بحث مان درباره ی ذکر شریف احدو واحد به توحید رسید و اخلاص، که اخلاص همان یک توحید عملی است که انسان وقتی که اله اش واحد است، خدایش واحد است، جزا دهنده واحد است، دریافت کننده واحد است، زندگی اش هم باید برای اله خودش و معشوق خودش باشد، هر کاری انجام می دهد در هر شأنی وارد می شود با اذن و اجازه و رضایت معشوقش، رضایت اله اش، رضایت مولای خودش، وارد آن ارتباط، انتخابف رفتار یا پذیرش یک فکر، یا انجام یک فکر بشود، اگر مولایش راضی نیست.
سراغ افکار آلوده نرود، اگر مولایش راضی نیست سراغ ارتباط نامناسب، انتخاب نامناسب، یا رفتار نامناسب، نرود این رعایت اخلاص خیلی مهم است، حالا ما داریم فعلاً تمرینها را انجام می دهیم یواش یواش. برویم جلو ببینیم، به کجا می رسیم، فرمایشی هست از وجود مقدس آقا امیرالمومنین علیه السلام که بسیار هم این فرمایش بلند هست، به محضر مقدس شان یک صلوات بلند ختم بفرمایید.
طوبی لمن اخلص لله العباده و الدّعاء و لم یشغل قلبه بما تری عیناه و لم ینس ذکرالله بما تسمع اذناه و لم یحزن صدروه بما اعطی غیره. خیلی این فرمایش بلند است، اگر بخواهیم در موردش صحبت کنیم شاید ماهها مشغول باشیم بخواهیم این فرمایش را توضیح دهیم، خیلی هم شاید، یعنی نمی توانیم هم این کار را انجام دهیم، می فرماید خوش به حال کسی که عبادت را برای خدا خالصانه انجام دهد، هر عبادتی را که انجام می دهد.
واقعاً نیت کند که من خدایا بخواهم این کار را برای تو، برای رسیدن به رضای تو، رسیدن به خشنودی تو، برای تقرب به محضر تو، برای اینکه تو دستور دادی این را انجام بدهم، این خیلی خوب است آدم معامله می کند، گاهی وقتها که دچار بی حوصلگی می شود آدم، مثلاً مادر گفته نماز بخوان، این زورش می آید.
پدر گفته نماز بخوان زورش می آِید، مادر گفته حجاب را رعایت بکن، زورش می آید یا یک چیز دیگر را مثلاً خوب ما به خاطر پدر و مادر مان این کار را نکنیم، خداوند آنقدر به ما نزدیک است و با ما صمیمی هست، آن قدر دوست خوب و رفیق خوبی هست، که آدم همان لحظه می تواند بگوید خدایا من دیگر نمی خواهم به خاطر پدرم یا مادرم یا به خاطر خوش آمدن این و آن این کار را انجام دهم.
از این به بعد فقط به خاطر خودت، به خاطر محبت خودت، دوستی تو از این به بعد حجاب را کامل رعایت می کنم، از این به بعد نمازم را به موقع می خوانم، فقط به خاطر خودت، ما چه کسی بزرگتر از خدا برای اینکه، با او معامله کنیم رفیق شویم عهد و پیمان ببندیم، برایش کار کنیم، چه کسی بهتر از آن.
حالا از پدرت، خیلی وقتها من دیدم بعضی از خانمها، حجاب شان، با حجاب اصلاً مشکل ندارند، با خدا هم مشکل ندارند، اما حجاب را رعایت نمی کنند، و این یک لجبازی هست با مادر شان، یا پدر شان، با برادر شان، خیلی خوب.
حالا آنها، روش های شان غلط بوده، به هر حال اذیت کردند، درست سر جای خودش، بد گفتند توهین کردند، تحقیر کردند، تحمیل کردند، خیلی خوب، ولی از این به بعد که آدم می تواند با خدا معامله کند، آشتی با خدا بکند، خدایا من از این به بعد، درست است اینها گفتند ولی به خاطر اینکه از اینها انتقام بگیرم، لج اینها را در بیاورم، به خاطر این که حرف اینها را گوش نکرده باشم، معصیت خدا را که نباید ما بکنیم.
با خدا که نباید درگیر شویم. چون می خواهم، نه خدایا بندگان تو کوچکتر از آن هستند، که من به خاطر آنها بخواهم با تو رفاقت بکنم، من خودم دوستت دارم، خودم عاشقتم، عزیزم هستی، اله من هستی، رفیق من هستی، طبیب من هستی، حبیب من هستی، پناه من هستی، گنج من هستی، ذخیره من هستی، دوست من هستی من هم بعد از مردن باید بیایم پیش تو، با تو زندگی کنم، تو تنها کسی هستی که من را به خاطر خودم دوست داری.
در حدیث قدسی داریم که خداوند می فرماید: بنی آدم هر کس تو را دوست دارد به خاطر خودش دوست دارد، اما من فقط تو را به خاطر خودت دوست دارم، بهترین عشق، بیشترین محبت، بهترین عاطفه را خدا با ما دارد، بهترین رأفت را خدا با ما دارد، خالص ترین محبت را خدا با ما دارد، این خدای به این خوبی، خدایی به این نازنینی، چرا ما هی با او درگیر می شویم.
چرا بیفتیم در لج و لجبازی. نه خدایا من بالاتر از تو سراغ ندارم، تو رفیق من هستی، از پدرم، از مادرم، از همسرم، از فرزندم، از همه کسم، به من نزدیکتر، مهربانتر، آنها اگر به قول حضرت سیدالشهدا می گوید، اگر اطرافیان من گناهان ما، آن چیزی که در دلهای ما گذشته، آلودگی های ما را بدانند. دفن مان هم نمی کنند حتی، نزدیکترین کسان ما اگر گناهان ما را بدانند. طرد مان می کنند. این خدای عزیز هست که ما را با گناهان مان پذیرفته، ما را با وجود آلودگی های مان طرد نمی کند. در را روی مان نمی بندد، عرض کنم خدمت تان قهر با ما نمی کند، با این حال که این همه معصیت اش را کردیم.
این همه نافرمانی اش را کردیم این همه با او، بغض می ورزیم با خدا، این همه بی ادبی می کنیم، دوست مان دارد، ما از رفیقی بهتر از این سراغ داریم، کاملتر از این، دوست داشتنی تر از خدا کی هست دیگر برای ما، خوب پس با او لج کنیم در اعمال مان، در کارهای مان، کارها را برای او انجام دهیم، خدایا من به خاطر پدر و مادرم، نه، به خاطر همسرم نه، به خاطر این کسی که این طور گفته، حتی استادم، من از این استاد بدم می آید، از این استاد خوشم نمی آید. با او مشکل دارم، اصلاً گاهی وقتها انسان با یک روحانی، با یک استاد، با یک موعظه گر، با یک مداح مشکل شخصی با او پیدا می کند. اصلاً خوشش نمی آید به تنفر می رسد از او، اما دلیل نمی شود اگر با او به تنفر رسید وظایفش را با خدا چه کار کند تعطیل کند بگوید چون این گفت: من از این به بعد این کار را نمی کنم، چون این خیلی آدم بدی هست. آدم عمل نکرده خودش به گفته هایش، خودش آدم فاسدی هست.
خودش آدم فاجری هست از این به بعد نه ما چرا به خاطر دیگران، بندگان خدا رابطه صمیمی مان را، عشق مان را، محبت مان را، با خدا خراب کنیم، این خیلی کار بدی هست که ما خدا را به خاطر بنده اش رها کنیم، به خاطر اشتباهات بنده اش، کوتاهی های بنده اش، اذیت ها و آزار بنده اش، ما چرا همچنین رفیقی را از دست بدهیم، خیلی خسارت است، وقتی ما تولج و لجبازی بیفتیم، به خودمان ظلم کردیم، حیف نیست آدم یک همچنین رفیقی، یک همچنین خدایی، یک همچنین قدرتی را، یک همچنین طبیب و رفیقی را از دست بدهد، واقعاً آدم فکر کند این حیف نیست من خدایم را ول کنم، خدایم را از دست بدهم، با خدا هم مشکل پیدا کنم، حالا با پدرم از او خیر ندیدم، از مادرم خیر ندیدم، از همسرم خیر ندیدم، از دوستانم خیر ندیدم، چرا یک رفیق دوست داشتنی، ماندگار، جاودانه که قرار است من با او زندگی کنم.
نه با همسرم، پدرم، مادرم، قرار است تا قیامت و بعد از قیامت، تا ابدیت من کنار این خدا باشم. این خدا قرار است زندگی کنم، چرا با او بد شوم، چرا رابطه ام با او خراب شود، لذا خوش به حال کسی که واقعاً تصمیم می گیرد با خدا رفیق شود، با خدا دوست شود و کار هایش را هم برای کی انجام دهد، برای خدا، هدیه کند به خا کارهایش را و از کسی دیگری هم تشکر نکند.
پاداش، توقع، نداشته باشد، خیلی خوب است، این آدم رفیق شود، طوبی، طوبای که علی علیه السلام می گوید، غیر از طوبای من و شماست، علی علیه السلام اگر بگوید خوش به حال یک همچین آدم، یعنی واقعاً خیلی خوش به حالش می شود.
یک کسی بتواند به خدا هدیه دهد، هدیه خالص به خدا دهد، حجابش را، عفتش را، تقوی اش را، نمازش را، ذکرش را، قرائت قرآنش را، کارهایش را، خدماتش را، به خدا هدیه کند، این خدایی که اینقدر با ما رفیق هست، که می گوید تو برای هیچ کس کار نمی خواهی بکنی، برای هر کس هر کاری کردی، به خودم هدیه کن، کارت را به دیگران، یک خدایی اینقدر با ما رفیق هست، که می گوید تو برای هیچ کس کار نمی خواهی بکنی، برای هر کس هر کاری کردی، به خودم هدیه کن. کارت را به دیگران، یک خدایی اینقدر رفیق ببین چقدر به ما نزدیک است.
مَن ذَالّذی یقرض الله قرضاً حسناً، چقدر قشنگ، چه کسی است که به خدا قرض دهد، پس تو داری قرض الحسنه می دهی، کمک می کنی، انفاق می کنی، دریافت کننده اش کی هست، خدا هست، خوب این حیف نیست، آدم می تواند، خود خدا می گوید به من کمک کن، ببین چقدر با ما رفیق هست، نیاز به ما دارد، بله، ولی چقدر خودش را با بندگانش یکی می داند، چقدر نزدیک است با بندگانش، که می گوید غصه ی تو غصه من هم هست.
اگر تو مشکلات داری، یک کسی به تو پول دهد به من داده، خودم هم پاداشش را می دهم، دیگر شما، کدام پشتیبان، از این مهم تر داری، چه کهفی، چه پناهی از این قدرتمندتر ما داریم، که با اینکه من گناهش می کنم، معصیتش می کنم به قول حضرت با او دشمنی می کنم بغض به او می ورزم، لجبازی با او می کنم، مخالفت با او می کنم، با این حال این خدا اگر یک کسی به من محبت کند، خدا می گوید به من محبت کرده من پاداشش را می دهم، به این بنده ی فراری من، به همین بنده ی گنهکار من، به همین بنده ای که با من قهر کرده اگر کسی محبت کند، من خدا از او تشکر می کنم، چه خدایی هست، چه خدایی، ما در مرام ها کسی را داریم این طوری باشد، یک نفر با ما نافرمانی بکند، لجاجت بکند، قهر بکند، رو برگرداند، بعد اگر کسی رفت به او کمک کرد، ما بگوییم ما ضمانت می کنیم، تضمینش با ما، کدام، چه موجودی با ما این طور رفتار می کند، غیر از خدای مهربان، خدایی به این دوست داشتنی، همین بنده ی گناهکار هم، الان هم به من بد دارد می کند، نافرمانی می کند، اگر یک کسی به این محبتی بکند کمکش بکند مشکلش را حل کند، غصه اش را برطرف کند. من خدا تضمین می کنم پاداش او را ابدی هم بدهم. جاودانه بدهم.
