جلسه 099 - آموزش دین
شماره جلسه
99
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 099 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

از امشب به حول و قوه الهى بحثى را پيرامون خوشبختى و سعادت شروع خواهيم كرد اين بحث بسيار مهم است به خاطر اين كه مسئله خوشبختى سعادت مسئله مشترك همه انسانها است و همه به نحوى به دنبال خوشبختى و سعادت مى‏گردند ما مى‏خواهيم ببينيم خوشبختى و سعادت اصلاً چه هست و سعادت و خوشبختى انسان چيست قبل از اين كه راجع به اين صحبت بكنيم بايد يك نكته‏اى را هم بگوييم و آن اين كه سعادت و خوشبختى چه نيست يعنى در چند جلسه اول مى‏پردازيم به اشتباهاتى كه در فهم مسئله خوشبختى و سعادت شده در نزد انسانها و مكاتب مختلف بپردازيم و بعد عرض كنيم كه خوشبختى چه هست پيشاپيش عرض كنم در اين بحث از مقدمه عالى و زيباى استاد بزرگوار شهيد مطهرى‏قدس سره و نمط هشتم اشارات بوعلى استفاده كرديم و تقريباً اين چنين است كه استخوان‏بندى بحث ما از مقدمه‏اى هست كه ايشان بر نمط هشتم نوشته‏اند به حول و قوه الهى شروع خواهيم كرد مسئله اول تعريف خوشبختى است و سعادت نكته اول اين است كه تعريف خوشبختى مشكل است دشوار است به خاطر اين كه كلمه خوشبختى و سعادت با امورى از قبيل آرزوها خوشى‏ها موفقيت‏ها و رضايت‏ها سر و كار دارد بايد اول اين را بررسى كنيم كه سعادت و خوشبختى تا چه حد پيوسته است به رضايت خاطر فرد به خوشى‏هاى فرد به لذاتى كه فرد مى‏برد به موفقيت‏هايى كه حاصل مى‏كند و به آرزوهايى كه مى‏رسد نكته دوم اين است كه معنى لغوى سعادت كلمه يارى و كمك را مفهوم يارى و كمك را دربردارد عرب‏ها به كسى كه همه ابزار و وسايل و مقدمات موفقيت را دارد و شرايط به نفع او هست مى‏گويند سعيد، اما در اصطلاح و در عرف به معنى خوشى و سرور و آسايش آمده يعنى مثلاً در عرف اگر كسى خوش نبود خوشى نداشت آسايش و سرور نداشت به او نمى‏گويند اين آدم خوشبختى است اين را نمى‏گويند به او نقطه مقابل سعادت و شقاوت است شقاوت و بدبختى هست كه به معناى رنج و مشقت هست اين درباره معنى لغوى كلمه سعادت و اصطلاحى، نكته مهمى كه باز به عنوان مقدمات هست عرض كنم خدمتتان اين است كه سعادت و خوشبختى را همه انسانها از آن جهت كه حب به ذات و حب به نفس خودشان دارند خودشان را دوست دارند خود دوست هستند مى‏خواهند هيچ انسانى نيست كه سعادت را نخواهد و خوشبختى را نخواهد همه مى‏خواهند گم شده همه انسانها هست انسان ذاتاً اينطورى است طورى خدا آفريده‏اش كه حب نفس دارد حب ذات دارد يعنى علاقه به خودش دارد علاقه و عشق به خودش از درونش خارج نمى‏شود حالا من چند تا مثال عرض كنم تا اين قضيه روشن بشود مثلاً انسان علاقه به حيات دارد علاقه به زندگى دارد علاقه به حيات از مصاديق علاقه به نفس است چون خودش را دوست دارد از حيات خودش هم دفاع مى‏كند استقبال مى‏كند لذت مى‏برد اگر چيزى اين حيات را تهديد بكند با آن مبارزه مى‏كند فكرش را به كار مى‏اندازد كه موانع حيات خودش را از بين ببرد مثلاً اگر بيمارى او را تهديد مى‏كند درصدد مداوا و معالجه برمى‏آيد سرمايه‏گذارى مى‏كند