جلسه 003 - شخصیت‌شناسی پیامبر
شماره جلسه
3
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
6
روز
6
متن کامل (خام) ‌ جلسه 003 - شخصیت‌شناسی پیامبر

شخصیت شناسی پیامبر جلسه ۳

سلام علیکم و رحمةالله اعوذبالله من الشیطان رجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله على اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان هدیه به محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام، امامزادگان واجب التعظیمی که در محضرشان هستیم، شهدای اسلام و امام الشهدا صلوات بلند ختم‌ بفرمایید.

قرار شد چون ضمن تبریک ماه ربیع به همه عزیران، قرار شد که به میلاد رسول خدا، امام الرحمة و رحمة للعالمین که می رسیم مباحثمان را به شخصیت نورانی و مقدس ایشان اختصاص دهیم که ان شاالله شخصیت ما به ایشان نزدیک شود. من چند تا بحث از ابعاد شخصیتی ایشان انتخاب کردم که خوب است ما به این ها معرفت پیدا کنیم. یکی از خصوصیت های پیامبر شجاعت ایشان است. وقتی می گوییم پیامبر، آن هم شخصیتی که نفر اول خلقت است یعنی هیچ کس در هیچ کمالی نمی تواند به او سبقت بگیرد. هیچ کس در هیچ کمالی نمی تواند نسبت به او سبقت بگیرد‌. بنابراین وقتی که در مورد شجاعت صحبت می کنیم شجاع ترین فرد امت خود است. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید که ما در جنگ بدر به پیامبر پناه می بردیم و آن حضرت "وَ هُوَ اَقرَبُنا اِلَی العَدُو" "وَ هُوَ اَقرَبُنا اِلَی العَدُو" نزدیک ترین فرد به دشمن بود. در بین ما پیامبر از همه ما به دشمن نزدیک تر بود. البته این فقط در جنگ بدر نبوده، پیامبر همیشه همین طوری بوده است. نقل است که در یکی از شب ها اصحاب یک صدای وحشتناکی می شنوند، حالا نه در جنگ، همه می گفتند برویم ببینیم چه شده است، چند نفر برویم ببینیم صدا از کجاست. می گفت ما وقتی رفتیم دیدیم پیامبر جلوتر از ما، تنهایی، در شب رفته، دیدیم که همین طوری روی اسب پریده است، چون آن موقع اسبش زین داشت، یعنی پیامبر همین طوری روی اسبی که هنوز مجهز نیست، آماده نبوده، روی اسب پریده رفته است. گفت دیدیم که پیامبر شمشیر هم حمایل کرده است شمشیر بر دوش، برگشت گفت نترسید، چیزی نبود، نترسید یعنی تا ما بخواهیم بیاییم بجنبیم ببینیم چه بوده پیامبر رفته بود و صحنه را دیده بود و با آرامش برگشته بود و گفت هیچ خطری نیست، نترسید. این پیامبر ماست. پیامبر رحمت ما که "اَقرَبُنا اِلَی العَدُو" "وَ کانَ مِن اَشَّدِ النّاس یَومَئِذٍ بَاساً" می فرماید که پیامبر در آن روز از همه بیشتر شجاعت از خودش نشان داد. باز در روايت بعدی دارد که "کُنّا اِذا اَحمَرَ بَاسُهُ" وقتی که جنگ خیلی شدت می گرفت "وَ لَقِیَ قَوماً" دو تا سپاه با هم برخورد می کردند ، با هم درگیر می شدند، "تَقَینا برَسولِ الله" همه ما به پیغمبر پناه می بردیم. چه کسی دارد این حرف را می زند؟ امیرالمؤمنینی که اسدالله است یعنی شیر خداست. امیرالمومنینی که به تنهایی جنگ خندق را به پیروزی می رساند. اسداللهی که درِ خیبر را به تنهایی می کَنَد. اسداللهی که در نهروان به تنهایی به آن دوازده هزار نفر حمله می کند همه از جلوی تیرش فرار می کنند، یک چنین شخصیت باعظمتی می گوید ما در جنگ به پیغمبر پناه می بُردیم. ببین پیغمبر از نظر شجاعت چه بوده است دیگر. "وَ ما یکونُ اَقرَبُ اِلَی العَدُوُ مِنهُ" هیچ کس در جنگ نزدیک تر به او به دشمن، نزدیک تر از او به دشمن نبود. هیچ کس. این در حالی است که خیلی ها به غلط می گویند امیرالمؤمنین یک آدم خشن و جنگجویی بوده است، پیغمبر اصلاً خیلی نرم و مهربان بوده است، دست به شمشیر نبوده است در حالی که امیرالمؤمنین می فرماید ما در جنگ به رسول‌ خدا پناه می بردیم. یکی از ابعاد شخصیتی رسول خدا این بود که ایشان بسیار با حیا بود. یعنی زمختی، تندی، پر رویی، خیلی بی رودربایستی بودن، در ذوق کسی زدن، این طوری نبود. پیامبر خیلی حیا داشت. خیلی نرم بود، خیلی با حیا بود. می فرماید که "کانَ اَشَّدَ حَیاءً مِنَ الْعَذراءِ فى خِدْرِها" خیلی عجیب است هااااا. " وَ کانَ اِذا کَرِهَ شَیئاً عَرَفناهُ فی وَجهِهِ" می گوید از دخترهایی که پیغمبر این طوری بود پیامبر از دخترهای پرده نشین که بیرون نمی آمدند و هیچ آفتابی هیچ رویی از آن ها نمی دید و هنگامی که از چیزی خوشش نمی آمد این را از چهره اش می فهمیدی. یعنی به زبان نمی آورد، یعنی نق و غر نمی زد. از همان چهره اش مشخص بود که دوست ندارد. و در روایت دیگری داریم که چنان با شرم بود که هیچ چیز از او خواسته نمی شد مگر این که آن را عطا می کرد. یعنی هر چه داشت می گفتند این را می خواهیم پیامبر می داد. خدا استاد امام، حضرت آیت الله شاه آبادی را رحمت کند؛ در عظمتشان، کسی که امام امت را تربیت کرده باشد ببینید خودش چه بوده که امام را تربیت کرده که امام می گوید "روحی له الفِداه" جانم به فدای او باشد این قدر او با حیا بود که یک موقعی یک دختر سه ساله ای هم یک چیزی از او می خواست، با او یک کاری داشت، می توانست او را یک جا نگه دارد، یک جا بنشاند، این طوری بود، این قدر حیا داشت. پیغمبر این طوری بود. و یکی دیگر از خصوصیت های ایشان این بود که همان طور که جلسه قبل هم این ها را خدمتتان عرض کردم به هیچ وجه اهل فخرفروشی نبود، با آن مقاماتی که داشت خودش که مقامات خودش را می گفت، می گفت هیچ کدام از این ها فخر نیست و خود ایشان می فرمود که "اِنَّ اللهَ تَعالی اَوحی اِلّیَ اَن تَواضَعوا حَتّی لَم یَفخَرَ اَحَدٌ عَلی اَحَدٍ وَلایَبقی اَحَدٌ عَلی اَحَدٍ" فرمود که خدا به من وحی کرد که فروتن باشیم، یعنی ما هم باید همین طور باشیم تا این که چه شود؟ تا این که هیچ کس به هیچ کس فخر نفروشد، حتی یک بار یکی از اصحابش یک خانه خیلی مجللی ساخته بود، پیامبر به او گفت تو حیا نمی کنی یک چنین خانه ای ساخته ای؟ گفت یا رسول الله، پول حلال است، برای خودم است، دوست داشتم یک خانه این طوری، فرمود یک کسی ببیند دوست داشته باشد دلش بسوزد چه؟ پیامبر به شدت از چیزهایی که مظاهر فخرفروشی است پرهیز می کرد ما را هم پرهیز می داد که یک موقع در زندگی تان یک کاری نکنید که یک کسی دلش بشکند، راجع به هیچ چیزتان فخر نفروشید، راجع به هیچ چیزتان. چیزی را پُز ندهید، چیزی را نمایش ندهید، چیزی را به کسی نشان ندهید. در روايت داریم که اگر کسی بخواهد به بند کفشش هم پز بدهد، با ساعتش، با عینکش، با موبایلش، با خانه اش، با اتومبیلش، با همسرش، با بچه اش، با هر چیزی بخواهد به دیگران نمایش دهد این به بهشت راه پیدا نمی کند، فخرفروشی این قدر خطرناک است. هیچ چیزی را نباید به رخ کسی بکشیم یا نمایش دهیم‌. حالا شما فکر کنید بعضی‌ها مسابقه می دهند، بعضی ها مقایسه می کنند، بعضی ها دائماً می خواهند بگويند ما چقدر عزیز هستیم، چقدر محترم هستیم. شما الان از این شهدای عزیزمان در این جنگ دوازده روزه دیدید خانواده هایشان فکر می کردند واقعاً این در سپاه نیروی خدماتی است یا یک کارمند معمولی هستند، از فرماندهان عالی رتبه بودند خانواده خودشان هم نمی دانستند. آن وقت بعضی ها در محل کارشان هیچ کاره هستند یکسره پز می دهند - ما آن جا نمی دانم، من معاون چه کسی هستم، مشاور چه کسی هستم، نمی دانم فلان، دائما برای خودشان سِمَت می تراشند. -من نماینده کجا هستم، رئیس کجا هستم، با فلان جا. الکی. تلاش می کنند که خودشان را به ده جا انتساب دهند. او فرمانده است هیچ کس نمی دانست فرمانده است. ما از این ها زیاد داشتیم. زمان جنگ در جبهه یک پیرمردی بود خیلی با هم رفیق بودیم، در گردان تخریب، من می دیدم او آدم خوش فهمی است، خوش فکری است، خب ما هم طلبه بودیم،  رفته بودیم دو سه تا کتاب خوانده بودیم ، بچه طلبه جوجه طلبه بودیم به جنگ رفته بودیم، یکسره هم آن جا کتاب دستمان بود، در اوقات فراغت آن جا ما کتاب می خواندیم، درس هایمان، کتاب می خواندیم، بعد ما با هم همزبان شدیم، دیدم که خیلی آدم فاضلی است، شعر می خواند، ادبیات داشتیم، با هم گپ می زدیم، با هم حرف های معمولی نداشتیم، در جبهه تدارکات بود یعنی مثلاً در چادر تدارکات یک کسی واکسی می خواست، کفشی می خواست، کمپوتی می خواست، چیزی می خواست، چادر تدارکات، بعدا من، بعد از چند مرحله فهمیدم که او گفت من دیگر باید از این جا بروم، به من گفتند که باید بروم یک جای دیگر کار کنم. بعد گفتم کجا؟ گفت من در همین بهداری می خواهم کار کنم. بعد فهمیدم دکترای داروسازی دارد، گفت آن جا بروم لااقل یک کار بهتری برای رزمنده ها انجام دهم. بعد فهمیدم نماینده مجلس است، یعنی یک پیرمرد این طوری، هیچ کس بو نبرد. تواضع یعنی این، یعنی آدم دائم هرزگی نکند خودفروشی نکند، توانمندی هایش را، کمالاتش را به دیگران پز ندهد. "وَلایَبقی اَحَدٌ عَلی اَحَدٍ" می گوید یک کاری کنید که این فخرفروشی بینتان از بین برود. کسی به کسی فخر نفروشد. "وَلایَبقی اَحَدٌ عَلی اَحَدٍ" و هیچ کس به کسی تعدی نکند. وقتی تواضع بود، ادب بود، دیگر دیگران قلدری و منیت و این ها ندارند. در جبهه یادم است یک موقعی آسیب دیده بودم واحد خودم عقیدتی بود ولی کارم در جبهه اطلاعات عملیات و تخریب بود؛ یعنی دو تا کار بسیار خطرناک و سخت؛ اسم هایش هم خیلی پر طمطراق است، اطلاعات عملیات، تخریب، همیشه نفر اول، فلان، یک موقع در عقیدتی مثلاً شاید آن موقع من نوزده سالم بیست سالم بود یکی از من پرسید شما در جبهه کجا بودید؟ گفتم اطلاعات عملیات بودم، تخریب بودن، این طور جاها کار کردم، یک آخوندی آن جا بود خیلی آخوند باصفایی بود، اگر هست ان شاالله هر جا هست خدا حفظش کند، امام جماعت ما بود، یک موقع به من این طوری کرد: برادر شجاعی مواظب باش این اسم تخریب و اطلاعات عملیات روحیه ات را خراب نکند. مواظب باش. یعنی می گفت حواست باشد، این قدر او مودب بود مراقب ما بود، می گفت مثلا حواست باشد یک جایی تخریب چی بودن و اطلاعات عملیات بودن روحیه ات را خراب نکند، یعنی مثلاً بخواهی به بقیه پزی بدهی که چی کار می کردی، کجا هستی، چه کار می کنی، این ها را مراقب باش. زیاد است من به خاطر این که اختصار دارم می خواهم، بتوانم عناوین بیشتری را بگویم مطالبش را حذف می کنم. خود پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم "آکُلُ کَما یاکُلُ الْعَبدَ وَ اَجلِسُ کَما یَجلُسُ الْعَبدَ فَاِنَّما اَنَا عَبدٌ" من مثل بردگان، مثل بندگان، غلامان غذا می خورم یعنی با تکبر غذا نمی خورم، خوردنم متکبرانه نیست و مثل بردگان، مثل بندگان می نشینم. نشستنم هم شاهانه نیست، در نشستنم برای کسی قیافه نمی گیرم، یک جوری بنشینم که به بقیه پزی بدهم. این ها خیلی مهم است.  دقت کنید خیلی ها در غذا خوردن شان، در لوازم غذا خوردن شان، در نشستن شان پز هست، حتی در نشستن شان. - کجا بنشینم؟ چه طوری بنشینم؟ در آن تکبر است. در جمعی که می روند می خواهند شاخص باشند. بعضی ها نماز هم که می خواهند بخوانند باز آن تکبر را دارند. می گوید من حتماً باید صف اول باشم. اصلاً صف دوم نمی نشیند. من دیدم هاااا، خدا شاهد است، من دیدم آدم هایی را که می آید می بیند صف اول پر شده، بقیه را این طوری با پا هل می دهد که یاالله جا را باز کنید من باید صف اول باشم، حتماً پشت آقا باشم، جای من حتماً اینجاست. یک آقایی می گفت من سی سال همیشه صف اول بودم، یک بار دیر آمدم صف چندم افتادم، بعد ناراحت شدم، گفتم سی سال من، پسر همه تو را صف اول دیدند، الان گند زدی دیر رسیدی صف چندم آمدی. گفت فهمیدم که اصلاً سی سالش را گند زدم. سی سالش را داشتم ریا می کردم. گفت سی سال نمازم را قضا کردم. چون فهمیدم آن نمازهایی که من آن جا هستم به درد نمی خورد. یعنی گاهی وقت ها انسان در یک مسیر خوب معنوی هم که می افتد مثلاً سرباز امام زمان، سرلشکر امام زمان، سرباز پیغمبر می شود، این طوری بودند دیگر، سربازهای پیغمبر، سرلشکرهایش این طوری بودند، یار امام، در همان یار امام بودن متکبر است. به بقیه فخر می فروشد، استکبار دارد. در همان سرباز امام زمان بودن، کار کردن برای امام زمان یک عالم پز و افاده و قلدری و خودنمایی و تکبر در وجودش است. چرا؟ چون من مثلاً رئیس فلان جا هستم، من فرمانده فلان جا هستم، مدیر فلان جا هستم، این بسیار بسیار خطرناک است. مالک سلام الله علیه که خود امیرالمؤمنین می گوید مالک برای من، مثل من برای پیغمبر بودم، این قدر عظمت دارد. مالک از کسانی است که ان شاالله شما به زودی با ظهور آقا او را ببینید. همه مان ان شاالله این شهدای عزیز را در رکاب امام زمان می بینیم، آن سرلشکر امپراتور عالم، نصف دنیا برای امیرالمؤمنین بود دیگر، شما نگاه کنید، نصف کشورها، امپراطوری چقدر آن موقع عظمت داشته است، او سرلشکر است، خیلی آدم باعظمتی است، شخصیت مالک همه طوره عظمت داشت، وقتی در بازار مسخره اش می کنند، یک کسی دلقک بازی درمی آورد، مسخره می کند، بقیه هم می خندند، مالک سرش را می اندازد می رود. یعنی "بی من" بودن خیلی خوب است. خیلی وقت ها آن جایی که به ما برمی خورد برای این نخوت است، برای این تکبر است، آن جایی که عصبانی می شویم، فلانی باید برای من چای می ریخت چای اش یک ذره کمرنگ بود، یک ذره سر استکان خالی است. غذایی که باید برای من می آورد باید داغ می بود غذا سرد است. شان من این نیست باید مثلاً این طوری می کرده  است. ما اگر یک ذره بشکافیم پایین برویم می بینیم که چقدر از این تکبرهای جهنمی در وجود ماست.از پدرمان دلخور می شویم، از مادرمان دلخور می شویم، از همسرمان دلخور می شویم، از بزرگان مان، از پدرمان، از استادمان، از مربی هایمان دلخور می شویم به خاطر تکبر شخصی خودمان، دقت کنید؛ که چرا استاد، چرا فرمانده، چرا مدیر فلان رفتار را کرد که به من برخورد، من کوچک شدم. ما داریم.

