختى و مصلحت زمان حال و آينده هيچ فرقى ندارد اما در لذت بردن و خوش آمدن و خوش نيامدن فقط زمان حال مطرح است شخص مىخواهد الان خوش باشد الان راحت باشد حالا ما آن بحثى كه قبلاً خدمتتان كرديم مىآوريم جلو، مطرح مىكنيم الان آن داشتن ديدگاه ابدى است به خود يعنى وقتى انسان در قرآن نمودارش مطرح مىشود مىگويد انسان يك نقطه آغاز دارد به نام تولد و ديگر انسان نقطه پايان ندارد يعنى مدتى زنده است به نام عمر بعد قبرى دارد برزخى دارد حياتى دارد پس از مرگ و بعد قيامتى دارد و از اين بعد زندگىاش باز ادامه دارد يعنى انسان موجودى است كه نقطه آغاز دارد اما نقطه پايان ندارد همه اين حركت به اين بلندى يعنى به بلندى ابديت يعنى انسان پس انسانى كه مىخواهد به خودش ديدگاه واقعى داشته باشد بايد خودش را ابدى نگاه كند آن وقت وقتى من به خودم با اين ديدگاه نگاه مىكنم مىبينم مصلحت من در حال و آينده چيست؟ آن كه بعد از مرگ را براى خودش قائل نيست يا قائل هست اما مهم نيست برايش كارى با ابديت ندارد با بعد از مرگ ندارد او فقط دنيا را مىشناسد به قول قرآن »ذلك مبلغهم من العلم« تمام اطلاعاتشان مربوط به دنياست حد اطلاعات و بينش اينها دنياست وقتى هم كسى خودش را در محدوده دنيا مىبيند آن برايش مطرح است كليه چيزهايى كه از باب مصلحت يا عزت با سعادت مىبيند سعادت را در قالب دنيا معنا مىكند چون نقش اساسى دارد مسئله سعادت و بدبختى با زمان ارتباط زيادى اين دو تا با هم دارند با مسئله زمان اگر كسى خودش را فقط در محدوده دنيا ديد اين هر چه مىنشيند فكر كند صد تا مشاور بگيرد عقل معاويه و هزار تا ميشل چرچيل هم داشته باشد او چون فقط خودش را در يك محدوده مشخصى مىبيند تمام چيزهايى كه به نفع خودش فكر مىكند كه بايد تهيه بكند همه چيزها همين رنگ را دارند حد دنيايى را دارند اصلاً معنا ندارد آخرت برايشان او اين را فكر نمىكند اصلاً فكر نمىكند كه بعد از آن من هستم مصلحت من حال و آينده ندارد دنيا و آخرت يكى است من يكى هستم من موجودى هستم كه هم دنيا دارم هم آخرت هم قبر دارم هم قيامت دارم هم بهشت و جهنم دارم و در انتظار من است بعد وقتى حالا بخواهم فكر بكنم در كليه ارتباطاتم مىآيم خودم را به بلنداى ابديت مىسنجم يعنى مىگويم من عبارت هستم از موجودى ابدى حالا وقتى مىخواهم ارتباطاتم را برقرار كنم رفتارهايى با خودم يا با ديگران كنم بر اساس نوع ديدگاهم ارتباط برقرار مىكنم با اين رفيق شوم مىگويم من الان با اين رفيق شوم خوب خيلى حال مىدهد پولى توى جيب مىزنيم صفايى مىكنيم اما اين آيا در دراز مدت ديگر دراز مدت مطرح نيست چون حال و آينده در سعادت يكى است در آينده رفاقت با اين به نفع من است يا به نفع من نيست آخرت من ابديت من قبر من قيامت من را به خطر مىاندازد يا نمىاندازد اگر فقط در حول و حوش محدوده دنيا فكر كنم به اين فكر نمىكنم مىگويد اين الان رفيق جان جانى ماست كيف مىكنيم با او اين مىصرفد رفاقت با او مىماسد با او ارتباط برقرار كنيم، مىخواهم رشته تحصيلى انتخاب بكنم خوب اين رشته تحصيلى كه من مىخواهم انتخاب كنم ديدگاهم دو جور است يك موقع مىگويم من يك انسان ابدى هستم يك رشته تحصيلى انتخاب كنم كه اين رشته تحصيلى منافات با حركت ابدى من نداشته باشد يك موقع است كه اگر اين ديدگاه را نداشته باشم مىگويم كدام يكى پول بيشترى در آن است شهرت بيشتر در آن است به به و چهچه بيشترى دارد آن را انتخاب مىكنم بعضى هستند آدمهاى خوبى هستند حواسشان هست اما خيلى جاها اين زيركى را از دست مىدهند يعنى ديدگاه كه