در اين قضيه وقت صرف مى‏كند تا نجات بدهد خودش را از بيمارى اگر چيزى بتواند مثلاً عمرش را زيادتر بكند اين كار را خواهد كرد روى مى‏آورد مثلاً به داروهاى مقوى به قول امروزى‏ها حيات بخش نجات بخش روى مى‏آورد به ورزش مثلاً براى اين كه ورزش واقعاً در طول عمر و سلامتى و لذت تأثير زيادى دارد هيچ كس نمى‏تواند نقش مثبت ورزش را انكار بكند بسيار مهم است اين را داخل پرانتز عرض كنم كه واقعاً در زندگى شهرى هيچ كس نبايد از مسئله ورزش غفلت بكند اگر كسى يك موقعى زندگى روستايى دارد در زندگى روستايى انسان خود به خود بدنش ورزيده است و اين سلامتى تضمين است در جبهه و جنگ هم رزمنده اين چنين است صبحگاهى دارد به هر حال تمرينى دارد عملياتى دارد در غير اين شرايط در زندگى شهرى افراد و ورزش را نبايد حتى اگر در منزل خودشان ورزش بكنند چند دقيقه‏اى صبح‏ها ده دقيقه‏اى بيست دقيقه‏اى به هر حال بايد بدن را به آن رسيد عضلات را قوى نگه داشت ورزش نبايد از آن غفلت بشود اما بايد مواظب باشيم كه به خطراتى كه ناشى از ورزش كردن است دچار نشويم خطرات نفسانى بدى دارد انسان بايد از آن جنبه‏ها خودش را دور نگه دارد يعنى نرود بدنش را قوى كند عوض آن روحش ضعيف و آلوده و كثيف بشود اين جورى نشود ولى بايد به مسئله ورزش توجه كرد واقعاً يعنى مقدارى وقت انسان نياز دارد براى ورزش بگذارد حالا پرانتز بسته، يا مثلاً انسان مى‏بينيد چيزهايى برايش ضرر دارد براى سلامتى و حياتش مضر است از آنها پرهيز مى‏كند اين علاقه انسان را به خودش مى‏رساند نمونه ديگر تنفرى است كه انسان از مرگ دارد از مرگ انسان بدش مى‏آيد چون آن را پايان حيات مى‏بيند پايان لذات مى‏بيند پايان حركت خودش و هيجان خودش مى‏بيند و اول تنهايى است مرگ را اول تنهايى و بريدن از همه محبوب‏ها و معشوق‏ها مى‏بيند چيزهايى كه انسان يك عمر تهيه كرده مى‏خواهد از آن جدا بشود چيزهايى كه يك عمر به آنها دل بسته حالا مى‏خواهد از آنها جدا بشود مى‏ترسد انسان از مرگ بدش مى‏آيد تنفر دارد شما بگوييد آقا ما اين تعريف را قبول نداريم بعضى‏ها هستند كه خودكشى مى‏كنند و از مرگ هم لذت مى‏برند خوششان مى‏آيد و از حيات هم راضى نيستند. چند مرتبه مثلاً دست مى‏زنند به خودكشى، خودكشى هم از نمونه‏هاى علاقه انسان به خودش است چه كسى خودكشى مى‏كند كسى كه تحمل فشار روى خودش را ندارد به وسيله مرگ مى‏خواهد فشارى را از من خودش برطرف كند فشارى را از خودش برطرف كند مى‏گويد من خودم را مى‏كشم تا راحت بشوم يعنى باز به فكر راحتى خودش را مى‏كشد تحمل حيات را ندارد شرايط حيات طورى است كه او فكر مى‏كند كه در مرگ راحتى است در حالى كه ما جزو عقيده خودمان ما مسلمانها معتقديم كه خودكشى گناه كبيره است و اتفاقاً در روايات داريم كه اگر كسى خودش را بكشد براى هميشه گرفتار عذاب است كسى حق خودكشى ندارد در روايت از امام باقرعليه السلام داريم )المومن مؤمن يموت بكل ميتة به( هر مرگى مى‏ميرد و به هر بلايى دچار مى‏شود مگر اين كه )الا انه يقتل نفسه( نفس خودش را نمى‏كشد خودكشى نمى‏كند مؤمن در مؤمن و مسلمان واقعى ما چيزى به نام خودكشى نداريم از