ما خیلی وقت ها که ادعا می کنیم شاگردهای خوبی هستیم یا فرزندان خوبی هستیم یا سربازهای خوبی هستیم کافی است، پدرمان، استادمان، فرمانده مان، مربی مان یک کاری کند که به ما بر بخورد، می بینید که عکس العمل نشان می دهیم، حتی قهر می کنیم، حتی قهر می کنیم، ناراحت می شویم، قهر می کنیم، عکس العمل نشان می دهیم، این آن جهنم تکبر را در وجود ما نشان می دهد. بعد حضرت دلیلش را چه چیزی می آورد؟ که من مثل بندگان غذا می خورم، مثل بندگان می نشینم، می گوید که چون من در اصل بنده هستم، حقیقت من این است که من بنده هستم، چیز دیگری نیستم که،

"فَاِنَّما اَنَا عَبدٌ"

من یک بنده هستم باید مثل بنده رفتار کنم.

آن که ذات من است این است دیگر، مگر غیر از این است؟ اگر ما بنده هستیم چرا باید خارج از ذات مان رفتار کنیم؟

فرمایش بعدی را ببینیم می فرماید که

من دیگر برای این که بتوانم بیشتر از ابعاد شخصیتی حضرت لذت ببریم عربی ها را حذف کردم.

می فرماید من تا زنده هستم پنج تا کار را رها نمی کنم.

این ها برای ما درس است هااااا

●غذا خوردن روی زمین با بندگان.

برای ما خیلی از صحنه ها پیش می آید، می بینیم که روحیه مان قبول نمی کند. بنشینیم روی زمین غذا بخوریم.

  • نه، زشت است.

آن هم با بندگان، یعنی با فقرا، با پایین ترین افراد جامعه غذا خوردن

غذا خوردن روی زمین با بندگان

●سوار شدن بر الاغ برهنه

یعنی حتما باید زین داشته باشد، زینش این طوری باشد، اسب باشد، نه. یک الاغ.

نه، من باید مَرکَبم خیلی، بعضی ها این طوری هستند، الان ما آدم داریم قرض می کند، زندگی اش را به فنا می دهد، زنش را، بچه اش را، که من باید حتما ماشین داشته باشم، شانم نیست مترو سوار شوم بروم بیایم، اتوبوس سوار شوم بروم بیایم، اصلاً این در شان ما نیست. حتی الان دیدم بعضی از خانواده هایی که فکر می کنند حزب اللهی هستند برای این که نیستند، متدین هستند ولی نیستند، برای بچه شان خواستگار می آید می گوید ماشین دارد؟ خانه دارد؟ این آن نخوت است، آن تکبر است، خب ندارد، خانه ندارد مستاجری می نشیند، خود شما که دارید این قدر قیافه می گیرید مگر موقع ازدواج خانه داشتید یا ماشین داشتید؟ الان خیلی از خانواده ها این شرط ها را می گذارند. داماد ماشین دارد، خانه دارد، شرط می گذارند، خیلی وحشتناک است. یعنی می داند شخصیتش چقدر خوب است، نجیب است، متدین است، با اخلاق است، قبول نمی کند، بعد یک کسی که هیچ کدام از این ها را نداشته باشد، خانه داشته باشد، ماشین داشته باشد را به او دختر می دهند. همین خانواده هایی که ظاهراً می گویند ما مسلمان هستیم و متدین هستیم هااااااا. یعنی دخترشان را به کمالات جمادی می دهند نه به کمالات انسانی. حتی به کمال گیاهی هم نه، به کمال جمادی. بعد می گوید ما مسلمان هستیم، ما مومن هستیم، ما حزب اللهی هستیم، ما سابقه دار هستیم، ما چنین و چنان هستیم.

ازدواج ها را سخت کردند. دخترها هم همین طور، خانواده های دخترها هم همین طور، خانواده های پسر همین طور سخت می گیرند. این ها نخوت است. در آن پر از تکبر و نخوت است. پر از خودشیفتگی است.

-نه، دختر من باید حتماً باید با یک آدم خاص، پسر من باید حتماً با یک آدم خاص ازدواج کند. من خودم باید با یک آدم خاص ازدواج کنم.

