بحث جلسه گذشته مان پیرامون امر به معروف و نهی از منکر بود، عرض کردیم امر به معروف و نهی از منکر، عشق به فضیلت است، یعنی کسی که به معروف امر می کند، عاشق معروف است، عاشق پاکی است در جامعه، و متنفر از منکر و زشتی است، گرایشش به پاکی است، لذا در باطن امر به معروف و نهی از منکر، عشق به فضیلت و پاکی و طهارت وجود دارد، عشق به فضیلت و پاکی، خودش معلول به چیز دیگری است، یعنی انسان وقتی عاشق چیزی می خواهد بشود، برای عاشق شدن یک شرایطی لازم است، از جمله رابطه ی معشوق است با عاشق، انسان تا معشوقش نیازی را درش برطرف نکند، تا چیزی نیازی را در انسان برطرف نکند آن چیز معشوق انسان واقع نمی شود، یعنی همیشه از سوی عاشق یک نیاز هست، به سمت معشوق خودش. در درجه ی اول. یعنی عاشق اول شناختی از معشوق باید داشته باشد، این عشق، معلول شناخت است، همیشه. یعنی عاشق فهمیده، بو برده، علم پیدا کرده که این چیز یا فلان چیز دردی را از من دوا می کند یا فلان فایده را دارد، فلان حسن و زیبایی درش هست، و بعد عاشق می شود، حالا این که معشوق انسان چقدر ارزش داشته باشد بسته به این است که نیاز عاشق از نوع کدام نیازهاست. آیا نیازهای گیاهی است، آیا نیازهای حیوانی است یا نیازهای انسانی. معشوق هم مراتب این چنینی پیدا می کند. بعضی ها معشوقشان لباس است، لباس شیک، لباس زیبا، قیافه ی زیبا، صورت زیبا، موی زیبا، این ها از امور گیاهی هستند، پس اگر انسان عاشق این می شود، می پسندد، معشوقش لباس زیباست، برای این است که نیازی که در این فعل غلبه دارد، نیاز گیاهی است، بعضی ها معشوقشان، مقام است، عاشق مقام هستند، عاشق ریاست هستند، این هم یک نیاز حیوانی است، سلطه جویی و غلبه بر دیگران. به هر حال، این نکته را می خواهم عرض کنم که وقتی می گوییم عاشق شناختی از معشوق دارد، این شناخت ممکن است شناخت خیلی عالی نباشد، همین مقدار که فهمیده باشد دردی را از این دوا می کند یا لذتی را به این منتقل می کند. بعضی ها لذت طلب هستند، معشوق هایشان هم امور لذیذ هستند، مثل حیوانات، یعنی یک کیف و لذتی از معشوق می برد، فایده ای، بهره ای از آن می برد، حالا این بهره، بهره ی گیاهی است، یا بهره ی حیوانی است، یا بهره ی انسانی است، معشوق ها هم چنین طبقه بندی دارند، البته طبقه بندی های ریزتر و فنی تری هم وجود دارند که این مقداری که مناسب کلاس است من خدمتتان عرض کردم. پس این که چه چیزی معشوق شخص واقع می شود بسته به این است که چه چیزی در وجود عاشق غلبه دارد. چه شانی در وجود عاشق غلبه دارد، یک موقع شان گیاهی در وجود عاشق غلب دارد، کمالات گیاهی غلبه دارند، شخص معشوقش از نوع کمالات گیاهی است، خوشگلی، هیکل، قدرت بدنی، از این چیزها. مثلاً عاشق ورزش رزمی است، کشته مرده ی ورزش رزمی است، از این جهت که قدرت بدنی ایجاد می کند، این معشوقش در همان حد است، در حد گیاهی یا نهایتاً حد حیوانی. آنانی که کمالات حیوانی و شئون حیوانی درشان تسلط دارند، معشوق هایشان هم از این نوع است، معشوق های حیوانی دارند، آنانی هم که شئون انسانیشان غلبه دارد، شئون فوق حیوانی برشان غلبه دارد، عاشق کمالات فوق حیوانی هستند، معشوق هایشان هم از نوع امور فوق حیوانی هستند، ولی هیچ فرقی نمی کند، البته بعدها ثابت می شود که عشق جز یک مورد اصلاً صادق نیست، عشق صادق بهش نمی شود گفت، عشق کاذب است، انسان دچار سراب شده، جز یک مورد تمام موارد عشق جز سراب هیچ چیز دیگری نیست. ولی فرقی نمی کند، چه نوع سرابیش چه نوع واقعیش، این هست که عاشق یک نیازی به معشوق دارد، یعنی معشوق نیازی را در عاشق برطرف می کند که این عاشق شده، والا چیزی که با انسان سنخیت و رابطه نداشته باشد، کسی عاشقش نمی شود. مثلا فکر کنید شخصی که بی سواد است عاشق یک کتاب ریاضیات در حد عالی باشد، عاشق ریاضیات باشد، نمی شود، سنخیتی باهاش ندارد. پس وقتی می گوییم امر به معروف و نهی از منکر، عشق به فضیلت است یعنی آمر به معروف و ناهی از منکر به طور واقعی باید، یعنی آن آمر به معروف و ناهی از منکری که کارش درست است، به واقع آمر به معروف و ناهی از منکر است، باید شناختی از فضیلت و پاکی داشته باشد. عاشقش شده باشد. که بعد در صدد ترویج و گسترش او بربیاید. این یکی از شرایط آمر به معروف و ناهی از منکر واقعی است که شناخت دقیق و عمیقی از معروف داشته باشد و هم چنین شناخت دقیق و عمیقی از منکر داشته باشد. یعنی بداند که دارد چی را تبلیغ می کند. و بداند دارد از چه چیزی بازمی دارد. ته دلش واقعا تنفر از منکر باشد و ته دلش واقعا عشق به معروف وجود داشته باشد. اگر این نباشد چه اتفاقی می افتد؟ اگر این نباشد آن کسی که می خواهد امر به معروف و نهی از منکر کند، خیلی وقت ها معروف را واقعا بهش اعتقاد ندارد که معروف است. او نمی تواند دفاع کند. حالا می گویم ضررش چیست بعدا. که انسان معروف را نشناسد. پس کسی می خواهد از اسلام تبلیغ کند، از معروف تبلیغ کند باید یک شناخت دقیق و عمیق داشته باشد، چون ما داریم، ما ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه هو الباطل. فقط خداوند حق است و غیر خدا هم هرچه هست باطل است و لذا دین خدا فقط دین حق هست، غیر دین خدا همه چیز باطل است، فماذا بعد الحق الا ضلال. بعد از حق هم جز گمراهی هیچی نیست. لذا کسی که می خواهد تبلیغ دین کند باید ته دلش یقین کرده باشد که این حکمی که دارم تبلیغش را می کند بهترین راه است، بهترین چیزی است که دارم تبلیغش را می کنم. مطمئن باشد که آن چه در دست دیگران است باطل است. آن چیزی که مخالفت با دین دارد. به این شناخت رسیده باشد. یعنی شناختی که خداوند دارد در قرآن از خودش و آیین خودش می دهد. می گوید اگر حکم و دستور الهی است، من احسن الله من الحکماً. چه کسی از خدا از جهت حکم بهتر است. آمر به معروف و ناهی از منکر باید به این نتیجه قلباً رسیده باشد. که من احسن الله من الحکماً. از خدا هیچ کس بهتر نمی تواند قانون بدهد. لذا قانون خدا کامل ترین، به خاطر دلایلی که قبلا عرض کردم، کامل ترین و بهترین قانون است برای سعادت بشر. تزلزل درش نباشد. کسی که مسئله قرآن برایش حل نشده باشد که این قرآن واقعا کتاب آسمانی است و واقعا از طرف خداوند آمده، کتاب معمولی نیست، کار بشر نیست، قوانینش دقیقا همان چیزی است که نیاز بشر است و از این بهتر هم ممکن نیست، این برایش حل نشده باشد، نمی تواند درست دفاع کند، از صمیم قلب نمی تواند دفاع کند. نمی تواند شمشیر بزند و دفاع کند و حرف بزند. این را باید حل کرده باشد برای خودش. این کتاب از کجا معلوم که از آسمان آمده؟ به آن شخص، و از کجا معلوم که آن شخص معصوم باشد؟ بر فرض این چنین بود، این کتاب واقعا از آسمان آمده و واقعا هم برآن شخص نازل شده، اولاً از کجا معلوم که قوانینی که 1400 سال پیش آمده الآن قابل اجرا باشد به چه دلیلی می گویید قوانینی که 1400 سال در قرآن آمده الآن باید اجرا شوند؟ از کجا معلوم این قوانین تحریف نشده باشند؟ بر فرض که دلیل آوردی بعد 1400 سال هم قابل اجراست، از کجا معلوم قرآن تحریف نشده باشد؟ و یا اینکه می گویید این دلیل نبوت است، معجزه ی نبوی است، کجایش معجزه است؟ چی این کتاب معجزه است؟ چه چیزی در این کتاب وجود دارد که بقیه را عاجز کرده؟ کدام بعدش است؟ این اگر برای یک نفر حل نشود، از ته قلب، این وقتی می خواهد بیاید احکام قرآن را بگوید، مثلا حجاب، تزلزل دارد، شاید انقدر هم لازم نباشد، نمی تواند دقیق دفاع کند، بگوید نه حتما همین حدود است، قطعا هم خارج از این حدود باطل است. نماز را می خواهد بگوید، روزه را می خواهد بگوید، از خمس می خواهد دفاع کند، خیلی ها الآن معتقدند خمس پول زوری است که آخوندها دارند می گیرند، پول زور، من شنیدم و دیدم که مسجدی های نماز جماعت خوان، مرتب سر نماز جماعت حاضر می شوند، می گویند پول زور است، مخصوصا آن هایی که وضع مالیشان هم خوب است، مثلا خمس های یک میلیون تومان برایشان می خورد، خیلی زورشان می آید بدهند، بارها شده می آیند به من می گویند بعضی هاشان، آقا یک کاری کنید این تعلق نگیرد به ما، یک میلیون تومان پول زور به دست آخوند بدهم برای چه؟ از زکات دفاع کند، از دیگر احکام الهی دفاع کند، این تا حل نشود برای کسی که می خواهد دفاع کند، نمی تواند محکم بایستد. تزلزل درش راه پیدا نکند. شک می کند. مخصوصا فریب وجهه های خیالی و باطل افراد را می خورد، طرف درس خوانده، دکترا دارد، دانشگاهی است، یا فلان پست را دارد، یا شخص ثروتمند باشد، می بیند طرفی که متدین هم هست، در برخورد با این ها خیلی زود متزلزل می شود، چون خودش به شناخت عمیق نرسیده، از ساده ترین چیزها هم نمی تواند دفاع کند، مثلا چرا طلا برای مرد حرام است، چرا ریش باید گذاشته شود، زدنش اشکال پیدا می کند، گیر می کند، تا چیزهای عمیق، می ماند، کسی که شناخت ندارد، درش تزلزل است، نمی تواند دقیق دفاع کند، اگر کسی می خواست امر به معروف و نهی از منکر بکند، شناخت نداشته باشد، این تزلزل همیشه همراهش است، بنده خدا برای وظیفه شرعیش می خواهد امر به معروف و نهی از منکر کند، در دلش ایمان تقلیدیش بهش می گوید که این درست است، اما چون برای خودش به وضوح حل نشده، در مقام تبلیغ متزلزل است، اینطوری نیست با شجاعت و مردانگی بنشیند بگوید هرکسی حرف دارد بیاید، احتیاج به مشت و لگد و پرخاشگری و بلند کردن صدا نیست، حرف داردید بیایید بزنید. راجع به هرچیزی. بدحجابی است، بی حجابی است، بیایید بنشینید صحبت کنیم ببینیم کار شما درست است یا آنی که اسلام می گوید، نماز است، حج است، خمس است، چیزهای دیگر. عرض می کندم این مال سطح عمیقش است، آن مقداری که در جامعه باید کرد، وظیفه است باید انجام بدهی، منظورم به صورت کار برای سطح عمیق است، یعنی خود آمر به معروف و ناهی از منکر، باید به این نتیجه رسیده باشد که جز اسلام هیچ راهی برای بشر مفید نیست، همه اش گمراهی هست، و اصلا همین، چرا این؟ چرا ان الدین عند الله الاسلام؟ فقط دین در نزد خدا اسلام است؟ چرا مسیحیت نه؟ چرا یهودیت نه؟ اصلا چرا دین؟ ما عقل داریم، واجب یعنی چه؟ حرام یعنی چه؟ بهشت و جهنم یعنی چه؟ من عقل دارم، عقلم بهم میگوید اینجوری عمل کنم، اینجوری فکر کنم، چه نیازی دارم به دین که بگوید چه کار کنم در زندگی، خودم می دانم، چه جوری با زنم و بچه ام برخورد کنم، اقتصاد را چه جوری رعایت کنم، علم و دانشگاه و حجاب را، خودمان می فهمیم، نیازی نیست یکی بیاید به ما بگوید، اصلا این که داری می گویی حکم خداست، حکم خدا چیست که من تبعیت کنم ازش؟ حکم خداست که باشد، من عقل دارم، از عقل خودم و انسان های دیگر کمک می گیرم، اشکالی دارد؟ چه نیازی دارم به وحی؟ به ماوراء الطبیعت چه نیازی داریم؟ ماوراء الطبیعت نباشد، از زندگی انسان کمش کنیم، حذفش کنیم، چه ضرری به انسان می رسد؟ انسان که این همه پیشرفت های علمی کرده و این همه قدرت دارد، چه نیازی به وحی دارد؟ وحی چه مشکلی را حل می کند؟ همان سوالاتی که قبلا عرض کردم، از کجا معلوم این که شما در دست دارید، به اسم وحی در قرآن اعتبار داشته باشد و تحریف نشده باشد، و هزارتا چرای دیگر. این وقتی حل شد برای خود شخص، خیلی محکم می تواند حرفش را بزند، با آرامش و با شجاعت، هم خودش می تواند خوب عمل کند، با قلب مطمئن، و هم وقتی از چیزی مطمئن است خوب می تواند ازش دفاع کند، یکی از شرایط مدافع خوب است که از آن چه که دفاع می کند نسبت بهش شناخت داشته باشد یعنی واقعا به این نتیجه رسیده باشد که این است و جز این نیست. واقعا به این نتیجه رسیده باشد که این چیزی که دارم به اسم معروف برایت مطرح می کند خیر و صلاحت است و آن چه که به نام منکر است به ضررت است. خیلی از افراد را نمی توانید با بهشت و جهنم مشکلشان را حل کنید، بگویید جهنمی داریم بهشتی داریم، نمی توانیم. اما می توانیم برای آن کسانی که به بهشت و جهنم معتقد نیستند کاملا از احکاممان دفاع کنیم، یعنی می گوییم جدا از مسئله بهشت و جهنم، ولو بهشت و جهنمی هم نباشد، این راه بهترین راه است. جدا از این مسئله، این راه بهترین است. چرا؟ این هم یک مسئله که آمر به معروف و ناهی از منکر به طور کامل باید شناخت عمیق از آن چه که می خواهد امر کند بهش و نهی کند ازش داشته باشد. عرض کردیم امر به معروف و نهی از منکر عشق به فضیلت است عشق به اسلام است، کسی که می خواهد عاشق اسلام باشد، باید از اسلام شناخت داشته باشد. اسلام در این اصل می تواند خوشبخت کند انسان را و جز او هم چیزی نمی تواند خوشبخت کند اسلام را. عشق به بندگان خدا هست. چون می دانیم در ترک واجب بدعاقبتی وجود دارد، وقتی کسی شناخت انسان ها را به صورت موجودات ابدی، می داند کسی که واجب را ترک می کند ابدیتش به خطر می افتد. قطعا به سعادت نخواهد رسید. محال است جز با انجام واجبات و دستورات الهی انسان به سعادت برسد. لا یسعد احد الا باقامه حدودالله و لا یشقی احد الا باضاعتها. علی علیه السلام فرمود هیچ انسانی خوشبخت نمی شود مگر با رعایت واجبات الهی و هیچ کس بدبخت نمی شود مگر با ضایع کردن حدود الهی. محال است خارج از حق خوشبختی وجود داشته باشد. هرچه باشد کاذب است، هرچه باشد خیالی و سراب است، وجود ندارد، فماذا بعد الحق الا الضلال؟ مگر بعد از حق چیز دیگری هم وجود دارد که انسان تمسک به او کند؟ به محض اینکه انحراف صورت بگیرد سقوط هم صورت می گیرد. انحراف مساوی است با سقوط. خوشبختی مساوی است با اطاعت. کانه، تعبیر دیگری از خوشبختی کلمه اطاعت است. نمی شود خارج از اطاعت الهی دنبال خوشبختی گشت، وجود ندارد، اگر بود خدا دریغ نمی کرد از بندگانش. اگر وجود داشت خارج از آن چیزی که خدا گفته، خدا هم می گفت. خدا آنچه که موجب خوشبختی بشر هست برایش فرستاده، کم نکرده، کوتاهی نکرده، همینطور معصومین علیهم السلام. لذا می بینیم آنی که ترک می کند معروف را، یا عمل می کند به منکر، راهش سقوط است. یک روزی اشکش در می آید به خاطر همین راهی که دارد می رود. یک روزی چوبش را خواهد خورد. اینطور نیست که به هیچ جا بر نخورد. شخص انجام دهد به هیچ جا هم برنخورد. قطعا در سیر ابدی دچار اشکال خواهد شد. قبل از ابدیت هم در دنیا نتیجه اش را خواهد دید. چون خدا روح انسان را فقط خوشبختیش را با یک چیز تنظیم کرده، با دستورات خودش، وقتی سیستم روح، با یک چیز