جلسه 003 - مهندسی فرهنگی ۲
شماره جلسه
3
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1402
ماه
11
روز
19
متن کامل (خام) ‌ جلسه 003 - مهندسی فرهنگی ۲

مهندسی فرهنگی (2)

جلسه سوم (3) به تاریخ: 19/11/1402

استاد گرانقدر:

استاد محمد شجاعی

تعداد جلسات: 15

که به این الله می‌گویند. دو) طلب هر چیزی نشان دهنده سنخیت با آن چیز است پس من وقتی بی‌نهایت را می‌طلبم خودم از جنس بی‌نهایت هستم با آنها سنخیت دارم دقت کردید خودم این را می‌فهمم. ولی الله در رسالت چه چیزی را به من چه چیزی را توضیح می‌دهد؟ در رسالت هست که پیغمبر می‌گوید من می‌خواهم معنی اینکه تو سنخیت بی‌نهایت داری را به تو بگویم. آنجا پرده برمی‌دارد. می‌گوید چه؟ نفخت فیه من روحی». از روح خودم در تو دمیدم. پس اگر الان علتش را بخواهم من فقط با معرفت نفس فهمیدم. فقط با معرفت نفس الان می‌فهمم شهودی عاشق بی‌نهایت هستم. بی‌نهایت باید وجود داشته باشد. این وجود را به آن الله می‌گویند. من سنخیت با بی‌نهایت دارم. چون قانون طلب می‌گوید بین طالب و مطلوب باید چه چیزی وجود داشته باشد؟ سنخیت. پس من سنخیت با آن دارم. چه کسی معنای این سنخیت را می‌فهماند؟ نبی می‌آید خبر می‌دهد. می‌گوید علت اینکه تو این را می‌طلبید، جنسش با تو یکی هست، این سنخیت بین تو و بی‌نهایت هست؛ چون حالا گزارش می‌دهد می‌گوید: «نفخت فیه» من از روح خودم دمیدم در تو. پس این را می‌فهمم من روح الله هستم. در معرفت و اگر خودت را به روح الله بودن نفهمی یعنی خودت را شهود نکنی دیگر همه چیز خراب است هیچ نوع معرفتی را نمی‌توانی به دست بیاوری. علم و می‌توانی به دست بیاوری، اطلاعات می‌توانی به دست بیاوری. درس بخوانی، دانشگاه بروی، حوزه بروی علم به دست بیاوری اما به معرفت نمی‌رسی اصلاً باید به این شهود از خودت برسی که من روح الله هستم. مثل الان که می‌گویند تو کجایی هستی می‌گوید من بچه تبریز هستم بچه اصفهانم. خودمان به اصفهانی بودنمان یقین داریم. من بچه شمران هستم. کرمانشاه هستم تهران هستم. من پسر فلانی هستم. من مرد هستم. این‌ها را شهود داری می‌کنی. الان کسی که شک ندارد در این هویت‌های دنیایی تا انسان به روح الله بودن خودش یقین نکند خودش را شهود نکند «خسرالدنیا والاخره»؛ یعنی هم دنیا را دارد از دست می‌دهد هم ابدیت را دارد از دست می‌دهد. هم دنیا و هم ابدیت. تا اینکه شما به این باور برسید که من روح الله هستم. این شروع همه خوبی‌ها است. همه ماجراهای قشنگ و خوب و همه رشدها و کمالات می‌آید روی این پایه بنا می‌شود که من روح الله هستم. تمام. خانم نیستم آقا نیستم. فرشته نیستم. مرد و زن نیستم . این‌ها را باید بتوانی باور کنی؛ یعنی شما یک جنبه اثباتی دارید یک جنبه نفی دارید. یک جنبه ایمانی دارید. ایمانتان باید چه باشد؟ من روح الله هستم. کفرتان باید چه باشد؟ چون باید نفی هم داشته باشید. نفی را اگر نداشته باشید، با اینکه می‌فهمی سر کلاس، استاد هم به تو ثابت می‌کند که روح الله هستی؛ ولی چون نفی نداری، باز ته قضیه آخر سر تو خودت را حیوان می‌بین.ی آخر تصمیم‌های حیوانی می‌گیری. نهایتاً تصمیم‌های عقلی می‌گیری که در اختیار حیوانیتت هست؛ یعنی خلاف شهودت عمل می‌کنی. خلاف یقینت عمل می‌کنی. انسان کی درست عمل می‌کند؟ موقعی که این شهود را می‌کند. این اثبات را دارد در وجود خودش. می‌گوید شهادت می‌دهم که من روح الله هستم. اگر توانستی این را شهادت بدهی، منشا همه شهادت‌ها هست. اگر شهادت بدهد که من روح الله هستم، مال زمین نیستم. آغاز دارم از یک جای دیگر آمده‌ام به زمین. این را اگر فهمیدی چون داستان این است، رحمت مساوی است با سه فهم، سه معرفت «مِن أین» یک، «فی أين» دو، «الی أین» اگر در این سه ساختار خودت را نفهمی و نشناسی، اصلاً همه چیز خراب در می‌آید. «خسر الدنیا و الاخره» می‌شود. باید در این سه ساختار یقین کنی باید عاشق خودت هم بشوی، در این سه ساختار من یک جایی بودم آمدم. يكجايي هستم و یک جایی هم می‌روم. این خیلی مهم است، پس الان این را می‌فهمم، یک بی‌نهایتی هست و من عاشقش هستم، آن را می‌طلبم و او هم خودش را به من معرفی می‌کند. من هم به خودم معرفی کردم. من روح الله هستم، این را من کاملا می‌فهمم، پس در من ظرفیت بی‌نهایت ایجاد کرده، برای چه؟ برای چه؟ پس ظرفیت را باید جذب کنم؛ یعنی باید اتحاد بین من و آن بی‌نهایت اتفاق بیفتد کمال را جذب کنم و با آن اتحاد برقرار کنم. با آن بی‌نهایت یکی شوم. عشق خودش را در من گذاشته. من باید حاصلش کنم. اینجاست که من به چه چیزی احتیاج پیدا می‌کنم احتیاج به یک کسی که خودش این بی‌نهایت را جذب کرده باشد و داشته باشد. اینجاست که من خلیفه لازم دارم. اینجاست که می‌توانم بگویم «اَشْهَدُ انَّ امیرالمومنینَ علیاً ولی الله» شهادت بدهم که من امام لازم دارم. پیغمبر هم امام است، پیغمبر بخش امامتش امام است. پیغمبر دو شان دارد یک بخش رسالتی دارد که باید خبر بیاورد و پیغمبر هم خودش خلیفه است، خودش امام است یعنی امام امام الرحمه که داریم می‌گوییم خودش امام است. پس من احتیاج به امام دارم احتیاج به خلیفه دارم، شهادت می‌دهم که این را احتیاج دارم. شهادت می‌دهم که این را احتیاج دارم. باید کسی باشد که جواب این حس بی‌نهایت طلبی من را بدهد. کسی می‌تواند بدهد که خودش این مسیر را رفته و طی کرده و خودش دارد و شده باشد. پس اینجا من می‌فهمم دنبال یک رب باید بگردم یک مربی لازم دارم که بتواند به این بزرگی من را تربیت کند. در درجه اول رب من چه کسی هست؟ ربّ من؟ چون وقتی من به بی‌نهایت رسیدم بقیه موجوداتی که دارم می‌بینم ربوبیت می‌شوند. مدیریت می‌شوند. پس رب العالمین چه کسی هست؟ رب همه عوالم الله است. او مربی هست. او دارد تربیت می‌کند. او دارد استعدادهایشان را شکوفا می‌کند تک تکشان را، به آنها استعداد داده است و شکوفا می‌کند، او رب العالمین هست. اما من چون خودم بی‌نهایت هستم، کسی باید من را هدایت کند، یعنی من دارم به یک سمتی می‌کشم، دارم می‌خواهم بروم به یک قدرتی برسم. پس من می‌فهمم مربی من باید چه کسی باشد؟ بی‌نهایت است دیگر. باید بی‌نهایت باشد؛ یعنی چون من به سمت بی‌نهایت مطلق کشش دارم، مربی من هم بی‌نهایت مطلق است. پس الله، رب العالمین می‌شود. مربی من هم می‌شود. خدا رب شما هست: «رَبَّکم وَرَبَّ ءَابَآئِكُمُ ٱلأَوَّلِينَ» این رب شما هست. مربی من هست. حالا این آدم این کسی که این هست، با همان استدلال قبلی، باید یک جلوه بی‌نهایت و یک ظهور بی‌نهایت داشته باشد که من در دنیا بتوانم با او ارتباط برقرار کنم. برای من مربی بگذارد و به من بگوید که مثلاً رابطه من باید با دنیا چگونه باشد. چون من دستم را نگاه کنید من فقط روح الله نیستم بخش جمادی دارم، بخش گیاهی دارم، بخش حیوانی دارم و بخش عقلی. من باید روابط تخصصی این ۵ بخشم را به گونه‌ای تنظیم کنم که منجر به جذب بی‌نهایت بشود. دقت کنید؛ یعنی این خیلی مهم است. خواهش می‌کنم توجه کنید. باید ارتباط من با بی‌نهایت و معدن قطع نشود، یعنی باید آن چاه بسته نشود. من بتوانم دائماً استخراج بکنم تا بتوانم با بی‌نهایت اتصال داشته باشم. این چهار تا نباید مزاحمتی برای من درست کنند که من اتصال به بی‌نهایت داشته باشم. پس باید به گونه روابط این پنج بخش را تنظیم کنم که این‌ها سر جای خودش باشند. لذتشان را ببرم، از آنها استفاده کنم. چون شأن من است، نمی‌شود که بی‌ معشوق آنها را نگه دارم. نمی‌شود که من آنها را تغذیه نکنم، مهمل هم به من داده نشده است. ابزار رسیدن من است. ابزار من است. پس من فهمم این می‌شود که من باید چه کار کنم؟ یک مربی داشته باشم که بتواند من را تربیت بکند. توجه فرمودید. این خیلی مهم است. یک امام یک متخصص معصوم است که بیاید من را به آن بزرگی تربیت کند. الله باید به من یک الگو بدهد. الله باید چون صمد و بی‌نهایت هم هست حکیم هم هست، رحیم هم هست، رحمان هم هست، باید به من الگو بدهد. بگوید آقا اینکه می‌گویم این است. این را نگاه کن. خودش هم می گوید. «لَكُم فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ»اين رسول خدا برای شما اسوه کامل است، این اسوه حسنه و نیکو و شایسته حسنه یعنی آن کسی که شایسته شما به درد بخور هست. این هست. این الگوی شما هست به عنوان یک انسان. لکم که می‌گوید این کم کدام چه کسی را دارد خطاب میکند؟ شما وقتی معرفت نفس نداری و خودت را به عنوان روح الله نمی‌شناسی، وقتی به تو می‌گویند این الگوی تو هست، نمی‌توانی آن را بپذیری. به یک خانم بگویند پیغمبر الگوی تو هست حضرت زهرا الگوی تو هست آن را نمی‌پذیرد. چون این خانم خانم هست. حضرت زهرا فقط خانم نیست. خانم زهرا انسان است که در جلوه خانومی یک کارهایی را کرده است. یک جلوه‌های زنانه هم دارد؛ ولی می‌گوید من این را نمی‌خواهم. من این الگو را نمی‌خواهم. مثل این باشم. وقتی به او می‌گویی این الگویت هست، پیغمبر الگویت است، امیرالمومنین الگویت هست؛ چون معرفت نفس ندارد اصلاً با این الگو نمی‌تواند ارتباط برقرار کند. به عنوان مقدس آن را می‌شناسد دوستش هم دارد. برایش صلوات هم می‌فرستد. جشن هم می‌گیرد. عزاداری هم می‌گیرد. سینه هم می‌زند. مداحی دارد. شام می‌دهد ناهار می‌دهد؛ ولی به عنوان مربی نمی‌تواند آن را بپذیرد. اصلاً نمی‌خواهد برود به سمت سبک زندگی این آدم. پس شما در معرفت نفس می‌فهمی ربی به بزرگی الله داری، وقتی این را نفهمیدی، دیگر با الله فقط کار داری، با ربّ کار نداری، تمام مسئله مهندسی فرهنگی می‌آید در این بحث سوار می‌شود. مهندسی فرهنگی باید مردم را به ربوبیت خدا برساند. اگر مربی نتواند مجموعه فرهنگی نتواند مربی شان را در اختیار مردم بگذارد و به ایشان معرفی کند، در باشگاه