از دست مىرود انسان شعورش هم از دست مىرود بينش از دست رفته ديگر لذا مصلحت بينى كور مىشود اين را از دست مىدهد بعد مثلاً رشتهاى را انتخاب مىكنم در دانشگاه كه ظاهراً خيلى پول در آن است ظاهراً خيلى شهرت در آن است اما همين پول و همين شهرت آن آينده را خراب مىكند اين به نظر خودش خيلى آدم زرنگى است اما وقتى آينده را نگاه بكنى نه آتشش پنهان و ذوقش آشكار/ دود او پيدا شود پايان كار، دودش بعداً مىآيد اين آن دود را نگاه نمىكند، رفته بود يك نفر دزدى بكند يك جايى را مىكنده به او گفتند دارى چه كار مىكنى گفت دارم ساز مىزنم گفتند اين چه ساز زدنى است پس صدايش كو گفت صدايش فردا درمىآيد، فردا كه صاحبخانه آمد گفت آى بردند بدبخت شدم بيچاره شدم اين صداى سازى است كه من امشب دارم مىزنم اين در رفتار با خودم در رفتار با بقيه هم همينطورى هستم زمان را اگر درست ببينم من مىگويم زمان بله من شصت سال هفتاد سال زنده هستم بايد فكر اين هفتاد سال باشم اما انسانى كه درست ديدگاه دارد نمىگويد كه من شصت سال زنده هستم هفتاد سال زنده هستم مىگويد من براى ابد زنده هستم من قبر دارم در قبر هم بايد همين زندگى را داشته باشم آنجا هم توشه مىخواهم آذوقه مىخواهم قيامتى هم دارم من آنجا بايد خودم تهيه كرده باشم اگر فقير متولد بشوم بدبخت هستم مثل كى بدبخت هستم مثل جنين كه از رحم مادر با خودش شرايط زيستى دنيا را نياورده خودش نياورده و خودش هم بدبخت است مىگويد ما عشق مىكنيم در رحم كه الان نيازى نداريم چشم مىخواهم چرا گوش مىخواهم چه كار قلب مىخواهم چه كار دست و پا مىخواهم چه كار اينجا در همين رحم صفا مىكنيم بعد كه از رحم انداختند بيرون مىآيد اين دنيا مىبيند اى بابا اينجا چشم مىخواهد گوش مىخواهد اينجا قلب مىخواهد دست و پا مىخواهد نياورده با خودش برگشتپذير هم كه نيست بگويى ما برمىگرديم در همان شكم مادرمان ديگر نمىشود برگشت بايد همين جا باشى و اينجا هم شرايط زيستى ثابتى دارد و چون تو تهيه نكردى بسوز و بساز، وقتى من اينجورى نگاه كردم به خودم با ديگران هم همينجورى نگاه كنم با بچهام، بچهام را خيلى ديدگاه داشته باشم به او مىگويم دختر است مثلاً از الان بايد فكر جهيزيه او باشم يك دختر يك ساله و دو ساله را بيست سال ديگرش را مىبيند مىروم مرتب واكسنش را مىزنم كه فلج نشود بيمارى نگيرد دارم بيست سال آينده را مىبينم معلوم هم نيست اين بيست سال ديگر زنده باشد ولى مىگويم شايد زنده بودم به عنوان پدر يا مادر بايد به فكر باشم شايد زنده نباشد اين ازدواج كند اما مىگويم كه شايد هم زنده بود اگر زنده بود بايد فكر جهيزيهاش باشم جهيزيهاش را هم تهيه مىكنم بعد مىگويم اين بچه بعداً مىخواهد در اجتماع زندگى كند بايد باسواد بار بيايد مىگذاريم مدرسه درسش را هم مىخواند حالا اگر دانشگاه هم رفت مىگويند دختر تحصيل كرده دارد پسر هم باشد همين طور مىفرستم مدرسه درسش را بخواند ديپلمش را بگيرد براى سربازىاش فكر هستم دو تا قاليچه هم مىگذارم كنار اگر ازدواج كرد يك هديهاى به او بدهيم بعد يك عروسى هم برايش مىگيرم بعد مىگويم خوش آمدى، اين ديدگاه من است بچهام را فقط تا محدوده دنيا مىبينم به نظر خودم پدر موفقى بودم مادر موفقى بودم بچهام الحمدللَّه دكتر شد بچهام الحمداللَّه مهندس شد خوشبخت شد تحصيلات خوب دارد ثروت خوب دارد خانه دارد ماشين دارد بچهام خوشبخت است من هم پس پدر خوبى هستم اما قرآن مىگويد آن طرف كه مىشود »يوم يفر المود من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه« روزى كه انسان از