کار می کند، وقتی چیز دیگری بهش دادی، قطعا در دراز مدت، به روغن سوزی می افتد. دچار مشکل خواهد شد. به قول معروف بار کج به مقصد نخواهد رسید. فقط خوشبختی روح را خداوند تنظیم کرده فقط با دستورات خودش. خارج از آن خوشبختی نیست. لذا وقتی این چنین است، عشق به بندگان خدا، عشق به خوشبختی بندگان خدا، مخصوصا خوشبختی و صعادت ابدی، آن جا می شود که شخص امر به معروف و نهی از منکر می کند، امر به معروف و نهی از منکر اصلا سراسرش عشق است، محبت است، زیبایی است، ولو ظاهرش قشنگ باشد، مثل کار یک پزشک، طبیب، که جلسه قبل عرض کردیم، که تمامش محبت به بیمار است، ولو ظاهرش دردناک باشد. امر به معروف و نهی از منکرعشق به جامعه ی اسلامی است، که شخص دلش می سوزد برای جامعه ی اسلامی، چون جامعه اسلامی اگر ضعیف شود مساوی است با ضعف اسلام، این که می گویند هوای جامعه را داشته باشید برای این است که اصل لطمه نخورد. هر کس می تواند در جامعه هرکاری می تواند برای بسط امر به معروف و نهی از منکر کند، بسط معروف، نابودی منکر، هرکس هرکاری می تواند کند باید بکند، برای این است که نتیجه اش به خود اسلام برمی گردد، وقتی جامعه ی اسلامی کثیف و آلوده شد، نتیجه اش به خود اسلام می رسد، اسلام ضعیف می شود، عشق به فضیلت و عشق به اسلام بهترین و کامل ترین راه، عشق به اسلام است که عشق به جامعه ی اسلامی را ایجاد می کند در دل افراد. جامعه اگر گناه درش رشد کند، تمامش را در بر می گیرد، مثل میکروبی که قسمتی از بدن گرفته و بعد پخش شود در سایر نقاط، مثل کشتی ای است که کسی حق ندارد در کشتی نشسته کشتی را سوراخ کند، بگوید این اتاق خودم است، سوراخ می کنم، اتاق خودت هم هستی، وقتی سوراخ بکنی نتیجه اش همه ی کشتی را می گیرد، آب که آمد تو همه ی کشتی غرق می شود، حق نداری این کار را بکنی، یک روایت از علی علیه السلام برایتان بخوانم، می فرماید ایها الناس، ای مردم، ان الله لا یعذب العامه بذنب الخاصه، خداوند عموم مردم را به گناه افراد به خصوصی عذاب نمی کند، به چه شرایطی؟ اذا عمله الخاصه بالمنکر سرواً، موقعی که افراد اقلیت گناهشان را مخفیانه انجام می دهند، در خانه خودش می خواهد زنا کند، شراب بخورد، لواط کند، هرکاری می خواهد بکند در خانه خودش کند، مخفیانه، خداوند هیچ جامعه ای را به خاطر گناه افراد خاص و اقلیت عذاب نمی کند، تا زمانی که اقلیت دارند کارشان را به طور مخفی و خصوصی انجام می دهند و بسطش نداده اند. گسترشش نمی دهند، من غیر ان تعلم العامه، بدون این که عموم جامع بفهمند. به طور مخفی. می گوید خداوند این جا با آن کاریندارد. فاذا عمله الخاصه منکر جهاراً فلم یغیر ذلک العامه، اما موقعی که آن گروه مخصوص، اقلیت خواست گناهش را علنی انجام دهد، فساد را علنی کرد، نبرد مخفی کند، می گوید اگر این کار را کردند و عموم جلویشان را نگرفتند، استوج الفریقاً العقوب من الله، هر دو فرقه، هم خاص هم عموم مردم، جفتشان مستوجب عذاب هستند که جلوگیری نکردند، چون وقتی قرار شد علنی شود همه را دربر می گیرد. در خانواده هم همینطور. نباید جلوی شخصی که مؤمن است، قدرت دارد، کسی جرئت کند گناه کند. این سوال پیش می آید که اول بحث مطرح کردیم، اگر کسی شناخت واقعی نداشته باشد، وقتی من شناخت واقعی ندارم، برخوردم با افراد به خصوصی نیسـف همه مردم باهاشان برخورد دارم، هرکس هم یک روشی دارد، وقتی من بهترین روش و آنی که فقط حق است نشناخته باشم، شناخت واقعی، احتمال هم می دهم که دیگران هم که دارند این کار را می کنند اشکالی ندارد، یعنی به باطل بقیه راضی می شوم، این احتمال را هم می دهم که بقیه دارند درست عمل می کنند، بعضی از افراد هستند می گوییم چرا با این آدم ها رابطه برقرار می نکید، دوستید، معاشرت می کنید، حتی بعضی ازدواج می کنند با بعضی که باهاشان سنخیت ندارند، می گویند می خواهیم رفاقت کنیم، ازدواج کنیم کاری با دین نداریم، فکر می کنند این ها ربطی ندارند به هم، ما چون در یک تیم هستیم، می خواهیم فوتبال بازی کنیم، مهم نیست، مربیش آن چنینی هست، بازیکنان آن چنینی هستند، می خواهیم بازی کنیم، قصد بازی است، یعنی راه خودش را نفهمیده که فقط همین راه، راه حق است و بقیه باطل است، جلوی باطل و منکر را باید گرفت. می گوید من یکی آمده بود چند وقت پیش، یک آقایی، دکتر بود، می گفت من اطرافیانم رفیق هایم مشروب می خورند، مشروب نمی خورم، چون حرام است، من شخصا نمی خورم، خب شما یا می توانی جلوی آن ها را بگیری یا نمی توانی، می گوید اگر بخواهم جلویشان را بگیرم، خراب می شود رابطه مان، نه فقط رفیقی، هر نوع معاشرتی، خیلی ها می ترسند اگر بخواهند بگویند این کار حرام است، رفاقتشان به هم بخورد، یا رابطه به هم بخورد، برای همین است که عرض کردم علاقه