فلاسفه ما، عرفای ما، خدا مرحوم حاج ملاعلی سبزواری را رحمت کند، خیلی از بزرگانمان، می گفتند با چه کسی ازدواج کردی؟ می گفت من دختر همین خادم مدرسه مان را گرفتم. این قدر الان ما در شرایط ازدواج تکبر و نخوت داریم که حد ندارد، سخت گیری های جهنمی، این ها معصیت دارد، معصیت هایش هم ماندگاری دارد. یعنی یک گناه نیست که بگوییم توبه می کنم تمام می شود پی کارش می رود، معصيت هایش ماندگاری دارد چون روی کل زندگی آدم تاثیر می گذارد. یکدفعه می بینی یک دختر به خاطر همین دیگر نمی تواند ازدواج کند. یک پسر به خاطر همین شرایط ازدواجش که می توانست در بیست و پنج سالگی باشد به خاطر همین سختگیری های بیخود، نخوت های بیخود، خودشیفتگی های بیخود، ازدواجش تاخیر می افتد. برای این که ما در خودمان نمی بینیم.

-نه، من باید حتما خانه داشته باشم، ماشین داشته باشم تا ازدواج کنم.

می بینیم خود پسر یا خانواده دختر مریض است. یعنی ما باید این تواضع را از پیغمبر یاد بگیریم و یاد نمی گیریم.

یک پسر فقیر، فقیر، واقعاً هیچی نداشت را به خواستگاری یک دختر ثروتمند و زیبا فرستاده بود، این قدر به پدر برخورد که نگو، این قدر ناراحت شد که بلند شد به سر پیغمبر آمد که مثلاً این چه کسی است خواستگاری دختر من فرستادی؟ ولی دخترش خیلی مومن و خوب و متواضع بود، گفت بابا، بابا، شما بهتر تشخیص می دهید یا رسول خدا؟

من دختر از یک خانواده بسیار ثروتمند سراغ دارم، پولدار، خوش مقام یعنی مشهور، پدرش هم چه پدری. گفت بابا یکی از کارگرهای کارخانه مان،

کارخانه دار،

یک پسر است خیلی پسر خوب و نجیبی است، این یکدفعه همین طوری به من یک چیزی گفت.

-تو به خودت اجازه دادی به خواستگاری دختر من بیایی؟ کارگر؟

بعضی ها این طوری هستند دیگر.

ولی او نه، او به کارگر گفته بود که من می خواهم به خواستگاری دختر شما بیایم. حالا دختر را نگاه کن. بابا به او می گوید فلان کارگرم از تو خواستگاری کرده است، دختر می گوید بابا، چه طور آدمی است؟ می گوید خیلی پسر نجیب و مومنی است. می گوید باشد. گفت خواستگاری بیاید؟ گفت دیگر نمی خواهد خواستگاری بیاید، نمی خواهم حتی قیافه اش را هم ببینم، نه برای چه خواستگاری بیاید که بخواهیم همدیگر را ببینیم بپسندیم. تمام کنید، بگویید بیایند مراسم عقد برقرار کنیم. گفت ما در عقد همدیگر را دیدیم.

بعضی‌ها این قدر برای خودشان شئونات می گذارند که نگو. این قدر برای خودشان در وجود خودشان نخوت دارند که من با این دختر، باید این شرایط را داشته باشد، دائماً شرایط می گذارند، تازه بعد از این که او را گرفتند هم دچار یک حماقت بزرگ تر و آن هم مقایسه همسر با کسان دیگر می شود. این دیگر خیلی احمقی است، این دیگر واقعاً یک جنایت خیلی بزرگ است. آدم همسرش را با کسان دیگر مقایسه کند.

●دوشیدن بز با دست خودم

کلاس نمی گذارم. خودم می روم این کار را انجام می دهم.

●پوشیدن لباس پشمینه

لباس فاخر نه، حتماً باید لباسم این طوری باشد، برای لباس پوشیدن شرط ندارد،

●سلام کردن به کودکان

در روايت داریم هیچ کس حتی بچه ها هم نمی توانستند به پیغمبر سبقت بگیرند.

یعنی پیامبر اول سلام می کرد. بعضی ها باید بایستند تا به آن ها سلام کنند. نکنی اصلاً. بعد تصمیم می گیرند جواب بدهند یا ندهند.

واقعاً بعضی‌ها به این قائل هستند که ما نباید زودتر سلام و علیک کنیم. عید است ما الان نباید زودتر به خانه فلانی برویم، ما برای خودمان کسی هستیم اول آن ها باید به خانه ما بیایند. آن ها از ما کوچک تر هستند یا شانِشان کمتر است اول باید آن ها بیایند تا من بعد به خانه آن ها بروم.