برادرش و مادرش و پدرش و همسرش فرار مىكند چرا فرار مىكند چون متوجه مىشود اى بابا كار ديگرى بايد براى اين بچه مىكرده چيز ديگرى براى اين بچه بايد تهيه مىكرده تهيه نكرده آن چيز را لذا قرآن وقتى صحنه خانواده را در قيامت مطرح مىكند مىگويد اينها دارند از هم فرار مىكنند همه خائن نسبت به هم ديگر »الا المتقين« مگر كسانى كه از اول نسبت به بچه بينش داشته باشند مىگويند بچه است ديگر من صبح بلندش نكنم نماز بخواند خوابش مىآيد ظهر به او نگويم نمازش را بخواند ماه رمضان خوب گرسنهاش مىشود تشنهاش مىشود نمىخواهد عزيزم روزه بگيرى بعد گناه مىكند خطا مىكند دروغ مىگويد مىخواهم تربيتش كنم، مىگويد من اگر الان به او بگويم ناراحت مىشود چادر مىخواهد سرش بكند گرمش مىشود بچه الان تابستان اگر بخواهد چادر سرش كند جوراب درست و حسابى مىخواهم پايش كنم باز همينطور هى پشت گوش مىاندازم يك دفعه مىبينى قيامت بچه يقه مرا مىگيرد بچه را ظاهراً خوب با او رفتار كردم بچه سالم است آمپولهايش را زدهام واكسن زدم سواد دارد جهيزيهاش را تهيه كردم شوهر هم كرده پسرم زن گرفته الحمدللَّه سربازى رفته بعد قيامت كه مىشود مىبيند اى بابا يك جور ديگر شده اصلاً آنها يك چيز ديگر از ما مىخواستند اينها اطلاعات آخرتى از من مىخواستند دين مىخواستند حلال و حرام از من مىخواستند در خانواده اصلاً ياد ندارم به بچهام اصلاً توجهى به تربيتش نداشتم بعد مىشوم خائن. نبى اكرمصلى الله عليه وآله فرمود خداوند را هيچ كس به گناهى بالاتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمىكند هيچ كس خداوند را به گناهى بالاتر از جهالت فرزند و خانوادهاش ملاقات نمىكند پيغمبر وقتى مىفرمايد جهالت خانواده يعنى چه يعنى اگر من بچهام سواد ياد بدهم شيمى و فيزيك يادش بدهم ديگر آگاهش كردم ديگر هيچ مسئوليتى ندارم خير آن آگاهى كه پيغمبر مىگويد اين آگاهى نيست من بايد به بچهام اول ياد بدهم كه تو آدم هستى انسانى، موجود موقت نيستى فقط زندگى در محدوده دنيا نيست از الان درست خودت را تربيت كن درست با خودت رفتار كن پيوند بخور با ابديت، بايد اينها را به او ياد مىدادم ياد ندادم به او دين بايد به او ياد ندادم كوتاهى كردم زنم هيچ چيزى نمىفهمد بچهام هيچى نمىفهمد ولى تا دلت بخواهد لباس دارند تا دلت بخواهد مرغ در خانهمان هست فريزر ما پر از گوشت است گوشت ميوه همه چيز به راه است وسيله اياب و ذهاب راحت بودند همه چيز ميزان بود درس مىخواستند بخوانند خواندهاند خياطى ياد بگيرند گلدوزى ياد بگيرند كامپيوتر ياد بگيرند زبان مىخواستند پول دادم رفتند زبان ياد گرفتند اما اينها را از من نمىخواهند قيامت وقتى پرده مىرود كنار آنها مىگويند ما يك چيز ديگر مىخواهيم لذا وقتى داريم راجع به سعادت و خوشبختى صحبت مىكنيم بايد ببينيم با كدام معيار صحبت مىكنيم در سعادت گذشته حال و آينده يكى است اما در خوش آمدن يا خوش نيامدن فعلاً زمان حال مطرح است مىگويد من الان مىخواهم عشق كنم لذت ببرم اين مهم است اين هم يك نكته، ادامه بحث بماند اين كه انتخابگر در مصلحت و لذت كدام شأن انسان است انسان شئون مختلفى دارد لذت را بعضى از شئون انسان مىگيرد ولى مصلحت را شئون ديگر مىگيرد ما بايد صحبت كنيم ما بايد بالاخره خودمان را بشناسيم ارزيابى كنيم خودمان را ببينيم كه ما واقعاً چه كاره هستيم در اين زندگى كدام شأن ما حاكم بر وجود ما است و آن شأن چقدر ارزش دارد. انشاءاللَّه جلسه بعد در اين مورد صحبت مىكنيم.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته