جلسه 006 - مهندسی فرهنگی ۲
شماره جلسه
6
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1402
ماه
11
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - مهندسی فرهنگی ۲

مهندسی فرهنگی (2)

جلسه ششم (6) به تاریخ: 20/11/1402

استاد گرانقدر:

استاد محمد شجاعی

تعداد جلسات: 15

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم/بسم الله الرحمن الرحیم/ الحمدلله رب العالمین والصلاه والسلام علی محمد و آله الطاهرین

و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

بحثی را که جلسه گذشته خدمتتان عرض کردیم در مورد کرامت انسان هست که انسان با معرفت نفس به شهود کرامت خودش می رسد. به قیمت خودش می رسد. در منابع دینی ما، کلام الله تبارک و تعالی و فرمایشات معصومین ادعیه ای که برای ما تنظیم شده، کرامت انسان موج می زند؛ یعنی در خود قرآن هزاران مورد انسان پیدا می کند که حاکی از قدر و قیمت انسان است. در آموزه های روائی ما پر از تکریم و احترام به انسان است و در دعاها این مسئله که خیلی بیشتر هست. اما اینکه چرا مسلمان ها و مومنین حتی شیعیان با وجود این همه آموزه ها و تذکراتی که خدا می دهد و اهل بیت؛ آن احساس کرامت و شرافت و عزت را نمی‌کنند؟! چرا جهان اسلام حقارت را در مقابل فرهنگ غرب و جهان کفر و چرا بسیاری از مسلمان ها و شیعیان احساس در مقابل فرهنگ بیگانه حقارت دارند؟!

داستان بر می گرد به ؛ اولین مسئله اش این است که ما چون خودمان را نمی شناسیم آن منی که دارد تکریم می شود با آن انسی نداریم. چون تغریفی که ما از خودمان داریم، تعریف غلط و قلابی هست که در علوم انسانی و زبان دشمن برای ما طراحی کرده اند و آن را به رسمیت می شناسیم.

وقتی من، خودم را با من های غیر حقیقی چهارگانه یعنی جمادی، گیاهی ،حیوانی و عقلی نگاه کردم، بشدت آسیب پذیر می شوم. چون اینها ملاک هایی هست که در یک فضای محدود دنیایی قرار می گیرد و دنیا هم دار تزاحم و دار تعارض منافع است. یک عده بزرگ می شوند و یک عده محروم می شوند. یک عده محترم شمرده می شوند و یک عده کوچک شمرده می شوند و تحقیر می شوند.

نکته دوم؛ حقارتی هست که از ناحیه طاغوت ها و فرهنگ کفر که حاکم بر جهان است، بطور تاریخی و وراثتی نسل به نسل منتقل شده. به این نکته توجه داشته باشید که پیامبر اکرم (ص) فرمودند: خداوند عمر جهان را صدهزار سال قرار داده است؛ بیست هزار سالش برای سایر مردم است و هشتاد هزار سال آن برای اهل بیت(ع). ما در دورانی داریم به سر می بریم که هنوز انتقال قدرت انجام نشده. به فرموده مقام معظم رهبری:"ما در پیچ تاریخی قرار داریم." یعنی دنیا دارد تازه این مسیر انتقال قدرت را از سایر مردم به اهل بیت رو دارد طی می کند این پیچ را. اما خصوصیت مقطع اول خصوصیت حاکمیت طاغوت ها و ظلمه است؛ خصوصیتی است که کافران و دنیاگراها بر دوران و بر زمان حاکم هستند و کافر و مستکبر و طاغوت اساسا هیچکس را نمی تواند محترم بشمارد. اصلا شخص کافر، شخص مستکبر، شخص دنیاگرا روحیه احترام گذاشتن به دیگران را ندارد مگر اینکه مجبور بشود. آن هم بخاطر منافع خودش فقط بخاطر منافع خودش؛ والا او اساسا هیچکس را نمی تواند غیر از خودش بزرگ ببیند. یک استکباری بر او حاکم است و مردم و دشمنان و دیگران در نگاه او حقیر هستند. قرآن کریم این روحیه فرعونی را اینگونه بیان می کند: "فاستخف قومه فاطاعوه" قوم خودش را تحقیر می کرد، خوار می شمرد تا آنها اطاعت بکنند او را.

طبیعت گرا کلا؛ (این یادتان باشد) شخص مستکبر، شخص طبیعت گرا هر وقت اطاعت می خواهد از کسی، با داد و فریاد و حقارت او را وادار به اطاعت خودش می کند. بچه اش است، زنش است، شوهرش است، شاگردانش هستند، همکارانش هستند، زیر دستانش هستند؛ آدمی که مستکبر است، خودشیفته است، همیشه با داد و فریاد و تمسخر و تحقیر دیگران را به اطاعت وادار می کند و دیگران از ترس اینکه مبادا دائما له بشوند، به اطاعت او تن می دهند؛ یعنی آدم هایی که تن می دهند، قرآن فرمود: "انهم قوم فاسقون" " انهم کانوا قوما فاسقین" اینها فاسق بودند. فاسق یعنی چه؟ یعنی از غیر خدا می ترسیدند. هرکسی از غیر خدا بترسد، فاسق می شود. این آموزه خداوند هست. شما یا از خدا می ترسید و از هیچکس نمی ترسید یا از بنده خدا می ترسید. اینها چون فاسق بودند؛ یعنی ارتباطشان با توحید قطع بود، دنیا برای آنها مهم بود و اگر دنیایشان به خطر می افتاد به اطاعت کشیده می شدند. اگر کسی قلدری می خواست بکند زورگویی بکند، آنها اطاعت می کردند. الآن هم در نظام تربیتی خیلی جاها خانواده ها، پدرها، مادرها، بچه هایشان را با تهدید و تحقیر و تنبیه و محرومیت وادار می کنند که از آنها اطاعت بکنند و حرف هایشان را گوش بکنند. پدر با زورگویی و قلدری برای بچه اش رشته انتخاب می کند؛ با زورگویی و قلدری همسر انتخاب می کند؛ با زورگویی و قلدری مدرسه انتخاب می کند؛ با زورگویی و قلدری سبک زندگی تعریف می کند و این یک فاجعه بسیار بسیار وحشتناک هست که حالا در بحث بعدی مان که بحث اختیار است مفصل در این باره سخن خواهیم گفت. در حقارت شما دیگر نمی توانی اوج بگیری انسان ذاتا با کرامت آفریده شده، بزرگ زاده است انسان. چون با روح خدا به دنیا می آید. این ذات یک انسان است و اساسا چون بی نهایت طلب هم است ذاتش با محدودیت و حقارت، تحقیر و تهدید و قلدری نمی سازد. پس اگر یک جا تن داده به این، این نشان می دهد که انسان از خودش فاصله گرفته؛ یعنی دچار یک فسق شده - فسق خروج از حد طبیعی هست دیگر- که تن می دهد به حقارت. تن می دهد به ظلم. این انحراف ایجاد شده. وقتی که انسان در سایه معرفت نفس به کرامت خودش می رسد اساسا ذلت پذیر نیست.

