جبر و اختیار
1- ارتباط جبر و اختيار با عدل الهى .
2- جبر و مسئوليت انسان در دنيا.
3- جبر و جزا و پاداش انسان در آخرت.
4- شيعه و اعتقاد به اصل عدل الهى.
5- عدم اعتقاد قلبى به اصول دين و دورى ما از خداوند تعالى.
6- كمال انسان در گرو اعتقادات اوست.
7- كمال انسان در تشبه او به خداوند تعالى.
8- نظريه معتقدين به جبر و اختيار.
9- تبعات اعتقاد به جبر در طول تاريخ از بعد سياسى.
10- تاويل و توجيه آياتى كه در آن خواست اله نسبت به بندگان را مطرح مىكند.
11- ركود عقل و پرورش روحيه سست عنصرى در نتيجه؟؟؟ نادرست قضا و قدر.
12- رواج جبرگرايى توسط دشمنان اسلام .
13- مسئله اختيار انسان و علم الهى.
14- شك و ترديد- انتظار رعايت حقوق خود از ديگران تنبيه و تشويق مقاومت در مقابل اميال احساس لذت از انجام امور اختيارى - پشيمانى - تعليم و تعلم از دلايل فطرى بودن اختيار بشر.
15- آيات موجود در ارتباط با اختيار بشر.
16- عدم نگرش صحيح به مسئله جبر و اختيار و محروميت از مواهب و نعمات الهى در دنيا.
17- نگارش صحيح به مسئله جبر و اختيار و عمل صحيح به تبع آن.
18- ارتباط جبر و اختيار در توحيد
19- با قبول داشتن اختيار هيچ شبههاى واقعى نيست.
بحث جبر و اختيار يعنى اين كه آيا انسان در زندگى مجبور است اعمالى را انجام بدهد؟ يا اين كه مختار مىباشد و مجبور نيست؟ مختار هست كه هر كارى را بخواهد بكند و بحث قضاوقدر الهى يا همين بحثى كه در لسان عامه مردم به بحث قسمت معروف است مىگويند فلان چيز قسمت است خداوند قسمت كرده اين جورى اين بحث پيوند زيادى با بحث عدل الهى دارد چرا؟ چون اگر قائل بشويم به اين كه انسان مجبور است كارهايى را انجام بدهد كه دست خودش نيست؟ و از قبل برايش معين شده است سرنوشت است يعنى در آغاز نوشته شده كه اين شخص اينگونه عمل بكند و اينگونه زندگى بكند مساله مسئوليت انسان و جزا و پاداش انسان زير سوال مىرود يعنى اگر ما مجبور باشيم و خود تصميم گيرنده نباشيم دليل ندارد كه به ما پاداش و يا عقاب بدهند چون كننده كار در واقع خود ما نبودهايم بلكه اين كه اين خواسته خدا بوده و ما مجبور بودهايم كه اين كار را انجام بدهيم و بعد اگر بحثى از بهشت و جهنم بشود آن اصلاً مورد ندارد چرا بهشت و چرا جهنم؟ چرا يك عده بايد جهنم بروند و چرا يك عده بهشتى هستند؟ چون همه مجبور بودند اين كار را انجام بدهند از اول هم خدا معين كرده كه كى در چه زمانى چه كارى را انجام بدهد پس ديگر چه بهشتى و چه جهنمى عقاب ظلم است در ثانى اين يك قسمت كه بحث تنه به تنه بحث الهى مىزند بحث عدل الهى مىزند از جهت ديگر كه مربوط به عدل الهى است اين است كه اگر قسمت است چرا خداوند بين بندگانش تفاوت گذاشته چرا بعضىها قسمتشان خيلى خوب است خيلى شيرين است و بعضىها قسمتشان تلخ و ناگوار است چرا خداوند اينگونه كرده است اين از اين جهت كه ما مجبوريم به خاطر اعتقادات خودمان مخصوصاً ما شيعيان كه يكى از پايههاى اصول دينمان را عدل تشكيل مىدهد يعنى ما معتقد هستيم كه خداوند عادل است و هرگز به كسى ظلم نكرده و نخواهد كرد و اصلاً شيعه نمىتواند اين مساله را براى خودش حل نكند و صرفاً از روى تقليد و معتقد به عدل الهى باشد بگويد چون پدر و مادر ما به ما ياد دادهاند كه اصول دين پنج تا است توحيد و عدل مثلاً پس ما هم قائل هستيم با اين كه خب خداوند عادل است نه اين مساله را بايد خودمان حلش كنيم كه چرا خداوند عادل است؟ آيا واقعاً ما اعتراض به خلقت نداريم آيا در ذهن ما اعتراضى ايجاد نخواهد شد و نمىشود و نشده است آيا اين تفاوتها را نمىبينيم آيا ما ظلمها و جنايتها و نارساييها نقصها و عيبها را نمىبينيم پس چطور قائل هستيم كه خداوند عادل است؟ مىبينيم كه اين بحث بحث بسيار مهمى است كه اگر حل نكنيم براى خودمان اين شبهات يكسره ذهن ما را مثل خوره مىخورد ممكن است به خاطر غلبه جو جامعه معنويت حاكم بر جامعه ارتباطات و خانواده چيزى نگوييم يا خودمان يك طورى توى دل خودمان حلش بكنيم بگوئيم كه خب ما مىگذريم عيبى ندارد خدا مثلاً به ما چشم داده، گوش داده، بينى داده، آب داده، نان داده حالا يك مقدارى هم ظلم بكند قبولش داريم خدا را مىبخشيم خدا را حالا مورد عفو افراد مورد عفو خدا را قرار مىدهند و از ظلم خداوند چشم پوشى مىكنند، و اين تبعيضها و تفاوتها را چشم پوشى مىكنند، با خدا رفيقاند ديگر مىگويند كه ما بخشيديم البته اين به زبان نمىآيد ولى در دل اين جورى است در دل اعتراض هست چرايى هست چرا اين جورى است خيلى چرايى دارند تولى دلشان بعضىها، اما خب بروز نمىدهند اين هنر نيست كه ما اعتراض داشته باشيم و بروز ندهيم همين كه در قلب ما اين اعتراض هست مطمئن باشيم كه فاصله ما را با خدا زياد خواهد كرد و در تكامل تاثير خواهد گذاشت وقتى مىگوييم كه بحث جبر و اختيار با بحث عدل الهى ارتباط دارد يعنى به تبع آن با بحث كمال انسان ارتباط پيدا خواهد كرد چرا؟ چون انسان كمالش در گرو اعتقاداتش است انسان اگر بخواهد نزديك بود چون كمال انسان در قرب به خداوند تبارك و تعالى است در تشبه به خداوند تبارك و تعالى است اگر خدايى كه من به او اعتراض داريم مورد انتقاد من است اگر اين چنين باشد من ديگر نمىتوانم به خدايى كه قبولش ندارم انتقاد به او دارم تويش نقص و عيب پيدا كردهام نزديك بشوم تلاشى براى قرب به خداوند نخواهم كرد. و خداوندى مىتواند معشوق من باشد كه محبوب من باشد كه عيبى نداشته باشد كمال مطلق باشد هيچ شرى به خداوند بر نگردد لذا كسى كه اين مساله را حل نمىكند توى مسائل معنوى و اخلاقى و روحى هم دچار ضعف و سستى و كاهلى مىشود خب مساله اين كه در تاريخ كلاً مطرح شده افراد بشر حالا در مسلمين همين طور در غير مسلمانان هم همين طور است يك عده قائل هستند كه انسان محبوب است كارهايش را انجام بدهد و خواست خداوند حاكم بر بشر هست انسان طبق قوانين و مقررات از پيش تعيين شده دارد حركت مىكند و يك عده قائل هستند به اين كه نه انسان در اعمال و رفتارش اختيار دارد آنهايى كه قائل به مساله جبر هستند يعنى اعتقاد دارند كه انسان مجبور است حالا جداى از نفهمى آنها و اين كه نتوانستهاند مساله خوب براى خودشان حل بكنند به دلايل مختلفى با اشكالات مختلفى روبرو بودهاند و نمىتوانستهاند اين مساله را براى خودشان حل بكنند اعتقاد به جبر تبعات زيادى هم در طول تاريخ داشته است تبعات سياسى داشته چون حكّام مخصوصاً بعد از رحلت نبى اكرمصلى الله عليه وآله سوء استفاده زيادى كردند از همين بحث قضا و قدر و جبر و اختيار در رابطه با انسان يعنى حكّامى بودهاند كه تا همين زمان انقلاب خودمان هم توسط رژيم منحوس ادامه داشت يعنى يك سرى از آيات قرآن را يك سرى از بيانات دينى را دستاويز قرار داده بوده براى همين مساله كه تعزّ من تشاء و تذل من تشاء خدايا هر كس را بخواهى تو عزيز مىكنى و هر كس را بخواهى تو ذليل مىكنى يا يعزّ من يشاء و يذّل من يشاء خدا هر كس را بخواهد عزيز مىكند و هر كس را بخواهد ذليل مىكند و هر كس را بخواهد مالك مىكند يا تل ملك من يشاء به هر كه دلش بخواهد حكومت را مىدهد و مساله حكومت خودشان را بر مردم يك امر الهى قلمداد مىكردند و جا مىزند اين را به مردم مىگفتند كه اين خواست خدا بوده كه ما حاكم بشويم شما هم بايد به خواست خدا تن بدهيد و در طول تاريخ اين گونه بوده است مخصوصاً در سن اهل تسنن اين گونه به آن حاكم خودشان به عنوان ولى امر نگاه مىكردند و فاسد و فاسق و فاجر و هر كس كه بود حاكم مىشد او را نماينده خدا مىدانستهاند جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله خليفه مىدانستند ديگر هر كس بعد از نبى اكرم صلى الله عليه وآله آمده بود خليفه مىدانستند و جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله لذا حكمش را لازم الاطاعة مىدانستند هر كس كه مىخواست باشد يزيد بود همين طور يزيد با پيامبر هيچ فرقى نعوذباللَّه نداشت براى آنها معاويه با پيامبر هيچ فرقى نمىكرد آنها مىگفتند خدا خواسته كه ما به سلطنت برسيم مردم هم اين را مىپذيرفتند كه خواست خداوند هست خدا اين جورى قسمت كرده كه اين بشود پادشاه و ما هم رعيت باشيم و در سايه همين توجيه شان حكّام جنايتهاى زيادى كردند كه ما نزديكترين حاكم را در زمان خودمان يك سرى برادران كه الان اينجا هستند سنشان اتخاذ مىكند كه وضعيت رژيم گذشته را به ياد داشته باشند كه خدا خواسته اين را شاه كرده او هم مىگفت خدا مرا شاه كرده است كمر بسته امام رضاعليه السلام هستيم نمىدانم از اين حرفها تبعات سياسى زيادى به بار آورد از بين بردن شيعيان مبارزين مجاهدين علماء بزرگان دانشمندان همه در سايه همين توجيه بود هر جنايتى كه حاكم مىكرد چون از طرف خدا بود هيچ اشكالى پيش نمىآمد و مردم هم در مقابلش سكوت مىكردند و اين جور جا داده بودند كه اين از طرف خداست خدا اين را عزيز كرده است خواست خدا بوده ما دخالتى نداشتيم اين يكى از تبعات قائل بودن به جبر بود كه انسان خودش كننده كار نيست اختيارى ندارد هركس كه مىخواست بر عليه حكومت طغيان بكند مىگفتند كه خدا خواسته ما چطور در مقابل حكم خدا با سيستم خداوند خواسته كه اين حاكم بشود چه انقلابى ما بكنيم ما چه تلاشى بكنيم تلاش ما در مقابل خواست خداست و اين قطعاً هم به جايى نمىرسد تبعات اجتماعى زيادى داشت در اجتماع همين طور بود مردم هم وقتى قائل به قضا و قدر شدند هيچ فعاليتى نمىكردند سست بودند ركود فعاليتهاى اجتماعى داشتهاند جا افتاده برايشان تبعات روانى داشت در همه خانواده اين مساله قسمت اين جورى بوده است شخص هيچ مطالعهاى نمىكرد عقل تعطيل مىشود وقتى انسان قائل به جبر باشد ديگر تعقلى نمىكند زياد قسمت بوده اين با اين ازدواج بكند قسمت بوده اين با اين ازدواج بكند قسمت بوده اين حادثه اتفاق بيفتد قسمت بوده اين كس بميرد قسمت بوده اين مريض بشود و هر كس به بحث قسمت خودش را راضى مىكرد يعنى به جاى اين كه عقلشان را به كار بيندازند بينش داشته باشند درست عمل بكنند غالباً خودشان را با همين بحث قضا و قدر و قسمت الهى راضى مىكردند و زياد به خودشان زحمت كار نمىدادند روحيه سست عنصرى و تنبلى و دشمنان اسلام هم عجيب به اين مساله دامن مىزدند يعنى دشمنان ما غير مسلمين دستاويز خوبى بود برايشان به همين بحث دامن مىزدند پرورش مىدادند اين بحث را رواج مىدادند در مردم كه مسلمانان را افراد تنبل و تن پرور بى حال و بى تفاوت بار بياورند برايشان مهم نباشد كه در اطرافشان چى مىگذرد حاكمشان دارد چى مىكند به كى ظلم مىشود چه جنايتهايى دارد اتفاق مىافتد چه كسى دارند حقشان را مىخورند سرمايه شان را از بين مىبرند غارت مىكنند اصلاً برايشان مهم نبود دشمنان هم همين جبرى گرى را رواج مىدادند اما بياييم روى بحث اختيار، آيا واقعاً ما مختار هستيم در انجام كارهايمان يا اين كه مختار نيستيم يكى از شبهههايى كه وارد شده و شبهه دينى است و باعث شده بعضىها در عمل دچار ترديد بشوند دچار شك و شبهه بشوند كه من در جلسات آينده به آن انشاء اللَّه جواب خواهم داد بحث اين است كه به هر حال خداوند عالم به همه چيز است و مىداند كه كى بهشتى و كى جهنمى است ما در قرآن صحبت از لوح محفوظ داريم لوح محفوظ داريم لوح محفوظ يعنى چيزى كه تمام حوادث جهان مربوط همه افراد درونش ثبت شده است و مشخص است آن جا كه كى چه خواهد كرد و سرنوشتش چه خواهد شد. اگر اين مساله باشد كه هست لوح محفوظ قرآن به آن اشاره كرده است يعنى الان در لوح محفوظ مشخص است كه بنده كه الان اينجا نشستهام و چند نفس ديگر هم زنده هستم معلوم است كه در اين نفسهاى ديگر هم كه زنده هستم چه خواهم كرد و در نهايت سرنوشت من چه خواهد شد پس مشخص است اگر مشخص است پس ما مجبوريم كه اين كارها را بكنيم ديگر يعنى معلوم است كه ما به هر حال چه خواهم كرد ديگر اختيارى نداريم ما در آنجا نوشته شده است سرنوشت ما است كه ما اينگونه عمل بكنيم ماهم خداوند مىداند كه چه جورى خواهيم كرد دقيقاً طبق همان كه مشخص شده است عمل خواهيم كرد و جلو خواهيم رفت و اگر من بخواهم خلاف آنچه كه مقدر شده عمل بكنيم در واقع آن لوح محفوظ اشتباه از كار در مىآيد و علم خدا چى مىشود؟ تبديل به جهل خواهد شد آن بيتى كه آن شاعر ذكر كرده بود منسوب است به خيام:
كه من مى خورم هر كه چو من اهل بود
مى خوردن من به نزد او سهل بود
مى خوردن من حق ز ازل مىدانست
گر مى نخورم علم خدا جهل بود