ثبت نام نکنم، کار فرهنگی فقط یک کار خوب ثوابدار است؛ ولی کار مصیب نیست. کاری که دقیقاً باید همان انجام شود نیست. اگر کسی می‌خواهد کار فرهنگی موثر انجام بدهد، راجع به بچه‌اش راجع به خانواده‌اش راجع به هر کس دیگری یک مجموعه کوچک هیئت بسیج، مسجد، فرض بفرمایید که دانشگاه، دانشکده مسئول فرهنگی دانشگاه هست الان یا هر چیز دیگری یا در یک روستا در یک شهر در یک استان در یک کشور یا در سطح بین المللی اگر مربی را به مردم معرفی نکنی، جفا کرده‌ای. مردم باید ربشان را پیدا بکنند. عرض کردم بارها مردم با الوهیت خدا مشکل ندارند، مشکل اساسی همه ما با ربوبیت خداست. چون ما معرفت نفس نداریم او را به عنوان مربی به رسمیت نمی‌شناسیم. در باشگاهش هم ثبت نام نمی‌کنیم. اصلاً دوست نداریم هم برویم ثبت نام کنیم نه از مربی‌های در این اندازه خوشمان می‌آید که برویم ثبت نام کنیم. می‌گوید آقا من می‌خواهم این بشوم می‌گوید خیاطی می‌فهمد میگوید گلدوزی می‌فهمد زبان حالیش می‌شود. می‌گوید مثلاً دانش می‌فهمد می‌گویند حالا می‌روم دانشگاه اقتصاد می‌خوانم، مدیریت می‌خوانم، علوم سیاسی می‌خوانم، پزشکی می‌خوانم مهندسی می‌خوانم این را می‌فهمد انسان خودش را نمی‌شناسد این استعداد را هنوز در خودش کشف نکرده است که من باید بروم در دانشگاه ثبت نام کنم. زیر نظر مربی به عنوان یک انسان تربیت انسانی شوم، که وقتی می‌خواهم از دنیا متولد شوم به برزخ آنجا معلوم می‌شود که من چقدر مربی لازم داشتم. چون در برزخ این همه چیزهایی که من داشتم نه دکتریم به دردم می‌خورد نه مهندسیم به درد می‌خورد نه آخوندی ام به درد می‌خورد نه پولم به دردم می‌خورد نه زن و بچه‌ام به دردم می‌خورد. این‌ها هیچ کدام به دردم نمی‌خورد. «إِلَّا مَنْ أَتَی اللهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ»؛ یعنی یک قلب سالم می‌خواهد. قلب سالم قلبی هست که با ربش ارتباط دارد. «الذی یلقی ربه و لیس فیه اعداد الا الله» یعنی این به یک شوق به یک عشق به یک ازدواج با الله رسیده باشد، به یک پیوند عاشقانه با الله رسیده باشد بنابراین اگر فهمیدم چه کسی هستم مربی خودم را هم پیدا می‌کنم مربی کل ام را می‌شود الله مربی کل و هم جلوه‌اش را می‌شناسم. جلوش در زمین چه کسانی می‌شود؟ به آن چه می‌گویند؟ مثل اعلی. به آن چه می‌گویند خلیفة الله، به آن چه می‌گویند این را دقت کنید تمرین‌هایی را که دارم به شما می‌دهم را دقت کنید. چون وقتی می‌خواهید بخوانید باید بفهمید چرا دارید این کلمات را می‌خوانید به آن می‌گویند حجت الله. حجت خدا هست. به آن عین الله می‌گویند به آن یدالله می‌گویند به آن می‌گویند معادن حکمت الله این است. پس من این را هم پیدا می‌کنم در این رابطه برسیم.

سراغ این بحث که «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون» حالا الان سوال خدا این بی‌نهایت طلبی را در من برای چه چیزی گذاشته است از کجا ربّ را در می‌آوریم. دقت کنید از کجا در می‌آوریم دارد می‌گوید من نیافریدم مگر برای عبودیت. هرجا عبادت گفتن غلط است. هرجا گفته‌اند و هر کس گفته است غلط است؛ حتی آدم خیلی خیلی خیلی بزرگی گفته باشد غلط است. عبودیت هست؛ یعنی بندگی، شما تا می‌گویی بندگی یعنی چه؟ یعنی پای مربی هست. اسم رب از درون این در می‌آید. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدونِ» عبودیت من را داشته باشند. بندگی من را بکنند. پس اگر آن قرار است من بندگی‌اش را بکنم؛ یعنی باید اطاعتش کنم، حرف‌هایش را گوش کنم درست است! عبودیت یعنی رساندن مقاومتت به صفر. عبد باشی. عبد باشی دستم را نگاه کنید یعنی باید این چهار تا را تخلیه کنید، نگذاری مراقب کما اینکه که الان وقتی به باشگاه ورزشی می‌روی استاد می‌گوید من کاری ندارم تمرین‌ها را انجام دهید استاد من زن و بچه دارم اصلاً این حرف‌های مزخرف چیست. زن و بچه دارم چه حرفیست. تو مگر نیومدی فوتبال بازی کنی مگر نیامدی والیبال می‌گوید بله می‌گوید پس دیگر زن و بچه داری یا نداری به من مربی که ربط ندارد. آن مشکل توست. زن داری بچه داری این‌ها اصلاً به من ربطی ندارد. تو موقعی که در این باشگاه ثبت نام کردی باید به حرف‌هایم گوش کنی الان خانمی که شوهرش را ۱۰ ماه ول می‌کند به شهوت ورزش، به توهم عزت ظاهری ورزش که من بروم یکجا مثلاً قهرمان بشوم؛ مثلاً مدال بیاورم الان این چه ارزشی دارد این مدال غیر از ارزش توهمی چیز دیگری دارد. اگر منظور تقویت بدن است که همان می‌رود هفته ای سه روز ورزش می‌کند، دو ساعت می‌آید. اگر قرار است به دنبال قهرمانی برود یعنی این عزت ظاهری می‌خواهد دنبالش باشد. این دنبال یک شهوت دنیایی، یک عزت ظاهری، یک ارزش توهمی هست. حالا در این ارزش توهمی استاد می‌گوید به من ربطی ندارد ۱۰ ماه باید از شوهرت جدا شوی. حالا آن شوهر چه کار کند ۱۰ ماه زن ندارد؟ این بچه‌ای که مادر بالای سرش نیست چه کار کند می‌گوید به من ربطی ندارد اقتضای این نوع تربیت والیبال است بسکتبال است، تیراندازی هست ۱۰ ماه اردوگاه هست تمام شد، اقتضای آن این است. نمی‌خواهی نیا. کسانی بیایند که می‌توانند بیایند کسانی از شما که شوهر نداشته باشند. بچه نداشته باشند. آنها بیایند آقا یعنی چه من ۱۰ ماه شوهرم را نبینم بله بله اگر می‌خواهی به یک قهرمانی برسی این است لازمش این است ۱۰ ماه شوهرت را نبینی اصلاً فراموش کن زن هستی. تو اینجا آمده‌ای فقط کلاس این را یاد بگیری من کاری با این ندارم که الان تو و شوهر داری بچه داری. این ده ماه بچه‌ات را هم فراموش کن. یادتان هست که زن گریه می‌کرد در همین تلویزیون مسابقه داده بود بعد از ۱۰ ماه که شوهرش را ندیده بود بچه‌اش را ندیده بود، گریه می‌کرد. چون باخته بود. مسابقه را از دست داده بود می‌گفت زارزار گریه می‌کرد. ۱۰ ماه است نه شوهرم را دیدم نه بچه‌ام را دیدم آخرش هم این. به آن توهم هم نرسید، ولی قبول دارد می‌گوید بله درست هم هست. این رشته این را می‌خواهد. اینجا من تسلیم هستم. اینجا دیگر نمی‌توانم بگویم زن هستم مرد هستم. کاملاً مقاومت مادرانه‌اش را از بین می‌برد. مقاومت همسری اش را هم از بین می‌برد. نیازهای عاطفی اش، نیازهای جنسی اش، نیازهای عاطفی اش با بچه‌اش را همه را صفر می‌کند، تا زیر نظر این مربی آن نیرو شکوفا شود. حالا کمال جمادی هست بدنی است. چیز دیگری نیست، شما وقتی الله می‌گویید. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون»؛ یعنی باید عبودیت داشته باشید؛ ولی این مربی با مربی‌های دیگر فرق دارد. نمی‌گوید به من چه تو نیاز جمادی داری، نیاز گیاهی داری. چون خودش این‌ها را به ما داده است. خوب دقت کنید داریم به کجا می‌رسیم. خودش همین‌ها را داده است. می‌گوید اتفاقاً من خودم به این‌ها احترام می‌گذارم. چون زیر نظر من بیا. من آنها را تنظیم می‌کنم اصلاً آنها را به تو دادم که برای اینکه بتوانی شاگردی من را بکنی ،تو اگرچه نفس نداشته باشی شیطان نداشته باشه نمی‌توانی عبد من باشی. عبد من یه کسی هست که با شیطان بتواند رابطه داشته باشد شیطان داشته باشد، اصلاً شیطان نداشته باشد کسی نمی‌تواند عبد من باشد. لازمه عبودیت من این است که تو شیطان داشته باشی، وسوسه داشته باشی، شهوت داشته باشی، غضب داشته باشی. خانم داشته باشی، آقا داشته باشی، مقام خواهی بکنی. شهوت‌های دیگر داشته باشی. تازه در کلاس قبولت می‌کنیم من با همه بخش‌هایی از قبولت می‌کنم اصلاً آن بخش‌ها لازم است در این بیاید. چون باید با این‌ها بالا بیاییم. در تقابل بین این‌ها و من تو می‌توانی بالا بیایی. بین من و این‌ها یک جاهایی باید من را انتخاب کنی. جاهایی باید من را انتخاب کنی. یک جاهایی هم نه. نباید من را انتخاب کنی. باید آنها را انتخاب کنی. این داستانش این است. خدا می‌گوید یک جاهایی من می‌گویم شما بایدبگویی: چشم یک جاهایی هم گفتم بگو نه،برو سراغ آن. من هم گفتم تو باید بگویی نه. خدایاآن. و این بتوانی آنجا به این توان برسی. پس «ما خلقت الجن والانس» از درون آن چه چیزی درمی‌آید از توی آن هزار بار -دقت کنید چه چیزی می‌گویم خواهش می‌کنم به این کلمه هر روز نگاه کنید- هزار بار اسم رب آمده است بگو خدا هزار بار بهت می‌گویم من مربیت هستم، من مربی ات هستم مربیت هستم و تو برای این به دنیا آمدی برای این‌ها آفریده شدی. هزار بار ربکم ربکم ربکم. اگر اینی را که گفتم نفهمی دیگر شما هیچ کدام از این هزار تا آیه را نمی‌فهمید به شما چه می‌گوید تا نفهمی روح الله هستی برای عبودیت آفریده شدی مفهوم عبودیت هم که جهت‌دار است. الان مربی‌ها باشگاه می‌زنند جهت باشگاهشان چیست؟ جهت باشگاه مربی‌ها چه هست مربی شدن متربی‌هایشان شاگردها تبدیل به مربی شوند. پس الان جهتش چیست؟ جهت عبودیت ما خلقت جهت خلقت چه هست خلیفه اللهی مثل شدن هست. مثل شدن هست. حالا به چه چیزی می‌رسیم. به آن حدیث معروف که هم بلد هستید در بهشت «من الحی القیوم الذی لایموت الی الحی القیوم الذی لایموت» این بلافاصله بعدش تمام آن روش را خدا در یک کلمه گذاشته است «عبدی». اگر خدا به یک کسی بگوید «عبدی» خدا خیلی این را بولد کرده است؛ یعنی تو را در باشگاه پذیرفتم. برای اینکه خدا به همه ما الان این را نمی‌گوید عبدی بنده من آنقدر بزرگ است که شما پیغمبر می‌گویید «اشهد ان» قبل از رسالت «اشهد ان» اصلاً میوه عبودیت است دیگر میوه عبودیت است «اشهد ان محمداً عبده و رسوله» پس امامت، رسالت ولایت قرب و هر چیز دیگری میوه عبودیت است. از دل عبودیت این‌ها در می‌آید. چیز خارج از این در نمی‌آید. در قالب عبودیت؛ یعنی آن عبد پیغمبر شده. آن عبد امام شده است. آن عبد می‌شود باب الحوائج آن عبد می‌شود شهید. آن عبد می‌شود عبد صالح. آن عبد می‌شود صدیق، هر کس به هر جا می‌رسد در قالب عبودیت به دست می‌آید؛ یعنی تو به میزانی که عبودیت داری، یعنی مقاومت‌های بخش‌های چهارگانه‌ات را کم می‌کنی و غلبه می‌کنی بر بخش‌های چهارگانه در عبودیت موفق‌تر می‌شوی. وقتی می‌روی در عبودیت موفق می‌شوی در بندگی یعنی چه؟ یعنی داری شبیه‌تر می‌شوی یعنی به مربی داری نزدیک‌تر می‌شوی به مربیت شبیه‌تر می‌شوی، وقتی که این را کم می‌کنیم. پس من با معرفت خودم می‌فهمم که ربّ لازم دارم با معرفت خودم می‌فهمم که الله رب من است با معرفت خودم می‌فهمم که من مربی و الگوی زمینی ام به بزرگی معصومین احتیاج دارم «فمعکم معکم لا مع غیرکم» فقط شما. فقط شما. محصول را باید دقت کنید که بعد می‌خواهیم محصول برداریم الان داریم محصول برمی‌داریم، اما محصولی که بتواند ما را ببندد کامل کند هنوز راه داریم تا به آن برسیم. از اینجا باید وارد بحث‌های کاربردی شویم، بحث‌هایی که ما به عنوان معلم به متربی با بچه‌هایمان با دانش آموزانمان با مردم سر و کار داریم. آنها چه بحث‌هایی هستند؟ من الان می‌خواهم بچه‌ام را بسازم. بچه امانت خدا هست در دست من، بچه امانت خدا هست در دست من، همسر من امانت هست، پیامبر فرمود: «کلکمْ راعٍ وَ کلکمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِیتِهِ» بعد فرمود مرد نسبت به همسرش و بچه‌اش مسئول است و زن هم نسبت به شوهرش و بچه‌اش مسئول است بچه‌ها هم نسبت به پدر و مادر مسئول هستند. همه ما مسئول هستیم. هدف چیست؟ جهت چیست؟ وقتی تو نمی‌فهمی کیست می‌گویی خدا، به من یک بچه داده است می‌برم مدرسه بزرگ شود، بچه جان برو درس بخوان، دکتر شوی، مهندس شوی، نمره ۲۰ بگیری، برو ورزش، ورزشکار شوی، هنرمند شوی، خیانت کامل است. این‌ها ابزارهای دنیایی هست این بچه باید زیر نظر تو به بهشت برود، و بالاتر از بهشت، اگر عرضه نداری این را همانی هست که روز قیامت باید از آن فرار کنی «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ» روز قیامت پدرت می‌گوید تو اصلاً بیخود کردی برای من تصمیم گیری کردی، برای چه من را کوچک بار آوردی، برای چه من را کوچک تربیت کردی، برای چه به من اهداف قلابی دادی، برای چه گفتی اوجش دکتر مهندس شدن است. و رئیس جمهور شدن است. برای چه سر من کلاه گذاشتی؟ با یک قهرمان ورزشی سر من کلاه گذاشتی با یک هنرمند بودن با یک شاعر بودن. برای چه تو این ظلم را در حق من کردی. چرا به من یک چنین خیانتی کردی این است که قرآن می‌گوید روز قیامت فرار می‌کنند اعضای خانواده این است که پیغمبر می‌گوید هیچکس خدا را روز قیامت به گناهی بزرگتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمی‌کند تو موظف هستی به شوهرت بزند به بچه‌ات بفهمانی چه کسی هستی. ما موظف هستیم به بچه‌هایمان بگوییم ما پدر و مادر حقیقی شما نیستیم ما پدر و مادر زمینی شما هستیم. وسط راه ما را به شما دادند. تو یک روح هستی از خدا به زمین آمده‌ای اینجا برای اینکه بیایی و وارد زمین بشوی به من و مادرت احتیاج داشتی که بدن گیری بکنی بیایی در باشگاه ثبت نام بکنی من و مادرت این بدن را به تو دادیم که به اینجا بیایی؛ ولی تو از جنس ما نیستی. آن اصل کاری روح الله است که تو آن را داری. آن بی‌نهایت است. جنس تو محمد و آل محمد(ص) هست. ما باید به خانواده‌مان این را بفهمانیم به بچه‌هایمان باید این را بفهمانیم که من و مادرت پدر مادر بدنیت هستیم. تو از یک خاندان دیگری هستی از یک خانواده‌ای هستی که آن خانواده آسمانی ات است از آنجا تو آمده‌ای اینجا قبلاً در دنیا نبودی آنجا بودی از آنجا آمده‌ای اینجا مدتی اینجا هم هستی. بعد هم برمی‌گردی خانه‌تان. پیش خانواده اصلی‌تان برمی‌گردید. ما موظف هستیم این را بگوییم. حالا که امانت است باید چگونه تربیتش بکنیم برای هدفش تربیت بکنیم؛ یعنی جهت هدف تربیتی بچه را باید مشخص بکنیم. زور نمی‌توانیم بگیم گفتم زوری نیست ولی ما باید مقدمات کارش را فراهم بکنیم راهنماییش بکنیم در وجودش چاه بزنیم بتواند از وجود خودش در بیاورد که چه کسی هست چه هست این را بفهمد حالا خواست انتخاب بکند خواست نکند. این به من و شما ربطی ندارد. آن دیگر کاری ندارد. آن دیگر دست ما نیست. ولی این مقداری که من موظف هستم برای بچه‌ام کار کنم. حالا بخش عملیاتی را هنوز برایتان نگفته‌ام. بخش عملیاتی را انشالله آخر دوره باید برایتان بگویم چون ما می‌خواهیم فضاسازی کنیم در اجتماع بعد تمدن می‌خواهیم کار کنیم الان داریم بحث نظریه‌اش را می‌کنیم تا برسیم به بحث‌های عملیاتی ولی من دارم طوری بحث می‌کنم که تو بفهمی در کنار این بحث چه چیزی لازم داری فقط یک بحث نظری نیست وقتی ما این لوازم را می‌فهمیم که آقا قدر آن معرفت است حالا باید ببینم در وضعیت بیرونی من چه چیزی را ایجاد کنم که به آن معرفت برسد و چگونه به آن معرفت برسد. خودم حتی برای خودم باید برنامه‌ریزی کنم. من الان به چه چیزی احتیاج دارم. یک جایی آدم می‌فهمد که زورش دیگر به خودش نمی‌رسد. یک جایی می‌فهمد که دارد ریپ می‌زند. یک جایی می‌فهمد که دارد کم می‌آورد. وقتی ابزار را می‌شناسد سریع می‌رود آن ابزار را استفاده می‌کند. سریع می‌رود خودش را در آن وضعیت قرار می‌دهد، دوباره شارژ می‌شود. دوباره پر می‌شود. این را اول باید بداند. این را باید بداند .حالا ابزارهایش را دانه دانه برایتان می گویم، می‌خواهیم به همین نکته ها برسیم. به بخشهای عملیاتی می‌خواهیم برسیم، ماها چگونه برنامه‌ریزی کنیم در استانمان، چگونه در بخش بین‌الملل برنامه‌ریزی کنیم. چگونه برنامه‌ریزی بکنیم.

یکبار دیگر باهم بخوانیم: «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا» فقط برای این. پس وقتی می‌خواهیم مهندسی فرهنگی بکنیم باید جهتش مشخص باشد که قرار است از محصول این فعالیت فرهنگی عبد بیرون بیاید. نه دکتر و مهندس، آقا الان مراکز فرهنگی خیلی‌ها مراکز فرهنگی زدند، استادها را آوردند می‌گوید بچه‌ها را نمره‌هایشان را ۲۰ کنیم. کلاس هنر بگذاریم کلاس موسیقی بگذاریم کلاس تئاتر بگذار می‌دانم کلاس چی بگذاریم کلاس چی بگذاریم کلاس چی بگذاریم این بچه بالاخره می‌فهمه چه می‌شود یا نه، یا فقط برایش کلاس گذاشتید. آن کسی که قرار است بفهمد عبد است از کجا می‌خواهد بفهمد؟ اینجا است که یک مجموعه فرهنگی خودش به مجموعه مهندسی فرهنگی نرسیده باشد و به معرفت نفس اصلاً دست در اندرکاران نرسیده باشند، برنامه‌ای که برای فعالیت هایشان ترتیب می‌دهند حتی کانالی را که می‌گذاریم باز کانالشان مسخره است. از شعار و پر از چیزهای دیگر. همه اش شعارهای قشنگ هم دارد ولی ته این قضیه بچه نمی‌فهمد که من الان باید چه کار بکنم ته این قضیه نمی‌فهمد که الان من باید چگونه برنامه‌ریزی کنم، کجا می‌خواهم بروم باید این اتفاق بیفتد.

بخشی که مهم است که حالا من راجع به آن صحبت نمی‌کنم بعداً در بخش‌های عملیات می‌رسیم، این هست که من الان برای اینکه بچه همراه بیفتد احتیاج به چه چیزی دارد؟ خودم احتیاج به چه چیزی داشتم؟ امام دیگر، یعنی کسی که مرا راهنمایی کند. بچه‌ها چه چیزی لازم دارند در کارهایشان که آنگونه بشوند؟ بچه الگو لازم دارد. بچه الگو لازم دارد. بعضی از بچه‌ها این سعادت را دارند که پدرو مادرها الگوی خوبی برایشان هستند، این مادرش را می‌بیند، می‌فهمد باید چه کار کند، بابا به او فهمانده است که، پدر را که می‌بیند، همین اخلاق پدر همین اخلاق مادر برایش تمام است. قشنگ بچه می‌فهمد که من قرار است چه بشوم، آهان من قرارش شبیه این شوم، عاشق این بابام هستم، عاشق مادرم هستم، این عشق. خدا رحمت کند آقای حائری را فرمود پدری که (مادر هم همینطور است) پدری که اول رفیق بچه‌اش نباشد بچه از دست رفته است، بچه از دست رفته است، اول رفیق بچه‌ات دوست بچه ات، من گاهی وقت‌ها بعضی از عزیزانم بچه‌هایشان تا به یک مشکلی می‌خورند سریع پیش پدر و مادر می‌آیند خیلی هم شفاف حرف‌هایشان را می‌زنند. این یعنی پدر و مادر موفق بودند که این دختره این پسره اول دارد می‌آید که با مامانش مطرح بکند. با باباش مطرح کند چون عاشق مادرش است عاشق پدرش هست الگوی خوبی هست، گاهی وقت‌ها نه، پدر مادرها که اکثراً اینگونه هستند، وسیله چه چیزی هستند الان بیشتر در خانواده‌ها؟ پدرو مادرها وسیله بی‌دین شدن بچه‌ها هستند، یعنی متنفر شدن از این نمازی که بابا می‌خواند از این روزه‌ای که ننه می‌گیرد، از حجابی که این مادر دارد، این دینداری پدر و مادر، فقط این بچه را حالش را روز به روز خراب‌تر می‌کند. این خیلی صریح می‌ایستد، خانم همین چند روز پیش می‌گفت پسرم می‌گوید از هر چیزی که من را شبیه تو کند از آن متنفرم. چون این مادر برایش مادر نبوده است. پدر هم پدر نبوده است. هر چیزی را که من را شبیه شما بکند از آن متنفرم. از دینتان از این دین اسلامتان از این قرآنتان از این نمازتان از این روزه‌تان متنفرم. از هیئتتان از اساتیدتان از هرچه را که می‌گویید متنفر هستم. این پدر و مادر اصلاً نمی‌داند داستان چیست همان گونه ضعیف و متنفر از خودش بار می‌آورد. حالا اگر الان شما به عنوان یک مربی رسیدی و یک مرکز فرهنگی رسیدی به بچه‌هایی که این گونه بوده‌اند، باید چه کار کنی؟ روی آن فکر کنید. الان فعلاً وارد نمی‌شویم. الان من به این بچه رسیدم بچه برادرم است بچه خودم هست نمی‌دانم رسیدم به اینجا یک گندی هم زدم اصلاً دیگر خلاصه حالش از خود من به هم می‌خورد، ولی این بچه با اینکه حالش از من به هم می‌خورد؛ ولی نیازش از بین نرفته است، درست است! الان حالش از ما به هم می‌خورد غذای ما را نمی‌خورد. پول جیبی از ما نمی‌گیرد. آب ما را خانه ما زندگی نمی‌کند. چرا با ما مسافرت نمی‌آید؟ ولی من باید فکر این بچه باشم که حالا بحثی که می‌خواهیم بکنیم یک بحث عملیاتی مان یک بحث الگو هست.

دومین بحث که بی‌نهایت مهم است و کلید حل و یک شاه کلید است برای حل همه مشکلات، این بحثی هست که الان داریم.

بحثی که داریم عزیزان دیگر می‌خواهیم وارد بحث‌های عملیاتی شویم. بحث‌های نظری کردیم دیگر می‌خواهیم برویم سراغ بحث‌های عملیاتی. شما اگر بخواهید یک نفر را توانمندسازی کنید، یک موقع هست یک نفر ضعیف است مثلاً دکتر می‌گوید مثلاً این دو آمپول را برای تو نوشتم مثلاً ب ۱۲ بزن، نوروبیون سه تا بزن نوشتم. یک ذره گوشت بخور کباب بخور این توصیه‌های دم دستی هست؛ مثلاً یک چیزی بخور جان بگیری. یکی از رفیق‌هایمان گفته بود که می‌خواهم ببرمت به یک کشوری. گفتم: کجا گفت حالا یک جایی دیگر باید با هم برویم گفتم برای چه؟ گفت می‌خواهم یک کیت هست کیت پزشکی هست گرفتیم از سایت به شما تزریق کنیم گفتم چه می‌شود بعد آورد به من نشان داد، گفت ببین این آدم را می‌بینی این کچل مردنی را نگاه کن این هم بعد از تزریق دیدیم کچل مودار شده. جدی‌ها، موهایش درآمده جوان شده سر حال شده اصلاً یک دفعه آن ۶۰ ساله شده ۴۰ سال. دانه دانه عکس‌هایش را نشان داد. گفت میایید برویم بزنیم. گفتم: لوازمش چه چیزی هست؟ گفت: باید این این را کنی گفتم دیگر نه آنش خوب نیست؛ یعنی اگر قرار بود بروم به این کار تن بدهم یک سری چیزهایی که خدا خوشش نمی‌آید انجام بدهم. می‌خواهم گفتم نه نهایتاً می‌میرم مثل بقیه عمر می‌کنم چرا باید خودم را جوان کنم وقتی خدا راضی نیست. برای چه بروم این کار را بکنم. این کاری که من دارم به شما می‌گویم در بخش فرهنگی این آن کیت است. یک مربی اینکه امام می‌گوید بچه‌ها ره صد ساله را یک شبه رفتن، امام چه کار کرد که این‌ها یک شبه رفتند. یه کاری کرده است دیگر. می‌گوید ره صد ساله را یک شبه طی کرده‌اند. انقلاب که شد این اتفاق افتاد .الان هم همین گونه هستند. الان هم این دارد این انقلاب همین گونه آدم‌هایی تربیت می‌کند در انقلاب یک) آنها خیلی قوی بودند انقلابی‌ها خیلی قوی بودند. از آنها یک درجه پایین‌تر بچه رزمنده‌های دفاع مقدس بودند. آنها هم خیلی یک ره صد ساله را یک شبه طی کردند. باز از آنها یک درجه پایین‌تر مدافعین حرم بودند. آنها هم فوق العاده هستند. چون سبقت زمانی مهم است؛ ولی این‌ها هم ره صد ساله را یک شبه طی کردند. ما چه کار کنیم که خودمان این اتفاق برای خودمان بیفتد و برای بقیه هم این اتفاق بیفتد؟ برای مخاطب‌ها لااقل زمینه‌اش را برایشان فراهم کنیم. حداقل مبانی نظری و معرفتی‌شان را به آنها بدهیم خواستم بیایند نخواستن نیایند. چون این اتفاق می‌افتاد خیلی‌ها استاد تا این مرحله آنها را می‌برد ولی آخرش هم تصمیم می‌گیرند که نیایند. هفته پیش که سر قبر حاج قاسم من جلسه داشتم. سه تا کلاس داشتم. خدا رحمت کند روحش شادم حاج قاسم. دو تا دوست بودند. یک دختر خانمی بود که همش در خانواده‌شان یک کارهایی می‌کرد؛ مثلاً فعالیت‌های مذهبی داشت بسیج می‌رفت بعد همیشه هم می‌گفت من آرزویم هست که شهید شوم. به هر کس این دختر می‌رسید می‌گفت آقا تو رو خدا دعا کن من شهید شوم من آرزوی من شهادت است، این دختر روحیه شهادت و این چیزها بود. خلاصه آن روز با یکی از دوستانش پا می‌شود و می‌آید سر قبر حاج قاسم. بعد شبش این دختر یک دوستی هم داشت نمی‌دانم فامیلشان بود یا دوستش بود تعریف می‌کرد. می‌گفت که من خواب دیدم که حاج قاسم دارد ماه‌ها را صدا می‌کند. دارد نگاه می‌کند در جمعیت بعضی از آقایان و بعضی از خانم‌ها را صدا می‌کند. گفت این فامیل ما همین که خیلی شهادت طلب بود این را صدایش کرد گفت بیا این هم رفت. گفت یک دفعه حاجی به من نگاه کرد گفت دخترم تو هم بیا. گفت من رویم را برگرداندم. گفت هرچه گفت من رویم را برگرداندم که حاجی مرا نبیند. اصلاً نمی‌خواستم که بروم. هر کاری کرد گفت فردایش که ما آمدیم رفتیم انفجار شد آن شهید شد و من تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته است. گاهی وقتا تا اینجا هم می‌آید؛ یعنی مربی می‌گوید عزیزم بیا. خدا می‌گوید بیا. حضرت زهرا می‌گوید بیا امام زمان می‌گوید بیا منتظرت هستم ولی این نمی‌رود. می‌گوید کار دارم معشوق دارم نمی‌توانم بیایم. این جور جاها خیلی خطرناک می‌شود، الان داستان سر این است، خوب دقت کنید. شما معرفت نفس را اگر نداشته باشی این بیچاره به روغن سوزی می‌افتاده، یعنی باید با مسائل مالی درگیرش بکنی،الان خمس بدم. الان خیلی آدم‌های گردان کلفتی داریم ما پولدارهای حرفه‌ای خمس نمی‌دهند. مقدسین، اهل نماز و روزه و هیئت ولی خمس نمی‌دهند. هنوز خمس برای این حل نشده است. زکات برایش حل نشده است. جهاد مالی برایش حل نشده است. نمی‌تواند بدهد. آنقدر یک عالمه هم پول دارد ولی وقتی می‌گوید برای امام زمان و این‌ها اصلاً نمی‌تواند؛ یعنی اصلاً نیامده با خودش کنار نیامده؛ مثلاً بروی به او بگویی که الان می‌روی خانه‌ات را بفروشی و به مستاجری بروی. به کسی که ما نمی‌توانیم این کار را بگوییم؛ ولی حالا بعضی‌ها این کار را می‌کنند حالا خانه‌ات را ماشینت را طلاهایت را فروش و بده زمینت را و... این کار زیادی نیست. اگر بخواهیم هم کار زیادی نکرده‌ایم، ولی این کار را نمی‌کند .آن را نمی‌کند. یک چیز معمولی همین که هست ببین نمی‌تواند جهاد مالی کند. این تا آخر عمر به روغن سوزی می‌افتد مسئله خمسش حل نشده است. حالا بحث شکم را برایش راه بیندازی. بحث شکم بعد بحث روابط زن و مرد بحث مثلاً خودش با زنش با شوهرش با بچه‌اش با مادر شوهر با خانواده شوهر باجناق جاری همسایه مردم بچه‌ها هر کدام می‌بینی یک داستانی هست، بعد تازه این آدم می‌خواهد برود چه چیزی بشود. لیسانس بگیرد حالا خدا نکند این لیسانس بگیرد. لیسانس گرفته از الان ارشد شده است. مگر می‌شود دیگر الان به این حرف زد دکترا شده استاد دانشگاه شده آیت الله شده است مرجع شده است مجتهد شده است قدر سنگین است که اصلاً نمی‌شود تکانش داد. اصلاً نمی‌تواند حرکت کند. حمله راست شیطان در این‌ها کار می‌کند. روی کمالات یک آدم. این قبل از اینکه اصلاً به بی‌نهایت وصل شود دکتر شده است مهندس شده است استاد شده است مربی شده است رئیس شده است مدیر شده از فرمانده شده است. مگر می‌شود این را جمع کرد، بعد تازه این کمالاتش است. بخش‌های عزتی اوست؛ بعد این آدم به شدت آسیب پذیر است. سر شکم دوا می‌کند سر ته دیگ دعوا می‌کند سر چای دعوا دارد سر نوع میوه دعوا دارد. سر نوع لباسی که می‌پوشد، رنگ آن اتوی آن پشم آن موهای آن عینکش، مدل خانه هایش، تلفن همراهش برای کابینت‌ها کل غصه می‌خورد برای کاسه توالتش کلی غصه می‌خورد گریه می‌کند نمی‌دانم برای دیوارها برای کاشی‌ها برای گچ‌ها برای سینک ظرفشویی و.... این آنقدر آسیب پذیر است که نگو. در هر مقام و در هر درجه‌ای این آسیب پذیر است.

سوال این است که ما چه کار باید بکنیم؟ در معرفت نفس راهش بسیار آسان می‌شود. شما باید یک چیز را یک معرفت را به آن یاد بدهی؛ ولی اگر معرفت نفس نداشته باشد، شما باید در تمام جبهه‌ها به این‌ها مبارزه یاد بدهی. هم برای خودت خیلی دردساز است. چون باید در همه جلوه‌ها جبهه‌ها جنگ بکنی هم برای خودت درگیری این را می‌زنی بعد اژدهای بعدی اژدهای یک سر اژدهای هزار سر هست. سر این اژدها را می‌زنی آن را می‌زنی. یک سر دیگر دوباره می‌آید. ولی الان من چه کار کنم که یک شبه بروم راحت باشم اذیت هم نشوم. می‌دانی چه می‌گویم؟ در این درگیری‌ها اذیت نشوم. هی باید عمر را تلف کنم تلفات بدهم عمر و استعداد آخرش هم به زمین بخورم درب و داغان شوم. این خیلی مهم است. در معرفت نفس هست که شما می‌توانی یک چنین معجزه‌ای را ایجاد کنی انشالله بماند برای کلاس بعد از ظهر.

الحمدلله رب العالمین صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.