می خواستیم یک مقدار درباره ی امر به معروف و نهی از منکر صحبت کنیم. می خواهیم ببینیم آن نگاهی که توجیه می کند امر به معروف و نهی از منکر را چیست؟ و باطن عمل امر به معروف و نهی از منکر چیست؟ عرض کردیم که قرآن به ما تعلیم می دهد که خودمان را با مقیاس ابدی نگاه کنیم و دیگران را هم با مقیاس ابدی نگاه کنیم. یعنی به ما یاد می دهد که شما دنیایی دارید و آخرتی دارید که نوع زندگی شما در آخرت که همان ابدیت است، بسته به نوع زندگی شما در دنیاست. یعنی هر جوری در دنیا زندگی کردی، این نوع زندگی تعیین می کند که شما در آخرت چگونه زندگی خواهید کرد. رابطه و نسبتش را هم مثل رابطه ی، یعنی رابطه ی دنیا و آخرت را مثل رابطه ی رحم مادر با دنیا معرفی کردیم. یعنی همان طور که جنین در رحم مادر، هدف همه ی کارهایش دنیاست. یعنی نمی خواهد زندگی کند برای رحم، نمی خواهد بماند آن جا. همه ی حرکاتش برای دنیاست. می خواهد بیاید در دنیا. آن مدت فرصتی که دارد، استعداد تهیه می کند برای زندگی در دنیا. دیدگاه جنین، دیدگاه خوبی است. خودش را درست می بیند. جنین اگر خودش را نه ماهه دید، یعنی تصور کرد که فقط نه ماه عمر دارد، چیزی تهیه نمی کند برای دنیا. لذا وقتی متولد به دنیا شد، ناقص الخلقه متولد می شود. ناقص الخلقه متولد شدن یعنی این که تا زمانی که در دنیاست، معذب خواهد بود. پس اینکه جنین تولد سالم دارد، یعنی در دوران زندگی رحمی، به خودش دیدگاه درستی داده. یعنی می دانسته که فقط نمی خواهد نه ماه در رحم باشد، می دانسته قرار است نه ماه در رحم باشد و بعد یک زندگی بسیار طولانی تر را در دنیا با استعداد ها و شرایط ویژه ادامه دهد. لذا تمام تلاشش، تمام حرکاتش، صرف تهیه ی استعداد شده برای زندگی در دنیا. اما اینکه در دنیا شیرین زندگی میکند یا تلخ زندگی می کند، این را چی تعیین می کرد؟ این را نوع حرکاتی تعیین می کرد که در رحم داشت انجام می داد. یعنی در واقع جنین در رحم با دنیای خودش بود. یعنی دنیای جنین در رحم، باهاش بود. چون داشت دستگاه هایش را تهیه می کرد با آن. دستگاه هایی را که نیاز داشت، داشت تهیه می کرد. یعنی یک سره یاد دنیا بودن. این که دنیا از جنین جدا نمی شود. فکر شرایط زیستی دنیایی از جنین جدا نمی شود. لذا یک سره در حر کت است، یک سره در فکر تهیه استعداد است تا زمان تولد که رسید، درست متولد شود. به ما گفتند که رابطه ی دنیای شما با آخرت شما، همین گونه است. یعنی زندگی دنیایتان، استقلال و اصالت ندارد. آنی که اصالت دارد، آخرت است. آخرت را تعریف کردیم به چه؟ به ابدیت. « الاخره ابد» پس آنی که اصالت دارد نسبت به زندگی دنیا، آخرت است و ابدیت است. لذا اگر کسی در زندگی دنیایی اش آخرت را فراموش کند، حالا ان شاالله راجع به فراموش کردن مرگ، بحث جداگانه ای خواهیم داشت. اما امروز می خواهم در این رابطه ای که امر به معروف و نهی از منکر می خورد، عرائضی خدمتتان کنم. اگر یادش رفت که در این جا زنده است برای جای دیگر، این جا زنده نیست برای اینجا، نیامده که زندگی کند برای دنیا، بلکه آمده زندگی کند برای ابدیت. فقط و فقط تنها این جور افراد هستند که تولدی سالم به آخرت دارند. چون همه چیزشان پیوند می دهند به آخرت. یعنی هر نوع ارتباطی که با هر چیز بخواهند برقرار کنند، با محک ابدیت اول می سنجند آن را، اگر با شرایط زیستی ابدی جور در آمد، ارتباط برقرار می کنند و اگر با شرایط زیستی ابدی جور در نیامد، ارتباط برقرار نمی کنند. چون قرار نیست این جا برای خودمان زندگی کنیم. این جا جای بازی نیست. جای تفریح نیست. اینجا جای تهیه استعداد است. پس آخرت ما همین جاست. با ماست الان. این که ما چقدر تا الان تهیه کرده باشیم، نشان دهنده ی این است که آن جا چگونه ما زندگی خواهیم کرد. این که ما الان چقدر در خودمان سنخیت با شرایط زیستی ابدی تهیه کرده باشیم، نشان دهنده ی این است که ما چه آخرتی خواهیم داشت. پس دیدگاه ابدی از ما نباید گرفته شود. یعنی حتما باید خودمان را با مقیاس ابدی نگاه کنیم تا تولد سالمی به آخرت داشته باشیم. از فکر آخرت نباید بیرون بیاییم. نه اینکه زندگی نکنیم، زندگی کنیم مثل همه که دارند زندگی می کنند. درس بخوانیم، کار کنیم، ازدواج کنیم، معاشرت داشته باشیم، تفریح کنیم، بخوریم، بخوابیم اما با پیوند به آخرت. جنین هم کار شخصی دارد برای خودش. جنین هم می خورد. استراحت می کند. اما هیچ وقت خواب و استراحت و کارهای دیگرش، مانع از تحصیل استعداد برای حیات دنیایی اش نمی شود. یعنی هیچ وقت به کارهای شخصی اش، به دید مستقل نگاه نمی کند. همیشه به همه کارهایش، به چشم وسیله نگاه می کند. به ما گفتند که شما خودتان را درست ببینید اول، به خودتان درست نگاه کنید با دیدگاه ابدی. خب وقتی درست نگاه کردید و متوجه شدید که دنیایی دارید و آخرتی، نوع زندگی شما در ابدیت، بسته به نوع زندگی شما در دنیاست. بسته به میزان استعدادی است که شما در دنیا تهیه کردید. و آن جا بهشتی است و جهنمی. که حالا اوصافی دارد هر کدامشان. بعد به ما گوشزد کردند خطراتی را که ممکن است از تولد ناقص یا بیمار یا ضعیف متوجه ما شود. گفتند که مواظب باشید تولد ناقص نداشته باشید، تولد بیمار نداشته باشید، تولد ضعیف نداشته باشید. سعی کنید سالم متولد شوید. لذا یک سره در قرآن به ما تذکر دادند که هوای خودمان را داشته باشیم. « یا ایهاالذین آمنوا قُوا انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس والحجاره اعدت للکافرین» خودتان را و بعد خانواده تان را، نزدیکانتان را، از آتشی که هیزمش مردم و سنگ هستند، نگهدارید. یعنی سوخت آن آتش، مردمان هستند و سنگ. چه نوع عذابی است؟ چه نوع جهنمی است؟ چه نوع آتشی است که سنگ هیزمش است؟ خودتان را از آن نگه دارید. و در سوره مائده می فرماید:« یا ایهاالذین آمنوا علیکم انفسکم» خودتان را سفت نگه دارید، محکم نگه دارید. به فکر خودتان باشید. خود، خود، خود. بعد در همه جا به ما یاد دادند که اول فکر خودمان باشیم. یعنی خودمان را سفت نگه داریم. در نماز به ما یاد دادند که اگر خواستید درود بفرستید که این درود به درد ابدیت می خورد، این درود را اول به خودت بفرست. السلام علینا و بعد علی عباد الصالحین. نگفت السلام علی عبادالله الصالحین و علینا. سلام بر بندگان صالح خدا و بر ما نه، اول سلام بر ما و بعد بر بندگان صالح خدا. یعنی یک خودخواهی را دارند بر ما چه می کنند؟ تلقین می کنند در دین. حواستان به خودتان باشد. مواظب خودتان باشید. خودتان را نگه دارید اول. به جای این که به دیگران فکر کنید. این خود، خودخواهی، با آن خودخواهی که معروف است و بد است، خودپسندی و خودخواهی، فرق دارد. قبلا شاید اشاره کرده باشم که در ما، دو خود وجود دارد. یک خود است، یک ناخود است. خود ما کدام است؟ خود ما همانی است که گرایش به بهشت، گرایش به فوق بهشت، به بی نهایت دارد. یعنی گرایش به چیزهای خوب دارد. از آن تعبیر به نفس لوامه کردند. خودتان را مواظب باشید. مثال بزنم تا دقت کنید. گاهی وقت ها انسان گناهی انجام می دهد که در آن گناه لذت وجود دارد. لذت می برد، کسی هم نمی فهمد که این چه گناهی کرد. اما گناه را انجام می دهد، لذت هم می برد. ولی بعد از انجام گناه، احساس شکست می کند. احساس ناراحتی می کند. احساس عذاب می کند. خودش یک سره خودش را می خورد. به محاکمه می کشد خودش را. این شکست را کی احساس می کند؟ با اینکه لذت برده و نباید ناراحت شود. کیف پول پیدا کرده، برده خورده اش. نباید ناراحت شود، اما می بینی ناراحت است. چرا ناراحت است؟ چرا احساس شکست می کند؟ این، آن خود است. کی لذت برد از گناه؟ ناخود لذت برد. بعد نفسانی ما لذت برد. کی محاکمه می کند؟ کی ناراحت می شود؟ خود ناراحت می شود. برعکس، کیف پول را پیدا می کنی، خیلی هم بهش نیاز داری، اما بر می گردانی به صاحبش پس می دهی. این که بر می گردانی به صاحبش پس می دهی، خیلی بهت فشار می آید. یا در مقابل عمل حرامی قرار می گیری، نفست می کشد که آن عمل را انجام دهی اما مقابله می کنی و بهش فشار می آوری. بعد از اینکه راحت شدی، بعد از این که کیف را به صاحبش برگرداندی، بعد از این که از صحنه گناه فرار کردی، احساس پیروزی می کنی. احساس مردانگی می کنی. احساس قدرت می کنی. آنی که احساس قدرت می کند، خود است چون پیروز شده. همان بعد الهی ماست. اما آنی که احساس می کند از چنگش رفت، ناخود است. وقتی در قرآن به ما خودخواهی را یاد می دهند، یعنی خود واقعی تان. آن جایی که می گویند با خودتان مبارزه کنید، با نفستان مبارزه کنید، «جاهدوا انفسکم» با نفس هایتان مجاهده کنید، « کما تجاهدون اعداءکم» همان طور که با دشمنان تان جنگ می کنید، آن جا یعنی با ناخود درگیر می شوید. ناخود را بهش فشار بیاورید. اما آن جایی که می گویند مواظب خودتان باشید، « قوا انفسکم» خودتان را نگه دارید، « علیکم انفسکم»، آن جا آن خود است، نه ناخود. همان بعد الهی است که باید نگهش داریم. می گوید به خودتان با دید درست نگاه کنید، با دیدگاه ابدی به خودتان نگاه کنید، حواستان باشد این خود را به هلاکت نیندازید خود را دچار عذاب ابدی نکنید. «قوا انفسکم» خودتان را نگه دارید از جهنمی که، از آتشی که هیزمش سنگ ها و مردم هستند، «وقودها الناس و الحجاره». دستگیره های آن، هیزم آن مردم و سنگ هستند. اینجا آن "خود" است. اما آنجا که می گوید "مبارزه کنید با خودتان"، "خودخواهی ها را بگذارید کنار"، یعنی ناخودتان را بگذارید کنار. یعنی فشار به ناخودتان بدهید. ما این را در خودمان احساس می کنیم هرکدام از ما، این درگیری را. پس برای امر به معروف کردن و نهی از منکر، اول باید سراغ خودمان برویم. قرآن نمی گوید: برای امر به معروف و نهی از منکر، خودتان را فراموش کنید و بروید به مردم دیگر بگویید، به گناهکاران بگویید. نه، اول می گوید «قوا انفسکم» خودتان، و بعد می گوید بروید سراغ فک و فامیل های خودتان، نزدیکان خودتان. اینگونه مبارزه کنید، اینگونه امر به معروف و نهی از منکر کنید. اول خودتان، یعنی اینطور نباشد که خودتان اهل منکر باشید و بخواهید دیگران را نهی کنید از آن، یا تارک معروف باشید بعد بخواهید دیگران را امر به معروف کنید. نه، اول مواظب خودتان باشید. حالا من ان شاءالله عرض می کنم چه ضرر هایی دارد وقتی کسی خودش به فکر خودش نباشد بعد بخواهد دست دیگران را بگیرد. یک داستان تعریف کنم برای شما، از اینکه چطور انسان باید مواظب خودش باشد. شاید فبلا هم گفته باشم. صحبتی است بین سیدالشهدا علیه السلام و امیرالمومنین علیه السلام. سیدالشهدا عرض می کند: پدر، شما مرا دوست دارید؟ امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: بله دوستت دارم. عرض می کند که: خدا را هم دوست دارید؟ می فرماید: بله خدا را هم دوست دارم. عرض می کند که: چطور محبت من و محبت خدا را در دلت جا می دهی؟ چون، قرآن هم می گوید: در دل یک محبت بیشتر نیست. دل همیشه عاشق یک چیز می شود. به یک سو می کشد. حضرت می فرماید که: معشوق من خداست، عشق من خداست، من عاشق خدا هستم اما علاقه ی من به تو، علاقه ی پدری است و شفقت پدری است که آن را هم خدا گذاشته است، خدا گفته که بچه هایتان را دوست داشته باشید. علاقه ی پدر به فرزند، علاقه ی مادر به فرزند، برادر به برادر، خواهر به خواهر، خواهر به برادر و این علاقه هایی که انسان ها به هم دارند اینها چیزهایی هستند که خدا در وجود ما گذاشته است. حضرت سیدالشهدا به هرحال می خواهد این را بگوید که، حالا متوقف کنم اینجا بحث را، ما یک نفس هستیم دیگر، یک روح هستیم، چندنفر نیستیم که، ما یک شخصیت هستیم همیشه، بالاخره اگر دل هم به یک چیز بدهیم، یک چیز داریم که دل بدهیم یک دل داریم فقط. حضرت سیدالشهدا علیه السلام می گوید: شما در دلتان که دوتا محبت است، یکی اش به خداست و یکی اش به من که شفقت پدری است. خوب حتما همسرت را هم دوست داری، بچه های دیگرت را هم دوست داری چیزهای دیگر را هم دوست داری. خوب در این یک دلی که چند نوع عشق است، چند نوع محبت است، چطوری می توانی بین اینها فرق بگذاری؟ چطوری می توانی حریم اینها را حفظ کنی. چطوری می توانی حفظ کنی که محبت من با عشق به خدا قاطی نشود؟ بعضی وقت ها عشق به من غلبه به عشق به خدا در دل تو نکند. بعضی وقت ها عشق ما، همه ی ما، عشق هایی که داریم به معشوق های مختلف، این عشق ها با عشق به خدا که واقعیت است، در هم نیامیزد. چطوری می توانی فاصله بگذاری؟ علی علیه السلام می فرماید که: من اینگونه فاصله می گذارم که اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیر بشوم، یعنی آنجایی که ایمانم به خطر بیفتد، معشوق اصلی ام به خطر بیفتد و شرط حفظ معشوق اصلی ام کشتن تو باشد، حتما تو را خواهم کشت. یعنی من به خاطر معشوق اصلی ام همه ی معشوق هایم را ذبح خواهم کرد. مثل ابراهیم، که اسماعیل را دوست دارد، پسرش است، پسر باکمالی هم است. در سنین پیری خداوند یک فرزند آنگونه بهش داده، پسر زیبا، با کمال و خوب، دوست داشتنی اما برای خدا باید سرش را ببری. به عشق خدا، قربانی کند معشوق های خودش را. مثل سیدالشهدا علیه السلام، که نه اینکه به رقیه سلام الله علیها علاقه ندارد، نه اینکه به زینب سلام الله علیها علاقه ندارد، نه اینکه به اباالفضل علیه السلام علاقه ندارد، نه اینکه به علی اکبر علاقه ندارد، همه ی اینها را دوست دارد با اینها روابط گرم و صمیمی و بسیار خوبی دارد همگی آنها. برخورد های اینها قبل از واقعه ی عاشورا نشان دهنده ی این است که چقدر اینها عاشق همدیگر بودند، چقدر به هم علاقه داشتند، چقدر دوست داشتند همدیگر را، اما همه فدای آن معشوقه ی اصلی هستند. حضرت زینب سلام الله علیها بچه های خودش را می آورد فدای خدا می کند پسرهای خودش را. امام حسین علیه السلام هم از هرچی دارد می گذرد. از هر چی که دارد، هرنوع علاقه ای که یک انسان بتواند داشته باشد، هرنوع محبوب مشروعی که یک انسان بتواند داشته باشد سیدالشهدا در عاشورا روی همه ی آنها خنجر کشیده، یعنی همه ی معشوق های خودش را ذبح کرده است. برای همین است که هرچقدر بیشتر کشته می داد، شادتر می شد. هرچقدر بیشتر کشته می داد، صورتش برافروخته تر و شاداب تر می شد، چون داشت برای معشوق اصلی می داد. بقیه هم همینطور بودند. هیچکس با غم نرفت، با غصه و گریه نرفت کشته بشود. همه با شادی رفتند کشته شدند. همه رقص کنان رفتند کشته شدند. بعضی ها لخت شدند از شادی رفتند کشته شدند. شبش چه شوخی ها که نکردند، چه خنده ها که نکردند. اینگونه بودند. این مرز بین خود و ناخود است. معشوق های اصلی، معشوق اصلی و بقیه معشوق ها. در مجلس عبیدالله علیه اللعنه وقتی قرار به تحقیر و تمسخر حضرت زینب سلام الله علیها است، حضرت می فرماید که «و ما رأیت الّا جمیلاً» من جز زیبایی هیچ چیز ندیدم. همه اش قشنگی بود. عشق بازی کرده حضرت زینب سلام الله علیها روز عاشورا با معشوق خودش، حواسش است که در محضر است و دارد بچه هایش را می دهد. مثل بچه سبیجی های خودمان که در جبهه، دقیقا احساس می کردند که در محضر هستند، می دویدند روی میدان مین. دقیقا احساس می کرد که در محضر است، روی سیم خاردار می خوابید که بقیه از رویش رد بشوند. احساس می کرد که دارد در محضر امام زمان علیه السلام برای آنها دارد این کار را می کند. می دید و می کرد و چقدر هم شیرین انجام دادند، چقدر هم گل کاشتند. چقدر قشنگ عشق بازی شان را انجام دادند. یادم نمی رود آن روحانی که لحظات آخرش بود و می دانست رفتنی است فقط این قدر فرصت داشت که دست بکند جیبش سجاده اش را دربیاورد، مهرش را باز کند و سرش را بگذارد روی مهر بعد آنگونه شهید بشود. یا دوست دیگرمان فقط آنقدر فرصت داشت که دست کند جیبش قرآنش را دربیاورد و چند آیه بخواند و بعد بگذارد روی صورتش و تمام کند. دیدند و عشق بازی کردند، دیدند و همه ی معشوق ها را فدا کردند. این خود داشتن است. به ما درس داده اند که ما اینگونه مواظب خودمان باشیم. «قوا انفسکم» خودتان را نگه دارید. این خودخواهی، بهترین خودخواهی است و هرگز هیچکس، هیچ معشوقی، هیچ چیز نباید به این خود لطمه بزند. هیچ کس نباید لطمه بزند بهش. شما چیزی را نمی توانید پیدا کنید که بشود با این عوضش کرد. گفتند که این خودتان را لکه دار نکنید. به هیچ وجه لکه دار نکنید. مواظب خودتان باشید. «علیکم انفسکم» خودتان. اول خودتان. خب این چه فایده ای دارد؟ وقتی می گوید « علیکم انفسکم»، یعنی باید خودتان را در این راه سفت نگه دارید. راه چیست؟ راه همان صراط است. صراطی که در قیامت هم هست. همانی که ادق من الشعر است. باریک تر از موست. خب ما چه بکنیم وقتی باریک تر از موست؟ اگر شما بخواهید راهی را که باریک تر از موست حرکت کنید رویش، خب در جوار شما، اطراف شما، انسان هایی دیگر هم هستند که هر کدام این صراط باریک تر از مو را دارند. وقتی کسی روی راهی دارد قدم می گذارد که این باریک تر از مو است، این نمی تواند زیاد سرش را بلند کند و به دیگران بگوید مواظب باشید نخورید زمین. چرا؟ چون اگر بخواهد حواسش را پرت کند به این که دیگری پایش سر نخورد، دیگری نخورد زمین، خودش سقوط می کند. باید حواسش اول جلوی راه خودش باشد. فقط کسانی میتوانند وقتی دارند روی راه به این باریکی حرکت می کنند، دیگران را نگه دارند، به دیگران هشدار دهند که خودشان را محکم توانسته باشند روی آن راه نگه داشته باشند. سفت نگه داشته باشند خودشان را. اگر خودش را سفت نگه داشت، آن موقع ممکن است بتواند کمک دیگران هم بکند. لذا قرآن می فرماید: خودتان را نجات دهید. « قوا انفسکم و اهلیکم نارا» اول خودتان و بعد خانواده تان. یکی آمد خدمت امام صادق علیه السلام. عرض می کند که: هذا نفسی. این نفس من است. که من می توانم این را نگه دارم. یعنی نگذارم جهنمی شود. نگذارم آلوده به حرام شود. اما خانواده ام را چگونه نگه دارم؟ دور و بری هایم را چگونه نگه دارم؟ حضرت می فرماید: همان چیزهایی را که خداوند به آن ها امر کرده، تو هم همان چیزها را به آن ها امر کن. و از هر چیزی که خدا نهی کرده، تو هم نهی شان کن. اگر به حرفت گوش کردند که « وَقَیتَهُم» این ها را نگه داشتی. اما اگر به حرفت گوش نکردند، لااقل وظیفه خودت را انجام دادی و دیگر مسئول نیستی. یکی گریه می کرد و آمد خدمت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. همین را عرض کرد. حضرت هم همین را فرمودند که خانواده ات را به آن چه خدا امر کرده، امر کن و از آن چه که نهی کرده، نهی کن. ببینید عزیزان برای شما که در جلسه هستید و غالب تان مجرد هستید، این توجیه کننده ی کاملی نیست. این که فقط صرفا بگوییم. از الان باید دقت کنید که اگر بخواهید ازدواج کنید، با کسی ازدواج کنید که فردا زندگی با او، مانع پیمودن راه شما نشود. این طور نشود که این قدر بخواهی بهش توجه کنی که خودت سقوط کنی. این را حواستان باشد. این را باید دقت کنیم بهش. ما ها دیگر جای پدر مادرهای مان نیستیم که کار از کار گذشته دیگر. از آن ها گذشته دیگر. شما پیرمرد نیستید که من بگویم شما حالا خانواده تان را امر کنید که اگر کردند، کردند و اگر هم نکردند، شما وظیفه تان را انجام داده اید. از الان نباید بگذارید زمینه نکردن ها فراهم شود. خودتان باید سفت بگیرید. خصوصیت دوم خودخواهی خوب، یعنی همان خود، نه ناخود، این است که اصلا دروغ می گوید کسی که مواظب خودش نیست و بخواهد دیگران را هدایت کند. علی علیه السلام می فرماید: چگونه می تواند در حق دیگران عدالت را رعایت کند کسی که به خودش ظلم می کند؟ ما از خودمان محبوب تر چه کسی را داریم؟ قیامت که شود، یقه ی همه ی کسانی که در حق ما ظلم کردند را خواهیم گرفت. در قیامت هیچ کس « و لا تزر وازره وزر اخری» هیچ کس بار دیگری را تحمل نمی کند. الان می گوییم ما دوستشان داریم، بهشان علاقه داریم و نمی خواهیم فاسق شوند هدایتشان کنیم. آنجا این حرفها نیست. آنجا قیامت است. آن جا ابدیت است. آن جا جهنم است. هیچ کس بار دیگری را تحمل نخواهد کرد. به ابوذر رحمه الله علیه گفتند آقا شما ما را نصیحت کن. ابوذر گفت که هرگز به کسی که دوستش دارید ظلم نکنید. گفتند چطور ممکن است ما به کسی که دوستش داریم ظلم کنیم؟ فرمود خودتان. شما و خودتان محبوب ترین کس هستید. یعنی انسان این طوری است. حب ذات دارد. خدا در او آفریده این را. نفس عاشق خودش است. نفس از خودش دست بر نمی دارد. ما اگر هم بهشت می خواهیم بهشت را برای خودمان می خواهیم. شهادت را می خواهیم، برای خودمان می خواهیم. همه اش مال خودمان است. این خودخواهی همیشه است. دست از سر ما بر نمی دارد. عشق خدا را می خواهیم، آن را هم مال خودمان می خواهیم. خدا مال من، پیغمبر مال من، امام حسین مال من، بهشت مال من، لقا مال من. ما همیشه عاشق خودمان هستیم. می گوید به آنی که دوستش داری، ظلم نکن. نمی شود آدم به خودش ظلم کند و عدالت را رعایت نکند در حق خودش، و بعد بخواهد دست دیگران را بگیرد. این دروغ است. این دکان است. این شهوت رانی است. یعنی اگر کسی عاشق خودش اول نباشد، مواظب خودش نباشد، دست گیری از دیگران هم فایده ای ندارد برایش. به کارش نخواهد آمد. پس در قضیه امر به معروف و نهی از منکر، اول خودمان. این خودخواهی را باید داشته باشیم. خومان، خودمان، خودمان. نباید یادمان برود. نگو من برای دفاع از اسلام مجبور شدم بروم همچین جایی. می گوید من می خواهم بروم دانشگاه که بعد، از انقلاب دفاع کنم. می رود دانشگاه، می بینی که تمام روحیه اش عوض شد و یک طور دیگر شد. تو اگر می خواهی بروی دانشگاه از انقلاب و اسلام دفاع کنی، باید خیلی محکم باشی. آن جا نروی رنگ عوض کنی. رنگ بدهی نه این که رنگ بگیری. این چه می خواهد؟ این ایمان به راه می خواهد. انسان باید راه خودش را دقیقا شناخته باشد. یعنی مطمئن باشد که راهش، بهترین راه است. قشنگ ترین راه است. انسان تا به آن چه که دارد، ایمان نداشته باشد، تا به آن چیزی که بهش داده اند، عاشقش نشده باشد، تا آن راهی که خدا نشانش داده، به بهترین راه شناسایی نکرده باشد آن را، وقتی با هر چیز و لو برای دین، ارتباط برقرار کرده باشد، به جای این که رنگ بدهد، رنگ می گیرد. کسی موفق است در امر به معروف و نهی از منکر، که وجودش با معروف اتحاد برقرار کرده باشد. متحد شده باشد و نهایت دوری را از منکر داشته باشد. یعنی بداند که منکر است. این بسیار مهم است که ما مواظب خودمان باشیم. پس خودمان را نباید فراموش نکنیم. در درجه ی اول، خودمان. حالا خودمان را چگونه ببینیم که ما چه راهی داریم؟ « ما من حرکه الا و انت محتاج فیها الا معرفه» هیچ حرکتی نیست مگر این که در انجامش نیاز به شناخت داری. ببینیم ما چقدر عاشق شناختن راهمان هستیم؟ چقدر وقت می گذاریم برای شناختن مسیرمان؟ چقدر حریص هستیم نسبت به این که این راه را درست بشناسیم و درست بپیماییم؟ چقدر عاشق این هستیم که آفت های راه را بشناسیم؟ آفت هایی که به قول امام صادق علیه السلام بعد از پنجاه سال بعضی ها را از کار می اندازد. پنجاه سال زحمت دیگران را هدر می دهد. چقدر گناه شناسی الان می کنیم ما؟ چقدر مطالعه پیرامون آفت ها می کنیم؟ به جای اینکه بیاییم خیلی ثواب کنیم و خیلی عمل کنیم، بیاییم یاد بگیریم که چه چیزهایی نمی گذارد ما راه برویم. چه چیزهایی در بلند مدت، خطر است برای ما. یکی از اصحاب نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان گفت که آقا شما چرا حرفهایتان تاثیر می گذارد در دل هایمان؟ چرا به دل ما می نشیند؟ چه کار کردید؟ چرا دیگران این طوری نیستند؟ دیگران هر وقت می رفتند خدمت نبی اکرم، می گفتند که یا رسول الله، ما چه کنیم که برویم بهشت؟ یعنی دنبال عمل و ثواب بودند. یعنی جمع آوری. اما من هر وقت خدمت حضرت رسیدم، عرض کردم که آقا من چه کنم که جهنم نروم؟ یعنی چه؟ یعنی آفت زدایی. یعنی آفت شناسی. چون در روایت داریم اگر یک کسی، یک حسنه از او قبول شود، یک عمل نیک قبول شود، بهشت بر او واجب است. داریم که اگر کسی ازش دو رکعت نماز قبول شود، بهشت بر او واجب است. عمده این است که آفت ها را بشناسیم. عمده این است که آن موانعی را بشناسیم که بعد از پنجاه سال، همه کارها را ضایع می کند. همه کارها را باطل می کند. این مهم است. خودمان واقعا چقدر به فکر این کارها هستیم؟ چقدر فکر شناسایی این چیز ها هستیم؟ چقدر وقت برای مطالعه این ها می گذاریم؟ می آییم می شنویم و دوباره صبح از خواب بلند می شویم، همه ی این ها یادمان رفته. دوباره همان فعالیت های روزانه، روز از نو، روزی از نو. یادمان می رود که این راه را می خواهیم برویم. بعد وقتی هم برایش نمی گذاریم. آقا می خواهد مثلا دوره ی کامپیوتر ببیند، چقدر دقیق می شود. مرتب هفته ای دو روز، سه روز پا می شود از کجا تا کجا، چقدر کرایه ماشین می دهد و می رود که این دوره را یاد بگیرد. می خواهد کامپیوتر یاد بگیرد، می خواهد زبان یاد بگیرد. می خواهد مثلا نقاشی و خط یاد بگیرد. می خواهد سرود یاد بگیرد. اما ما برای دینمان چقدر تقید داریم؟ چقدر منظم هستیم؟ آموزش دینی که مجانی است، آموزش دینی که پول نمی خواهد صرف کنی. می بینید ما چقدر مفت خودمان را می فروشیم؟ چقدر بی توجه هستیم به خودمان؟ چقدر ظلم در حق خودمان می کنیم؟ چقدر بی همت هستیم در این کارها؟ فکر همه چیز هستیم جز خودمان. غصه ی همه چیز و همه کس را می خوریم جز خودمان. اگر یاد گرفتیم که خودمان را بخواهیم در درجه ی اول، وقتی خودخواه شدیم، حاضر نیستیم به هیچ وجه، آفت و کثافت و مانع و زشتی روی ما بنشیند. وقتی این گونه شد، نوبت برقراری ارتباط با دیگران می شود. در ارتباط با دیگران، دیگر این طور نیست که من می خواهم با فلانی رفیق شوم، از او برداشت شخصی کنم. با فلان جا رفیق شوم که به نفعم باشد. نه. چون راه دارد، راه باریک خودش دارد و می خواهد برود صراط، خیلی نمی تواند سرش را این ور و آن ور کند و نگاه کند. لذا با هیچ کس برخورد شخصی ندارد اصلا. این رمز موفقیت یک نفر است. که علاقه به هر کس یا هر چیز، تا آن جایی که به خود ما لطمه نخورد. اما اگر آمدیم برخورد شخصی ایجاد کردیم، وقتی برخورد شخصی ایجاد کردی نمی توانی درست امر به معروف و نهی از منکر کنی. چون آن جا حب آمد، یعنی علاقه ی شخصی و ارتباط شخصی با هر چیز برقرار کردی، دیگر درست نمی توانی نگاه کنی آن چیز را. قاعده این است که اگر هر چیز را فقط در مسیر ابدیت دیدی، در این مسیر دیدی، خب هیچ لطمه ای به تو نمی زند. چون دقیقا در راهت است. اما اگر آمدی از این مسیر خارج شدی و یک چیزی را این طرف تر دوست داشتی، یک چیز اینجا چشمک زد به شما، این طرفِ راه به شما چشمک زد، یک رفیق این طرف تر پیدا کردی، رفیقت است اما در راه نیست. یعنی می خواهی با او رفیق شوی، در راه رفیق نیستی. باید یک ذره از راه بکشی کنار و بزنی بغل با او رفیق شوی. خب این جا چی صرف می شود؟ این جا توقف است دیگر. در حرکتی که شما دارید، جنین اگر در این فرصت نه ماهه ای که دارد، توقف در آن صورت بگیرد، بخواهد یک مقدار از فرصتش را صرف کارهای شخصی خودش کند، کارهایی که به این جا ربط ندارد، چه حاصل می شود وقتی اینجا توقف شود؟ این جا چه حاصل می شود؟ تولد ناقص و بیمار. در اینجا اگر آمدی چیزی را مطرح کردی برای خودت، یعنی در واقع برای چه؟ در راه ناخود مصرف کردی. یعنی از راه کشیدی کنار، زدی بیرون. گفتی یک چند روزی هم با این صفا کنیم. یک چند روزی را هم وقتمان را با این بگذرانیم. دیدید بعضی ها این طوری اند. بعضی ها چون برنامه ندارند، هرروز دلشان یک جا است. مثلا می گوید این تابستان چکار کنم حوصله ام سررفته. اصلا یادش رفته که آدم است. خدا بهش بیخود وقت نداده. از لحظه به لحظه عمرش حساب می کشد. می گوید نمی دانم این تابستان چکار کنم، حوصله ام سر می رود. تلویزیون نگاه می کنم، برنامه هایش خسته ام می کند. یک دو روزی هم مثلا می روم فلان جا آموزش خط، باز هم سیر نمی شوم. یک چند روزی هم می روم آموزش موسیقی که فلان شود. اصلا یادش رفته برای چه زنده است. دو روز وقتش را آنجا مصرف می کند. چهار روز را فلان جا. فکر می کند آزاد است در مصرف عمرش. فکر می کند هر طوری مصرف کرد، کرد و به هیچ جا هم بر نمی خورد. بعد می گوید من حوصله ام سر می رود، نمی دانم چکار کنم. این یکی از مشکلات بزرگی است که متاسفانه جوانان به آن دچار هستند که می گویند ما حوصله مان سر می رود و نمی دانیم چکار کنیم. یک عالم راه برایتان گذاشته اند. این قدر زیبایی ها و کمالات هست که تا آخر عمرت، فقط حرکت کنی تا آن جا، به تهش نمی رسی. خیلی زیبایی ها هست، خیلی قشنگی ها هست. خیلی کمالات هست. خیلی دوست داشتنی ها هست. چرا عاشق این ها نمی شویم؟ چرا دنبال این ها نمی رویم؟ بعد می گوید من بیکارم حوصله ام سر می رود نمی دانم چکار کنم. بعضی دوستان من میشناسم می گویند ای کاش هفته ده روز بود، ما وقت کم می آوریم. ناراحت هستند از این که وقت کم می آورند، بعضی ها هم می گویند من حوصله ام سر می رود نمی دانم چکار کنم. بیکاریم. چقدر زشت است این کلمه، بیکاریم. یعنی چه؟ یعنی نمی داند که برای چه آفریده شده. « افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون» آیا فکر کردید که شما را بیهوده خلق کردیم؟ و به سوی ما باز نمی گردید؟ بیکارم یعنی چه؟ حوصله ام سر می رود یعنی چه؟ خیلی کار داری انجام دهی. این قدر هم خداوند در روح انسان قشنگی ها آفریده، این قدر زیبایی ها آفریده که اگر کسی عادت کند با خودش رفیق شود، یعنی از خودش وحشت نکند انس بگیرد. بعضی ها وحشت دارند از خودشان. نمی خواهند با خودشان روبرو شوند. با خط و نقاشی و موسیقی و تئاتر و سرود و کتاب فروشی و کتاب خانه و مثلا دوست و ورزش و باشگاه و فیلم سینمایی و سینما و نمی گویم این ها بد است، برای کسی که در خط است، همه این ها خوب است. اما آن شخصی که از خودش فراری است، همه این ها آفت است برایش. آن قدر خودش را با این چیزها سرگرم می کند که پنج دقیقه با خودش روبرو نشود. اگر بخواهد پنج دقیقه با خودش روبرو شود، وحشت برش می دارد. بارها شده بعضی از دوستان می آیند. می گویم آقا شما پنج شب، شب که می خواهی بخوابی پنج دقیقه با خودت تنها باش. می گویم این قدر خوشت می آید از خودت که پنج دقیقه بنشینی قلم بزنی راجع به خودت؟ من کیستم؟ برای چه آفریده شده ام؟ چکار باید کنم؟ کجای راه هستم؟ آیا جنین موفقی هستم یا نیستم؟ نمی تواند بنشیند. آخر شب ده دقیقه بنشین این کاری را که می گوییم انجام بده. حوصله اش سر می رود. وحشت دارد از خودش. این قدر خودش را با دیگران قاطی کرده، با غریبه ها و با غیر عادت داده که از خودش می ترسد. اگر عادت کنیم به خودمان، اگر از خودمان خوشمان بیاید، خود، نه ناخود، خدا اینقدر زیبایی آفریده که انسان اصلا وقت نمی کند به چیز دیگر توجه کند. اگر یک موقع مجبور شود به کس دیگر یا چیز دیگر توجه کند، حوصله اش سر می رود. این قدر قشنگی ها خدا آفریده. این قدر حرف ها دارد که در خودت با خودت بزند. ولی خب ما عادت نداریم به خودمان، ما از خودمان بیزاریم. می ترسیم. وقتی آمدی به دنیا، برای دنیا استفاده کردی یعنی یادت رفت که دنیا برای آخرت نیست. آمدی این را مستقل دیدی. خب وقتی مستقل دیدی می گویی خب حالا ما هم مثل بقیه این جوان ها که سر کوچه می ایستند، این کار را می کنند آن کار را می کنند ما هم یک سرگرمی برای خودمان انتخاب کنیم. دو ساعت وقتمان را این جا بگذرانیم، پنج روز آن جا بگذرانیم، یک روز با این رفیق باشیم، یک روز با آن رفیق باشیم. پای این فیلم باشیم. همین طوری دیگر، خلاصه مصرفش کنیم. عمر باید بگذرد دیگر یک جوری. یک طوری تمام شود. اگر این طوری دیدیم یعنی در مسیرمان، چیزهایی که چشمک می زنند در خارج از راه به ما، اسیر این ها شده ایم. وقتی که این گونه شد، چیزی که باید برای این جا مصرف شود، یعنی عمر و روحی که باید تهیه استعداد کند، جای دیگر مصرف می شود. معشوق ها ی کاذب و الکی. خب این نتیجه چه خواهد شد؟ بعضی وقت ها این قدر با این ها انس می گیریم، که از برگشتن از راه وحشت داریم. از فکر مقطع مرگ هم وحشت داریم. ما هم می میریم مثلا؟ از فکرش می ترسیم. انسی باهاش نداریم. اسمش که بیاید، تمام غم عالم می آید سراغمان. چون عادت کرده ایم به غیر، از راه نمی توانیم حرکت کنیم. واقعیت راه را نمی خواهیم ببینیم. یکی از نشانه های کسی که درست دارد حرکت می کند همین است که وقتی یاد مقطع مرگ می افتد، شوق بهش دست می دهد. لذت می برد از لحظه ی انتقال. لذت می برد از لحظه ای که از دردسر می خواهد خلاص شود. می خواهد از سراب در بیاید. شوق بهش دست می دهد. اگر ما این طوری زندگی کردیم، حالا وقتی می خواهیم بیاییم امر به معروف و نهی از منکر کنیم، طرف می شناسد که تو نمی خواهی رابطه ی شخصی با او برقرار کنی. تو ناصح امینی هستی. تو دلسوزانه داری نصیحتش می کنی. طمعی به او نداری. بلکه داری درست نگاهش می کنی، به بلندای ابدیت دوستش داری و داری نصیحتش می کنی. آن موقع راحت می پذیرد از تو. لااقل به گفتار تو شک نمی کند. اگر هم نپذیرفت، خودش را محاکمه می کند. می داند عیب از خودش است. نمی گوید این ها دارند دروغ می گویند. برای طری که می خواهی نصیحتش کنی این باید جا بیفتد. حضرت امام سلام الله علیه در وصیت نامه شان وقتی به جوانان وصیت می نویسد، می نویسد به این جوانان منحرف، می گوید شما وصیت نامه مرا بعد از مرگ من دارید می خوانید. دیگر من زنده نیستم که بگویید این دارد برای خودش تبلیغات می کند می خواهد مشتری جمع کند. بعد از مرگ من دارید می خوانید. یعنی دارد این طوری به آن ها اطمینان قلب می دهد که این نصیحت خالصانه است. کسی که دارد می شنود باید بداند که تو بهش هیچ نیازی نداری. تو فقط چون آخرتش را دوست داری و به بلندای ابدیت دوستش داری، داری با او حرف می زنی. اگر برخورد شخصی می خواهی بکنی، بعضی وقت ها خیانت می کنی چرا؟ چون وقتی آمدی برخورد شخصی کردی با هر کس، یعنی ارتباط شخصی پیدا کردی، درست نمی توانی نگاهش کنی. شخص را برای خودت می خواهی. وقتی برای خودت خواستی نه برای خودش، آن موقع خیلی جاها بجای این که نصیحتش کنی خیانت می کنی بهش. فرمولش چه بود؟ آنی که پیغمبر فرمود؟ « حبک للشیء یعمی و یصم» اگر یک نفر را برای خودش خواستی، یعنی دوستش داشتی و خیلی در دلت جا گرفت، آن موقع نمی توانی نصیحتش کنی چرا؟ چون می بینی اگر بخواهی نهی از منکرش کنی، رم می کند ازت. فرار می کند می رود. اگر بخواهی امر به معروفش کنی، از دستش می دهی. لذا مسامحه می کنی. خیانت می کنی. دیدگاه ابدی را از دست می دهی. مثل بسیاری از مادر ها که بجای اینکه دوستی عاقلانه به بچه شان داشته باشند، دوستی احمقانه دارند. محبت های احساسی نه عاقلانه. لذا بچه ای که نماز نمی خواند، غضبی ندارد پدرو مادر. یا سعی نمی کند بچه متدین شود. بچه ام است اگر من بهش بگویم، ناراحت می شود. یکی یدونه است. ته تغاری است. چه ته تغاری هایی که من می شناسم که چقدر لوس، چقدر ننر، فاسد شده. من مادر می شناسم بچه اش مشروب می خورد. فقط به خاطر این که دلش نسوزد هیچی به بچه اش نمی گوید. می گوید اگر من بهش بگویم ناراحت می شود. الان همان بچه معتاد شده شدید و مادر این کار را کرده. بقیه اعضای خانواده می خواهند ببرند ترکش دهند، می گوید نه با بچه ام این کار را نکنید، اگر با بچه ام این کار را کنید، من خودم را می کشم. بگذارید بچه ام آزاد باشد. این دوستی یعنی حب، کورَش کرده. نمی گذارد با دیدگاه درست نگاهش کند. امیرالمومنین علیه السلام می گوید ای حسین اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیر شوم، تو را می کشم، فقط من تو