خدا مىدانست كه من »مى« مىخورم مكتوب است اگر من الان بخواهم مى نخورم جور ديگرى عمل بكنم علم خدا چى مىشود جهل مىشود اين يكى از چيزهايى است كه دستاويز شده براى مساله جبر اما ما بياييم و واقعيت را بيان بكنيم يعنى بررسى بكنيم و ببينيم كه واقعاً اينگونه هست يا اينگونه نيست ما به صورت وجدانى و بديهى در وجود خودمان پيدا مىكنيم و مىيابيم كه اينگونه نيست و ما در انجام كارهايمان اختيار داريم و خودمان مىتوانيم كارى را انجام بدهيم و كارى را انجام ندهيم هر وقت بخواهيم دلايل هم برايش ذكر شده كه من امروز شب تا آن مقدارى كه وقت اجازه بدهد آن دلايل را مىشماريم و يك توضيحى هم پيرامونش خواهم داد يعنى بدون اين كه ما انكار بكنيم كه علم خدا خدا عالم است به اين كه ما چه خواهيم كرد بدون اين كه اين را انكار بكنيم اما قائل به اختيار خودمان هم هستيم يكى از آن دلايل كه بيان شده براى اين كه انسان اختيار دارد اين است كه انسان در كارهاى روزمرهاش دچار شك و ترديد خواهد شد يعنى گاهى وقتها انسان مىماند كه چه بايد بكند مثلاً اين كار را انجام بدهيم يا اين كار را انجام ندهم فلان جا بروم يا فلان جا نروم فلان چيز را بخورم را فلان چيز را نخورم فلان اقدام را بكنم را فلان اقدام را نكنم فلان كس ازدواج بكنم يا ازدواج نكنم اين مسافرت را بروم يا اين مسافرت را نروم اين رشته تحصيلى را انتخاب بكنم يا اين رشته تحصيلى را انتخاب نكنم نمونه خيلى رسايش مثل انتخاب رشته است كى مىخواهد كنكور برود صد و چهل تا صد و پنجاه تا صد و چهارده تا حالا يك تعدادى رشته مىگذارند جلويش مىگويند انتخاب كى خودش ماند مىگويد من چه كار بكنم مىنشيند فكرهايش را مىكند و آزادانه چكار مىكند رشتهاى را انتخاب مىكند يكى از دلايل اختيار انسان اين است كه انسان دچار ترديد مىشود در كارش و شك دارد كه كارى را بكند يا كارى را نكند مولوى مىگويد كه:
اين كه مىگويى اين كنم يا آن كنم
خود دليل اختيار است اى صنم
يعنى خودت مىدانى كه الان در انجام كارهايت چون الان شما مىتوانستيد در اين جا حاضر نشويد نياييد يك عده هم الان بودند افطارشان را ميل كردند و تشريف بردند مىتوانستند تشريف نبرند اختيار تصميم گرفتند كه تشريف ببرند شما هم مىتوانستيد تشريف ببريد و خودتان تصميم گرفتيد كه اينجا بمانيد نماز خوانديد و مىتوانستيد كه نخوانيد اگر كسى امشب نماز نمىخواند و يا در جماعت شركت نمىكرد كسى به او مىگفت كه چرا در نماز جماعت شركت نكردى؟ نه هيچ كس نمىگفت خانه هم كه انسان مىرود همين طور است كسى انسان را وادار نمىكند كه انسان نماز بخواند روزه بگيرد خوب ما اين را به صورت وجدانى در، درون خودمان مىيابيم كه ما خودمان داريم تصميم مىگيريم كه نماز بخوانيم يا نماز نخوانيم ترديدى كه ما داريم خودش حاكى از اين است كه ما در انجام كارهايمان اختيار داريم و اين كه ما به صورت وجدانى در درون خودمان پيدا مىكنيم خودش بهترين مدرك براى اين است كه مختار هستيم و دليلى هم عليه كى هست؟ عليه جبريّون است جبر اگر كسى مجبور باشد ديگر معنا ندارد كه ترديد بكند وقتى من بايد يك كارى بكنم ديگر ترديد يعنى چه ترديد شما بايد اين كار را بكنيد خوب بايد بكنيد ديگر مىكنيد دچار دو دلى و ترديد نخواهد شد اين يك دليل من دلايل را خيلى مختصر عرض مىكنم كه وقت گرفته نشود.
نكته دوم انتظار رعايت حقوق خودمان است حقوق فرد و اجتماع است توسط افراد هر انسانى فطرتاً اينگونه است كه انتظار دارد كه ديگران حقش را رعايت كنند شما از يك بچه كوچك ببينيد كه اين به صورت فطرى است يك بچه كوچك دارد خدا مىخورد شما غذايش را از جلويش برداريد داد مىزند دارد مثلاً شكلات مىخورد شكلات را از او بگيريد داد مىزند يعنى زبان ندارد حرف بزند ولى دارد اعتراض مىكند اين شكلات مال من است شما نبايد، شما حريم داريد براى خودتان نبايد بيايى شكلات مرا بخوريد توپ مرا نبايد بردارى مثلاً شيشه شير مرا مثلاً نبايد بردارى حق خودش مىداند. انتظار دارد كه ديگران رعايت بكنند بزرگان هم همين طور حتى خود قائلين به جبر هم همين گونه هستند كسانى كه خودشان اعتقاد به جبر دارند آنها اگر يكى بيايد كتابشان را بردارد مىآيند داد مىزنند كه چرا كتاب مرا برداشتى؟ قلم مرا چرا برداشتى؟ پول مرا چرا برداشتى؟ آيا آنهايى كه اعتقاد به جبر دارند اگر كسى آمد و مالشان را برداشت شكايت نمىروند بكنند؟ مولوى يك داستانى آورده مىگويد يك بنده خدائى رفت توى باغ شروع كرد از باغ يك نفر و ميوههايش مىكند و هى مىخورد مىريخت زمين و يا برمىداشت مىخورد مثلاً صاحب باغ خداست و ميوه خداست و دارم مىخورم كه من مجبور هستم اين كار را بكنم و مجبور هستم و بايد بكّنم آن هم طرف را گرفت و بست به درخت و شروع كرد به زدن مىگفت كه بابا كشتى مرا نزن دردم آمد مىگفت بابا من هم بنده خدا هستم و اين هم چوب خداست بدن تو هم كه مال خداست پس ديگر اعتراضى نداشته باشيد بعد مىگويد آقا ما توبه كرديم ما.
