مهندسی فرهنگی (2)
جلسه چهارم (34 به تاریخ: 19/11/1402
استاد گرانقدر:
استاد محمد شجاعی
تعداد جلسات: 15
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
بحث ما در این رابطه بود که معرفت نفس چه آثاری دارد. یکی از آثار بسیار بسیار مهم معرفت نفس، بعد از اینکه تو فهمیدی ربّ داری و آمدی که تربیت شوی، ربوبیت برای تو لازم هست و تو مربی لازم داری، فهم ماهیت دنیایی، ماهیت باشگاه بودن دنیا است، این بسیار بسیار مهم است. انسان وقتی که معرفت نفس نداشته باشد، شما وقتی که معرفت نفس نداشته باشی؛ یعنی اصلاً ندانی چه کسی هستی، یعنی این بخش پنجمت را به رسمیت نمیشناسی، یعنی اساساً نمیدانی این هستی. آن چیزی که الان در اکثر مردم کره زمین هست، در اکثر مسلمانها هم هست؛ یعنی نگاه مسلمانها به خودشان چگونه است، اینکه من یک متولد زمین هستم، که از زمین متولد شدهام یک زن و مردی ازدواج کردهاند و من به دنیا آمدم، داستان این گونه است. شروع من دنیا است. من یک زمانی نبودم، حالا به دنیا آمدهام. داستان شروع من از دنیا شروع میشود. یک زمانی بچه بودم حالا بزرگ شدم. پس چه چیزی هستم، شما شروع را از دنیا بگیری نمیتوانی، غیر از این معنا کنی که من حیوان هستم، زن هستم، مرد هستم، یک خانم هستم، یا یک آقا. این نگاه باعث میشود شما هیچ وقت به باطن اسلام، توحید، رسالت، امامت، ولایت، معاد نمیتوانی ارتباط برقرار کنی، و به خواص اینها نمیتوانی اطمینان پیدا کنی، ارتباط برقرار کنی، اساساً دیگر شدنی در کار نیست. اگر رشد کنیم در حد حیوانات است. خوب دقت کنید. حیوانات هم کمالشان خیلی زیاد هست. ببینید حیوانات مهربانی دارند، عاطفه دارند، عشقهای زمینی دارند، خدمت به همنوع دارند، خدمت به غیر همنوع دارند، خیلیها با همین کمالات قشنگ سر کار میمانند و راضی هستند، میگویند من الان موسسه خیریه دارم دارم، به مردم کمک میکنم نمیدانم یا اینکه در حد اینکه من یک فرشته هستم یا حیوانی که حالا جنبه فرشتهای هم دارد، دکتر هستم، مهندس هستم، نمیدانم دارم کار میکنم، حیوانات عبادت هم دارند و این خیلیها را گول میزند من یک خانم مسلمان یا یک آقای مسلمان هستم، عبادت هم دارم میکنم، این دوتا فوق العاده شبیه هم میشوند. از همین جا «أرضیتم بالحیاة الدنیا» راضی میشوند، به این حیات و سنگین میشوند روی زمین؛ یعنی تمام ماجرا این است که آیا دنیا محل زندگی من هست یا باشگاه من است. این خیلی فرق میکند. تو وقتی میفهمی که انسان هستی متوجه میشوی که دنیا محل حیات تو نیست، ببین قرآن چگونه با تو حرف میزند، خداوند و مربی تو ببین چگونه با تو حرف میزند. میگوید دنیا بازیچه است «و اَنَّ الدّار الآخرةِ لَهِیَ الحَیَوان» ابدیت زندگی تو هست، خانه شما آنجا هست، حواست باشد حیات حقیقی آنجا هست. اینجا دنبال حیات حقیقی نباش، خبری نیست اصلاً اینجا باشگاه است. ماهیت باشگاه چیست؟ سختی دارد. من میخواهم در اینجا تمرین کنم. بالای سر من مربی هست. وقتی خدا هزار بار به تو میگوید من مربی هستم، تو باید بفهمی که بابا این با زبان مربیگری با تو حرف میزند. خانه تو نیست که تو فکر کنی خانهات هست و مربی را به شام دعوت کنی. شما مربی را به شام دعوت به خانه کنی، نه به تو تمرین میدهد، نه با تو کاری دارد مثل بابات، مثل دوستت. با تو که کاری ندارد در خانه است، مربی هست اما وقتی که در صحنه باشگاه هست، این اصلاً مربی است نه پدرت است نه مادرت است نه دایی تو هست، آنجا این مربی هست. وقتی هزار بار دارد میگوید یعنی این را بفهم چون واقعاً لازم است که آدم این را بفهمد. برای همین هی تکرار میکند تا این را بفهمی. هی میگوید، «بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین» ببین مقابل چه کسی ایستادهای، «رب العالمین» هست. «الحمدلله رب العالمین» یعنی این شخص مربی است و اساساً غیر از نگاه مربیگری در این مرحله با تو فعلاً کاری ندارد. او میخواهد تا تو را تربیت بکند. دقت کن. ولی چه جور تربیتی دارد؟ میگوید قبلش بدان که مربی تو چه کسی هست؟ «بسم الله»، «بسم الله» اللّهی هست که رحمان و رحیم است. اول دقت کن. مربی عطر همه وجودش را ریخته در این دوتا چیز و رحمان و رحیم. قشنگ دارد با نماز تربیتت میکند «الحمدلله رب العالمین» غایتش را که بعداً میگوییم «مالک یوم الدین» آن هم غایتش هست. لذا وقتی که تو نفهمی این شخص اینگونه نیست که پدر و مادرت در خانه هرگونه گریه کنی ناراحت شوی، بگویی مادر بدهکارم، چک آوردهام بالا، الان زن مریضم زنم اینگونه است، شوهرم اینگونه است، بعد مامان و بابای مهربان بگویند که باشد، بیا من طلاهایم را میفروشم و میدهم بابا میگوید ماشینم را میفروشم و به تو میدهم مسئله حل بشود و پی کارش برود نه این اصلاً مربی است اینگونه نیست که تو بروی و به او بگویی یا الله یا مربی من الان این گونه هستم. بگوید باشد الان از آسمان برای تو پول میفرستم. اصلاً اینگونه نیست، او اینجا را آفریده که به تو به سختی بدهد، اینجا را آفریده که به تو تمرین بدهد، دستم را نگاه کنید در این چهار تا چرخ دنده درگیری داری: جمادی دارید، گیاهی دارید، حیوانی دارید، عقلی دارید ، از وسط این، این من اصلی شکوفا بشود و به بالا بیاید. مربی چه کار میکند، مربی آدم را در باشگاه ناز میکند؟ نه میگوید لباست را عوض کن، هیچ کار، کار جدی داری مثلاً جای شوخی و استراحت و خاله خاله بازی و ولگردی و خوشگذرانی نیست. «الدنیا دار الممر ولادار المقر» اینجا محل عبور از اینجا محل استقرار تو نیست. اینجا باشگاه است و از اینجا رد میشوی و خیلیها فکر میکنند اینجا خانه است و میخواهند در اینجا بمانند و اساساً برنامهریزیها بر اساس اینکه اینجا خانه ما هست، میخواهیم زندگی کنیم، حالا برویم: ازدواج بکنیم، برویم خانواده تشکیل بدهیم،برویم خوش بگذرانیم، برویم بچه بزرگ بکنیم. میگوید آقا حواست باشد اینجا باشگاه هست، اینجا زنی را که به تو دادم ، تمرینی دادم بچهات از تمرینی از شوهرت تمرینی است، مستاجری، صاحبخانه بودن تمرینی. از این علمی که به تو دادم، دکتری که گرفتهای، اجتهادی که گرفتهای، شهرتت، قدرتت، محبوبیتت و ذلتت، بدهکاریهایت، مریضیهایت، سرطانت، همهاش تمرینی است. تو باید بلد باشی از وسط این ماجرا آن آدم بیرون بیاید. وقتی تو این را نفهمی میدانی چه فاجعهای اتفاق میافتد، یعنی وقتی کسی معرفت نفس نداشته باشد، ماهیت دنیا را نمیداند چیست. فاجعهای که اتفاق میافتد، میآید در دنیا همه بدبختیهای باشگاه را میکشد و هیچ وقت هم هیچ چیز از این در نمیآید یا با بغض خدا میمیرد، یا در کوری میمیرد یا در بدبختی میمیرد. چون اصلاً توجه نداشته که در باشگاه است. اصلاً میگوید من هزار بار با زبان دارم میگویم که بفهم. دارم میگویم که من مربی هستم و اینجا هم باشگاه است دنیا ماهیت باشگاهی دارد. دنیا ماهیت رحیمی دارد، در این مدت در این رحم دنیا هستی قرار است آماده شوی کمالاتی را کسب کنی برای جای بینهایت زیباتر از اینجا، کاملتر از اینجا، ابدی هم هست. وقتی میگوییم برزخ، برزخ مگر چقدر است، برزخ از وفاتت تا قیامت خیلی هست تا قیامت، قیامت هم که هست، مسئلهای ندارد. شما در قیامت بلافاصله میروید از قیامت میآیید و میروید در صحنه قیامت. دوباره آنجا هم آخرت است. روز آخرت است. روز آخر است. بعد هم که تقسیم بندی میشوید میروی زندگی دائمیت شروع میشود. تازه زندگی از آنجا شروع میشود. حیات جاودانه تازه زندگی میخواهی شروع کنی، تازه میخواهی بگویی آخیش تمام شد باشگاه و کار و درس و همه چیز تمام شد. میخواهیم برویم زندگی کنیم. وقتی تو این را نفهمی، میدانی چه فاجعهای اتفاق میافتد؛ یعنی ما همه بدبختیها سختیها مشکلات مریضیها مرگ و میرها سرطانها دعوای پدر و مادر، دعوای زن و شوهر، اختلافات اجتماعی و سیاسی و جنگ بمباران همه را تحمل میکنی جیکش هم در نمیآید.
بگذارید برایتان بگویم دقیقاً ماهیت ما این گونه میشود، گفت: طرف دوپینگ کرده بود همه هم میدانید داستانش را آخر هم میرسد، به او میگویند حالا چرا تا آخر رسیدی گفت میخواستم کسی نفهمد دوپینگ کردم؛ یعنی زندگی همین مقدار احمقانه میشود. هم مشکلاتش را میکشد چون در باشگاه است باشگاه خیر نمیکنند که وقتی دارند بمباران میکنند، وقتی دارند بمب اتم میزنند، وقتی داره دعوا میشود وقتی وقتی ۲ کشور به هم میریزد وقتی دارد جنگ جهانی میشود، یک دفعه مثلاً گرانی میشود وقتی زلزله میآید وقتی سیل میآید وقتی کسی میمیرد وقتی بابات را از دست میدهی وقتی بچه یک دفعه در یک حادثه پدر مادر و همه کس را با هم از دست میدهد. آقا اول این را بفهم اینجا باشگاه است. اگر من وقتی فهمیدم من مربی دارم، الله رب من است و من آمدهام تربیت شوم، داستان خیلی فرق میکند؛ یعنی هم میفهمم که آقا در باشگاه هستم. وقتی میفهمی در باشگاه هستی، در باشگاه کار شخصی باتو ندارند، استراحتی هم معنا ندارد. میگویند دو ساعت باشگاه است دیگر؛ یعنی در این دو ساعتی که در باشگاه هستی تمرین داریم و ما تمام شد. میفرماید «ما من قبض او بسط مما امر الله به او نهى عنهُ إلاّ و فيهِ مِن اللّهِ ابْتِلاءٌ و قَضاءٌ » هیچ قبض و بسطی نیست و امر و نهی نیست از طرف خدا هم بسطش، پولدار میشوی، خوشگل هستی، سالم هستی، محبوب میشوی نعمتهای زیادی گیرت میآید یا قبض، مریض میشوی همه چیزت را از دست میدهی هیچ شل و سفتی نیست «مما امر الله به» آن چیزهایی که خدا امر کرده است، « أو نَهی عَنه »یا نهی کرده است، مگر اینکه حتماً در آن از جانب خدا یک آزمایش و یک حکم وجود دارد. « ابتلاء و قضا» یعنی شما مثلاً الان این تمرین را انجام میدهی چه اتفاقی میافتد. ما آن موقع قبل از اینکه به جنگ برویم ۱۴_ ۱۵ ساله بودیم ورزش رزمی می رفتیم مثلاً ورزش رزمی چه کار میکردند؟ سه ماه به قول امروزیها یک ترم سه ماه و ۶ ماه کار میکردیم میگفتند حالا بیا امتحان و مسابقه بده، مسابقه چه بود مثلاً شما میرفتی وسط گود ۴ نفر را مربی به جانت میانداخت. باید این چهار نفر را میزدیم. دقیقاً حملههای چی شیطان جلو عقب راست و چپ. این چهار تا رو باید میزدی و بسته به اینکه عکسالعمل تو نسبت به این چهار تا چگونه بود، چقدر سریع و چقدر قوی، میگفتند حالا الان به این یک دانه به کمربند سفیدش یک خط قرمز عوض نمیکردم به همان کمربند سفید یک خط زرد عذر میخواهم یک خط زرد اضافه میکردند. فردا به مادرت بگو بر روی آن کمربند یک خط زرد بدوزد. دوباره برو چند ماه دیگر تمرین کن. تمرینهای نفسگیر ، نفسگیر. من یادم هست، یک بار یک استاد در ۲۰ دور ۲۲ تازه شروع تمرین ما بود ۲۰ دور دور یک زمین فوتبال ما میدویدیم. بعد از ۲۰ دور تازه میآمدیم در وسط خود باشگاه. تازه شروع میشد نرمشها و تمرینهای نفسگیر بعد شروع میشد حرکات، اصل ضربات و حرکات ضربه بزن ضربه بخور. آقا چند ماه دیگر میرفتی دوباره میگفت حالا یک خط دو خط سه خط اضافه بشود، بعد میگفتند بیا برو کمربندت را عوض کن. کمربندت را کلاً زرد بکن. باشگاه است دیگر. وقتی این را فهمیدی که آقا اینجا چیزی خیر نمیکنند، قرار نیست من بروم آنجا نازم کنند نمیدانم بهم حال بدهند، قرار نیست بروم در کافی شاپ بنشینم قرار نیست بروم در آنجا در تخت بخوابم لم بدهم ، اینجور نیست. اصلاً قرار است من لباس عوض کنم بروم وسط گود، شوهرم حریف تمرینی من است، زنم حریف تمرینی من است پدر و مادرم حریف تمرینی ام هستند اجتماع حریف تمرینی ام هستند دشمنان حریف تمرینی من هستند. میگویند آقا همین را که وارد شدی، بدان ۵ تا دشمن داری خیالت را از همین الان راحت کنم باید با این پنج تا درگیر شوی خیلی راحت مربی است دیگر پیغمبر مربی است مومن بین ۵ تا دشمن است. مومنین حسود. اولی آن حزب اللهیها اولی حزب اللهیها مسلمانان مومنان آنها که خیلی ادعایشان میشود حسودها تنگ نظر هستند حسود هستند چشم ندارند موفقیت کسی را ببینند. خدا رحمت کند مرحوم مدرس افغانی را یادش بخیر. میگفت که وقتی خدا میخواستند حسادت را تقسیم کنند، ۹ دهم آن را به علما داد. علما که نه فقط آخوندها ، عالمان، مهندسان، دکترها، کسانی که عالم هستند. کسی که عالم هست. اساتید دانشگاه که همدیگر را میدرند، وحشتناک. در این گروهها خدا میداند چگونه همدیگر را میدرند، همدیگر را حذف میکنند، بزار این استاد را حذف کنیم برود یک واحد دیگر برود. یک جای دیگر. در پزشکان و مهندسها این داستانها غوغایی هست. بعد میگوید وقتی که میخواستند آن یک دهم را بین بقیه تقسیم کنند، علما رفتن به خدا گفتند پس سهم ما چه میشود؛ یعنی از ۹ دهم باز سهمی می خواستند از حسادت؛ یعنی شدت حسادت انقدر است آدم وقتی باردار میشود کمالات میگیرد شدت حسادتش وحشتناک بالا میرود، چرا؟ چون اصلاً نمیداند باشگاه هست میافتد به دو عیب وحشتناک دوتا شرک بزرگ مقایسه وچی، مسابقه . تا وقتی بدبخت و بیچاره است در روستا زندگی اش با بقیه روستاها یکی است، با خر و گاو و اینها دارند زندگی میکنند خوب هستند راحت هستند، ولی وقتی که یک دفعه میآید یک ترقی میخواهد بکند، میآید جلو با سواد میشود، وقتی میآید پولدار میشود، وقتی میآید در یک زندگی دیگری قرار میگیرد، داستان شروع میشود، مقایسه و مسابقه، یک چیزی هست که به ندرت میتوان از آن در برود، مقایسه و مسابقه، در کمالات، کمالات حتی کمالات چی؟ چون شیطان حمله راست دارد حتی کمالات چی؟ معنوی و مذهبی دیگر، مگر میشود حالا آن را کنترل کرد، یا اینکه آن را سر جایش نشاند، موسسات مذهبی، علما، مربیان، مراجع، مجتهدین، به جان همدیگر میافتند. بعد یک کسی که از همه جا بیخبر هست میگوید بروم در این موسسه آدم شوم. بعد میرود و به آنجا وارد میشود با یک عشقی میرود آنجا و میبیند اینجا چه خبر است اینجا همدیگر را میکشند. اینجا تگزاس است، همین گونه دارد تیر میآید میرود مسجد میرود، آیا آن حوزه علمیه الان مثلاً خانوادهها زیاد میگویند پسرم الان کاملاً بیدین شده است. میگوییم کجا بوده است؟ میگویند طلبه بوده است در حوزه. در حوزه او را بیدین کردند و پی کارش رفته است و تمام شده است ولی اگر من آقا میدانم الان اینجا باشگاه است. همه حریف تمرینی هستند. اصلاً شکلهای مقدس، خوب آن شکلهای کافرانه آن شکلهای معمولی آن هر کس سر راه من قرار میگیرد حریف تمرینی من هست. ما اصلاً یک دانه غیرحریف تمرینی نداریم. همین شوهرت این همه دعوای زناشویی که به طلاق منجر میشود از ۵ تا ازدواج ۴ تای آنان به شکست منجر میشود حالا دو تا طلاق داریم، دو تا طلاق دوتای آن هم عاطفی هست میشود ۴ تا، کم نیست. چرا؟ چون اصلاً زن و شوهر حواسشان نیست اینجا باشگاه است، میآیند حسابهای دیگر میکنند، بعد یک چیز دیگر در میآید، اصلاً ماجرا اصلاً نتیجه اصلاً من یک جور دیگر فکر میکنم. این دوباره هم باز نمیفهمد ماجرا چیست؛ یعنی باز میگوید حالا اینکه شوهر خیلی بد بود فلان فلان شده اش، من باید طلاق بگیرم اصلاً نمیفهمد که اینجا باشگاه است، طلاق چه چیزی هست طلاق هم بگیری میخواهی باز بیفتی در .... گفتم ما ۵ درصد طلاقها را شرعاً و الهی میتوانیم تایید کنیم. ۹۵ درصد از آن بیخود است،الکی، بعد این آدم طلاق میگیرد میگوید بروم چه کار کنم؟ بروم با یک نفر دیگر ازدواج کنم از دست آن راحت شوم، بعد میآید میرود آنجا میبیند همین است هیچ فرقی ندارد این زن ، به قول آقای آیت الله امینی میگفت بعد از نودونهمین زنش آخر هم با زن اولش دوباره زندگی کرد. چون نمیفهمید. فکر میکرد همه زنها را باید عوض کند، میخواهد راحت شود من میخواهم راحت شوم. بگذار عوضش کنم راحت شوم. نمیدانست که اینجا باشگاه است خودم را عوض میکردم، خودم را قوی میکردم. هیچ داستان همان میشود، شوهر بعدی شوهر بعدی شوهر بعدی، زن بدی زن بدی زن بدی میبیند اصلاً حل نشد هیچکدام بعد هم میگوید همه مردها عوضی هستند. آنها هم میگویند زنها عوضی هستند؛ یعنی همین گونه به همدیگر فحش میدهند بعد هم جالب از همه هم این را میدانند یعنی مثلاً حتی در ترانههای قدیم شما ترانههای قدیم را بروید نگاه کنید زمان پدر تاجدار تا الان. همه اش دنیا بد است دنیا بیوفا است همه بیوفا هستند نمیدانم فلان هستند تو چرا اینگونه بودی چرا اینگونه کردی من را فروختی نمیدانم فلان همش خاک توسری است؛ یعنی دائماً همه هم دارند و میگویند دنیا وفا ندارد. دنیا این گونه است این اصلاً لعنت به این دنیا فلان. بابا اصلا داستان این بوده که اینجا باشگاه است و اصلاً چرا اصلاً اینجا روی این حساب کردهای. چرا حساب کردی اینجا؟ ماجرا این است. وقتی انسان به معرفت نفس میرسد در باشگاه دیگر ناراحتی ندارد، یعنی آن رحمت، ۳ تا شاخصها کدامها بودند رحمانیت و رحیمیت شاخصهای انسانی که قرب به خدا دارد، رحمانیت و رحیمیت و آرامش و شادی در دل انسان میآید، یعنی آن رمز کجا پیدا میشود ماها خیلی از حرفها را میگوییم اما وقتی دارند گوش میکنند میگویند استاد یک چیزی را میگوید ولی چگونه چگونه وسط این همه ماجراها رحمان باشم تازه آن نیست میگوید چه میگوید عقل نداری اگر حرفی را که راجع به تو میزنند ناراحت شوی؛ یعنی تو آدم نفهمی هستی. حضرت میگوید اصلاً آدم نفهمی هستی، اگر وقتی یه کسی راجع به تو یک چیزی را میگوید به تو بر بخورد. نفهم هستی یعنی چه عقل نداری یعنی چه چون گفتیم شما بدون معرفت نفس نمیتوانی تعقل کنی تفکر میتوانی بکنی دانشمند شوی اما تعقل نداری. عقل نداری. اگر کسی عقل داشت اصلاً دیگر ناراحتی نداشت. ببین پیغمبر چه میداند که به تو میگوید: «من بکا الدنیا دخل النار» جهنم میروی. چه کسی میداند مثل یک کسی که میرود باشگاه این اتفاق را من واقعاً در صحنههای زندگی خیلی دیدم کسی میرود باشگاه بعد مربی بگوید که مثلاً ببینم وضعت چگونه است، بعد دوتا هم در شکم آدم بزند. آی این چه بود زدی! فلان فلان شده در شکم من؛ یعنی ببین اصلاً نمیفهمد باشگاه هست اصلاً نمیفهمد در باشگاه هست. میگوید یک ذره مشت و مالش بزنیم ببینیم چگونه است. میزند میگوید بابا عجب جای گندی هم بود؛ یعنی اصلاً نفهمیده است که باشگاه آمده است. نمیروم، شما چقدر آدم بزرگ سراغ دارید، آدمهایی که ظاهراً آدمهای فهمیده و بالغی هستند بقیه هم به اینها خیلی احترام میگذارند به عنوان آدمهای فهمیده ولی وقتی میروند باشگاه دو سه جلسه بعد ول میکنند باشگاه را. سخت است ولش کن. اینکه امام میگوید ورزشکارها برای دریافت معارف راحتتر هستند چون ورزشکارها به عقلانیت میرسند. ممکن است نماز نخواند روزه نگیرد بیحجاب و اینها... ولش کن، ولی این عقلانیتی که در این ورزشکار هست در همین فوتبالیست در همین وزن بردار در همین کشتیگیر که پای ریاضت ایستاده است پای ریاضت ایستاده است، این روح ریاضت را قشنگ فهمیده است دنیا چیست و کاملا به ریاضت باشگاهی تن داده است، عقلانیت دارد. میگوید این آدم را اگر به او معارف بدهی زود میگیرد چون درگیر شده است، سالهای سال نفسش درگیراست با تنبلیها با بی حوصلگیهایش درگیر است این ورزشکار، ریاضت کشیده. فهم ماهیت باشگاهی دنیا دیگر نمیگذارد. به تو میگوید آن کسی که با تو حرف بد میزند آن کسی که به تو خیانت میکند آن کسی که بد تو را میگوید، او را دوست داشته باش. مثل همان حریف تمرینی هست که دارد به تو کمک میکند در باشگاه میزند به شکم تو به تو لگد میزند، به تو ضربه میزند. در باشگاه ما مگر از دست کسی که ما را میزند ناراحت هستیم؟ دوست ما هست، دوست ما هست. ماها را وقتی مربیها تقسیم میکردند بعدمیگفتند، با چه کسی میخواهی بیفتی؟ هرکس میرفت رفیق خودش را انتخاب میکرد این بیاید در شکم من بزند من هم میخواهم این را بزنم. هیچکس ناراحت نمیشود، همه از همدیگر ممنون هستند. حکیم چون به معرفت نفس رسیده ماهیت باشگاهی را کاملا میفهمد. برای همین میگوید حلال کن ندید بگیر تغافل داشته باش تجاهل داشته بگذر عفو داشته باش رحمت داشته باش. بابا زده برده آبرویم را برده پشت من حرف زده این این این این، دوستش داشته باش. من این را گذاشتم که بزند تو تمرین رحمت کنی. تمرین عفو و مغفرت. چگونه است بعد تو چگونه میخواهی شبیه من بشوی نه الان من میخواهم شبیه بروسلی بشوم. چگونه میتوانم شبیه بروسلی بشوم؟ نمیشود. همان ریاضتی را که او کشیده است را تو باید بکشی، مسخره بازی، من میگویم آقا من میخواهم به آن برسم بعد هیچ کار تمرینی را نمیخواهم انجام بدهم. خدا میگوید بابا تو را به باشگاه آوردهام. باشگاه هست را بفهم. من رب هستم هزار بار میگوید من رب هستم فقط در بخش آیه قرآنش است. حواست هست چه میگویم من رب هستم باید به تو تمرین بدهم باید یه کسی را بگذارند تو را عصبانی کند که ناراحت نشوی باید یه کسی را بگذارم آبرویت را ببرد، باید یک کسی را بزارم تو را بزند به هی باید یه کسی را بگذارم به تو حسادت کند باید بچه را بگذارم بچه گریه کند شبها نگذارد بخوابی تا ببینم اعصابت چگونه است بالاخره میفهمی یا نه؟ وقتی کسی که دقت کنی دارم چه میگویم. وقتی یک کسی که میداند برای چه چیزی به این دنیا آمده است آن وقت به معرفت نفس رسیده است، این مبدلش راه میافتد، یعنی سیستم مبدل که من هی دارم راجع به آن میگویم روی قلبت آن را نصب کنی؛ مثل همین اپلیکیشنهایی که نصب میکنید نرمافزارهایی که در دستگاهتان نصب میکنید تا این به کمال برسد. کاری بتواند برایتان انجام بدهد نصبش بکنید تا بتواند برایتان کاری انجام بدهد. درسته یا نه! مثلاً همراه بانک فلان را نصب کن برایت همه کاری میکند چکهایت را میپردازد حسابداری برایت میکند الان این گونه است نرمافزار نصب میکنی. حسابدار هست برایت. بعد قسطهایت را پرداخت میکند بعد به تو صورتحساب میدهد مخارجت را دستهبندی میکند زمانبند است همه کاری برایت میکند؛ ولی اگر تو میخواستی کسی را استخدام کنی چقدر به او پول میدادی؟ دیگه نمیخواهد این را نصب کن تمام است دیگر نه دفتردار لازم داری نه حسابدار لازم داری خودش همه کارها را برایت انجام میدهد، ولی بالاخره باید نصبش میکنی یا نه باید این دستگاه را آن را هم بتوانی نصبش کنی. شما وقتی نصب میکنی این سیستم مبدل را در سیستم مبدل اتفاقات خوبی میافتد. مبدل است؛ یعنی میآید چه کار میکند تبدیل میکند مصائب را به آرامش و شادی. فحشهای بقیه را میآورد تبدیل میکند به تو آرامش تحویل میدهد. کینههایی که از گذشته را تبدیل میکند به شادی و آرامش میکند به امتیاز و امنیت برایت، گذشتههای بد را، دقت بکنید این گونه است دیگر. همین چند ماه پیش یک خانمی اینجا آمده بود، در همین اصفهان هم بود، خانم جوانی بود گریه میکرد برای مشاوره آمده بود، نوبتش بود. از ۵ دقیقه وقتش این ۴ دقیقه را گریه میکرد، گفتم وقت تمام میشود. این را که به او گفتم یک ذره برخورد کردم گریهاش قطع شد. گفتم یک دقیقه بیشتر وقت نداری. همین الان گفتم یک شوک به این بزنیم یک ذره به خودش بیاید بابا چی هست؟ گفت من شوهرم خیلی اذیت میکند اینجوری است اینجوری هست تحملش کردم چند سال است، ولی دیگر الان اصلاً نمیتوانم گفتم حالا الان چه شده است که نمیتوانی گفت پدرم یک پدر مهربان ماه و عالی داشتم به رحمت خدا رفته است. این میخواهد لج من را در بیاورد به پدرم فحش میدهد، میگوید پدر فلان فلان شدهات، این اعصاب مرا به هم میریزد. دیگر نمیتوانم گفتم اینکه خیلی خوب است که اصلاً انتظار نداشت که یک دفعه من این را به او بگویم. گفتم واقعاً فحش میدهد گفت بله، گفتم خیلی خوب است برای این شوک شد مثل کسی که لقمه در گلویش گیر کرده است. گفت برای چه؟ گفتم این داره فحش میدهد به پدرت دو اتفاق برای پدرت میافتد. گفت چی؟ گفتم: یکی اینکه فحش ها که آنجا میرود میشود درجه و مقام گناههایی که پدرت کرده است گناهایش آمرزیده میشود، دو میشود درجه و مقام این در قالب هدیه خوب آنجا به پدرت میرسد. از این طرف فحش است از آن طرف که دارد به او میرسد فحش به او نمیرسد که ناراحت شود که آنجا به او بگویند ای مادر فلان فلان شده روحش فلان باشد که هیچ چیز نمیشود که روح پدرت خدا عذابش را کند. لعنت به پدرت آنجا نمیرود فحش که آنجا نمیرود. گفتم این به پدرت میرسد و پدرت کلی کیف میکند. بعد این اصلاً زن گفت استاد راست میگویی؟ گفتم: بله بعد گفتم که دومی گفت دومی چه گفتم دومی این هست که پدرت از شوهرت روز قیامت طلبکار میشود پدرت هرچه گناه کرده روی دوش شوهرت میگذارد ثواب او را هم به پدرت میدهند. این دیگر اصلاً سرمست شد. گفتم: برو خانه و هرچه میتوانی شوهرت را تحریک کن به بابات فحش بدهد. این آن ماهیت داستان است حقیقتش این است. حقیقت داستان این است. حقیقت داستان دعوای ترک و عرب بود دیگر. این فحش میداد خیالش خوش خوش بود ترک که این دارد به این فحش میدهد بعد عرب که فحش را جواب میگفت این را نگاه کن من هرچه فحش میدهم این قرآن میخواند. این فکر کرد که این واقعاً قرآن دارد میخواند. این گوش ساده و مثلاً بسیط و پاک ترکی باعث میشود که این را قرآن بشنود. خوب است دیگر. حالا تو الان ننه ات نق میزند بابات دارد نق میزند بچه دارد گریه میکند تو هم عجله داری بچه جایش را خراب میکند درست همه هم منتظر هستند همه هم بوق میزنند پاشو بیا دیر شده مهمانی دیر شده تو هم داری خودت را آماده میکنی مادرها اینگونه هستند مادرهای مظلوم که با نوزاد سر و کار دارند خدا نکند یک بزرگتر اینقدر بیشعور باشد که نفهمد بابا این مادر بچهدار است نوزاد دارد حواست باشد. حالا این دختر دارد خودش را آماده میکند باید خودش را آماده کند. مرد نفهم ایستاده خودش لباسش را پوشیده دم در؛ مثلاً دارد میگوید خانم زود باش دیگر اصلاً میفهمی این بچه دارد دو بچه کوچک دارد تا اینها را آماده کند. انقدر مرد نادان است. الکی حرص و جوش میخورد و الکی. دعوا میشود سر هیچ، بعد حالا تا میآیند راه بیفتند پس چه جایش را خراب میکند یعنی داستان چه جوری پیش بیاید، حالا صبر کن برگرد باید جایش را عوض کنم درست لحظهای که همه منتظر هستند. میگوید آقا باید بچه را عوض کنم. همین است دیگر. خدا به بچه میگوید فلان کن در حال این مرد. آدم زیرک، آدمی که میفهمد برای چه چیزی به دنیا آمده است خودش میرود وسط کمک میکند یک کاری میکند یک باری برمیدارد بارها را زودتر برمیدارد وسایلی را برمیدارد. کار میکند. نه اینکه بایستد عورد بدهد، سیستم مبدل؛ شما وقتی فهمیدی چه کسی هستی دیگر حالا مریضی میآید سرطان میآید، خوش آمده است. آمده است دیگر. حالا تمام شد. خوش آمده است دیگر. حالا آمده است. مریضی هست، بدهکاری هست، ورشکستگی هست. دارد میآید دیگر باشگاه است حالا فعلاً خدا میخواهد این را بهت بدهد، خدا از هرچی که خوشت نمیاد میدهد تا قوی شوی، هرچه خوشت نمیآید میدهد تا قوی شوی، در آن اسم تو باید قوی شوی تو قرار است رحمان بشوی تو قرار است رحیم شوی. شوخی نیست آقا رحمان میخواهی بشوی الرحمن الرحیم سعه صدر باید داشته باشیم. ببینید اصلاً شما نگاه کنید قرآن وقتی با شما حرف میزند میفرماید: «وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیرا ».من تو را برای پادشاهی کبیر خلق کردم مثل خودم. این را بفهم. اول در مقام تو اصلاً شاهزاده هستی ملک الناس است دیگر مگر ملک الناس نیست شاه مردم است. میگوید تو شاهزاده هستی از روح خودم آفریدهام. جنس تو شاهزاده است. اصلاً ژن تو این است و اساساً تو با غیر پادشاهی نمیتوانی غیر پادشاه بودن نمیتوانی. الان نگاه کنید این یارو و مرتیکه بیعرضه را مثلاً بچه بوده پدرش شاه بوده این الان ۶۰_۶۳ سال ۶۰ الان تصور میکند شاه ایران است و هیچ کاری هم نمیکند. مثل شاهها که مفت میخورند. هیچ کاری هم نمیکند. به او میگویند شغل تو چیست؟ میگوید من پول جیبم را از مامانم میگیرم. من مشغول مبارزه هستم. مبارزهاش چه هست، حرفهای مفت زدن و بزن و برقص، مشغول مبارزه است. میگوید تو شاهزاده هستی خدا دارد دائماً به تو میگوید: ملک الناس، ملک الناس، تو قرار است پادشاه شوی، «ملکاً الکبیرا». من از الان دارم به تو میگویم عاقبت تو پادشاهی کبیر است؛ یعنی تو قرار است آنجا پادشاهی کنی. بفهم که من دارم پادشاه میسازم که فردا در مملکتی که جایی که بهشت یعنی چه؟ مکان بینهایت زمان بینهایت امکانات بینهایت و در این مکان بینهایت زمان بینهایت امکانات بینهایت تو قرار است پادشاه شوی؛ یعنی همه چیز دست تو هست، تو باید مدیریت یاد بگیری، چگونه میتوانی منطقه را مدیریت کنی و ربوبیتش کنی اصلا تو برای این آفریده شدی و پادشاه سعه صدر لازم دارد. پادشاه روح بزرگ میخواهد. ببینید بهشت یادتان باشد دقت کنید من از حقیقی توضیح بدهم برایتان. ما الان آمدهایم اینجا داریم زندگی میکنیم. اردو داریم اینجا. وابسته به ما نیست. یک سازمان بزرگ است و ما آمدیم در توی این قرار گرفتهایم. دنیا این گونه است؛ ولی آخرت اینگونه نیست. آخرت در نفس تو هست. ببینید این همه ما هی تذکر میدهیم بهشت در نفس است نفس در بهشت نیست. شما متولد میشوی به خودت. آنجا ظهور خودت است. جلوه خودت هست. اگر جهنمی، خودت هستی. اگر بهشتی هم هستی، خودت هستی. پس وقتی میگوید من الحی القیوم سوال من الحی القیوم الذی لایموت از زنده پایداری که هرگز نمیمیرد قیوم در مورد خدا درست است یعنی چه؟ قیوم یعنی همه چیز قائم به او است همه چیز قائم به او است. مثل اینکه الان به شما میگویند تصور کن داری به مشهد میروی مثلاً از خیابان امام رضا داری میروی وارد حرم میشوی بعد مثلاً در صحن رضوی از آنجا میروی وارد سالن قدس میشوی. از آنجا مستقیم میروی به سمت مسجد گوهرشاد. از آنجا کنار ضریح میروی این همهاش قائم به تو است. بعد میگویی حالا ولش کن صلاً میرویم کربلا .آن را تو دیگر ول میکنی و تمام مدت قائم به تو است این تصور قیوم وقتی خدا تو را دائم صدا میکند «الحی القیوم لایموت ».چه چیز به ما قائم است؟ ما به چه چیزی داریم آنجا قوام ما میدهیم؟ آخرت. یک بهشتی که به اندازه همه آسمانها و زمین به تو وابسته است و همه شئونات خودت است. کشورها، شهرها، روستاها، کاخها، فرشتهها، حوریها، کارکنان، خادمها، آبشارها، دریاها، درختان میوهها نمیدانم موسیقی آن. ابدی هم هست شوخی هم نیست. محدود هم نیست. یعنی خدا دارد با تو با یک ادبیاتی حرف میزند وقتی که معرفت نفس نداری قدرها را نمیفهمی. اندازهها را هم نمیفهمی؛ یعنی فقط میشنوی بهشتی که به اندازه همه آسمانها زمین است. چون خانم و آقا دارد این را نگاه میکند. این نمیفهمد خانم و آقا برایش ۶۰ متر ۷۰ متر ۱۰۰ متر، مفهوم است به خانم آقا بگوییم خانه ۱۰۰ متری خانه ۲۰۰ متری، خانه ۵۰۰ متری به راحتی چند نفر شما در دنیا دارید که خانه ۵۰۰ متری داشته باشند خیلی کم است، ما وقتی خانه میگوییم آپارتمان ۷۰ متر ۱۰۰ متر ۱۵۰ متر ۲۰۰ متر یک خانه مثلاً یک باغ ۱۰۰۰ متری. این گونه است دیگر. اصلاً نمیفهمد وقتی میگوییم به اندازه همه آسمانها و زمین چون این روح ندارد کشش بیاید. آنجا روح تو خدا میگوید من یک آدمی را دارم تربیت میکنم که این آدم از اینجا که نشسته است تمام این آسمانها را اداره میکند خدا سید هاشم حداد را رحمت کند شاگردش یک چیزی از او پنهان میکرد به شاگردش گفت که چه چیزی را پنهان میکنی میخواهی به تو بگویم الان در آسمان چهارم چه کار میکنند چه خبر است! میخواهی بگویم آنجا چه خبر است! تا آنجا کشیده است دیگر، نفس سعه پیدا میکند. خدا دارد آدم تربیت میکند. هرچه به تو فشار میآید این سعه پیدا میکند. هرچه به تو فشار میآید مادرت، پدرت، شوهرت، زنت، بچه ات، دنیا، مریضی. این نفس وقتی بلد هستی چگونه از آن استفاده بکنی، وقتی استفاده میکنی پژمرده میشوی؛ یعنی با یک سرطان افسرده میشوی زودتر از اینکه سرطان طرف را بکشد. افسردگی طرف را کشته است یا بدهکاری یا مریضی یا طلاق، وقتی کسی میفهمد اینجا چه خبر است، طلاق را تبدیل میکند. سیستم مبدل دارد. راه افتاده است؛ یعنی میداند الان میخواهد چه کار کند. الان طلاق افتاده خیلی خوب به جای عصبانیت، حرص و جوش و غصه حقارت و اینکه همه در زندگی تلخی بکشد و کابوس ببیند فلان، نه طبیعی است الان برای من یک مسئلهای پیش آمده است خانهام را دزد زده است زمینم را حالا یک کسی گرفته است من باید ۱۰ تا دادگاه بروم باشه تمام شد ۱۰ تا دادگاه میروم ولی با آرامش میروم ۱۰ تا دادگاه داریم دیگر یعنی دادگاه در ذهن من هست من باید به دادگاه بروم باشه میرویم دادگاه دفاع میکنیم صحبت میکنیم. شد شد نشد هم از دستمان درآمد نفعمان در میآید هیچ وقت به ضررما... بله چون دنیا است دیگر. نهایتاً یا تو در دادگاه پیروز میشوی الحمدلله، یا پیروز نمیشوی الحمدلله. چون از دنیا در بیاید دنیایت را بگیرند اینگونه میشود. این را من میگویم نه اینکه نفسم از جای گرم در بیاید. رفتهام دادگاه خانهام را از دستم یک ظالمی درآورده است. دادگاه هم به او حق داده است؛ یعنی بعد از سالها که از مستاجری، مثلاً ۳۰ سال از مستاجری درآمدهایم تازه میخواهیم برویم سر خانه و زندگیمان بنشینیم یک کسی یک ظلمی کرده یک تجاوزی کرده خبر هم نداشتیم. آن کسی که خانه را به من فروخته است، یواشکی رفته است روی خانه یک وام سنگین گرفته است و آن را نداده و فرار هم کرده است حالا بانک آمده و میگوید خالی کنید این خانه مال بانک است. مال شما نیست. تازه من دهها میلیون هم بدهی دارم به پول الان نه به پول ۲۰ سال پیش. بدهی دارم روی اینکه رفتهام وام بگیرم بعداً خانهدار شوم بعد مدتها، بعد میبینی که خانه هم اصلاً مال تو نیست. برو بیرون. خداحافظ شما بعد میروم قاضی میگوید که آقا بانک راست میگوید درست است سندداری ولی سند بانک رسمی است. سند شما قولنامهای هست طبق قانون سندهای رسمی به سندهای قولنامهای ترجیح دارد خداحافظ شما بروید و تخلیه کنید. اگر بلد نباشید که چه کار کنید اینجا دق میکنید. جواب زن و بچهات را میخواهی چه بدهی. اگر زن و بچهات هم نادان باشند چی. آرامش خانه میرود حالا میخواهی چه کار کنی اصلاً میتوانی حتی به مستاجری بروی؟ ولی وقتی که میفهمی داستان چیست، میگویی باشگاه است باشگاه است. اگر باشگاه هست دیگر تمام است. اگر به تو دادند، الحمدلله اگر به تو ندادند الحمدلله. جالب است من شکست خوردم، و فکر میکردم حالا میخواهم به مستاجری بروم پول برای مستاجری هم ندارم؛ یعنی نمیتوانم مستاجری بروم حتی برای آن هم نه پول پیش دارم نه جایی دارم نمیتوانم از کسی قرض بگیرم، قرضهایم را را هم برای خانه گرفتم. نه میتوانم کرایه بدهم. حالا باید چه کار بکنم؟ ولی من به این قرآن حتی یک ثانیه هم اضطراب نداشتم. ناراحت هم نبودم. چون باشگاه است. وقتی میفهمم اینجا باشگاه هست دیگر تمام است. بالاخره آن خدایی که دارد به من تمرین میدهد، مربی هست و حواسش به من هست. «نعم المولی نعم النصیر نعم الوکیل حسبنا الله حسبنا الله» نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر و جالب است یک سال بعد یک قاضی وکیل جوانی آمد. یکی از رفقایم گفت که من که زیر بار نمیروم. چون چهار نفر بودیم خانههایمان را از دست دادیم. چهار تا طلبه. یکی از بچهها گفت من که زیر بار نمیروم. برویم سراغ یک وکیل دیگر. حالا برو پول قرض بگیر به این وکیل بده پول بگیر بده به این وکیل وکیل یک ساله رفت خانه را گرفت و آورد و تحویل داد. آن موقع که از دست رفته بود الحمدلله حالا هم که خانه را گرفته تحویلت داده هم سند آن الحمدالله. من هیچ وقت یادم نمیرود بارها به شما گفتهام من وقتی سرطان داشتم باز هم یک ثانیه نه خودم و نه در خانهمان یعنی خانم و بچههایمان هیچ کدام یک ثانیه همه معقول برخورد کردند با این. فوق العاده معقول سرطان هست سرطان خوبی هم نیست؛ ولی آن را طی کردیم و تمام شد. آخر آن ببینید زندگی انقدر جدی هست. انقدر جدی هست. این برای همه من و شماها هست. یک شبی امیرالمومنین علیه السلام را در خواب من دیدم فرمودند که قرآن بخوان. همه شما هم داستان آن را میدانید. گفتم آقا کجا بخوانم فرمود این صفحه باز کردم دیدم سوره طلاق است، نفهمیدم چرا سوره طلاق آمده است. گفتم آقا ما با حاج خانم مشکلی نداریم. بعد فرمود: اگر در سرطانت نق و غر کرده بودی از خدا طلاق گرفته بودی. این خیلی وحشتناک است؛ یعنی مربی تو را ول میکند. جای نق و غر نیست اینجا. من مربیت هستم و دوستت هم دارم. رحمان و رحیم هم هستم. هزار بار دارم به تو میگویم. خودت هم سر نماز همیشه میگویی رحمان و رحیم است. پس درسها را هم با رحمت دارد میدهد فشارها هم دارد با رحمت میآید اذیتهایی که دیگران میکنند برای همین هم عقل نداری وقتی ناراحت میشوی برای همین وقتی ناراحت میشوی به جهنم میروی برای چه ناراحت شدی مگر غیر از این است که اینجا باشگاه بوده است برای چه هی مینشینی و میگویی من بدبخت هستم اعصابم خورد است دیگر کشش ندارم دیگر ناراحت هستم. این چه جور زندگی هست، همه هم قهر میکنی خودت را تنها میاندازی. حضرت علی چه فرمود؟ یک جمله خیلی مهمی دارد. میفرماید: «گوسفندی که تنها میافتد سهم گرگ است » میبینی با همه قهر است ناراحت است. بله آن از من بدش میآید آن یکی اینجوری گفته است به من آن یکی اینجوری گفته است به من آن یکی اینجوری گفته است به من هزار تا رفیقش را از دست میدهد چون آقا نازک نارنجی است چون خانم نازک نارنجی است میخواسته به یک جایی برود یک جور دیگر با او برخورد کنند یک جور دیگر با او برخورد کردند بد برخورد کردند و ناراحت شده است. مادر شوهر بد برخورد کرده است پدر شوهر بد برخورد کرده باجناق بد برخورد کرده است، فامیل بد برخورد کرده است، خواستگاری رفتهای بد برخورد کردهاند، بد برخورد بکنند. آدم باش. برای چه ناراحت میشوی؟ آدم باش، عاقل باش. اصلاً میگوید وقتی به تو بر میخورد عاقل نیستی، ناراحت میشوی وقتی زودرنج هستی حساسیت داری تو عقل نداری. میبینی از خانم خودش ناراحت است، از بچه خودش ناراحت است، که دارد گریه میکند، که دارد مریض است که الان در این بیپولی هم مریض شده. مریضی سخت هم گرفته است. حالا چه کسی او را دکتر میبرد چه کسی هزینه بدهد چه کسی میخواهد عمل بکند چه کسی میخواهد و داستانهای دیگر. آقا شوخی نیست اصلاً چه هشداری حالا خوب است ما سالم رد کردیم رفتیم تازه اگر سالم رد نکرده بودیم طلاق گرفته بودیم شوخی نیست. چه هشداری. حالا ما سالم رد کردیم. طلاق عشق فقط یک نفر است او طلاقت بدهد بدبخت هستی. او طلاقت بدهد بدبخت هستی یعنی وقتی بگوید نمیخواهمت خدا به یک نفر بگوید نمیخواهمت خیلی وحشتناک است، تو به درد من نمیخوری، تو اصلاً به درد عشق نمیخوری، تو اصلاً به درد شاگردی من نمیخوری، اصلاً در باشگاه ما تو به درد نمیخوری، برو یک جای دیگر «مَن لَم یَرضِ برضای ولم یقض بقضایی فَلْيَتَّخِذْ رَبّا سِواي» هر کس راضی به رضای من نیست و به حکم من قضاوت نمیکند « فَلْيَتَّخِذْ رَبّا » برود یک مربی غیر از من را بگیرد. خدا میگوید من مربی خوب نیستم برو یک مربی دیگر بگیر. یک مربی دیگر میدانید که منظور چیست؟ اگر کسی« اللهُ وَلیُّ الذین آمنوا یُخرجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ الی النُّور » خدا ولیّ توست. از تاریکیها دارد با ورزش و تمرین به سمت نور میبرد تو را اما وقتی که این مربی را نمیخواهی در تحت ولایت شیطان میروی، عبد شیطان میشوی، عبد شیطان میشوی، ببینید فهم ماهیت رحمی دنیا و فهم ماهیت باشگاهی دنیا در سایه معرفت نفس چقدر آدم را آرام میکند. پس نگوییم آقا نمیشود. مثلاً فرض بفرمایید که الان شما میگویید رحمانیت و رحیمیت ما باید داشته باشیم، بعد آرامش داشته باشیم، بعد شاد باشیم، یعنی چه! وسط این دنیای سخت خدا میگوید با همین دنیای سخت. من یک میلیون عوامل شادی به تو دادم ببین با صد تا عامل ورزشی دارم به تو تمرین میدهم. اصلاً قابل مقایسه نیست. خدا میگوید منی که رب تو هستم قبل از اینکه رب تو باشم چه بودم؟ چه هستم؟ اله تو هستم. تو زیر نظر معشوقت داری این کارو میکنی. وقتی میگویی اله تو هستم بیایید آن را در فرمول بگذارید. فرمول چه بود؟ یادتان هست؟ چه کسی میگوید وقتی میگوید اله تو هستم یعنی چه؟
«عشق معشوقان ولی افزون تر است لیلی از مجنون مجنونتر است ».
