تفسیر موضوعی قرآن کریم (بحث استقامت)؛ جلسه نهم 20/01/1405
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین. سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان، هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام، شهدای اسلام، امام الشهدا و امام شهیدمان صلوات ختم بفرمایید.
ادامه بحث تفسیر موضوعی استقامت
خب، ما بحثمان که درباره تفسیر موضوعی بود، درباره استقامت بود، با موضوع استقامت ادامه میدهیم. مجبور شدیم به خاطر شرایط جنگی، کلاس را به شکل آنلاین و بسیار بسیار محدود برقرار بکنیم. در رابطه با اهمیت استقامت و آثار استقامت سخن گفتیم و اینکه اگر کسی استقامت کرد در راه خدا، بر عقیده خودش، عقیده صحیح خودش پایدار ماند، در اخلاقیاتی که باید رعایت بکند استقامت داشت، و در اعمال؛ چون حیطه دینی ما سه حیطه است: عقاید، اخلاق و احکام. در هر سه مورد انسان نیاز به استقامت دارد. یعنی میخواهد نماز بخواند، روزه بگیرد، حجاب را رعایت بکند، خمس بدهد، زکات بدهد، حج برود، نمیدانم احکام شرعی دیگر که در رساله آمده است، همه اینها احتیاج به استقامت دارد. باید بتواند این را بدون انحراف، بدون ضعف، بدون شل و سفت کردن رفتارهایش تا آخر عمر این را رعایت بکند، سهلانگاری نکند و مراقب باشد تحت هیچ شرایطی پای روی احکام خدا نگذارد. در هر زمینهای...
داستان شیخ مرتضی انصاری و استقامت در سکرات موت
خدا رحمت کند مرحوم آ شیخ مرتضی انصاری رحمت الله علیه را، مرجع تقلید شیعیان جهان، کسی است که امام سلام الله علیه میگوید: «اگر خدا ما را با ایشان محشور کند، بس مان الله». با ایشان ما اگر محشور بشویم، خیلی عظمت دارد مرحوم. ایشان آخر عمری در سکرات موت که بودند - خوب میدانید که میت، کسی که دارد میخواهد بمیرد، پایش را رو به قبله میکنند - این رو به قبله جان بدهد. بعد هرچی پایشان را رو به قبله میکردند، ایشان برمیگشت. تلاش میکرد پایش را از قبله بیاورد این ورتر. دوباره هر کاری کردند، این همین طور. علتش چی بود؟ علتش این بود که ایشان بیماری مربوط به بولش گرفته بود. میدانست که اگر رو به قبله باشد، ممکن است یک قطره بول ازش خارج بشود. می گفت: رو به قبله بول حرام است. ببینید در آن لحظه استقامت دارد که یک موقع خدای نکرده رو به قبله بول از او خارج نشود که این کار حرام است. کسی نمیداند برای چی ایشان الان دارد این کار را میکند. چرا ما هرچی پایش را میکنیم سمت قبله، این برمیگرداند؟ میگوید: این واجب است و آن کار کار حرامی است، من نباید انجام بدهم». استقامت این است.
نمونههای عینی از استقامت در شرایط سخت
شما وقتی در رساله میبینید میگوید: «اگر کسی در حال غرق شدن است، نمازش را چه جوری بخواند. دارد غرق میشود، دارد خفه میشود، خب دیگر حالا این نمازش را چه جوری بخواند؟ استقامت این است. استقامت مثل این است که آن خانم که وقتی میزنند ماشینش را - یک خانم عربی بود - هر کاری کردی که نامحرم بیاید دستش را بگیرد بیاید بیرون، ترجیح می داد بسوزد و بمیرد، این کار را نکند. ما در بمبارانهایمان از این چیزها زیاد دیدیم. آن هم از بچهها دیدیم. بچه دکتر خودمان، سیدجوادی که می گفت: من هر چی آن زیر داد میزدم که «بابا من زندهام، این زیرم، کسی پا روی من نگذارد»، همه پا میگذاشتند میرفتند. گفت وقتی دیدم این جوری هست، بگذار «اشهد» را بگویم. این حضور خیلی هست که اشهدم بگویم یا دخترخانومی که هرچی طرف آن بالا به او میگفت: «دستت را به من بده، بیا پایین از نردبان»، دستش را به نامحرم نمیداد. تذکر دارد، توجه دارد به اینکه این کار، کار حرامی است. پس این خیلی ارزش دارد که انسان در همه مراحل مراقب این احکام باشد.
استقامت در اخلاق و رفتار با والدین
اخلاقیات هم همین طور. مثلا با پدرش صبر کند، با مادرش صبر کند. مادرداری کار راحتی نیست، پدرداری کار راحتی نیست. امام سجاد در دعای مربوط به والدین میگوید: «خدایا، یک کاری کن که من از پدر و مادرم به اندازه یک سلطان ستمگر بترسم». پدر و مادر پادشاه هستند. حالا درست است با ما انس دارند، ما در خانهشان پادشاهی میکنیم و اینها، ولی واقعاً آنها، انسان باید خیلی حواسش را جمع کند که یک موقع خدای نکرده بیادبی نکند، گستاخی نکند، بیتوجهی نکند، تنبلی نکند. در ارتباط با مادر یک کلام از دهانش در نرود در ارتباط با والدین که دل آنها را برنجاند. قرآن میفرماید: «فلا تقل لهما اُفٍ». اُف نگویید به پدر و مادر. حضرت فرمود: «اگر از «اُف» کمتر بود، همان را میگفت قرآن». مثل ماها که در فارسی میگوییم «چی؟!»، «اه» مثلاً. یک چیزی این جوری می گوییم. به والدینتان خیلی باید حواستان باشد: دلشان را نشکنید، حرف تندی نزنید، کار بدی نکنید، سهلانگاری در امورشان نکنید. اجازه ندهید اگر نیاز دارند به شما بگویند، شما باید پیشنهاد بدهید. این بسیار بسیار مهم است یعنی یک کسی در اثر تنبلی و بیحوصلگی اجازه بدهد که؛ مثلا والدین می گوید بیا برو این کار را برای ما انجام بده. مقصر است. اگر خودش میداند که والدینش ممکن است فلان مثلا غذا میخوری، میوه بیارم، چایی بیارم، نگذار او بگوید «یک چایی بیار»، نگذار او بگوید «میوه بیار»، نگذار او بگوید «منو ببر حموم»، او بگوید الان چنین و چنان، ... باید دائماً به او پیشنهاد بدهی، درخواست به او بدهی، اجازه ندهی او بگوید.
استقامت در همه ابعاد زندگی
زن داری، بچه داری، شوهرداری، رفتار با همسایهها، هر چیزی. اخلاقیات که حوزهاش خیلی وسیع است و از احکام هم مهمتر است. حتی مهمتر از احکام، چون این جوری است دیگر. درجهاش این است. احکام شرعی، این اخلاقیات، این عقاید، استقامت روی عقاید، انسان روی اعتقاد. خواندیم دیگر: «اِنَّ الَّذینَ قالوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ استَقاموا» یعنی روی اینکه خدا ربشان است. گفتند: خدا رب ماست. گفتنش کار راحتی نیست. یک کسی بگوید: «ربنا الله» یعنی «من مربیام ایشان است، خدا است». من در باشگاه این مربی هستم، باشگاه دیگری مربی دیگری نیستم، از کسی دستور نمیگیرم، از کسی سبک زندگی نمیگیرم، تابع مد و نمی دونم جماعت و اکثریت و اقلیت و کی چی میگوید نیستم. الان مهم است که خدا چی میخواهد از من. «ثم استقاموا» این استقامت میخواهد. این استقامت میخواهد اگر گفتی «الله رب من است» یعنی من دیگر تابع این نیستم که الان این کار را بکنم حالا... من نگفتم این کار را بکن، گفتم نکن اتفاقاً ولی تو انجام میدهی.
سه مرحله شریعت، طریقت و حقیقت
پس استقامت یادتان باشد این سه مرحله را باید رعایت بکند: شریعت که همان فقه و رساله و اینهاست. طریقت که همان اخلاق است - معاشرت و آداب و اخلاق - و چی؟ حقیقت یا عقاید که انسان روی عقیده اش بماند، روی امامش بماند، روی امام زمانش استقامت داشته باشد، روی کار برای امام زمان، خدمت به امام زمان، پرچم امام زمان، لشکر امام زمان. سست نباشد. اگر رفته در لشکر - دعوتش کردند که در لشکر امام زمان - سستی نکند در لشکر، خیانت نکند، هوای نفس نداشته باشد، غلبه احساسات نداشته باشد، هر کاری که وظیفهاش است بکند، تنبلی نکند، کار امام زمان را به خاطر کار خانواده، کار شخصی، کار درسی نمی دونما چیز دیگر لنگ نگذارد که «من میخواهم الآن چنین کار بکنم، چنان کار بکنم». این بسیار بسیار مهم است. اگر وقت رفت توی لشکر... انسان یک موقع هست که نیست. اگر توی لشکری، توی ارتشش هستی، آن دیگر داستانش کاملاً فرق میکند. انسان باید خیلی خیلی رعایت بکند.
نتیجه استقامت: استخدام قوای عالم
قرآن چی فرمود؟ فرمود: آنهایی که استقامت دارند چه اتفاقی میافتد؟ قوای عالم در استقامت در استخدام اینها میآید قرار میگیرد. خوب دقت کنید چقدر دقیق است؛ یعنی تا وقتی که تو استقامت داری، مسیر را میروی، چپ و راست نمیروی، تنبلی نمیکنی، کارهایت را انجام میدهی، ملائکه... ملائکه کی هستند؟ قبلاً توضیح دادیم کی هستند ملائکه؟ قوای عالم که مختلف هم هستند. برای همین قواها طبقهبندی هستند. «اولی «اجنّةٌ المثنی و ثلاث و رباع» دو بال، سه بال، چهار بال دارند. یعنی کاراییشان فرق میکند. پس قدرتهای مختلف عالم «الملائکة» دیگر یعنی تمام قوا میآیند کمکت میکنند. از قوای مادی تا قوای چی؟ معنوی، همه در استخدام آن کسی هستند که محکم میایستد در مسیرش، چپ و راست نمیرود، ضعیف نیست، استقامت دارد در مسیری که دارد طی میکند، شل نمیشود، ناامید نمیشود، سرگردان نمیشود، شک نمیکند، دیگران روی او اثر ندارند، آدمهای دیگر. کاملاً راهش را محکم محکم میرود.
تأثیر نپذیرفتن از شرایط مختلف
زمان، مکان، مسافرت، نمی دونم ازدواج، شغل، تحصیلات، ثروت، مریضی، سلامت، هیچ کدام از حالتهای مختلف روی استقامت این شخص تأثیری ندارد. طرف تا مریض می شود می رود بیمارستان میگوید: «بیمارستان دلم نیامد وضو بگیرم، اینجا کثافت است، نجس است، فلان، بعداً میروم میخوانم». بریده است.
یک کسی مثل امام که سرطان داشت، به او سرم وصل بود با آن وضعیت، نماز شبش هم ترک نمیشد، چه برسد به نماز واجبش. در آن سن آدم می بیند بعد ایستاده. حالا طرف یک ذره پادرد دارد یا یک ذره کمر درد دارد، میگوید: آی آی برم بنشینم یک جایی یا پشت میزی نمازم را بخوانم. نمی ایستد نمازش را بخواند، یعنی ضعف، زود بهانه. یک ذره شکمش درد میگیرد، یک ذره ضعف میگیردش، یک ذره معدهاش میگوید: «من معدهام وضعش خراب است، روزه نمیتوانم بگیرم». دیگر به یک بهانه ای از بار روزه فرار میکند. نه، من الآن چون دانشگاه قبول شدم، چادر را بگذارم کنار. دیدید که خیلی ها این جوری اند. «اینجا نمیشود، من الآن در شهر میخواهم بروم و بیایم، یک ذره سخت است، چادر سرم نمیکنم»، «چون اینجا محیط کارم این جوریه». بعد خدا برای همه اینها آیه می گذارد. یک خانم چادری میرود ایران، با چادر میرود کانادا، میرود آنجا پزشکی میخواند تا دوران عالیترین درجه پزشکی با چادر سر کلاس، در اتاق، همه جا. بعد خدا میگوید: «حالا تو میگویی من نمیتوانم؟!» این توانست پس. همان رشته تو را خوانده، بیشتر از تو هم خوانده، بهتر از تو هم خوانده. این است.
میخواهد حرم برود بهانه میگیرد: «آقا راه دور است، امام نطلبیده ما را، نمیطلبد ما را، نه، وضع مالیمان خوب است، بلیط نتوانستم بگیرم». همین جوری.به یک بهانه. استقامت یعنی که تو مستقیم مسیر را بروی، چپ و راست نروی، اجازه ندهی هوسهایت، ضعفها، وابستگیها، امیال، شهوات در وجودت، تعصبها، معشوقهای هشتگانهای که قرآن میگوید کیا بودند: پدرها و مادرها و پسرها و دخترها، خواهرها و برادرها، همسرها، عشیره، شغل و تجارت، اموال مال... اینها تأثیر بگذارد در وجودت. این خیلی مهم است که اجازه اینها را ندهیم.
روایت نبی اکرم درباره استقامت و قلب سلیم
بخوانم برایتان یک روایت از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم». خیلی معرکه است اینها، شاه کلید دستمان میدهد. گوهرهای بسیار قیمتی هستند: «لَوْ صَلَّیْتُم حَتَّی تَکونُوا کَالْحَنایَا، وَ صُمْتُم حَتَّی تَکونُوا کَالْأَوْتَارِ» اگر آنقدر نماز بخوانید - دقت کنید دارد چی میگوید حضرت، کجا را دارد میزند حضرت - میگوید: اگر آنقدر نماز بخوانید که چی بشود؟ که مثل کمان خمیده بشوید. آنقدر رکوع و سجود به جا بیاورید که انقدر خمیده بشوید، و آنقدر روزه بگیرید که مثل زه کمان بشوید - یعنی باریک، کمان آن کش یا نخی که دارند میکشند - خب، آنقدر آب شوید، ذوب شوید. ببینید خدا کار را می برد روی کجا؟ روی قلب. قلب خیلی مهم است. یکی می بینی نه نماز این جوری دارد، نه، روزه این جوری دارد ولی قلبش درست کار میکند. قلبش درست کار میکند. یعنی چه قلبش درست کار می کند؟ «ثم کان الاثنان اَحَبَّ اِلَیْکُمْ مِنَ الْواحِدِ لم تبلغ الاستقامه». اگر دو برایتان محبوبتر از یک باشد. یعنی گیر زیاد و کمی. گیر ظواهری، گیر مزهای، گیر در حدیث معراج هم گفته، من جدیداً اینها را شرح کردم: گیر چرب و شیرین هستی. اگر گیر اینها هستی که «کجا بخوابم، چی بخورم، تشکم باید این جوری باشد، لباسم باید آن جوری باشد»... دیدید دیگر؟ آقای رئیسجمهور ما چه جوری بودند، شخصیتهای ما چه جوری بودند که مثلاً در استان، باید بروید از تهران برای من فلان مدل تشک را بخرید بیاورید که من امشب میخواهم اینجا بخوابم. با هواپیما سریع به من برسانید. این می تواند برود جبهه؟ این میتواند روی خاک بخوابد، میتواند روی سنگ بخوابد، این میتواند برود توی ماشین، نه. آدمهای تنپرور، تنبل، شهوتران، هوسباز که هر چیزشان این جوری هست دیگر؛ یعنی برای هر کارشان شرط دارند: «من حتماً باید بالش فلان باشد، لباس فلان بپوشم، غذایم این جوری باشد، سفرهام آن جوری باشد، باید ببینم این سسها کنار غذایم باشد، باید نمی دونم»... آدمی که این جوری است. طرف اصلا یک روحیه بسیجی زاهدانه قوی دارد. در هر شرایطی میتواند زندگی بکند، در هر شرایطی. وابسته به شرایط نیست. الان خوابم می آید، اینجا می خوابم، یک چیزی سنگی می گذارم می خوابم.
