جلسه 006 - اخلاص
شماره جلسه
6
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
2
روز
30
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - اخلاص

اول دو تا سوال را جواب بدهیم بعد سر موضوع برویم. یکی در مورد محبت به دیگران. من این قاعده را خوب توضیح بدهم.

در تربیت اسلامی، انسان می تواند میلیونها نفر را از محبت خودش سیراب کند و به دیگران محبت کند، اما خودش محتاج و گدای عواطف و محبت دیگران نباشد. این هدف تربیت انسان بدون چشم داشت و طمع مهرورزی کند. خودش محتاج مهرورزی و محبت و عواطف دیگران نباشد. این که در روایت داریم:

کلّ ما ازدادٌ عبده ایماناً ازداد للنّساء حبّا. هر چقدر انسان ایمان به خدا بیشتر داشته باشد و سنخیت او با خدا بیشتر شود، علاقه اش به همسرش بیشتر می شود.

گفتیم همسر مصداق است، بلکه همه موجودات، پدر و مادر و خواهر و برادر و دوستان و فامیل، حتی اشیاء اطراف، حیوانات و ... مهرورزی بیشتری دارد. علامت اینکه یک نفر رشد انسانی کرده است، این است که در خانواده چقدر به همسر و فرزندان و اطرافیان و در اجتماع به مردم مهرورزی دارد. و چقدر آنها برایش عزیز هستند. اگر محبت انسانها در دل ما کم شود، معیار محبت این گونه است که ما محبت یک نفر در دل مان کم شود و یک نفر تازگی و خوبی او در دل ما از بین برود.

مثل کسانی که از زن یا شوهر خود خسته می شود. و آن علاقه را دیگر به همسر شان ندارند، آن عاشقی های دوران نامزدی و اول زندگی را ندارند، معلوم می شود که مجموعه انسانی نیست، یا آدمی است که از لحاظ عاطفه ضعف و کم دارد. علت این است که علاقه را از زمین می گیرد. از تربیت از طریق پدر و مادر یا کاری که در طبیعت با خودش می کند. دنبال علاقه است. موجودی او کم است. اینقدر نیست که هر روز به همسر، فرزندان، و انسانهای دیگر مهرورزی کند و هر روز هم این مهرورزی بیشتر شود. فقط آدم های خاصی می توانند این گونه باشند و اینها کسانی هستند که عاطفه و مهربانی و عطوفت را مستقیم از خود خداوند تبارک و تعالی می گیرند و به همین دلیل عشق را به ایمان ربط داده است.

کسی می تواند همیشه عاشق همسر و اطرافیان خود باشد که ایمان او بیشتر باشد. ایمان بیشتر بودن یعنی سنخیت او با خدا بیشتر است شبیه تر است. دو اسم است که در بین اسماء از همه بیشتر احتیاج داریم که به آن شبیه باشیم. رحمن و رحیم. رحمن نسبت به همه ی موجودات و رحیم نسبت به مومنین.

بنابراین ما اگر نمی توانیم مهرورزی کنیم و ملول می شویم، خسته و دلزده می شویم، عصبانی می شویم، قهر می کنیم. ارتباط را قطع می کنیم. به دلیل است که در اسم رحمن و رحیم دچار فقر هستیم. این دو اسم را خوب جذب نکردیم. خودمان فقر عاطفی داریم و نمی توانیم برای دیگران هزینه کنیم، خسته می شویم.

اسم رحمن و رحیم خوب در ما نیفتاده، لذا ضعیف هستیم. از آدم ها خسته می شویم. بی حوصله می شویم. این به این خاطر است که با اسم رحیم و رحمان وصل به الله نیستیم. می خواهیم موجودی زمینی خود را مصرف کنیم آن هم کم است. پس یک نفر را که باید دوست داشته باشیم، از او زده می شویم، محبت که داریم جای دیگر می رویم، یا گدای محبت دیگران هستیم. کسی که به محبت زمینی ها احتیاج دارد، و اگر آنها به او محبت نکنند، مثل شوهر، مادر، پدر، دوست و.... خودش را بدبخت و ذلیل و خوار می داند و فکر می کند اگر فلانی به من محبت نکند و قطع ارتباط کند من می میرم. او گدا و ضعیف است. کمبود اسم رحمن و رحیم دارد. از عواطف الهی نمی تواند استفاده کند.

والاّ اگر انسان به اسم بی پایان رحمن و رحیم وصل شود، هرگز از یک زمینی درخواست عاطفه نمی کند. دیگران را دوست دارد. با وجودی که دیگران او را دوست ندارند. پدر و مادر، خواهر و برادر، جفا می کنند. او آنها را دوست دارد اما محتاج آنها نیست. محبت می کند بدون این که وابسته و ذلیل آنها باشد. شخص ثروتمند است و در حساب با تکی خود بسیار پول دارد، پس گم شدن، پول او، کم شدن آن، و دریغ کردن دیگران او را به وحشت نمی اندازد.

چون حساب او پر است. کسی که از عواطف و محبت و حب الهی بهره مند است، بدون چشم داشت به دیگران محبت می کند اما خودش محتاج محبت دیگرا نیست. چون محبت او از نوع محبت انسانی و الهی است. یکی از نشانه های اخلاص و توحید که بر وجود شخص حاکم شده باشد همین است که: ایاک نعبد و ایاک نستعین یعنی احتیاج خود را به خلق ندارد. به محبت و نوازش و عشق اگر نیاز دارد، با خانواده ی آسمانی خودش، با مادرش فاطمه ی زهرا سلام الله علیها و با پدرش آقا امام زمان سلام الله علیه، خود را ارضا می کند.

مثل کسانی که محبت خود را به حرام خارج از خانواده ی خود نمی برند. وقتی به حرام خارج نکردند می گوید: من پدر و مادر دارم، مهربانند و از غیر آنها به محبت هیچ کس دیگری غیر از آنها، یا همسر خود خواهر و برادر خود ندارم. آن کس که به خارج از نظام خانوادگی محتاج می شود، آن هم به حرام، بدبخت است.

وقتی من خانواده دار هستم، خانواده آسمانی دارم، آقا امام زمان علیه السلام را دارم، چهارده تا معصوم هستند که من جزء آن خانواده هستم، دیگر نیازی به جذب از خانواده زمینی خود هم ندارم. که اگر پدر و مادر من محبت نکردند، اذیت کردند، رابطه ی من با خدا و انسان های دیگر ضعیف شود. معنویت را کنار بگذارم.

آن کسی که می خواستم با او ازدواج کنم به من پشت کرد با خدا قهر کنم، افسرده شوم، احساس کنم که نیاز من پاسخ داده نشد. این شخص از اول به طور اشتباه دلش را برای جذب محبت وسط گذاشته است. دل ما اینجا نباید باشد بلکه باید پیش خدا و خانواده آسمانی باشد.

ایاک نعبد و ایاک نستعین یعنی خدایا من عشق هیچ کس احتیاج ندارم. تو تو تو . محبت، نوازش را از تو می خواهم، تو با من قهر نکن، سیدالشهدا در دعای عرفه می گوید: چه کسی را ندارد کسی که تو را دارد. بعد از خدا دیگر به کسی نیاز نداریم، به محبت هیچ احتیاج نداریم چنانچه قبل از آن می فرمایند:

ماذا وجدک فقدک. کسی که تو را ندارد چه دارد؟ در قاعده عشق از امام صادق علیه السلام پرسیدند، چرا وقتی بعضی عاشق می شوند، یعنی شیفته ی یک آدم مثل خودش در روی زمین می شوند که چه بسا از خودش هم پایین تر است. دیوانه ی یک آدم می شود، چه جنس مخالف چه جنس موافق.

که وابسته او می شود و با او زندگی اش معنادار می شود. همه اش فکر او در سرش است. و بدون او احساس پوچی و بدبختی می کند و همه چیزش او می شود. تا جایی که گاهی معشوق جای خدا را هم برای انسان می گیرد، آخرت او را تحت پوشش قرار می دهد، و به خاطر او حاضر می شود دست از خدا هم بردارد. از امام می پرسیدند که این عشق چیست که در دل افراد می آید؟ ایشان بسیار زیبا جواب می دهند که:

این عاشق تاوان خود فروش این آدم است. این آدم از خدا محبت را جذب نکرد، پس خداوند او را به عشق زمینی مبتلا می کند. به گدایی از دیگران مبتلا می شود.

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد.

یعنی کسی که می تواند میلیونها آدم را سیراب کند، وقتی رابطه ی خود را با اصل، با معشوق آسمان، خدا، قطع می کند. یی از بلاهایی که سرش می آید این است که گدای توجه دیگران نمی شود محتاج عنایت دیگران می شود. از ثروت می افتد، از خزانه ارتباط را قطع کرده است، محدودیت بودجه پیدا می کند.

با فقط یک جا نامحدود بودن محبت را داریم. و آن، آنجاست که متصل به بی نهایت باشی. مثل قطره، خیلی کوچک است، اما وقتی به دریا متصل می شود، دریا می شود، قطره دریاست اگر با دریاست.

آدمی که محبت خدا را، ارتباط با خدا و بی نهایت را پس می زند. نماز و ذکر و خلوت با خدا و دوستی با خدا را ترک و تعطیل می کند به عواطف دیگران محتاج می شود. نه تنها احتیاج دارد و گدایی می کند دیگران هم به او نمی دهند و کم می گذارند. پدر و مادر، همسر هم به او نمی دهند معشوق کلاّ او را پس می زند. می فرماید این جزای خودفروشی این آدم است. او ترک ذکر خدا کرد، محتاج شد. پس منافات ندارد اینکه ما عاشق انسانها باشیم و بی نهایت عشق بورزیم اما محتاج آنها نباشیم.

شما سیدالشهدا را نگاه کنید که چقدر عاشق ربابه و سکینه است. یک شب که آنها نیستند، در فراق آنها شعر می گوید، اما محتاج و گدا نیست. اگر رباب یک روز بگوید که من تو را نمی خواهم، شکسته نمی شود. چون همه اش را دارد. اگر کسی گفت، من بعد از این نمی خواهم با تو باشم، خداحافظ، او فرو نمی ریزد، چون با اصل وصل است.