گفت كرم توبه از جبر اى ايا
اختيار است اختيار است اختيار
توبه كردم، همان كسى كه جبرى است شما يك دانه كتابش را بردار دادش در مىآيد يعنى انتظار دارد وقت به او ظلم بكنى انتظار دارد كه كسى محكمهاى باشد قاضى باشد يك دادگاهى باشد و بيايند و به دادش برسند يعنى انتظار رعايت دارد اگر كسى مجبور باشد اين كار را بكند ما انتظار رعايت داريم مجبور است ديگر مثلاً شما يك دانه بزغاله بيايد بزغاله بيايد مثلاً ميوه گرفتهايد و ميوه را بردارد و ببرد بر نمىدارى ببرى او را به كلانترى كه حالا. حالا اتفاقاً در همين هفته گذشته اتفاق افتاده بود كه يك بزغالهاى آمده بود و سرش را كرده بود توى مشمّعى يك خانمى كيف پولش را برداشته بود يك دسته اسكناس بوده اسكناسها را برمىدارد و فرار مىكند اين هم دنبالش مىدود و توى راه آن اسكناسها را مىخورد خلاصه مىروند و صاحب بز را پيدا مىكنند و مىآورند كلانترى و پول را از صاحب بز مىگيرند آن مقدار پولى را خورده بوده ولى كسى با بز كارى ندارد يعنى اگر صاحب بز پيدا نمىشد هيچ موقع پليس بز را نگه نمىداشت توى زندان كه حال بمان اينجا و مثلاً به جاى اين مقدار پولى كه خوردى اين قدر بايد بمانى توى زندان چون اختيارى ندارد از كسى ما انتظار نداريم كه رعايت بكند كه مختار باشد كه مىتوانسته بكند و چكار كرده است؟ عمداً اين كار را كرده است لذا مجازات مخصوص كسى است مخصوص كسى است كه اختيار دارد و عمداً اين كار را كرده است حتى در رابطه با بهشت و جهنم هم داريم و در قرآن داريم و ما كنا معذبين حتى نبعث رسول ما كسى كه پيام دين به او نرسيده باشد واجب و حرام به او نرسيده باشد احكام طيبه به او نرسيده باشد اين را ولو اشتباه هم بكند و رعايت نكند قيامت عذابى ندارد اين چرا؟ چون اين نه پيامبرى به او برخورد كرده نه حرفى از دين شنيده نه حلال و واجب و بهشت و جهنمى شنيده نه استدلالى برايش شده است عذاب و پاداش مال كسى كه احكام به او رسيده باشد بيان شده باشد برايش پس اين كه ما انتظار داريم كه ديگران حقوق ما را رعايت بكنند و اين كه اگر رعايت نگردند آن متخلفين را چكار مىكنيم مجازاتشان مىكنيم زندان دليل چى است؟ تنبيه دليل چى است؟ تنبيه كه در مدرسه مىكند معلم جريمههايى كه در ادارات است در سازمانهاى دولتى است در همه جاى دنيا جريمه وجود دارد جريمه راهنمايى و رانندگى. زندانها اينها همه براى چى است براى اين كه شخص مختار است يعنى قائل هستند به صورت فطرى همه قبول دارند كه انسان مىتواند كارى نكند و مىكند و حالا كه مىتوانست نكند و كرد و اين ضرر زده به حقوق ديگران بايد چى بشود؟ بايد مجازات بشود.
دليل ديگر مقاومتى است كه افراد در مقابل ميلها و فشارها و تهديدها دارند. شما مىتوانستيد امروز روزه نگيريد آيا ميلتان نبود كه غذا بخوريد؟ آبى بنوشيد؟ مىتوانستيد ديشب در مراسم احياء شركت كرديد احياء كه شما ديشب شركت كرديد احياء كرديد آيا ميل نداشتيد برويد بخوابيد؟ همه علاقه دارند بروند بخوابند چرا نكرديد؟ خودتان نخواستيد يا مىتوانستيد بخوريد اصلاً روزه در يكى از دلايل كه ما اختيار داريم همين است كه داريم روزه مىگيريم. روزه يعنى چه؟ يعنى مبارزه با ميل يعنى در وجود من اين جور نيست كه جبرى حاكم باشد كه مرا مثل يك گياه كه مجبور است رشد كند مثلاً هر جورى باشد مثل يك سنگ كه مثلاً در ميدان جاذبه زمين قرار مىگيرد »اجسام« جسمى كه در جاذبه زمين قرار گرفت رهايش كه بكنيد مىآيد زمين دست خودش نيست اين ديگر مجبور است طبيعت آن اينگونه است هيچوقت نمىتواند مقاومت بند در مقابل جاذبه زمين اما اگر اين را بردارى خارج از جو خارج از ميدان جاذبه آنجا چى است؟ نيروى بر آن حاكم نيست تهديد طرف را مىگويند مىكشيم تو را اگر اين كار را بكنى؟ مىگويد بكشيد اين همه مجاهدتها و مبارزههايى كه شده است كشمكشها و درگيريها، هست دليلش اين است كه اشخاص اراده دارند اختيار دارند و خودشان نمىخواهند تن مىدهند به جنگ تن به مبارزه مىدهند تن به كشته شدن مىدهند تن به قطع عضو مىدهند تن به اسارت مىدهند اما زير بار ذلت مثلاً نمىروند يا حرف طرف مقابل را قبول نمىكنند پس مقاومتى كه افراد در مقابل ميل دارند ميلهاى كه در وجود خودشان هست شما مثلاً تشنهتان هست خيلى هم دلتان مىخواهد آب بخوريد اما خوب نمىخوريد اگر انسان مجبور باشد بايد طبق طبعش انجام دهد ديگر آب را بخورد ولى انجام نمىدهد نمىخورد دليل ديگرى كه براى اختيار ذكر شده است احساس لذتى است كه افراد از كارهاى اختيارشان مىكنند ببينيد اگر ما مجبور باشيم يك كارى را انجام بدهيم هيچ موقع لذت و احساس افتخار به ما دست نخواهد داد مثلاً يك آمپولى تزريق بكنند كه شخص مثلاً بدنش مقاومتش براى بيست دقيقه خيلى قوى بشود قدرتمند بشود خوب كسى كه اين بيست دقيقه تحت يك فشار نيروى خارجى است بعد از بيست دقيقه آقا مىرود يك جا كه قلدرى بكند بگويد من قدرت دارم؟ نه به هيچ وجه نمىرود براى كسى گردن كشى بكند چون مىداند آن واقعاً آن زور آن قدرت را ندارد اما چرا انسان احساس لذت مىكند احساس افتخار مىكند احساس سر بلندى مىكند موقع يكه اختيار دارد اختيار داشته باشد يك نفر با تقلب قبول شده باشد ممكن است از قبوليش لذت ببرد اما هرگز توى از اين كه زرنگ است با سواد است لذتى به او دست نمىدهد مىداند كه بى سواد است مىداند كه او نبوده كه اين كار را كرده اين چهار دليل براى اختيار.
