جلسه 008 - مهندسی فرهنگی ۲
شماره جلسه
8
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1402
ماه
11
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 008 - مهندسی فرهنگی ۲

مهندسی فرهنگی (2)

جلسه هشتم (8) به تاریخ: 20/11/1402

استاد گرانقدر:

استاد محمد شجاعی

تعداد جلسات: 15

به محضر مقدس آقا امام زمان علیه‌السلام صلوات بلند ختم بفرمایید.

قرآن هایتان را باز کنید. بحثی که امروز داریم بحث فوق‌العاده مهمی است و کاربردهای زیادی در مسائل فرهنگی و تربیتی دارد و آن، بحثی هست که در انسان شناسی جزو مباحث پایه‌ای محسوب میشود. چند تا بحث هست در انسان شناسی، اگر اینها مطرح نشود، صرف داشتن یه کلیات کافی نیست. باید حتما این اصول جا بیفتد. یکی از آن چیزهایی که خیلی مهم است، این هست که خداوند می‌فرماید که ما این روح ‌را امانت به انسان دادیم. این نسخه‌ی الهی که انسان باهاش ظرفیت تربیت‌پذیری نامحدود پیدا می‌کند، باهاش عاشق خدا میشود، باهاش لیاقتِ رسالت، امامت و ولایت را پیدا می‌کند؛ این امانت دسته انسان است. کلمه‌ی امانت را کجا شما به کار می‌برید؟ یعنی وقتی شما میگویی: فلانی امین من هست، در مقابل این است که کسی امین نیست. درسته؟ میگویید: امانت این را به شماها دادم. درسته؟ این امانت دست شما باشد؛ یعنی وقتی میگویی: امانت یعنی احتمال چی وجود دارد؟ خیانت؛ یعنی ظرفیت خیانت وجود باید داشته باشد تا تو بگویی من این را امانت دادم به شما. شما به یک فرشته نمی‌توانی بگویی من این به شما امانت دادم. چون فرشته توان خیانت ندارد. امکان خیانت ندارد یا مثلا شما بروید کمد خانه‌تان به گاوصندوق بگویید این را امانت نگهدار. آن که اصلا امکان خیانت ندارد. پس وقتی کلمه‌ی امانت را به کار می‌برید یعنی موجودت مختار است. تو با موجود مختار سر و کار داری. موجودی که می‌تواند خیانت بکند، می‌تواند علی‌رغم همه‌ی دانش‌هایش و ایمان هایش و یقین‌هایش مسیر خلافی را طی بکند. علی‌رغم همه‌ی باورهایش با اینکه می‌داند نابود میشود و به جهنم میرود، انتخاب کند. گاهی وقتها آدم اینجوری میشود. حالا چرایش یکذره خیلی ریزه کاری دارد که در بحث از امروز شروع می‌کنیم. از این به بعد می خواهم راجع به آن توضیح بدهم.

قرآن می‌فرماید: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» ما امانت را عرضه کردیم: آسمان و زمین و کوه‌ها، ابا کردن از این که بپذیرند این امانت را یعنی ذاتا قابل پذیرش این امانت نیستند. آنها نمی‌توانند این روح را بپذیرند. «وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ» انسان توانست این امانت را حمل بکند و بپذیرد. که نه «إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» بسیار ظلم کننده و بسیار جاهل است؛ یعنی حواسش نیست چی داری بهش میگویی، چه گوهر گرانقدر بی‌نظیری داریم به آن می‌دهیم. ظلم میکند به خودش در این امانت داری. بسیار جاهل است.

یک جور دیگر هم معنا کردند که آن هم قشنگ است؛ ولی نادر است که «ظَلُومًا جَهُولًا» را می گویند: «مظلوما مجهولا» یعنی انسان بسیار مظلوم و مجهول است. بسیار مظلوم. قدر خودش را نمیداند. قدر ناشناخته است انسان. انسان حقیقی مظلوم است. الان در فرهنگ جهانی انسان مظلوم است. به انسانها دارد ظلم میشود. در فرهنگ جهانی قدر انسان ناشناخته‌است. انسان‌ها دارند با تعریف یک حیوان یا یک خانم یا یک آقا شناخته می‌شوند و رفتارهای حکومت‌ها، دولت‌ها و سازمان‌ها با انسان‌ها؛ حتی پدرو مادرها با انسان‌ها رفتار یک دختر و پسر است، رفتار یک خانم و آقاست، رفتار یک زن و مرد است. معلوم است که مظلوم است دیگر. الان انسان مظلوم است، به آن ظلم زیاد شده. ماها حقیر بار آمدیم، کوچک بار آمدیم، توی سرمان زدند، انقدر زدند به سرمان و سر همه‌ی مردم دنیا که الان وقتی به یک نفر میگویی تو روح‌الله هستی، نمی‌فهمد چی هست. مثل اینکه به یک گدا بگویی تو الان شاهزاده بودی اشتباه شده. داستان شاهزاده و گدا یادتان هست دیگر! حالا آنها آگاهی داشتند. ولی نه،

می گوید: تو بچه بودی، شاهزاده بودی،- داستان معروفی هم هست- با پادشاه داشتید یک جا می‌رفتید، غلام بابای تو را کشت و تو را هم برداشت با ثروت بابایت، همه را برد، تو را هم کرد غلام خودش. این الان هم فکر می کند غلام این آقاست. نمی‌داند کسی الان این اربابش هست، خودش غلام بابای این بوده. داستان انسان اینجوری است. یعنی ما بخش اصلیمان به اسارت رفته، بخش اصلیمان به غربت رفته، قدر ناشناخته هستیم. انسان‌ها قدر ناشناخته هستند و مجهول هم هستند یعنی هم مظلوم و هم مجهول اند.