بدبخت شدم، بیچاره شدم، له شدم، طرد شدم، ذلیل شدم، خوار شدم، حالا چه کنم، خلاء دارم.... اصلاً مومن امکان ندارد که خلاء عاطفی و محبتی پیدا کند. مومن معشوق هایی دارد که یک دانه از آنها به تمام اهل زمین می ارزد. خودش هم معشوق اهل آسمانی است. دعای این الله که اینقدر سفارش است همین است:

خدایا، اجعلنی محبوبته فی ارضک و سمائک. خدایا من را در آسمان و زمین محبوب قرار بده. یعنی زمینی ها مرا دوست مرا دوست داشته باشند، آسمانی ها هم دوست داشته باشد کسی که امیرالمومنین علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام به او مشتاق هستند، نیاز ندارد که کسی به او محبت کند. به عاطفه هیچ کس نیاز ندارد و ذلیل نیست. با اینکه می تواند عاشق همسر، پدر و مادر و..... عشق بورزد، قشنگترین ترانه ها را برای معشوق های زمینی اش بخواند، زیباترین عزل ها و بالاترین کلمات محبت آمیز و عاشقانه را بکار ببرد.

مثل سیدالشهداء امیرالمومنین علیه السلام، امام امت نسبت به همسر شان که چه کلماتی را در برنامه شان بکار بردند. چون دارد می تواند استفاده کند. اگر به او می گوید فدایت شوم، تصدّق تو، جان من به فدایت.... برای این است که دارد که بگوید. آن قدر دارد ک راحت می تواند هزینه کند. کسانی که نمی توانند مهرورزی به دیگران کنند و از خانواده و همسر شان دریغ می کنند و به اطرافیان محبت کنند.

انسان هایی گدا هستند، ندارند، به جایی وصل نیستند. می خواهد از شخصیت کوچک خودش استفاده کند که موجودی ندارد. اما کسی که کُر وصل است. به صاحب الزمان و به آسمان وصل است. به دیگران راحت محبت می کند. بدون اینکه به دیگران وابسته باشد.

سوال دوم: ما چه کنیم که این مباحث را جذب کنیم؟

مثل همه ی حرفه ها و فن های دیگر که عمل می کنیم، در مسائل معنوی هم عمل کنیم. شما اگر بخواهید زبان را یاد بگیرید چه می کنید. خیاطی، گلدوزی، تایپ، رانندگی، شنا .... چه می کنید تا جذب می کنید؟ تا به ثروت می رسید؟ تا به توانایی می رسید؟ تا به قدرت می رسید؟ اول: خوب گوش می کنید. به حضرت فرمودند علم چیست؟ فرمودند: سکوت. یعنی حواس خود را پرت نکنی با بغل دستی حرف نزنی، بعد خوب گوش کردن است که خوراک بیاید.

بعد عمل کردن است. تمرین شنیدن تنها کافی نیست. مثل اینکه بگویی آقا شنا اینطور است. رانندگی اینطور است. تایپ و گلدوزی این طور است. نه آقا برو و مسائل را بخر، قیچی و برش را شروع کن، پشت ماشین بنشین، گاز بده، ترمز کن، ماشین خاموش می کند اما بالاخره راه می افتی. دوچرخه سواری، شنا..... اول ترس دارد، اضطراب دارد، زمین خوردن دارد، اما مهارت را کسب می کنید.

الان شما هر کدام حرفه ای را می دانید، در شرکتی یا جایی، اداره ای کامپیوتری، زمانی، فروشندگی، بخاری، آهنگری و ... را می دانید. روز اول که این طور نبودید تمرین کردید. پس اول خوب یاد بگیریم و بعد تمرین کنیم. عمل کنیم. مثلاً اگر یاد می گیریم که عصبانی نشویم، تمرین کنیم.

یاد می گیریم باید حلم داشته باشیم. تغافل و تجاهل داشته باشیم. باید تمرین کنیم. تا آن اسم های خدا دانه دانه در ما ظهور پیدا کند. قبلاً هم گفتیم هیچ چیز به اندازه گناه مانع شدن نیست. چون گناه یعنی تخلف از فرمول ها. ما که فرمول ها را رعایت نکنیم، نمی شویم. مثل اینکه به ما بگویند گاز و کلاج را این گونه فشار بدهید. و ما رعایت نکنیم.

ماشین بالاخره خراب می شود. به شما می گویند (ق) را این گونه بنویس. رعایت نمی کنید می شود گناه. گناه یعنی رعایت نکردن اصول و قواعد. این اتفاق نمی افتد که آن اسم را جذب کنیم و در دل ما نمی نشیند. می گوید آقا با نماز پرواز کردن، در تمرین های شب های احیا، معراج است. مثل پرواز کردن با هواپیماست.

شما با یک هواپیما چگونه پرواز می کنید؟ شما باید اول هوس پرواز را داشته باشی. کی دوست ندارد که پرواز کند. همه دوست داریم. بعد می گویند یک کلاس پرواز هست که هزینه کمی دارد. می گوید آقا من اصلاً می ترسم که پشت هواپیما بنشینیم. نمی خواهم که پرواز کنند. مجانی هم درس دهند نمی خواهم. چون خیال پرواز، شدن را ندارم. ما خیلی های مان می گوییم. دوست داریم اما همت شدن را نداریم.