اسمش این است که من معشوق تو هستم. باطنش این است که تو معشوق من هستی. مهر خدا بیشتر است. مهر ما به خدا کجا، مهر خدا به ما کجا. بعد خدا میگوید من میتوانستم تو را خر بیافرینم سوسک بیافرینم تمساح بیافرینم تو را یک مگس بیافرینم من تو را انتخابت کردم برای بندگیم برای عشقم برای باشگاهم. می فهمی این چه نعمتی است؟ الان طرف میخواهد برود باشگاه ثبت نام کند از او رشوه میگیرند که قبول کنند ثبت نام کنند شما همه باشگاههای معروف دنیا فکر میکنید کسی را آنجا راه میدهند یا اساتید و هنرمندان فکر میکنید کسی را شاگردی قبول میکنند میگوید نه بابا. من این را قبول کنم این این فردا میآید آبروی من را میبرد فردا اگر این بیاید در دانشگاه بگوید من شاگرد فلان استاد بودم که مثلاً موسیقیدان بزرگی هست. بعد میگوید این را نگاه کن چگونه شاگرد یک همچین استادی بودی که نه صدا دارد و نه بلد است از دست یک ساز بر بیاید. اصلاً استاد این را قبول نمیکند. نگاه میکند اگر قرار است یک شاگرد بگیرد فردا آبرویش را نبرد. ما که خیلی آبروی خدا را میبریم. ما انقدر نق و غر داریم که نگو. باز خدا ردمان نمیکند. دعای اول صحیفه را نگاه کنید. اصلاً آدم میگوید تو امر کردی و ما اجرا نکردیم. نهی هم کردی نافرمانی کردیم اما از دست ما ناراحت نشدی « وَ اِنتَظَرَ مُراجِعَتنا ». منتظر شدی ما برگردیم. خدا این گونه است. ۲۰ سال ۳۰ سال ۴۰ سال ۵۰ سال میایستد بندهام برگردد. ما نه، تا چهار تابخوریم آبروی خدا را میبریم، همه زمین و زمان باید بفهمند که ماها...همه باید بفهمند در ظاهر ببینند، مومن اصلاً اینگونه نیست مومن «حزنه فی قلبه، بشروه فی وجه» مومن میگوید میخندد، شاد است. خدا میداند در دل این چه کورانی هست از مصائب و مشکلات مومن همیشه شاد است. وسط یک عالمه میدان است از بدنش، جسمش روحش مشکلات دیگر هزاران مشکل دیگر هزاران مشکل بندگان خدا که روی سر این هست، ولی این اصلاً اینگونه نیست. نه افسرده است نه پژمرده است نه بیحال است. آبروی خدا را هم نمیبرد. این نه، این تا به دنیا آمده است بچهاش عصبانی پدر غرغرو پدر خسیس پدر نق نقو، مادر عصبانی مادرفحش بده، بچه را پرت میکند آن طرف، پدر یک جور بچه را... این همهاش در خانه بچه را میزند مادر را عصبانی، بچه را میزند و پدر عصبانی بچه را میزند. هر کس ناراحت است میآید این بچه را میزند. در خانه همه اینگونه است دیگر ، همهاش خشونت دارد در خانه میبیند، دعوا دارد در خانه میبیند، قهر میبیند دعوای پدر و مادر، بزرگترین جنایتها این است که پدر مادر جلوی بچه دعوا میکنند جلوی بچه یعنی آنقدر شعورشان نمیرسد که بچه را بخوابانم بروم یک جای دیگر اصلاً یک موقع دیگر الان وقت دعوا نیست بگذارم یک موقع دیگر یک جای یک چیزی بگوییم آدم عصبانی میشود دیگر یکی جوش میآورد یک دفعه شروع میکند به داد و بیداد کردن. هر چقدر میخواهید خودتان قوی شوید به رحمانیت و رحیمیت برسید به معرفت دنیا زیاد کار کنید. معصومین برای ما خیلی زحمت کشیده اند. خیلی زحمت کشیده اند. تمرین به شما بدهم. اگر انجام بدهید. میدانم نمیدهید. اینکه آیات دنیا را یک نگاهی بیندازید، آیات دنیا را یک نگاه بیندازید، هرچه که خدا راجع به دنیا حرف زده است، آیاتی که معصومین امیرالمومنین در نهج البلاغه غوغا کرده است. کاش فرصت داشتیم یک کارگاه مثلاً ۱۵ روزه ۲۰ روزه میگذاشتیم بیشتر هم میکشد. فقط دنیاشناسی. فقط دنیا شناسی. چون دنیا را کسی نشناسد اصلاً باخته است. میگوید ماهیت دنیا را بشناسیم این است بابات این است مادرت این است همسرت این است بچههایت این هستند خانواده این هست دنیایت را بشناس. معرفت نفس است که کلید را میدهد. شما وقتی فهمیدی چه کسی هستی لازم نیست بروی یک عالمه کارگاه بگذرانی. میدانی اصلاً داستان چیست من الان آمدهام اینجا تربیت شوم مربی هست برای من عشق من هست خدا هست برای چه چیزی میخواست تربیت کند برای پادشاهی. پادشاهی موضوع شوخی نیست. شما میخواهید آنقدر روحت قوی شود که میلیاردها آدم به تو آویزان باشند و تو به آنها رزق بدهی و حواست به همه باشد. خدا را نگاه کنید ،عالم را دارد اداره میکند. همه ی ما سوی الله دارد اداره میکند، میگوید تو قرار است خلیفه شوی، شوخی که نکردم گفتم خلیفه شوی. قرار است تو حی قیوم شوی قرار است خیلی چیزها آویزان تو باشد. تو اگر عرضه نگه داشتن نداشته باشی فردا چگونه میتوانی دریاچهها آبشارها کوهها بهشتها جهنمها همه را نگه داری. چه چیزی را میخواهی نگه داری، این آدم آنقدر شل و ول است که اصلاً خودش را هم نمیتواند نگه دارد، ببین این کجا که یک کسی تا از اینجا رفت 14 تا معصوم بیایند استقبالش کنند این کجا تا از اینجا رفت واپس گردنی بزنند آنجا هم با سیلی از او استقبال کنند. این دوتا خیلی فرق میکند. این کجا که تا کسی از اینجا میرود او را پیش خدا میبرند، نوازش و خوش آمدی و مهمانی و اینها یه کسی هم از اینجا دارد میرود میرود در فشار قبر. زمین تا آسمان فرق دارد. این آدمها مگر اینگونه نیست مگر اینگونه نیست طرف شهید راه خدا هست در رکاب پیغمبر هست او را به جهنم میبرند. جبرئیل و میکائیل تشییع جنازه آمدند، ولی رحمان نبود و در خانه بد اخلاق بود. فرمود «إنَّهُ كانَ في خُلقِهِ مَع أهلِهِ سُوءٌ» در خانه بد اخلاق بود، شهید هم بشوی سر جای خودش هست سر جای خودش است عزت و احترامت هم سر جای خودش است ولی فعلاً باید یک جای دیگری بروی. این جوری در آن بهشت راحت نمیدهند. اصلاً با این قیافه زشت باید به آرایشگاه بروی، چطور وقت قرآن خواندن قرآن خواندن که دیگر چیزی نیست بلد نیستی قرآن بخوانی بمیری در عالیترین درجات هم بمیری نمیتوانی به بهشت بروی، میگویند این خیلی خدا رحمت آدم خوبی هست ولی چون قرآن نمیفهمد نمیتواند به بهشت برود باید ببری و در برزخ نگهداری نگهت میدارد مثل بچههایی که ۶ ماه تولد داریم بچهای که باید در دستگاه بماند. در دستگاه باید بماند تا بتواند به بقیه بچهها ملحق شود. این باید در دستگاه یک جایی این باید برود قرآن یاد بگیرد خیلی چیزهایش را نمیفهمد. باید قرآن را یاد بگیرد بعد برود در بهشت. معطلی داری دیگر، قرآن بلد نبودن است که آن طرف معطلی دارد. حالا اگر کسی گناه برده باشد چه. اگر کسی توبه نکرده باشد چه. اگر کسی اخلاق حسادت برده باشد چه. اگر یک کسی زود رنجی رفته باشد اگر یک کسی اهل مقایسه بوده اهل.... داستان دارد آنجا. خدا با ما که شوخی نکرده است. کیلویی نیست که داستان. همهاش«کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ» «قد جعل الله لکل شی قدرا ».