شما نگاه بکنید سیدالشهداء (ع) در جواب تهدیدی که کردند فرمود:

«الا الدعی بن الدعی قد رکزنی بین اثنتین بین السله و الذله و هیهات منا الذله» می گوید این من را بین مرگ و ذلت مختار کرده که یکی از آنها را انتخاب بکنم که ما هرگز ذلت را انتخاب نمی کنیم. بعد حضرت می فرماید که؛ پشت هایی که در آنها ما بزرگ شدیم و رحم هایی که در آن تربیت شدیم ابا دارند از پذیرش ذلت. ما خاندانی هستیم که ذلت پذیر نیستیم. خوار نمی شویم. ببین بزرگی خودش را و ذلت ناپذیر بودن خودش را ربط می دهد به کرامت ذاتی و خانوادگی خودش، اصل و نسب خودش که اساسا ما زیر بار ذلت نمی رویم. اصلا نمی توانیم برویم. همچین پذیرشی نداریم. تحقیر کردن حقیقتش این هست که وقتی یک نفر خودش را خوار دید قیمت از دستش رفت، به هر ذلتی تن می دهد. یعنی به هر گناهی تن می دهد. کرامت باعث می شود انسان با قیمتی که از خودش دارد، هر کثافتی را هر رذالتی را هر گناهی را ذلت را نپذیرد. شما وقتی یک نفر را تحقیرش کردی کرامتش را از او گرفتی یک بچه در خانه کتک خورد فحش شنید از پدر از مادر تهدید شنید این دیگر فردا آدم بزرگی نمی شود مطمئنا. حتی اگر زن کسی باشد در آن خانواده حقیر است و شوهر کسی هم بشود باز هم حقیر است. باز هم حقارت دارد. چون در محیط خانه به او این انتقال پیدا کرده است حقارت. برای همین در قاعده، قاعده اش را برای تان بخوانم از امام هادی (ع): «من هانت علیه نفسه فلا تامن شره» هر کس که خودش پیش خودش کوچک شود تو دیگر از شر او در امان نخواهی بود.

آدم هایی که برای خودشان قیمت قائل نیستند، آدم هایی که تحقیر شده اند، آدم هایی که هی توسری خورده اند آدم هایی که دائما فحش شنیده اند محبت ندیده اند کرامت احترام ندیده اند، اینها آدم های شروری بار می آیند. چون هر کاری می کنند. در خودش می بیند که آدم بکشد، در خودش می بیند که خیانت بکند، در خودش می بیند که دزدی بکند، در خودش همه نوع گناه و فسادی را می بیند و برایش عادی می شود. براحتی این کار را انجام می دهد؛ اما آدمی که بزرگ هست کرامت دارد اساسا ذلت پذیر نیست. گناه پذیر نیست. یعنی زیر بار معصیت گناه فحشاء و منکرات نمی رود. چرا نمی رود؟ (دقت بکنید چه می گویم) نمی گوید چون خدا نمی خواهد؛ یا خدا راضی نیست. ما خیلی وقت ها گناه نمی کنیم دلمان هم می خواهد خیلی شدید این گناه را بکنیم، ولی می گوییم تقوا؛ تقوا می آید جلویمان را می گیرد. می گوییم: از خدا می ترسیم. از جهنم می ترسیم. از قهر خدا می ترسیم و من این کار را نمی کنم. حیف که اسلام دست و پای ما را بسته، بعضی ها دیدید چه جوری می گویند؟! می گویند که: حیف که اسلام دست و پای مرا بسته، والا اگر اسلام دست و پای من را نبسته بود من الآن مثلا فلان کار را می کردم. یعنی دلم می خواهد الآن این کار را بکنم، حالا کار یک کار بدی است کار غلطی هم است، می طلبم که این کار را بکنم اما تقوا، ترس از خدا، رو حیا این کار را نمی کند شخص.

ولی یک موقع است که نه شخص کرامت دارد و این کار را نمی کند؛ یعنی اساسا ابا دارد شخصیتش از این کار. اینجوری نیست که تن بدهد، دلش بخواهد و جلوی خودش را بگیرد. بعضی از آدم ها هستن حتی در غیر مسلمان ها شخصیتشان اجازه کار خبیث بهشان نمی دهد. آن بزرگی شان اجازه نمی دهد کار بد انجام بدهند. اینکه خداوند تبارک و تعالی دائما این را به رخ ما می کشد می خواهد کار به آنجا نکشد. کار به کجا بیاید؟ کار به جایی بیاید که شخص در خودش کرامت و بزرگی، شخصیت، پاکی، عصمت و عفت ببیند که اساسا حیفش بیاید عصبانی بشود، حسادت بکند به کسی چون اینها فحشاء هستند دیگر. گریه بکند، غم زده بشود از کسی، مثلا زودرنجی داشته باشد بد خواهی بکند، بد جنسی بکند یا فحشاهای ظاهری انجام بدهد. اصلا خودش این را شخصیتا نمی پذیرد؛ یعنی من شخصیتم ابا دارد از این کار؛ یعنی وقتی که می خواهد برای دنیا غصه بخورد می فهمد که دچار یک فاحشگی دارد می شود. دنیایی که برای من آفریده شده، من برای آن گریه بکنم؟!

