مهندسی فرهنگی (2)
جلسه پنجم (5) به تاریخ: 19/11/1402
استاد گرانقدر:
استاد محمد شجاعی
تعداد جلسات: 15
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین. این بحثهایی که ما داریم میگوییم فقط در این حد هست که ما بدانیم کارکردهای معرفت نفس چگونه است و اگر ما نداشته باشیم چقدر آسیب میبینیم؛ ولی بحثهای عملیاتیتر آن را انشاالله جلوتر میرویم. انشاالله انجام خواهیم داد.
شش) یکی از برکات معرفت نفس معرفت آخرت ابدیت و معاد هست. ببینید وقتی من فهمیدم که من حرکتم از بینهایت شروع میشود و خودم هم بینهایت هستم و بینهایت طلب هستم. طلب یعنی اینکه من باید به بینهایت برسم. دنیا هم که نمیتواند این را به من بدهد. پس من باید برسم به یک چیزی ورای دنیا، به این بینهایت برسم. اینجا هست که وقتی میفهمم که شروع از معشوق است او شروع کرده است، «.... وَ لَکِنَّهُ أَوَّلٌ مِنَ الْمَذْکُورِ وَ ثَانٍ مِنَ الذَّاکِرِ». یک جور دیگر حدیث را تبدیل بکنیم «.... وَ لَکِنَّهُ أَوَّلٌ مِنَ الْمَعشوق وَ ثَانٍ مِنَ العاشق» یعنی داستان اینگونه میشود، اول معشوق شروع میکند.
اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
«هو الاول و الآخر » اصلاً شروع و پایان اوست، مبدا و معاد خود اوست. بنابراین وقتی همه چیز از او شروع میشود، ختم من هم به او است. بازگشت من هم به اوست. وقتی میگویم من ابدیت خواه هستم؛ یعنی باید برگردم پیش خودش، از او شروع کردم و غیر از او هم کسی اله من نیست. وقتی من فهمیدم لا اله الا بینهایت، پس بازگشتم هم به سوی بینهایت است. من حرکتم شروعم از بینهایت هست. حرکتم هم به سمت بینهایت است. بنابراین دارم متوجه میشوم که دنیا یک جای گذر هست یعنی ممر هست مقر نیست. محل عبور است. یک پل هست. من باید رد شوم برمیگردم پیش خودش. این در شهود معرفت نفسی است، «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون»؛ یعنی ما انّا من بینهایت، ما از بینهایت هستیم و به سوی بینهایت میرویم.
ما ز بالاییم و بالا میرویم
آدم این را قشنگ میفهمد. بنابراین اساساً یک فرد بینهایت طلب نمیتواند مقصدی غیر از بینهایت داشته باشد. دنیا هم بینهایت ندارد هیچ چیز به من بدهد. دنیا هر چیزی که هست محدود است. آن هم با هزار خون دل است. بنابراین اینجا جای من نیست. اینجا محل زندگی من نیست. اینجا محل کار من است .محل عبودیت من هست. محل بندگی من هست. محل تمرین من هست که من میخواهم بزرگ شوم، این جای ما هست. پس در معرفت نفس فهم معاد خیلی مهم است. شما وقتی میفهمی چه کسی هستی متوجه میشوی باید به سمت بینهایت. غیر از بینهایت اصلاً تو را نمیتواند آرام کند. اینکه صدها آیه خدادارد اختصاص میدهد به معاد، برای این هست که شما حواست باشد که شما باید آن طرف بروی «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ» زندگی فقط در آنجا هست. فقط، «لهی» یعنی فقط زندگی آنجا هست. اینجا جای زندگی نیست. یک ابدیت داریم. مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها هر وقت مشکلاتشان خیلی شدید بود حضرت زهرا یعنی عمر کوتاه ولی واقعاً دنیای مشکلات و سختی ها، من بارها در زندگی حضرت این را مطالعه کردهام. خیلی سخت است. سلمان میگوید من آمدم چون سلمان خیلی مأنوس بودند با حضرت زهرا و به خانم سر میزد. خانم هم به ایشان علاقه داشتند؛ بعد حتی بخواهم امیرالمومنین پیغمبر یک موقع کاری داشتن به سلمان میگفتند برو به زهرا بگو. اصلاً یک واسطه بود بین پیغمبر، امیرالمومنین با خود حضرت زهرا. صحنهای بود که مثلاً باید سریع میآمد خانه یک چیزی میگفت یک چیزی میداد چیزی میگرفت سلمان بود. میگوید یک بار آمدم خانه دیدم این بانو چادر سرش کرد. دیدم ۱۲ تا وصله دارد. ۱۲ تا وصله در چادر. اصلاً شعرهای حضرت زهرا را شما میخوانی راجع به لباسهایش. آدم جگرش آب میشود. حضرت دارد اوضاع خودش را تبدیل به شعر کرده است. شعرهایش حالا یک موقعی فرصت بشود برایتان بخوانم. راجع به خودش میگوید میگوید مثلاً دیگر آنقدر به آن وصله زدم، شبها میخواهد بخوابد میگوید ما روی حصیر میخوابیم. این حصیر را روزها غذا میگذاریم برای گوسفندهایمان روی این حصیر غذا میگذاریم برای گوسفندها اینها میخورند. شبها لحاف ما میشود. دقت بکنید. این اوضاع زندگی خانم هست، بعد میگوید من یک دفعه اصلاً اشکم درآمد. گفتم دختران قیصر و کسری آن لباس و آن تختهای آنچنانی لباسهای زربفت وفلان، تو که دختر رسول خدا هستی، این زندگیت است؟ حضرت زهرا چگونه جواب میدهد؟ این همان چیزی هست که ما نیاز داریم داشته باشیم. خیلی آدم را آرام میکند شاد میکند. دوباره باز برویم سر بحث رحمانیت و رحیمیت، آرامش و شادی. پیغمبر هم حضرت زهرا همیشه میگفت پدر من دیگر آنقدر آسیاب کردهام از دستهایم خون میآید، از دستهایم خون میآید، یک زمانی خانم داشتند این کار را میکردند حسنین هم گریه، آنور کوچولوها احتیاج به مراقبت داشتند سلمان میگوید من یک دفعه آمدم بعد دیدم خانم دارد از این ور این کار را انجام میدهد از آن ور هم بچهها را، به خانم گفتم خانوم من بچهها را نگه میدارم. فرمود نه من مادر هستم هیچکس بهتر از مادر نمیتواند به بچهها برسد. تو این را بچرخان. آسیاب را بچرخان. من بروم بچهها را آرام کنم. بعد یک موقعی آنقدر خانم سنگین بوده این خیلی کار سنگینی هست. از دستهایش خون میزده وقتی بیرون آنقدر اذیت میشد و چند سالش بوده است ایشان؟ بعد پیغمبر که میآمدند گفتند یا رسول الله وضعیت اینگونه است. پیغمبر چه جوابی به دخترش میدهد؟ مثلاً ما باشیم چه کار میکنیم دخترانمان را ببینیم که در این سختی! فرمود: فاطمه جان خدا برای ما آخرت را انتخاب کرده است. همین. حالا خانم به سلمان چه میگوید؟ خانم به سلمان میفرماید که تختهای آنچنانی و مرصع و لباسهای زربفت برای ما هم هست، ولی خدا آخرت برای ما قرار داده است. ببینید دیگر نه غصه دارد. خوب دقت کنید نه غصه دارد نه داشتن دیگران حسرت انگیز است هیچ تمام شد معرفت نفس باعث میشود هیچ وقت داشتن دیگران اذیتتان نکند و نداشتن خودت هم اذیتت نکند اگر معرفت باشد، ولی وقتی معرفت نیست داشتن دیگران حسادت مقایسه مسابقه و رقابت در دیگران ایجاد میکند و نداشتن خودت برای تو حقارت میآورد. یک موقعی بعضی از آدمها که نمیفهمند، اینگونه میکند به جای اینکه خوشحال باشد که برای او ذخیره میشود اینگونه میکند دلم برای خودم میسوزد. دلم برای خودم سوخت. برای چه میسوزد؟ مگر چیزی از تو کم گذاشته است خدا! خدا میگوید او یک کمی زودتر مصرف میکند تو یک ذره دیرتر مصرف میکنی. این دنیایش را داردمصرف میکند تو ابدیش را مصرف میکند. نق و غر هم انقدر ندارد. لوس بازی هم نکن، این لوس بازیها چیه دیگر. دلم برایم سوخت دلم برای بچهام سوخت دلم برای عزیزم سوخت دلم برای خودم سوخت. چرا اینگونه شدم .خیلی وقتها دلم برای خودم میسوزد. این مسخره بازیها چیست. زیر نظر یک مربی مهربان و قوی که بینهایت دوستت دارد داری زندگی میکنی و آن مربی بالاتر از چیزی که به دیگران داده به تو دارد میدهد خودش را به تو داده است. گفتیم: فضل الله چه کسی هست؟ رسول الله. رحمت دهی چه کسی است؟ رحمت خاص است. شما در ۸ میلیارد آدم چند نفر فاطمه زهرا دارند؟ چند نفر ابوالفضل دارند چند نفر حضرت معصومه دارند؟ چند نفر امیرالمومنین دارند؟ بعد مقایسهای است دیگر، یک مقایسه کنیم. الان به چه کسی بیشتر داده است چرا انقدر آدم باید نمک نشناس باشد نق بزند سر دنیا که آنهادنیایشان این گونه است خانه دارند کاخ دارند ماشین آن چنانی دارند سفر میروند، ما نداریم. مثلاً خیلی بد است. اصلاجلوی خود خدا جلوی معشوقت، از خودش گله بکنی، میگوید من که خودم پیشت هستم میگوید وقتی من را داری دیگر چه میخواهی. اصلاً علامت صحت معرفت یک آدم همین است. اگر میخواهی الان خیلیها میگویند، دوباره کلاس معرفت نفس بگذاریم مهندسی 1 مهندسی ۲، ۲۰ سال هم پای این کلاس بودیم مباحث معرفت نفس گذراندهایم به درد نمیخورد. فقط شنیدهای. چقدر شدی! این مهم است علامت اینکه این کلاس به درد تو میخورد یا نه، علامت اینکه بروی با پیغمبر زندگی کنیم با صحابه پیغمبر زن پیغمبر هستی دیگر بیشتر از این خوب است. بچه امام هستی. به دردت میخورد. الان بچه امام هستی یا نه معلوم نیست. زن امام هستی معلوم نیست. شوهر یک خانمی هستی که از اولیا خدا است. حالا چه چیزی به تو میرسد. علامت صحت معرفت این هست که هیچ وقت داشتن دیگران تو را اذیت نمیکند و خوشحالت میکند.
دو) هیچ وقت نداشتن خودت هم تو را ناراحت نمیکند. آخرت درمانگر است. ابدیت درمانگر هست؛ یعنی حضرت به عنوان یک درمان از آن استفاده میکند، الان باید ناراحت شوید، من دختر پیغمبر خدا هستم برای چه من باید اینقدر زجر بکشم. یک موقعهایی میگوید که سلمان آمده است میگوید حالا داستان این گونه است. سلمان در مسجد نشسته است یک فقیر آمده است به رسول خدا میگوید که گرسنهام است. کسی هست امشب من را مهمان کند؟ خوب دقت کنید. کسی هست من را امشب مهمان کند؟ کسی را نداریم. بعد حضرت یک نگاهی میکند به سلمان و سلمان میدود و میرود به همه میگوید پیغمبر گفته کسی هست امشب این فقیر را... همه میگویند نه. میدود میآید در خانه حضرت زهرا. میگوید اینان خانه کرامت هستند. امیرالمومنین هم نیست. خانم میگوید چه خبر است میگوید اینگونه شد داستان این گونه است پیغمبر به من نگاه کرد گفتم بیایم در خانه شما. میگوید الان ما چند روز است که غذا نداریم بخوریم حسنین هم شب من سرشان را کلاه گذاشتم گرسنه خوابیدهاند. اینان بی تابند. گرسنه خوابیدهاند. سرگرمشان کردم تا خوابشان رفت. بعد هیچ چیز نداریم ولی چگونه من یک خیر را برگردانم، این فهم این است. معرفت یعنی این. میگوید من خیر را نمیتوانم برگردانم. پیغمبر است دیگر بعد میگوید این چادر من را بردار چادر من را، با یک چیز دیگری بود دو تا تکه، چیزهای ضروری که دیگر خانم در خانه حبس میشود و دیگر از خانه هم دیگر بیرون نمیتواند برود میگوید این را ببر بده به شمعون یهودی در بازار، گرو بردارد بعد یک مقدار خرما و جو بگیر بیار بدهیم به این. فقیر او هم میرود یک مقداری خرما و جو میگیرد میآید خانه حضرت زهرا میگوید حالا که من خرما و جو گرفتم قرار است به فقیر بدهیم یک ذره از آن را خودت بردار، دو دانه از آن را خودت بخور بده،بده به بچه حسنین. نه، سلمان این مال خدا است، این را برای خدا میخواهم من نیت کردم این مال خودش باشد؛ یعنی حتی از خودش هم برداشت نمیکند. چه چیز است که به این قدرت میدهد. قرآن میگوید ما همه انبیا را به یاد آخرت قوی میکنیم. «انا اخلصناهم خالصاً ذکر الدار» یاد خانه چقدر قشنگ است. یاد خانه خانهمان آن طرف است دیگر. یاد خانه آدم را آرام میکند. کاش آدم یاد بگیرد به حرمت آخرت و ابدیت در دنیا غصه نخورد .خودش را با هیچکس مقایسه نکند . حسرت هیچ چیز را نخورد هیچ احساس حقارتی به او دست ندهد از رفتار هیچکس. اگر آدم فهمید بزرگزاده است، اگر آدم فهمید بزرگزاده است، خیلی از مشکلات حل میشود. «نفخت فیه من روحی» اگر این را فهمیدی همه چیز حل است. تو اصلاً بزرگ هستی حالا شوهرت تو را نمیخواهد. گفته از تو خوشم نمیآید و میخواهم طلاقت دهم این اصلاً احساس حقارت هیچ وقت به او دست نمیدهد زن تو میگوید خوشم نمیآید و میخواهم از تو جدا شوم نمیخواهد دیگر حقارت که سراغت نمیآید. چون آن چیزی را که داری از دست میدهی در حیطه بخش انسانی ات نیست. چون آنجا باید بترسی. آن چیزی که دارید از دست میدهید در حیطه کدام بخش است؟ در حیطه بخش حیوانی است. وقتی از دست میدهی در واقع این دارد بزرگ میشود، یعنی بخش انسانی دارد وقتی از دست میدهی هیچ وقت خدا هیچ چیز را سر راه ما نمیگذارد که ما داریم از دستش میدهیم مگر اینکه به نفع بخش انسانی ما باشد؛ یعنی حتماً ما به ازای جاودانه دارد، ما به ازای ابدی دارد، پس الان که داریم آن را از دست میدهیم غصه چه چیزی را بخورم دارم؟ از دست میدهم. ولی آن را ابدی به دست میآورم. همیشه خدا به نفع میگیرد. این را یادتان نرود. همیشه به نفع میگیرد اگر محرومیت هست محرومیتها به نفع است. به ضرر نیست فقدان نیست، و میدهد هم به نفع نیست. ممکن است ضرر باشد بعداً میگوید کاش نمیداد هر دو امتحان است. خدا دارد رو بازی میکند میگوید هم نعمت به شما بدهم و هم ندهم دارم شما را امتحان میکنم. «نبلوکم بالخیر و شرفتنة» خیلی خدا دارد رک به شما میگوید. مربی هست. مربی میگوید این داستان تمرینی هست نبلوکم یعنی آزمایشت میکنم هم با خیر و هم با شر پس حواست باشد، پس دیگر خوش به حالم شد یا ذوق زده شوم. نه ذوق زدگی دارد به دست آوردن آن و از دست دادن آن غصه دارد. چون هر دوی آن برای امتحان است. هر دوی آن برای امتحان است. تو باید ببینی که الان اینجا میخواهید چه کار بکنی. میگوید به تو نعمت دادم ببینم حواست از من پرت میشود یا نه. ببینم من را فراموش میکنی. بعضیها مستی نعمت همین گونه است یک شوهر میکنند میبینی صد سال از خدا عقب میافتند زن میگیرند هزار سال از خدا عقب میافتند. یک دکترا میگیرند، ۴ تا سفر خارجی برایشان پیش میآید یک ذره وضع مالیشان خوب میشود یک شرکت میزنند تمام میشود. اصلاً میبینی اصلاً باد او را برد یا برعکس یک مریضی میآید یک ورشکستگی میآید باز میبینی اصلاً این رو باد برد. اصلاً مربی را از دست میدهد. آخرت شوخی نیست ابدیت است. ابدیت است. حواست باشد ۸۰ بار دارد میگوید ابدیت است. حواست هست یا نه؟ بازی نکن بازی نکن. پس کلید رمز در همه اینها یک چیز شد: عشق به بینهایت. عشق به بینهایت شاه کلید است همه معارف را باز میکند. این را از دست ندهید.
سراغ موضوع بعدی برویم. موضوع بعدی خیلی مهم است. بینهایت مهم است. من بعضی از روایتهایش را برایتان بخوانم. یادم رفت بگویم که اینها را آماده کنند. عذرخواهی میکنم. حالا برایتان از رو میخوانم. بعداً دوباره اینها را میگذاریم تا ببینید.