اگر شفاعت هم هست قدر دارد. بی حساب و کتاب نیست. ازحضرت زهرا و امیرالمومنین دیگه ما عزیزتر از حضرت زهرا و امیرالمومنین بعد از پیغمبر پیش خدا داریم امیرالمومنین و حضرت زهرا گفت ما زورمان نمیرسد در برزخ به داد شما برسیم آقا شوخی نیست امیرالمومنین قسیم الجنه والنار قسیم الجنة و النار میگوید من نمیتوانم زورم نمیرسد حضرت زهرا فرمود منظورم نمیرسد حضرت زهرا مادر گفت زورم نمیرسد تا قیامت. قیامتم زورم نمیرسد. آنجا هم ۳۰۰ هزار سال طول میکشد. بعد آن تازه من بتوانم شفاعت بکنم. میگوید محب ما هستی ما اصلاً زورمان نمیرسد. چون گند زدی ،تو اصلاً هیچ شباهتی نداری، نه به مادرت نه به امیرالمومنین نه اصلاً سبک زندگیت نه اصلاً میخواهی مثل اینها باشی. اصلاً تصمیم نگرفتی شبیه به اینها باشی تصمیم نگرفتی با اینها تولد پیدا کنی دغدغه ات نبوده است. اگر دغدغه ات بود تا در خانه مشکلی پیش میآمد اول فکر میکردی مربیت. مربی میگوید من الان چه کار کنم آقای مربی من الان چه کار کنم. مربی میگوید هر اتفاقی افتاد اول به من زنگ بزن. دیدید مربیانی که ارتباط دارند این کلاس کنکوریها را دیدهاید. پشتیبان دارند تند تند زنگ میزنند چه شد چقدر حل کردی نمرت چقدر شد پشتیبان است. خدا میگوید من پشتیبان دائمی هستم. حواست باشد من همیشه پیش تو هستم. همیشه پیش تو هستم. همیشه سوال کن. تا یک مسئلهای در زندگیت پیش آمد اول سوال کن خدایا الان من چه کار کنم شوهرم اینگونه گفت. زنم اینگونه گفت. الان باجناقم اینجوری گفت. الان جاری اینگونه گفت الان بچهام اینگونه شد الان دوستم اینگونه کرد. الان پولم را بردند. الان پولم را خوردند. الان گفتند سرطان داری. الان آقای مربی چه کار کنم؟ خدایا الان چه کار کنم؟ سوال کن. پیشت هست دیگر، الان که مربی نگاهی می کند داستان خیلی فرق می کند. تنها که نیستی مربی دارد نگاهت میکند. اصلا چهار معصوم دارد نگاهت میکند، الان وقتی یک همچین صحنهای پیش آمد چه کار میکنی. دیدید مسابقات تلویزیون خانوادگی می دهند. میبینسد همه منتظر هستند این وسط، پدر دارد حرص و جوش میخورد مادر و خواهر و برادر که بچه آن وسط چه کار میکند بعد بچه که موفق شود چه کار میکنند کف میزنند خوشحال میشوند. ولی وقتی شکست بخورد اه افتاد. همه دارند ما را نگاه میکنند ببینند که ما در این صحنه میخواهیم چه کار کنیم در این صحنه. یکجایی اشکشان را در میآوریم، که خیلی جا هست که خیلی جا هست. خیلی جاها هم میتوانیم آنها را بخندانیم. اگر آدم دوست داشته باشد کسی که دارد نگاهش میکند کسی که دارد نگاهش میکند دوستش داشته باشد میگوید شادش میکنم. من شادش میکنم. یه کاری میکنم الان کیف کند. میبرم. اصلاً قدرت آدم چند برابر میشود وقتی میبیند مربی دارد نگاهش میکند. میگوید من شکست نمیخورم، کم نمیآورم. همه دارند من را نگاه میکنند. اصلاً همه دارند مرا نگاه میکنند. اصلاً بد است که کم بیاورم. بد است، زشت است. من قرار است پادشاه شوم. من را آفریده که پادشاه شوم. اگر اینگونه کنم که خیلی بیعرضه هستم. همه اش بیعرضگی دارم. همه بیعرضگی، نگاه میکنند فرشتهها، انبیا، صدیقین، شهدا، شهدا شاهد هستند همه رفیق شهیدها دارند نگاه میکنند، خبر خوش چیست؟ خبری که آدم را خیلی خوشحال میکند؟ آدم خیلی شاد میشود؟ خیلی خیلی اصلاً آنقدر آدم کیف میکند؟ در معرفت نفس تو میفهمی خبر خوشی هست؛ چون معرفت نفس نداری میترسی. ولی وقتی که معرفت نفس داری دیگر خوش است. معرفت نفس اکسیر است. هرچه میزنی آن را برایت جواهر میکنند، «هو معکم اینما کنتم». با شماست. با شما هست هرجا هستید. دیگر من نترس دارم، نه اضطراب دارم، نه غمگین میشوم نه غریب میشوم. دیگر تنها نمیشوم. چه خبر خوشی هست «هو معکم اینما کنتم». هرجا هستید با شماست، چقدر خوب است. ببینید در معرفت نفس وقتی طرف میفهمد «هو معکم اینما کنتم» پیغمبر چه میگوید حمله کردهاند آمدهاند کنار غار، آن یارش ترسو بود دیگر. خیلی ترسو بود داشت سکته میکرد. فرمود: نترس «لاتخف ان الله معنا» نترس«ان الله معنا».، موسی چه میگوید؟ شوخی است! از رسیده است به دریا، از این طرف دریا جلوی او هست کاری نمیتواند بکند از آن طرف هم فرعون رسیده است «انا لمدرکون» همه دادشان درآمد همه ما دستگیر میشویم مدرکون یعنی دستگیر میشویم. «کلا» «کلا ان مع ربی» مربی من با من است مربی من با من است حتماً یک راه سر راه من میگذارد حتماً یک راه سر راه من میگذارد، دریا باز میشود. شوخی هست! آقا فرمود: این ربی برای همه ما هست. برای همه مان است. از چه چیزی میترس؟ی من گفتم ۱۷ سالم بود رفته بودم برای اولین بار شناسایی. این فرماندهمان خدا رحمتش کند در اینترنت قیافه ماهش را ببینید شهید محمد راحت را. قرآن بلد نبود بخواند، میگفت که (ببخشیدا آقای راحت )به من قرآن یاد بده، من غروبها به این قرآن یاد میدادم. میگوید که میدان را شما میتوانی یک جوری باز کنی که کسی نفهمد؟ گفتم بله گفت چه کار میکنی؟ گفتم من چاشنیها را برش میدهم. یک میلیمتر جای خالی دارد، به این شکل است. مثلاً این پیج اینجا یک میلیمتر اینجا خالی هست. بقیه اش مواد منفجره است. تو باید این یک میلیمتر چسبیده به پیچ را برش بدهید که این قسمت را بکنی این را درش بیاوری و دور بیندازی. پیچ را دوباره سر جایش بگذاری درمین، من همینطور یک کار خیلی لطیف و ظریف است. اینگونه که داشتم نگاه میکردم دیدم دو نفر عراقی بالای سرم ایستاده است ببین امتحان یعنی این. دو نفر عراقی بالای سرم ایستادهاند دارند نگاه میکنند چه کار میکنی بچه ۱۷ ساله الان من چه کار کنم، یعنی همین که من اینها را دیدم گفتم دستگیر و شکنجه و شکنجه اینها را هم که چون در نیروی اطلاعاتی بودیم. شکنجهشان خیلی فرق میکرد. آن لحظه همه اینها را رفتم، یعنی همه آنها جلوی چشمم هست. این آدم بیسواد این گونه کرد، برادر کار داریم، اینکه ما را نمیبیند تو کارت را بکن، کار داریم. معرفت است که قدرت میآورد، عراقیها هم رفتند. تازه وقتی رفتیم آن طرف که مینها را باز کردیم رفتیم مقر عراقیها به من اینگونه کرد تو کارت تمام شد برو بگیر بخواب. گفتم: کجا؟ گفت این همه عراقیها خوابیدهاند تو هم برو بخواب، من هم بچه خوبی بودم رفتم و خوابیدم. دو ساعت پولیپ بینی هم داشتم خرخر هم میکردم، رفتم قشنگ خوابیدم، اصلا تخت خوابیدم. خداشاهد است. این یک کاری کرد با من، رفتم تخت خوابیدم هر شب کار من این بود که پیش عراقیها میخوابیدم، کارش را تمام میکرد من را بیدار میکرد میگفت پاشو برویم. یک بچه بیسواد که قرآن هم بلد نیست بخواند، ولی معرفت دارد، معرفت توان میآورد، قدرت میآورد. مربیام با من است، مربی ام با من است، تنها نیستم. پس من دیگر ترسی ندارم.
وقت تمام الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.