مهندسی فرهنگی یعنی باید بتواند انسان را از مظلومیت و مجهولیت نجات بدهد. در مهندسی فرهنگی باید فعالیت به گونه‌ای طراحی بشود که انسان‌ها بفهمند چقدر سرشان کلاه رفته، بفهمند چقدر قدرشان ناشناخته مانده، بفهمند چقدر استعدادهای بی‌نهایتی دارند که دست نخورده مانده. در مهندسی فرهنگی شما اگر بخواهی موفق باشی، در این اگر نماز خوان، باحجاب، روزه بگیر، اینها را بار بیاوری، باز این هنوز به قدر خودش نمی‌رسد. این فکر می‌کند یه خانم هیئتی هست، یه آقای روزه‌گیر هست، یه آقای نمازخوان هست، یه خانم نمازخوان هست، باز با شأن آن دارد میرود. تا یک آدمی بیاید، قیمتش دستش بیاید و خودش را دیگر یه زن نداند، یک مرد نداند، بفهمد انسان است از جنس آسمان، بفهمد بچه‌ی اهل بیت بفهمد، نه بداند. بداند که ما اطلاعات داریم میدهیم دیگر. خیلیها نمی‌فهمند. هر چی هم به آنها می گویی، این چون دارد با گوش حیوانی نگاه می‌کند، با گوش نامحرم دارد نگاه می‌کند؛ یعنی وقتی دارد سر کلاس گوش می‌کند، استاد دارد میگوید، یواشکی به آن بخش اصلی میگوید: گوشت را کر کن. تو گوشت را ببند، تو نشنوی. نمی‌خواهد آن بخش بیدار شود اصلا. دوست ندارد اصلا آن بَخشش را کسی بیدار کند. مثل خیلی ها که دنده لج می‌افتند، مثلا می گوید: برویم پیش حاج آقا فلانی، پیش مشاوره، می گوید: من نمیام. زن و شوهر الان دعواشون شده. می گویم: بیاید با هم مشاوره. مرد می گوید: من نمی‌آیم. به ندرت یک زن می گوید: نمی‌آیم. ولی به کرات مردها می‌گویند چی؟ نمیام. مجلس برویم، حرم بریم، مرد می گوید: نمیام. چون نمی‌خواهد. میگوید: اگر من بروم، آن بیدار میشود و اگر بیدار بشود من باید دست از معشوق هایم بردارم. من اصلا نمیروم حرم، نمیروم حوزه، نمیروم درس بخوانم، گوش نمی‌کنم، کتاب نمی‌خوانم، مطالعه نمی‌کنم، جلسه نمی‌روم، مگر شاید آن بیدار نشود. الان فعلا نفع من در خوابیدن است، بچه‌هایشان همین طور. الان مثلا می بینید والدینی که طبیعت‌گرا هستند، رفتند مدرسه برای شکایت که این معلم فلان فلان شده، چه حقی داشته به بچه‌ی من اصول دین یاد داده، چه حقی داشته به بچه‌ی من نماز یاد داده، چه حقی داشته به بچه‌ی من حجاب داشته باشد، چون می‌فهمد که آن بچه بیدار بشود، پدرومادر فسادشان، طبیعت‌گرایی شان، ذلتشان برای این بچه روشن میشود. حقارت این پدرو مادر روشن میشود. اینها نمی‌خواهند این اصلا بیدارش کنند. لذا سعی می‌کنند دور نگه دارند. طبیعت‌گراهای عالم اینجوری هستند. بعد از سلاح چی استفاده می‌کنند؟ در قرآن هم دارد. ببینید سوره‌ی یاسین: «يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ» خداست، شوخی نیست. میگوید: ای حسرت بر این بندگان. «ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» هیچ پیغمبری من نفرستادم مگر اینکه مسخره اش کردند. چون در مسخره کردن پیغمبر، آن قدرتش، ابهتش می‌خواهند بریزند.

الان شبکه‌های فارسی زبان، غیر شبکه‌های خارجی که حالا زبان‌های دیگر هستند، چقد ایران و جمهوری اسلامی را، شیعیان را مسخره می‌کنند که مبادا مردم بیدار شوند؛ بفهمند داستان چیه. چقدر هیاهو و سروصدا راه می اندازند. شما نگاه کنید همین قضیه الاقصی یک دفعه انفجار که پیدا کرد در عالم، صهیونیستها آمدند توبه کردند. یهودیها آمدند توبه کردند علیه اسراییل. گفتند: تا به این سالها می‌گفتند اینها وحشی هستند، اینها اینجوری هستند، این جوری هستند. ما نمی‌دانستیم اینها اینجوریند. یک عمر به ما دروغ گفتند؛ یعنی نخبه‌ها سروصداشان بلند شده در عالم. کی فکر می‌کرده در انگلستان و آلمان در مرکز صهیونیست جهانی در انگلستان آن راهپیمایی برقرار شود. باشکوه‌تر از هر جای دیگر. در آمریکا مردم سی چهل روز پنجاه روز هر روز یا هر شب بیرون باشند. در کشورهای اسلامی این اتفاق نیفتاد، ولی در کشور غیراسلامی در ؟ اتفاق افتاد. پرده کنار برود، خیلی چیزها حل میشود. پس انسان مجهول و مظلوم و مجهول است یا بسیار ظامل و بسیار جاهل به خودش است. هر دو درست است. خداوند صیغه مبالغه به کار برده: «ظلوما» یعنی بسیار ظالم و «جهولا» بسیار جاهل. پس دقت کنید. همه حواسشان هست؟ ما با جامعه‌ای در جهان روبرو هستیم که جهالت و ظلم پر کرده. در تغییر مسیر تاریخ و پیچ تاریخی چه کسی موفق است؟ چه کسی میتواند پیچ تاریخی را درست انجام بدهد؟ و تمدن نوین را برپا بکند؟ و نظم نوین برقرار کند؟ کسی که بتواند این جو را تغییر بدهد. اگر قرار باشد نظم نوین براساس اصول قبلی باشد که دیگر نظم نوین معنا ندارد. پیچ تاریخی معنا ندارد. بنابراین باید جایی باشد، قدرتی باشد که این قدرت بتواند به مردم جهان یه نظم جدیدی را معرفی کند؛ یک قانون جدیدی را معرفی کند، انسان جدیدی را معرفی کند. دقت کنید انسان جدیدی را معرفی بکند، حیات جدیدی را معرفی کند. در فراروی آنها، در پیش روی آن‌ها یک زندگی نو، یک حیات نو، یک جاودانگی، یک ابدیت، یک بی‌نهایت شدن بگذارد جلویشان، آدمها می آیند در این نظم قرار می گیرند. آقا امام رضا فرمود: «لَوْ عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا لاَتَّبَعُونا» اگر مردم زیبایی‌های کلام ما را میشناختند حتما تابع ما می‌شدند. خودِ بنده در این سفرهای خارجی الی ماشاالله وقتی فقط از طریق انسان‌شناسی توانستم این کار را بکنم، خیلی راحت مردم تابع میشوند. ما عرضه نداشتیم. چون ما تعریف مان از خودمان غلط است، مبلغین هم تعریفشان از خودشان غلط است، نمی‌توانند زیبایی‌های کلام معصوم را بشناسانند و برای همین ما بعد چهل سال هنوز انقدر عقبیم. پس وقتی که میگوید که ما امانت داریم و او بسیار ظلوم و جهول است؛ یعنی میتواند خلاف امانت عمل بکند. پس در این داستان چی پیش می‌آید؟ اختیار.