مصاديق ديگر حب نفس اين است كه انسان خودش را به ديگران ترجيح مى‏دهد از مثالهاى كوچك شروع بكنيم يك جا غذا مى‏آورند انسان دوست دارد بيشترين غذا را بردارد بهترين جاى غذا را بردارد مرغ است بهترين جاى مرغ مال خودش باشد نوشيدنى مى‏آورند بيشترين و بهترين نوشيدنى مى‏خواهد مال خودش باشد خوراك مى‏آورند خوشمزه‏ترين را مى‏خواهد خودش بردارد اگر يك جا نان تازه باشد و نان بيات او زودتر دستش را مى‏برد به سمت نان تازه او خودش بخورد تا جاهاى ديگر، جاهاى راحت هست بعضى‏ها ترجيح مى‏دهند آنجاها بنشينند كه راحت‏تر ات جاى راحت را براى خودشان مى‏خواهند در يك ماشين در يك مجلس در يك مسافرت هم همين طور دوست دارد خودش راحت‏تر باشد بعضى وقت‏ها مى‏بيند كه بين اين كه كسى دمِ پنجره ماشين بنشيند يا آن طرف ماشين بنشيند دعوا است جوانها كوچكترها دعوا مى‏كنند كه من مى‏خواهم دمِ شيشه بنشينم بعضى از بزرگان هستند سنشان بزرگ است اما بچه هستند هنوز هم همين دعواها را دارند بزرگتر هستند زودتر مى‏دوند كه دم شيشه بنشينند اين علاقه به خودش دارد هنوز ترجيح مى‏دهد خودش را به ديگران، مى‏گويند در حيوانات امتحان كردند ببينيد كدامشان بيشتر محبت مى‏كند به ديگران ديدند ميمون اينجورى است بيشتر بچه‏اش را دوست دارد بيشتر دفاع مى‏كند امتحان كردند يك مادر با بچه، بچه را گذاشتند در يك محيطى، يواش يواش محيط را گرم كردند داغ كردند يك مقدار اول تحمل كرد بعد يواش يواش زير پايش داغ شد بعد ديد اصلاً چاره‏اى ندارد بچه‏اش را گذاشت زير پايش و روى بچه‏اش ايستاد كه پايش نسوزد حالا افراد اين چنين هستند اين مسئله ادامه دارد تا قيامت، قيامت هم مى‏كشد در قيامت افراد خودشان را ترجيح مى‏دهند )ولا تضروا وازرة وزر اخرى( هيچ كس بار ديگرى را تحمل نمى‏كند قيامت يعنى پدر كه اين همه زحمت كشيده براى فرزندش التماس مى‏كند به بچه‏اش كه يك ذره از گناهان مرا تحمل كن يك ذره يك مقدارش را تحمل كن بار مرا قبول نمى‏كند فرزند مادر كه اين همه مهربان هست به بچه مادر الان ظهور مادر اينچنين هست كه گاهى اوقات خودش را به خطر مى‏اندازد كه مثلاً بچه‏اش بماند ولى همين مادر قيامت حاضر نيست بار بكشد بچه مى‏گويد مادر من گرفتارم هيچ كس بار ديگرى را نمى‏كشد. همه خودشان، حتى صحبت از بهشت هم كه هست افراد بهشت را براى خودشان مى‏خواهند درجاتش را شرابش را، قصرش را، همسرش را، موسيقى‏اش را چه و چه و چه براى خودشان مى‏خواهند حتى اگر عبادت هم مى‏كنند يا مثلاً كارى انجام مى‏دهند مى‏گويد من خودم برسم به آن يعنى مى‏بينى باز انسان دست از خودش برنمى‏دارد از نفس دست برنمى‏دارد كه يك موقع خودش را منها بكند اگر سراغ ابديت هم مى‏رود سراغ آخرت خوب هم مى‏رود باز آخرت را براى خودش مى‏خواهد اين هم يك بحث هست كه انسان خودش را بر ديگران ترجيح مى‏دهد موقعى كه به خطر بيفتد منافع تقابل پيدا كنند با هم انسان طرف خودش را مى‏گيرد يا چيزهايى كه به خودش بستگى دارد يك موقع مسئله منافع خودش نيست منافع كسى است كه به او نزديك است مثلاً مادر پدر هميشه از بچه خودشان طرفدارى مى‏كنند كم پيش مى‏آيد كه به بچه‏شان بگويند