نه، من چون امروز ماشین ندارم نمیتوانم؛ امروز چون رانندهام نیامده نمیشود. من باید بروم سر جاده، خودم سوار ماشین بشوم بیایم مثلا ، خودم بروم دو سه کورس ماشین سوار شوم بیایم. مثلا هواپیما نیست، ماشین سوار نشوم، قطار سوار نشوم». شرایط دیگر... کلی دارم میگویم. خیلیها وظایفشان را تابع چی میکنند؟ تابع همین شرایط می کنند.
من حتماً باید ماشین داشته باشم. نه، الآن ماشین که نیست، اصلاً دیگر. مادرت را چند وقت ندیدی؟ مادرم را چند ماه است ندیدم. چرا؟ ماشینم خراب شده. ماشینمان را فروختهایم، ماشین نداریم برویم شهر به مادرم سر بزنیم. یعنی چی؟ یعنی تابع ماشینی! این همه ماشین در خیابان برو یکی را سوار شو.
من تاکسی نمیتوانم سوار بشوم، من اتوبوس نمیتوانم سوار بشوم. من باید لباسم حتماً این جوری باشد، کفشم این جوری باشد، جورابم باید این جوری باشد. ببین حضرت چقدر قشنگ مثال میزند. میگوید: « تو برایتان بیشتر و محبوب تر از یک باشد، ببینید «لَمْ تَبْلُغُوا الْاِسْتِقامَةَ» شما به استقامت نمیرسید. یعنی یک جا خراب میکند، یک جا میبرد آدم را. و این جایی است که ماها همیشه زورم میآید یک کاری انجام بدهم، هی عقبش میاندازم. حالا باشد هفته دیگر، حالا باشد دو ساعت بعد، حالا باشد فردا، حالا باشد شش ماه بعد، حالا باشد فلان...» این همان گیری است که نوعاً ما داریم که استقامت ندارد.
مثال راننده عجول در برابر مسافران بیهدف
یک مثال بزنم، خوب دقت بفرمایید. ببینید شما کسی میخواهد یک مسیری را برود، عجله هم دارد، باید خودش را برساند به بچهاش که تنهاست در خانه، پدر مادرش مریضند، میخواهد خودش را برساند به همسرش، به عشقش، یا کاری که برایش خیلی قیمت دارد. حالا چند نفر سوار ماشین شدهاند. آنها عجلهای ندارند. نمی دانم تا به حال گیر کردید این جوری یا نه! نگه میدارند در جاده، بریم فلان چیز را ببینیم. بابا بیا بریم، بیا دیرمان هست. بیا بریم. نه تو را به خدا بیا گلها را نگاه کنیم، پرنده ها را ببینیم، حیوانها را نگاه کنیم نمی دونم چی. تمام دل این شور میزند. بابا برای چی هی شما هر دفعه یک چیزی را نگاه می کنید خوشتان می آید، می زنید کنار. یک چایی میخواهند بخورند، می بینی از یک ناهار خوردن بیشتر است. بریم حالا چایی بخوریم. نه چایی که این جوری که نه، باید استکانها را بیاوریم، فرشی بیندازیم، کنار آن جا بنشینیم، حالا نمی دونم قندون بیاور، خرما بیاور، بشین تکیه بزن، چکار کن، چکار کن، چکار کن... می خواهد یک چای بخورد طرف.
برای غذا می بینی یک عالم.. می گویی بابا بلند شوید برویم. غذا چیه، یک ساندویچ در ماشین بخور برویم دیگر. یک لقمه در ماشین بخوریم و برویم، نایستیم. اینها میخواهند بایستند. بعد تازه می رسند یک جایی، می گویند شب هم امشب همین جا بخوابیم. جایاش خیلی باحال است، خیلی خوب است امشب...» می گوید: بابا برویم بزنیم برویم توی جاده، گاز بدهیم برویم. این اگر خودش راننده بود میخواست برود. من آدم سراغ دارم که شش ساعت از مشهد میآید این جا. وقتی قرار داریم باهاش مثلاً قرار کاری داریم، میگوییم: «محمدآقا ». میگوید: «آمدم، آمدم». این وقتی مینشیند توی ماشین تمام است دیگر. گیر جریمه و اینها هم نیست اصلا. من سابقه اش می شود، جریمه می شود، اصلا نه. شش ساعته اینجا سروکله اش پیدا می شود.
میگوید: «چه کار هست؟ کاری هست». به یک دیگر می گویی: آقا مثلا ده جا نگه داشته: چای خورده، غذا خورده، خوابش گرفته، خوابیده، یک مدت خوابیده. بیست ساعت طول کشیده تا رسیده این جا. بیست ساعت طول کشید تا رسیده اینجا. آن که هدف را میبیند، آخر را میبیند، یادتان هست روایتش را خواندیم برایتان دیگر از امیرالمؤمنین علیه السلام چی بود؟ «الْعَمَلَ الْعَمَلَ ثُمَّ النِّهایَةَ النِّهایَةَ» آخرت را نگاه کن. و «الِاسْتِقامَةَ الِاسْتِقامَةَ». آن کسی که عجله دارد میخواهد زودتر خودش را به سمت معشوقش برساند، میگوید- حالا این معشوق میتواند جمادی باشد، میتواند گیاهی باشد، میتواند حیوانی باشد، میتواند عقلی باشد می تواند فوق عقلی باشد. هر چی می خواهد باشد. این نمیایستد وسط راه. یعنی هر جوری هست خودش را میخواهد برساند. چون برایش آن خیلی مهم است. آدمی که برایش شرایط فرق میکند، نمیرسد. به استقامت نمیآید. لذا دیر هم میشود. شما در جاده اگر هر بار بخواهی بزنی کنار، این کار را بکنی، آن کار را بکنی، دیگر نمیرسی. استقامت از مستقیم است دیگر. می گوییم: «اهدنا الصراط المستقیم» یعنی راهی که صاف است، کجی ندارد، چپ و راست ندارد، معطلی ندارد. این آدم چون آن ته را میبیند، دارد محکم میرود جلو. حواسش هست به انتها، به آخر.