انسان وقتی که به معرفت نفس میرسد، گفتیم معرفت نفس چه چیزی هست؟ قَدَرِ همه قَدَرها است قَدَرِ همه قَدَرها هست.بنابراین اولین چیزی که قدرش را میدانی چه چیزی هست در معرفت نفس؟ خودت هستی، یعنی اندازههای خودت دست خودت میآید. در معرفت نفس غیر از اطلاعات و کلاس و استاد است. در معرفت نفس اندازهات دستت میآید به خودت معرفت پیدا میکنی؛ یعنی باور میکنی که قدر تو بینهایت است. وقتی فهمیدی قدر تو بینهایت است، اصلاً نمیتوانی معامله بکنی. نه با غیر بینهایت میتوانی رفاقت کنی. میگویی لا اله الا بینهایت نه اصلاً کارت را به غیر از بینهایت حاضری بفروشی. میگوید من به هر کس بفروشم از من مفت میخرند. از من مفت میخرند. فقط بینهایت هست که خوب میخرد. بینهایت میخرد. معامله هست بینهایت میگوید من بینهایت میخرم و به هر کس هم بفروشی باختهای. گفتم یک کسی به این دوست ما در همین اربعین تعریف میکرد. میگفت که با یک جوانی آشنا شدیم در اربعین. گفتش که من در مسیر راهپیمایی که داشتم میرفتم با یک ثروتمند و نمیدانستم که این هم ثروتمند است یک ثروتمندی مشایه را انجام میدادیم پیادهروی را، این از احوالات من میپرسید گفتم من مستاجر هستم. از کربلا رسیدیم گفت من برگشتیم تهران یک خانه به تو میدهم. شوخی نیست کسی که مستاجری کشیده باشد میفهمد یک خانه به تو میدهم یعنی چه. خدا رحمت کند مرحوم آقا کریم را وقتی صاحبخانهاش وسایلش را انداخته بود بیرون. از اولیای خدا از آقا امام زمان را میبیند میفرماید چه شده است؟ آقا امام زمان میگوید چه شده است میگوید آقا مستاجر هستم صاحبخانه وسایل را ریخته است بیرون جایی را ندارم، حضرت میگوید درست میشود میگوید آقا قربان شما بروم شما اهل بیت هر مصیبتی کشیدید غیر از مستاجری. آقا هم خندهاش میگیرد و میرود .میگوید شما مستاجری نکشیدهاید، حالا به یک نفر بگویند چه بگویند آقا صاحبخانه گفت من یک خانه میدهم گفت من یک خانه میدهم ثواب راهپیمایی ات را به من بده. همین راهپیمایی را که با هم آمدهایم. گفت نمیدهم. خیلی وسوسه انگیز است. ما باشیم میگوییم میدهم یک بار دیگه هم پیاده میآیم. پسر عقلش نرسیده. سه روز راه بود دیگر می رفتی دوباره میآمدی. بعد به این دوست من گفته بود که شب امام حسین را خواب دیدم با خنده آمد و به من گفت که خیلی خوب کاری کردی نفروختی. ما این را خیلی گران میخریم. چه کار خوبی کردی نفروختی راهپیماییت را . گران میخریم. حالا ما نمیدانیم گران میخریم یعنی چه. اصلاً کسی نمیتواند حد یک راهپیمایی برای، همین نجف تا کربلا را، اصلا نمیشود حسابش کرد. بشر قادر به محاسبه ارزش این راهپیمایی نیست. مثل راهپیمایی بیست و دوم بهمن که هیچکس نمیتواند حسابش کند. هیچکس نمیتواند آن را حساب کند. این در عالم چه کار میکند؟ همین یک راهپیمایی که در خیابان میرویم و برمیگردیم چند ساعت باید آن را بفهمیم. قدر خودت اگر دستت آمد .بگذارید روایتش را برای شما بخوانم« رَحِمَ اللّهُ امرَأً عَرَفَ قَدرَهُ و لَم يَتَعَدَّ طَورَهُ». رحمت خدا شامل حال کسی است که عَرَفَ، علم نه، عرف قدر خودش را بداند اندازه خودش دستش بیاید. اندازه من چقدر است؟ «ولم یتعد طوره» از حد خودش تجاوز نکند، یعنی از بینهایت کمتر قبول نکند. اخلاص به این میگویند. یعنی میگوید من شوهرداری ام را بفروشم به شوهرم بعد بروم سرش منت بگذارم که تو چرا قدر من را ندانستی، منت بگذارم سر اینکه من به تو این همه محبت کردم تو چرا قدر من را نمیدانی! یابه بچه ام منت بگذارم یا مثلاً یه کاری! مثلاً یک کاری عروس برای خانواده شوهرش کرده است یا کسی یا داماد برای خانواده زنش کاری کرده است بعد اصلاً در مخیلهاش بیاید که من از اینان انتظار داشتم تشکر کنند. چرا من را ندید یک تشکر نکرد یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. پس تو هنوز گیر تشکر هستی. پس تو با بینهایت معامله نکردهای منتظر تشکر کسی هستی. علامت اخلاص چیست اینکه از هیچکس تشکر و دیده شدن نخواهید. نگویید من این همه آمدم زحمت کشیدم یک ماه شب و روز کار کردم و دیده نشدم. وقتی این را میگویی یعنی پس از اولش هم درست نیامدی. و الا اگر کسی به بینهایت بفروشد ضرر نکرده حالا بقیه هم ندیدند هم ندیدن مگر مهم است که حالا بقیه ببینند یا من دیده بشوم یا از من تشکر بکنند. مهم است؟ مربی دارد میبیند دیگر. میگوید هو معکم بشارت داده است که خودم دارم میبینم. خودم دارم میبینم دیگر. پس دیگر میخواهی الان چه کسی ببیند و تشکر کند، ولی این روحیه تو که دیده شود و تشکر کنند دیده بشوی یعنی معامله نمیکنی. قدر خودت را نمیدانی. چون فرمود «رَحِمَ اللّهُ امرَأً عَرَفَ قَدرَهُ... » قدر خودت را بدان قدر تو بینهایت است. پس اگر قدر تو بینهایت است با غیر بینهایت هم معامله نکن. با هیچکس. با هیچکس و خدا هم امتحان را سخت میکند؛ یعنی میگذارد یک کاری را بکنی و جان بدهی برای یک نفر، بعد هم آبرو بگذاری پول بگذاری جان بدهی بعد هم طرف میگذارد و اصلاً میرود اصلاً تو را نگاه نمیکند فرزندت است یک عالم ۲۰ سال جان کندهای ۲۵ سال شوهر میکند میرود، اصلاً این یادش میرود، مادر دارد، پدر دارد، پسرت زن میگیرد میرود، اصلاً حواسش نیست که تو را ببیند. تو یادش میروی، مادرش یادش میرود. اصلاً حواسش نیست، که به من چقدر احتیاج دارد پدرم چقدر احتیاج دارد. میرود سر کار و زندگی خودش. اگر کسی قدر خودش را