چه خدایی، اخلاق خدا چه اخلاقی هست، چه خلقی دارد این خدا، بعد هم به ما گفتند به این خلقها تخلق پیدا کنید، چه خلقی دارد این خدا، بعد هم به ما گفتند به این خلقها تخلق پیدا کنید، ما چقدر راحت کینه می گیریم، چقدر راحت قهر می کنیم، چقدر راحت زحمات دیگران را ندید می گیریم، چقدر راحت دیگران از چشممان می افتند، سر یک کاری که در حق ما کردند، زود از چشم ما می افتند، خیلی، خدا ببین ما هر چی ظلم می کنیم، هر چی ستم می کنیم، هر چی گناه می کنیم، هر چی لجبازی می کنیم، هر چی دشمنی می ورزیم با او.
هر چی مخالفت می کنیم، اصلاً از چشمش نمی افتیم، جانم به این خدا، چه خدای خوبی، آدم کیف می کند اسمش را می آورد، دل آدم ضعف می رود اسم این خدا را بیاورد، فارسی اش، عربی اش، فرقی نمی کند، خدا، یک تسبیح دست بگیرد، آدم با لذت بگوید، خدا، خدا، بگوید الله الله، یا الله یا رحمان، یا رحیم، یا رئوف، یا جواد، یا ودود یا حبیب یا طبیب یا رفیق به به آدم مست می کند. چه ترانه ای هست این.
جوشن کبیر وقتی شما می خوانید، توجه به معنایش دارید، یک جا هایی دیگر واقعاً به یک آهنگ، به یک رقص، به یک نوا، به یک ترانه تبدیل می شود. اصلاً آدم می خواهد با او اوج بگیرد، چقدر اسمهایش قشنگ است این خدا.
فلله الاسماء الحسنی، طوبی لمن اخلص لله العباده و الدّعا. دعاهایش را هم برای خدا خالص کند، یعنی وقتی می خواهد دعا کند از همه ی اسباب و علل بِبُرد، واقعاً برود دعا کند، یعنی وقتی داری دعا می کنی حواست باشد، چشمت دنبال کس دیگری نباشد، ذهنت هم دنبال کس دیگری نباشد، اگر قرار است کسی هم کمک می کند، آن کس باید به اذن کی باشد، اذن خدا باشد. خدا اذن ندهد هیچ طوری نمی شود.
خیلی جا ها ما فکر کردیم، فلانی، فلان کس حتماً مشکل ما حل می شود و بعد هم دیدیم نشد، همانی که توقع داشیتم بیشتر از همه به ما بی مهری کرد، همان جا که گمان مان می رفت اصلاً هیچ خیری به ما نرسید، و اتفاقاً آن جا که اصلاً فکرش را نمی کردیم خدا برای ما راه باز می کند، آدم از اشیاء بِبُرد. از افراد، دلش را بکند، و برود در خانه ی خدا و خود خدا، همه کاره خداست، هر کدام از ما، بدون استثناء بارها این مسئله در زندگی مان اتفاق افتاده که از جایی که فکر نمی کردیم مشکلمان حل شده، از جایی که اصلاً گمان نمی کردیم، توسط آدمهایی که اصلاً نه نمی شناختیم، نه فکر می کردیم، شاید آدمهایی بوده که خوشمان هم از شان نمی آمده، ولی همانها مشکل ما را حل کردند، همانها کمک ما کردند، از جایی که اصلاً فکر نمی کنیم، پس خداست.
لذا این دعای فرج دعای خوبی است که بخوانید همیشه، اگر یک جایی کارتان گره پیدا کرد. این دعا را بخوانید، اللهم صلّ علی محمداً و آل محمد و جعل لی من امری فرجاً و مخرجاً خدایا برای من در کارم یک فرج و مخرجی قرار بده، بعد از صلوات، اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و اجعل لی من امری فرجاً و مخرجاً ارزقنی من حیثٌ احتسب و من حیث لا احتسب.
از آنجایی که خودم نقشه دارم، فکر می کنم روزی ام را برسان و از آنجایی که اصلاً نقشه ای ندارم و به فکرم هم نمی رسد، ولی تو برسان، تو روزی مرا برسان، تو اگر قرار است، از پدرم، مادرم، کمک بگیرم، تو دل آنها را نرم کن. ما الان آدم داریم می گوید ورشکسته شدم، در قرض هستم، دارم می روم زندان، پدرم سرمایه دار کلان است اصلاً می گوید برو زندان، باور کنید ما یک آدم آبرومندی رفتیم به پدرش گفتیم بابا شما که می توانید بچه تان را نگذارید برود زندان، می گفت: به من ربطی ندارد، گفتم شما یادت نیست خودت گرفتار شدی، به یک پدر گفتم، گفتم تو یادت نیست گرفتار شدی، حتی پول کرایه خانه نداشتی، نمی دانستی، زن و بچه ات را کجا ببری، پسرت به تو این همه کمک کرد، پسرت رفت قرض گرفت، کمک کرد، حالا که داری به او بده، نه، به من ربطی ندارد، پدر بی رحم، از این چیزها سر راه آدم قرار می گیرد، این ها امتحانات عجیبی هست، ولی می بینی یک دوست، یک رفیق، کسی که اصلاً انسان حسابش را هم نمی کند، او می آید به داد آدم می رسد. یک خدایی که، ما یک راه به ذهن مان می رسد.
دو راه به ذهن مان می رسد، خداوند بی رضایت راه دارد برای کمک به بنده اش، دعا را برای خدا خالص کنیم، خدایا هر طور که خودت صلاح می دانی، حتماً، اگر کسی، چون ما تمرین می خواهیم بدهیم، نمی خواهیم فقط حرف بزنیم که، حتماً امشب که رفتید خانه، یا فردا شب، این تعقیب نماز، تعقیبات نماز گنج است، تمام تعقیبات نماز شاه کلید و گنج است، یادتان باشد، تعقیب نماز عشاء این است:
اللهم انّه لیس لی علمٌ بموقع رزقی، و انّما اطلُبُهُ بخطراتٍ تخطرُ علی قلبی، خدایا من واقعاً نمی دانم رزقم کجاست، خودم به ذهنم یک چیزهایی خطور می کند، تخطٌرٌ علی قلبی، من دنبالش هستم با چیزهایی که به ذهنم خطور می کند، این کار را کنم، این معامله را بکنم، این رشد را بکنم، با این کس معامله کنم، این جنس را وارد کنم، این را بفروشم، سراغ این بروم، با این ازدواج کنم، با این ازدواج نکنم، این درس را بخوانم، این رشته را انتخاب کنم.