آزمایش الهی با زینتهای زمین
تمام امتحانها همین وسط صورت می گیرد. بزن کنار ببین اینجا چقدر قشنگه. ببین این جا چقدر قشنگ است، چشمکهای زیادی که از راههای مختلف به آدم میخورد. خود خدا هم میگذارد که این چی می گوید. «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْاَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَیُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً». ما هر چه روی زمین است را زینت کردیم: زینتهای جمادی، زینتهای گیاهی، زینتهای حیوانی، زینتهای عقلی، زینتهای دیگر، حتی زینتهای معنوی، تا ببینیم که کدام تان بهتر عمل میکنید. اگر کسی مسیر را بداند که چیست، سرش را میاندازد پایین و میرود. دیگر با بقیه چیزها کار ندارد، درگیر هیچ شرایطی نیست. خدا ازم راضی باشد، امام زمان ازم راضی باشد بسم است.
خطر بزرگ شدن نفس و غفلت از اصل
اما خیلی وقتها آدمها وقتی میافتند در این مسیر، روی من شان نمی توانند پا بگذارند، روی «نَفْس»شان نمیتوانند پا بگذارند. می روند ولی با «مَن» میروند همیشه و هر چی هم موفقترند، «من»شان بزرگتر میشود و این خیلی خطرناک است: تحصیلاتش بالاتر میرود، اعتبارش بالاتر میرود، محبوبیتش بالاتر میرود، شهرتش بیشتر میشود، ثروتش بیشتر میشود، قدرتش بیشتر میشود، و این حواسش را از اصل ماجرا پرت میکند. باز دارم تأکید میکنم: بلاشرط. بلاشرط. یعنی شخص باید بلاشرط باشد. یعنی یک چیزی غیر از آن هدف را در نظر نگیرد. «من باید استاد دانشگاه بشوم»، «من باید ارشد داشته باشم»، «من باید مجتهد بشوم»، «من باید دکترایم را داشته باشم»، «من نمی دونم باید خارج بروم»... اینها را دیدید دیگر. اینها معشوقههایی هستند که کنار اصلیترین مسائل میآیند. بعد یک دفعه می بینید این شخص دیگر نمیتواند استقامت بکند.
وابستگی به شرایط و ضعف در جهاد
آدمی که وابسته به شرایط است، نه جنگ میتواند بکند، نه جهاد میتواند برود، نه جلوی دشمن میتواند بایستد. چون وابسته است به شرایط. نمیتواند بگوید «الله اکبر»، نمیتواند بگوید «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل». الآن خیلیها نمیتوانند. چرا نمیتوانند بگویند «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل»؟ چون وابسته به شرایط هستند. اگر بیاید بگوید «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا»، خیلی چیزهایش را از دست میدهد، نمی گوید. می گوید پا بگذار روی پرچم اسرائیل جنایتکارترین آدمکشها، آدمخوارها... من آخوندهایی را دیدم این جوری هستند، پا نمی گذارد. چون به دنیایش لطمه میخورد. نمیتواند. بگو «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» نمی گوید.
مرجع تقلیدش آن قدر وابسته است که اصلاً فتوای مخالف یک چیزی بگوید راجع به آمریکا، ابرقدرتها، انگلیس، شاه، صدام... نمیتواند بگوید. بعد آدمهایی هم که شبیه خودش هستند، میروند این را به عنوان مرجع تقلید انتخاب میکنند.
شما اینهایی می بینید که سالها همه اش دم از سازش و مذاکره و سازش با دشمن کردند، چون اینها نمیتوانند جنگ کنند. این روح جهاد را ندارند اصلاً اینها. آدم هایی کاملاً عافیتطلبی هستند که اصلاً روحیه جهاد ندارند. یعنی نمی توانند سختی بکشند. برای همین وقتی هم میخواهد حکمرانی کند، حکمرانیاش یک جوری است که با وابستگیهایش مخالفتی نداشته باشد. شاه را دیدید دیگر. شاه، پسرش هم میگوید: « من ایران نمیتوانم بیایم زندگی کنم آن جا». از راه دور من پادشاهی میکنم برای شما. چون وابسته است به شرایط.
کنده شدن، جبهه رفتن، از خانه، زندگی، از شرایط، از آدمها، آن موقع که باید همه را ول کنی، تنها پاشی بروی در یک شرایط کاملاً تنها، غریب. خیلیها می بُرند آنجا. میگویند: «نه، حالا اگر قرار است جبهه برویم، مثلاً پنج تا رفیقمان باشند، دوستانمان باشند، آن هم دورمان باشد که من یک موقع تنها نباشم». لذا پیغمبر می فرماید اگر تابع شرایطی، استقامت نداری. یک جایی میبُری، یک جایی کم میآوری.