قرآن هایتان را باز کردید! سوره‌ی یونس، آیه‌ی 99. در این قرآن هایی که دم دستمان هست، میشود صفحه‌ی 220، «وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا» اگر خدا می‌خواست -ببینید سوال، چرا خدا نخواهد- میگوید: اگر خدا می‌خواست همه‌ی مردم روی زمین -تاکید نگاه کنید چقدر دقیق است- «كُلُّهُمْ جَمِيعًا» اگر می گفت: کلم درست بود دیگر، همه آنها. می‌گفت: جمیعا هم درست بود؛ اما دارد قلب تو را مطمئن می‌کند، میگوید حتی یک کافر پیدا نمی‌شد در زمین اگر خدا نمی خواست یک کافر هم پیدا نمیشد. خب چرا نمی‌خواهد خدا؟ چرا نمی‌خواهد؟ ببینید ادامه اش را نگاه کنید: «أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» تو پیغمبر می‌خواهی به مردم اکراه و مجبور کنی که مومن شوند. من خدا زیر بار نمی روم. سنت خدا، ناموس خدا برای ساخت انسان اختیار است؛ یعنی انسان را وقتی از روح خودش آفرید، ذاتی این روح اختیار است. این انسان فقط در فضای مختار می‌تواند آن رشد بی‌نهایت را کند. مگر شما می‌توانی زوری یک نفر را باشگاه ببری، از او قهرمان دربیاوری؟ می‌شود کسی را زوری باشگاه برد؟ زوری بگیری و بگویی: بیا بنشین من می‌خواهم این آهنگ را بهت یاد بدهم؟ من میخواهم این سرود را بهت یاد بدهم؟ من میخواهم این ساز را بهت یاد بدهم؟ من میخواهم این را نقاشی را به تو بشناسانم. قبول نمی‌کند. انسان تا خودش تن ندهد به مربی، مربی را انتخاب نکند، ایمان به خودش نداشته باشد، به استعدادش ایمان نداشته باشد و خودش را برای سختی‌های مربیگری و باشگاه آماده نکرده باشد، هرچی شما به او بدهید، از دست میدهد. لذا باز به خودشناسی برمی‌گردیم. اگر خودشناسی نباشد، شخص استعدادهای جاودانه‌ی خودش را انکار میکند. میگوید: اینها را اصلا می‌خواهم چیکار، بهشت چیه، آخرت چیه، این حرفها کدام است. من الان تاجرم، من الان آدم موفقی هستم، من الان قهرمان جهان هستم، من الان دکتر و مهندسم، «أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّی يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» تو هیچ وقت نمی‌توانی با زور مردم را مومن بکنی. ممکن است مسلمانشان کنی، اسلام بیاورند، اسلام فرق دارد تا ایمان. چون خدا ایمان را می‌پذیرد دیگر. اسلام که ... یک کافر هم می‌آید، میگوید: «اشهدان لااله الا الله» می گوید: حالا تو هم مسلمانی، بیا در جامعه‌ی ما. خونش محترم شمرده میشود، می‌تواند ازدواج کند با زنان مسلمان، قواعد شرعی روش اجرا میشود، منافق هم هست. اصلا دروغ گفته من آمدم مسلمان شدم ولی قبول می کند. اگر بگوید، قبول است. مومن فرق می‌کند. ایمان یک حرکت قلبی است. یک بار قبول کند که آقا من میخواهم مؤمن بشوم، ولی تو نمی‌توانی مردم را مومن بکنی. من خدا اجازه نمیدهم، ساختار انسان را من مختار آفریدم. این باید حتما خودش بخواهد. دقت کنید «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» هیچ نفسی نمی‌تواند ایمان بیاورد مگر به اذن خدا. تو پیغمبرم نمی‌توانی کسی مجبور بکنی. «لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ» تو سیطره نداری روی مردم که بخواهی مسلمانشان کنی. «إِنَّكَ لاتَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ» تو هر که را بخواهی نمی‌توانی هدایت بکنی. براهی همین پیغمبر در مورد بعضی از همسرانش و بسیاری از اصحاب نزدیک و فامیلهایش شکست می‌خورد. با اینکه قرآن میگوید: تو حریصی به مومنین، تو خودت «طه* مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»؛ تو داری خودت را می‌کشی که اینها مسلمان بشوند. داری خودت را اینقدر زحمت می‌ا‌ندازی که اینها ایمان بیاورند. انقدر خودت را به زحمت نینداز. پیغمبر حریص بود به این که همه مسلمان بشوند، همه مومن بشوند، خدا میگوید: اینقدر زحمت نکش. تو هرکه را بخواهی، نمی‌توانی هدایت بکنی. «وَلكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»؛ هر چی خدا بخواهد هدایت می‌کند، تو اصلا سیطره نداری، تو اصلا نمی‌توانی به زودی کسی مسلمانش بکنی و مؤمنش بکنی. دست تونیست. لذا پیغمبر شکست می‌خورد، در مورد بسیاری از اصحابش شکست میخورد. وقتی علی علیه السلام می‌فرمایند: «ارتدّ النّاس بعد النّبیّ إلاّ ثلاثة أو خمس او سبع » سه تا، پنج تا یا هفت تا. مردم مرتدشدن بعد از پیغمبر جز این تعداد؛ یعنی ببینید چقدر آدمها پوست کلفتی کردند در مقابل پیغمبر. چقدر پوست‌کلفتی کردند. سیزده تا معصوم جلوی چشمشان کشتند. امام سجاد فرمود: - پیغمبر هزاران بار سفارش کرده در این کتاب اهل سنت همه ثبت است، غیر از کتابهای شیعه؛ هوای فاطمه را داشته باشید، به او ظلم نکنید، هر کس به او ظلم کند، به من ظلم کرده، اگر این را اذیت بکند، من را اذیت‌کرده، هر کس من را اذیت کند خدا را اذیت کرده، به اهل بیت من ظلم نکنید، هر کس به اینها ظلم بکند من را آزرده، هر کس من را بیازارد، خدا را آزاده، هر کس خدا را بیازارد، جایش جهنم است، اینها که اهل سنت خودشان نقد کردند. حالا ما با کتابهای شیعه کار نداریم. «بضعة منی»، سفارشهای زیاد- آقا امام سجاد فرمود: اگر پیغمبر به جای این سال‌ها سفارش، سفارش کرده بود که بعد از من اهل بیت من تا می‌توانید ظلم کنید به آنها، بیشتر از این نمی‌توانستند ظلم کنند. خیلی حرف است. پیغمبرت می گوید: ببین حواست باشد، من رفتم هوای علی را داشته باش، هوای زهرا را داشته باش. چشم یا رسول الله، چشم. تا پیغمبر میرود، کینه‌ها می‌آید بالا. آدم چه جور موجودی هست؟ خیلی چیز عجیبی هست آدم. نفس خیلی هیولای وحشتناکی است. نفس خیلی وحشتناک است. «وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» آدمهایی که عقلانیت ندارند، تعقل نمی‌کنند، خداوند با اینها کاری ندارد.

دوتا پیغمبر داریم: پیغمبر درون، پیغمبر چی؟ بیرون. بعد کدامشان مهم‌تر است که قابل احترام تر و مقدس‌تر است؟ پیغمبر درون. ما حتی یک پیغمبر بیرون هم برایمان محترم است، می‌شناسیم، تبعیت میکنیم، به حرمت کدام پیغمبر است؟ پیغمبر درونی است. آن اصالت دارد. لذا خدا میگوید: وقتی کسی به پیغمبر خودش توهین می‌کند، پیغمبر خودش ندید می‌گیرد، زیر پا می‌گذارد، عقل خودش را می‌گذارد، این دیگر قابل هدایت نیست. این رجس، رجس ذاتی است. رجس طبیعی و ذاتی است؛ یعنی کسی پا روی عقلش گذاشت، شما نمی‌توانی کاری بکنی دیگر. برای همین به اهل جهنم میگویند: برای چی شما جهنمی شدید؟ می گوید: «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ‌ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» ما حرف گوش نمی‌دادیم، تعقل هم نمی‌کردیم. اگر گوش می‌دادیم و تعقل می‌کردیم دیگر جهنمی نمی‌شدیم. لذا خدا رحمت کند آیت‌الله مجتهدی را، همیشه به ما می‌گفت: اگر انسان روی دنده‌ی لج بیفتد، خدا هم شخصا بیاید به شخص بگوید، قبول نمی‌کند. خدا بگوید، قبول نمی‌کند. جلو خدا می ایستد. لهجه بازی این جوری است. آدم وقتی می افتد در ظلم به خودش، خیانت به خودش، لجبازی اینجوری میشود.

میریم سراغ آیات 108-109 : «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ» بگو، به همه بگو. وقتی «قل» می آید بعدش فرمول و شاده کلید می‌آید. آهای مردم، عمومی هم هست؛ یعنی چیه؟ یعنی دارم یک امر فطری ذاتی عمومی قانون کلی را بیان می‌کنم. «قَدْ جَاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ » حتما حق از ناحیه پروردگارتان و مربی‌تان برایتان آمده. این «قَدْ جَاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ » کار مراکز فرهنگی است. مدیر، مربی ها، اساتید باید بتوانند وقتی که با کافر روبرو می شوند، با لجباز روبرو می شوند، او را به این اتمام حجت و این بصیرت برساند که ببین حق خیلی شفاف است. من نمی‌فهمم، نمی‌دانم نه. یک استاد قدر یا استاد قوی کسی هست که بتواند از خود طرف مقابل چاه بزند اصول دین را بکشد بالا، بگوید نگاه کن، دیدی! اینها را در جیب خودت درآوردم. یوسف را یادتان هست دیگر، می‌خواست چکار کند؟ می‌خواست داداشهایش را نگه دارد، چکار می خواست بکند؟ مجبور شد شاهد بگذارد در بار خود داداش. بعد گفت: داداشتان دزدی کرده، این هم شاهدش، ظرف من و رحلم در داداشهای شماست، در بار داداشتان است، آنها تسلیم شدند، آنها با اینکه می دانستند داداششان پسر خوبی هست و دزدی نمی‌کند؛ ولی یوسف باید یه کاری می‌کرد که از درون سند بیاورد و شاهد بیاورد. چون بنایش این بود که داداش را نگه دارد. لذا کید کرد. خدا گفت: ما به او کید را یاد دادیم که این کار بکند. استاد و مربی این نیست که از بیرون هی بخواهد به طرف بگوید: ببین ببین ببین ببین، نه. از خودت دربیاور و خودش را نشان بده، همه چیز در آن درون هست، انسان اتصال به بی‌نهایت دارد، همه‌ی حقایق در پیغمبر یادآور است. قرآن یادآور است یعنی همه را آدم دارد خودش. در دروس توحید یادتان هست. ما سوره توحید و خیلی از آیات را از نفس خودمان درآوردیم. همه چیز را درمی‌آوریم. مربی یعنی کسی از درون دربیاورد، و به او نشان بدهد. بگوید: ببین از خودت پیداکردم. نظرت چیه؟ مربی قوی این است وقتی می‌خواهد با بچه اش صحبت کند، بچه یک چیزی را قبول نمی‌کند یا نمی‌داند، نگوید: ببین از بیرون بخواهی اطلاعات بهش بدهی مثل حوضی است که از بیرون می‌خواهی آب بریزی در آن، نه، شروع کن با زمینه‌هایی که بعدا کاربردها را میگویم، از چه طریقهایی مثل قصه‌گویی مثل شعر، حالا همه اش میگویم برایتان. برایش این را مشخص کن بعد بگو: خب حالا به نظر تو، تو قضاوت کن ببینم چه جوریه، نظرت چیه! بگذار او قضاوت کند، بزار او حکم را بدهد، تو حکم نده. مربی و استاد خیلی حکم را نمیگوید. مخاطبش و بچه اش را می‌رساند به شهود، او خودش شهادت میدهد دیگر، ولی خودش شهادت داد، دیگر شهودی اش کردی و نمی تواند فرار کند از آن. برای همین معرفت نفس انفع المعارف است. در خودشناسی هست که شما می‌تونید فقط این کار را بکنید؛ یعنی نتیجه و حجت را از خود طرف مقابل درآوری و به آن نشون بدهی؛ ولی جای دیگر نه. می گویی: قال الله تبارک. می گوید خدا گفته، به من چه، من قبول ندارم، اصلا قبولش ندارم. دیدید الان این گزارشی که بچه‌ها پخش کردند، می گوید: من هیچ دینی را قبول ندارم، می گوییم: خدا گفته، قال الله، قال الصادق، قال الباقر، ولی می گوید: نه.

از خودش. مربی یعنی. ما الان می رویم کشور خارجی، همین جوری می رویم. یک موقعی اینها به من اعتراض می‌کنند بعضی وقتها یعنی اساتید دانشگاه یا علما میگویند که شما چرا هر وقت می‌روی، نه کتاب داری، نه فیش داری، هیچی دست نیست. چه جوری شما می‌توانی بیایی اینجا مثلا 40 ساعت برایمان قانون ریاضی بگویی. این معجزه معرفت نفس است. معرفت نفس ریاضیات را به ما یاد میدهد، قدرها مشخص است، روابط منطقی مشخص است، همه چی مشخص است، اصلا تو دیگر خیلی چیزها را لازم نداری اصلا، همه چیز کاملا شفاف است؛ ولی وقتی که مثلا ساختار نمی‌شناسی، هی باید صدتا فیش دستت باشد یا لب تاپ دست باشد، کتاب، هی از این کتاب به آن کتاب، از این فیش به آن فیش. نه، همه چیز سر جای خودش هست، این خیلی دارد حرف بزرگی به شما میزند.« يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ» من خدا دارم به شما می گویم، اتمام حجت شده، هیچ کس نمی‌تواند بگوید من نمی‌دانم، نمی‌فهمم، حق را تشخیص نمیدهم، «فَمَنِ اهْتَدَى» ببینید ختیار اینجاست. «فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ» هر کس می‌خواهد هدایت می کند. من که حق را به شما نشان دادم. حق آمده پیشتان، هرکس میخواهد هدایت بشود، هدایت بشود. به نفع خودش است. به نفع خودش هدایت پیدا کرده. منتش را سر خدا و مسلمانها، استاد و مربی و کسان دیگر نگذارد. آقا هدایت شدی، خب به نفع خودت هست. نیا به خدا بگو: خدایا ما که حالا دیگر مسلمان هم شدیم، ایمان آوردیم، پس چرا زندگیمان اینجوری شد یه‌دفعه! خدا می گوید: قانونش همین است

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

قبلا با هم رفیق بودیم، می‌گفتیم، می‌خندیم، باهم قهوه‌خانه می‌رفتیم، شام می‌خوردیم، ناهار می‌خوردیم، رفاقت است؛ اما اگر قبول کردی که بیایی در باشگاه من، در باشگاه من دیگر بابات و رفیقت نیستم. در باشگاه داستان اصلا فرق می‌کند. باشگاه اصلا جایش همینجور است. وقتی می آیی باشگاه، این دفعه یک چهره‌ی دیگری از من خواهید دید. آن چهره چیه؟ مربیگری. داستان فرق می‌کند. می گوید: ما قبلا ببینم توبه نکرده بودیم، مشروب می‌خوردیم، فلان کارها را می‌کردیم، فلان کار را می کردیم، پول زیاد، همه چیز خوب بود. از وقتی من توبه کردم اصلا انگار دنیا سیاه شد جلوی چشمم همه چیز، خوردیم به خنسی، می گوید: قانونش همین است. به مربی گفتم: می‌خواهم زیر دست تربیت بشوم. خب دیگر قانون اینجوری است دیگر. هر کسی می‌خواهد هدایت شود به نفع خودش است.

« وَمَنْ ضَلَّ»؛ هر کس گمراه شد «فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا»؛ به ضرر خودش گمراه شده؛ یعنی خودش گمراهی را انتخاب می‌کند. خودش گمراهی را انتخاب می‌کند. دقت کنید این حرف همه است: مربی، پدر مادر باید این حرف را داشته باشند «وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ»؛ من وکیل شما نیستم. من فقط کارم هدایت است، کارم گفتن است. کارم پیام رسانی است، کارم امر به معروف و نهی از منکر است، تواصوا بالحق است،تواصوا بالصبر. کارم اینهاست؛ اما اینکه زور بگویم، نه. پدرومادر وظیفشان مربی وظیفشان، ابلاغ «وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ»؛ برای تو چیزی نیست مگر بلاغ مبین. یعنی درست برسان. حرف حق را برسان که دیگر بهانه نگیرد. نگوید اینجا را نمی‌دانستم، آنجا را نمی دانستم. اینجایش را ابهام دارم، آنجایش را سوال و ابهام دارم. تا سوال و ابهام دارد باید سوالاتش برطرف کنی. باید یه جوری باهاش بحث بکنی که سوال و ابهامهایش از آن برطرف بشود. اگر برطرف شد یا می‌آید یا نمی‌آید دیگر.

یک خانم آمد پیش من، می‌گفتش که شوهرم فحش میدهد به اهل بیت و خدا -کسی که فحش بدهد کافر است اصلا، کافر است دیگر- بعد گفت: نامه نوشتم برای مرجع تقلیدمان، مرجع تقلید گفت: شوهرت کافر است و عقد شما باطل شد خود به خود. پس از این به بعد باید در خانه چادر سر کنی، جلوی شوهرت هم نمی‌توانی سرت باز باشد. چون فحش داده به اهل بیت و به خدا. کافر هم است. مرد خانه می‌آید- پزشکی هم بود- می بیند این خانم چادر گرفته. میگوید: این چیه؟ می گوید: شما دیگر به من حرامی از الان. کی گفته؟ میگوید: مرجع ام. می گوید: فلان فلان شده مرجعت. مرجعش را هم فحش میدهد. این زن، بنده خدا، آمد. او هم یک دکتری بود. به من گفت که خب حالا چکار کنم؟ ماندیم چکار کنیم؟ گفتیم: خب به شوهرت بگو بیاد باهاش صحبت کنم. گفت: نمی‌آید. آن هم، شما، عمراً. گفتم که شماره اش را بده به من. شماره اش را گرفتم و زنگ زدم به او. گفتم سلام آقای دکتر. شوکه شد اصلا صدای من را شنید. گفتم: فلانی هستم. گفت: بله بله. گفتم: بلند می شوی بیایی مؤسسه با هم گپ دوستانه بزنیم. گفت: چشم حتما میام. آمد موسسه. تا نشست، گفت: اگر می‌خواهی راجع به خدا، پیغمبر، امام حسین حرف بزنی من نیستم. من هیچ کدام اینها را قبول ندارم. گفتم: نه، اصلا نمی خواهم راجع به اینها صحبت کنم. گفت: راجع چی می خواهی صحبت کنی. گفتم: راجع به خودت می خواهم صحبت کنم. گفت: خب باشد، بعد برایش شروع کردم از حس، نیم‌ساعت هم نشد؛ یعنی همان پنج تایی که در اردوهایمان میرویم. در همه اردوهای توحیدی، اولشان نیم ساعت، همه کار کردید، همه تان تمرین هم کردید به اندازه کافی، یک تعداد زیادتان.

قشنگ از حس آوردمش، یواش یواش یواش به هستی رساندم. گفتم تا اینجا که قبول داری؟ گفت: آره. گفتم: خب حالا این هستی، این جوری این جوری هست. بعد که تمام شد، گفتم به این هستی، الله میگویند. یعنی تا آن موقع که شما به او فلسفی می‌گویی: هستی مطلق، هستی بی‌نهایت و اینها، راحت است؛ ولی تا الله‌ میگویی، می گوید: چی، این الله است! گفتم: آره. آنکه مایه دارد قبول میکند ولی آنکه کفر درونی دارد، دستش را داخل گوشش کرده، قبول نمی‌کند. «وَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ»؛ وقتی اسم خدا را می‌آوری، حالش بهم می‌خورد آنهایی که ایمان نمی‌آورند. تو بگو: الله. نه این را قبول ندارم.

من تا گفتم الله، گفت: همین جوری دکتر گفت: این که همان سوره توحید خودمان هست. گفتم: آره. قبولش داری؟ گفت: آره قبولش دارم. گفتم: برو، زنت حلال است، بلند شو برو حالش ببر. بعد خوشحال، راحت. بعد ظهر شد. یعنی من داشتم آخرین جمله که می گفتم، اذان می گفتند. من دست دادم و رفتم وضویم را گرفتم بعد آمدم با او خداحافظی کردم. پایین آمدم در حسینیه دیدم نشسته صف جماعت. خب حل میشود برایش با نیم ساعت. حالا تو کافری، تو الان مرتد شدی، الان واجب القتلی، ما از این بازی ها درمی آوریم. چون ما ناتوان هستیم، همه اش می‌خواهیم مردم را انگ بزنیم. این کافر است، این بیشعور است، این نجس است، این نفهم است، این لجباز است. نه آقا. تبیین مان غلط بوده. سال‌های سال ما تبیینمان غلط بوده. ما روش‌هایمان غلط بوده، معصوم هزار و چهارصد سال پیش گفت: اگر می‌خواهی خدا را هم بگویی، اول چی را بگو؟ اول نفس به او بگو. «من عرفه نفسه» وگرنه خدایش قلابی است و کنار می گذاردش. با یک سفر خارجی میگذاردش کنار، با عشق حرام میگذاردش کنار.

«وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ» من وکیل شما نیستم. «وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ»؛ تابع آن چیزی باش که به تو وحی میشود. «وَاصْبِرْ» در راه هدایت، راه حق، پدرومادری که صبور نیستند، استادی که صبور نیست، مربی که صبور نیست، مدیر فرهنگی که صبور نیست، میگوید: رفتم الان اینجا مدرسه، مدرسه همه‌ی بچه‌هایش این طرفی هستند. من چه جوری با اینها کار کنم؟ اعصابم خورد میشود، اصلا بریدم. تو پهلوان این بچه‌ها نیستی. تو باید بروی فعلا با بچه‌های دیگر کار کنی که اذیت ندارند. از این اتوکشیدها هستند. این بچه‌ها را یک مربی دیگری می‌خواهند، یعنی یک کسی می‌خواهد که بلد باشد زبان آنها را، بلد باشد چه جوری بنشاندشان سرجاش، یک مربی درست می‌خواهد، یک مربی قوی‌تر لازم دارد. «وَاصْبِرْ» اگر پدرومادر، مربی، مجموعه‌های فرهنگی صبور نباشند، عصبی باشند، پرخاشگر باشند، دعوا کنند با این موسسات دیگر، جنگ کنند با جاهای دیگر، بیفتند به کشمکشها، اینها به درد کار فرهنگی نمی‌خورند.

«حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ» تا اینکه حکم خدا برسد، «وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ» خدا بهترین حکم کنندگان است. کلمه حکم یادتان نرود. حکم یعنی همان نتیجه و قضا، همان آیین، همان دستور.

خدا به پیغمبر میگوید: تو نمی‌توانی مردم را هر جوری دلت بخواهد هدایت بکنی. حق هم نداری کسی را اکراه بکنی. خواست بیاید، نخواست نیاید. «اِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ اِمّا شَاکِراً وَ اِمّا کَفُورًا» ما هدایت سبیل می‌کنیم می‌خواهد شاکر باشد قبول کند، می‌خواهد کفر بورزد. من خدا زوری نمی‌دهم. الان می‌خوای با پیغمبر چیکار کنی؟ میگویم: پیغمبر که ما نوکرش هستیم، پاکارش هم هستیم. میگوید: من بهتون می دهم. بعد از پیغمبر چکار می‌کنید؟ بعد پیغمبر پدر خاندانش را درمی‌آوریم. تصمیم گرفتیم امیرالمومنین را بکشیم، زهرا را بکشیم، تصمیم گرفتیم این کار بکنیم. ببین خدا اصلا نمی‌آید دخالت کند. دارن ناموس خدا را می‌زنند، چون دار، دار اختیار است، زهرا کیست، علی کیست. آنها خلفای الهی هستند. آنها هم باید تسلیم باشند. آنها هم دقیقا می‌فهمند که خدا دارد چیکار می‌کند. نمیگویند: ای خدا آخه من علی هستم، این زهراست، خدایا تو یعنی حاضری زهرا کتک بخورد، له بشود پشت در، آن مسمار در به پهلویش برود! خود حضرت علی وقتی که راجع به حضرت زهرا می‌خواهد دفن کند می گوید: امت زهرا را کوبیدند و له اش کردند. خیلی تعبیر عجیبی است. حتمش کردند. می گوید: یا رسول الله، زهرا حرف بزن نیست، سوال‌پیچش کنید، از او بپرس چی کار کردند؛ ولی خدا اصلا تکان نمی‌خورد. بعدش چی؟ بعدش علی 25 سال خانه می نشیند. اگر وسط نیاید خیلی ها.... خب نمیخواهند دیگر. اگر نمی‌خواهند بنشین. زوری نمیخواهد بروی امامتت را تحمیل کنی به بقیه، با دست به شمشیر بردن نمی‌توانی بقیه را تابع خودت کنی. این مردم تو را نمی‌خواهند. خب اگر می‌خواستند 120 هزار نفر که با تو بیعت کرده بودند. پس کجا هستند! ولی اتمام حجت چرا! چهل شب شوخی نیست حضرت زهرا سوار الاغ بشود، به همراه حسنین، چهل شب، در خانه تک‌تک را بزند. ما حاضریم این کار را بکنیم برای خدا؟ ما حاضریم در تبلیغ انقدر قوی باشیم! تکرار کنیم یک تبلیغ را! می گوییم: نه بابا، دوبار کردیم، بس است. الان شما این گوشی‌های همراه نگاه کنیند. اصلا فرهنگ آمریکایی-اسرائیلی دارد، فرهنگ صهیونیستی دارد دیگر. گوشیها با فرهنگ استکباری تهیه شده. میگوید: از اول بیا به من بگو ببینم برایت تبلیغات بفرستم یانه! ببین چقدر رعایت می‌کند ادب دارد. یک تبلیغات برایت بفرستم یا نه! تو میزنی نه. آن هم میگوید ممنون بعد می‌فرستد. ما دموکراسی داریم، حقوق بشر رعایت می‌کنیم، همه باید حقوق بشر را رعایت کنند بعد یک دفعه به اسراییل میگودی: همه را بکش، بمب هم میدهد. هواپیما هم میدهد، بمب اتم خودش می زند، بعد می آید میگوید: دموکراسی، حقوق بشر. یعنی با پررویی تمام. راجع به انسانیت شرافت. منشور سازمان ملل را نگاه کنید. شرم‌آور است منشور سازمان ملل. قشنگ با یک زبانی طراحی کردند بعد می گویند خب حالا ببینید منشور به این قشنگی، یک شورای عالی امنیت ملی هم داریم که آنجا حق وتو با ما داشته باشیم. یعنی کشک. یعنی دویست تا کشور هرچی بگویند، بیخیال. بعد هم نوشتند مصوبات سازمان ملل الزام آور نیست. فقط شورای امنیت، آن هم ما می‌گوییم. تو می گویی: نمیخواهم. اینها را نوشتم من نمیخواهم. اینها اجازه ندارد، اجازه نمیدهیم، بعد برایت می‌فرستند. من الان در قم زندگی می‌کنم. این قم است یعنی این گوشی که دارم گوشیم تا حالا خارج نرفته. گوشی وقتی خارج میرود، آلوده میشود. بالاخره در آن فضا می گویند این آمده خارج پس برایش یک چیزهایی بفرستیم. می‌فرستند همینجوری یکسره. این یکسره برای من موسیقی یا چیزی اشغال با عکسهای خیلی افتضاح یکسری می‌فرستد. بعد من هی می زدم و اینها را پاک میکنم فقط همین جوری. یک بار هم تا به حال باز نکردم .چون یک بار تو باز کنی، تمام است. ذائقه ات دستش می‌آید. یکبار در گوگل یه چیزی جستجو کنی، می گوید: این آدم، آدمی است که سوراخ دارد. ما می‌توانیم روش کار بکنیم. از آن به بعد چه چیزهایی برایت می‌فرستد. برای من. من به حاج خانم می گویم برای شما هم فرستادند؟ می گوید: برای من از این چیزها نیامده. برای من ثانیه. من پاک میکنم ثانیه بعد هست یا همین جوری باید بزنیم. اصلا سیر نمیشوند از تبلیغ، حیا هم نمی‌کنند از تبلیغ، تبلیغشان را می‌کنند. تلویزیون برای یک پماد، یک پفک، برای چیپس همینجوری بعد یک تبلیغ می‌کند دوباره تکرار می‌کند آن تبلیغ رادر تو همون ثانیه بعد دوباره همان تبلیغ را در ثانیه بعد تکرار می‌کنند. دوباره دقیقه بعد همان را تکرار می‌کنند. ما باشیم ما؟ اما امیرالمومنین رحمان است، رحیم است. میگوید من باید تبلیغ بکنم، به حضرت زهرا می گوید بلندشوید برویم. چهل شبانه‌روز درِ خانه‌ها در بزند، سلام، کیه؟ منم علی با زهرا آمدم با حسنین آمدم، شما یادت هست به ما در غدیر رای دادی، با من بیعت کردی. کی! من! اصلا یادم نمی آید. از کل این جمعیت سه نفر چهارنفر. بعضیها می‌گفتند: آره آره یادمان هست. حضرت می گفت: پس حاضری کمکم کنی؟ بله. دختر پیغمبر داماد پیغمبر من بیعت کردم. حضرت علی فرمود: فردا قرارمان سرتراشیده با شمشیر فلان جا. هیچ یکس نمی آمد.

مهندسی فرهنگی شما باید دائم حرفت را بزنی، اتمام حجت بکنی، تبلیغت را بکنی، هر چی که بخواهی. به خصوص آنجایی که سیلان دارد، آنجایی که صد نفر هستند بعد ده تاشون میروند، بعد ده تا جدید می‌آیند . دوباره باید تبلیغ بکنی. دوباره صد نفر دیگر هستند، دوباره بیست نفر میروند، بیست تا جدید می‌آیند، تو باید دوباره در تبلیغات حضور داشته باشی در صحنه. چون ممکن است یک نفر این داستان را بگیرد و آن یک نفر مهم است. پیغمبر بلند میشد و می‌رفت تا طائف، کتک می‌خورد یک نفر را مسلمان می‌کرد، یک غلامی را. می گفت می ارزید رفتم. بالاخره غلامی را مسلمان کردم. در مقام تبلیغ شما نبوتی هستید اما در مقام توقع امامتی باید باشی. یعنی چی؟ امام می‌نشیند سرجایش، تکان نمی‌خورد. به حضرت زهرا گفتند: علی چرا دست به شمشیر نبرد. فرمود: مگر ندیدی پیغمبر فرمود: امام مثل کعبه ‌است، «یوتی ولایأتی» باید سراغش بیایند. او سراغ کسی نمی‌ورد؛ اما این است. پیغمبر نازکش است، امام نازکن است. الان نگاه کنید سیزده معصوم را کشتند، خدا اصلا بهش برنخورد که چه کسانی: امیرالمومنین، امام مجتبی. با حضرت مجتبی چکار کردند! با امام حسین چکار کردند! همه می‌گفتند خدایا تو چه جوری حاضری اینها سر امام حسین را ببرند، علی اصغر، علی اکبر، اباالفضل، رقیه، رباب، سکینه، زینب، اسارت، کتک، جسارت. خدا همه چیز را دارد نگاه می‌کند. دار، دار اختیار است. می‌خواهند بکشند، بکشند. دخالت نمی‌کنم. سیزده تا را به شهادت رساندند، اصلا خدا دخالت نکرد. این دوازدهمین 1200 ساله رفته، خدا همین جوری صبر کرده. هر وقت مردم خواستندت، بیاد. هر وقت عرضه داشتند امنیتت را حفظ بکنند، خودشان رسیدند به اینجا، با اختیار، به اینجا رسیدند که می‌خواهندت، لازمت دارند و حاضرند پایت بایستند، برات شهید بدهند، کشته بدهن، باشد، من هم هستم. من خدا هستم. آن موقع بیا. الان نه.

کار فرهنگی یعنی اینکه تو بتوانی مردم را برسانی به درخواست معصوم. حالا بعدا توضیح میدهم این را یعنی اگر در کار فرهنگی دست مردم را به دست متخصص معصوم نگذاری، - نماز خوانش بکن، باحجابش بکن، روزه‌گیر بکن؛ حافظ قرآن بکن، فایده‌ای ندارد. اگر از قبال کار فرهنگی و تبلیغ دست مخاطبت را به متخصص معصوم وصل نشد، تو اصلا کار نکردی.

کار نکردی، «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» اگر مردم را به علی وصل نکنی، رسالت رو هواست. الان هم همه ما روی هواییم. من جبهه رفتم، از بچگی گفتم، دیروز خاطراتم را گفتم دیروز، از بچگی در جهاد بودم، مبارزه بودم زمان شاه، این درگیریها.. اینها، بعد جبهه رفتم، همیشه خط شکن بودم، همیشه از نزدیک‌ترین فرد به دشمن بودم، چند بار روی مین رفتم آخرش هم گفتند برو جهنم. همین شد دیگر. گفتند بیا برو جهنم. چرا؟ کوتاهی در حقش. چون تو به مهدی اتصال نداری، تو به متخصص معصوم اتصال ندادی هنوز. با اینکه داری برایش می‌جنگی، داری برایش مقدمات را فراهم می‌کنی هنوز خودت ذاتت نفست هنوز حواست نیست که باید چکار بکنی. بفهم این را. اینجاست که معرفت از شهادت ناآگاهانه خیلی بالاتر است. الان چیکار کنیم؟ الان برو روی میدان مین. می دود روی میدان مین می رود. ولی نیت نمی‌فهمد، معرفت را ندارد، نمیداند الان باید چیکار بکند، اصلا نمیداند الان داستان من چیه ولی یکی هست می‌داند که من اگر الان برم روی مین مین، برای یک تمدن دارم میروم. آن موقعی که شهید آوینی داشت قلم می‌زد، روایت فتح را می‌نوشت و مجموعه‌های دیگر را در کل کشور ده تا آدم شما پیدا نمی‌کنید این فهم که شهید آوینی داشت را داشته‌باشد، ده تا آدم پیدا نمی‌کنید. بخوانید آثار شهیدآوینی را بعد می‌فهمی آوینی یعنی کی. رزمنده را دارد تفسیرش می‌کند که این رزمنده دارد میرود یک تاریخ بسازد، آن موقع می‌دید همه را؛ یعنی آوینی از روز آفرینش حضرت آدم تا قیام امام زمان و بعد را همه را دید، شاهد شد و دست به قلم بود. او با این فهم تاریخی و رسالت تاریخی که داشت، تاریخ را یک تیکه نگاه می‌کند. مثل دعای ندبه که یه تیکه نگاه می‌کند: از آدم شروع می‌کند تا امام زمان. به امام زمان که می‌رسد، چکار می‌کند؟ «أین، أین، أین» چهل تا أین. آن آدم با اینجا یک مجموعه و ‌کی حزب هستند. اگر کسی این را بفهمد، حالا در میدان مین هم نرفت، بجاش یه چایی میدهد، یه ناهار میدد،ه یه شربت میدهد، خیلی قیمتی است؛ اما اگر کسی این را نفهمید و این اتصال و این تاریخ و این ارتباط را نفهمید، شهید هم بشوی ثوابت را می‌بری؛ اما کو تا آن که معرفت دارد. آنکه معرفت دارد یک چیز دیگر است.

حالا سوال:

چه کسی، چه زمانی کی، چیزی را انتخاب می‌کند؟ متوجه نشدید یا اصلا نفهمیدید. کی، کی، چی انتخاب را می‌کند؟ درسته! الان تبلیغ کردی، حرفهایت را زدی، اتمام حجت کردی، بلاغ مبینت را کردی. بالا سر امیرالمومنین آمد و گفت: یا علی ما ظلم کردیم که ریختیم در خانه ات این کار را کردیم. ببخش. پیغمبر اینجوری سفارش کرده بود. حلالم کن. به حضرت علی گفت: حاضری از من بگذری. حضرت زهرا کشته شد؟ گفت: آره. زهرا هم بیخیال می‌بخشمتون. گفت: می‌بخشی؟ گفت: آره. فقط برو همین حرفی که معذرت‌خواهی کردی را بیرون بگو. گفت: «العار ولاالنار» نه، یعنی بروم زیر بار چنین ننگی، اعتراف کنم؟ نه. نفس این است. آنجا هم که یقین داری، پا می گذاری روی یقینت.

مادر می‌داند بچه‌ی خودش پرو و تُخس هست، بچه خودش مقصر است، بعد که دعوا می شود از بچه خودش دفاع می‌کند. نمیگوید: ببخشید خانم بچه‌ی من اذیت کرده، من می‌دانم بچه ام مشکل دارد، من معذرت می‌خواهم.

نه، می ایستد تا آخر با پرویی از بچه خودش دفاع می کند، آن بچه مظلوم هم باشد، کاری ندارد. بچه اش قلدری کرده، رفته اسباب بازی بچه‌ی فلانی را گرفته، مادر نمی آید دست بچه اش را بگیرد وبگوید: بنشین سرجایت، این حق تو نیست. نمیگود. این نفس است.

نیروش خلاف کرده، اشتباه کرده، انقدر این نفسانیت دارد که میگوید: اگر اشتباه نیرویم را بپذیرم، مجبورم خودم را بپذیرم. انگار خودم میروم زیر سوال. از نیروی تخلف کارش دفاع می‌کند. امام به قائم مقام رهبری می‌گفت که دامادت قاتل است، اینها، این هم اعترافاتش، این هم خودش اعتراف کرده، این هم نوشته که من قتل کردم. این آدمها را کشتم، ولی می گوید: نه، نه. بابا این اعتراف خودش هست. این هم فیلمش، این هم اعترافاتش. نه، من اگر قرار باشد قبول کنم نیرویم اشتباه کرده، خلاف کرده، یعنی من مدیر خوبی نبودم. الکی، توهمات نفسانی است. موحد اینجوری نیست. موحد میگوید: بچه‌ی من اشتباه کرده، من معذرت می‌خواهم، نیروی من خلاف کرده، من معذرت می‌خواهم. درسته، این اشتباه کرده. برایش سند می‌آوری بابا اینها به این دلیل، به این دلیل، نیروی تو این خیانت کرده. می گوید: نه. پسرت این خیانت کرده، نه. آقازاده‌ها را شما نگاه کنید این آقازاده هایی را که می‌گیرند همه باباهایشان میگویند: نه بچه‌های ما پاکند. رژیم ای فلان هست. می گوید: بابا این سندش هست، این عکسش هست، این فیلمش، این نوشته اش. قبول نمی‌کنند. می گویی: بابا این آدم کشته، بمب‌گذاری کرده، سلبریتی احمق و لجباز می آید در این پیام میزندکه برای چی می‌خواهید اعدام بکنید! اگر کسی نخواعد بپذیرد، هرچند شما اتمام شرعی بکنید، بگویید: خدا گفته، پیغمبر گفته، دین گفته، اهل بیت گفتند، زیر بار نمیروند.

سوال:

چه کسی (کی)، کجا (کی)، چی (چه چیزی) را انتخاب می‌کند؟ در نهایت آن عاملی که تعیین‌کننده‌است و تصمیم می گیرد قاضی..

شما الان در بازی ایران و ژاپن دیدید دیگر در فوتبال، تلویزیون دارد در کل دنیا نشان میدهد که این بازیکن ما جلوی دروازه‌ی ژاپن زده طرف با دست برگردانده توپ را، قاضی هم دیده یعنی داور، داور دیده هیچی. در بازی ایران با قطر، داور را نباید عرب انتخاب کنند. ولی عرب انتخاب می کنند بعد باید به طرفدارهای ما، ایرانیها میگویند آقا هزارتا بلیط آن هم پراکنده، اصلا به رویشان نمی آورند که دارد دردنیا بازی قضاوت می شود. بازیکنش با دست توپ را جلوی دروازه برمی‌گرداند، دیدید همه نشان داد دیگر. مربی، بازیکن ما اعتراض می‌کند، داور تهدید می‌کند و کارت قرمز به آن می دهند. می گوید: آقا بروید نگاه کنید. نه، نیست. داور را می‌خَرند. وقتی قاضی را خریدند، داور را خریدند، تو میخواهی چی بگویی؛ یعنی شما سند ببر برای قاضی و بگو: آقای قاضی به خدا این شوهر من اینجوری کرده، این هم ظلم هایش هست، مدرک کتک‌هایی که زده، طول درمان‌ها، پزشک قانونی، این هم استشهاد محلی. قاضی آخر سر می گوید: خانم برو خودت درست کن. چرا؟ چون شوهر پولدار هست. قاضی قبلا دیده، قاضی وقتی شما بخری، خدا هم بیاید بگوید، قرار نیست قبول کند. این قاضی کیه در ما حکم می‌کند که آخر سر تصمیم می‌گیرد؟ این می خواهد الان حکم بدهد حالا درسته یا غلط. این خیلی مهم است.

الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.