این دانشگاه را بروم، این کتاب را بخوانم شاید، ولی خودم همه اش خطور می کند، به ذهنم یک کارهایی بکنم، و انّما اطلبه، این رزق خودم را، اطلبه بخطرات تخطر علی قلبی، این چیزهایی که به ذهنم می رسد ای خدا همین طوری دنبالش می روم.
و انّما اطلُبُهُ بخطرات تخطر علی قلبی فاجول فی طلبه البلدان، من هی می دوم در این شهر، در این خانه، در آن خانه، در این مغازه، در این بازار، در این خانه این کس، در خانه ی آن کس. هی این طرف آن طرف می روم می گردم شاید دنبال روزی ام هستم.
فانا فیما انا طالب کالحیران، خدایا من به آن چیزی واقعاً می خواهم خودم حیرانم، خدایا اولین کار آدم ضعفش را، عجزش را پیش خدا ببرد، خدایا من هیچی از خودم ندارم، لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً خدایا مالک نفع و ضرر خودم نیستم، نه عرضه دارم نفع خودم برای خودم سودی جذب بکنم، نه می توانم ضرری از خودم دفع کنم، هیچی ندارم، من بدبختم، من بیچاره ام، من مسکینم خدایا، شما الان بروید چه گردن کلفتهایی، چه آدمهایی، چه آدمهایی که چقدر من داشتند، بیست و پنج هزار تو زندان هستند فقط به خاطر مشکلات مالی، چک و چک کشی، اصلاً برو به یکی شان بگو، فکر می کردی یک روز سر از زندان در بیاوری.
به یک آقایی گفتم: ببین این کاری که تو داری می کنی، ته اش می دانی کجاست، کجاست، گفتم: زندان، پوزخند زد، زندان، من زندان، شما چقدر سخت می گیری، یکبار دیدم از زندان به من زنگی زد، چند وقت بعد در زندان زنگ زد که آره، کرایه خانه های مان چند وقت است عقب افتاده، بچه ام را می خواهند از مدرسه بیرون بیندازند، این این مشکلات، خدایا من هیچی از خودم ندارم.
من هی یک چیزی به ذهنم خطور می کند، مطالعاتی دارم، تجربه ای دارم، اما اصلاً به علم و تجربه خودم اعتماد ندارم، خدایا تو، تو، نه، من تخصص دارم، تجربه دارم، شش ساله کار تجاری کردم، چهل سال کار علمی کردم، پنجاه سال است مربی هستم، چند سال استاد هستم، خودم می دانم چه کار کنم، خدایا هر چی دادی هیچ است، من هیچی ندارم، من خالی هستم، من پیاده هستم، اصلاً من چیزی ندارم، مرحوم خواجه، خیلی زیباست، رحمت الله تعالی علیه، چقدر بزرگ است، هدیه به محضر مقدس همه علمای اسلام، صالحین شان که این همه خدمت به ما کردند بعد از ائمه، مراجع تقلید، فقها، علما، بقیه بزرگان و اولیای الهی، صلوات ختم بفرمایید.
خواجه کسی هست که در زمان خودش نظیر ندارد، شما الان در تاریخ، اشتباهاً، که اگر بروید، بخوانید، تو کتاب درسی های ما هم هست که اولین کسی که بال ساخت و پرواز کرد داوینچی بود، این طوری نیست چند صد سال قبل از داوینچی، بال ساخته و پرواز کرده خواجه به خواجه یک آدم بزرگ، ذوالفنون، خیلی عظمت دارد خواجه، خواجه نصیرالدین طوسی، استاد اعظم، استاد کل، اینقدر این مرد صفا دارد یک کسی برایش فحش می نویسد که تو سگی، نوشته بود ای سگ فلان، فلان شده، بعد در جوابش نامه نوشته بود که فرمودید من من سگم، من فکر نمی کنم سگ باشم، برای اینکه سگ، ناخن هایش آن طوری است، من ناخن هایم پهن است، آن پشمالو هست، من پشمالو نیستم، به هر حال من فکر نمی کنم من سگ باشم.
همانی که اخلاق ناصری را نوشته خودش اینقدر متخلق است اینقدر با صفاست که از خودش یک یادگار گذاشته، می گوید راجع به غرور برای شما من بگویم، خواجه می گوید، می گوید من در مسجد نشسته بودم دو سه تا دهاتی، آمدند از من مسئله شرعی سوال کردند، بعد من به آنها توضیح دادم که این طوری باید بکنید، همین طوری هاج و واج به من نگاه کردند، گفتند بابا، دهاتی ها به من گفتند: تو هم چیزی حالی ات نیست به خواجه گفته بودند این به ما چی می گوید، ما که نفهمیدیم چی گفت.
گفت رفتند آن گوشه مسجد، تنبل ترین شاگرد من نشسته بود آنجا، بعد آن اینقدر خوب جواب شان را داد، بعد به من گفتند این حالی اش است نه تو. خدا این طوری هست، اصلاً آنجا که آدم حسابش را نمی کند روزی اش را می رساند. فانا فیما انا طالب کالحیران لا ادری افی سهل هو ام فی جبلٍ. من نمی دانم این روزی من اصلاً در بیابان هست یا در کوه هست، در دریاست. یا در خشکی هست، و علی یدی من، دست کی هست، اصلاً نمی دام دست کی هست، و علی قبل من، به عهده کی هست، این مشکل من، روزی من اصلاً خودم نمی دانم الان مشکل مرا کی می تواند حل کند.
خدایا این را نمی دانم، اما من می دانم علمش دست تو است، اسبابش هم دست تو است، سبب ساز تو هستی، همه چیزش دست تو، ولی می دانم همه کاره خودتی، و اجعل، یا ربّ رزقک لی، به به ، خدایا این رزق خودت، حالا که این روزی تو، من این طوری هستم نسبت به تو، آسانش کن برایم، بدست آوردنش، سهلاً و ماخذه قریبا، طول نکشد خدایا من این طرف، آن طرف علاف شوم، عمرم تلف شود بگردم.