تأثیر وابستگی به شرایط در زندگی خانوادگی
بعد همین در شوهرداری اثر دارد. چون شخص تابع شرایط است، نمیتواند شوهرداری مستقیم بکند، استقامت بکند در شوهرداری. میبُرد. چون تابع شرایط است، استقامت در زنداری نمیتواند بکند. در بچهداری و تربیت بچه نمیتواند استقامت بکند. آدم شل و ویلی، آدم هست که نمیتواند اصلاً تربیت بچه بکند. چون وابسته به شرایط است، پا به پای بچه نمیتواند باشد. برای همین با بهانههای مختلف بچهدار نمیشود اصلاً. یا نمی شود یا می گوید همان یک دونه بس است. چرا؟ چون این آدمی هست که به خیلی از شرایط وابستگی دارد. می گویی: خب بچه بیاورد، می گوید نمیتوانم. استقامت در انجام رسالت و وظیفه چیه؟ ندارد. در درس هم همین طور. چون آن قدر تابع شرایط شکمی و جایی و اینها است، درس نمیتواند بخواند. نمی تواند. یعنی چی؟ باید برم استان دیگر درس بخوانم. سربازی نمیرود چون تابع شرایط است. استقامت دو سال من بروم سربازی یعنی؟ آدمی شل و ول است، آدمی است که اصلاً به درد نمیخورد. یعنی چی من دوسال بروم سربازی زندان. می بینی می رود آنجا فرار میکند، ده دفعه هم که می فرستی، فرار می کند. افسرده میشود، ضعیف است، حوصلهاش سر میرود، نمیتواند دیگر بالاخره. این آدم استقامت در سربازی ندارد. یا مادر و پدر، آن قدر این را تابع شرایط بار آوردهاند که وقتی زن میگیرد اصلاً نمیتواند زنداری بکند. وقتی شوهر میکند نمیتواند شوهرداری بکند. چون تابع ده تا شرایط است که شوهرش را اصلاً نمیتواند تأمین کند اینها را. بیست جور وابستگی دارد. پس من دارم مثالهای متنوع میزنم تا بدانیم که داستان چیست. پیغمبر چی دارد میگوید. می گوید: وقتی تابعی، یعنی نمی روی تا آخر را ببینی که من باید همین مسیر را بروم تا آخر، استقامت نداری.
نقش یاد و ذکر در استقامت
لذا قرآن چی میگوید؟ قرآن میگوید: «اِنّا اَخْلَصْناهُمْ»... اول اینکه یک آیة بخوانم، بعد این را بگویم برایتان بهتر است. خب این آقایی که میخواهد جاده را طی کند، چه چیزی را ببیند بهتر است؟ علی علیه السلام گفت چی را ببیند؟ «نهایت» را ببیند. آن آخر را ببیند. الان زنم در خانه است، بچه ام خانه است، پدرم الان مریض اند، الان معشوقم معطل است، عجله دارم خودش را به او برسانم. اگر دیر برسم پنج میلیارد را از دست میدهم. هر چی. دیر برسم از عبادت جا میمانم، از زیارت جا میمانم. امام زمان آنجاست. امام زمان گفتم من سر این ساعت هستم، بعد هم میروم، الآن چکار کنم؟
جاده است، می خواهی بروی برو سر این ساعت. قرآن ببین چی میگوید. راجع به قرآن خدا چی میگوید؟ میگوید: «اِنْ هُوَ اِلّا ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ». کلمه چی را آورده در قرآن، میگوید قرآن «یاد» است برای همه. یعنی کسی قرآن میخواند یاد کی هست؟ صدای خداست دیگر. خدا دارد باهاش حرف می زند. یاد الله، معشوق، مربی، همه چی آدم است. قیامت همه چیز در قرآن است. قرآن آدم را صاف میکند. یاد است «ذکر» است. حالا اگر این کسی که دارد میخواهد برود مثلاً خودش را ته جاده برساند به فلان معشوقش - هر چه هست از معشوقههای پنجگانه - حالا یادش برود یک دفعه. یادش برود برای چی، کجا میخواهد برود؟ می بینی وسط راه می گوید: «من کجا دارم میروم؟» یا میرود میرسد، اصل کار یادش میرود.
من یک بار در پادگان بودم. یک چیز خیلی خیلی مهم باید از خانه میآوردم، نیاوردم. یک موتور برداشتم، گازش گرفتم، آمدم خانه. حاج خانم خانه بود، گفت: «خوب خوش آمدید، یک چای با هم بخوریم، نشتیم یک چای هم خوردیم، خب کاری نداری؟ ما رفتیم خداحافظ شما. بعد گفتم: «من اصلاً برای چی آمده بودم تا اینجا؟» یادم رفت برای چی آمده بودم تا آن جا. من وسط روز، ساعت کاری، در پادگان، موتور سوار شوی مرد حسابی گازش را گرفتی آمدی اینجا، از میدان سپاه شاد آباد سابق، میدان سپاه، بکوب بیا تا شهرری. آمدی یک چای خوردی بعد یادم رفت اصلا. «من آمدم این جا چکار؟ چی میخواستم؟ چی می خواهم؟» یک چیز مهمی بوده که از آنجا تا این جا بلند شدم آدم. یادم رفته. چی از بین رفته این جا؟ «ذکر». ذکر یعنی یادم نمیآید. سفر میشود چی؟ لغو و عبث. وقت تلف شده. قرآن میگوید: «شما باید همیشه یادتان باشد برای چی آمدید به این دنیا». اگر این یادتان برود که کی هستید، تمام است. اگر یادتان برود، دیگر اصلاً استقامت معنا ندارد که. این فکر میکند خانم است، تمام وقتش را صرف همه خالهخاله بازیهای زنانه دنیا، مردانه دنیا نمی دونم کارهای هنری بکنیم، نمی دونم کارهای موسیقی بکنیم، کار بنایی بکنیم، برویم توی اسلحه، برویم توی ماشین، دیدید هر کس در شغل خودش. نمی دونم تجارت، بریم خانه بسازیم، بریم ساختمان بسازیم، نمی دونم بریم کار سیاسی بکنیم، دائماً با زمان و سیاست و اینها ور میرود، و نمیدونم اصلا یادش می رود برای چه آمده در این دنیا. چقدر زندگی احمقانه میشود.
خلوص انبیا با یاد قیامت و ابدیت
قرآن میگوید: «من نمیگذارم یادت برود. اگر تو هوای من باشی، من نمیگذارم یادت برود». الآن آن آیه را میخوانیم: «اِنّا اَخْلَصْناهُمْ خالِصَةً ذِکْرَ الدّارِ». ما انبیا را چه جوری خالصشان کردیم؟ که فقط یاد آن باشند. هیچ چیز دیگر نیاید در ذهنشان. یاد چی اینها را خالص میکرد؟ قیامت، ابدیت، آخرت. این آدم را خالص میکند. این آدم را خالص می کند که آقا من قرار است بروم آن جا. اصلاً قرار نیست این جا زندگی کنم. اگر تو نفهمی کی هستی، خدا هی دارد به تو میگوید که تو برمیگردی پیش من. یعنی تو اصلاً مال این جا نیستی. حواست باشد اگر فکر کردی بچه دنیایی، اشتباه کردی. اگر فکر کردی بچه آن زن و مردی هستی که بدنت را به تو دادهاند، آن اشتباه است. آنها پدر و مادر اصلی نیستند. حواست باشد تو روح منی: «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحی». تو روح من هستی. من اگر یادم برود من آدم هستم، یک دفعه فکر می کنم رئیسجمهورم، فکر میکنم روحانی هستم، مرجع تقلیدم، مجتهدم، استادم، تاجرم، هنرمندم، نمی دونم سردارم، وزیرم، وکیلم، نماینده مجلس ام، بابای کسی ام، زن کسی ام، شوهر کسی ام، نمی دونم هیچی. اصلا یادم میرود برای چی آمدم این جا. این خیلی وحشتناک است که اصلا آدم یادش برود برای چی آمده به دنیا، متولد شده. «رَحِمَ اللهُ امْراً عَلِمَ مِنْ اَیْنَ» این اول باید یادت باشد. چون اگر «من أینت» یادت برود که از کجا آمدی، فکر میکند مال دنیایی. فکر می کنی زنی، مردی، شئونات چهارگانه را اشتباه میگیری اینها را و منهای آن جوری داری تو. اصلا یادت می رود برای چی اینجا متولد شدی. تمام غم، زندگیها، شادیها، غصه ها، عصبانیتها، آرامشها، قهرها، آشتیها، احساس حقارتها، حسادتها، کمها، مقایسهها، مسابقهها... همه اش میآید در جهنم، تمامش می آید در جهنم اتفاق میافتد. دیگر چه ربطی به ابدیت دارد. حالا «فی اَیْنَ»؟ الان این جا کجاست، الآن من آمدم اینجا کجاست؟ و چی؟ «اِلی اَیْنَ»؟ قرار است کجا برود؟ اگر یادت برود که قرار است کجا بروی، فاجعه است دیگر. الان قرار است کجا برویم؟ نمیدانم.
قرآن ذکر برای عالمیان و استقامتکنندگان
لذا ببین قرآن چقدر قشنگ گفت. میگوید که- چه جوری با ما حرف میزند خدا؟- «اِنْ هُوَ اِلّا ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ». این قرآن «یاد» است برای کیا؟ برای همه مردم. هر کسی بخواهد، «هُدیً لِلنّاسِ»، همه را هدایت میکند. اما چی؟ از بین عالمین کی از این استفاده میکند؟ اول اسم عام آورد: «عالَمینَ». خب اگر گفتی «عالَمین»، خب دیگر ذکر برای عالمین است. میگوید: «نه، همه ازش استفاده نمیکنند: «لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ اَنْ یَسْتَقیمَ». برای کسی است، این ذکر است برای کسی از شما که خودش بخواهد استقامت داشته باشد و راه مستقیم را برود. حواسپرتی دوست ندارد. آمده که برود آن جا. آمده که به مقصد خودش برسد، آمده به هدف خلقتش برسد. این شب و روز می گوید: «برای چی آمدم به این دنیا، الآن کجای مسیر هستم؟ الآن چقدر شبیه امام زمانم؟ چقدر شبیه خانواده آسمانم هستم؟ چقدر شبیه فاطمه زهرا هستم؟ چقدر شبیه خدا هستم؟» شب تا صبح همه اش فکرش این است:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل از حال دل خویشتنم،
به کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود/ به کجا میروم آخر ننمایی وطنم.