كه يا به طرف مقابل بگويند كه بچه ما اشتباه كرد مثلاً بچه خودش را تنبيه كنند مادر و پدر كمتر عيب بچه خودش را مى‏بيند معمولاً بچه در نظر پدر و مادر بى‏تقصير است مى‏داند بچه مقصر بوده بى‏ادبى كرده كار خلاف اخلاق انجام داده اما به بچه‏اش تذكر نمى‏دهد خيلى هم بد است اين صفت، اشتباه كردى نبايد اين كار را مى‏كردى پا روى حق نگذارد بگويد مثلاً بچه من اين كار را كرده حق با بچه شما بوده اين اشتباه كرده، خودش را باز اين جا بچه من اين باز برمى‏گردد به من، باز از مصاديق حب به نفس خودخواهى و علاقه به خود اين خودخواهى كه مى‏گويم فقط جنبه منفى آن نيست جنبه مثبت آن هم است انسان اصلاً ذاتاً خود دوست آفريده شده خداوند آفريده او را اين است كه اگر رنجى را هم تحمل مى‏كند سختى را تحمل مى‏كند باز براى اين است كه يك نفعى در آينده به خودش برسد به من برسد والا ان سختى را تحمل نمى‏كند مى‏گويد به هر حال عيب ندارد اين سختى را ما مى‏كشيم يك چيزى بعداً مى‏ماسد به ما، گيرمان مى‏آيد، باز از مصاديق ديگر اگر بخواهيم ذكر كنيم اين است كه انسان به بچه خودش مى‏رسد بچه خودش را پرورش مى‏دهد مثلاً غذايش را زحمت مى‏كشد براى بچه خودش و تلاش مى‏كند اما باز از آن جهت كه بچه من هست و من خودم را در بچه خودم مى‏بينم او را ادامه خودم مى‏بينم اثر خودم مى‏بينم باز پاى خودم وسط است والا هر كسى براى بچه ديگران از اين زحمت‏ها نمى‏كشد براى بچه خودش هست كه حاضر است اين تلاش‏ها را بكند يا اگر محبت به ديگران بعضى وقت‏ها البته هميشه نه در اخلاق اسلامى اينجورى نيست ولى خوب به هر حال پيش مى‏آيد خيلى‏ها محبت به ديگران مى‏كنند اما اين محبتشان به طمع هست يعنى محبت مى‏كنند كه بعد يك استفاده‏اى ببرند اگر ادب به خرج مى‏دهند مؤدب هستند برخورد خوش مى‏كنند اينها براى اين است كه بعداً يك نفعى ببرند مى‏گويد الان ما خدمت مى‏كنيم بعداً مى‏توانيم از او يك كمك‏هايى بگيريم اخلاق را رعايت مى‏كند كه بعد خودش سود ببرد ادب احترام به مقررات قوانين خيلى وقتها اينطورى هست قوانين را رعايت مى‏كنند براى اين كه خودشان هم سود ببرند از رعايت قوانين، ديگران هم حق آنها را رعايت كنند خيلى جاها كه انسان مى‏بيند جلويش كسى نيست اگر حقى را هم رعايت نكرد بعداً هم گير نمى‏افتد و به خودش هم چيزى درنمى‏آيد مى‏بنى رعايت نمى‏كند مثلاً يك جايى كه شلوغ هست نوبتى هست انسان يك جايى مى‏بيند اگر يكى بخواهد بگيرد جلوتر از او خوب عقب مى‏افتد مى‏گويد آقا نوبت را رعايت كن صف است عدالت پس كجا رفت خيلى‏ها اينجور جاها آدم‏هاى اخلاقى مى‏شوند موقعى كه منافع خودشان به خطر مى‏افتد روضه بلد هستند بخوانند اسناد اخلاقى مى‏شوند حق شناس و حقوقدان مى‏شوند خوب بلد هستند بگويند خيلى ظريف اينها را از هم جدا مى‏كنند بعد يك موقعى خودشان كارشان دير بشود قرار باشد مثلاً از غير نوبت بروند بگيرند آنجا توجهى نمى‏كنند به اين مسئله مى‏بينند مى‏توانند بگيرند، خارج از نوبت مى‏روند مى‏گيرند آنجا مثل زمانى كه خودش در صف اتس ديگر فكر نمى‏كند آن ظرافت اخلاقى را رعايت نمى‏كند كار خودش گير است اينجا، باز پاى خود وسط است اگر مثلاً به تو گفتند بيا ما حاضر هستيم نفر جلو به او گفت آقا چند تا نان مى‏خواهى من برايت بگيرم گفتى نه، هر كدام از اينها راضى نباشند لقمه‏اى كه مى‏برم خانه خودم مى‏خورم و به زن و بچه‏ام مى‏دهم و به پدر و مادرم مى‏دهم اين حرام است لقمه‏اى است كه از عدم رعايت حق ديگران با عدم رعايت حق ديگران تهيه شده مى‏دانى كه بيست نفر راضى نبودند من بگيرم حقوق بيست نفر پايمال شده كه من اين دو تا نان را گرفتم ولو پولش را هم دادم حرام است من آتش خانه نمى‏برم نه خودم مى‏خورم و نه به زن و بچه‏ام مى‏خورانم اگر به تو اينجورى گفتند آن موقعى كه خودت در صف هستى يا بيرون صف هستى يا اول يا آخر هستى فرقى نمى‏كند آنجا ديگر اخلاق را به معناى واقعى رعايت كرده‏اى نه اين كه نفع در نظر گرفته بشود حتى آنجايى هم كه اين را رعايت مى‏كنيم باز نفع بالاترى را در نظر مى‏گيريم مى‏گوييم در اين آتش است آن موقعى هم كه حقوق ديگران را رعايت مى‏كنيم مى‏گويى اگر من رعايت نكنم پدرم را بعداً درمى‏آورند اعتقاد دارم كه بعداً گير مى‏افتم اگر بعداً گير نيافتم نمى‏كنم مثل اين كه بعضى‏ها جرم مرتكب نمى‏شوند نه اين كه مجرم نيستند ذاتاً روحاً علاقه‏اى به ظلم ندارند بلكه چون چماق بالاى سرشان هست مودب هستند و رعايت مى‏كنند، اگر بگويند آقا عبور از چراغ قرمز يا عبور از خط عابر پياده هيچ جريمه‏اى ندارد وضع ترافيك اينجورى مى‏شود مثل الان هست يا نه رد مى‏شوند مى‏روند همه اگر نگويند مثلاً پنج هزار تومان جريمه دارد مى‏روند به جايى برنمى‏خورد مى‏روند افسرى نباشد مى‏روند جريمه‏اى نباشد حالا من اين چند نمونه را مثال زدم براى اين كه بدانيم كه انسان چقدر به خودش علاقه دارد چقدر حب ذات دارد اين يك نكته، نتيجه چه شد از اين بحث نتيجه اين شد كه اگر انسان سعادت را مى‏خواهد براى اين است كه به خودش حب نفس دارد خودش را دوست دارد مى‏خواهد سعادت را براى كه مى‏خواهد سعادت را براى خودش مى‏خواهد اين هم يك نكته، خوب حالا شروع كنيم به بررسى اين كه آيا سعادت واقعاً با مفاهيمى از قبيل لذت، خوشى، موفقيت رسيدن به آرزوها يكى است يا يكى نيست فرق مى‏كند يا فرق نمى‏كند، سعادت هميشه با لذت ارتباط دارد و بدبختى و شقاوت با اندوه ارتباط دارد يعنى هر جا سعادت بود لذت هم هست و هر جا بدبختى و شقاوت بود رنج و غم و اندوه هم هست اما عكسش درست نيست، عكسش درست نيست يعنى چه يعنى هر چا لذت بود سعادت نيست يا هر جا رنج بود شقاوت نيست رابطه‏اش را در منطق مى‏گويند عموم و خصوص مطلق يعنى از اين طرف كه بروى درست است هر جا سعادت باشد لذت هست اما عكسش درست نيست يعنى هر جا لذت باشد سعادت و خوشبختى نيست هر جا شقاوت و بدبختى باشد غم و اندوه هم هست اما هر جا غم و اندوه و رنج بود شقاوت و بدبختى نيست من حالا مثالهايى عرض كنم تا اين نكته بيشتر روشن شود در مثال درباره لذت مى‏زنم و دو مثال درباره رنج و غم و اندوه در مورد رنج‏ها ما رنج‏هايى داريم كه اين رنج‏ها به نوبه خودشان مقدمه هستند براى لذت اگر رنجى مقدمه باشد براى لذت يك لذتى كه پايدار هست و ماندنى‏تر است دوام بيشترى دارد ما آيا از اين رنج فرار مى‏كنيم يا نه از اين رنج استقبال مى‏كنيم، استقبال مى‏كنيم ما اين رنج را به جان مى‏خريم تا به يك لذت ماندنى‏تر و طولانى‏تر برسيم مثلاً ما كار و تلاش مى‏كنيم درس مى‏خوانيم سخت هست رنج در آن هست شب بايد بيدار بمانى صبح بايد زود از خواب بلند شوى موقعى كه همه آزاد هستند تو محدودى بايد بنشينى درس بخوانى هر جايى نمى‏توانى بروى هر كارى نمى‏توانى بكنى ذهنت را بايد متمركز كنى به يك جا تنهايى درس خواندن و غم درس خواندن را بايد تحمل كنى اما اين رنج مقدمه است براى يك اسايش كه تو به وسيله اين درس بعداً مى‏توانى يك آسايش براى خودت و خانواده‏ات تحصيل بكنى اينجا رنج است اما شقاوت و بدبختى نيست اين رنج را بشر دوست دارد تحصيل كردن كار كردن شما كار مى‏كنى يك مدت ولى اين كار كردن سختى هم دارد رنج در كار هم مى‏برى اما شقاوت و بدبختى نيست براى اين كه از قبال اين كار بر اثر اين كار و زحمتى كه مى‏كشى يك خوشبختى يك خوشحالى يك لذت پايدارى را طلب مى‏كنى يا مثلاً واكسن مى‏زنى شما واكسن كه مى‏زنيد درد دارد دو سه روز هم دستت ممكن است باد بكند اما اين واكسن را مى‏زنى اين درد را تحمل مى‏كنى براى اين كه بعداً به سلامتى كه طولانى‏تر است به دوام صحت و لذت سلامتى خدشه وارد نشود اين يك نكته، مثال دوم پس يك سلسله از رنج‏ها اين است كه مقدمه بود براى لذت بالاتر يك سلسله رنج‏ها هم هست كه جلوگيرى مى‏كند از رنج بالاتر يعنى انسان بين دو تا رنج بايد يكى از آنها را انتخاب كند يك رنج موقع ضعيف و كم و يك رنج طولانى و زياد عين همان مثالهايى كه در بالا زدم در اين مثال هم صادق است مثلاً شما واكسن مى‏زنى واكسن رنج دارد درد دارد اما به خاطر اين كه به رنج فلج شدن دچار نشوى بايد اين را بزنى يا به رنج مردن واكسن كزاز مى‏زنى شما واكسن را بايد بزنى وقتى احتمال مى‏دهى ميكروب وارد بدن بشود بايد واكسن كزاز بزنى اين درد دارد مخصوصاً اين روزها دردش بيشتر است چون گران است هم درد خود واكسن را بايد تحمل كنى و هم درد ششصد تومان واكسن كزازى كه بايد بزنى دو تا درد هم دارد اتفاقاً بعد ولى براى اين است كه به درد بزرگتر دچار نشوى نميرى يا مثلاً فلج نشوى پس انسان رنج‏هايى را دارد و به سمتش مى‏رود براى اين كه يا از اين رنج و اندوه و سختى بتواند رنج بالاترى را دفع بكند و يا اين كه بتواند از اين رنج و اندوهى كه دارد مى‏كشد پايه‏گذارى كند مقدمه‏اى باشد براى رسيدن به يك لذتى، ما لذاتى هم داريم كه آنها اگر بودند به معنى اين نيست كه فرد خوشبخت هست يعنى لذاتى داريم كه موجب محروميت مى‏شوند از يك لذت بالاتر انسان بين اين دو تا لذت مى‏ماند مى‏گويد كدامشان را انتخاب كنم لذت موقت و زودگذر را يا لذت دائمى و ماندنى، كدامشان را انتخاب كنم مثلاً شيرينى زياد مى‏خورد كسى كه شيرينى زياد مى‏خورد بدن اينجورى هست ديگر بدن تعادل بايد داشته باشد بعضى‏ها چند سال مى‏بينى چربى خوب مى‏خورند شيرينى خوب مى‏خورند لذت مى‏برند يك دفعه چربى خونشان مى‏زند بالا دكتر مى‏گويد ديگر حق ندارى شيرينى مصرف نكن تا آخر عمر يا تا چندين سال چربى خونت بالاست فلان چيزها را