دیر به او برسم به روزی ام، می دانید چون ما هر وقت گرفتار شدیم، کار مان گره خورد معطل شدیم، مال این است که با این سیری که در تعقیب نماز عشاء است جلو نرفتیم، یک جای کارمان لنگیده، یک خرابکاری کردیم، گره خورده معطل شده، حالا، حالا ها باید بدویم دنبالش، من منی کردیم دل کسی را شکستیم، یک جاهایی غُدی کردیم، یک جاهایی بیهوده اعتماد به نفس مشرکانه داشتیم، کار خراب شده، و لا تُعَننّی بطلب ما لم تقدّر لی فیه رزقاً.
خدایا، اذیتم کن، به سختی نینداز آنجایی که روزی من واقعاً نیست، سه ماه کار کردم شش ماه کار کردم، بعد رفتم دیدم، اصلاً نه، بی خود وقتم تلف شده، یک معلم خواستم، یک استاد خواستم، رفتم یک سال عمر گذاشتم، با این کار کردم، حرفش را گوش کردم، بعداً فهمیدم مرا به بی دینی دعوت می کند، سر از یک چیز دیگر در آوردم، شب به شب بخواند، صبح این بنده ی خدا ساکش را، چرخش را بردارد ببرد، خدا به او الهام می کند برو یک جا وایستا، که آنجا هم مشتری برایت می فرستم، نمی رود. یک جا بایستد که هیچ کس نمی آید، برود، نمی رود یک مغازه ای بزند، که کسی از او نیاید خرید بکند، بعضی ها می بینی که پنجاه بار می گویم چند بار رفتی خواستگاری، پنجاه و پنجمین است، خدا مشکل ندارد به تو همسر بدهد. تو مشکل را یک طوری حلش بکن، این مشکلات چی است، چی فکر می کنی که این طوری پنجاه، الان سی و نه سالش است الان فکر کنم از شانزده سالگی خواستگاری رفته، هنوز هم موفق نشدم، من واقعاً موفق نشدم، ببین مشکل کجاست، که داری می دوی.
این درس را می خواند، یک رشته را انتخاب می کند بعد از یک مدت این همه به دردم نمی خورد، این خواستگار نه، آن خواستگار نه، عقد می کند پشیمان می شود، عروسی می کند پشیمان می شود، برویم با خدا رفیق شویم اگر با خدا رفیق نشویم، به خدا می گوییم تو برو کنار.
نمی خواهد تو کاری بکنی، وقتی رفیق نیستم یعنی نمی خواهم از خدا کمک بگیرم، از او نمی خواهم کمک بگیرم، حالا کمک نگیر، برو کنار، خدا تو برو کنار، من خودم هوش دارم، خودم بلدم انتخاب کنم. برو انتخاب کن، ببینم چه کار می کنی، برو جلو ببینم، فانّک چقدر قشنگ است قسمت آخر این، فانّک غنیٌّ عن عذابی و انا فقیر الی رحمتک. خدایا درد سر برایم درست نکن. به زحمت نیندازم، چون تو که نیازی نداری مرا اذیت کنی، ای خدا تو که نیاز نداری من اذیت شوم، بدوم، خدا می گوید نه من نیازی ندارم تو اذیت شوی. اما خودت یک ذره مریضی باید یک ذره اذیت شوی خودت نیاز داری که اذیت شوی.
گاهی وقتها باید اذیت شوی، تا عقلت برسد تا ساخته شوی، تا از کفر دست برداری، تا از شرک دست برداری، باید علاف شوی، روز اول باید می آمدی دعا می کردی مثل آدم، مشکلت حل می شد، گذاشتی رفتی در خانه ی این و آن، همه رَدِت کردند، آمدی می گویی خدایا دستم به دامنت، بابا روز اول می رفتی می گفتی خدایا دستم به دامنت.
لذا می گوید وقتی کسی دعا به او الهام نمی شود در مشکلاتش، یعنی آن مشکل حالا حالا ها ادامه دارد، کسی نمی رود بیفتد به التماس، از در خانه ی صاحبخانه ی اصلی بگیرد، حالا حالا ها باید بدود، نرفتی یک شب گریه بکنی، ضجه بزند، بیفتد روی پای خدا، از خدا بخواهد، خدایا واقعاً من هیچی، پیاده ی پیاده ام، چقدر این دعای مقاتل بن سلیمان خوب است، الهی کیف ادعوک و انا انا، خدایا من چطوری بیایم از تو بخواهم، در حالی که من خودم را نمی شناسم.
خیلی من بدم، من منم، وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم نمی توانم بیایم، و کیف اقطع رجائی منک و انت انت، خدایا من چطوری امیدم را از تو قطع کنم، در حالی که تو تویی، نمی توانم به تو امیدوار نباشم، نمی توانم به تو فکر نکنم، نمی توانم از تو کمک نخواهم، کسی را جز تو ندارم، من لی غیرک اسئله کشف ضرّی دعای کمیل چقدر
فقط تو هستی که مرا می پذیری، کجا بروم غیر از در خانه ی تو، کسی را دارم، اصلاً کسی هست، وقتی توحید می گویی، یعنی همین، یعنی اصلاً کسی وجود ندارد، لا اله الّا هو، لا معبود الّا هو، تو فقط معینی. تو فقط کمکی، ایاک نعبد، ما فقط از توکمک می خواهیم، تو را می پرستیم، و ایاک نستعین، از تو کمک می خواهیم، باید روز اول می آمدی به خودم می گفتی، حل می کردم، مشرک شدی گفتی نه، من خودم عرضه دارم، همه کاری می کنم، دعا برای چه بکنم دیگر، ائمه همه ی تخصصها را داشتند، علم خدایی داشتند.
دیگر، اما هیچ وقت نمی گفتند ما علم داریم، هر وقت کاری می آمد، اول دو رکعت نماز می خواندند، می گفتند خدایا، هیچ وقت من شان، تخصص الهی دارد، علم اولین و آخرین دست امام هست، اما امام اصلاً به علم خودش، تخصص خودش، توان خودش نگاه نمی کند، نه من متخصصم، من مشاورم، من استادم، من دانشگاه خودم درس خواندم. خودم تشخیص می دهم خودم خانه را می شناسم، خودم معامله را می شناسم، خودم آدمها را می شناسم، من خودم این کاره ام.