را تا آن جا دوستت دارم که با آخرت من بازی نکنی، این دارد این جوری خیانت می کند. فاطمه است ام ابیها است سلام الله علیها، یک کاری کرده کار مکروهی است. مکروه هم نیست تازه، ترک اولی است. پیغمبر وقتی می آید می بیند ناراحت می شود. بر می گردد از خانه ی حضرت فاطمه. نمی گوید این فاطمه است و محبوب خداست و این ها. ناراحتی اش را نشان می دهد که حضرت زهرا متوجه می شود سلام الله علیها. نمی گوید بچه ام است. بچه ی کوچولو دارد، خیلی ها هستند الان این طوری هستند. بچه کوچولو دارد، بچه اش به ناحق رفته یکی را زده. این قدر محبت احمقانه دارد که جلوی بچه اش را نمی گیرد. یاد نمی دهد به بچه اش که زورگو نباش. می گوید خوب است بچه باید قلدر باشد. بچه باید بتواند گلیم خودش را از آب بکشد بیرون و لو به اینکه یاد بگیرد روحیه ظالمانه داشته باشد. بچه باید فحاشی و بددهنی بلد باشد که بتواند گلیم خودش را از آب بکشد بیرون. اگر بچه اش بی ادبی کرد، محبت مادرانه یا پدرانه، مانع از تربیت صحیح او می شود. این ها می شود خیانت. مرحوم مطهری می گوید یک بنده خدایی یک بچه داشت، بعد از مدتی خدا بهش یک پسر داده بود. این پسر را خیلی دوست می داشت. آدم پولداری هم بود. بچه را لوس کرده بود. هر چقدر پول می خواست بهش می داد. بعد این بچه یواش یواش بزرگ شد و این مرد هم نمازخوان بود. یک روز دید بچه اش شراب خورد، بعد با خودش گفت اگر بهش بگویم ناراحت می شود. همین یک دانه بچه را دارم حالا. یک روز دید قمار کرد. یک روز دید مثلا روابط نامشروع با کسی برقرار کرد. هر روز یک گناهی کرد. بعد نوشته اند که آن موقع ها گوجه فرنگی تازه به ایران آمده بود. بهش می گفتند بادمجان ارمنی. یک روز این بچه یک کیلویی گوجه فرنگی خریده بود و آورد خانه. پدر آمد دید و گفت این چیست خریدی؟ گفت این بادمجان ارمنی است. گفت ببین، شراب خوردی چیزی بهت نگفتم. نماز نخواندی، چیزی بهت نگفتم. آن کار ها کردی چیزی بهت نگفتم. قمار کردی چیزی بهت نگفتم. پدرسوخته حالا ارمنی آوردی خانه ی من؟ برو بیرون. مثلا بچه در دامن مادرش، بول کرده. نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، وقتی بچه برایش می آوردند که اسم گذاری کنند، بارها پیش می آمد که در دامن پیغمبر، بچه بول می کرد. بعد پدر و مادر ناراحت می شدند و می خواستند بچه را کتک بزنند. حضرت مانع می شد و می گفت حتی نباید مانع شوید، چون نگه داشتنش ضرر دارد. داریم که اگر کسی بول دارد، نباید خودش را نگه دارد. باید زود تخلیه کند. بعد حضرت گفت کاری اش نداشته باشید. بگذارید راحت کارش را بکند. راحت در دامن پیغمبر کارش را می کرد و پیغمبر اسم گذاری را می کرد، مراسم را انجام می داد بعد خیلی با برخورد خوش، بچه را تحویل پدر مادر می داد. بچه با پدر مادرش می رفت. بعد می گفت من می روم دامنم را بشورم. همین. یعنی آن جاهایی که نباید داد زد سر بچه، نباید مانعش شد، کتک است که بچه می خورد. چیزی زده ریخته، زورش نرسیده بلند کند. اما آن جایی که حرام است و مسئله حریم الهی و مسئله از دست دادن قیامت و تربیت صحیح است می بینید که هیچ تعصبی ندارد. پس باید عادت کنیم به هرکس، همسرمان دید درست نگاه کنیم. نگو الان بهش بگویم جورابت نازک است، یا الله جوراب خوب بپوش، ناراحت می شود فردا با من نمی آید بیرون. اگر گفتی نامزدم است و الان دلش می سوزد و گریه می کند یا مثلا تحویلم نمی گیرد، فردا خدا همین را یک مار می کند و می اندازد به جانت. نگو که الان بهش بگویم فلان کار از نظر حیا خوب نیست، ناراحت می شود و بهش بر می خورد، همان جا باید مستقیم باشی. عشق واقعی به افراد باعث می شود که ما درست با آن ها برخورد کنیم. همان جا به زنت داری خیانت می کنی، همان جا داری به نامزدت خیانت می کنی، فکر می کنی عشق است. نه اسیری، عشق نیست. اسارت توست. مغلوب شهوت شدی که نمی توانی حرفت را بزنی. نمی توانی بگویی این حرام است. پس وقتی دیدگاه درست نداشتی، داری محبت می کنی اما باطنش خیانت است. صحنه قیامت چه می شود؟ « یفر المرء من اخیه و امه و ابیه صاحبته و بنیه» آن جا از برادر و پدر و مادر و همسر و فرزندان همه فرار. همه از هم دیگر فرار می کنند. چرا؟ چون درست به هم نگاه نمی کردند. خیانت. پس در امر به معروف و نهی از منکر باید اول دید درست به خودمان پیدا کنیم. بعد به دیگران دید درست پیدا کنیم. به آن ها هم بفهمانیم که ما داریم به شما با چه دیدی نگاه می کنیم. اگر این را فهمید، وقتی داد زدی سرش، وقتی بهش تذکر دادی، ناراحت نمی شود. می داند که تو داری با عمق عشقت این حرف را بهش می زنی. فقط تا محدوده ی دنیا، نگاهش نمی کنی. بلکه سعادت آخری اش را هم دوست داری. با پدر، با برادر، با همسر، با دوست، با هر کس، با شاگرد درست دید داشته باش. این ها شرایط اصلی آمر به معروف و ناهی از منکر است که صداقت خودش را ثابت کند. با دیدگاه درست به افراد و به خودش نگاه کند. اگر ما دیدگاه درست نداشته باشیم، آفت های دیگری هم دارد که ان شاالله جلسات بعد عرض می کنم خدمتتان.
الحمدلله رب العالمین