شخصی ها بیچاره می کنند آدم را، به زنش علاقه شخصی داشته باشد، اسیر زنش باشد، زن خلاف کرد، بگوید من اگر بخواهم جلویش را بگیرم آن موقع خودم در فشار قرار می گیرم، اسیر بچه اش باشد، اسیر رفیقش باشد، چون روابط شخصی دارد، با دید ابدی و الهی نگاه نمی کند، چون خودش برده است، اسیر است، نمی تواند جلوی منکر را بگیرد، این، این می شود که وقتی کسی شناخت عمیق نداشت، در اینجور برخوردها، راضی است به باطل دیگران. من مشروب نمی خورم آن ها خوردند خوردند، خود دانند. این جمع همه اش فساد می کنند، فساد می کنند، دروغ می گویند، من کاری با آنها ندارم. من رفاقتم را به هم نمی زنم با این افراد فاسد. این چه حاصل می شود؟ این رضایت حاصل می شود یعنی شخص خودش به کار خودش راضی است به کار بقیه هم راضی است یعنی همچین نیست که در دلش بدش بیاید از این کار، یعنی نتواند تحمل کند. تحمل خیلی راحت می کند راحت به فساد تن می دهد. راحت فساد را انجام می دهد به انجام فساد و منکر راضی می شود. و اسلام این اصل است که هر کس به چیزی راضی باشد، به منکری راضی باشد ولو خودش انجام ندهد گناه انجامش را برایش می نویسند ولو خودش انجام نداده باشد. چون راضی بوده. حالا من این فرمولش را بنویسم برایتان از علی علیه السلام هست. علی علیه السلام می فرماید:«الراضی بفعل قومً کداخل فیهم و علی کل داخل فی باطلً اثمان، اثم العمل به و اثم الرضا به» می فرماید: راضی به عمل هر گروهی، مثل کسی است که داخل در همان گروه است یعنی دارد عمل می کند. کسی که راضی باشد. «کداخل فیهم» مثل همان کسی است که دارد عمل می کند همین که شما راضی هستید لات ها آن کار را انجام می دهند راضی هستید مشروب خورها آن کارشان را انجام می دهند، راضی هستند بدحجابها دارند این کار را انجام می دهد. دختر باحجاب است محجوب حزب اللهی است اما از عمل آنها ناراضی نیست و بدش نمی آید. رفیق بدحجاب هم دارد. فکر می کند این ها دوستی های مسالمت آمیز است به جایی هم بر نمی خورد. مثلاً بساط زنا هست این نمی رود جلو، اما این با آنها کاری هم ندارد و ممانعتی هم نمی کند که مثلاً با ناموس مردم، هیچ. شخص راضی به فعل گروهی مثل، شخص داخل در آن گروه است « علی کل داخل فی باطلً اثمان» و بر هر داخلی در باطل دو گناه است یعنی کسی داخل در باطل شده باشد. داخل در باطل یعنی چی؟ یعنی راضی است به باطل باشد. می گوید اگر راضی بودی مثل عمل کننده ای هستی مثل کسی هستی که داخل در باطل است. و برای هر داخل در باطلی دو گناه است گناه عمل به آن باطل و گناه رضای به آن باطل. یعنی دوتا گناه دارد: یک: کسی که عمل می کند آن را، و دو این که راضی است یعنی از منکر خوشش آمده. این یعنی سقوط. چیزی که خلاف حق است باطل است و کسی که علاقه دارد به باطل یا راضی می شود یا خوشش می آید این سقوط است. چون غیر از «فماذا بعد الحق الا الضلال» بعد از حق جز گمراهی چیز دیگر وجود ندارد. هیچ چیز فقط گمراهی و سقوط محض فقط و فقط گمراهی است و هیچ چیز دیگر وجود ندارد. عمل به آن فعل باطل و گناه رضایت به آن فعل باطل.
حالا رسید به اینجا مطلبی همین طوری حاشیه عرض کنم و آن برای بعضی وقتها افراد کارهایی انجام می دهند گناه هایی انجام می دهند بعد نمی توانند توبه کنند، خجالت می کشند حیا می کنند که توبه کنند رویشان نمی شود که بروند پیش خدا و بگویند غلط کردیم. ببینید قرآن با این دیدی که به ما می دهد می گوید فقط یک راه وجود دارد و این راه، راه مستقیم است فقط این حق، بعد از حق فقط گمراهی است هیچ چیز جز گمراهی وجود ندارد. وقتی فقط یک پل است دو طرفش دره است فقط و فقط برای این که از دره رد شوی و به سلامت برسی، راهت فقط این است که از رو پل رد شوی هیچ راه دیگری وجود ندارد، صراط همین است یک راه بیشتر نیست. و وقتی این است برای کسی که دارد این راه را می پیماید اگر سقوطی اگر ناامیدی و گناهی رخ داد باید توبه کند و راهش را ادامه بدهد و نباید ناامید شود از رحمت الهی. غیر از اینها راه دیگری وجود ندارد. که خدا من را نمی بخشد ما خیلی بد کردیم سابقه مان خیلی بد است چه جنایت ها که نکردیم راه دیگری وجود ندارد می خواهی توبه نکنی به کجا می خواهی بروی مگر؟ مگر جز آغوش خدا آغوش دیگری برای بنده باز هست؟ فقط یک کس انسان را می پذیرد و آن خداست و جز خدا هیچ کس انسان را نمی پذیرد. ما جز خدا کی را داریم؟ (من لی غیرک) خدایا من جز تو کی را دارم؟ وقتی جز خدا هیچ کس نیست ما اگر از راهش هم افتادیم دوباره باید همان راه را بگیریم و برگردیم به او. توبه کن کمرت را محکم ببند و برو این طور نیست که من نتوانستم این را راه را بروم یک راه دیگر. راه دیگر همه اش جهنم است وجود ندارد راه دیگری. می خواهی در جهنم قدم بگذاری؟ نمی توانی. تنها راه فقط راه خداست راه دیگری وجود ندارد که تو می خواهی فقط با ناامیدی برگردی. در روایت داریم که شخصی از اصحاب امام رضا علیه السلام، گفت با فلانی بودم، روزه اش را خورد بعد به او گفتم چرا روزه ات را خوردی گفت بابا من روزه ام چه فایده ای دارد. گفتم: چرا اینقدر ناامیدی. گفت من یک روز به دستور خلیفه 60 نفر از علویون را از خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را کشتم، 60 نفر را شمشیر زدم. از ذریه پیغمبر. من وقتی 60 نفر از ذریه ای پیغمبر را کشتم دیگر چه نمازی و چه روزه ای؟ امام رضا علیه السلام می فرماید آن ناامیدی اش از کشتن 60 نفر هم بدتر است. جنایت کردی اما تنها راه را که نمی شود رها کرد. هر جنایتی که کردی باید راه را بروی. راه دیگری وجود ندارد. مگر چندتا راه است که ما بگوییم این راه را نمی روم راه دیگری را می روم. مگر راه دیگری هم هست که تو بروی. هیچ راه دیگری وجود ندارد جز راه خدا. فقط راه خداست که خوشبختی و سعادت در آن است. بقیه همه اش آتش است جهنم است. صراط یک خط مستقیم است عرض کردم محاط است به آتش است. صراط از توی آتش رد می شود جز همان راه همه جا جهنم است. همه چیز جهنم است. ما فقط یک راه را بیشتر نداریم که. لذا هر گناهی هم انسان کرده باشد باید برگردد سر همان جا نباید از خدا دور شود. برای همین داریم ناامیدی از رحمت خدا معادل شرک است. در روایت اینجوری نداریم که معادل است. گناهان را وقتی آوردند ناامیدی را هم تراز شرک با خدا آورده اند. که شرک اصلاً بخشیدنی نیست. ناامیدی هم اینطوری است ناامیدی یعنی این که راه دیگری وجود ندارد. شما از پل می خواستی بروی یک مار سر پل بود حالا خودت را پرت می کنی به دره؟ نه. یا مار را می کشی دیگر، دشمنت است. یا به هر حال یک تدبیری می اندیشی. صبر می کنی مار برود. تنها راه همین پل است که رد شوی بقیه دره است. هیچ راهی وجود ندارد که ما راه دیگری را برویم. هر چه هست باید پایت را روی این پل بگذاری و بروی. سخت است، باشد، باید بر نفست غلبه کنی، باید از معشوق ها و محبوب هایت بگذری، بگذر. از شخصیتی که ساختی قبلاً باید بگذری، می گفت من نمی دانم از این شخصیتی که ساختم برگردم. مگر راه دیگری هم داری؟ باطل است. سراب است این. باید دست از این شخصیتی که ساختی برگردی. این شخصیت آن شخصیتی که حق است نیست. این شخصیت مطابق سراب نیست. روی صراط نیست. وقتی این شخصیت روی صراط نیست بگذار کنار این شخصیت را. می گوید آخر دیگران به من اعتراض می کنند به این شخصیت به من عادت کرده اند اگر من بگذارم کنار این را، برای من افت دارد. بروم شخصیت دیگری بگیریم. «و من احسن من الله صبغه» چه کسی رنگ آمیزی اش از رنگ آمیزی خدا قشنگ تر است چه کسی رنگ آمیزی اش از رنگ آمیزی خدا قشنگ تر و کامل تراست که تو این رنگ را انتخاب کردی که تو صبغه و رنگی غیر از رنگ الهی و شخصیتی غیر از شخصیتی که خدا می پسندد انتخاب کردی. خوب باطل است عزیز من. نرو دنبالش. و لو بقیه هم بگویند. غالباً می افتد به این. کسانی که دوست باز هستند. شده یکی از این بچه سوسولها آمده یک مدتی مثلاً اهل مسجد و هیئت شده ولی نتوانسته از رفیق هایش جدا شود چون رفیق باز بوده نمی توانسته طعنه آنها را تحمل کند. حالا آدم شدی، یادت رفت زنا می کردی، مشروب می خوردی. نه یادم نرفته اما فهمیدم اشتباه کردم دیگر نمی روم. مثل شما احمق ها مصرّ نیستم، حماقتم را ادامه بدهم. وقتی فهمیدی این راه حق است و این پل هست، غیر از این پل راهی وجود ندارد تا به حال اشتباه می کردی. تا الان راه دره را طی می کردی دیگر نمی کنم. من از این شخصیت دیگر بدم می آید. خودمان باید از شخصیت خودمان بدم می آید. جز آن شخصیتی که نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای ما ترسیم کرده. می گوید من برایم افت دارد جلوی بابایم بلند شوم. این طبع را نمی سوزاند تو باید این طبع را بسوزانی اگر نسوزانی خدا می سوزاند تو موظفی جلوی بابایت بلند شوی. این شخصیتی که خدا برای تو خواسته. و خدا هیچ وقت بد برای بنده هایش نمی خواهد. من مادرم را نمی توانم ببوسم دست مادرم را نمی توانم ببوسم. من نمی توانم لبخند بزنم. نمی توانم شوخی کنم. باید یک جایی لازم است تو شوخی بکنی. ولو بگویند که آقا این طوری است یک موقع هایی باید بخندی. ما داریم نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بعضی وقتها اصحاب چیزهایی را برایشان تعریف می کردند مثلاً به حساب این که خنده دار است بعد نبی اکرم خنده اش نمی گرفت و برایش جالب نبود ولی برای این در ذوق طرف نخورد می خندید. همین رعایت می کرد که در ذوق دیگران نخورد. وظیفه اش این بوده که آنجا بخندد. ما نمی توانیم ما هر جور طبع خودمان راضی هست