من ختم عالم هستم، من چنین ام چنانم، نه. اخلص الله الدعا یعنی چی، یعنی هر چقدر متخصصی، قدرت داری، پول داری، بگذار کنار، خدایا رزقم را بده، لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً، و لا موتاً و لا حیواته و لا نشوراً. خدایا من از تو می خواهم، من من نکنیم. نه من می توانم، من این کار را می کنم، آقا انشاءالله .
فرمود: هیچ وقت، آیه قرآن است، هیچ وقت نگویید من این کار را می کنم، بگویید انشاءالله، اگر خدا بخواهد، اگر خدا راضی شود، اگر خدا اذن دهد، به شرط حیات، یکی از اولیای خدا بود، خدا حفظش کند هنوز هم هست، عرض می کردم، که من کار دارم، من دلم تنگ می شود برای شما، کی بیایم، یک زمانی بگویید من بیایم، فردا، پس فردا، یک هفته دیگر، بیایم خدمت تان، من نمی دانم زنده ام یا نه، از الان بگویم من آن موقع هستم تو هم بیا، گفتم خوب پس چی، می گفت: هر وقت دلت تنگ شد یک زنگ بزن، اگر قرار بود، من همان موقع بگویم، همان ساعت شاید اگر بودم تو بیا.
اینقدر احتیاط می کردند، خدا اگر خدا بخواهد، خدایا تو بخواهم تو بساز. آنکه علم کل است، هیچ وقت علم و تخصص اش را پیش خدا نبرده، که من خودم می دانم چه کار کنم، نه خدایا من نمی دانم، فارحم عبدک الجاهل، خدایا به این بنده ی جاهلت رحم کن، کی می گوید، معصوم می گوید، فارحم عبدک الجاهل، خدایا من جاهلم تو به من رحم کن.
ما اصلاً عار مان می آید زور مان می آید، دست مان را بالا ببریم، جیغ بزنیم، داد بزنیم، ما خیلی رسمی، با تکبر، با کلاس، بالا که می بریم، همین طوری، یک طوری که به کلاس مان برنخورد، اما این پیغمبر است وقتی دستش را بالا می برد، می گوید زیر بغلش هم معلوم می شود، پیغمبر محتاج تر، فقیرانه تر، گداتر از بقیه برخورد می کرد، ماهانه، ما اینقدر تکبر داریم، نمی توانیم روی پای خدا بیفتیم گریه کنیم، یک مادری، می گفت: من نمی دانم، با خدا نمی دانم ارتباط برقرار کنم، چه کار کنم، از این نزدیکان ما، خانم جوانی بود یک موقعی به ما می گفت: که این طوری خدا به او یک بچه داد، یک موقع نشسته بودم کنارش، بعد این، می خواست فرصت کند با من صحبت کند، بچه نمی گذاشت جیغ می زد، داد می زد، آویزان مادر می شد، مادر می گفت: ببخشید من اول این را راه بیندازم، به این برسم، ببینم چی می خواهد، گفتم: آهان این است، توحید را از بچه ات یاد بگیر، هیچ کس به اندازه ی کودک نمی تواند به ما توحید یاد بدهد، اصلاً ذوب در مادر هست.
غیر از مادر هیچ کس را به رسمیت نمی شناسد، مادر داد بزند سرش، قهر کند با او، اصلاً جدی نمی گیرد داد قهر مادر را، ما یک مشکل کوچک برای مان پیش آید. اول با خدا قهر می کنیم اول رابطه مان با خدا خراب می شود، آدم با شعور اصلاً این طوری نیست، آدم با شعور هر کاری خدا می کند می داند نباید جای دیگر برود، به کس دیگر نباید فکر کند، رابطه اش اصلاً نباید با خدا خراب شود.
این یکی با بقیه فرق دارد، این یکی را می شود رها کرد، این قدر کردنی نیست، این رها کردنی نیست، این فراموش کردنی نیست، بچه شما جان به جانش کنید مادر، کتکش هم بزند دست از مادر بر نمی دارد، چون می داند فقط این کانون عاطفه است، جدی و خالصانه دوستش دارد، و خالصانه به او خدمت می کند اصلاً بچه در خانه کسی نمی رود.
ما ها این ها را می بینیم، راجع به همسر های مان، راجع به خواهر، برادر های مان، راجع به بچه های خودمان، دین، اما یاد نمی گیریم از بچه توحید را، خالص ترین افراد به ما، بچه توحید را به ما یاد می دهد، چطوری آویزان شوی، چطوری گریه بکنی، چطوری جیغ بزنی، چطوری داد بزنی، ما اصلاً با خدا این طوری نیستیم، اصلاً زار زدن بلد نیستیم، ذلت بلد نیستیم، روی زمین افتادن بلد نیستیم، به صورت مالیدن روی زمین بلد نیستیم، روی زمین خوابیدن بلد نیستیم، خاک تو سر مان ریختن بلد نیستیم، به بیابان زدن بلد نیستیم، پا برهنه شدن بلد نیستیم، پریشان کردن بلد نیستیم، پریشان شدن بلد نیستیم.
بچه آنقدر جیغ می زند، اینقدر اظهار عجز می کند، اینقدر فریاد می زند، آنقدر نگاههای التماس آمیز می کند تا این مادر کمکش کند، ما اصلاً التماس بلد نیستیم، به خدا بکنیم، آدمهایی هستیم خیلی متکبر، نذرهای مان متکبرانه است، دعا های مان متکبرانه است، التماس دعا های مان متکبرانه است، ما بلد نیستیم، از خدا چیزی بخواهیم.