دليل پنجم، دليل پنجم پشيمانى است كه انسان از انجام كار زشت به او دست مىدهد ببينيد ما وقتى مجبور باشيم پشيمانى هيچ معنايى ندارد در درون انسان عرض كردم دو نيرو وجود دارد خود و ناخود. خود انسان را به سمت معنويت به سمت خداوند تبارك و تعالى به سمت كمالات انسانى مىكشاند و ناخود انسان انسان را به سمت امور حيوانى مىكشاند امور گياهى مىكشاند اصالت هم در وجود انسان با امور الهى است هر كس اين را مىتواند بفهمد يعنى قيامت نمىتواند احتجاج بكند در مقابل خداوند تبارك و تعالى كه بگويد من وقتم را گذاشتم روى امور حيوانى حق داشتم چرا؟ چون انسان خداوند در وجود خودش فالهمها فجورها و تقواها به او الهام كرده خوبى و بدى را انسان هر موقع بين كشمكش قرار مىگيرد بين امور حيوانى و امور الهى اگر تبعيت بكند امور حيوانى را در درون خودش احساس چى مىكند؟ سر شكستگى مىكند معلوم است كه اين احساس احساسى است كه در درون كه انسان احساس سر شكستگى و ناراحتى مىكند معلوم است كه نبايد اين كار را مىكرده اصالت با اين بعد نبوده است اگر بود انسان شكست نمىخورد مىتوانست دچار يك لذت حرام نشود. بين يك لذت حرام و تقوا مانده بود اسير لذت حرام مىشد فردا مىبينى كه عذاب وجدان مىآيد سراغش نفس لوامه خود يا وجدان مىآيد سراغش يكسره محاكمهاش مىكند چرا اين كار را كردى؟ لذت برده است اما مىبينيم كه در درون شكست خورده است در درون مىفهمد كه مغلوب است احساس ضعف مىكند احساس پستى مىكند كه چرا اين كار را كردى بر عكس اگر به لذتش غلبه پيدا بكند در درونش احساس شادى مىكند اگر با خودش مبارزه كرده است لذت نبرده است از يك لذت خودش را محروم كرده است چون اصالت در وجود با لذتهاى حيوانى نيست شخص مىبينى كه احساس پيروزى مىكند و اين خود بهترين دليل است كه انسان فطرتاً كشش به معنويات دارد به خداوند تبارك و تعالى دارد نه به امور حيوانى مشخص است پول را مىتواند بردارد، بر نمىدارد مىآيد و بر مىگرداند به صاحبش اما وقتى داد به صاحبش احساس بزرگى مىكند احساس پيروزى مىكند احساس نشاط مىكند راحت است لذت مىبرد معلوم است كه اين ارزشهاى والا در درون انسان اصالت دارند اگر اينها اصالت نداشتند كه انسان احساس پيروزى نمىكرد خب چه فرقى دارد كه جنايت و لذت حرام با عدم لذت چه فرقى دارد براى انسان چرا انسان وقتى دچار لذت حرام مىشود دچار يك چيز خلاف امر خداوند تبارك و تعالى مىشود يك كارى كه ذاتاً زشت است، حالا خارج از اين كه خداوند امر كرده باشد به آن نهى كرده باشد از آن، همين كه انسان ذاتاً انجام مىدهد آن كار ذاتاً زشت است وقتى انسان انجام مىدهد خود به خود ناراحت است اين لذت اين سستى اين اسارت را شخص در درون خودش احساس مىكند و محاكمه مىكند خودش را كه چرا اين كار را كردى؟ كاش اين كار را نمىكردى اگر انسان ذاتاً مجبور باشد كه ديگر معنا ندارد كه خودش را محاكمه بكند پشيمان بشود توبه بكند معذرت خواهى بكند گريه بكند انابه بكند خودش را معرفى بكند به مقامات قضايى خيلىها در اثر فشار خود مىروند و خود مىروند و خودشان را معرفى مىكنند مىگويند ما كرديم اين كار را هيچ كس نديده ولى خودش نمى تواند تحمل بكند خودش مىرود خودش را معرفى مىكند مىگويد من كردم وقتى خودش را معرفى مىكند ببينيد شخص قبل از معرفى بين دو تا چيز مىماند يا اين كه خودش را معرفى نكند يا معرفى بكند اگر معرفى بكند خب جريمه است و زندان هست و تنبيه هست شايد هم مرگ باشد اگر خودش را معرفى نكند يك عذابى بالاتر از مرگ مىآيد سراغش يعنى همان كه الان توى وجودش هست لذا اين براى راحت كردن خودش مىرود و اين كار را مىكند مىرود و خودش را معرفى مىكند براى راحت كردن خودش پوزش مىطلبد براى راحت كردن خودش توبه مىكند معلوم است كه فشار اين طرف خيلى بيشتر است كه حاضر است بميرد اما اين فشار درونى را تحمل نكند برايش از هر جهنمى بدتر است خب حالا بگوييم انسان مجبور است اگر مجبور است چرا پشيمان مىشود؟ چرا مىرود خودش را معرفى مىكند؟ ما سر خودمان را كه نمىتوانيم كلاه بگذاريم يك نفر گناه كرده دچار عذاب وجدان است مىخواهد برود خودش را معرفى بكند مىگوييم نه بابا تو مجبور بودى اين كار را بكنى دست خودت كه نبود نمىخواهد بروى خودت را معرفى بكنى با اين حرفهاى او آرام مىشود واقعاً يك نفر را زده كشته مال يك نفر را برداشته جنايت ديگرى مرتكب شده آرام مىشود واقعاً حال ما هى بگوييم اين در درون خودش به علم حضورى به وجدان و به بداهت پيدا مىكند كه نه مىتوانسته نكند اين كار را دست خودش بوده و كرده است و حالا پشيمان است پشيمانى كه هم افراد دارند از كارهايشان دليل اين است كه مختار بودند و مىتوانستند نكنند و كردهاند.