نخور حالا ديگر آقا گير مى‏افتد مى‏بيند كه همه دارند مى‏خورند او نبايد بخورد هر جا مى‏رود غذاى چرب غذاى خوشمزه، حالا چه كار كند اگر بخورد رو به مرگ مى‏رود يا مثلاً قند را رعايت نمى‏كند مواد قندى استفاده مى‏كند كورش مى‏كند داريم ديگر بيمارى قند كور مى‏كند يك موقعى مى‏بيند كه الان اينطورى هست بيمارى قند كه زياد مى‏شود پا را مى‏برند يك موقع مى‏بينى پا را از مچ بريدند يك موقع پا را از زانو قطع مى‏كنند كه اين شخص بيمارى قند به قلب يا جاهاى ديگرش نزند خوب اين اگر رعايت مى‏كرد تعادل را از اول نبايد الان پايش قطع بشود سلامتى كه انسان هميشه بتواند بخورد شيرينى و چربى هميشه بتواند بخورد هميشه بتواند غذا بخورد اين است كه ما در خوردن افراط نكنيم رعايت بكنيم لذتهاى بالاتر را از دست مى‏دهيم اينطورى يك مقدار فشار مى‏آوريم الان حريصانه استفاده مى‏كنيم اما بعد محروم مى‏شويم پرخورى همين طور غذا خوشمزه است هى غذا مى‏خورى بعد مى‏بينى مشكل كليه پيدا كرد مشكل معده پيدا كرد انواع دردها گوشت زياد مى‏خورد نقرس مى‏گيرد نقرس به او مى‏گويند كه ديگر شما حق ندارى تا آخر عمر گوشت بخورى به هيچ وجه يا مثلاً گوشت قرمز ديگر نمى‏توانى بخورى به خاطر افراطى هست كه كردى در خوردن گوشت زياده روى كردى لذتش از لذت ديگر باز مى‏دارد يا نگاه به نامحرم نگاه حرام اين هم از همين مقوله است من در بحث حلال و حرام مثال بزنم بهتر است مثال چهارم مثال چهارم لذتهايى هستند كه موجب رنج مى‏شوند مقدمه هستند براى رنج لذت انسان مى‏برد اما بعدش رنج مى‏برد مثلاً لذت مواد مخدر ممكن است لذت بيحالى، نعشگى، سبكى، بى‏دردى، اينها كه اول استفاده از مواد مخدر دست مى‏دهد به افراد آن حالت هپروتى كه به آنها دست مى‏دهد خيلى شاد و شنگول و منگ هستند خيلى لذت دارد براى آنها آن حالت عرفانى به قول معروف خيلى برايشان خوب است بعد متلاشى شدن زندگى، بدبخت شدن، تن به بسيارى از كارهاى زشت دادن در اثر اعتياد يعنى فشار به انسان مى‏آيد و انسان مجبور است خيلى فسادها بكند به خاطر اين كه مرادش را تهيه كند خلاصه بعد هم تازه اگر خوشبخت باشد و كارش به ترك بكشد بايد برود زجر ترك را هم تحمل كند اين لذت موقتى است كه درد دارد براى انسان افراط عدم رعايت عفت و پاكدامنى، عدم رعايت موازين شرعى و عقلى مثلاً در برابر برقرارى روابط جنسى در غرب آمدند گفتند كه جلوى غرايظ جنسى را آزاد بگذاريد كه هر كس هر جورى استفاده بكند در اسلام مى‏گويد نه انسان حق ندارد در امور جنسى افراط بكند دختر، پسر به حد بلوغ كه رسيدند نه بلوغ جنسى اين كافى نيست عقلشان هم يك ذره بالغ شد توانايى داشتند ازداوج كنند به طور طبيعى، نياز خودشان را برطرف كنند اما اگر كسى خواست از طريق غير طبيعى نياز خودشان را برطرف كند آن وقت آن بدبختى‏هايى كه دنياى غرب به آن دچار است به آن دچار مى‏شويم امنيت از بين مى‏رود اجتماع انواع اين بيمارى‏ها اين بيمارى ايدز كه الان هزاران و ده‏هزاران نفرشان را در كل اروپا دارد مى‏كشد هر روز بلايى كه الان آمده سرشان براى چى است براى اين است كه اينها افراط كردند يعنى لذتى هست كه بعدش