نمی خواهیم عمل کنیم واقعاً نمی خواهیم بشویم. یعنی برایم مهم نیست که اسم خدا را جذب کنم. می خواهم کریم، غفور، جواد، رحیم بشوم، برایم لطف و ارزش نیست. مهم نیست که اسم را جذب کنم. برایم مهم است که در دنیا به من دکتر بگویند. مهندس، استاد، ثروتمند بگویند یا مشهور شوم. این ها را دوست دارم. اما اسم های آخرتی را که مبنای ابدی دارد نمی پسندم. تمرین هم نمی کنم.

اما تو که در کلاس پشت دستگاه هواپیما می نشینی ، یعنی می خواهی این دستگاه را به کنترل خودت درآوری. می خواهی سوار شوی و می خواهی پرواز کنی و تصرف کنی. به آن مسلط شوی و وسیله پرواز خودت قرار دهی. می خواهی با چترت پایین بپری، باید چتر در دستت باشد. اما نماز در دست ما نیست، دو دقیقه آن را نمی توانیم نگه داریم. تا الله اکبر می گوییم از دست مان رفته است. چگونه با آن پرواز کنیم. باید نماز را مثل یک هواپیما در دست بگیری، یاد بگیری که با آن پرواز کنی، بعد پرواز کن.

تو که نه با ذکر، نه با دعا نمی توانی پرواز کنی، چطور می گویی که چرا نمی شوم، چرا عاشق نمی شوم. چون تو تمرین عاشقی نکرده ای، تمرین عاشقی کنید. در آخرین بحث ها قبل از اسم ها توضیح دادیم که همه ی آدمها یک طور پرواز نمی کنند. گاه یک نفر با دعای توسل می تواند پرواز کند به همان بچسبد. با یک اسم می تواند با همان پرواز کن. با دیگر اسم ها قاطی نشو. مال تو نیست.

می گوید، من از همه ی اسم ها، با اسم جواد می توانم رابطه داشته باشم. از بین ائمه سلام الله علیها که همه را دوست دارم، اما امام جواد علیه السلام یک طور دیگر است. آفرین تو با او می توانی پرواز کنی. یا می گوید من با امام هادی علیه السلام یک حس دیگری دارم. کسی می گوید من با سیدالشهدا یک حس دیگری دارم. کسی می گوید با پیامبر پرواز دارم. کسی می گوید همه ی ائمه یک طور اما با فاطمه زهرا سلام الله علیها طور دیگری هستم.

کسی می گوید امام زمان سلام الله علیها، کسی هم می گوید با همه می توانم پرواز کنم. ببین اسمت کدام است. در امام زاده ها همین طور است. می گویی در امام زاده ها اسمی است که من رابطه ی خاصی با آن دارم. پس تو باید با او پرواز کنی. راحت تری، با او پرواز کن. با او کار کن. با او موفق تری. و دائم عوض نکن. مگر زمانی که یک احساس خاصی داری که الان می توانی این کار را انجام دهی.

مثل تو تا اتومبیل که می گویند کدام را سوار می شوی. می گویند این یکی را. ممکن است مدل آن هم پایین تر باشد. اما می گویی در دستم راحت تر است. خوش دست تر، خوش رکابتر است. پشت این که بنشینم پرواز می کنم. مثل خانم ها که می گویند من با این چاقو سیب زمینی را بهتر برش می دهم. چاقو تیز تر و بهترهم شوهرش خریده است. اما می گوید آن به دست من نمی آید. با همان قدیمی تر کار سریع تری هم می کند.

ببینم اسم ما چیست؟ حس ما چیست؟ آنکه راحت تر هستیم، جان ما می پذیرد، راحت می توانیم با آن برویم، برویم. کسانی که برای خدا به کلاس نمی روند هم همین طور هستند. کسانی که نمی روند تا بشوند. هیچگاه درس ها نه تنها جذب جان آنها نمی شود بلکه بلای جان آنها می شود، قسی القلب می شوند، پوست کلفت می شوند.

ده سال می آید اما چون از اول برای شدن نیامده است. بعد از ده سال نماز هم نمی خواند. مثل شیطان که شش هزار سال عبادت کرد اما از او ل با خدا نامحرم بود. قصد رشد و انسانیت نداشت. از اول رابطه را خراب برقرار کرد. و کان من الکافرین. خداوند می فرماید: از اول او کافر بود. نه اینکه الان کفر بورزد که من گفتم سجده کن، بعضی ها سر کلاس، درس می خوانند، مطالعه می کنند، اما تصور شان شدن نیست. یا عادت کرده اند، یا می خواهند وقت تلف کنند، یا پُز بدهند، یا می خواهند یاد بگیرند که کلاس داری کنند، استادی کنند. او اصلاً نیامده که بشود بلکه این درس ها می شود: و لا یزید الظالمین الا خسارا.

درس ما که هیچ، کلام خدا که باشد، پیامبر مگر کلام شان نور نبود. چرا اکثر آنها که با پیامبر بودند، در ارتباط با او کافرتر شدند. به جای اینکه بهتر شوند بدتر شدند. مگر ایشان حرف شان را از ته دل نمی زد، مثل غلطی که در ما افتاده است که این آقا حرفش به دلم نمی نشیند، به دردم نمی خورد. پس او از ته دل حرف نمی زند. چون کسی که از ته دل حرف بزند سخنش به دل هم می نشیند. نه. چه بسا که استاد واقعاً از ته دل حرف بزند، اما حال شاگرد را هم بزند و به دل او ننشیند.