مساله بعد مساله تعليم و تعلم است و امر و نهى، ببينيد اگر افراد مجبور باشند يك كارى را بكنند، تعليم و تعلم و تربيت چه معنايى دارد ما مىگوييم كه با دادن يك سرى اطلاعات به يك نفر مىتوانيم چكار بكنيم مىتوانيم رفتار او را كنترل بكنيم بگوييم اين كار را نكن اين كار بد است و اين كار خوب است يا شخص مختار نباشد جبر باشد جبر بر او حاكم باشد تعليم و تربيت و شنيدن چه تاثيرى دارد؟ هيچى من چه بدانم و چه ندانم من مجبورم يك كارى را انجام بدهم ما كه تعليم و تربيت مىكنيم افراد را چرا مثلاً يك موجود غير مختار را تعليم و تربيت نمىكنيم وقتى تربيت مىكنيم يك چيزى را علم آموزى مىكنيم به يك نفر يعنى مىتواند. مىتواند همان جورى كه ما داريم مىگوييم بكند مىتواند همانى كه مىشنود بشود مىتواند دست از خودش بردارد. مىتواند آن چه كه به عنوان ايده آل و ارزش مطرح مىشود انتخاب بكند و ضد ارزشها را رها بكند والا هيچ امر و نهى و تعليم و تربيت هيچ معنايى نداشت شما هيچ وقت به گربه مىگوييد كه شما مثلاً چرا موش را دزدى؟ چرا كشتى آنرا اى گربه بى رحم مثلاً تو چرا اين موش را كشتى؟ عاطفهات كجاست؟ كسى با گربه كارى ندارد به مار مىگويى فرضاً چرا موش را كشتى؟ موش را خوردى يا فلان چيز را يا به مگس چرا آمدى روى من نشستى؟ چرا نيش زدى؟ نمىتوانيم بگوييم امر و نهى بردار نيستند طبيعتشان همين است كه اين كار را مىكند كى مىتوانيم بگوييم كه چرا اين كار را كردى؟ و چرا نكردى؟ كه مىتوانسته نكند مىتوانسته بكند مختار باشد و براى همين كه مىتواند تربيتش مىكنيم مورد تربيت قرار مىگيرد مورد تعليم و تربيت قرار مىگيرد خب آخرين دليل را هم ذكر كنم براى امشب كفايت مىكند.
آخرين دليل هم دليلى است كه ما از دين داريم اينها كه همهاش وجدانى بود، يك دليل نقلى هم داريم اين شش تا را هيچ كس نمىتواند انكار بكند همه در وجود خودشان اين را مىيايند و يك دليل نقلى هم داريم و آن اين است كه در قرآن ما به ما گفتهاند كه بهشتى است و جهنمى است جزاء بما ان يعملون به خاطر كارهايى كه خودتان كردهايد ما اصابكم من مصيبه فبا ما كسبت ايديكم خودتان كرديد جهنم هم خودتان هستيد آن مار آن عقرب آن اژدها آن حميم آن زقوم آن چيزهاى كه مورد عذاب قرار مىگيرند آنجا خودتان بهشت هم كردههاى خودتان هست خب اگر ما مختار نبوديم تهديد براى چه؟ تهديد كسى را مىكنند يا تشويق كسى را مىكنند كه مىتوانسته اختيار داشته مىتوانسته بكند و مىتوانسته نكند خب شما هيچ مىآييد يك مار را تشويق بكنيد عجب مارى چه بينش خوبى دارد مثلاً چقدر مىكشد يا پلنگ را كه چقدر خوب مىدود؟ نه آب را تشويق مىكنيد مثلاً چقدر روان است چقدر مثلاً نرم است نه كسى اين كار را نمىكند يك نفر با اسلحه زده و يك نفر را كشته است اسلحه را مىاندازد و فرار مىكند شما هم مىآييد و مىبينيد كه يك نفر را كشته، اسلحه هم افتاده اين جا، اسلحه را مىگيريد بزنى مثلاً كارى نداريد با اين يا يك چوب مثلاً زده است شما با چوب كارى نداريد، كه زده فلانى، بعد هم كه اين چوب را گذاشت كنار شما اصلاً با اين چوب كار نداريد، شما سراغ آن شخص را مىگيريد كه مىتوانسته انجام بدهد و يا انجام ندهد و انجام داده است پس تنبيه و تشويق براى كسى است كه اختيار داشته باشد و اراده داشته باشد اين هم از اين. پس فعلاً يك مساله را از بحث خودمان حل كرديم و آن اين است كه ما به وجدان در درون خودمان مىيابيم كه ما چى هستيم؟ ما مختار هستيم فردا هم توى قيامت نمىتوانيم به خداوند بگوييم ما نبوديم، اين همه دلايل كه ارائه مىدهد و عجيب است كه همه دلايل را هم در وجود خود شخص گذاشته است. اين دليل هفت را كه من گفتم دليل هفت در وجود شخص گذاشته است اين دليل هفت را كه من گفتم دليل هفت در وجود شخص نيست نقل است ولى باطن قضيه توى وجود مشخص است شخص وقتى خودش را صاحب مستحق پاداش مىداند و مستحق عذاب مىداند كه چى باشد كه مختار باشد يا ديگران را هم همين طور بر مىگردد به دليل دوم اختيار كه انتظار داريم كه ديگران حقوق ما را چكار بكنند؟ رعايت بكنند همهاش به وجدان در درون ما است و وجدانى را هم كه نمىشود انكارش كرد توى وجود خودمان دارد با حرف مىزند اين مساله ما هى بياييم در عمل هم بگوييم در لفظ هم بگوييم نه آقا كه جبر است وقتى خودمان عملاً آنگونه عمل مىكنيم يكى هم بيايد بگويد جبر است شما در عمل كه اينگونه نيستيد در عمل خودت هم مىفهمى كه اختيار دارى، اگر اختيار نبود كه اگر يك كسى مالت را مىبرد نمىرفتى كه اعتراض بكنى كه تنبيه نمىكردى پس معلوم است كه خودت هم قبول دارى كه باطناً كه آن شخص چى است؟ مختار است خب بحث را ما همين جا هم مىتوانيم قيچى بكنيم يعنى تمام شده اعلام بكنيم چگونه مىتوانيم تمام شده اعلام بكنيم؟ بگوييم وقتى ما به صورت وجدانى و بديهى مىيابيم كه اختيار داريم هر شبهه ديگرى عليه اختيار، وضع بشود و ايجاد بشود در واقع شبهه واقعى و موثر نيست شما اين طرف را كه برايمان مسلم است كه اختيار داريم حالا صد تا دليل از قرآن و روايات و نمىدانيم از تاريخ و از جاهاى ديگرى بياورند كه اختيار نداريم وقتى اين طرف براى ما حل شده است بايد برويم آن طرف را حلش بكنيم يعنى توجيهش بكنيم. تفسيرش بكنيم اين را بله قرآن گفته كه لوح محفوظى هم وجود دارد و همه آينده افراد درش نوشته شده است درست است اما دليل جبر نمىشود چون ما در درون خودمان مىيابيم كه اختيار داريم لوح محفوظ نوشته شده است الان اما ما در درون خودمان احساس جبر نمىكنيم احساس نمىكنيم كه زورى بالا سرمان است. ما خودمان را نسبت به گذشته خودمان مسئول مىدانيم گذشته ما اگر ننگ آور باشد هم دچار ناراحتى هستيم اگر افتخارآميز باشد خوشحال هستيم. خودمان مىگوييم كه خودمان كرديم پس بايد مساله لوح محفوظ را جور ديگرى حلش كرد يعنى به اختيار هيچ لطمهاى وارد نمىكند علم خداوندى يا اين كه در قرآن گفته و ما اصاب من مصيبة الا باذن اللَّه هيچ مصيبتى نيست مگر به اذن خداست و يا لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم هيچ حول و قوهاى نيست مگر از جانب خدا يا تعز من تشاء و تذل من تشاء بايده الخير خير دست خداست هر كس را بخواهد عزيز مىكند و هر كس را بخواهد ذليل مىكند و هر كس را بخواهد مزد به او مىدهد يا اين كه هيچ كار و لا رطبد و لا يابس الا فى كتاب مبين هيچ تر و خشكى نيست مگر اين كه در كتاب مبين نوشته شده است حالا لوح محفوظ. اگر كتاب مبين را به معنى قرآن بگيريم اصلاً ربطى به اين بحث پيدا نخواهد كرد ما به يك سرى آيات روبروى هستيم كه آن آيات معناى ظاهر شى اين است كه جبر است اما با صدها آيهها هم در مقابل روبرو هستيم كه آنها مىگويند انسان چى است؟ مختار است حالا ما وقتى ما در درون خودمان پيدا مىكنيم كه ما اختيار داريم صد تا دليل ديگر هم بياورند كه از نقل و نمىدانم داستان و تاريخ و اين چيزها اعتبارى ندارد. چون ما به وجدان مىيابيم كه مختار هستيم كسى هم نمىتواند اين دلايل را انكارش بكند هيچكس نمىتواند انكار بكند پس وقتى كه خودمان مىدانيم كه مختار هستيم بايد اگر دليل داريم كه بر مبنى جبر است راهنمايى مىكند دلالت بر جبر مىكند بايد برويم سراغ آن دلايل و آن دلايل را چكار بكنيم تفسير بكنيم يعنى يك توجيه صحيح از آن بكنيم مثل بحث علم الهى مثل بحث توحيد كه اگر لا موثر فى الوجود الا اللَّه اگر هيچ كس موثر در وجود نيست مگر خداوند تبارك و تعالى پس ما چه كاره هستيم اين وسط؟ ما هم مختار هستيم و داريم اين كارها را مىكنيم اين شرك هست خودش ديگر كه من مىگويم خودم با توان خودم اين كار را كردم از آن طرف هم لا حول و لا قوة الا باللَّه داريم آنرا راجعش انشاء اللَّه آينده بحث خواهيم كه انشاء اللَّه شبهات هم انشاء اللَّه هم در ذهن كسى نماند سوالهاى ديگرى هم اگر مطرح است عرض كردم دوستان بنويسند هيچ چيزى كه كوتاهى نكنند و فرو گذارى نكنند بنويسند و يادداشت كنند و راجع به آن صحبت خواهيم كرد، راجع به قسمت هم كه عرض كردم، فلان چيز قسمت بوده اين را انشاء اللَّه بحث خواهيم كرد باز هم نثار روح پر فتوح اميرالمومنينعليه السلام صلوات ختم بفرماييد.
و الحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.