اخلصَ لله العباده، و اخلص لله الدّعاء، خیلی با کلاس، لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً و لا موتاً و لا حیواتهً و لا نشوراً برحمتک یا ارحم الراحمین. حرفها، هم که عاجزانه است، ما عجز نداریم، می افتد در دل مان نگاه می کنیم، الهی کیف ادعوک و انا و انا و کیف اقطع رجائی، منک و انت انت، الهی، الهی، تلفن همراه مان هم زنگ می زند جواب می دهیم، به تلویزیون هم نگاه می کنیم، نمی دانم این کار را می کنیم، کو دعا، اصلاً دعا خبری نیست، کو عجز، کو التماس، کو خواستن، اصلاً می فهمیم چی می گوییم، همه اش جمله عربی بود که این.
عربی اش را که هیچ کس نفهمید چه شد، بگذار کنار این عربی را، اگر می فهمی عربی بخوان، بخوان، اگر نمی فهمی برو فارسی اش را نگاه کن. بیفت به گریه، حرف بزن، اصلاً این عربی را کنار بگذاریم، یاد گرفتیم هر وقت برویم در این امامزاده ها زیارتنامه، عربی می خوانیم هیچی بلد نیستیم.
خوب این چه فایده ای دارد، لا خیر فی قرائتٍ لا تدّبر فیها. در خواندنی که تدبری نیست خیری نیست، یا اینقدر عقلت برسد که زیباترین ترانه ها عربی هست، برو یاد بگیر که با خدا بتوانی عشق بازی کنی، همت کن برو این کار را بکن، اگر تنبلی بی حوصله هستی، عشق در وجودت نیست که بروی زبان معشوقت را یاد بگیری. نمی خواهی مغازله عاشقانه کنی با خدا، با زبانی که خودش با تو حرف زده.
نمی فهمی این را، اهمیتش را، خوب لااقل فارسی بگو، بگذار کنار، فارسی حرف بزن، یکی از این روشنفکر ها یک موقعی با من آمده بود مشهد به من گفت: که من نمی دانم با امام رضا چطوری باید حرف بزنم چی بگویم، من الان بروم به این آقا چه بگویم، گفتم: بیا الان به تو می گویم، چه بگویی، گوشه حیاط، گفتم ببین آن مرد را نگاه کن، پیرمرد ایستاده، دهاتی است، کلاه نمدی سرش گذاشته، گفت: برو وایستا پشت سر او، ببین چطوری حرف می زند، چقدر این دهاتیها حرف دارند چقدر عوام حرف دارند.
چقدر بابا و ننه ما از ما فهمیده ترند، چقدر خوب می توانند با ائمه حرف بزنند، پیرمردها، قدیمی ها، بی سوادها، روستایی ها، آقا اینها چقدر قشنگ بلدند حرف بزنند، چقدر خوب التماس می کنند، الان شما بروید کنار ضریح انشاءالله بعد از کلاس گوش ات را کنار ضریح بگذار، این خانمها چقدر قشنگ دعا می کنند.
چقدر با لابه، چقدر با عجز، چقدر خوب، آقایان بعضی ها هستند همین طوری هستند، بلدند، دعا کنند، کسی هم به آنها یاد نمی دهد، بچه را کی به او یاد داده، توحید را کی به بچه یاد داده، اخلاص را کی به بچه یاد داده، بچه خودش می شناسد، ضعفش را، همه اش برای بی معرفتی ماست.
بچه ضعف مرا می شناسد در خودش، قدرت را هم در مادرش فهمیده، کی، فهمیده کی می تواند کمکش کند، خوبش هیچی برای خودش ندارد، بچه است که می گوید لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشوراً. ما خیلی آبرو داریم، قدرت داریم، جیب مان پر است، پول داریم، حساب بانکی مان پر است، علم داریم، تخصص داریم، هیچ وقت نمی توانیم دعا کنیم و بدبخت ترین آدمها همین ها هستند که دارند یک چیزی، بیچاره ترین آدمها کسانی هستند که فکر می کنند یک چیزی دارند.
خوب بالاخره هیچ وقت هم به هیچ جا نمی رسند، اما این امام سجاد هست که علم کل، و به خدا می گوید: ارحم عبدک الجاهل، خدایا من جاهلم، تو به من جاهل رحم کن. ارحم عبدک الفقیر، بنده ی فقیرت رحم کن، به بنده ی نیازمندت، به بنده ی محتاجت، به بنده ی گرفتارت، باعِثٍ مِسکینٍ مُستَکینٍ مُستَجیر. من پناه آوردم به تو ای خدا.
ما پناهندگی اصلاً بلد نیستیم، پناه بردن می دانید یعنی چی، پناهنده چطوری پناه می برد، می گوییم مستجیر، اما در دل مان غیر از خدا هزار تا پناهگاه هست، آدم برود به این حضرت عبدالعظیم، به این بزرگان به این اولیاء، به آقا امام رضا علیه السلام، به خانم ام البنین سلام الله علیها، خانم به شما پناهنده شدم.
ما وقتی حرم امام رضا می رویم پناهنده تو حرم نمی رویم، به امام صادق علیه السلام گفت: آقا چرا ما هر چه دعا می کنیم اجابت نمی شود، حضرت گفت: شما دعا می کنید اجابت نمی شود، دعا می کنید، گفت: دعا کردیم، رفتیم این دعا را خواندیم، این ذکر را گفتیم، هزار مرتبه گفتند، گفتیم. اصلاً گفتن تو کار بوده.
مامانهای بچه را دیدی چطوری مامان می گوید، هر بارش حضور قلب دارد مامان می گوید، در این مامان گفتنش تمام حقیقت خودش را، عجزش را می گوید، قدرت مادرش را هم می گوید، چقدر قشنگ مامان می گوید، اصلاً یک عالم معرفت هست در گریه بچه، با همه حقیقتش زار می زند، وقتی می گوید مامان یعنی، همه کمال، همه حرف همه علم، این بچه این همه تخصص از کجا آورده، این همه معرفت از کجا آورده، علم نمی خواهد یاد دادن نمی خواهد، معرفت می خواهد.
سواد هم نمی خواهد، طرف آنقدر با معرفت است که رفته می گوید جعبه ی سنگ برداشته برده به امام رضا می گوید، یا بچه ام را شفا می دهی، یا با سنگ همه شیشه هایت را می شکنم، به امام رضا می گوید، این بلد است، می داند که اصلاً جای دیگر نمی تواند برود، و حالا ما ظاهراً می گوییم این بی ادبی هست، این نوع حرف، بله بی ادبی هم هست.
ولی شدت یقین این است که می گوید جای دیگر اصلاً کسی به من نگاه نمی کند، کی مرا دوست دارد غیر امام رضا، اگر قرار است درگیر شوم با خود این درگیر شوم، ما باید دعا را یاد بگیریم، این همه کلاس خیاطی و گلدوزی و زبان و کامپیوتر و درس، یک جا شده ما برویم کارگاه، کارگاه دعا، دعا یاد بگیریم.
مگر نگفت، ما مِن حَرَکتٍ الا بِاَنتَ مُحتاجٌ فیها الی معرفته. هیچ حرکتی نیست مگر اینکه تو در انجامش احتیاج به شناخت داری، یک جا رفتیم، می گوییم خدا به ما، آقا، استاد، فلانی، به ما یک جور دعا یاد بده، ما چطوری بگیریم، ما چطوری بخواهیم، چطوری التماس کنیم، چطوری نماز بخوانیم، ما نماز های مان هم با تکبر است، وقتی وایستادیم اصلاً حواس مان نیست با کی داریم حرف می زنیم.
اصلاً دعا نیست، خواستن نیست، طلب نیست، بی ادبانه وایستادیم، یک ذره دولا راست می شویم، نمی فهمیم اصلاً چی می گوییم، خودمان هم نمی فهمیم چی می گوییم، آمد شاه برود زیارت، کوره نشسته آنجا، به او گفت: تو چند وقت است اینجا، گفت: من چند سال است اینجا نشستم، گفت: شفا نگرفتی از امام رضا این مدت، گفت: نه.
گفت: من می روم زیارت می کنم بیایم شفا نگرفته باشی، سرت را می برم، حالا شد دعا، حالا شد اضطرار، حالا شد، یک کلمه حقیقت را دعایش کرد، رفت گفت: آقا تو که می شناسی این خیلی خر است. خلاصه، بیاید می زند، می خواهی به من شفا بدهی ندهی این مرا می کشد، چه کار کنم، شفا گرفت، طوبی، خوش به حالت یعنی چی.
یعنی خیلی خوش به حالت می شود اگر دعا بلد باشی، می خواهی خوش به حالت شود، امیرالمومنین می گوید، دعایت را برای خدا خالص کن، وقتی خدا را داری به کسی فکر نکن. وقتی هم رفتی در خانه خدا، از همه چی ببر برو.
بگو خدایا اگر قرار است، هر کسی هم کاری کند، انّ علمَهُ عِندَک، اسبابَهُ بِیَدِک، و انت الذی تُسَبِبُّهُ بِلُطفِکَ. تو با لطفت سبب سازی می کنیف تعقیب نماز عشاء را بخوانیم، فارسی بخوانید، حالا من عربی می خوانم معنا می کنم، شما فارسی بگویید ولی با دل آدم بگوید، این احتیاج به معرفت دارد، ما باید پنجاه سال، بعد خدا می تواند، چهل سال به تو نمی دهد، چرا، چون تو باید آدم شوی، هدف از خلقت آدم شدن ماست.
رسیدن به معرفت و رسیدن به توحید است، توحید میوه ی خلقت است، آدم میوه شد خوش به حالش، شاخ و برگ بماند که خوب نیست، برای همین خدا چهل سال می دواندت، چهل سال می خواندت، تا به عجز برسی، بعد می شوی موحد، حالا به خواسته ات هم نرسیدی، نرسیدی، خواسته دنیایی، حیوانی هست. ما برای همین چیز ها، دعا می کنیم.
ما کی خود خدا را از خدا خواستیم، اینکه ما خیلی بدبختیم، ما نمی رویم سراغ این حرفها که، هر چی می خواهیم زمین است، خدا می گوید تو چهل سال به خواسته ات نرسی، به آن آرزوهایت نرسی، در هر موردی که دعا داری، ولی یکبار در آخر عمرت آدم شوی و بمیری، به معرفت برسی بمیری، می ارزد، می ارزد آدم معطل شود ولی بفهمد معطل شود و آدم شود، بفهمد جایی کسی جز خدا نیست که بخواهد حاجتها را بدهد، لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
نه بابا من با این آشنا شدم، حتماً می خواهم با این پسره ازدواج کنم، من حتماً می خواهم با این دختره ازدواج کنم، می گوید نه، برو دو رکعت نماز بخوان، بگو خدایا اگر تو می دانی، اگر تو صلاح می دانی ازدواج کنم، اگر نه، نه. نه من حتماً همین را می خواهیم پایش را می کند در یک کفش، بعد می بینی چند وقت بعد دعوای شان می شود، له اش می کنند می رود پی کارش، به خدا بگو خدایا یک همچین موردی هست.
اگر تو صلاح می دانی خودت، نمی دانی من اصراری نمی کنم، من به زور این کار را نمی کنم، دختره می گفت: رفتیم پیش امام رضا ضجه زدم که من فلانی را می خواهم، ما می رویم پیشنهاد می دهیم من این را می خواهم، گفت: همین که داشتم گریه می کردم پیش امام رضا، یک خانمی آمد یواش به من گفت دخترم، رد شد و رفت، گفت: نفهمیدم چی گفت، دخترم این آقا به صلاح تو نیست. رفت.
آقا یک کسی را فرستاد گفت: این پسر به درد تو نمی خورد. من حالیم نمی شود، من سرم نمی شود من همین را می خواهم، حالا که می خواهی برو، پنج سال است الان فقط شکنجه است کارم، کتک می خورم، فحش می شنوم، همیشه غذایم کتک است، تحقیر و کتک، روز اول که گفتند: نه. خدایا تو، هر چه صلاح می دانی، این طوری خوب است. حل شود حل شود. مریضی هست خوب است، من مریضی را می خواهم، شفا خوب است درد است خوب است، تنهایی هست خوب است، تنهایی نیست خوب است.
ورشکستگی هست خوب است، این خیلی قیمت دارد، هر چی تو می خواهی خدایا، هر چی تو می گویی آن برای من خیلی خوب است.
اللهم صلی علی محمد و آله محمد عدد ما احاط به علمک و عجّل فرجهم و الحمدلله رب العالمین.