حالا بعضی‌ها با بچه های خودشان هم این طوری هستند، یعنی بچه ها باید به خانه ما بیایند بعد من به خانه بچه هایم بروم. بلند نمی شود راحت به خانه بچه اش برود.

ما این قدر از این منیت ها و سختگیری ها در زندگی داریم که حد ندارد. این ها همه اش فشار قبر است هاااااا. این را بدانید. تمام این ها برای آدم فشار قبر دارد چون سختگیری است دیگر. شما وقتی که به نفس سخت می گیری، چه به نفس خودت چه به نفس دیگران، فشار قبر.

سفره باید این طوری باشد، مهمانی باید این طوری باشد، غذا باید این طوری باشد، ظروف باید این طوری باشد، شرایط ماشین مان باید این طوری باشد، ما باید این جا خانه داشته باشیم، خانه مان حتماً باید این جا باشد، ما نمی توانیم، کلاس ما اجازه نمی دهد.

طرف راحت می تواند بغل محل کارش خانه بگیرد می گوید نه، چون محل کارم پایین شهر است من نمی توانم آن جا خانه بگیرم، وقتی می خوام آدرس بدهم باید بگویم مثلاً من وسط تهران، بالای تهران هستم، این در شان ما نیست. حاضر است روزی کلی وقت بگذارد، ترافیک و دود و کرایه ماشین را تلف کند بعد به یک جایی که محل کارش است، راحت زندگی کند نیاید. اصلاً نمی تواند. بعد فکر می کند آدم حسابی است، فکر می کند واقعاً مومن است، بعد هم روبروی خدا می ایستد و می گوید

"اِیّاکَ نَعبُدُ"

خدایا ما فقط از تو تبعیت می کنیم.

استاد ما رحمت الله علیه می گفت که می رفتم به مرحوم قمشه ای سر می زدم، می گفت کجا خانه داشت؟ می گفت یک جایی خانه داشت که من می خواستم سر درسش بروم رویم نمی شد. می گفت محله فاحشه ها بود. می گفت این استاد ما وسط محله خراب، خانه داشت. نمی گفت شان من این نیست من وسط این ها باشم. چون خودش را هم بهتر از آن ها نمی دانست. خودش را بهتر از آن فاحشه ها نمی دانست. یک ولی خدا، مرحوم قمشه ای خيلى بزرگ بود، همین که شما تفسیرش را، ترجمه قرآنش را می خوانید، همین که دیوان شعر با آن عظمت دارد.

نه، محله اش نمی خورد، محله اش به شان ما نمی خورد، محله اش بی کلاس است.

ما خیلی گرفتار هستیم و این ها برای ما هم مشکلات دنیایی می آورد هم مشکلات آخرتی‌. همین که تو دائماً درگیر این شان هستی. بعضی‌ها به سفر زیارتی می روند که شانشان این است. می‌گوید من دیگر بالاخره، در راسته ما در بازار همه حاجی هستند، من نروم نمی شود. اگر شده قرض بگیرم به حج بروم که به من حاج فلانی بگويند. چون در بازار همه حاجی هستند اگر من حاجی نشده باشم نگویند حاج فلانی،

دکترا بگیرم که جلوی بقیه کم نیاورم‌، دانشگاه بروم کم نیاورم. از روی نخوت بروم شاغل شوم حالا اصلاً یک شغل که کلی ضرر دارد کلی مفاسد دارد ولی اسمش این باشد که من شاغل هستم، نگویند خانه دار است. خب حالا الان شاغل شدی خودش داغون، شوهرش داغون، زندگی داغون فقط بگويند که او شاغل است، فقط همین. سلامتی جسمی، روحی، روانی خودش بچه هایش شوهرش همه، یعنی ما همیشه درگیر این شئون هستیم.

یک خانمی یک موقعی پیش من آمده بود به او گفتم شغلت چیست؟ داشتم فرم مشاوره پر می کردم. گفت با افتخار خانه دار هستم. بعد باید می نوشتم دیگر، گفتم تحصیلاتت چیست؟ دکترای فلان. گفت رسیدم به یک جایی که الان باید خانه داری کنم. کسر شانش هم نیست. بعضی‌ها نه، حتماً بايد شاغل باشند، حتماً باید دانشگاه بروند، حتماً باید چنین و چنان؛ و این، این نوع سختگیری هایی که ما در زندگی داریم برای آدم چقدر گرفتاری، فحشاهای ظاهری و باطنی می آورد. مذهبی ها هم همین طور، با خیلی شئونات مذهبی می خواهند یک شان مذهبی الکی برای خودشان درست کنند.