دنیایی که ابزار من هست، من بشوم ابزار برای آن. آن برای من آفریده شده است. من برای او نیستم. من با از دست دادن او چیزی را از دست نمی دهم. پس برای چی باید بشینم بخاطر کمالات جمادی گیاهی حیوانی ناراحت بشوم و غصه بخورم. اصلا شأن من، شخصیتم، بزرگواری من کرامت من اجازه ناراحتی و دعوا سر این جور مسائل را نمی دهد. اگر بخواهیم در مهندسی فرهنگی کار بکنیم در مهندسی فرهنگی اگر می خواهید شما انسان ها را ضد ضربه بکنید، پاک شان بکنید گناه نکنند معصیت نکنند، باید با این دو وسیله اینها را مسلح بکنید: احترام و محبت.

این دوتا البته ما عوامل دیگری داریم مثل که واجبه اگر آن نباشد، شاید احترام و محبت هم به تنهایی کار نکند؛ مثل لقمه حلال که الآن موضوع بحثمان نیست. چون لقمه حرام شخص را از درون شکننده می کند، آسیب پذیر می کند لقمه حرام؛ ولی الآن موضوع بحثمان نیست. موضوع بحثمان فعلا بحث کرامت هست. بنابراین در مهندسی فرهنگی اگر شما می خواهید کار سازنده، یک هیئت می خواهید تشکیل بدهید بچه هایی که می آیند در آن هیئت یک موسسه فرهنگی می خواهید تشکیل بدهید، آدم هایی که می خواهند بیایند آنجا، اگر گردانندگانش خودشان کریم و رحمان و رحیم نباشند، از تو دل آن موسسه فرهنگی، از تو دل آن هیئت، از تو دل آن مسجد آدم های بزرگ در نمی آیند.

به هیچ وجه آدم های بزرگ در نمی آیند. چون آنجا در همان مجموعه شخصیتش له شده. رئیس هیئت چهار تا فحش به او می دهد تحقیرش می کند داد می زند سرش. ظاهرا به اسم امام حسین هم داد می زند. یعنی تحقیر و تهدید و توهین یک جنبه مذهبی هم پیدا می کند؛ یعنی جزء صور مقدس می شود. ولی از توی آن آدم در نمی آید. آدم بزرگ که بخواهد کارهای بزرگ بکند پروازخای برد متوسط یا برد بلند رو انجام بدهد، این اصلا از توی دل این مجموعه بیرون نمی آید. لذا اگر شما مثلا فرض بفرمایید می خواهید فعالیت فرهنگی بکنید در هر مجموعه ای، در استان ها، در شهرستان ها، در سطح ملی، در سطح بین المللی آن کسی که مراجعه می کند به شما از شما باید چه چیزی دریافت بکند؟ احترام و محبت؛ یعنی قبل از اینکه شما بخواهی به او محتوا بدهی، آن را باید دریافت بکند. باید یه سازمان و یک مجموعه مدیرانش، خودشان آدم های کریمی باشند و آدم های مودب و مهربانی باشند. رحمان و رحیم باشند. اهل عفو، اهل صفح اهل بخشش، پدری بلد باشند مادری بلد باشند؛ ولی آدم هایی که خودشیفته هستند، مدیر است، رئیس جمهور است؛ ولی آدمی است که حقارت می آورد برای زیرمجموعه خودش. وزیر است ولی آدم کریمی نیست آدم محترمی نیست بد دهن هست و بسیار متکبر خودش، بعد در دستگاه این وزیر هیچ آدم به درد بخوری بار نمی آید؛ همه دزد هستند و همه دردغ می گویند و سر همدیگر کلاه می گذارند بخور بخور هست و اختلاس آنجا زیاد است و دزدی آنجا زیاد است. برای اینکه حقارت زیاد است. وقتی حقارت زیاد شد، حضرت فرمود: "من هانت علیه نفسه فلا تامن شره" اگر یک کسی پیش خودش کوچک شد، دیگر از شرش تو در امان نیستی.