این اگر یادت برود، مشغول همین بازیها میشوی این جا: خانه بازی، ماشین بازی، خالهخاله بازیهای دنیا، سیاست، حکومت، دولت، وسایل اجتماعی، تاریخی، نمی دونم باستانشناسی، نمی دونم چی هر چی هست. بریم بازی. می بینی تا آخر عمر طرف اصلاً به تنها چیزی که فکر نمیکند این است که «من کی ام؟ از کجا آمدم؟ چه ماموریتی دارم؟ کجا میخواهم بروم؟» خیلی وحشتناک است. اگر یادمان برود...
ارزش قرآن برای کسی که قصد استقامت دارد
قرآن میگوید: «فقط این به درد کسانی میخورد که...» این یاد را از آن کی استفاده میکند؟ کسی که قرار است استقامت داشته باشد، برود. الآن شما میروی دانشگاه، کی حرف استاد را گوش میکند؟ یعنی کسی که می رود باشگاه، کی حرف استاد را گوش می کند؟ آنکه میخواهد بماند. می بینید. ولی می گوید حالا برویم دو ترم هم دانشگاه، مثلا دو ترم هم برویم کلاس زبان، می رود بعد می بیند چیه؟ یا یک کلاس هنر، میخواهد برود خطاط بشود، نقاش بشود، حرف استاد برای کی یاد مهم است؟ سازندگی دارد، کلید هست، راهگشاست؟ برای کسی که بنای استقامت دارد؛ یعنی می گوید من آمدم این جا بفهمم و بشوم. حالا یا میخواهم پزشک شوم یا میخواهم مهندس شوم یا میخواهم هنرمند شوم یا می خواهم نمی دونم هر چی... آن استقامت دارد. او چون قرار است آمده که بماند، آن دیگر دنبال استاد هست، مربی برایش خیلی مهم است. و یاد خیلی مهم است. چون این یاد دائماً باهاش هست «من تا کجا میروم؟ تا دکترا باید بروم، تا فوق دکترا باید بروم». آمده تا آن جا برود. برای همین این اصلاً وقت هیچ کاری ندارد. میگوید: «من آمدم که این بشوم». دیگر بازی گوشی ندارد اصلاً. شب تا صبح سرش در کار خودش است تا آن جایی که باید برسد، برسد. اما آن آدمهایی که تابع شرایطند، استقامت ندارند. لذا قرآن برایشان مهم نیست. «ذکر» نیست قرآن برایشان. اصلا نه میخواندش نه احساس نیاز به آن می کند. حتی احساس نیاز به فهم زبانش ندارد. ولی تا میخواهد برود پزشکی، میگوید: «باید بروم انگلیسی را خوب یاد بگیرم». تا میخواهد برود مهندسی یا کامپیوتر یا هر نوع مهندسی، استقامت میکند می رود انگلیسی یاد می گیرد؛ اما چون پرواز ندارد از دنیا به ابدیت، خیال رفتن به آن طرف را ندارد، مثلا بگو عربی را یاد بگیرد مثلاً، زبان قرآن را یاد بگیر، احکام شرعی را رساله را یاد بگیر. می بینی استقامتی ندارد. چهار روز رساله میخواند، بعد ولش میکند. این اهل خواندن رساله و احکام مسائل شرعی و یاد گرفتن اخلاق یا دنبال استاد اخلاق بگردد، بکشد خودش را یک استاد اخلاق پیدا کند، بعد استقامت کند، بنشیند پای راهنماییهایش را و بعد دائماً تلاش بکند خودش را به آن شاخصههایی که استاد و مربی میگوید برساند، نیست. چون اصلا برایش مهم نیست این قضیه شبیه خدا شدن، اسماءالله را دریافت کردن... حیوان متولد نشدند. حالا گفتن نماز بخوان، نمازی می خوانیم، روزه هم می گیریم حالا، این است.ولی متوجه نیست الآن باطنش چه شکلی است و نمیخواهد از این باطن هم دربیاد. چه قدر ادبیات خدا فوقالعاده است.
«ان هو الا ذکر لِلْعالَمینَ». این قرآن «یاد» است برای کسی که، برای همه یاد است. ولی چی؟ «لِمَنْ» اما برای کسی که «مِنْکُمْ» از بین شما، کی؟ «لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ اَنْ یَسْتَقیمَ». در بین شما آن کسی که میخواهد ماندگاری داشته باشد، استقامت داشته باشد، این قرآن به دردش میخورد.
« الذین قالوا رَبُّنَا اللهُ» یعنی چی؟ یعنی خدا مربی من است. پس این کتابش چیست؟ راهنمای من است. حرفهایش را در این زده مربی، فرمولهایش را در این گفته، قواعدش را در این گفته، ریاضیات خلقت را در این گفته، حدود و قضا و قدرها را همه در این است. پس باید وقت بگذارم یاد بگیرم. وقت بگذارم بخوانم، یاد بگیرم چی میخواهد به من بگوید. امام شهیدمان، خب حافظ قرآن بود. به قول «محافظش» هم میگفت: «با اینکه رهبر جامعه بود، هر پنج روز ختم قرآن میکرد». موقع شهادتش هم با قرآن، یعنی ماه رمضان، زبان روزه دار که دارد قرآن میخواند که شهید میشود.
قرآن مثل خدا بینهایت است، تکرار ندارد، دائماً عجایب و غرایب دارد، آدم مست میشود در آن، مست میشود در آن اما تو وقتی کسی نفهمد کیه، علاقه نه به خواندنش دارد نه به یادگیریاش دارد.
ان شاءالله جلسه بعد چند تا روایت باید بخوانم برایتان درباره همین استقامت و آثارش.
و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.