طبعاتى مى‏آورد كه اينها هيچ كارى نمى‏توانند بكنند چه زنش چه مردش افراط كردند الان نه زن مى‏تواند يك ارتباطى برقرار كند لذت ببرد نه مرد بايد بمانند و بسوزند تا بميرند هيچ كس هم نمى‏تواند طرفشان برود بيمارى سوزاك، سفليس و بيمارى‏هاى مختلف جنسى كه هست همين بيمارى‏هاى مقاربتى كه اين بيچاره‏ها گرفتند به خاطر اين كه افراط مى‏كنند لذت را مى‏خواهند حد نمى‏گذارند روى لذت بعد آخرش به كجا ختم مى‏شود به آن ور نگاه، انسان نگاهش را كنترل نكند چشمش را كنترل نكند در نگاه به نامحرم انسان بى‏نهايت طلب است ديگر اينجورى نيست كه حد داشته باشد قبلاً بگود خوب ما ازدواج كرديم يك زن داريم بسمان است نه بعداً چشمش را كنترل كند نه انسان هيچ حدى ندارد هيچ لذتى از زيبايى هيچ موقع خسته نمى‏شود الان اين جلد كلام اللَّه مجيد زيباست اين جلد را انسان دوست دارد كه با اين طرح درش آوردند اما وقتى يك جلد ديگرى هم باشد مثل اين يكى آن هم زيباست خسته نمى‏شويد از زيبايى از مثلاً مزه خوردنى‏ها ممكن است سير بشويد نتوانيد بخوريد ولى چند ساعت بعد مثلاً احتياج داريد كه باز هم لذت ببريد انسان در همه لذات و در همه كمالات بى‏نهايت طلب است حالا اگر چشمش را كنترل نكرد انسان هر وقت چشمش را كنترل نكرد چيزى را مى‏بينى و چون ديده بيند دل ياد مى‏كند هر آنچه ديده بيند دل كند ياد انسان مى‏خواهد اما اگر به تعدادى كه انسان مى‏بيند براى او فراهم است نه تمنا در انسان ايجاد مى‏شود ارضايى صورت نمى‏گيرد بعد افسردگى مى‏آورد حرص و جوش مى‏آورد زخم معده مى‏آورد زخم اثنى‏عشر مى‏آورد حرص مى‏خورد انسان چرا كه من نمى‏توانم برسم به اينها براى همين مى‏گويند نگاهتان را كم كنيد نگاهتان را فرو ببريد در روايت داريم حضرت على‏عليه السلام فرمود نگاه حسرت مى‏آورد چه بسيار نگاه‏هايى كه حسرتهاى طولانى براى انسان مى‏آورد خوب انسان نگاه نكند حاصل نيست برايت كه فكر كنى اگر نگاه كنى به نامحرم خوشت آمد اين هميشه برايت فراهم است نه تو فقط نگاه مى‏كنى درت تنها و لذت ايجاد مى‏شود ولى ارضايى صورت نمى‏گيرد فقط ميل ايجاد مى‏شود اين ميل فشار مى‏آورد از درون به انسان بعد مى‏بينى آقا افسرده است غمگين است تعادل روحى ندارد نمى‏دانم مريضى گرفته از بس كه از درون دارد به او فشار مى‏آيد اما كسى كه نگاهش را مى‏اندازد و كنترل مى‏كند اين آرامش قلب دارد مى‏گويد بگذار نگاه كنم لذت ببرم خوب است اما لذت مى‏برد ولى اندوه و درد فقدان او را اذيت خواهد كرد به صورت طولانى اين هم چهار مورد پس در اين چهار مورد ما نتيجه گرفتيم كه اگر سعادت هست لذت هست اما هر جا لذت بود سعادت و خوشبختى نيست مورد دوم هر جا شقاوت و بدبختى هست رنج و درد هست اما هر جا رنج و درد و بدبختى بود شقاوت و بدبختى نيست اين هم از نتيجه امشب جلسه بعد بحثمان را پيرامون لذات ادامه مى‏دهيم چند جلسه در مورد لذات تا بعد برسيم به آرزوها و خوشى‏ها و چيزهاى ديگر انشاءاللَّه تا بعد ببينم آيا سعادت با اينها مساوى است يا نه و يا چه نسبتى دارد و بعد سعادت واقعى انسان در چى است.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته