جلسه 008 - اردوی همدلی (گیلان ۱۴۰۱)
شماره جلسه
8
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1401
ماه
7
روز
22
متن کامل (خام) ‌ جلسه 008 - اردوی همدلی (گیلان ۱۴۰۱)

اردوی همدلی (گیلان)

جلسة هشتم (8) به تاریخ: 22/07/1401

استاد گرانقدر:

استاد محمد شجاعی

تعداد جلسات: 9

یک کسی آمد پیش یکی از یاران پیغمبر عرض کرد که چرا تو حرف هایت با بقیه فرق دارد؟ حرف هایت به دل مینشیند، مؤثر است؟ تو چکار کردی؟ بقیه اصحاب پیامبر هم برای ما صحبت می کنند اما اینطور موثر نیست. گفت: من هروقت محضر پیغمبر رفتم از ایشان سوال کردم چه کار کنم جهنم نروم، اما بقیه رفتند پرسیدند چه کار کنیم بهشت برویم. این یک قاعده است که علی به ما یاد می دهد: «اجتِنابُ السيّئاتِ أولى مِنِ اكتِسابِ الحَسَناتِ» گناه نکردن شایسته تر است تا حسنه داشتن و عبادت کردن و کار خیر کردن. چون گاهی وقت ها انسان پنجاه سال عبادتش را در یک مِراء در یک مشاجره از دست می دهد. در یک موضع گیری غلط تمام تلاش هایش را «حبط الاعمالهم» گاهی وقت ها انسان یک تصمیم هایی را در زندگی اش می‌گیرد که در روایت داریم در کافی شریف خداوند میفرمایند من که دیگر این بنده را نمی خواهم و اهل بیت هم رد می‌کنند. مثل همان موردی که دیروز خواندیم. بعد جالب است میگوید این را می دهند تحویل شیطان یعنی میگویند این شایسته توست. شیطان میگوید من هم خوشم نمی‌آید از او؛ یعنی بدتر از شیطان می‌شود انسان گاهی اوقات در تصمیم ها و موضع گیری هایش. برای همین هیچ چیز مهم تر از آسیب شناسی نیست. انسان آفت‌ها را اول بشناسد؛ چون جنس ما فوق بهشت هست، نه بهشت. بهشت، جای پایینی هست برای انسان. خدا می‌گوید من شما را برای خودم و مقام خودم تربیت کردم. برای بهشت ویژه خودم تربیت کردم. بنابراین کافیه ما آفت ها را بشناسیم و دائما از آنها پرهیز کنیم. حواسمان به خودمان باشد و مراقب خودمان باشیم. اگر هم قرار است به دیگران بپردازیم به اندازه ای که به خودمان آسیبی نرسد. این جمله را امام علی چندبار در نهج البلاغه فرمود که من میتوانم شما را اصلاح کنم؛ اما نمیتوانم مگر به «فساد نفسی» مگر اینکه خودم را آلوده کنم تا به شما برسم؛ بنابراین این سوال خیلی مهم هست. ما کار فرهنگی چقدر باید بکنیم به اندازه‌ای که به خودمان آسیب نزنیم. این مرحله را ناموس میگویند، نانوس یعنی چیزی که مال تو نیست. حریم دارد. نمی‌توانی نزدیک شوی؛ لذا شما به اندازه‌ای که خراب نشوی، میتوانی ارتباط داشته باشی؛ مثل یک زنِ شوهردار که زن یک کَس دیگر هست، فقط هم برای اوست. این اگر قرار باشد در فعالیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی فعالیت کند به اندازه‌ای است که به حریم همسرش و ناموس بودنش لطمه ای وارد شود. ما هم همینطور هستیم. ما خودمان هم نامس اهل‌بیت هستیم. باید کارهایمان به اندازه‌ای باشد که نزدیک شوی ارتباط داشته باشی که آسيب نبینیم؛ یعنی آن خلوت عاشقانه ای که باید با معشوقمان داشته باشیم و فقط هم با او، بهم نخورد، خلوت دلمان خراب نشود؛ واِلا به ما هیچ ربطی ندارد که چه کسی می‌خواهد جهنم برود. ما به اندازه‌ای باید برویم که اول خودمان را؛ لذا در سیر چهارگانه عرفان شخص سیر «مِنَ الحق اِلی الخَلق» دارد یعنی اول باید خودش کاملا با حق پیوند خورده باشد، بعد به اذن خدا به میزانی که آسیب نمیبیند که او به نفس مطمئنه هم رسیده میاید برای دستگیری بقیه وَاِلا مثل پزشک است، پزشک اول باید دوره هایش را ببیند بعد پزشک است که میداند با مریض چه کار بکند. در روایت داریم که «يُخاطِبَ الْجاهِلَ مُخاطَبَةَ الطَّبيبِ الْمَريضَ» شایسته است که یک عاقل وقتی میخواهد با یک جاهل برخورد بکند مثل طبیب با مریض رفتار کند. این فرمول خیلی مهم هست. چون میخواهم موضوعاتی را کار بکنم که باز آفت هست. طبیب اول از این یاد گرفته هیچ وقت مریض نشود. کاملا فاصله اش با مریض محفوظ است. عفونی ترین و وحشتناک ترین مریض را هم که بیاورند او بلد هست با این چطور ارتباط برقرار کند. هفت هشت ساعت با او باشد ولی آلوده نشود. در دفتر، در مطب، طبیب بلد هست. دو) طبیب هیچ وقت اجازه نمیدهد در درمان و ارتباط آن رابطه های شخصی رویش اثر بگذارد. مریض، مریض است. کی‌خواهد بابایش باشد، دخترش باشد، تشخیص داده باید دارو بخورد. سه) طبیب هیچ کس را بخاطر مریضی کوچک نمی شمارد. تحقیرش نمی کند که تو چرا مریض شده ای. هفته قبل تو آمدی مطب که سرماخوردی. حالا دوباره سرما خوردی. مریض مریض است. مریض تحقیر نمی شود. طبیب بخاطر مریضی سرزنش نمی کند. حالا هرکسی هر نوع مریضی، روحی، روانی، هر نوع بیماری: فحشای ظاهری و فحشای باطنی پیدا کرد، طبیب هیچ وقت چیزی نمیگوید که آن شخص خرد بشود، شخصیتش از بین برود و نابود شود و فرصت بازسازی دیگر نداشته باشد. طبیب باید طبیبی اش را بکند. بنابراین در کار فرهنگی آنچه که خیلی مهم هست، این است که ما قدم هایمان را در هر مرحله به گونه ای برداریم که روابط ناموسی ما با غیب با امام زمان با شخص خدا بهم نخورد. اگر قرار باشد روابط ناموسی ما با همسر اصلی مان، با زوج اصلی مان، اله مان یعنی الله تبارک تعالی خراب بشود، روی این رابطه سایه بیفتد، آن کار دیگر کار برای خدا نیست. آن یک عمل شیطانی است که ظاهرش دلسوزی دارد، مهربانانه هست، عواطف حیوانانه هست که شیطان تحمیل میکند به ما؛ مثل عواطف خیلی از پدرومادرها که با عاطفه بچه هایشان را جهنمی میکنند؛ چون بچه اش را دوست دارد بفرستم خارج؛ چون بچه ام را دوست دارم، فلان کلاس منحرف بفرستمش بچه ام این را میخواهد. بچه نابود میشود. شیطان از زمینه عاطفه دارد این کار را انجام میدهد. بنابراین آنچه که مهم هست این است که ما باید آفت ها را خوب بشناسی و به همین میزان هم جلو بریم. اگر قرار است من در جایی سرمایه گذاری بکنم جایی یا کسی که قرار است خودم هم با او غرق شوم، بی عاطفگی عین عقلانیت است. باید بایستی او غرق شود، او می‌خواهد جهنم برود. این چیزی است که پیغمبر درمورد همسرانش درمورد بهترین و نزدیکترین دوستانش و اصحابش همینجور بودند و پیغمبر هم بیشتر از این دخالت نکرد و اینجور نبود که فکر کند میتواند هدایت کند و باید هدایت کند. نه. ما هیچ. هادی فقط اوست. «هُوَ الهادی» ما بذر پاش هستیم فقط. ما زارعیم. ما بذر را میپاشیم. به ما ربطی ندارد. همانطور که در کشاورزی هم به ما ربطی ندارد: « أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ* أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» ما فقط هرس می کنیم؛ یعنی بذرمان را می پاشیم، یعنی حرفمان را می زنیم، از طرق مختلف پیام مان را می رسانیم. زارع اصلی خداوند هست که با هر بنده ای هم یک رابطه ای دارد. ممکن است رویش بکند یا نکند. زمین ها با هم متفاوت هستند؛ بنابراین این به ما ربطی ندارد. برای همین هم نزدیک ترین یاران پیغمبر، نزدیکترین یاران امیرالمؤمنین و سایر ائمه نتوانستند هماهنگ باشند با آنها و بالأخره این اتفاق افتاد. شناخت آفت ها فوق العاده مهم هست؛ چون بحث ما بحث همدلی هست. من روی یک قوه سرمایه‌گذاری کردم که ان شاءالله بتوانیم روی این قوه صحبت بکنیم و آفت هایی که برای یک قوه هست را رویش کار کنیم که می‌تواند خیلی موثر باشد، چون کار کار فرهنگی هست. اول باید روی همین قوه کار کنیم. «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» تو با رحمت خدا نرم و مهربان شدی و اگر قرار بود خشن و تند و باشی، همه از دور تو می رفتند. لذا به قول علمای اخلاق ما فعلا داریم روی قوه غضبیه کار می کنیم. قوه شهوانیه داریم، قوه غضبیه داریم و به قول علمای اخلاق قوه عقلانی. این قوه باید خوب کنترل شود؛ چون در این قوه گناهانی هست که خیلی در قوه شهویه اینطور نیست. ولی در قوه غضبیه گناهانی هست که انسان در آن لحظه طوری می سوزد که دیگر اصلا خوب نمیشود. برای همین من مباحثی را انتخاب کردم که با این قوه سازگاری داشته باشد که ان شاءالله بتوانیم کار بکنیم؛ یکی از آنها خصومت است.

خصومت یعنی دشمنی کردن، مشاجرات از روی کینه، از روی تنفر این را خصومت میگویند. در بحث خصم میگویند. خصم را چی معنا می کنیم؟ دشمن. خاصَمَه یعنی دشمنی. ولی بیشتر کجا به کار می رود؟ در مشاجرات. اینکه بیفتیم در جروبحث های تند و خشن، عصبی. این بسیار بسیار خطرناک است. چند جا مسئله حریم است؛ یعنی جهنم است؛ مثل اینکه شما حقی دارید، چیز با ارزشی دارید، در دریاچه ای افتاده که پر از تمساح است. نمیتوانی بروی بَرَش داری. اگر طمع بخواهی بروی از دریاجه برداری، خودت شکار تمساح ها میشوی. یعنی نابود میشوی. امکان ندارد آن حق را بتوانی بیرون بکشی. لذا انسان باید آنجا از حق بگذرد. یکجایی هست الان آتش فشان شده، یک دریاچه ای از آتش دارد میاید، یک کیفی هم از شما افتاد در آن آتش، شما نمیتوانی بگویی بدوم بروم بَرَش دارم، اگر بروی اول خودت نابود میشوی. چند جا گفته اند نزدیک نشوید ولو حق هم با شما است. به آن سمت نروید. یک) مشاجره است. دو) مِراء است مِراء از مشاجره نرمتر است. یک قیل و قال زن و شوهری است. یک قیل و قال پدر و فرزندی است. خواهرو برادری است، تخاصم نیست. دشمنی نیست. عصبانیت نیست. اینجور نیست که طرفین از همدیگر متنفر باشند. نه. همدیگر را دوست دارند؛ ولی با این حال با هم بگو مگو می‌کنند. اینجور جاها حضرت فرمود اصلا نزدیک نشوید. نه می‌توانی به حقت برسی، محال است به حقت برسی. دو) اینکه جهنمی می شوی. لذا نه برای خصومت، خصومت درجه اش خیلی بالا است، برای درجه نرم مثل مِراء، قیل و قال هایی که افراد می‌کنند، پیامبر می فرمایند من شفاعت نمیکنم کسی را که قیل و قال را رها نمی‌کند، هر چند حق با او باشد. حتی در اساسی ترین مسائل، مثل مسائل اعتقادی یا سیاسی که الان هست.

ما بارها گفتیم عزیزان خانواده جای طرح مسائل این چنینی نیست. خانه جای صلح و صفا و امنیت است. نگذارید حتی اگر کسان دیگر هم میخواهند خانواده را با مباحث سیاسی به آتش بکشند بلند شوید و بیرون بروید. جلسه را ترک کنید. خودتان را مشغول کار دیگر کنید. حتی لازم نیست دفاع کنید. چون دفاع هم فایده ندارد. حقی ثابت نمیشود اگر بخواهی اینجا حرفی بزنی. فقط کینه ها و کدورت ها زیاد می‌شود و آن ناموس اصلی بهم می‌ریزد. او نباید بهم بریزد. لذا آنجایی که به شدت ما منع شدیم، این است که خصومت و مشاجره در مسائل دینی نداشته باشیم. جیغ و داد و فریاد سر اثبات یک مسئله. اینطور نمی‌شود. اصلا اینجور چیزی ثابت نمیشود وقتی شما میخواهید با دعوا و جیغ و داد چیزی را ثابت بکنید. حل نمیشود؛ چون تخاصم است. طرف نیامده چیزی را ثابت کند. آمده حرفی زده باشد، زهری پاشیده باشد. لذا هیچ چیز اثبات نمی‌شود. پیامبر مریض است. لحظات آخر فرمود: چیزی بیاورید من بنویسم که بعد از من اختلاف نداشته باشید، پیامبر را نگاه کنید که حواسش به چیست؟ اینکه جامعه بعد از او دچار اختلاف نشود. معلوم بود میخواهد چه بنویسد. پیامبر میخواست بنویسد علی بعد از من .... این هم کتبی. نذاشتند. یکی گفت او دارد هذیان میگوید. آن یکی گفت مگر پیغمبر هذیان می‌گوید؟ او «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى» پیامبر گفت: همه تان بیرون بروید. الان دیگر وقت اثبات چیزی نیست. پیامبر دیگر چیزی نمی‌گوید. بااینکه مهم ترین مسئله جهان و بشریت است. ولی فایده ای ندارد. حقی ثابت نمی‌شود. اگر پیامبر نامه ای می‌آوردند، چیزی می‌نوشت، باز هم فایده ای نداشت. بنابراین در کمترین حدش که مِراء و گفت و گو است جهنم است و محرومیت از شفاعت پیغمبر است، چه برسد به این‌که به مشاجره و دعوا برسد. این بسیار بسیار خطرناک است.

من دربارة مشاجره برایتان بگویم: اولین روایت از امام باقر است: «إِيَّاكَ‏ وَ الْخُصُومَاتِ‏ فَإِنَّهَا تُورِثُ الشَّكَّ وَ تَهْبِطُ الْعَمَلَ وَ تُرْدِي صَاحِبَهَا وَ عَسَى أَنْ يَتَكَلَّمَ بِالشَّيْ‏ءِ فَلَا يُغْفَرَ لَه‏» هرچه پلیدی هست اینجا آمده. می‌فرماید که از مشاجرها پرهیز کنید. اینجور شد زود فرار کنید. چون مار و عقرب و شیطان دور و برتان هستند. قطعا دنیای آخرتی سَرَت کلاه میرود. به اینجا کشید کنار بکشید. لازم نیست چیزی را ثابت کنید. حقی را ثابت بکنید. چرا؟ اولین اثرش که وحشتناک تر از این وجود ندارد اینکه یقین های شما را، اطمینان های شما را، اعتمادهای شما را نابود میکند. «فَإِنَّهَا تُورِثُ الشَّكَّ» شک را برایتان می آورد. شک آمد یعنی اینکه انسان دیگر استمرار ندارد. هیج چیز دیگر جلویش نیست. مثل اینکه شما دارید در شب میروید، امیدت به چراغت هست دیگر در جاده، یک جاده خطرناک می‌روی با گاز هم میروی میگویی من در ماشین نشسته ام، این هم چراغ روشن است که یکدفعه چراغت خاموش می‌شود. ببین چه اتفاقی می‌افتد! جفت چراغ هایت خاموش شود چه کار می شود کرد؟ نابودی است. «وَ تَهْبِطُ الْعَمَلَ» خیلی خطرناک است. عمل‌تان را نابود می‌کند، ثواب هایتان را، کارهایتان را، اعمالتان را نابود میکند: تخاصون. یعنی مشاجره کردن اینگونه است این دیگر. نهایت حماقت است که کسی خانه بسازد و خراب کند خانه بسازد و خراب کند. قرآن مثالی که می‌زند جالب است مثل خانمی که می‌بافد، بافت که تمام شد همه را بردارد بازش کند. «وَ تُرْدِي صَاحِبَهَا» نابود می کند مشاجره کننده را. از او چه می‌خواهد بماند؟ اینجا را دقت کنید «وَ عَسَى أَنْ يَتَكَلَّمَ بِالشَّيْ‏ءِ فَلَا يُغْفَرَ لَه‏» چه بسا شخصی کلمه ای از دهانش بیرون بیاید که دیگر آمرزیده نشود؛ یعنی برود در حریم های ناموسی چیزی بگوید که مادرش دلش بشکند، یه چیزی بگوید که پدرش دلش بشکند. یا بالاتر که به این مرحله برسد شخص کارش تمام است. برایتان مثال بزنم. بچه مسلمانی بود رفته بود نان سنگک بخرد یک بچه یهودی هم آمده بود جلویش بود تنفر های قدیمی و مسخره ای که هست بین صاحبان ادیان، بی عاطفگی و بی رحمانیتی ها، این یکی از آن نان داغ ها برداشت انداخت در یقه پسر که یهودی است این هم سوخت و جیغ زد و همه هم زدند زیر خنده. این پسر آمد خانه مریض شد. هر چه دکتر بردند خوب نشد. بابا گفت: چی شد اینطور شدی؟ کاری کردی؟ گفت همچین کاری کردم، بابا نرفت دم در یهودی در زد گفت شرمنده بچه من چین کاری کرده، حلالش کن. پسر یهودی گفت: من حلال کردم. پدر گفت پسرم، او گفت حلالت کرده. رفت ولی پسر خوب نشد. دوباره آمد دم خانه یهودی گفت حلال کنید. بچه ام خوب نشده. پدر گفت: پسر من واقعا حلال کرده دلش نمیخواهد پسرت اینطور باشد اما دلش سوخته چه کار کنم؟ یک شخصیتی از او لِه شده و سوخته که یک موقعی می‌بینی حرفی به مادرش می‌زند، تمام است. حرفی به پدرش می‌زند تمام است، یک حرفی از دهانش درمی‌آید، می‌گوید، چیزی تمام است کار. بعد هم مادر می‌گوید حلال هم میکنم اما آن نکبت دیگر از زندگی آدم نمی‌رود. آن اثر وضعی دیگر از انسان نمی‌رود. این خیلی مهم است. لذا حضرت فرمود: «وَ عَسَى أَنْ يَتَكَلَّمَ بِالشَّيْ‏ءِ فَلَا يُغْفَرَ لَه‏» چه بسا چیزی از دهان آدم دربیاید که دیگر آمرزیده نشود. این را ما بسیار دچارش هستیم و باید حواسمان باشد، اینکه حواسمان باشد نه اینکه الان من به شما گفتم شما هم این کار را بکنید، نه. مقوله های این چنینی مقوله های تمرینی است. آدم باید یقه خودش را بگیرد تمرین کند. از این به بعد من سعی میکنم در هیچ چیزی وارد مشاجره نشوم. تمرین می کنم. «قَد حَفی». آدمی که حلیم است، خیلی بردبار است گاهی وقت ها «قَد حَفی» گاهی ممکن است عصبانی شود یک حرفی بزند، این را غیر حلیم نمی‌گویند، نه. این حلیم است اما حلیم است یک لحظه ای پیش میاید دیگر کما اینکه (انّ الجواد قد یکبوا) یک اسب راهوار خوب هم گاهی وقت ها صاحبش را زمین میزند. لذا کسی که حلیم است، یک موقعی جیغی، دادی، عصبانیتی دارد، دلیل این نیست که این آدم حلیم نیست. ولی آن هم که حلیم هست و قوی است، گاهی وقت ها به او هم دست میدهد. گاهی. سالی یکبار دوبار ممکن است چیزی از دستش دَر برود. این منظور نیست. منظور ما اینکه ما باید تمرین بکنیم که خودمان را برسانیم به این مرحله که چه خانوادگی، چه فامیلی، دینی، سیاسی، اجتماعی حالت فرار از جهنم را... باید شامّه مان را قوی کنیم که الان موقعیت چیزی است که جهنم دارد. موقعیت، موقعیت جهنم ساز است.

روایـت بعدی از امام صادق است: «لا يُخاصِمُ إلاّ مَن قد ضاقَ بِما في صَدرِهِ» مشاجره کار کیست؟ شخصیت شناسی آدم های مشاجره کننده. کسانی که سینه هایشان تنگ است، آدم های کم ظرفیت سینه شان تنگ است. حالا این کم ظرفیتی گاهی مواقع مربوط به طبع یک نفر است که باید برود دارو بخورد. باید برود طبع سنجی. بعضی وضعیت های طبعی به طور طبیعی در انسان شرح صدر را از بین میبرد. بی حوصلگی را زیاد میکند. عصبانیت و شکانیت طبیعی این آدم است. مریضی روحی هم ندارد. باید دارو بخورد. مرتب دارو بخورد تا طبعش متعادل شود و حالت هایش از بین برود. ولی یک موقع هایی مربوط به جسم نیست. این شخصیتا آدم اینگونه است. شخصیتاً آدم بی ظرفیتی هست. تنگ و کوچکی است. سر هر چیزی مشاجره و مِراء و بحث، سر هرچیزی ترکیدن، رنجش و سر هر چیزی میتواند برنجد. بسیار حساس است. زنش اصلا جرئت نمیکند. نمی‌داند الان باید بخندد، حرف بزند، حرف نزند، صداش کند، صداش نکند، چی درست کند، سر چیزی میریزد بهم، برای هر چیزی بهانه ای دارد. برای ناراحت شدن و دلگیر شدن، گله کردن، یک آدمی هست که همیشه این است. این بخش است. پس یکی از آنها ضیغ صدر است که منشاء جسمی و روحی دارد.

دو: « لاَ يُخَاصِمُ إِلاَّ رَجُلٌ لَيْسَ لَهُ وَرَعٌ أَوْ رَجُلٌ شَاكٌّ» تخاصون کار آدم های بی وَرَع است؛ یعنی آدم های بی تقوا. البته وَرَع از تقوا یه مقدار بالاتر است. آدم هایی که احتیاط نمی کنند. یعنی اصلا برایش مهم نیست اینکه وارد مشاجره بشود با کی؟ با هر کسی. اصلا برایش مهم نیست. برای همین اگر برسیم امروز در بحث مراء داریک یک سری شخصیت شناسی کرده که گفته اصلا نزدیک این آدم‌ها نشوید. با اینها هیچ وقت وارد مِراء و گفت و گو نشوید؛ چون تمامشان شخصیت هایی هستند که حریم دار هستند؛ مثل پدر مثل مادر نمیشود کاری اش کرد. وقتی میگوید به اندازه سلطان ستمگر من از این بترسم یعنی تو نمی توانی با سلطان مشاجره کنی. اتفاقا سلطان هم یکی از آن افراد حریم دار هست. نمیتوانی نزدیکش شوی. یک حریمی دارد اگر وارد این شوی، نابود هستی. از بین میروی. میخواهی حق داشته باشی یا نداشته باشی. آدم های بی احتیاط، بی تقوا، آدم هایی که فکر میکنند نترس و شجاعی هستند، راحت میتوانند حرف بزنند. بعضی از احمق ها هستند در خانواه ها یا مراکز دیگر، برای دعوا و گفتگو و بحث آماده هستند. بقیه هم این را شارژ می‌کنند. میگویند ما که نمی‌رویم بکنیم تو برو بکن. این به خودش اجازه می دهد تا جهنم برو.د خَرَش میکنند شیرَش میکنند تو برو، تو خیلی خوب حرف میزنی، این هم میرود، بعد یکدفعه می‎بینی کار تمام میشود. آدم صاحب تقوا و ورع می‌گوید به من هیچ ربطی ندارد.

«أَوْ رَجُلٌ شَاكٌّ»؛ آدم هایی که همیشه به هر کسی به هر چیزی بدبین هستند با کوچکترین چیز شک می کند، با هر چیزی ظن پیدا میکنند، این ظنّشان هم غلبه پیدا می‌کند. عیبی ندارد .آدم ظن داشته باشد. ظن گمان هست دیگر. دَرِ نفس همیشه باز است. یک چیزی می‌بیند یک چیزی میشنود، در ذهن آدم چیزی می‌آید. شیطان هم کار میکند روی آدم در خواب در بیداری. قرآن می‌فرماید شیطان از حرف زدن های عادی شما برای همدیگر سوژه درست می کند. اگر کسی ابراز علاقه می کند، طرف میگوید مسخره ام می‌کنی؟ میگوید دلم برایت تنگ شده بود یا اینکه دوست دارم با من بیایی فلان جا. این یک برداشت دیگر میکند، نه. تو منظورت چیز دیگری بود. کسی که منظورسازی میکند و ظنّش را غلبه میدهد، این مریض است. این از آنهایی هست که باید چند قرن آخرتی باید در جهنم بماند. ظن است میاید عیبی ندارد. اما غلبه بر ظن یعنی ظن را غلبه بدهی بر اساس آن تصمیم بگیری قضاوت کنی بر اساس‌ آن. لذا فرمود اگر دیدی کاری بد است، زشت است، حرام است، از کسی سر زد، از برادر دینی ات، از خواهرت تا هفتاد مرتبه حمل بر صحت کن. بعد از هفتاد مرتبه اگر نتوانستی حمل بر صحت کنی تو مقصر هستی. ببینید حضرت چطور حرف میزنند با ما که ما بفهمیم. می‌گوید هفتاد مرتبه حمل بر صحت کن بعد از هفتاد مرتبه دوباره حمل بر صحت کن. آمد گفت یا امام فلانی پشت سر شما خیلی حرف بدی زد. حضرت فرمود: نه. گفت: من خودم شنیدم. اینطور گفت پشت سر شما. حضرت فرمود: نه. منظورش چیز دیگری بوده. کَس دیگری بوده. حالا حضرت میخواهد این را از مرحله جهنم رَدَش کند تا نسوزد. این احمق نمیفهمد. حضرت بهانه آورد. حرف زد. گفت کَس دیگری بوده. یک صادق دیگری بوده. علی علیه السلام میفرماید: از کوچه میروم به من فُحش میدهند میگویم با یک علی دیگر هستند. رد میشود و می‌رود. نمی ایستد. چون اگر بایستد خودش سوخته است. هر چه حضرت میگفت، این میگفت: نه من خودم مطمئنم. نمیفهمد که آقا میخواهد این را از جهنم دور کند.

یکی دیگر آمد گفت: آقا فلانی پشت سر شما چنین حرفی زد. حضرت فرمود هم خودت را و هم من را به زحمت انداختی. زحمت این است که من باید بروم برای او استغفار کنم که پشت سر من حرف زده. این، آن چیزی است که خدا میخواهد. غیر از این هر چیزی هست بعدش جهنم است. برو استغفار کن برایش که پشت سرت حرف زده. بگو خدایا ببخشش. ،

در حدیث عنوان بصری، دوازده گامی که ما اول در موسسه به عزیزان یاد دادیم. خوبی خواص ما در موسسه این است که هیچ کدام خود‌شان اینها را کار نمی کنند. به بقیه میدهند، میشنوند و توصیه می‌کنند اما وقتی میگویی حدیث عنوان البصره گوش دادی، میگوید، نه. حضرت اول دوازده گام گذاشته اگر تو اول این دوازده گام را رعایت نکنی، کار کردنتان هیچ فایده ای ندارد. یک جایی فرمود اگر کسی آمد علیه شما حرف تندی زد و بد گفت، بگو: اگر چیزی که تو میگویی راست باشد خدا من را ببخشد. اگر دروغ است تو را ببخشد. نه اینکه بگویی خودتی، ننه ات هست، بابات هست، هفت جد و آبادت هست. لذا حضرت می‌فرماید آدمی که اهل سوءظن است، اهل مخاصمه زیاد است. اهل گفت وگو زیاد است؛ چون او پر از تردید و سوال و بدبینی و آلودگی ذهنی است که همینطور هِی سوال می‌کند. میگوید با چشم خودت دیدی تا هفتاد بار توجیه کن. بعدش هم نکردی خودت مقصری. به ما چه؟ حالا این را کنار کسی بگذارید که در

زندگی دیگران تفحص میکند. این دیگر خیلی عجیب است.

من یک جایی مشاوره میرفتم مثلا چند ماه بعد یه روز دیدم چند نفر با هم وقت گرفتند. گفتم یا حضرت عباس اینها ربطی هم بهم ندارند. چجوریست؟ گفتن آقا ما یک گله داریم از شما. گفتم چی؟ گفت این کسی که گذاشتین دفتر دار برای مشاوره تون خیلی آدم بدی است. گفتیم برای چی؟ گفت هرکس از ما بیرون میاید میگوید استاد با شما چه کار داشت؟ استاد به تو چی گفت؟ این خیلی وحشتناک است. کسی به خودش اجازه تجاوز به حریم شخصی دیگران دهد، به تو چه؟ چه کاره ای که سوال میکنی؟ هر کاری دارد. بعضی ها واقعا به خودشان جرئت های وحشتناک میدهند مگر تو خدایی؟ تازه خدا میگوید من خودم هم این کار را نمیکنم، خودم هم چشمم رت میبندم تو چه کاره ای که سوال میکنی فلانی با تو چه کار داشت با کی چه کار داشت گوش می ایستند تجسس میکنند سوال میکنند از صد راه میخواهند اطلاعات بدست بیاورند.

کجا رفتید، از کجا میایید، با کی بودید! (ما اینها را در زیارت عاشورا توضیح دادیم). شما نمیتوانی وقتی خانمت دارد با کسی حرف میزند بگویی با کی حرف زدی! کی بود! چی گفت! نمیتوانی به خانمت بگویی، سوال کنی. شما نمیتوانی کسی که دارد مطلبی میخواند نگاهش کنید آن مطلب را، حق نداری. یک کتاب میخواند گوشی میخواند، نمیتوانی، اینها همه حریم شخصی آدم ها است تا دیگر انواع و اقسام کنترل‌ها.