همان جور هستیم. یک جایی تو در برخورد با شخص باید لبخند رو لبت باشد. ولو خنده ات هم نگیرد. «الق اخاک بوجهٍ منبسط» برادرت را با صورت باز ملاقات کن. نه من نمی توانم عادت نکردم لبخند رو لبم باشد این فیلم است. بهترین فیلم است اصلاً آدم اگر فیلم بازی نکند اخلاقش ثابت نمی شود. همه کسانی که می خواهند اخلاق شان ثابت شود باید یک مدت در آن نقش بازی کنند تا شخصیت شان ثابت شوند. یک دفعه نمی شود شخصیت گرفت. باید در آن نقش بازی کنند. پیغمبر نقش می داد مثل یک کارگردان در آن نقش بازی کن همان می شوی. آن وقت فیلم قشنگی هم در می آید قیامت که رو صراط نشانش می دهند می بینی که چقدر زیباست. در بهشت باشد آن فیلمهایی که بازی کردی چی صفایی. اصلاً دین یعنی این. یعنی دست برداشتن از طبع خودمان. من نمی توانم اخم کنم. یک جا باید اخم کنی. من نمی توانم داد بزنم بگویم حرام است. می گوید شیخ را، می گوید حرام است. بعضی ها طبع شان نمی گیرد که بگویند این کار حرام است انگار خجالت می کشند. آنجایی که به شما دستور غضب داده باید غضب کنی. دستور قطع ارتباط دادند، من رویم نمی شود، بگویم من نیستم. می گویند: بریدی، مردش نبودی؟ بله کسی که راه خدا را می خواهد برود، خیلی وقتها به او نامرد می گویند خیلی وقتها می گویند بریدی. به قول امام خمینی رحمه الله علیه می فرمود حرف مرد یک کلام نیست دو کلام است. بنده خدا این طور نیست که بگوید حالا من گفتم دیگر نمی توانم برگردم. نه اگر حق نیست برگرد. چون راه فقط یکی است. اگر در راه با صراط معذرت خواهی جور در می آید تو باید معذرت بخواهی. تا الان گفتم بجنگید، هیچ چیز تغییر نکرده. از این به بعد می گویم که نه قطعنامه. وقتی هر چی رو صراط قرار می گیرد باید بپذیری. کربلا قرار می گیرد باید بپذیری، صلح هم قرار می گیرد باید بپذیری. از خانمت یک موقع رابطه ات خراب شد باید معذرت بخواهی، آنجایی که باید معذرت بخواهی. نمی شود آخر من، ما مثلاً مرد هستیم مرد که نمی رود معذرت خواهی بکند. من نمی دانم به هیچ کس باج ندادم تا حالا. باج دادن نیست تو داری به شیطان باج می دهی. این ناخود است این ترس خبیث، نمی گذارد که انسان دست بردارد از باطل. انسان را رو جهنم نگه می دارد. خلاصه راه وقتی این است. اگر فهمیدی راه قشنگ است خوب است از این بهتر نیست و اصلاً غیر از این راه یوجود ندارد باید رفت. حالا اگر به افت توست به تغییر قیافه ات است مثلاً گفتند آقا ریشو شد، تا دیروز تیغ می زد. بگویند خوب. وقتی ریش گذاشتن وظیفه است و زدنش حرام است ریش بگذار. حالا دیگران بگویند. چه اجباری داریم فیلم بازی کنیم برای جهنمی ها. اگر ریش زدن حرام است دیگر چه اصراری داری رویش وایستی. با افتخار بگذار کنارش. خوب متلک می گویند بگویند. آنها روی جهنم هستند، احمق هستند. آنها که روی آتش هستند ما باید از آنها تبعیت کنیم. من رویم نمی شود که از جهنم در بیایم. این الان نه سوزش ندارد عملش فکر میکند که با رویم نمی شود قضیه حل است. اما اگر باطن عملش را که قیامت ظهور پیدا می کند ببیند اینطوری وا نمی ایستد. همین زن همین دختر همین رفیقی که الان مثلاً به خاطر این که رابطه اش با او با هم نخورد یک تف تو صورتش بیندازد می بیند که راحت به هم می زند. یک ذره خلاف میلش عمل کند یک ذره توهین به او کند یک جا بی وفایی کند می بینی که خیلی راحت رویش باز می شود. سر 20 تومان پول 300 تومان پول رفاقت را می گذارد کنار و حرف می زند. ولی سر دین خدا نمی تواند حرف بزند. سر حق سر زیبایی سر کمال نمی تواند حرفش را بزند می گوید رویم نمی شود. اما اگر شریک باشند و سر پول باشد می بینی که روی شان به هم باز می شود و می گذارد خجالت را کنار را و می گوید داداش یواش تر این جا حق من است سهم من را بده. یعنی آنجایی که پای کمالات حیوانی و گیاهی به خطر می افتد، پای اینها در میان است طرف راحت خجالت را کنار می گذارد. سر پول است سر سهم است سر نان است سر روغن است سر گوشت است سر جهنم است می بینی که قشنگ خجالت را کنار می گذارد اما آنجا که سر خداست سر کمالات انسانی است آقا خجالت می کشد حق خودش را بگیرد دفاع بکند از خودش. این خطر است که انسان را تهدید می کند که اگر انسان با شناخت از معروف و منکر عمل نکند خیلی جاها به خیلی جهنم ها کشیده خواهد شد. خیلی جاها دارد کولی می دهد به شیطان حالی اش نیست خیلی جاها ذلیل شیطان است حالی اش نیست. اما اگر شناخت داشت که این همان است و غیر از این جهنم است آنجا موقعی که داری انجام می دهی سوزش را هم درک می کنی درست که با حرام روبرو می شوی جهنم بودش را هم می بینی و راحت تن نمی دهی به حرام. اگر بفهمی گیر می افتی تن نمی دهی به آن. در کارهای دنیایی هم اینطوری است برای جان جانی ترین رفیقت هم اگر بخواهی کاری بکنی و بدانی گیر می افتی نمی کنی. مطمئن شوی یقه ات را می گیرند. تو می آیی جواب می دهی؟ پدر من را در می آورند، نمی کنی برایش. برای محبوب مان باید حرام انجام ندهیم. یعنی باید توانش را از خدا بخواهیم یعنی خدایا به ما یک توانی بده که ما برای هیچ کس گناه نکنیم به خاطر هیچ کس گناه نکنیم. این توانش را باید از خدا خواست هر چیز را باید از خدا خواست. خدایا کمک مان کن که ما به خاطر محبوب های سرابی خودمان آتش صادق و واقعی برای خودمان درست نکنیم. خدایا موقعی که با حرام روبرو می شویم باطن حرام را به ما نشان بده. وقتی با عمل زشت روبرو می شویم بوی گندش را به مشام ما برساند که نروید به طرفش. خدایا به یاد ما بیاور وقتی داریم روبرو می شویم با گناه، با دلبرها، با محبوب های قلابی، معشوق های سرابی، این آیه به یادمان بیاید که: «انّا جعلنا ما علی الارض زینه لها لنبلوهم ایهم احسن عملاً» ما همه چی را روی زمین زینت دادیم تا ببینیم کی بهتر عمل می کند. خدایا به ما بفهمان که موقعی که روبرو می شویم با حرام بدانیم که اینها چشمک شیطان است. که این ها زینت هایی است که جلوی ما دارد چشمک می زند و جلوی ما خوشگل می آید. اگر انسان یادش بیاید نمی رود طرفش. مثل مار که ما می دانیم خیلی هم خوشگل است نرم است ولی باطنش را می دانیم فرار می کنیم از آن. خدایا آنقدر از محبت خودت آنقدر از زیبایی های خودت و راهت به ما نشان بده که ما اسیر هیچ جلوه ی دیگری نشویم. هیچ جلوه ای جز جلوه ی تو نتواند ما را بکشاند. «الهی لم اکن لی حول و انت تقلّ به عن معصیتی الا فی وقت ایقضتنی بمحبتک» حضرت سجاد علیه السلام به خداوند عرض می کند: خدایا من هیچ توانی ندارم، ائمه همه فرمودند. عرض کردند این دعا را به خداوند. خدایا من هیچ توانی ندارم که گناه نکنم. که از معصیت تو چشم بپوشم مگر این که تو من را با محبت خودت، بیدار کنی. یعنی انسان اگر خوشگلتر را نبیند هیچ وقت دست از خوشگل بر نمی دارد. دل را اگر با زیباها و کاملترین ها و قشنگ تر ها و بهترین ها انس نداده باشیم، دست از کثافت بر نمیدارد زشت ترین ها را خوب می بیند کثیف ترین ها را قشنگ می بیند. و هیچ چیز در مقابل با منکر، اول منکری که خودمان بهش دچار هستیم، هیچ چیز بیشتر از عشق به انسان کمک نمی کند. علم خیلی ها علم دارند خلاف علم شان عمل می کنند سواد دارند، اما عاشق این طوری نیست. وقتی امام زمان را دوست دارد اصلاً بدش می آید دو شنبه پنجشنه امام زمان اشک جمع شود در چشمش، خودش ناراحت می شود. دوست ندارد معشوقش را غمگین کند اصلاً. ناراحت از خودش. اصلاً بحث سر ناراحت کردن و نکردن نیست، بحث سر ناز محبوب خریدن است بحث سر نزدیکی معشوق و محبوب است. نمی خواهد خدا را ناراحت کند از خودش. نمی خواهد بحث سر این نیست که من گناهی انجام بدهم او ببخشد یا ... عشق نمی گذارد معشوق را ناراحت کند. یعنی اصلاً این طوری است شخصیت عاشق در عشق ذوب می شود هیچ چیز ندارد جز معشوق. یک آینه است فقط. کانه یک عروسکی است که معشوق دارد تکانش می دهد این طرف و آن طرفش می کند بفهمد او بدش بیاید نمی کند. در خلوت هم. ولو معشوقش هم نباشد. معشوق های انسانی اش هم همینطور. عاشق یک دختر می شود دختر بگوید من از این قیافه بدم می آید، می بینید که فردا قیافه اش یک جور دیگر شد در خانه اش هم ولو معشوقش نباشد پیشش دیگر می ترسد در خانه یک همچین قیافه ای داشته باشد دیگر بدش می آید دختره گفته که من از این بدم می آید. معشوق انسان است فردا با همدیگر دعوا دارید قیامت از هم فرار می کنید این طوری است. هیچ چیز مثل عشق کمک نمی کند. این راه هایی هم که من گفتم خیلی هایشان نرفتند. ولی عاشق بودند. به خاطر عشق حاضر است از همه چیز خودش بگذرد. طبع و شخصیت و آبرو و می گذارد. اللهم اجعل هوای عندک امام سجاد می فرماید یکی از مناجاتش می فرماید خدایا تمام هوای من را تمام عشق من را پیش خودت قرار بده که من هوایی جز تو نداشتنه باشم. چقدر دعای قشنگی است یکی از زیباترین دعایی است. خدایا یک کاری کن از آنی که دوست داری من خوشم بیاید و از آنی که بدت می آید من هم بدم بیاید این شرط نزدیکی خداست که سنخیت پیدا کنی در دین، یعنی همانطوری که خدا دارد می بیند تو هم ببینی. ولو اگر دیدم مخالف باشد با معشوق نزدیکی معنا ندارد این یکی از رمز های ترقی است رمز های مهم ترقی است که عاشق و معشوق باید اتحاد در دید داشته باشند دیدگاهشان یکی باشد. اختلاف دیدگاه عشق را به هم می زند. قرب ایجاد نخواهد شد. وقتی من مثل خدا ندیدم به خدا هم نزدیک نمی شوم. خداوند به حق امام زمان علیه السلام به همه ما توفیق بدهد که فقط از آنچه که خودش خوشش می آید ما هم خوشمان بیاید.
والحمدلله رب العالمین.