می گوید من هیچ کدام از این پنج تا را رها نمی کنم تا این کارها بعد از من سنت شود.

همه این تواضع ها را داشته باشند. ما بچه چنین آدمی هستیم. رئیس دین ما چنین آدمی است. جلسه گذشته گفتم. اولین مخلوق خدا، سید وُلد آدم، اولین کسی که در آخرت مبعوث می شود، اولین کسی که به بهشت می رود، همه این ها را می گوید بعد می گوید

"لا فَخرَ"

این ها هیچ کدام برای کسی افتخاری نیست.

"وَ لا فَخرَ"

هیچ کدام افتخاری نیست.

حالا ببین ما درگیر چه چیزهایی هستیم و چه چیزهایی، چنین چیزهایی در زندگی مان مطرح می شود.

در مناقب

از امام صادق برایتان بگویم، امام باقر

محضر مقدس امام باقر و رسول الله صلوات بلند ختم بفرمایید.

رسول‌ خدا مانند بنده غذا می خورد مانند بنده می نشست و روی زمين چیز می خورد و روی زمین می خوابید، روی زمین می خوابید.

الان بعضی ها در خانه شان فرش هم هست، بگویی روی فرش بگیر بخواب ، بالش بگذار بخواب، نه برایش، انگار توهین کردی به او بگویی.

ابن شهرآشوب می گوید با تهیدستان می نشست و با مستمندان غذا می خورد.

خدا وکیلی ما چند بار از این کارها کردیم. چند بار از این ها خانه ما آمدند، ما رفتین، به آن ها سر زدیم، با آن ها غذا خوردیم.

باز حضرت باقر علیه السلام می فرماید در روزگار رسول خدا مستمندان شب ها در مسجد می خوابیدند، خب نداشتند، خیلی ها در مسجد می خوابیدند، یک شب پیامبر با مستمندانی که در مسجد بودند نزدیک منبر در قابلمه ای افطار کرد.

یک قابلمه غذا آوردند، همه افطارشان در همان جا بود، دست همه در یک قابلمه بود، سی مرد از غذای آن قابلمه غذا خوردند، سی نفر، دستشان در آن قابلمه، غذا خوردند، سپس

حالا پیامبر چه کار می کند؟

یک مقدار غذا اضافه می آید، پیامبر می گوید این را به خانه ما ببرید.

از خانه سفارش داده بود، یک قابلمه غذا آمد با همه شان خورد بقیه قابلمه را برگرداند گفت بدهید زن و بچه ما هم بخورند سیر شوند.

ابوذر می گوید رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در میان اصحاب خود می نشست به طوری که وقتی غریبه ای وارد می شد تا نمی پرسید متوجه نمی شد کدام یک از آن ها رسول خداست. لذا ما از آن حضرت خواهش کردیم در جایی بنشیند که اگر غریبه ای وارد شد ایشان را بشناسد.

یا رسول الله ما باید هر دفعه توضیح دهیم پیغمبرتان کدام، کدامتان پیغمبر هستید؟ پیغمبر این طوری بود.

بدین منظور سکویی از گِل درست کردیم.

حالا به یک کسی بگوییم می خواهیم برایت یک صندلی درست کنیم ،مثلاً صندلی اش هم باید با بقیه فرق کند،

یک صندلی، یک سکو از گِل درست کردیم و حضرت روی آن می نشست و ما هم در دو طرف ایشان می نشستیم.

به یک مجموعه ای که منتسب به امام زمان بود رفتم می گفتند ما همه داریم کارهای مهدوی می کنیم، بعد دیدم آن جا دعواست، بین کارمند و مدیرها دعوا بود، چی؟ کارمندها می گفتند که ما روی این صندلی ها نمی نشینیم. خدا شاهد است. صندلی های ما مثلاً باید این طوری باشد. مانیتور من باید این طوری باشد.

الان بعضی ها می خواهند گوشی دستشان بگیرند مصیبت است چه گوشی ای دستشان بگیرند، چه خودکاری دستشان بگیرند، چه کیفی، چه کفشی، چه انگشتری، تسبیح شان هم باید با بقیه فرق داشته باشد.

بقیه بحث را برای ساعت بعد می گذاریم.

والحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین