جلسه 002 - مهندسی فرهنگی ۲
شماره جلسه
2
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1402
ماه
11
روز
19
متن کامل (خام) ‌ جلسه 002 - مهندسی فرهنگی ۲

مهندسی فرهنگی (2)

جلسه دوم (2) به تاریخ: 19/11/1402

استاد گرانقدر:

استاد محمد شجاعی

تعداد جلسات: 15

یک تمرین کنیم تا ببینم درس را خوب یاد گرفتید یا نه. قرآن کریم می فرماید: «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ بِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا» دقت کنید بگو به ۱.فضل خدا و ۲.به رحمت خدا، به این، باید شادی کنید. همه باید شاد باشند. الان قضا چی هست؟ شادی. قضا شادی هست، امر هم هست. قرآن می گوید فَلْيَفْرَحُوا شادیش هم خیلی شادی خفنی است؛ یعنی سرور نیست، فرح است، فرح یعنی بدمستی، سرمستی که در دنیایی اش بسیار زشت و بسیار کار بدی و قبیحی است ولی وقتی به نظام معرفتی می رسد، می گوید: «فَلْيَفْرَحُوا» خوب دقت کنید، فعل امر هست. خدا می گوید باید این سرمستی با شما مومنین باشد. مومن باید سرمست باشند. ولی قَدَرش چیست؟ قضایش را فهمیدیم، قضایش شادی است، امام باقر(ع) فرمود: «بفضله و برحمته»؛ فضل الله، پیامبر است و رحمته، امیرالمومنین است. چون فضل رحمانی است، رحمتهِ رحیمی است، با پیغمبر همه شاد هستند، با امیرالمومنین همه شاد نیستند، بعضی ها با امیرالمومنین سرمست و شاد می شوند. پس قَدَر، فضل و رحمت است و فضل و رحمت تولید شادی می‌کند. فضل و رحمت تولید فرح می کند. پس اگر شما میخواهید فرح و سرمستی ایجاد کنید، باید به وسیله فضل و رحمت ایجاد کنید. حالا چرا ما شاد نمی شویم؟ یعنی چرا مسلمانان و شیعیان با داشتن امیرالمومنین (ع) غصه دنیا را می خورند و جهنم برای خودشان درست می کنند و بجای اینکه همیشه در دنیا سرمست و باحال و سرخوش باشند، همه اش عبوس و غمگین و گرفته و افسرده و پژمرده و دعوا و کینه و حسادت و رقابت و اینها دارند؟ چرا؟ چون آن قَدَری که می آید و به این قدر ارزش می دهد در آنها نیست. آن چیست؟ آن باطن است (یعنی معرفت). همه حرفم سر این است و این نتیجه ای که می خواهم بگیرم، وقتی که امیرالمومنین می فرماید: «لا تَجهَلْ نَفسَكَ فإنَّ الجاهِلَ مَعرِفَةَ نَفسِهِ جاهِلٌ بِكُلِّ شَيء» خیلی از عزیزان این توهم را می کنند که من بعد از ده سال که دارم این حدیث را تکرار می کنم، آنها هم این را فهمیدند. ولی واقعا کار می برد «إنَّ الجاهِلَ مَعرِفَةَ نَفسِهِ جاهِلٌ بِكُلِّ شَيیء» استثناء اصلا ندارد؛ یعنی نفس معادل کُل شَیء است و آن چیزی که امروز می خواهم بگویم عبارتست از اینکه نفس، قَدَر همه قَدَرها است. این یادتان نرود. لذا سربسته گفتم که حواستان باشد. قَدَر همه قدرهایی که تولید همه قضاها را می کند، خودش معرفت نفس است. یعنی اگر شما قَدَر اصلی را نداشته باشید، هر چه هم که قدَرهای دیگر را داشته باشید، به نتیجه نمی رسید. ما الان قدر رسول الله را داریم، خیلی عظمت دارد، قدر امیرالمومنین را هم داریم، خیلی عظمت دارد ولی شاد نمی توانیم بشویم، به قضا نمیرسیم. چرا به قضا نمی رسیم؟ چون قدر اصلی که معرفت نفس است وجود ندارد. من رابطه وجودی ام را با رسول خدا نمی فهمم و رابطه ام را با امیرالمومنین نمی فهمم، وقتی این را نمی فهمم این دو با اینکه می توانند تولید شادی کنند مثل قرآن که شراب مومن است نمی تواند مست کند، مثل سجده که سرگذاشتن پای خداست نمی تواند آرامش بیاورد، و اینجا هست که انسان به شرک مبتلا می شود. پس اگر کسی بخواهد به توحید برسد، به هرچیزی برسد، باید قَدَر همه قَدَرها را داشته باشد. پس مثل ساختمان وقتیکه می خواهیم مهندسی کنیم، در مهندسی اول باید چه کار کرد؟ در مهندسی شما اول باید زمین را شناسایی کنید. اصلا این زمینی که می خواهم در آن کار کنم چگونه است!؟ شما به شهرداری می‌روید و می‌گویید می‌خواهم زمین را بسازم، می‌گوید اینجا نه اینجا نمی‌شود زمین آن شل است و هیچ چیزی هم روی آن بنا نمی‌شود و زیر آن هم آب است و شما ۱۰۰ تا صفحه هم اگر بگذاری، زمین نشست می‌کند و به درد نمی خورد. باید زمین آن، زمین محکمی باشد و بعد صفحه بگذارید که صفحه اصلی می شود و ستون ها روی صفحه اصلی نصب می شوند و آن صفحه اصلی، معرفت نفس است. توجه کردید؟! یعنی اگر بخواهید ستون توحید را بزنید و یا هر ستون نبوت را بزنید، ستون امامت و ولایت را بزنید، ستون معاد را بزنید و ستون همه صفات الهی و همه اعمال صالح را بزنید، باید روی چه بنا شده باشد؟ باید روی معرفت نفس بنا شده باشد. یعنی آن صفحه اصلی که همه چیز میاد و روی آن قرار می‌گیرد، معرفت نفس است، قَدَر همه قدرهاست، توجه کردید چطور شد؟! بنابراین ممکن است در خیلی جاها بگویید چرا کارم نتیجه نمی دهد! من که همه کارهایم را کردم، همه زحمت‌هایم را کشیدم، همه کاری کردم، هرچه اسلام گفته بود را انجام دادم، هرچه استاد گفته بود انجام دادم، هرچه پیغمبر گفته بود انجام دادم، پس چرا نتیجه نگرفتم؟! می گوید چون آنچه پیغمبر گفته بود، نتیجه، خودش دارد می گوید، امیرالمؤمنین فرمود: (امیرالمومنین که می گوییم) باز گفتیم یعنی چی؟ یعنی آنکه محاسبات کل شیئ دست ایشان است، آنکه محاسبات کل شیئ دست ایشان است، به تو می گوید: تو وقتی که جاهل به نفس هستی، جاهل به کل شیئ هستی، تمام شد. کل شیئ است؛ یعنی شما به هیچ وجه نمی توانی یک چیز عالمانه بیرون بیاوری، اسم آن علم نیست، آنکه بدون معرفت نفس تولید می کنی اسمش علم نیست ولو ظاهرا الآن در دانشگاه تدریس می شود، ظاهرا شما با آن لیسانس می گیرید، ظاهرا ارشد می گیرید، ظاهرا با آن دکترا می گیرید ولی اسمش علم نیست، به معنای واقعی علم نیست، یعنی خبر از حقیقت نمی‌دهد، توهمی است که تو فکر می‌کنی علم است. مثل علوم انسانی که الان وجود دارد، توهم علم دارید در حالیکه علم نیست، آنکه صاحب قدر هست به تو می‌گوید که تو اصلا بدون این زیرساخت ساختمان نمی توانی بنا کنی، نمی توانی اصلا ساختمان بسازی، نه می‌توانی اصلا ستون بزنی، نه می‌توانی دیوارچینی بکنی، نه می‌تونی حریم بندی بکنی، اتاق بسازی، سالن بسازی. نه می‌توانی زیباسازی بکنی، نازک کاری بکنی. این همه اش رفته روی یک صفحه قرار گرفته، تو وقتی آن صفحه را نداری صدتا دکترا هم که بگیری بیسوادی، ولی نفس این را نمی پذیرد، نفس می‌خواهد جهش کند، دنبال یک چیزی هست که حالا بعداً توضیح می‌دهم چیست. نفس می‌گوید حالا نفهمم هم عیب ندارد بگذار من این مدرک را بگیرم، بگذار من بروم دکترا را بگیرم، بگذار من بروم جایگاهم را در اجتماع پیدا کنم. ولو می‌دانم سر کاریم، همه‌مان سر کارهستیم، عوضش همه استادها سرکارند، منم یکی از همین سرکارا، مردم را هم میگزاریم سر کار دیگه، ولی عملاً تو با هیچی در ارتباط نیستی، با هیچ حقیقتی به معنای حقیقی در ارتباط نیستی. یعنی فقط توهم داری، برویم سراغ بحث مان.

از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): این‌هایی که می‌گویم درباره ضرورت معرفت و یقین است، یعنی آن باطن سازی باید اتفاق بیافتد، پس هرچه که اینجا اسمش یقین، نیت، معرفت است، همه به همان یک معرفت برمی گردد، دقت کنید، همه به معرفت نفس برمی گردد، «اُعبُدِ اللّهَ كَأنَّكَ تَراهُ» یک جوری عبادت خدا را انجام بده یا عبودیت خدا را، دقت بکنید، من دارم هر دو را معنا می کنم، اتفاقا دومی دقیق‌تر است، یک جوری عبودیت خدا را انجام بده، عبد خدا باش که مربی ات را ببینی، انگار مربی مقابل شماست یا معبود تو، آنکه داری او را عبادت می کنی، نماز می خوانی، حجی که داری بجا می آوری، سجده ای که داری می کنی، انگار خدا را داری می بینی، بعد می فرماید: «فَإن لَم تَكُن تَراهُ»، اگر نمی بینی اش، «فَإنَّهُ يَراكَ». آن تو را می بیند. این الان شد قضا. یعنی عبودیت همراه با رؤیت رب، عبودیت همراه با رؤیت معشوق، یا عبادت همراه با رؤیت معشوق، غیر از این به درد نمی‌خورد. مگر می شود آدم با معشوق باشد ولی او را نبیند!؟ پس تو الآن با کی سروکار داری!؟ می‌خوای عشق بازی کنی معشوقت نباشد یعنی چی؟! اصلا معنا داره؟! مثل همان ماه عسلی هست که خانومش را یادش رفته بود ببرد. یعنی داستان اینجوری درمیاد دیگر، یعنی دقیقا همینجوری می شود. اگر می‌خواهی اینجوری نباشد باید ببینی اش دیگر، فرمود: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ »، من هیچ مربی و ربی را که نبینم نمی توانم عبادتش کنم. پس عبادتی که می‌تواند آن کیفیت را ایجاد کند عبادت همراه با رؤیت است. چه چیز می تواند این را ایجاد کند؟! فرمود: «فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَهُوَ يَرَاكَ» اگر هنوز ضعیف هستی، هنوز به آن معرفت نرسیدی، قدر این قضا را که می توانی ایجاد کنی، که او دارد تو را می بیند، و این شروع همه قشنگی‌ها و شادی‌هاست، یعنی همین مقدار. آن مقدار بالاتر را اصلا اگر نداشتی هم، نداشتی؛ ولی همین مقدار حداقل شروع همه شادی ها و آرامش ها است، او دارد تو را می بیند، همین خیلی خوب است. پس اگر شما می خواهی در خودت قدرت ایجاد کنی و پرواز بکنی، به آن خصوصیاتی که میگوییم: تربیت توحیدی، رحمانیت، آرامش و شادی برسی، زیر ساخت آن یعنی قدر آن اینست که مقابل چشم معشوقت همه کارهایت را انجام می دهی و همه دارند تو را می بینند، جلوی چشم پیغمبر، جلوی چشم امیرالمومنین، جلوی چشم امام زمان، جلوی چشم همه، جلوی چشم ملائکه، اصلا وقتی شما معرفت نفس پیدا می کنی، این توهم که در علوم انسانی و آموزه فرهنگ های دیگر به ما می دهند که مثلا الآن شوهرم مرده، زنم مرده، بابا ننه ام مردن، من در خانه تنها هستم و شب ها باید بروم تنها بخوابم، یک توهم هست دیگر. یک توهم است، یک دروغ است ولی وقتی کسی به معرفت نفس می فهمد، می فهمد خانه اش پر است، یعنی وقتی در خانه را باز می کند، می بیند که همه آنجا نشسته اند، همه هم با فرشته هایش دارد می رود، هر جا هست، شلوغ است، ما اصلا جای خلوت نداریم، اصلا یک چیز تنهایی نداریم، تنها نیست هیچ، تنهایی معنادار نیست، اصلا چیز دروغی است؛ ولی به ما این را می گویند که الآن تو غصه می خوری و تنهایی و برو اینجوری خودت رو از تنهایی در بیاور، موسیقی گوش کن، یک ساز بگیر دستت، گوشی ات را بردار که تنها نباشی و خدایی نکرده اگر امشب همراهت نباشد از تنهایی دق می کنی، تلویزیون روشن کن، اینجوری به ما چیز می دهند دیگر، مواد مخدر به ما تزریق می کنند، چیزهای الکی،... اصلا اینجوری نیستم، یکی از بزرگان نشسته بود یک موقع تو خودش حالی داشت می کرد، یک نفر رفت بهش گفت تنهایی؟! گفت تو آمدی تنها شدم. یکی وقتی کسی پیش او نیست، خیلی شلوغ و جشن دارد، یک کسی وقتی همه پیش او هستند، تنهاست. داستان اینجوری می شود. من دیگر توضیح نمی دهم. چون هر کدام شان کار زیادی دارد، بحث من الآن مقدماتی است، که ما باید اولین کاری که می کنیم، باطن سازی بکنیم، یعنی شما تا موفق نشوید که باطن سازی کنید، هیچ کار فرهنگی تان به نتیجه نمی رسد، نه در نظام شخصی، نه در نظام تربیتی و خانوادگی و نه در نظام اجتماعی و نه در نظام بین المللی، هیچ جا به هیچ وجه نمی توانید کاری کنید، باید آن باطن اول، آن قَدَر ایجاد شود تا قضایی که می خواهید تسهیل شود. ببینید، باز نگاه کنید.

نبی اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم)، تنها لحظه ای که در عمر آدم، آدم می داند دارد زندگی می کند، آدم وقتی به برزخ می رود، این ها را می فهمد، زندگی کرده هم در برزخ، هم در قیامت، آن لحظه همه اش حیات و قدرت و انرژی بوده، آن لحظه زندگی کرده، همان لحظه ای است که آدم صلوات می فرستد، «فضَلُكُم إيمانا»، ایمانا که گویند یعنی قربا لله، بیشترین شما، بالاترین شما از نظر قرب به حق تعالی، از نظر قدرت، ایمان، امنه، امنیت، آرامش _دقت کنید_ کیه؟! «افضلکم معرفةً» آنکه معرفتش بالاتر است. پس آب کم جوی تشنگی آور به دست، برو دنبال اول چی!؟ برو اول معرفت را کسب کن. دنبال این باش، دنبال معرفت باش. این خیلی خیلی مهم است. برای کسی هم می خواهی کاری بکنی، لطفی در حق او بکنی، این کار را برایش انجام بده. خدا رحمت کند امام را که می گفت، بزرگان دیگر هم بودند، می گفتند ما به آقای شاه آبادی اعتراض می کردیم، امام شاگرد آیت الله شاه آبادی بود دیگر، دست پرورده، امام را اگر کسی روی ایشان کار جدی کرد و امام را امام کرد، آیت الله شاه آبادی بود. می گفت ایشان وقتی سخنرانی می کرد، برای عوام هم که صحبت می کرد، همان درس تخصصی هایی که با ما بود، می گفت. حالا بعضی از شاگردان که لج شان می گرفت، می گفت استاد این ها را در اردوهای خصوصی گفته ، شیطان همه جا با آدم هست، می گفت چرا این حرف هایی که خصوصی به ما زد، حالا دارد به بقیه هم می گوید؟ بقیه نباید بدانند؟ فقط ما باید بفهمیم؟! می گفت که... این می گفت... یک موقع هایی می گفت. بعد می گفتیم که حاج شما که این حرف ها و در خصوصی های ما دارید می گویید! الآن در منبر هم می گویید! می گفت بزار مردم کفریات به گوششان بخورد!

عشقمان امیرالمومنین صلوات بلند ختم بفرمایید. «لا خَيرَ في عِبادَةٍ ليسَ فيها تَفقُّهٌ» عبادتی که تفقه نیست، تفقه یعنی فهم عمیق، عبادتی که شما در آن فهم عمیق ندارید هیچ خیری در آن نیست. بنابراین هی مردم را زیاد وادار به عبادت نکنیم، بچه‌ها، نمی‌دانم مردم، «یا علی اذا رأیت الناس »یا علی وقتی می‌بینی مردم خیلی دنبال عبادت هستند «علیک به کثرت العقل » تو برو دنبال عقلت و عقلت را زیاد کن. کار عقلی بکن. امام جواد چه فرمود؟« اَلقَصدُ اِلَي اللهُ تَعالي بِالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمالِ» اینکه انسان به سمت خدا با قلبش حرکت کند زودتر آدم را می‌رساند تا اینکه بدنش را در عبادت به زحمت بیندازد. توجه کردید. بنابراین این را به آنها کم بدهید اما چه چیز را به آنها زیاد بدهید؟ تفقه را فهمیدن را ، خیلی خیلی مهم است.

«ولا خیر فی علم لیس فیه تفکر» در علمی که در آن تفکر نیست خیر نیست. تفکر را چگونه ایجاد کنیم؟ اینکه بعضی از دوستان من می‌بینم بعضی از شهرها اینکه مثلاً باب خوبی را گذاشته‌اند، روش‌های خوبی را ایجاد کرده‌اند، از استان‌های مان، بچه‌های یزد یا گروه‌های دیگر که الان می‌بینم بعضی از استان‌ها، جامعه پزشکیمان حتی خوبی کرده‌اند اینکه باب مباحثه را باز کرده‌اند من خواهش می‌کنم شماها حتماً یک نفر، دو نفر، سه نفر، پنج نفر، هر کجا هستید و هر کس هم صحبت‌های من را می‌شنود حتماً باید یکی دو نفر را پیدا کند هر چیزی را که می‌شنوید با هم بشنوید؛ یعنی اگر او گوش کند شما هم گوش کنید یعنی با هم مباحثه کنید. اگر این اتفاق بیفتد معجزه می‌شود. چون علم به تنهایی به درد نمی‌خورد، علم زورش نمی‌رسد «العلم اول دلیلٍ» علم راهنمای اولیه است. آن چیزی که به درد می‌خورد و پیش خدا تو را بالا می‌برد معرفت است. الان هم به آن می‌رسیم.

«والمعرفة آخر نهاية» معرفت آخر نهایت علم شروع معرفت آخر است. اگر علم تبدیل به معرفت نشود فایده ندارد کارایی ندارد و قدرت ایجاد نمی‌کند. مثل اینکه مرده شور کاری با مرده ندارد، این علم است، تا یک کسی از مرده نترسد، بتواند کنار مرده باشد، مرده را بشورد، با مرده غذا بخورد، با مرده زندگی بکند، نترسد، اصلا روی مرده شور تاثیری هم نداشته باشد، آن مرده شور است که معرفت را دارد، ولی مرده شور فاصله را طی کرده، یعنی فاصله بین آن دانایی را تا دارایی را طی کرده حالا به قدرت رسیده است. این الآن شده، به معرفت رسیده. معرفت باعث می شود عمل تو، تو در عمل قوی شوی، پس در عمل قوی شدی، درست عمل کردی، و قوی شدی، به معرفت می شود. بنابراین این فاصله را چگونه باید طی کنیم!؟ یکی از راهکارهایی که معجزه است، امام حسین علیه السلام، سلام الله علیه، آقا امام حسین، ما اگر اینها را نداشتیم، اینها علم هست ها، اینها است که علم تولید برای ما می کند، مادر علم، منشأ علم، معدن علم الله، فرمود: «دراسة العلم لقاح المعرفة» خوب دقت کنید، با همدیگر مدارسه کنید، بنشینید حرف ها را هی با همدیگر بزنید، در آن حرفها برای شما معرفت ایجاد می شود، غیر از علم است، یعنی وقتی می نشینید با همدیگر گپ می زنید، با هم صحبت می کنید، دو نفر، سه نفر، پنج نفر، آن بحث را هی برای همدیگر می گویید، هی همدیگر را هل می دهید، دست به دل های همدیگر می گزارید، دل های همدیگر را هل می دهید، یکدفعه این وسط، یک دفعه، یک چیزی کشف می شود که اسم آن می شود چی؟! آن معرفت می شود. حتما امام فرمود علوم اسلامی بدون مباحثه به جایی نمی رسد. یک صرف و نحو، یک تفسیر، یک لغت، هر چی که هست با هم مباحثه کنید، یک نفر دو نفر سه نفر من خودم این کار را زیاد کردم، خیلی هم بیشتر وقت خودم را من به مباحثه گذاشتم. خیلی سالهای سال این کار را کردم، الآن هم این کار را می کنم، مباحثه خیلی مهم است، اینکه چیزی را که می دانی بنشینی با یک نفری که می فهمد، فهم دارد، استاد ما خدا رحمت کند، آیت الله ممدوحی با آیت الله جوادی می نشستند دو تایی، هفته ای یکی چند ساعت با هم می نشستند با همدیگر مباحثه می کردند، اتفاقا مباحثه هاشان هم ضبط شده، نمی دانم کی قرار است در اختیار ماها قرار بگیرد که این ها چی با هم می گفتند، ولی مباحثات دوتا نهنگ بود دیگه، دوتا آدم قدر، دوتا پهلوان، آنها می خواستند مباحثه بکنند، در آنها چی در میاید، چه لقاحی در میاید. مباحثه خیلی مهم است. پس فرمود: «لا خیر فی علم لیس فیه تفکر»، تفکر پس چیکار کی می کنه؟! برای شما درون سازی می کند. یادتان نرود، تفکر، باطن را می سازد، لذا فرمود: «علیکم بالتفکر...» حالا می رسیم، اگر در اینجا باشد «... فإنّ التفکر ابو کلّ خیرٍ و امّه»، پدر هر خیر و مادر هر خیری تفکر است، پدر و مادر هر خیری که می خواهید، یعنی پدر و مادر ، چرا گفت «ابو و ا‌ُمه»؟ برای اینکه زایمان از چه ایجاد می شود؟ از پدر و مادر ، باید دو تا شون باشند، ابو کل خیر و اُمه. تفکر تفکر. مربی خوب، مربی خوب و کسی که کار فرهنگی خوب می خواهد بکند، کسی است که مخاطب و متربی اش را وادار به تفکر کند. یعنی با بچه هیچوقت ارتباط یک طرفه و با متربی ات نمی توانی ارتباط یکطرفه ایجاد بکنی. اگر هم می‌خواهی باهاش حرف بزنی، یک طوری حرف بزن که، که او به چی بیافتد؟ به چی بیافتد؟ به فکر. چرا؟ چون اگر به فکر افتاد، با فکر خودش درون سازی ایجاد می‌شود. فکر خودش درون سازی می‌کند، حرف تو فقط گفتار است، یعنی شما دارید مقدمات را ایجاد می‌کنید، اما اگر او را توانستید وادار کنید تا فکر کند، آن نتیجه‌ای را که تو می‌خواهی از حرف تو نمی‌گیرد. از کجا در می‌آورد؟ از درون خودش می‌جوشد و بالا می‌آید. و فقط چیزهایی به درد می خورد که از درون خودش بالا بیاید، یعنی یک مربی وقتی که می‌خواهد کسی را به اصطلاح تشویق به شدن کند، در او نه دانایی، اگر می‌خواهی دانایی ایجاد کنی، هی بروید و با او صحبت کنید، اگر می‌خواهی دارایی ایجاد بکنی، به تفکر کردن وادارش کنید، پس محصولی که شما می‌خواهید تولید کنید، در تولید محصول یادتان باشد، تولید محتوا باید تولیدی باشد که مخاطب را وادار به تفکر کند، این تفکر درون‌سازی را ایجاد می‌کند، یعنی مثل چاهی است که شما، یک موقع شما داری درون حوض آب می‌ریزید، این فایده‌ای ندارد، این محدود است دیگر، بعد هم ممکن است نجس شود، ولی یک موقعی هست نه، چاه می‌زنی. وقتی چاه می‌زنی، این بالا می‌کشد، شما در معرفت نفس چه چیزی را می‌فهمید؟ در معرفت نفس شما می‌فهمید که انسان به بی‌نهایت وصل است، معرفت نفس یعنی زمانی معرفت شده_ خصوصیات معرفت نفس و معنای معرفت نفس را توضیح می دهم- معرفت نفس زمانی معرفت است که تو شهود می کنی اتصال به بی‌نهایت داری. وقتی فهمیدی اتصال به منبع و بی‌نهایت داری، خودت هم یک بی‌نهایتی، آن موقع هست که نمی‌خواهی از جایی دریافت بکنی، چه کاری می‌کنی؟ چاه می‌زنی از خودت بیرون می‌کشی. دیگران هم همینطور هستند. پس مربی من، متربی من، شاگرد من و مخاطب من خودش یک بی‌نهایت است، وقتی خودش یک بی‌نهایت دارد، آن اتصال را دارد، الان مشکل این است سر این چاه بسته است، آشغال این راه را گرفته است: گناه، معصیت، غفلت، خودنشناسی مشکل شده است و این اصلا نمی تواند از این چاه بیرون بکشد، همه را دارد. برای همین قرآن پیغمبر مذکِّر هستند، یعنی تذکر دهنده است که قرآن می‌گوید این ذکر است، «انا انزلنا الیک الذکر» یادآوری است، تمرین هایی که در اردوهای قبلی کردیم، چه جوری ما توحید را از خودمان بیرون کشیدیم؟ سوره توحید را از خودمان درآوردیم، بی نهایت را در آوردیم، اصل آن صفات الهی را چه جوری از درون خودمان همه را تلمبه زدیم، بالا آمد. علم چه کار می‌کند؟ علم مثل آبی است که در تلمبه شما می‌ریزد. قدیم‌ها ما در خانه‌مان داشتیم، همه هم در خانه ها داشتند، در خانه های همه بود، وقتی می خواستی تلمبه بزنی، اول از حوض یا از جایی در تلمبه یک پارچ آب می‌ریختی، بعد که می‌زدی می‌گرفت، یعنی آن آب مکش ایجاد می‌شد، علم مکش را ایجاد می‌کند، سخنرانی، تذکر، ارتباطات خوب و حالا عوامل عملی که دیگر آخر دوره‌مون است که می‌خواهیم بگوییم، این فقط مکش را ایجاد می کند، ولی این باید بتوانی بزنی از درون بالا بیاید، از درون که بالا آمد، مال خودش می شود. چون مال خودش است اشهد، دیگر هم هیچ کسی نمی تواند از او بگیرد. خودش شهود کرده است دیگر این خودش میگوید: «اشهد ان لا اله الا الله» اگر تا خودش نگوید « اشهد» دیگر به درد نمی‌خورد خودش می‌گوید ان محمدا رسول الله و خودش می‌گوید اشهد ان امیرالمومنین علی ولی الله حالا که من با شما صحبت می‌کنم شکر خدا این را روی مسیحیان، روی یهودیان، روی سنیان، روی وهابیان و روی کسانی که اصلاً هیچ دینی ندارند همه را اعمال کردم و همه هم یک نتیجه می‌دهد. همه هم یک نتیجه می‌دهد آخر سر. وقتی شما مسیرت درست باشد قدر را که ایجاد کنی قضا هم می‌آید اصلاً برای من مهم نیست که یهودی هست اصلا مهم نیست. دست من بدهی من فقط باید تلمبه زدن را بلد باشم. تلمبه را می‌زنی در می‌آید. می‌گوید معما چو حل گشت آسان شود. معما را باید بلد باشی. این را چگونه تلمبه بزنم این بالا بیاید. حداقل دهان آن را دیگر می‌بندم، یک موقع است ممکن است آخر سر تصمیم این باشد. تلمبه را می‌زنی بالا می‌آید، همه را شهود می‌کنی بعد انکارش می‌کنم. آن عیبی ندارد. پیغمبر هم همین کار را می‌کرد. پیغمبر اول به شهود می‌رساند، می‌گفت حالا که شاهد شدید می‌خواهید باشید، می‌خواهید نباشید، خیلی‌ها شهود می‌کردند، یقین داشتند «وَجَحَدُواْ بِهَا وَٱستَيقَنَتهَا أَنفُسُهُم ظُلما وَعُلُوّا» قدرهایی در وجود این هست که شهود را نمی‌گذارد عمل کند. با اینکه یقین دارد به شهادت هم رسیده است، ولی چیزهایی در وجود این آدم هست، که جلوی آن شهود را می‌گیرد می‌گوید من می‌دانم این پیغمبر خدا هست. مثل فرعون می‌گوید خدایا من می‌دانم موسی حق است من نمی‌خواهم تبعیتش کنم. ما شخص داشتیم روزه می‌گرفت نزدیک افطار می‌خورد. می‌گفت خدایا ببین دارم می‌خورم. می‌خواهم به تو بگویم زورم می‌رسد، نمی‌خواهم این کارو بکنم، نمی‌خواهم عبودیت تو را بکنم، خیلی آدم وحشتناک می‌شود. خیلی پیچیده است. با یقین جلوی خدا می‌ایستد. شیطان به خدا یقین دارد. هیچکس نمی‌توانست سر شیطان کلاه بگذارد. بگوید خدا نیست، می‌گوید باشد من سال‌ها با او زندگی کردم، او را بغل کردم عبادتش کردم، شیطان یقین دارد. اوج قسم شیطان که در عصبانیت می‌خواهد جلوی خدا بایستد به خود خدا قسم می‌خورد. «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» ببینید به خدا می‌گوید به عزتت قسم که جلوی تو می‌ایستم. همه را گمراه می‌کنم، به کجا می‌رسد؟ ولی تو مهم این نیست مهم این است که «و ما علیک الا البلاغ المبین» تو حتماً باید یک رساننده مبین و رسانه مبین هم همین است؛ یعنی بتواند بلاغ را آشکار انجام دهد. شفاف بگوید و تمام کند. حالا می‌خواهد بیاید می‌خواهد نیاید. اهمیتی ندارد. هر کس خواست بیاید هر کس خواست نیاید، برای خدا مهم نیست برای پیغمبر هم مهم نبود، برای همین هر کس می‌خواهد بیاید هر کس می‌خواهد نیاید دوست دارید بیایید، دوست ندارید نیایید. «انا هدیناه سبیل اما شاکرا و اما کفورا»

«ولا خیر فی قرائت لیس فیها قرائت» مذهبی‌هایی که خیلی دردشان می‌آید من این حرف‌ها را می‌زنم خیلی سنتی‌ها همیشه کافرها اذیت ما می‌کنند می‌گوید که آقا مقام معظم رهبری فرموده وقتی می‌روید زیارت فارسی بخوانید. آقا مگر زیارت را می‌شود فارسی خواند زیارت را باید عربی خواند. از آن بدتر بعضی از مراجع ما هستند که می‌گوید فضیلتی در خواندن فارسی وجود ندارد. بابا آخر این نمی‌فهمد دارد چه چیزی می‌گوید. قرآن چرا قرآن نگاه کردن به آن دست زدن به آن، بغل کردن آن، بوسیدن آن، همین گونه به خط آن نگاه کنید ثواب دارد. بخوانید بدون اینکه بفهمید چه می‌گوید این هم ثواب دارد؛ ولی آن اتفاق نمی‌افتد قرآن خودش می‌گوید اگر کسی تدبر نمی‌کند قفل در روی قلبش است، ثواب می‌خواهی ببری بله ثواب دارد. الان بحث ثواب بردن نیست بحث آدم شدن است. لذا یک حکیم فقیه که نزدیک‌ترین شخصیت است. من به این قرآن قسم می‌خورم نزدیک‌ترین شخصیت است به معصومین ایشان او دارد به شما می‌گوید وقتی دارید زیارت می‌خوانید به فارسی بخوانید. زیارت نامه‌ات را فارسی بخوان. قرآنت را فارسی بخوان. این امام سند آن هم از امام معصوم« در خواندنی که تدبر نیست خیری در آن نیست» اگر می‌گویم صحیفه‌هایتان را فارسی بخوانید اگر عربی نمی‌دانید. عربی می‌دانید خوش به حالتان عربی اگر بدانید یک حال دیگری دارداصلا یک افق دیگری دارد. کسی تنبلی می‌کند یاد نمی‌گیرد خودش تنبل است، ولی فارسی اگر بلد هست فارسی بخواند بفهمد که دارد به امام چه می‌گوید. بدان چه چیزی را داری می‌خوانی. پس در قرائت هم شما باید باطن سازی کنی. برای اینکه قرائت را باطن سازی کنی باید چه کار کنی؟ رهبر می‌گوید چه کار کنید تا باطن سازی شود؟ می‌گوید فارسی بخوان، فارسی بخوان. پس ببین همه برمی‌گردد به آن باطن، یعنی به آن چیزی که باید اول این را ایجاد کنی؛ یعنی از ظاهر قرار است. ظهور بگیری اول باید در باطن آن بریزی او اول باید بداند که دارد چه می‌گوید تا اشکش در بیاید. او باید بداند اول چه دارد می‌گوید تا برایش معرفت ایجاد شود. بعدی این‌ها هر کدام چند ساعت بحث عملیاتی دارد من الان فقط می‌خواهم برایتان این را بگویم جایگاه شما متعلق به آن است.

«العلم اول الدلیل» این معجزه است یعنی آدم را به زانو در می‌آورد امیرالمومنین در مکتب از چه کسی می‌تواند این گونه حرف بزند. می‌گوید علم راهنمای نخستین هست «والمعرفت آخر النهایه»، اینجا نوشته فقط شناخت حق تعالی. این نیست. معرفت معرفت پایان است؛ یعنی وقتی رسیدی دیگر شخص اشهدش را دیگر می‌گوید. به شهود می‌رسد. همه چیز را شهادت می‌کند. در آن عبادت هم در معرفت است که شما می‌توانید معشوقت را عبادت کنی و با معرفت ببینی. مثل اینکه تموم شده نه.

«المعرفة نورالقلب» کور هستی اگر آن را نداشته باشی قلبت کور است. چون همه حقیقت چیست؟ قلب است، معرفت هم که مهم است برای چه معرفت مهم است؟ یا معرفت نفس که مهم است برای چه مهم است؟ چون باید در قلب ریخته شود، خوراک جایگاه معرفت چه چیزی هست؟ غیر از عقل است که خوراک آن علم است. عقل و هوش خوراک آن علم است شما به عقل و هوش خود علم می‌دهی. آن هم بلد است کار کند. توجه کردید. می‌تواند تفکر کند. روابط ریاضی آن را دقت کنید. شما وقتی که به عقل و هوش علم می‌دهید، او را قادر می‌کنید به تفکر. چون مواد دارد مثل کارخانه است که مواد دارد و کار می‌کند. چرخ گوشت شما گوش در آن نریزید چه فایده‌ای دارد؟ کاری نمی‌تواند بکند فقط زوزه می‌کشد ولی گوشت که بریزی کار می‌کند. تولید می‌کند. گوشت می‌ریزی از آن طرف پشت چرخ کرده بیرون می‌ریزد؛ ولی تعقل نه، دیگر تعقل نمی‌تواند بکند، اگر بخواهی به آن تعقل بدهی به غیر از علم این باید، چون تعقل کار چیز دیگری است. امام رضا فرمود: کسی که معرفت نفس ندارد نمی‌تواند تعقل کند. ما یک عالم متفکر داریم آدم‌هایی که فکر می‌کنند، درس می‌خوانند و دانشگاه می‌روند، دکتر می‌شوند، مهندس می‌شوند، چون فکر می‌کنند اما تعقل کار هر کسی نیست چون تعقل دقیقاً محصولش عبودیت می‌شود. محصول آن شادی می‌شود، آرامش ،کرامت، خوش اخلاقی، سخاوتمند بودن، عشق ورزی، مهرورزی، آن محصول تعقل هست؛ اما تفکر نه، تفکر فقط برای تو دانش تولید می‌کند.

«المعرفت النور القلب»، علم نور چیست؟ نور عقل شما هست. نور هوش شما هست؛ اما قلبتان چه چیزی می‌خواهد؟ قلب معرفت لازم دارد. اگر معرفت نداری کور هستی. یعنی تو نمی‌دانی اصلاً موضوع چیست سال‌ها تدریس می‌کند، سال‌ها کلاس می‌رود، سال‌ها کتاب می‌نویسد، سال‌ها تفسیر می‌نویسد، اما این تفسیری که این آقا نوشته است من دارم می‌خوانم ۲۰ جلد تفسیر نوشته است. در این ۲۰ جلد تفسیر هیچ چیز ندارد. چون این آدم اصلاً معرفت نفس ندارد. این آدم اصلاً موضوع قرآن که نفس است را نشناخته است. دانشمند است ۲۰ سال است دارد سخنرانی می‌کند، حرف می‌زند، ولی هیچ چیز ندارد. قلب باید نور داشته باشد. اگر نور داشته باشد، آن خصوصیاتی که من می‌گویم: «رحمانیت و رحیمیت و آرامش و شادی»، کار قلب است کار عقل نیست. عقل مقدمه آن است کار قلب هست قلب باید به رحمت برسد جایگاه رحمت کجاست ؟ قلب است. جایگاه آرامش کجاست؟ جایگاه شادی کجاست ؟ قلب هست، چون شخصیت این است،مثل شخصیت یک انسان. پس باید به این برسد، حقیقت این انسان این است. علوم انسانی نمی‌تواند قلب ایجاد کند برای شما. علوم انسانی که الان دارد تدریس می‌شود، علوم انسانی قلب سازی نمی‌کند، برای شما آدمسازی نمی‌تواند بکند، چون اصلاً نگاهش به انسان یک نگاه صد در درصد غلط است یا یک نگاه بسیار ناقص است. اصلاً نمی‌تواند، اصلا نمی‌تواند این تولید را انجام دهد به شما این. علوم دینی هم همینطور است، بدون معرفت نفس باز هیچ کاری نمی‌تواند کار زیادی بکند. کار می‌کند؛ ولی کار زیادی نمی‌تواند انجام بدهد آن چیزی که شما می‌خواهید تمدن بسازید دولت کریمه بسازید، کَرَم است دیگر کرم یعنی قیمت دولت کریمه یعنی دولت آدم‌های بسیار قیمتی این با این دانش‌ها در نمی‌آید با معرفت نفس در می‌آید، پس این‌ها یادتان نرود که «المعرفة النور القلب» اگر می‌خواهید قلبتان نورانی باشد چشم داشته باشید کور نباشید چه گفت « اُعْبُدِ اَللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ» می‌بینیش پس با چه چیزی انسان می‌تواند ببیند با قلبش نور لازم دارد، پس چه کسی می‌تواند موقع عبادت عبودیت معشوق یا مربی‌اش را ببیند؟ آن کسی که معرفت دارد. جانم امام حسین: «دِراسةُ العِلمِ لِقاحُ المَعرِفَةِ»، همانطور که برایتان گفتم دراست را فراگیری نام برده است و «طولُ التَّجارِبِ زِيادَةٌ فِي العَقلِ» التجربة فوق العلم است دیگر. علی علیه السلام فرمود تجربه معرفت است تجربه معرفت است. بالاتر از علم هست بالاتر از علم هست. می‌گوید من این را تجربه‌اش کردم به یک شناخت عمیق رسیدم از آن. فاصله بین علم با معرفت، بین دانایی با دارایی را چه چیزی می‌تواند طی کند؟ عمل. شما وقتی که عمل می‌کنید معرفت ایجاد می‌شود هی عمل می‌کنید عمل می‌کنید می‌گویید من توانستم. الان دیگر می‌توانم. الان چشم بسته رانندگی کنم. این معرفت است دیگر، این الان بخشی از وجود این شخص شده است. در کار هنر ، در کار عکاسی ، در کار نقاشی، در شعر، در هر کاری در نویسندگی آن کسی که بخشی از وجودش می‌شود، دیگر آن کار چیست؟ آن کار را معرفت دارد، فقط در حد یک دانش نیست بلد است خروجی ایجاد کند. خروجی مناسب، زیادت فی العقل.

«لا عِبادَةَ إلاّ بِتَفقُّهٍ» قربانش بروم آقا امام زین العابدین علیه السلام. ببین چقدر این‌ها مهم هست من مخصوصاً این بخش را معطل هم کردم می‌ارزید. از پیغمبر شروع کردیم دانه دانه شان همین حرف را زدند یعنی رسالتشان در طول زمان این بود همه شان این حرف را به مردم برسانند، آقا امام صادق علیه السلام.

در این اردو چند مدل به قول امروزی‌ها چند الگو بهتر از کلمه مدل است آن خارجی هست خوب نیست به کار ببریم. چند الگوی تولید کار فرهنگی من برایتان دارم. این یکی از آن الگوهاست؛ یعنی اگر قرار شد روی آن کار کنیم اگر کسی خواست کار فرهنگی بکند، مسئولین شماهایی که در استان‌ها هستید ، این را باید با هم مباحثه بکنید. اگر بخواهید تولید محتوایی داشته باشید که بتواند این موثر واقع بشود، این یکی از الگوهاست که آقا امام صادق علیه السلام فرمود: «لا یقبل الله عملا الا بمعرفة» پس هیچ عملی قبول نیست مگر به معرفت. پس بیخود بقیه را بدون اینکه معرفت به آنها بدهی آنها را وادار به عمل نکن. چرا بچه‌ها را می‌خواهی بکن. بچه فرق می‌کند قبل از بلوغ ولی آن هم قابل معرفت است؛ یعنی تو باید یاد بگیری که برای یک بچه ۵ ساله چگونه یک کار معرفتی تولید کنی. می‌توانی با آن حرف بزنی. می‌توانی به آن یک معرفتی در حد ۵ ساله بدهی. در حد ۲ و ۳ ساله، ۴ ساله به او یک چیزهایی را بگویی. آن هم قشنگ است. اگر آدم بتواند این کار را انجام بدهد شما ۵ و ۶ ساله‌های فلسطینی را نگاه کنید. بچه‌های حماسی‌ها را. پنج ساله‌های آنها به اندازه یک دانشمند می‌فهمد، بیشتر از بسیاری از بزرگان ما می‌فهمند بچه‌های ۵ ساله‌شان، یعنی خیلی از کسانی که ادعا دارند نمی‌توانند بروند در غزه به ایستند برای دشمن کرکری بخوانند. در بی‌آبی در غذایی در بی دارویی در از دست دادن همه کسانت جلوی دشمن بایستی و سخنرانی کنی. چند نفر می‌توانند بروند از خودی‌ها؛ آنهایی که می‌گویند ما شدیم، چند نفر می‌توانند برونددر غزه بایستند آنگونه زندگی کنند. نه جا برای خواب داری نه غذا داری نه آب داری هیچ چیز، هیچ چیز نداری، هیچ چیز نداری بعد این بچه بیاید با تمام گرسنگیش، وحشتی که دارد، زخمی که دارد همه چیز می‌ایستد جلوی دوربین سخنرانی می‌کند. می‌گوید محال است ما از اینجا ترک کنیم برویم؛ یعنی اگر فردا به او گفتی بیا بغلم می‌خواهم تو را ببرم یک جایی که دیگر امنیت آب و غذا هست، امنیت است و هیچکس تو را نمی‌شناسد لباس خوب داریم غذای خوب داریم می‌گوید نمی‌آیم و واقعاً مردم آنجا راست می‌گویند که نمی‌رویم می‌ایستند و کشته می‌شوند.

مشکل ما این است که در برخورد با بچه‌ها حواسمان به فهم و قدرت بچه‌ها نیست. ما فکر می‌کنیم بچه اگر زبان بسته است عقلش هم بسته است او زبانش بسته است نمی‌تواند خیلی از چیزهایی که می‌فهمد را بگوید اما باطن او خیلی خوب می‌فهمد همه چیز را. بچه‌ها از خیلی از آدم بزرگ‌ها یا مثل آدم بزرگ‌ها می‌فهمند از ما هم بهتر می‌فهمد خیلی وقت‌ها. یعنی ما فکر می‌کنیم با بچه سر و کار داریم در حالی که این بچه اصلاً بچه نیست یعنی سنش کوچک است. بله در دانش اکتسابی بچه است اما وقتی بچه دارد به دنیا می‌آید علم حضوری دارد. ما با یک عالم معرفت بچه‌ها را به دنیا می‌آوریم. خدا اینگونه است. با فطرت دارد می‌آید. فطرت می‌دانی یعنی چه یعنی همه چیز. این با همه چیز دارد به دنیا می‌آید همه چیز هم حالی اش هست این بچه. فقط زبان بسته است و نمی‌تواند آن را بیان کند. گاهی وقت‌ها با گریه گاهی وقت‌ها با اعتراض گاهی وقت‌ها با شکلک دارد به تو می‌گوید من خوب هم دارم می‌فهم این نکته را

« لا یقبل الله الا به معرفت ولا معرفت الا به عمل»؛ اگر بخواهیم معرفت حاصل بکنی اول برو عمل بکن این عمل کم کم تو را به آن معرفت می‌رساند پس وادارش کن عمل انجام بدهد وادارش کن عمل انجام بدهد کم کم این عمل می‌رسد به آن معرفت.

«فمَن عَرَفَ دَلَّتهُ المَعرِفَةُ عَلَى العَمَلِ»؛ اگر کسی به معرفت رسیده باشد آن معرفتش آن او را هدایت می‌کند به سمت عمل. اگر در یک آدمی عمل ندیدی، یعنی معرفت ندارد دروغ می‌گوید حتی اگر یک نویسنده خوب است دارد مطالب فوق العاده قشنگ می‌نویسد. آدم کیف می‌کند مطلب این آدم را می‌خواند. شعرهایش فوق العاده است؛ ولی وقتی می‌روی پیشش نگاه می‌کنی وقتی شعر را می‌خوانی می‌گویی چقدر این شعر را قشنگ گفته است. چقدر عالی هست. مثل نیزه می‌رود، در وجود آدم این بیت شعر یک شعر یک مصر یک غزل یا متن مقاله‌اش را که می‌خوانی فوق العاده است ولی وقتی که می‌روی تجربه‌اش می‌کنی این آدم را، می‌بینی نه ، فقط بلد است قشنگ حرف بزند. قشنگ بنویسد؛ اما نه، شدنی در کار نیست، شدنش خیلی ضعیف است یا اگر هم بر اساس یک شهود نوشته است، شعر را گفته است فعلاً در چه مقامی هست؟ در مقام پوست کلفتی و لجاجت است. در مقام مقاومت در مقابل شهودهای خودش هست. لذا ‌گوید اگر می‌خواهی بدانی که این در مقام معرفت بود، ببین عمل می‌کند یانه. الان گاهی وقت‌ها کتاب‌هایی برای من می‌آورند می‌گویند این را فلانی نوشته است، بعد من می‌بینم خانم که می‌آید من ببینم می‌بینم بی‌حجاب است خانم بدحجاب است، اصلاً شدنی در کار نیست. دقیقاً مثل چی؟ مثل هنرپیشه ای که نقش پیغمبر را بازی می‌کند و خانمی که نقش یک خانم باحیا. ما الان یک هنرپیشه‌ای داریم دارددر نقشش در نقشش، من نمی‌دانم کارگردان‌ها مغز چه چیزی را خورده‌اند، این را بده به یک هنرپیشه‌ای که یک ذره به این نقش شبیه است. یک خانمی که اصلا به حجاب هیچ اعتقادی ندارد، به هیچ وجه. بعد به این یک نقش داده که در نقش فوق العاده قشنگ از حجاب دفاع می‌کند. سخنرانی می‌کند. دفاع می‌کند علیه کسانی که به حجاب می‌خواهند بی‌حجابی را در جامعه رواج بدهند این خانم در نقش از سخنرانی می‌کند. فوق العاده قانع کننده و عالی. حالا این بعد از نقش خودش با حجاب هست؟ نه. بعدش باز به همان بی‌حجابی‌اش هم افتخار می‌کند. مگر ندیدیم کسانی که نقش‌های مقدس بازی می‌کردند مثلاً نقش پیغمبر را بازی می‌کند، نقش پیغمبر خدا را بازی می‌کند، بعد ولی نه، این دلش جای دیگر است؛ ولی نقش پیغمبر را هم خیلی خوب بازی می‌کند. فقط می‌تواند این نقش را بازی کند ولی هیچ چیز ندارد. می‌گوید اگر می‌خواهی خروجی را ببینی، چه می‌فرماید: «فمن عرف» ببینید می‌گوید اگر کسی به معرفت رسیده باشد «دَلَّتهُ المَعرِفَةُ عَلَى العَمَلِ» حتماً معرفت به عمل وادار می‌کند برخلاف علم. علم وادار به عمل نمی‌کند. علم مقدمه است. اگر به عمل منجر شد، حالا کم کم به معرفت تبدیل می‌شود. آن معرفت خیلی کمک می‌کند به انسان «و من لم یعمل فلا معرفته له» اگر کسی عمل نمی‌کند معرفت ندارد. عمل نمی‌کند معرفت ندارد. اگر کسی مهربان نیست آرام نیست شاد نیست، معرفت ندارد. اگر هنوز حسود هست اگر زودرنج هست اگر خسیس است، این الان هیچ فایده‌ای ندارد؛ یعنی الان نشده است. این اتفاق نیفتاده است. این فقط دانشش خوب است. این یک الگوی فوق العاده است.

سراغ آثار معرفت نفس برویم. معرفت نفس چه کار می‌کند؟ قبلاً ما کار کرده‌ایم فشرده این را خدمتتان عرض کنم آثار معرفت را اگر نگه داشته باشیم آخرش که نوشتیم معرفت توحیدی ۱۰ چند تا نقطه... یعنی چه؟ یعنی آثار معرفت نفس ته ندارد. ته ندارد. نمی‌توانیم بگوییم تا اینجا هست. نه، بی‌نهایت آثار دارد و بنابراین تو هر چه که می‌خواهی از درون این می‌توانی در بیاوری. یک موقعی یک مربی می‌آید چه کار می‌کند؟ یک مجموعه یک مجموعه فرهنگی. من گاهی تعجب می‌کنم. به آنها هم می‌گویی ثابت هم می‌کنی باز همان کار خودشان را می‌کنند. جالب است وزیر است من با او صحبت کرده‌ام معاون وزیر هست مدیر کل بزرگ در یک بخش فرهنگی کشور هست، به او ثابت می‌کنم که تو اگر می‌خواهی کارت برکت پیدا کند، چند میلیون برابر این است. می‌گوید خیلی عالی است استاد. واقعا عالی بود. بعد آخر سر می‌بینی بودجه‌بندی اش، دوباره همان سر کار مسخره‌ای است که قبلاً کرده است. ببینید یک موقع کسی که می‌آید هدف گذاری می‌کند. خروجی‌ها را که می‌خواهد در کار فرهنگی بگوید. می‌گوید من یک خروجی بگیرم به جای اینکه یک چیز کوچک بگیرم کلان بگیرم بگذار یک چیزی بگیرم که ته درآمدش ته نداشته باشد. یک موقع است می‌گویی تو اگر این کار را بکنی سالی یک میلیارد درآمد داری ۲ میلیارد درآمد داریم. می‌روم سرمایه‌گذاری می‌کنم برای یک میلیارد تومان. یک موقع نه به او می‌گویند آقا اگر می‌خواهی سرمایه‌گذاری به تو یاد بدهم که اصلاً حساب نتوانی در بیاوری اصلاً نتوانی جمعش کنی صد تا حساب دارند اصلاً نمی‌توانند این را جمعش بکنند. بیا اینجا سرمایه‌گذاری کن. می‌فهمد. قبول هم دارد. تایید هم می‌کند. آخر سر تمایلی به این کار ندارد. حتی دانشمند هست طلبه است آدم نخبه‌ای هست،می‌گوید آقا من الان می‌خواهم برای مسائل تحصیلی ات بگویم کجا سرمایه‌گذاری کن که تو به هزار تا کار برسی. قشنگ گوش می‌کند. حرف‌های تو را هم از حفظ است. بعد می‌گوید من می‌خواهم بروم باز یک چیز محدود انتخاب کنم؛ یعنی آن شهوت آخر سر کار را دستش می‌دهد، آخر سر می‌گوید باشد. این است؛ یعنی وقتی وقتی به او می‌گویی آن اتفاق نمی‌افتد. یک موقعی من یک منبع به تو می‌گویم تمام است. مگر چند تا رشته می‌خواهیم می‌گویند من در فلان رشته می‌خواهم متخصص شوم، می‌گویم بیا من یک چیزی به تو یاد می‌دهم در ۱۰۰ تا رشته متخصص شو. باز قبول نمی‌کند. آن شهوت نمی‌گذارد. آن نفهمی مشکل ایجاد می‌کند. معرفت نفس ته ندارد؛ یعنی واقعا اگر کسی بخواهد به تمام دانش‌ها و قدرها راه پیدا کند، علی علیه السلام این است که می‌گویم بعد از ۱۲ سال فکر نکنید که این حدیث را فهمیده‌اید. می‌گوید تو اگر می‌خواهی به هر قدری راه پیدا کنی، مادر همه قدر معرفت نفس است. اگر کسی به قدر راه پیدا کند یعنی آدم توانمندی هست؛ یعنی می‌تواند برای هر غذایی قدر طراحی کند. می‌تواند برای هر غذایی قدر تعریف کند. این خیلی حرف است. اولین آن چیست؟ معرفت الله.

معرفت نفس چگونه معرفت الله ایجاد می‌کند؟ نوشتم ال الاه. الله شده چی؟ ال الاه؛ یعنی معشوق مشخص الله معشوق هست. اما کدام معشوق است؟ معشوق بی‌نهایت است. خوب دقت کنید خیلی صریح من این را می‌گویم چون قبلاً با هم کار کردیم یک روحی از خدا در ما دمیده شده .خیلی راحت. به بچه‌ها هم می‌توانید همین را بگویید. همین ۵ دقیقه معجزه می‌کند همین ۵ دقیقه. آقا یک روحی از خدا دمیده شده در شما برای همین بی‌نهایت طلب شدید. مثل خودت می‌خواهی بروی که همش کمال بی‌نهایت. شما وقتی می‌خواهید فوق عقل را تعریف کنید چگونه تعریفش می‌کنید،عقل را تعریف کردید دیگر می‌روید دنبال دانش دنبال تصرف در طبیعت دنبال اختراع اکتشاف خلق؛ ولی وقتی می‌رسید به فوق عقل چگونه تعریف می‌کنید می‌گوید اولین خصوصیت فوق عقل بیزاری از محدودیت است. تنفر از محدودیت است. و عشق به کمالات چیه؟ بی‌نهایت است. عشق بی‌نهایت از علم بی‌نهایت، قدرت بی‌نهایت، لذت بی‌نهایت، عمر جاودان پس ما بی‌نهایت طلب هستیم. پس ما یک کمال بی‌نهایتی را می‌خواهیم به شکل بی‌نهایت. این کمال بی‌نهایت یا هستی باید باشد که ما آن را می‌خواهیم چون طلب معدوم مطلق محال است، یک هستی یک وجودی هست که بی‌نهایت است. تا می‌گوییم بی‌نهایت از درون آن چه چیزی در می‌آید؟ دقت کنید با اینکه تمرین زیاد کردیم باز خیلی از عزیزان امتحان می‌کنم باز می‌بینم این را نفهمیدند. باز ریپ می‌زنند. شما تا می‌گویی بی‌نهایت، همه دانشی که یک پیغمبر دارد دعوتی که می‌کند، در بی‌نهایت به دست می‌آید؛ یعنی یک مربی قدرتمند یک استاد قدرتمند به خصوص یک استادی که قرار است با غیر مسلمان سر و کار داشته باشد یا با معاند سر و کار داشته باشد؛ با آدم‌های لجباز سر و کار داشته باشد؛ شما باید دست روی چه چیزی بگذارید؟ آن اسم اعظمی که می‌توانید این را تکانش بدهید چه چیزی هست؟ بی‌نهایت است، اینکه امام می‌گوید رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خدا هست، یعنی بی‌نهایت طلب است. پس شما باید از وجه مشترک آن کافر، آن معاند، آن وهابی، آن کسی که با تو همچین نیست استفاده کنی. مشکل اساسی بزرگان ما هنوز در قم هم این هست که وقتی می‌خواهند بروند ادیان دیگر را بیاورند به سمت خودشان با وجه اختلاف شروع می‌کنند؛ یعنی الان ما میلیاردها تومن بودجه امام زمان صرف است در ماهواره‌ها صرف دعواهای سر ولایت حضرت امیر است. در حالی که اصلاً به قول علامه دعوای ما با اهل سنت سر ولایت نیست. سر چیست؟ سر مورد مشترکمان است توحیدمان است. عرض کردم در اروپایی که رفتم با علمای اهل سنت بحث داشتیم من فقط توحید را جا انداختم یعنی کار دیگری نکردم. من یک معرفت نفس گفتم از درون معرفت نفس آمدم توحید را درآوردم. تمام شد. یعنی ۱۵ جلسه رسیدیم ۱۵ جلسه که رسیدیم ما ۴۰ جلسه داشتیم که گفتم شب ریختند در هتل فکر کردم می‌خواهند مرا بکشند. اشهدم را گفتم گفتم ۱۱ شب در برف ۱۷ درجه زیر صفر من آمدم پایین دیدم که نشسته‌اند گفتم دخلم درآمده تمام است در شهر غریب هیچکس هم نیست. دیدم همه هیجان زده. نشستن. پروفسور. گفتم: چیه؟ گفتند سوال داریم گفتم فردا سر کلاس گفتن نه نمی‌شد خواب زده است به سرمان ما نمی‌توانیم به خانه برویم حتی به خانه‌هایمان هم نتوانستیم برویم از ۵ غروب که کلاس شما تمام شده است تا الان داریم سر کله هم می‌زنیم بابا چه شده است گفت این توحیدی که شما به ما درس داده‌اید،،ما فهمیدیم اصلاً این بدون ولایت نمی‌شود این الله را نمی‌شود. بدون ولایت به آن رسید. شما لازم نیست بروید در قسمتی که در آن اختلاف دارید درگیر شوید. وقتی می‌روید سر ولایت دعوا می‌کنید، الان شما بیا از این مجموعه دعواهایی که ما میلیاردها تومن پل بیت المال را صرف آن می‌کنیم در ماهواره‌ها علما می‌آیند بحث می‌کنند ته آن چند نفر مسلمان شیعه شده‌اند؟ ولی وقتی تو اصلاً نمیای راجع به ولایت حرف بزنی، راجع به مورد اختلاف صحبت کنیم اینجا. تربیت خیلی مهم است. با بچه ات دعوا داری نرو سر موضوع اختلافی که با بچه‌ ات داری دعوا کنی. هیچ وقت به نتیجه نمی‌رس.ی با شوهرت با زنت با بچه‌ات با هر کس. باید بیای سر چه موضوعی شروع کنید؟ مورد مشترکتان خیلی کارها مشکلاتتان را حل می‌کند. تمام. مورد اشتراک. از اشتراک شروع کنید. معرفت نفس مشترک بین همه است. فطرت مشترک بین همه است. پس بنابراین شما وقتی می‌خواهید شروع کنید با طرف باید از بی‌نهایت شروع کنید. همه هم آن را قبول دارند. تا می‌گویی بی‌نهایت از درون بی‌نهایت چه چیزی در می‌آید بلافاصله؟ نهایت مساوی با چه چیزی هست؟ توحید، چون ما یک دانه بیشتر بی‌نهایت نمی‌توانیم داشته باشیم. تمام شد. بردی. دیگر تمام شد. «وحده وحده وحده» تمام شد. پس من آن کسی را که عاشقش هستم بی‌نهایت است و بی‌نهایت یک نفر هم بیشتر نیست. پس ما به او می‌گوییم آن یک نفری که به او می‌گوییم می‌گوییم اسم دارد می‌گوییم حالا اسمش چیست؟ اصلا مهم نیست. اسمش چه باشد؟ مهم این است که ما عاشق یک نفر هستیم. هو است. هو دیگر. هو یعنی او اصلاً ولش کن،بعد به او می‌گوییم حالا« قل هو » آن هو در فارسی به آن می‌گویند در فارسی اول بگو به زبان خودش بگو هستی مطلق، وجود بی‌نهایت تا این با آن انس بگیرد. من آن کسی که می‌خواهم یک بی‌نهایت است من یک بی‌نهایت دوست دارم من کمال بی‌نهایت را می‌خواهم من عاشق کمال بی‌نهایت هستم می‌گوییم حالا این عربی در فارسی به آن می‌گویند کمال بی‌نهایت در زبان عربی به آن می‌گویند الله، یعنی مسئله را ببر سمت ادبیات. نه به سمت چیزی که به آن حساسیت داری بگویی الان زگیل می‌زند. الله همین است. در فارسی شما به آن می‌گویید هستی بی‌نهایت، عشق بی‌نهایت، کمال بی‌نهایت، در عربی اسم آن الله است می‌خواهی اسمش را نیاری هم ولی همین است دیگر فرقی هم نمی‌کند فرقی نمی‌کند الله« قل هو الله» که چه چیز است؟ که چه چیز است؟ چون بی‌نهایت است. چه چیز است؟ احد هم هست. ببین چقدر قشنگ در می‌آید از درون نفس. «قل هو». ۵ دقیقه هم بیشتر نشد تمام شد « قل هو الله احد». پس ما الله را از درون نفس در می‌آوریم. از کجا؟ از بی‌نهایت طلبی. همه ی آدم‌ها چیزی که قابل انکار هم نیست. الله را درآوردیم ما تمرین زیاد کرده‌ایم دیگر الان من نمی‌خواهم روی آن کار کنم. برویم سمت رسالت و نبوت. حالا الان این عشق را در دل من گذاشته. مگر بی‌نهایت نیست! یادتان بود تمرین کردیم دیگر. از درون هستی بی‌نهایت چه چیزی را درآوردیم؟ ما اولین چیزی که درآوردیم چه چیزی بود؟ بی‌نهایت بودن بود. در هستی وجود، وقتی بی‌نهایت را درآوردیم چه چیز را از درون آن درآوردیم؟ یکتایی وقتی یکتایی درآوردیم یعنی کمال بی‌نهایت همه کمالات را دارد. چون کمال بی‌نهایت است، بی‌نیاز مطلق هم هست. درست است یا نه! بی‌نیاز مطلق است دیگر. نیاز نمی‌تواند داشته باشد .بی‌نهایت به چه چیزی نیاز داشته باشد نیاز یعنی آنجا که دیت وجود دارد من الان چیزی بیرون از خودم هست غیر از من است من آن را می‌خواهم وقتی در مقابل الله هیچ چیز نیست خودش همه چیز است نیاز معنادار نیست نیاز اصلاً شکل نمی‌گیرد. نیاز زمانی شکل می‌گیره که دو تا چیز باشند: یک خلئی وجود داشته باشد. توجه کردید. این الان دیگر بی‌نهایت است. وقتی بی‌نهایت هست صمد هم هست. پس وقتی صمد هست، اذیتی ندارد آزاری ندارد ظلمی ندارد، «انما یحتاج الی الظلم الضعیف» محتاج ظلم چه کسی هست؟ ضعیف ظلم می‌کند. اصلاً ظلم در مورد خدا معنادار نیست. چون خدا می‌خواهد به چه کسی ظلم کند؟ به هر کس ظلم کند، جلوه‌های خودش هستند. جلوه‌های خودش هستند. اصلاً معنا ندارد. شما همین لطیفه‌ای را که می‌گویی لطیفه‌ای را که می‌گویی، می‌گویی طرف با سایه خودش کشتی گرفت دوم شد. ما سایه خدا هستیم. اصلا معنا ندارد، ما ظل هستیم، قرآن راجع به سایه چه کار کرده است؟ برسیم انشاالله برایتان راجع به سایه بخوانم «مدّ الظل» خدا چگونه سایه را گسترش می‌دهد؟ سایه، هر چیزی را که شما نگاه کنید سایه است. سایه ی خودش است. پس اصلاً ظلم معنادار نیست. بنابراین اگر خدا این عشق را در من ایجاد کرده است، کار عبث نمی‌کند. چون بی‌نهایت مطلق است. چون کمال مطلق است. کار عوضی، کار عبث، کار بی‌نتیجه نمی‌کند. پس اگر این کار را کرده است، اگر این عشق را در من انداخته است، نمی‌تواند من را راهنمایی نکند، که تو برای چه این عشق را در درون تو انداخته‌ام. طلب من است. دقت کنید طلب من است که من بدانم برای چه این عشق در من است. اینجاست که من به چه چیزی احتیاج دارم؟ به اینکه با من حرف بزن. به من بگو این سفیر را برای چی پیش من فرستاده‌ای! عشق خودت را برای چه در دل من انداخته‌ای! چرا من را عاشق خودت کردی! این سفیر چیست. خدایا با من چه کار داشتی! وقت نیست برایتان یک غزلی می‌خواندم از حافظ

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

البته این آن غزل نیست، این غزل که حالا بعداً اگر فرصت شد برایتان بخوانم. چه کار کرده خدا لسان الغیب را رحمتش کند. لسان الغیب. الان این الله نمی‌تواند من را راهنمایی نکند. اگر من معرفتم به این الله درست باشد . این الله امکان ندارد من را سردرگم نگه دارد امکان ندارد با من حرف نزند آیه را نگاه کنید. آیه چه کار کرده است. اصلا خدا خیلی خدا است. ببینید «وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِّن شَيْءٍ» ببینید نمی‌گوید «و ما یعلم الله» نمی‌گوید و« ما عرف الله» نمی‌گوید خدا را نمی‌دانند و حتی خدا را نمی‌شناسند. می‌گوید خدا را اندازه نگرفتند. اندازه خدا دستشان نیامده است. قدر خدا، قدر الله، دست این نیست. می‌دانی چرا این را دارد می‌گوید چون الله هایی که ما می‌پرستیم به قول امام می‌گوید چیست؟ می‌گوید این الله‌های شما «مخلوق لکم مردود الیکم» الله زمانی به دست می‌آید که تو قدر نفس دستت باشد، قدر نفس قدر همه قدرها هست. مگر این نیست. لذا پیغمبر می‌گوید من عرف نفسه یعنی اول قدر خودت است دستت بیاید تا رب تو دستت بیاید. تا الله دستت بیاید. تو قدر الله دستت نیست، چون خودت را نمی‌شناسی اگر من به معرفت نفس رسیدم. حالا این قدر چه چیزی هست همین بی‌نهایتی که الان برایتان توضیح دادم. این الله با این بی‌نهایت بودنش نمی‌تواند من را راهنمایی نکند. چون بی‌نهایت است. چون رحمان است. رحمان یعنی آنکسی که سعه وجودی‌اش را همه جا پخش می‌کند، رحمت است دیگر؛ یعنی ظهور بی‌نهایت واسع دارد. پس من می‌گوید «و ما قدر الله» این‌ها که این حرف را نمی‌فهمند می‌گویند مگر خداوند اندازه دارد خدا که بی‌نهایت است. پس اندازه‌اش چی هست اینجا نوشته است. چرا می‌گوید خدا را اندازه نگرفته‌اند؟ ترجمه‌اش این است ولی مفسر چون خودش هم این را نمی‌داند می‌نویسد الان همین ترجمه را بخوانید « نشناختم خدا را آنگونه که باید بشناسند نشناختند» حق هم دارند. برای کسی که این داستان‌ها را نمی‌داند نمی‌شود غیر از این حرف زد، باید قبلاً شخص بیاید معرفت نفس را یاد بگیرد تا بتوانیم ما قدرها را ترجمه کنیم. الان ما قدر را ترجمه نمی‌کنیم، می‌گوییم نشناختم خیلی هم دقیق کار کرده است، این کسی که نوشته است دستش هم درد نکند. مفسرش چه مترجمش کار درستی هم کرده است. ندانستن هم نمی‌دانند هم نگفته است نشناختن گفته که از مقوله معرفت است؛ یعنی نقطه نقیض و نقطه مقابل ترجمه دقیقی هست که مقابله می‌کند با معرفت قشنگ دقیقاً تطبیق دارد؛ اما اگر کسی معرفت نفس بلد باشد که دیگر نمی‌گوید نشناختند. چه می‌گوید؟ می‌گوید اندازه خدا دستشان نیست. می‌گوید می‌گوید اندازه خدا دستشان نیست. اندازه خدا چقدر است که می‌گوید ما قدر الله حق قدره آنگونه که شایسته و اندازه خدا باشد این‌ها اظهار نظر نمی‌توانند کنند شایسته چیست می‌گوید« اذ قالو »خدا چیزی نازل نکرده پس معلوم است خدا را نشناخته است» خدا محال است نازل نکند. تو اگر الله را شناختی الله یعنی نازل می‌کند. الله یعنی با تو حرف می‌زند. الله یعنی کار عبث نمی‌کند. الله کسی نیست که از یک طرف تو را عاشق خودش کند از یک طرف تو را بلاتکلیف روی هوا ول کند. به تو نگوید این عشق را برای چه به تو داده‌ام. بی‌جهت کار نمی‌کند. الله هدفدار کار می‌کند. خودش نه. فعلش هدفدار است و جهت دارد. الله حقیقی قدرش رسالت می‌شود. گرفتی چه شد؟ رسالت می‌شود پس تو اگر گفتی: « اشهد ان لا اله الا کمال بی‌نهایت » بلافاصله می‌رسی به اینکه« اشهد ان محمدا عبده و رسوله» خودت شهادت می‌دهی. دیگر اصلاً لازم نیست می‌گوییم من خودم شهادت می‌دهم. این الله نمیشه بدون رسالت نمی‌شود. اصلاً بدون ظهور که نمی‌شود. بی‌نهایت هست. بی‌نهایت تا ظهور نداشته باشد قبلاً بارها گفتیم بی‌نهایت بدون ظهور نه قابل شناسایی است ، نه قابل تبعیت است، چون بی‌نهایت است، باید ظهور بکند تا من بتوانم درکش بکنم پس به این ظهور چه می‌گویند؟ حالا الان می‌فهمی چقدر قشنگ در می‌آید. به این ظهور چه می‌گویند به این ظهور در قرآن چه می‌گویند، دو تا اسم دارد تخصصی بفهمید ریاضی بفهمید به آن می‌گویند خلیفه یا مثل اعلا، عالی‌ترین نمونه از بی‌نهایت، گرفتید پس چرا خدا آن اسم را روی آن گذاشته است « و له المثل الاعلی» پس این را دقت کنید مثل اعلی یعنی چه؟ یعنی بی‌نهایت بی جلوه نمی‌تواند باشد ک به کامل‌ترین جلوه‌اش می‌گویند مثل اعلی. الله دارد اینگونه با من حرف می‌زند پس من وقتی می‌گویم « اشهد ان لا اله الا الله » رسالت را هم باید شهادت بدهم، و اگر کسی به شهادت نرسد معلوم است، آن الله اش قلابی است. معلوم است قدر خدا را اصلاً نمی‌داند چیست. خود خدا با چه ادبیاتی با ما حرف می‌زند. انشالله آقا امام زمان بیاید ما قرآن بخوانیم. یک ذره قرآن بفهمیم «و ما قدر الله حق قدره» اصلاً خدا را اندازه نگرفتند. حق قدر خدا در دستشان نیامده است، «اذقالوا» موقعی که ادعا کردند و گفتند که «ما انزل الله علی بشر من شیء» خدا هیچ چیز نازل نکرده است پس خدایتان قلابی است هر کس گفت خدا با بشر ارتباط نمی‌گیرد خدایش قلابی است خدای حقیقی الله چون بی‌نهایت است بی جلوه نمی‌تواند باشد. وقتی من را آفریده پس نمی‌تواند به جلوه باشد. من الان ظاهرم. بالاخره من الان به دنیا آمده‌ام، از این طرف هم عشق بی‌نهایت به من داده است. پس نمی‌تواند من را راهنمایی نکند. نمی‌تواند. فعلاً دو تا را درآوردیم از درون نفس ،یک بار دیگر تمرین کردیم،« اله، الله، رسالت» این آیه فوق العاده است. این آیه را کاملاً روی آن تسلط داشته باشید، هست، قرار شد با هم قرآن بخوانیم، ساعت بعد.

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.