بداند، دیگر از کسی دلگیر نمیشود، چرا ممکن است من بگویم آن بیچاره خودش قدر نمیفهمد دلم برای او میسوزد، که این کار را با خودش میکند، ولی خودم غصهدار نمیشوم خودم مچاله نمیشوم، خودم اذیت نمیشوم. خودم با چه کسی معامله کردم با یک کسی معامله کردم، که آن هم زنده هست. او هم خریده است. به کس دیگر فروختهای. پس دیگر چانه نزن. آدم یک جنس را به چند نفر دیگر بفروشد. کار زشتی هست به چند نفر بفروشد، به خدا فروختی میگه خدا میگوید من میخرم بینهایتم میخرم پس دیگر دنبال چه چیزی که هستی که کاری را که برای من کردهای به چند نفر بفروشی. کار زشتی هست. آی نمک نشناس فلان فلان شده من این همه دستم را عسلی کردهام در دهان او گاز گرفته است. میگیرد دیگر خدا خودش میگوید گاز بگیر ببینم این دردش میآید یا نه. اگر گاز گرفتند دردش نیامد، میگوید من اصلاً به این نفروختم که. من اصلاً با این معامله نکرده بودم که «رَحِمَ اللّهُ امرَأً عَرَفَ قَدرَهُ ». خیلی مهم است اگر کسی بفهمد من چه کسی هستم. قدر تو بینهایت است قدر تو اهل بیت است قدر تو خانواده آسمانی است. قدر تو آن سه تا هستند عشق به اهل بیت اینقدر تو هست و الله، اهل بیت و جهاد قدر تو جهاد است، تو وقتی مجاهد نیستی مبارز نیستی دروغ میگویی من عاشق اهل بیت هستم. مگر میشود من بگویم من عاشق خدا و اهل بیت هستم، با دشمنان خدا جنگ نکند و با آنها بسازم. این دروغ است. تو نمیتوانی بگویی من عاشق خدا و اهل بیت هستم دوست دارم بروم در سرزمین دشمن خدا زندگی کنم سرزمین خودم نصف دوست ندارم اینجا جایم تنگ است بروم خارج زندگی کنم دروغ است پیغمبر فرمود اگر کسی این گونه است مشرک است مشرک است، یعنی اصلاً توحید ندارد. وحدت اله ندارد. هرزه است دلش هرزه است کسی دوست دارد خارج از وطن اسلامی زندگی کند اصلاً این شرک دارد. این اصلاً نفهمیده که آدم هست. این اصلاً نمیفهمد آدم است. اگر این کرم در وجودت هست که بروم این طرف و آن طرف زندگی کنم، هنوز نفهمیدهای که چه کسی هستی. هنوز قیمت دست تو نیست. قدر خودت را نمیدانی. قدر تو این است که بیایی وسط مشرکین زندگی کنی وسط کافرها وسط نجسها؟ کجا زندگی کنی، قدر تو آنجاست، زن و بچهات هم آنجا آنجا میخواهی انعقاد نطفه کنی آنجا، میخواهی بچه بزرگ کنی. قدر تو این است واقعاً، بله یک کسی ماموریت دارد، رسالت علمی دارد، رسالت تبلیغی دارد، باید برود یک کاری را چند وقت یک جایی بکند. آن فرق میکند، تا که دلش آنجا باشد خدا با دل تو کار دارد با دل تو کار دارد. خدا میگوید قلب تو کجا هست آن قیمت تو «استرَحِمَ اللّهُ امرَأً عَرَفَ قَدرَهُ». خدا تو را با قلبت میسنجد تو را با عشقهایت میسنجد، لذا میآید قدرهایت را مشخص میکند در سوره توبه. میگوید اگر عشق به الله و اهل بیت و جهاد معشوق اول زندگیت نیست فاسق هستی. فاسق یعنی دیگر طبیعی نیستی. بینهایت طلب نیستی. قدرت را نمیشناسی. دقت کنید که این بحث چقدر ریاضی است. من دارم ساختار مهندسی به آن میدهم. آیه را دقت کنید میگوید دیگر قدر بینهایت تو نداری فسقه یعنی خَرَجَ عن حد طبیعی، از حد طبیعی خارج شدی. چون حد تو بینهایت است، قدر تو بینهایت است، اگر میخواهی به رحمت برسی یعنی به آن وسعت بیانتها برسی، پس باید قدر بینهایت بودن خودت را بدانی. بدانی بینهایت هستی. قیمت تو بینهایت است و با کمتر از بینهایت معامله نکن. حب و بغضهایت، عزت و ذلتهایت، خوشی و ناخوشیهایت، عصبانیت و آرامشهایت را با بینهایت تنظیم کن. ببر و در آن بخش آن را ببند. در روی بینهایت ببند حالا الان شادی میکنی با بینهایت است، غصه هم میخوری با بینهایت است. شادیهایت به تو اوج میدهد غصههایت هم به تو اوج میدهد. چون تو در بستر بینهایت داری غصه میخوری. پس تو را بزرگ میکند. غصههایت انسانی میشود. غصههایت دیگر رنگ این چهار تا را ندارد. غصههایت بوی این چهار تا را نمیدهد. افسردگیهایت شادیهایت آرامشهایت، ناآرامیهایت با این تنظیم میشود. وقتی به بخش فوق عقلی تنظیم میشود تو دیگر آرام هستی دیگر. کاملاً آرام میشوی.
با هم بخوانیم «رحم الله امرء علم من اين و في اين والي اين» خدا را شاهد میگیرم وقتی دارم میگویم به به انگار دفعه اولم است که دارم این روایت را میبینم. اصلاً همه اش تازگی دارد، اصلاً تکرار نمیشود، همین را میخواند آدم. یک موقعهایی هم به ما ایراد نگیرید که استاد دارد حرف تکراری میزند. من دفعه اولم است این حدیث را شنیدهام، انگار دفعه اولم است. قرآن هم همین گونه است، شما وقتی میخوانی انگار دفعه اول است. هر وقت میخوانی. انگار این را من نشنیده بودم دفعه اول است. همش تازه است. هر وقت نگاهش میکنی «رحم الله امرء » چون هر وقت میخوانی میفهمی آن چیزی را که ۱۰ سال پیش هم شنیدهای ۱۰ سال پیش فکر میکردی فهمیدی نفهمیدهای. «رحم الله امرء علم من اين في اين والي اين» چقدر راه باز کردهاند به سوی ما. «الی این» چقدر آدم را شاد میکند؛ یعنی ته ندارم الحمدلله مرگی وجود ندارد ما هستیم و یک بینهایت ما هستیم و یک حیات جاودانه کنار خودش. کنار خودش. خدا با ما چه کار کرده است. برای همین اگر کسی در بعثت صبح خواندم برایتان مرحوم میرزا جواد گفت هر کس در بعثت شادیش به اندازه شادیهای دنیایی نیست یا کمتر هست، وارونگی قلب دارد. وارونگی شخصیت دارد. بعد برای بعثت شادی نمیکند برای نوروز شادی میکند برای کریسمس برای عروسی برای جشن تولد.
تعدی از حد چه میآورد؟ فرمود «ولم یتعد الطوره». تعدی نداشته باشد،«رَحِمَ اللّهُ امرَأً عَرَفَ قَدرَهُ و لَم يَتَعَدَّ طَورَهُ » تعدی از طور برای آدم چه چیز میآورد؟ شما از بینهایت دست برداشتید چه اتفاقی میافتد؟ یعنی حرکتت به بینهایت از دست برود، سرعتت کم کم میشود، متوقف میشوی، عقبگرد میکنی به سمت جهنم و دنیا. در حالی که جهت رشدت چی هست؟ جهت فعالیت فرهنگی هم همین است فعالیت فرهنگی این است یک) توقف و عقبگرد ممنوع. پس تو در کار فرهنگی باید شخص را از حالت عقبگرد در بیاوریم. چگونه آن را برمیگردانی وقتی به طرف جهنم میرود؟ خودشناسی، انسان شناسی. برگردد به سمت خودش برگردد ، تا الان پشتش به خودش بوده است. یک خودی نشان بدهد که رویش را به سمت آن خود بکند. آن خدایی که این داشته به سمت آن میرفت نمیدانم دکتری و مهندسی و رئیس جمهوری و ورزشکار بشوم و قهرمان جهان بشوم پولدار شوم و اینکه او خودش نبوده یعنی اشتباه فکر میکرده این خودش است و سمت خودش نمیرفته، خود این است من جاودانه است. منی از جنس خدا است. پس اول رویش را به سمت خودش بکند پس اول چه از عقبگرد باید او را برگردانی مخاطبت را هر کس اول از عقبگرد او را برگردان به سمت خودش برگرداند بعد باید او را به حرکت وادار کنی حرکت کند بعد وقتی حرکت کرد کم کم به آن سرعت بدهی به آن سرعت بده. «سارِعوا اِلی مَغْفِرةٍ مِّن ربِّکُم و جنة ارضُ السَّماواتِ وَالارضِ» بهشتی که حد ندارد و حد آن اندازه آسمانها و زمین است. میدانی ما چرا وسوسه نمیشویم؟ چون گفتم ما وقتی با نگاه حیوانی به آن نگاه میکنیم اندازههای جاودانه ما را قلقلک نمیدهد. فقط کسی که خودش را میشناسد میفهمد یک چنین بهشتی یعنی چه و بعد تحریک میشود، وقتی خداوند میگوید ملک کبیر منتظر شما است، فقط آدمها وسوسه میشوند ملک کبیر را. والا طبیعتگراها میگویند من مدیر کل بشوم رئیس جمهور بشوم وزیر بشوم نماینده مجلس بشوم این جیفهای که الان در انتخابات دیدهاید هر یک صندلی برای هر یک صندلی ۴۰ و خوردهای نفر دارند مبارزه میکنند، بعد چی؟ سبقت «سابقوا الی مغفرت من ربکم» دقت کنید مغفرت من ربکم میدانید که یعنی چه؟ یعنی همه آن را خودم جبران میکنم هرچه زخم خوردهای هرچه آسیب دیدهای گناهانت هم همینطور هست مغفرت است دیگر؛ یعنی همه را چشمهایم را میبندم اصلاً انگار نه انگار که تو گذشته بد داشتی. اصلاً این گونه نیست. خدا با ما اینگونه است. این دارد به ما یاد میدهد. مربی که اهل مغفرت نیست، مربی که اهل عفو نیست، مربی که هنوز عفو و غفور نشده است مربیگری نمیکند. کما اینکه به درد پدر بودن و مامان بودن هم نمیخورد. باید سرعت بگیریم دیگر. سرعت بگیریم پس بیایید برویم درگود وسط میدان مربیگری تو باید عفو و غفور بشوی. چگونه سبقت بگیرید؟ بگویید ببینم چگونه در عفو بودن و غفور بودن سرعت بگیریم من الان میخواهم در مغفرت پروردگارم سرعت بگیرم میگوید پس آدمهای سنگینی را سر راه تو میگذارم ببینم چند درجه میتوانی عفو کنی و چند درجه میتوانی مغفرت کنی سرعتت را زیاد کن دیگر، بعد وقتی میگوید سبقت بگیر یعنی آدمهای خفن میگذارم، یعنی ظلمها خیلی خفن است آن کسی که سر راهت قرار میگیرد. شمر میآید خولی میآید حرمله میآید. اسرائیل را سر راهت میگذارم. فلسطینیها را نگاه کنید هیچ چیز برایتان نمیگذارم. بچههات را جلوی تو تکه تکه میکنم. زن و بچهات را. آقا یک خانواده در یک بمب ۸۰ نفر مردند شهید شدند. ۸۰ نفر از یک خانواده: عموها عمهها داییها خالهها یک دفعه وسط اینها فقط یک پیرزن میماند. وسط اینها یک بچه ۴ ساله میماند. بمب است، وحشیهای صهیونیسم هستند. اروپاییهای وحشی هستند. آمریکاییهای وحشی هستند، اینان را سر راهت میگذارم ولی ببینم چه کار میکنی، بچههای اهل بیت را سر راهت میگذارم، از آن ناتوهایشان را از آن قالتاقهایشان را قالطاقهایشان را میگذارم سر راهت، ببینم میتوانی در مغفرت سبقت بگیری یا نه. سبقت در عفو میتوانی بگیری. سبقت در شادی میتوانی بگیری سبقت در آرامش با وجود اینها، سبقت در شادی، سبقت در آرامش. بله. تو از دست بچه دو ساله خودت هم عصبانی میشوی، از دست زنت هم عصبانی میشوی، از دست بچه شیرخوارهات ناراحت بشوی از دست رفیقهایت ناراحتی، نمیدانم اعصابت خورد از همه چی را میخواهی بزنی بشکنی به چه دردی میخورد اصلاً تو کجا رسیدهای از دست پدرش عصبانی هست از دست مادرش عصبانی هست از دست رفیقهایش عصبانی هست از دست بچهاش عصبانی است از دست همسرش عصبانی هست از دست پدرزن مادر زن نمیدانم چی هست این اصلاً، اصلاً هیچ ترقه ی یکسره همینجوری باد هر جایی او را میبرد. هر اتفاقی میتواند این را غصه دار کند ناراحت کند هر چیزی میتواند او را عصبانی کند دو ساعت گرسنه باشد به هم میریزد. دو ساعت به او غذا نرسد یک ذره تشنه بماند به هم میریزد. تشنگی و گرسنگی یک ذره به او فشار بیاورد این آدم اعصابش هم خورد شده است «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً» سه روز آب بخور، غذایت را به اینها بده، حالا پیغمبر حضرت علی و حضرت زهرا هیچ. حسنین بچه هستند، فضه خادم آنها هست، آنها هم همینطور هستند. آنها هم همینطور هستند. سه روز. شوخی نیست. سه روز آب بخوری غذایت را به بقیه بدهی. نه با غصه و ناراحتی، نق و غر واینها نه، با شکایت و ناله نه. قدر خودت را بدان. شما وقتی که قدر نمیدانی چه اتفاقی میافتد؟ عقبگرد، توقف. کند میشوی. توقف پیدا میکنی و به سمت جهنم میروی؛ اما وقتی قدر خودت را میدانی، مسیرت سریع برمیگردد به قدر خودت به سمت خودت به سمت جهنم، اما وقتی قدر خودت را میدانی مسیر سریع برمیگردد به قدر خودت به سمت خودت به اندازههای خودت راه میافتی الحمدلله کم کم سرعت میگیری بعد هم به سبقت میافتی. این خیلی مهم است. در معرفت خودت. دیگر چه؟ در معرفت قیمتها دستت میآی.د قیمتها که دستت آمد کرامت خودت را میفهمی؛ یعنی میفهمی که چقدر میارزم، چقدر بزرگ هستم، به من گفته از روح خودم در تو دمیدم. این شاه کلید حل همه مشکلات است. چی چی؟کرامت. کرامت کرامت یعنی قیمت بودن. کریم دیگر میگوییم احجار به اینان میگوییم چه؟ احجار کریمه عقیق، یاقوت، زمرد، الماس به اینها سنگهای قیمتی میگوییم با سنگ معمولی فرق دارد کرم یعنی قیمت آدم کریم؛ یعنی قیمتی؛ یعنی آدمی که تشخص دارد شخصیت خوبی دارد آدم با قیمتی است آدم پستی نیست. لذا آن کلید رمز را خدا در قرآن میگوید، ولی کسی چون بخش ما معرفت نفس است. وقتی خدا میگوید نمیفهمیم یعنی چه. چرا چون من با گوش زنانه و مردانه میشنوم. گوش زنانه و مردانه فهم ندارد.
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
با گوش بخش زنانه و مردانه وقتی قرآن میخوانی حدیث میخوانیم سر کلاس میروی سالها بروی سر درس پیغمبر آخر آدم نمیشود. داستان همان خر عیسی است.
خر عیسی چون به کعبه رود
وقتی برگردد باز هم خر است. حالا خر عیسی هم باشد، اتفاقی عیسی یک کسی را مرده، زنده میکرد. این خر عیسی هست. فایده ندارد. این سالها رفته سر این کلاس نشسته است با این استاد بوده زن این پیغمبر بوده بچه ی این امام بوده، زن این امام بوده، ولی این در جایگاه خودش تصمیم داشته همان زن و مرد باشد؛ یعنی به عنوان یک زن میخواهد زندگی کند. هرچه به او میگویی تو آدم هستی میگوید نمیخواهم آن آدم باشم. هرچه به او بگویی نمیفهمد. این آخرش یک خانم است یک خانم خوب مثلاً حالا. آخرش یک آقای خوب است. آدم. بعد خدا میگوید من به تو کرامت گذاشتم، از خودم دمیدم، برای تو پیغمبر فرستادم، پیغمبر، پیغمبر که مال زمین نیست. پیغمبر مثل اعلا است به او گفته به خاطر این بندگانم برو لباس بپوش. لباس انسانی در زمین برو و اینان را تربیت کن. پیغمبر میدانی چقدر سختش است. شما وقتی زیارت همین امروز همین امروز بیست و هفتم شما زیارت پیغمبر را سلام که میدهید میگوید عنصر لطیف، پیغمبر تمام لطافت خدا است. مظهر لطافت خدا است. این را به او میگوید برو پایین با ابوجهل و ابولهب. حضرت زهرا سلام الله علیه یک موقع دستش رسیده بود یک ذره آردی چیزی به او رسیده بود غذا درست کرده بود آمده بود و بخورد یاد باباش افتاده بود پیغمبر پدرم قطعاً گرسنهاش است پدرش کجاست در میدان جنگ. حضرت زهرا میدود و خودش را به میدان جنگ میرساند. پیغمبر را صدا میکند. میگوید یا رسول الله غذا درست کردم حالا غذا چه چیزی بوده، مثلاً یک تکه نان بوده است. دلم نیامد تنها بخورم. یاد شما افتادم. گفت فاطمه جان پدرت سه روز است که هیچ چیز نخورده است. وسط جنگ دارد میجنگد میگوید بابات سه روز است که هیچ چیز نخورده است. خود حضرت زهرا ناموس خدا است. شعب ابوطالب شوخی است نفری یک خرما بخورد بچه ۵ سالش است این بچه ۵ سالش است. شعب سه سال محاصره محاصره غذای محاصره نظامی محاصره اقتصادی. سه سال؛ آنهایی که رفتن کناره کعبه شعب را دیدهاند چه شکلی هست. آن عنصر لطیف را به خاطر ما آورده است اینجا. امیرالمومنین را به خاطر ما از آنجا به اینجا آورده است. جامعه کبیره میخوانیم: «خَلَقَكُمُ اللّهُ أنْوارا فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقينَ» خدا شما را یک نور آفرید و در عرش خدا به چرخش میآمدید. شما طواف خدا را میکردید. این صحنه کرامت خیلی صحنه باشکوهی است. «حَتّى مَنَّ عَلَيْنا بِكُمْ» خدا منت گذاشت به ما شما را به پایین آورد، «فَجَعَلَكُمْ في بُيُوتٍ أذِنَ اللّهُ أنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ». خدایا تو یک کاری کردی من بشوم مسجد، بشوم معبد، «حتی اُجعَلْ مَحَلّاً لِتَقدیسِک». خدایا من محل تقدیس تو شدم. من محراب شدم، من مسجد شدم. من محل ذکر تو هستم. وجود من ذکر من روح من سبحان الله دارد میگوید. کاش بفهمیم خدایا ما نفهمیده از این دنیا نرویم «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله والله اکبر» چه کسی میتواند چند تا از این ۸ میلیارد آدم میتوانند این ذکر را بگویند. محل تسبیح میشوند. مسجد میشوند. الان از این ۸ میلیارد چند تای آنها مسجد هستند؟ چند تای آنها معبد هستند؟ کرامت یعنی این؛ یعنی تو معبد میشوی محل تقدیس خدامیشوی. «فَجَعَلَكُمْ في بُيُوتٍ» در یک خانههایی شما را گذاشتند «أذِنَ اللّهُ أنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ» خدا اجازه داده است که اسمش در آن خانهها بالا برود. الان شما وقتی دارید نماز میخوانید اسم خداوند در خانه شما بالا می رود یا نمیرود ؟ میرود. اسم او و ذکر او در خانههای شما میشود، بگرد در این، آن طرف دنیا آنجا که دوست داری مردمش را ببینی میخواهی بروی با آنها زندگی کنی، نگاه کن ببین یک دانه از آنها میتوانند ذکر بگویند. ببین یک یا الله میتوانند بگویند. یک تسبیحات میتوانند بخوانند. دو رکعت نماز میتوانند بخوانند یک صلوات دارند چه چیزی دارند. محل تقدیس نیستند. محل تقدیس محل ذکر محل رفت و آمد فرشتهها نیستند؛ ولی تو هستی. کرامت یعنی این یعنی قیمت دستت بیاید. در معرفت نفس قیمت دستت میآید. من چقدر بزرگ هستم. خدا با من چه کار کرده است « نفخت فیه من روحی». من تو را انتخاب کردم برای عشق خودم برای انس خودم برای خلوت خودم. من تو را انتخاب کردم برای محشور شدن با خانواده آسمانیت. من تو را انتخاب کردم برای اینکه تو بتوانی در لشکر اینها، باشگاه اینها بروی، برای این باشگاه انتخابت کردم. کرامت یعنی این وقتی تو معرفت نفس نداری با اینکه مسلمان هستی احساس بدبختی میکنی. خوش به حال آمریکاییها خوش به حال اروپاییها آنها دارند حال میکنند زندگی میکنند. چون تو یک حیوان هستی. وسط بهشت هستی و حسرت جهنم بقیه را میخوری. وسط بهشت حسرت جهنم میخوری. شما این گونه آدمها را نمیشناسید. در بهشت نمیتواند زندگی کند همهاش دنبال این است که زود به جهنم برود. همه آرزو دارند که به جهنم بروند. عجیب است چه میآید سر امام زمان دائم میبیند بچههایش اینگونه هستند وسط بهشت، حسرت جهنم را دارند چقدر سختش است. بچههایش همه علاقه دارند که به جهنم بروند. اصلاً نه کسی دلش برای این تنگ میشود، نه به داشتن آن افتخار میکند، نه تلاش میکند خودش را به باشگاه حضرت برساند، نه کسی تلاش میکند به زیر چادر حضرت برود. خیلی وحشتناک است بابا میبیند بچههایش اینگونه هستند. بعد پولها و هزینههایش را در کجاها خرج میکنند؟ به جای اینکه بیاید و به پای حضرت بریزد میداند الان پدرش این هزینه را احتیاج دارد.
یک شخصی بود خیلی ناز بود. تمام شد وقتم. امام جماعت مسجد امام بود. خدا رحمت کند یک شب داشتم در خواب با رسول الله صحبت میکردم همین رو در رو با پیغمبر دیدم، دیدم حاج آقا شد فهمیدم این چقدر مقامش بالا است قیافهاش این شد. این یک درآمد خیلی ناچیز داشت من مسئول بسیج بودم آن موقع که نوجوان بودم ۱۵ _۱۶ سالم بود مسجد پایگاه خودمون بودم. هیچ چیز هم نداشتم. درآمد هم که خودمان نداشتیم گفتم حاج آقا ما میخواهیم برای حضرت زینب جشن بگیریم برای ابوالفضل هر وقت که میگفتم میگفتند که آقای شجاعی بیا من امروز حقوق گرفتم پاکتش را میداد حقوق را هم دستی میدادند، کارت نبود که ، نصفش مال شما، نصفش خدا شاهد است یک موقع یک کسی برای ما برنج آورده بود، ما نمیتوانستیم برنج بخریم مثل بقیه برنجهای برنج پر از آشغال بود؛ یعنی ۵۰ درصد برنج آشغال بود ۵۰ درصد این برنج آشغال بود بعد گفتم حاج آقا، یک همچین برنجی را آوردهاند گفت میخرم، این خوب است میبرم خانه این را میبرد و میخورد حاجی میگفتیم مثلاً یک موقعی خدا شاهد است اصلاً آدم این است که میشود او که میشود نداشت، ببین این میگفت این را که دارم این مگر جز دارایی ما نیست الان این، آقای شجاعی چیزی ندارم بیا این را برو و بفروش این را برو و بفروش بنده خدا هیچ چیز نداشت. این را برو و بفروش. غالباً مثلاً یک موقع کسی به او چیزی هم میداد انگشتری یا چیزی هم میداد میگفت که در دستش چیزی نمیماند. چون این آنقدر اطرافش آدم بود به او میگفت این را بدهم بفروشد،یک جایی از زندگیش حل بشود، بعد طرف الان در این جنگ جهانی که ما داریم اینگونه میکند رفتم یک باغ خریدم ۱۰۰۰ متر. یک ویلا گرفتم انقدر. یک ماشین خریدم. میآید تعریف هم میکند ماشین خریدم ۵ میلیارد و تومان. ماشالله برای پدر چقدر الان خرج کردهای برای پدرت پدرت یعنی خودت دیگر یعنی ابدیت تو برای پدرت چقدر هزینه کردهای تا الان. آدم وقتی قیمت و کرامت ندارد همیشه خراب میکند. برای جهنم هزینه میکند، برای ابدیت نه برای جهنم سرمایههایش را هزینه میکند ولی برای بهشت نه. جهنم حاضر است پول بدهد بخرد ولی بهشت را نه کرامت که آمد این مقدمه باشد بحث اصلی کاربردی را که داریم در مباحث فردا انشالله و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.