تو وقتی بچه ات را تحقیر می کنی مطمئن باش دودش در چشم خودت می رود اگر شاگردت را تحقیر می کنی، اگر دائما گیر می دهی به بچه ات، اگر دائما اذیتش می کنی اگر دائما روی مخش هستی این مطمئن باش که شرش دامنت را می گیرد آن وقت اصلا نمی تواند دیگر عاشق تو باشد. وقتی تو دائما تحقیر می کنی تهدید می کنی تکریمش رعایت نمی شود اصلا نمی تواند تو را دوست داشته باشد. یک پدر منفور هستی، یک مادر منفور هستی یا یک معلم یا مسئول منفور هستی. درست است اطاعتت می کند، مجموعه ات را دارد اداره می کند نظم در آنجا حاکم است، همه چیز در آنجا حاکم است اما این مجموعه دیگر با عشق اداره نمی شود. برکت دیگر ندارد کار. برخلاف فطرت گراها؛ فطرت گراها وقتی می خواهند از کسی اطاعت بگیرند، دیگران را وادار به اطاعت بکنند، با محبت و با احترام این کار را می کنند. می خواهد بچه را بفرستد دنبال کاری، از بچه کاری می خواهد به او منتقل می کند این احترام را این محبت را، بچه اساسا با آن عشق سخت ترین کارها را هم می رود انجام می دهد. داستان داستان دزدی بود که رفته بود خانه یک خانمی دزدی بکند. یک خانواده ای رفته بود دزدی بکند حالا آنجا مرد هم نبود. تا می رسد خانم می گوید آقای دکتر لطف کردید زود آمدی. بیا بچه ام دارد می میرد. یک دفعه این دید که اصلا ماجرا فرق کرد. او بجای اینکه از این بترسد او زنگ زده بود دکتر بیاید دزد زودتر رسیده بود. بعد گفته بود دیگه الآن من دکترم. می آید بالای سر بچه و نگاه می کند و می گوید خانم این باید زود منتقل بشود بیمارستان سریع. بچه را منتقل می کنند بیمارستان و جان بچه نجات می دهد آقا دزده. واقعا هم باید زود منتقل می شده. حالا این هست. این می بیند که آنجا یک جور دیگر دارند به او نگاه می کنند داستان یک چیز دیگر است. ماجرا یک چیز دیگر است. آن هم یک چیز دیگر می شود. دیگر دزدی آن اتفاق نمی افتد. این خیلی مهم است. داستان حقیقی هست: یکی از بزرگان خیلی فقیر هم بود شب یک دزد آمده بود خانه ایشان این خودش را زده بود به خواب. دزد می آید و می گردد می بیند چیزی نیست ببرد. هیچ چیزی گیرش نیامده بود. می گفتن دزدی رفته بود هیچ چیزی گیرش نیامده بود از شدت عصبانیت مشق های بچه صاحب خانه را خط زده بود. حالا این هیچ چیز گیرش نیامد. روی طاقچه یک قرآن دید. اینجوری چشمش آن هم دارد نگاهش می کند آن عالم این قرآن را دید این قرآن را اینجوری کرد گذاشت سرجایش و رفت. عالم پا شد و پای دزد را گرفت. گفت صبر کن ببینم گفت ول کن پایم را. گفت کاری با تو ندارم. تو خیلی خوبی. تو که اینقدر به قرآن احترام می گذاری، حیف هستی که دزدی بکنی و او را کرد یک شاگرد. شد یک شاگرد. یک شاگرد خوب از این دزد در آورد. با چه چیزی؟ با اکرام با احترام. بالاخره این است. یک مجموعه یک مربی یک معلم و یک پدر و مادر خوب کسی است که باید درون آدم ها را بکند و آن کرامت را بیاورد بیرون و به آنها نشان بدهد. یعنی قیمت را که به او نشان بدهی، او دست از آن حقارت بر می دارد. ولی وقتی که تحقیر باشد، دائما گناه و معصیت است. این تجربه را برای شما گفته ام یک مرتبه شاید. من رفته بودم دانشگاه با یک حالت خاصی یعنی سر من را کلاه گذاشتند. گفتند می خواهیم برای شما کلاس بگذاریم ازدواج برای شما. برای دانشجوها گفتم باشد. بعد از چند وقت گفتند مال خانم ها هست. گفتیم باشد. بعد گفتند ساعتش هشت شب هست گفتند ساعت کلاس های طولانی هشت به بعد هست گفتیم باشه روزی که رفتیم آدرسی که به ما داده بودند ما هم از همه جا بی خبر دیدیم خوابگاه دانشجویی هست. خوابگاه هم که دخترها داستان مال الآن نیست. مال تقریبا ۳۰ یا ۲۵ سال پیش هست. رفتیم تو دیدیم خانم ها آزاد. یعنی هیچی. بعضی فقط یک تاپ تنشان بود ( نا معلوم دقیقه ۲۸:۳۰) من شک شدم اصلا رفتم تو دیدم اصلا نه حجابی نه حیایی نه چیزی راحت دارند. خیلی ناراحت شدم و برگشتم و به مسئول آنجا گفتم این چه وضعش هست شما ما را دعوت کردید برای کلاس. اینجا اصلا آماده نیست اینجا گفت آره اینجا خوابگاه هست و اینجا فلان شرمنده و فلان و حالا شما یک ذره صبر بکنید و گفتیم حالا باشد. بعد گفت: بفرمایید رفتیم سالن و دیدیم هر کدام الکی یک چیزی روی سرشان انداخته بودند. اصلا افتضاحی بود. گفتیم حالا اینجا ما هم بخواهیم کم بیاریم دیگر اصلا. موضوع چه بود ؟حالا موضوع ازدواج،گفتم که: ببینید ازدواج بازارش خوب نیست. بیشتر ازدواج ها به طلاق منجر می شود. شماها می خواهید زندگی تان اینجوری باشد یا نه؟ گفتم: می دانید چرا اینجوری می شود؟ برای اینکه انتخاب ها آشغالی هست و به درد نمی خورد. انتخاب ها غلط هست. آدم ها بسته به قیمتی که از خودشان سراغ دارند حتی کرامت؛ قیمتی که از خودشان دارند، دست به انتخاب می زنند: انتخاب شغل رشته محل زندگی،دوست همسر هر چیزی. آدم خودش هر قیمتی سراغ داشته باشد، انتخاب‌هایش رنگ خودش است. گفتم: حالا آدم‌ها شروع کردن بحث انسان شناسی را برای این‌ها گفتم، دو جلسه. این پنج شأن را ما داریم. در هر شأنی که غلبه بکند انتخاب‌هایش با همین رنگ است. توضیح دادم بخش انسانی را هم خوب توضیح دادم جلسه سوم رفتم. فکر کردم اشتباه رفتم. برگشتم. دیدم سالن همه چادر مشکی چادر رنگی نه، چادر مشکی نشستند. فکر کردم اصلاً اشتباه آمدم آن مسئولش خندید و گفت: استاد اشتباه نیامدی بیا داخل. این‌ها همان‌ها هستند. نه راجع به حجاب حرف زدم نه راجع به احکام دین، راجع به خودشان صحبت کردم راجع به قیمت خودشان. خیلی جالب بود. این‌ها دانشجوی پزشکی هم بودند. راحت زیر بار حرف نمی‌رفتند. ولی خیلی خوب من وقتی قیمت‌ها را گفته بودم فهمیده بودند که قیمت من اینجوری گشتن نیست. آدمی که با این وضع می‌آید خیابان. چون قیمت خودش را با همان هیکل و اندام و کمال گیاهی می بیند. این دیگر برایش معنا ندارد حجاب. حیا. مردی هم که بی‌غیرت هست همین طور است. نسبت به ناموس خودش آن همینطور هست. اگر کسی قیمت خودش را سراغ دارد می داند ناموس من شرایط خاصی دارد، خط قرمز های خانه ام مشخص است. روابط ناموسم با بقیه مشخص است. خودم روابطم با بقیه مشخص است. ولی اگر کسی خودش را گیاه دید یا حیوان دید، شرط ندارد دیگر. آزاد است. این تجربه برای من درس دانشگاه همین صحنه تکرار شد. سه دانشگاه هم دانشگاه پزشکی بودند. آدم وقتی می‌فهمد چه کسی است، قیمت می‌آید دستش. خودش انتخابگر است و آدم موفق، مربی موفق کسی است که به جای اینکه دستور بدهد به کسی چطوری باش، زمینه را برای انتخاب خودش فراهم می‌کند. حالا بعد توضیح می‌دهم در بحث اختیار. نه اینکه استاد و مربی هی دستور بدهد هی گیر بدهد که تو چرا دفعه چندمت است که من به تو می‌گویم اینجوری بیرون نیا. چرا اینجوری بیرون می‌آیی. این چه لباسی است که پوشیدی. وقتی که شروع شد به اجبار وقتی که شروع شد به گفتن این مدلی از این خیری در نمی‌آید اگر آن یک اجبار برداشته شود،دوباره این برمی‌گردد سر جای خودش. بنابراین ما باید چه چیزی را عوض بکنیم درون را باید عوض بکنیم. در درون باید چه چیزی را بگذاریم که آن اتفاق بیفتد؟کرامت و محبت را. اگر این را در وجود شخص کاشتی، شخص آمد در مجموعه آموزشی شما و پرورش شما تندی ندید بد اخلاقی ندید،محبت دید احترام دید. من بعضی از مجموعه‌ها می‌روم. در مدارس مجموعه‌های آموزشی مجموعه‌های پرورشی می‌بینم که بچه‌ها بیشتر از مادرشان رئیس مجموعه یا مربی‌ها را دوست دارند. عاشق مربی‌هایشان هستند، عاشق مدیر آن مجموعه هستند. چرا؟ چون چه چیزی دیدند آنجا، احترام و محبت دیدند که این اصل بسیار بسیار مهمی است. اگر می‌خواهیم کار فرهنگی بکنیم در کار فرهنگی به خصوص در مباحث تمدنی، ما باید سازمان‌ها مربیان کسانی که مخاطب دارند آدم های کریمی باشند. یعنی قیمتی باشند خودشان. چون فقط کریم می‌تواند بقیه را احترام بگذارد آدم پست،عصبی هست همیشه. آدم های ریز همیشه تلخ هستند تند هستند.چطور حضرت فرمود: «ما اکرما النسا الا الکریم و لا اهانهن الا لئیم» هیچکس به زن‌ها احترام نمی‌گذارد مگر اینکه خودش آدم کریمی باشد. کریم یعنی گفتم یعنی چه دیگر. یعنی آدم قیمتی باشد، با قیمت باشد. آدم ارزنده‌ای باشد «و ما اهانهن الا لئیم» تحقیر نمی‌کند زن‌ها را مگر آدم پست. یعنی هر جوری هستی خروجیت هم همان است: «الظاهر و عنوان باطن» آدم کوچک بقیه را دائماً تحقیر می‌کند. نمی‌تواند آشک زنش باشد به زنش احترام بگذارد، بزرگ بشماردش، ضعف‌هایش را عیب‌هایش را نبیند. دائماً عیب می‌بیند ضعف می‌بیند می‌گیرد. در صورت طرف مقابل می‌زند. چون خودش حقارت دارد. ولی آدم کریم اینجوری نیست. آدم کریم حتی اگر به او بی‌احترامی کنند، اگر کسی بی‌ادبی بکند، او نمی‌تواند این کار را بکند. او اصلاً بزرگ است. خودش بزرگ است. تحقیر ندارد. پس این را دقت کنید که «الظاهر عنوان الباطن» قاعده را حضرت می‌گوید. احترام کار چه کسی است؟ کار کسی که خودش محترم باشد خودش کریم باشد. پس اگر کسی خواست معلم بشود، اگر کسی خواست استاد بشود. اگر کسی خواست جایی مدیر باشد، وقتی که اهل تهدید و توهین و تحقیر، بی‌شخصیتی است، قطعاً زیر مجموعه‌اش هم همینجوری بار می‌آید. ولی نه این مربی آدم محترمی است، آدم عصبانی نیست، آدمی است که بلد است احترام بگذارد بلد است محبت بکند. خروجی دارد مایع دارد خودش، این به درد مربیگری و به درد مدیریت می‌خورد. آدم‌های غیرکریم و غیر محترم نه به درد مدیریت می‌خورند نه به درد مربی‌گری. نه به درد همسری و نه به درد مادری و نه به درد پدری، به درد این چیزها نمی‌خورد. پس این قاعده یادمان نرود، «من هانت علیه نفسه فلا تامن شره» آقا امام هادی علیه السلام. از آدم حقیر توقع احترام و محبت نداشته باشید. او کتک می‌زند، شلاق می‌زند، شکنجه می‌دهد ظلم می‌کند فحش می‌دهد. آدم این جوری هست.