پیامبر همیشه از ته دل سخن گفتند. اما اکثر آنها که با ایشان بودند، فاسق بودند. چون از اول با پیامبر نامحرم بودند. رابطه را خوب برقرار نکردند. نمی خواستند که بشوند. تاجر بودند، معامله کردند، پز می دادند. وقت تلف می کردند، برای ریا، خودنمایی، برای اینکه از دیگران عقب نمانند. .... پس قلب آنها روز به روز سخت تر می شود. یک وقت می گویی آقا من واقعاً الان نمی توانم جذب کنم. نمی توانی جذب نکن.

الان نباید کلاس بیایی، کتاب هم نباید بخوانی، سی دی هم نباید گوش بدهی، چون الان متوقف هستی، اول باید به عطش برسی. فقط و فقط و فقط کسانی از بین هزاران شنونده رشد می کنند که تشنه ی آن مباحث باشند. آن مباحث درد شان و گم شده ی آنها باشد.

برویم بالا ببینیم چه می گوید، آزمایش کنیم، ارزیابی کنیم، حالا... هیچ وقت تاثیر ندارد. بلکه تاثیر معکوس دارد. پس علت اینکه می بینید یک تازه وارد که شش ماه است آمده است و از یک شخصی که ده سال است می آید و جلو می زند، این است که این تازه وارد ده سال بیرون کلاس تشنگی کشیده است. معطل بوده است. نمی دانسته باید کجا برود. گمشده داشته است. آنقدر خدا خدا کرده است تا تصیب او شده است.

حالا همه را می خورد و عمل می کند. مثل اروپایی ها و آمریکایی ها که وقتی مسلمان می شوند، از همه ی ما، از مسلمانها که پدر و مادر شان مسلمان هستند بهتر در می آیند. مسلمان های ما عادت کرده اند. از اول شنیده اند. وقتی به آنها دادند که تشنه نبودند. عطش و قحطی نکشیدند. کمبود نداشتند از وقتی متولد شدند. حسن و حسین و تقی و نقی علیهم السلام شنیده است. امام صادق و امام باقر علیهما السلام شنیده است. خدا و اهل بیت، بهشت و جهنم شنیده است پس اصلاً گم شده نداشته است.

حال او هم به هم می خورد. الان میلیونها آدم داریم که از این کشور فرار می کردند، رفتند، برای اینکه حال آنها از دین، از این کشور، از تظاهرات معنوی، از حجاب به هم می خورد. اما آنها رفتند و طبیعت گرایی خود را کردند و فهمیدند پوچ است. به من نسبت رسیده اند. حالا عاشق و تشنه ی حقیقت هستند. ما را مسخره می کنند که شما چطور دین دار هایی هستید. چهل سال طول کشید تا من به اسلام، به شیعه، به علی رسیدم آن شخص خیلی قدر می داند که امام علی علیه السلام یعنی چی؟

(سالهای سال زندگی کردم و دارم زندگی می کنم و ارتباط دارم). او خیلی قدرتمند است. اصلاً باج نمی دهد. یک دختر در شهر اروپایی نماد حجاب می شود. تمام شهر او را در روزنامه ها، تلویزیون مسخره می کنند. اما عزت او بیشتر می شود. قرآن می فرماید: وقتی به مومنین می گویند که دشمن ها علیه شما جمع شدند، زادتهم ایماناً. ایمان شان بیشتر می شود.

یعنی هر چه می بینند که هموطنان بیشتر مسخره می کنند در حجاب محکمتر می شوند. چه پسر و چه دختر. به این دلیل مقام رهبری حفظه الله تعالی فرمود: دخترها و پسرهایی که در آمریکا هستند مثل انبیا هستند در کثیف ترین محیط پاک هستند. زیرا گمشده داشتند. اما ما دائم حرم و حسینیه و هیئت رفتیم، حرفها را شنیده ایم، در مدرسه، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه..... برای مان گفته اند و دین گمشده ی ما نیست.

مثل این می ماند که دائم داده اند و خوردیم و حالا داریم بالا می آوریم. و قدر نمی دانیم. چون معرفت نداریم. دائم عطش غیر از این را داریم و تشنه غیر از این ها هستیم. به این دلیل اگر مجبور شویم مدتی از این مسائل بگیریم و بشویم و درس آن را بدانیم، جذب جان ما نمی شود.

یکی از بزرگان که آدم بسیار با صفا و با اخلاص است. او در غربت و تنهایی که در ایران کسی او را نمی شناسد ولی در خارج همه او را می شناسند. در اینجا به ندرت کسی نام او را می داند او چنان تبلیغ در خارج از ایران داشته و نزدیک به سی زبان دنیا کتاب نوشته است، در میلیون ها نسخه به طور رایگان به خارج از کشور فرستاده است. من هر کشوری رفتم، و یا خبر گرفتم، همه می گویند آقای فلانی. می شناسیم او را.