درست در نکته مقابل، شما هر وقت می‌خواهید یک نفر را به پاکی به قدرت به سلامت راستگویی به عفت به حیا برسانید محبت و احترام. اگر کسی این‌ها را دریافت کرد، واقعاً اهل این چیزها می‌شود. بچه‌ها اگر دارند دروغ می‌گویند زود آدم باید برود ببیند منشا دروغگویی این چه چیزی است. بچه کجا تحقیر شده، کجا تهدید شده ،کجا بی‌ادبی دیده که الان مجبور است حتی در شرایط معمولی و عادی هم دروغ بگوید. بعضی‌ها هیچ اجباری ندارند هیچ الزامی ندارند که دروغ بگویند ولی دروغ می‌گویند. عادی‌ترین مسائل را دروغ می‌گویند با هر کسی که می‌نشینند یک عالم دروغ،از خانواده‌اش از همسرش از مادرش از پدرش از گذشته‌اش یک عالم دروغ می‌نشیند می‌بافد. تحویل این و آن می‌دهد. چون این حقارت دارد. این ترس دارد. این بزرگ نشده است و این حقارت را دیده. حقارت را این دیده. پس اگر یک نفر می‌خواهد یک کسی را راه بیندازد. چون تربیت یک چیزی است که درونی است،تربیت از بیرون اصلاً درست نیست امکان هم ندارد آن ارتشی آدم نظامی می توانند عده ای را در شرایط نظامی تربیت شان کنند ولی این از درون او نمی جوشد. اگر می‌خواهیم تربیت کنیم انسان می‌خواهیم تربیت کنیم انسانی که تربیت می کنیم باید کاشت درونی داشته باشیم.در کاشت درونی این اول باید چه چیزی را باید پیدا کند تا بتواند با آن ارزش‌های الهی و انسانی بیاید بالا کرامت قیمت باید دستش باشد خودشناسی. یعنی به جای اینکه صدها ساعت سرمایه‌گذاری کنیم به اینکه این‌ها را آموزش‌های مختلف بدهیم. مثلاً آموزش نظامی آموزش ورزشی آموزش فلان آموزش فلان،ولی از داخل آدم حسابی در نمی‌آید ممکن است آدمی در بیاید که نظم شما را بپذیرد بعضی از قواعد را بپذیرد،ولی از این آموزش‌ها این در نمی‌آید یک مربی که می‌خواهد کار تربیتی بکند به خصوص مباحث تهاجم فرهنگی و تعارض های فرهنگی و جنگ فرهنگی،این باید خیلی حواسش باشد که اولین چیزی که باید در مخاطبت بکاری این است که باید خودش را بفهمد. خودش را باید بشناسد قیمت باید دستش باشد در مهندسی فرهنگی مهندسی می‌خواهیم بکنیم. باید صفحه بگذاریم باید ستون می خواهیم بزنیم،می‌خواهیم بکشیم یک ساختمان را محکم بیاید بالا،پس باید چه چیزی بگذاریم برایش اول؟ اول خودشناسی آن سنگ زیرین آن صفحه اصلی که بخواهد قرار بگیرد آن خودشناسی است. خودشناسی یعنی چه؟ یعنی کرامت خودش را پیدا بکند؛ یعنی قیمت دستش بیاید. اگر قیمت آمد دستش شما دیگر ضد ضربه‌اش کردید. به این قدرت می‌دهی، به این استقامت می‌دهی و این را رعایت می‌کنی. گفتم که فطرت گراها با تواضع، دیگران را به تسلیم خودشان و رعایت دستورات، یک مدیر خوب، یک مدیر قلدر، بی ادب پرخاشگر و فحاش نمی‌تواند باشد. ببینید خداوند گفته پیغمبر بخواهد دیگران را وادارد به اطاعت کند، چگونه صحبت می‌کند؟ « وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» سوره شعرا آیه ۲۱۵. واخفظ یعنی بالت را بگستران بال تواضع خودت را برای هر کس که، از مومنین که تابع تو هستند. یعنی وقتی مومنین با تو برخورد می‌کنند باید در تو ادب تواضع نرمی و مهربانی ببینند. این ذات انسان است. وقتی زنت دائماً از تو تحقیر دیده فحش دیده عیب‌هایش را گرفتی یا شوهرت یا بچه‌ات، خیلی واضح است که بچه تو به دشمن تو که به او احترام می‌گذارد بیشتر قبولش دارد و پناه می‌برد. الان چرا خیلی از خانواده‌های مذهبی بچه‌هایشان می‌رود سمت شخصیت‌ها مربی‌ها و مدیران غیر مذهبی! چرا زن‌ها می‌افتند به خیانت به شوهرهایشان یا یک مردی به زنش فوق العاده محبت و احترام می‌کند، او هم گمشده این آدم است. نمی‌گویم این کار کار درستی است. این هم از حقارت یک زن است که محبت حرام و یک احترام حرام را ببیند و برود خیانت بکند. او هم چون کرامت ندارد. اصلاً خیانت کار آدم کریم نیست. آدم کریم حتی اگر به او خیانت بشود خیانت نمی‌کند. در روایت داریم مومن حتی اگر به او خیانت بشود خیانت نمی‌کند. خیانت آنجایی است که شخص حقارت ذاتی دارد حقارت شخصیتی دارد که می رود خیانت می‌کند به همسرش یا به مدیرش یا به استادش یا به هر کس دیگری. بعد می‌بینی بچه‌ات خیلی راحت از دست رفت. دشمنان می‌آیند خیلی راحت سرمایه‌گذاری می‌کنند. و یا بلد هستند این کار را بکنند کاملاً بلد هستند. یعنی آموزش دیدند. وحشی‌ترین آدم‌ها هستند. مثل رئیس جمهور آمریکا، صهیونیست‌ها. این‌ها اگر بخواهند با غیر خودشان ارتباط بگیرند، برای اینکه آنها را گرفتار بکنند، به قدری با القاب و تفاضیل و احترام و ادب صحبت می‌کنند، مگر ندیدید که همین رئیس جمهور ما که هزار باج داد سر برجام، اوباما خیلی آدم محترمی است. چقدر خوب حرف می‌زند با آدم. خیلی عجیب است.

من یک موقعی در یکی از نمایشگاه‌ها این خاطره را تعریف کرده‌ام برای بچه‌ها، رفته بودم سوئیس در سال ۷۴، آن حدودها. سال ۷۴ حال و هوای کشور ما چگونه بوده، تازه جنگ تمام شده. تازه خیلی زیاد فاصله نگرفته‌ایم، فضا یک فضای آنچنانی. ما رفتیم، نمایشگاه داشتیم، موسسه ما نمایشگاه داشت رفتیم نمایشگاه زدیم نمایشگاه محصولات فرهنگی آنجا،روز اول من دیدم یک آدم پاپیون زده کت شلواری آمد نشست پیش من، من هم یک جوان سال ۷۴ چند ساله بودم؛ زیر ۳۰ سال بودم. به من گفت که سلام چطوری پسرم خوب هستی؟ خوش آمدی به سوئیس، برای من تعریف کن ببینم خیلی میزان خیلی عالی بگو چه آوردی اینجا توضیح بده، بعد خیلی با احترام من توضیح دادم. او هم سریع یک خرید خوب هم کرد. دقت کنید یک خرید خیلی خوبی هم کرد. بعد کارت من است. من اول کارتش را نگاه نکردم. ببینم چه نوشته روی کارتش و هر کاری با من داشتی بگو. اینجا هر کاری می‌خواستی مسافرتی بروی چیزی لازم داشتی،هر چیزی که کم داشتی زود به من زنگ بزن. آنها دخترهای من دو تا حوری بهشتی بودند. گفت آنها هم دخترهای من آنجا خلاصه هر کاری داشتید خبر بدهید به من، بعد با چه احترامی بلند شد و رفت. مسئول آن کنسولگری ما آمد گفت که؛ چطور بود؟ گفتم: خیلی ماه بود. گفت می‌دانی که بود گفتم نه، کارتش را هم نگاه نکردم. گفت: رئیس بهایی‌های سوئیس است. بعد گفت دلت را برد؟ گفتم خیلی با شخصیت است گفت تمام ترفندشان همینجوری است،اصلاً در مرامشان چیزی به نام عصبانیت ندارند. مثلاً با کسی عصبی برخورد بکنند اصلاً، احترام، ادب، خنده، محبت، همینجوری یک عالمه جذب دارند،حالا شما فکر کن. من خودم آن موقع استاد بودم طلبه بودم، با یک اندیشه خاصی بلند شدم رفتم نمایشگاه بزنم آنجا. حالا یک فکر کن یک کسی که از ایران بیزار است فرار کرده رفته آنجا، با بابا و ننه اش قهر کرده، رفته آنجا، اگر بیفتد گیر این‌ها چه می‌شود! دشمن این را خوب بلد است که ما باید چطور به بچه مسلمان‌ها بچه‌های مذهبی بچه‌های شیعه را چطور جذب کنیم‌. پیغمبر خدا به ایشان می‌گوید: «وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در مقابل همکارانت نیروهای زیر دستت،باید متواضع و مودب باشی. لذا نگاه کنید به پیغمبر می‌فرماید: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» با رحمت خدا تو نرم شدی در مقابل آدم‌های خشن. اگر تندخو و خشن بودی همه از دورت می‌رفتند. غَلِيظَ الْقَلْبِ بودی همه از دورت می‌رفتند. پس این موضوع موضوع بسیار بسیار مهمی است که ما باید به این توجه بکنیم.

نکته خیلی مهمی که در مجموعه‌ ما هست: آدم‌های زیادی آسیب دیده‌ای می‌آیند سراغ ما، یعنی این‌ها در خانه‌هایشان در محل کارشان در نوع تربیتشان در ارتباطشان با خدا خیلی‌هایشان آسیب دیدند آسیب‌های جدی، یعنی همه جوره؛ مثلاً من خودم یک هیئتی می‌رفتم دوستشان هم داشتم آنها هم با من خوب می‌رفتم این‌ها هیئت معتادها بود. قاچاقچی‌ها معتادها چاقوکش‌ها، یک هیئت همه خلافکار بودند، ولی هیئتی هم داشتند، من هم با این‌ها رفیق بودم می‌رفتم سر می‌زدم و این‌ها. این مثلاً هر کجا می‌نشست خاطره تعریف می‌کرد برایت، موهای بدنت سیخ می‌شد که من چه کارهایی کردم. دیگر هیچ کاری نبود که نکرده باشد، این الان حقارت دارد. تو مربی یعنی کسی که بداند کاملاً تضمینی بازسازی بدهد. بگوید اصلاً نگران نباش. همه‌اش قابل جبران است. تضمینی. درست می‌شود. شما نگاه کنید حضرت سجاد علیهم السلام وقتی یزید آمد پیشش گفت، هل لی من توبه؛ می شود؟ حضرت فرمود بله. خوب دقت کنید اصلا امام سجاد سر یزید تحقیرش نکرد که نمی شود تو دیگر خیلی گناه کردی،آنجا که او داشت فحاشی و وقاحت را به اوج رسانده بود حضرت با آیه جوابش را می داد. اما وقتی که رسید به اینجا که حالا من توبه می‌کنم؟ حضرت فرمود: بله میشه توبه کرد. اصلاً نگفت این همه جنایت کردی توبه چیست. خدا وقتی می‌فرستد سراغ فرعون به موسی می‌گوید که «قولا له و هارون» «قولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی» با او نرم صحبت کنید، با فرعون با تحقیر و تهدید حرف نزنید. نرم و با احترام با او صحبت کنید. شاید دلش نرم شد. خدا اصلا از یزید و فرعون ناامید نیست؛ یعنی در لحظه آخر می خواهد این بنده اش را نگه دارد. بنابراین یک مربی خوب کسی نیست که به کسی بگوید تو کارت تمام است دیگر. همانطور که یک پزشک خوب هم نباید چنین حرفی بزند. نه دیگر تو اصلاً مسخره‌اش را درآوردی دیگر. آدم بشو نیستی، درست بشو نیستی. وقتی این را به طرف مقابل گفتی و القا کردی، کشتی او را، امید را در وجود او از بین بردی. شخصیت را در وجودش از بین بردی، این بسیار بسیار خطرناک است، خدای نکرده باید حواس مان باشد که در این سمت نرویم‌. گاهی وقت‌ها ما همین کارها را در خانه انجام می‌دهیم. بچه از دو و نیم سالگی می‌خواهد مستقل شود مادر تحقیرش می‌کند این بچه می‌گوید خودم،خودم باید بریزم این را خودم باید بردارم یعنی می‌خواهد قوی شود،بچه می‌خواهد به استقلال برسد مادر یا پدر می‌گوید نمی‌توانی،بده به من الان می‌ریزی الان خراب می‌کنی،بچه جیغش در می‌آید. مادر آگاه مادری است که می‌گذارد بچه بریزد، می‌گذارد بچه این کار را تکرار کند خراب کند تا به توانایی برسد، بتواند بالاخره این قاشق را به جای چشمش به جای یقه‌اش بگذارد در دهانش. اول اینجوری است اول همه جایش قاشق را می‌ریزد. مادر خوب یعنی آن کسی که به بچه می‌گوید باشه بیا خودت بریز. نگویت نمی‌توانی هی تحقیرش بکند. الان می‌ریزی فلان جا الان اینجا را خراب می‌کنی. این پدر مادر بچه را اینطوری نابود می‌کنند. بگوید باشد، انجام بده. بچه ۲ دو و نیم ساله احساس شخصیت،احساس استقلال احساس قدرت می‌کند پدر مادر نمی‌گذارند. القای ضعف، یادتان باشد القای ضعف یعنی تحقیر طرف مقابل. نمی‌توانی نمی‌شود آدم نمی‌شوی تو دیگر فلان. وقتی اینجوری حرف بزنی این تحقیر طرف مقابل است. نباید انسان اینجوری حرف بزند ببینید خداوند تبارک و تعالی ما را برای پادشاهی خلق کرده،می‌خواهد به طرف مقابل بفهماند که ذاتاً شاهزاده است،ذاتا ملک آفریده شده آفریده شده برای حکومت. قیمت را باید به او بدهی خدا دارد می‌گوید ملک کبیر،شما اعمال ماه رجب را نگاه بکنید. «عیشاً قریرا و ملکا کبیرا» دعاهایشان دعای‌های ماه رجب که هر روز هم وارد شده. می‌گوید این قیمت‌ها را بگو این دعاها را بخوان. دعایی که آقا امام زمان برای شما آورده «اللهم انی اسئلک بمعانی جمیعا به ما یدعوک به ولاة امرک» و آن قسمتی که«الحمد لله الذی اشهدنا مشهد اولیا» برای زیارت امشب رفتی حرم بخوانید حتماً. ببینید حضرت به ما چقدر قیمت می‌دهد. می‌گوید وقتی با من حرف می‌زنید بگویید می‌خواهم با شما باشم، در اکل و شربتان می‌خواهم کنارتان باشم، رحیق سلسل شراب، با شما باشم. کنار شما. همه اشک تو داری مقام می‌خواهی. داری خودت را معرفی می‌کنی می‌گویی من می‌خواهم این این، اسئله عن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله» همان مقامی که شما پیش خدا دارید. این یعنی اکرام این یعنی احترام. زیارت عاشورا ما را اینقدر بزرگ می‌کند. ولی چرا ما همه در هیئت و زیارت عاشورا بزرگ نمی‌شویم، برای اینکه ما بارها دارم عرض می‌کنم من اصلیمان را به رسمیت نشناختیم. ما باور نکردیم این هستیم. باور نکردیم روح خدا هستیم. باور نکردیم که برای پادشاهی خلق شده‌ایم. باور نکردیم که انسان هستیم. ما نهایتاً یک استاد دانشگاه هستیم. یک محقق هستیم. یک عالم هستیم. یک استاد هستیم. از آن پایین‌تر یک رئیس جمهور است؛ مثلاً طرف، یک وزیر است یک مدیر کل است،یک سرتیپ از یک سردار است، از آن پایین‌تر مثلاً یک قهرمان ورزشی است، از آن پایین‌تر یک آدم فقط پولدار است. نهایتاً این است دیگر. در آن شخصیت به این کوچکی،از آن آدم بزرگ در نمی آید که بگویی «اسئله ان یبلغنی المقام المحمود لکم عند الله»، «ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره» این اصلاً نمی‌تواند برود به خدا بگوید خدایا من تو را می‌خواهم، «یا جنتی و نعیمی یا دنیای و آخرتی» این الان زیارت مریدی نمی تواند بخواند،مناجات محبین نمی تواند بخواند،مناجات خمسه عشر به این بدهی نمی تواند بخواند،چون کلماتش مطابق شخصیتش از او ادا نمی‌شود. دعا،یعنی اینکه مطابق شخصیتت بتوانی آن کلمه را ادا بکنی. یعنی بگویی من این هستم و این را می‌خواهم. سراغ یک دختر مثلاً به قول امروزی‌ها عالی و از همه جهت والا مقام، موقعیت‌دار چه کسی می‌خواهد برود خواستگاری کند. خواستگاری واقعی، چه کسی می‌رود خواستگاری می‌کند؟! کسی می‌رود خواستگاری می‌کند که در خودش این را می‌بیند. شما نگاه کنید به لال حبشی سیاه بی قیافه زبانش هم می‌گیرد،ولی این انقدر کرامت دارد که می‌رود یک دختر خوشگل و تاپی را به قول امروزی ها انتخاب می کند، خواستگاری که می‌رود اینجوری حرف می‌زند. «ان تزوجونا والحمد» اگر به ما زن می‌دهید شکر خدا، نمی‌دهید، «فان لم تزوجونا فالله اکبر» نمی‌دهید الله اکبر. نمی‌گوید ان می‌روم اسیدی می‌ریزم روی خودم،خودم را می‌کشم. اصلاً حقیر نیست،اصلاً آدم اینجوری نیست که. یکی از خلفا در یکی از این حمله‌ها دختر پادشاه یکی از این ممالک را گرفت. دخترش را اسیر کرد. حالا شما نگاه کنید یک شاهزاده اسیر شده چقدر تحقیر می شود. چقدر تحقیر می‌شود بعد برای اینکه این را خرد کند چه کار می‌کند؟ یک غلام یعنی آخرین درجه غلامی بود؛ یعنی دیگر از آن افتضاح‌تر نبود. داد به او،این غلام هم نه پولی داشت نه امکاناتی داشت یک کلبه فکستنی داشت، یک راه دور این را به عقد این درآورد، بعد غلام این را برد خانه ولی مسلمان بود، با کرامت بود. زن را برد گفت بانوی من، من غلام شما هستم. درست از شما را به زور به اینجا ولی این را بدانید که جز احترام و تواضع. فکر نکنید من الان شما را،چون این جوری بود که این غلام مثلا بزندش تحقیرش بکند.له اش بکند و اینها. چون غلام یعنی آدمی که خودش حقیر است. آدم حقیر هم معلوم است که چطور رفتار می‌کند با بقیه. بعد آن زن دید این چطور رفتار می‌کند، چقدر مهربان است، چقدر بزرگوار، چقدر دیندار، چقدر خداترس، عاشق این غلام شد. یک زندگی بسیار عالی این‌ها تشکیل دادند. خیلی خوب، بچه‌های این‌ها بعدها با بچه‌های شاه در درس و در کارها رقابت می‌کردند. شاه لجش درمی‌آمد. یعنی بچه‌هایشان از بچه‌های شاه بهتر بودند. آن کرامت کار می‌کند، آن ادب کار می کند. حالا شما الان یک شاهزاده بگذارید بغل این خانم بگویید با این ازدواج می‌کنید،با این ازدواج می‌کنید با این غلام سیاه. می‌گوید من با این غلام سیاه ازدواج می‌کنم. چون آدم است، انسان است. یک قسمت دیگر از این بحث مانده. این را هم به خدمتتان بگوییم، بعد انشالله برویم سراغ موضوع بسیار مهم آزادی و اختیار که بحث فوق العاده مهمی است. انشالله جلسه بعد.

و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.