یکبار بیست سال پیش به او گفتم: فکر می کنی تا کنون چند نفر را مسلمان کردی، شیعه کردی، به سرانگشتی حساب کنیم ده میلیون نفر را.

قرآن می گوید: من احیا نفساً فکاَنّما احیا النّاس جمیعاً. اگر کسی یک نفر را زنده کرده باشد مثل این است که همه ی مردم را احیا کرده باشد. در تنهایی و غربت و مظلومیت خیلی کار کرده است. و خیلی هم کار می کند. اصلاً هم تبلیغات و سر و صدا ندارد. او گفت: یک وقت کتاب های من به زندانهای آمریکا رفته بود. آمریکایی ها در زندان که خوانده بودند، همه مسلمان شده بودند.

اسلام این است؟ به! تشنه هستند. گفتم گاهی در خارج از کشور می خواستم کسی را قانع کنم که بپذیرد، بیست دقیقه بیشتر وقت نمی خواهد. چون عطش دارند. رئیس یکی از دانشگاههای بزرگ آمریکا می گفت: من با یا یک حدیث امیرالمومنین علیه السلام مسلمان و شیعه شده ام.

از بس که عطش دارند. اما ما اینقدر حدیث شنیده ایم، و خورده ایم پوست مان کلفت شده است اینقدر آیه شنیده ایم، دعا شنیده ایم، پای درس بودیم و قساوت قلب گرفتیم. به این دلیل اصلاً قدر خانواده ی آسمانی خود را نمی دانیم، عشق نمی ورزیم یک وقت جایی است و می خواهند همه صلوات بلند بفرستند که می فرستند اما وقتی خودش هست اسم را می شنود. در یک جا نام فاطمه زهرا سلام الله علیها، امام حسین علیه السلام را می شنود، اما تکانی نمی خورد. اما یک نفر در جایی، در خانه ای، اسم را که می بیند، دل هم با او می رود، با نوشته دل او می رود.

با مسجد، با حرم، با گنبد، با صدا با اذان، دل او می رود، تمام وجودش آتش است. چون می فهمد که چیست. و ما تا به معرفت نرسیم، هیچ فایده ای ندارد. می گفت: آنان مسلمان شده بودند، فهمیده بودند که غذای اسلامی، غیر از غذای حرام کفر است بعد در زندان هم که غذای اسلامی نبود، غذا نخوردند. شش ماه بعد که به من گفتند اگر آمریکا رفتی به آنها سر بزن.

می گفت: رفتم در زندان به آنها سرزدم. مسئول آنها به من گفت: اینها شش ماه غذا نمی خوردند. تازه مسلمان زندانی که می دانی چطور آدمی است. در وحشی ترین کشورها او مسلمان شده اما چقدر نرم، چقدر با باور، چقدر با یقین شش ماه روزه گرفته که مبادا غذای حرام بخورد و خدا راضی نباشد. آنها به سوء تغذیه افتادند. تا بعد رفتیم به رئیس زندان گفتیم که اینها این طور ادامه دهند، می میرند، و غذای آنان را رئیس زندان اسلامی گذاشت. اینان گمشده دارند.

آدمهایی که به معرفت نرسیدند، گمشده هم ندارند. حال شان هم از اینکه دائم امام صادق علیه السلام، اما باقر علیه السلام قرآن و مفاتیح و آخوند و حرم دیدند و قدر نمی دانند به هم می خورد. اینها بنی اسرائیلی هایی هستند که بعد از دیدن موسی سراغ گوساله رفتند. ثمّ التّخذتم العجل من بعد ذلک و اشربوا فی قلوبهم العجل.

خداوند عجیب تعبیری دارد. یعنی اینها شیفته و عاشق گوساله بودند. الان ما چقدر مسلمان داریم که عاشق و شیفته ی حرام و غیر مسلمانی هستند. اینقدر از حجاب و مظاهر دینی، و دین متنفرند. دو روز از ایران خارج شوند همه چیز را از دست می دهند، چون گمشده ندارند، قدر نمی دانند. آنها که آنجا پیدا کردند، قدر می دانند پس مواظب باشیم خدای ناکرده قلب ما قساوت پیدا نکند.

باید با عشق و محبت و شیفتگی چبزی برایمان تکرار نشود. اگر تکراری شود و زدگی داشته باشد. مسیر قلب برعکس می شود. اگر می بینی تکراری است. متوقف کن. نشنو. نرو بایست ببین مشکل قلب تو کجاست. ببین چرا با شنیدن اسم خدا دلت نمی لرزد.

قرآن می گویند قلب های شما از سنگ هم بدتر است. چون سنگ:

و انّ من الحجاره.... و لمّا .....من خشیته الله. سنگ ها که اسم خدا را می شنوند، تکانی می خورند. اما شما قسی القلب شدید. اسم خدا را که می شنوید هیچ تکانی نمی خورید. الله، رحمن، رحیم، کریم، هیچ تکانی داده دلهای شما نمی آورد. ودود، مجید،.... نمی توانی با آنها ترانه بخوانی، برقصی، به وجد بیایی. چقدر مسلمان داریم که وقتی می خواهند برای بچه های خود اسم انتخاب کنند اینقدر از اسمهای اسلامی زده اند، اینقدر شیفته غیر دین و اسماء غیر دینی هستند که اسم های که انتخاب می کنند نگاه کنید. او از اسمهای دینی و مقدس حالش به هم می خورد، جرأت نمی کنی از دهها اسم حضرت زهرا سلام الله علیها به او پیشنهاد دهی. می گوید این حرفها چیست؟

ما اگر تبدیل می خواهیم شویم باید تشنگی مان حفظ شود.

آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست

اگر شنیدن و دیدن حال به هم زن شده است، ببین مستوجب کارت کجاست. یکجا ضعف معرفتی داری، ضعف عملی داشتی، شنیدی و عمل نکردی، مثل کسی که از ریاضی زده می شود. افت کردید؟ رفته و درس را گرفته و تمرین نکرده است. حالا خوشش نمی آید.

اگر تمرین کرده بود از زبان، علوم، ریاضی خوشش می آمد. کلاس اول، دوم، رفته، تمرین هم نکرده، شنیده اما تمرین درسهای ساده تر را نکرده است، درس از سنگین می شود، و اصلاً نمی فهمد و دیگر از زبان بدش می آید، حالا مقصر زبان است یا مقصر اوست. او به وزان نیامده است حالا بدش می آید.

النّاس اعداء لما جهدوا. کسی که نفهمد دشمنش می دارد.

می گوید: آقا من خیلی از ریاضی بدم می آید، درس مزخرفی است، نه! درس خیلی شیرین و خوبی است، تو مزخرف برخورد کرده ای. من از املاء خیلی بدم می آید..... از عربی بدم می آید، از طلبگی بدم می آید، تو به خودت خیانت کرده ای حالا از زبان، عربی ، طلبگی بدست می آید. ببین کجا جنایت کرده ای که نمی توانی بکشی.

حال چه کار کنیم که خوب تبدیل شود. اول خوب سکوت کردن، خوب یاد گرفتن، دوم عمل و تمرین تا به مهارت برسیم پس 1- علم 2- عمل 3- معرفت .... مثل مرده شود که به او می گویند خیالت راحت باشد کاری ندارد. علم. بعد می گویندبه او دست بزن. باید شجاعت، به خرج دهد و به خودش رنج دست زدن، را تحمیل کند. و ببیند آیا کاری دارد؟

حالا کفن او را باز کن. حالا آب روی او بریز و بشوی. یکبار دو بار و سه بار..... بعد می بیند واقعاً کاری ندارد بعد می تواند بشوید، قلبش آرام می شود، ترس از وجودش می رود. تاریکی، جن ، با خیالبافی ها از سوسک، مورچه، مگس هیولا درست کرده است.

حالا تو اگر می خواهی به به بگویی باید دست بزنی. تا وقتی می ترسی آن سوسک همیشه حاکم به توست. تو همیشه ذلیل سوسک هستی. برو عربی را یاد بگیر. بعد ببین چقدر لذت داشت آنچه را که خودت را محروم می کردی. زبان را از دوباره یاد بگیر، حوزه علم ها را دور بریز. بعد می بینی که چقدر شیرین بود و من نمی دانستم. بی خود از رانندگی، آشپزی، .... می ترسیدم.

بی خود از خدا می ترسیدم. ما خیلی از خدا ترس داریم. از اهل بیت فراری هستیم. ما بی خود از قبر، از قیامت می ترسیم. از نماز شب، از ذکر، از حرم متنفر بودم. من جایی جنایتی در حق خودم کرده ام. یک جایی تنبلی کرده ام، یک جایی بی حوصلگی هایی کرده ام حالا زدگی ایجاد شده است. باید برگردم آن را درست کنم.

حالا راجع به اخلاص بحث می کنیم:

چند روایت خیلی زیبا و شیرین اینجا هست، از امیرالمومنین علیه السلام، طوبی لمن اخلص لله عمله و علمه. خوشا به حال کسی که عمل خود را برای خدا خالص کند. علمش را هم برای خدا خالص کند. یعنی علم را برای خدا بخواهد. حضرت فرمودند: اگر کسی علم را بخواهد برای غیر از عمل. باید جایگاه خود را در جهنم ببیند. برای پز دادن، بحث کردن، سخنرانی کردن، که من قوی شوم و بحث کنیم کم نیاورم، (لییا هی به النّاس) مباهات بر مردم کند.

به پدر و مادرم، برادرانم، اطرافیانم، فامیلم پز دهم که من آدم قبلی نیستم. الان آنقدر سواد دارم. من نویسنده شدم. من دین را بلدم. دائم هم افاضه می کنم. عالم جز در مواردی که باید علم از او بیرون می آید با بقیه هیچ فرقی نمی کند. اصلاً عالم نیست. در اتوبوس، در ماشین، در خانه.... قربان امیرالمومنین علیه السلام که می فرمایند: اذا خرج من البیت خرج کان رجلاً. هر وقت که از خانه بیرون می آید، مرد بیرون می آید.

امیرالمومنین اسدالله غالب، آقا در موقعیت های خودش اینگونه بود. و اذا دخل فی بیته کان صسیّاً. وقتی که به خانه می رفت بچه بود. آقا نبود، دکتر نبود. مهندس نبود، آخوند نبود، مرجع تقلید نبود، مجتهد نبود، پاسدار نبود، نیروی انتظامی نبود. باز جو نبود، ارتشی نبود، فرمانده نبود، استاد نبود.

علت، اینکه وقتی در خانه هستیم حال اعضای خانواده از ما به هم می خورد، بچه ها از ما متنفر می شوند، همسر از ما متنفر است، یا رغبت به ما ندارد. به این دلیل که هر وقت وارد خانه می شویم، بیرون را هم با خود می بریم. در خانه فقط تو پدری، همسری، دیگر استاد نیستی، می گوید: حواست باشد که با که حرف می زنی.

من طلبه ام، درس و آخوندی و مهندسی و دکتری، بسیجی بودن، جانباز بودن، خانواده ی شهید بودن، سادات بودن، در خانه می آوری. تو در خانه هیچ چیز نیستی، یک شوهری، شوهر خوب باش. شوهرش خوب عاشق، یک زن خوب و عاشق، باش. یک بچه برای بچه هایت.

امیرالمومنین علیه السلام فقط یک بچه بود. عرضه داری؟ برای همین بچه ها عاشق و شیفته او بودند. می گوید با همگی، اهل عبادت، نماز سابقه دار، اما بچه ام چرا این طور شده است. در دانشگاه رفته دیگر نماز نمی خواند دخترم حجاب ندارد. به این دلیل است که تو در خانه شخصیت جذابی نبودی تا بچه ات عاشق تو شود.

بعد به خاطر عشق به تو، عاشق حجاب هم بشود. عاشق نماز هم بشود. تو اصلاً در خانه جذبیت نداشتی. تو برای پدر و مادرت جذابیت نداشتی. تو بسیجی به خانه رفتی. حزب اللهی به خانه رفتی. طلبه به خانه رفتی. در خانه که این حرف ها نیست. در خانه فقط ما اعضای خانواده هستیم. غلام همه هستیم. کنیز همه باید باشیم. خدمتگزار اعضای خانواده باشیم.

شأن چیست که به خانه می بری؟ علم را فقط برای عمل یاد بگیر. می خواهی پز دهی، می خواهی شأن پیدا کنی که در خانه می روی همه از تو حساب ببرند، این علم اصلاً به درد نمی خورد. خالص نیست. چون تو از علم خود سوء استفاده می کنی، تو از دکتر و مهندس بودنت سوء استفاده می کنی، به رخ دیگران می کشی، من محققم، من نویسنده امف من سفیرم، من وزیرم، من وکیلم.....

در خانه جای من من کردن نیست. جای مهربانی و فداکاری، فدا شدن، است. در دوستیها در مسافرت تو کاره ای نیستی. در مسافرت یک آدم معمولی باش. شئونات را کنار بگذار. وقتی با رفقا هستی. شاخص نماز شب نخوانید. (از قول اساتید) اگر همه خواندند، شما هم بخوانید. اگر کسی نخواند، شما هم بخوانید، شاگردها هم بودند این کار نکنید مثل بقیه باشید. شاخص بازی، تابلوبازی نباشد.

برو زیارت، اما مگر حتماً باید حرف بزنی! اگر لازم باشد خدا به تو می گوید این کار را بکن. علم را برای خدا خالص کنیم. خدایا من فقط می خواهم یاد بگیرم که بشوم، نه می خواهم به کسی پز دهم، نه می خواهم استاد شوم، نه می خواهم معلم شوم می خواهم به کسی درس بدهم. می خواهم خودم تغییر کنم. اگر وظیفه ی من گفتن هم بود می گویم.

و حُبّهُ و بُغضَه. و حبّ خود را و تنفر خود را با خدا تنظیم کند. اگر از کسی یا چیزی بدت می آید، تا خدا اذن نداده بدت نیاید. تا خدا نگفته خوشت نیاید. اگر می خواهی از چیزی خوشت بیاید. اول ببین خدا قبول دارد این محبت را یا نه. بحث حب و بغض را که مفصل در زیارت عاشورا گفتیم.

وَ اَخَذه و ترکه. گرفتن و رها کردن تو هم برای خدا باشد. اگر می گیری و رها می کنی ارتباط برقرار می کنی، انتخاب می کنی، دریافت می کنی برای خدا باشد. اگر هم رها می کنی، رویت را بر می گردانی قهر می کنی برای خدا باشد. تا خدا نگفته است حق نداری قهر کنی، تا خدا نگفته که از خانه بیرون برو، حق نداری که بیرن بروی.

تا خدا نگفته که سکوت نکن حق نداری که کم حرف شوی، باید با طرف مقابل حرف بزنی، دلش می گیرد. اگر دو مسلمان سه روز قهر باشند و طول بکشد. بعد از سه روز هر دو از دین خدا خارج می شوند. ما اصلاً در دین خدا قهر نداریم.

و کلمه و صمته. و کلام او سکوت او برای خدا باشد. نه برای اذیت کردن دیگران. نه برای پز دادن. حرف زدن برای خدا. نه برای خودنمایی. حرف هم که می زند برای خدا باشد. و فعلَه قَوله. فعل و قولش هم برای خدا باشد. فرمایش دیگر که خیلی بلند است و فرمول های اخلاص در آن است و خیلی کار بردی است بماند برای جلسه بعد.

والحمدلله رب العالمین.