ببین من به تو حالی میدهم دو روز بیشتر مرخصی به تو میدهم دو پرس غذا بیشتر به تو میدهم؛ ولی هر اتفاقی اونور دیوار می افتد باید بیایی به من بگویی، جاسوس پروری. آنی که خبرچین است و خبرآور است و آنی که دستور می‌دهد همه شان جهنم هستند. اصلا این چیه که در ذهن من هست که من باید بدانم اونور چه خبر است خود این جهنم است. آن بدبختی که محتاج تو هست، دو روز بیشتر مرخصی به او دهی، دوزار امکانات بیشتری به او دهی، حالی به او دهی که این برود برای تو خبر بیاورد. هر اتفاقی در جمع خانم ها افتاد، بیا به من بگو. در جمع آقایان هر اتفاقی افتاد بیا به من بگو. خيلي وحشتناک است. این جنایت است ، این وحشیگری به تمام معنا است. یک کسی که آنقدر متکبر و خودشیفته است که به خودش اجازه میدهد از اسرار مردم سر دربیاورد، کی بود، چی گفت، چه کار کرد، این یعنی اوج سقوط یک آدم. سقوط اوج ندارد، سقوط حضیض دارد. نهایت سقوط یک انسان است که به خودش اجازه دهد گوشش را تیز کند که کی داشت چه میگفت. این چهار نفر آدم حرف زدن چه می‌گفتند. این شخصیت شناسی آدم متخاصم بود. تا الان چند خصوصیت داشت؟ سه تا. امام کاظم (علیه السلام) فرمود: «مُرْ أصْحابَكَ أنْ يَكُفّوا مِن ألْسِنَتِهِم و يَدَعوا الخُصومَةَ في الدِّينِ و يَجْتَهِدوا في عِبادَةِ اللّه عزّ و جلّ» چیزی که ضرورت کاری ما است: به اصحابت بگو و به یارانت دستور بده که زبانشان را نگه دارند «و يَدَعوا الخُصومَةَ في الدِّينِ» در مسائل دینی مشاجره نکنند با هم، خصومت نکنند سر فلان موضوع اعتقادی، معاد، دعوا، درگیری. «و يَجْتَهِدوا في عِبادَةِ اللّه»، سخت کوش باشند در عبادت خدا.

یک جمله هم امیرالمؤمنین (علیه السلام) دارند که خیلی خیلی کلیدی است. می‌فرماید: «لا يَستَطيعُ أن يَتَّقِيَ اللّه َ مَن خاصَمَ» امکان ندارد نمی تواند آدمی که اهل مشاجره هست، تقوا را رعایت کند. یعنی چه؟ یعنی جهنم میرود دیگر. بی تقوایی یعنی خطر، آدم اینجوری نمی‌تواند تعادل را نگه دارد. لذا سقوط می کند. «كَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِذَا مَرَّ بِجَمَاعَةٍ يَخْتَصِمُونَ لَايَجُوزُهُمْ حَتَّى يَقُولَ ثَلَاثاً اتَّقُوا اللَّهَ يَرْفَعُ بِهَا صَوْتَهُ» مرام امام صادق اینطور بود که هروقت میرفت که گروهی دارند با هم جروبحث میکردند و تخاصم داشتند حضرت سه بار با صدای بلند میفرمود: «اِتَّقواللّه» خجالت بکشید، حیا کنید از خدا، جانب خدا را رعايت کنید. جلو چشم خدا دارید این کار را انجام میدهید، در محضر خدا دارید این کار را انجام میدهید، تخاصم نکنید.

فرمایش بعدی از علی علیه السلام: «المُخاصَمَةُ تُبْدي سَفَهَ الرّجُلِ و لا تَزيدُ في حَقِّهِ» ببینید چقدر قشنگ است. می‌فرماید که مشاجره نفهمی است (سَفَهَ)،سَفی شنیدید دیگر. سفاهت، نادانی، حماقت آدم را برملا میکند. اگر کسی وارد مشاجره میشود احمق است، (و لا تَزيدُ في حَقِّهِ) چیزی به حقت اضافه نمیکند. با مشاجره نمیتوانی چیزی بدست بیاوری. نگو: ممکن است اگر من وِل کنم بروم بگویند که حق با ما است. این حماقت شیطانی سراغ ما میاید و این هم ناشی از تکبر و بی توکلی به خدا هست. نا‌شی از بی توحیدی است. می گوید: من کوتاه بیایم فکر میکند حق با اوست، خب فکر کند. حق با خدا است. تو اگر حرف خدایی داری خدا از تو دفاع میکند. «اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» به حقتان اضافه نمی‌شود. لذا زرنگ بازی درنیارید. اینکه بزار بروم حقم ثابت کنم که حق حتما با من بوده. خود خدا هم این کار را انجام می دهد. یکذره تحمل کن. یکذره زمان ببرد. خود خدا معلوم میکند حق با کیست. لذا حضرت میفرماید که این کار هم حماقت است هم به حقت نمیرسی. چیزی به تو اضافه نمیشود در مشاجره. این کار را انجام نده.

امام باقر علیه السلام فرمود: «الخُصومَةُ تَمْحَقُ الدِّينَ و تُحْبِطُ العَمَلَ و تُورِثُ الشَّكَّ» مشاجره: یک) دینت را نابود میکند. چی بدتر از این؟ عملت را تباه میکند، به شک مریضت میکند. برایت تردید ایجاد می کند. کورَت میکند یعنی متوقف میشوی. یعنی چه؟ یعنی احساس پوچی، بی پناهی و مسائل دیگر.

در روایت های دیگر آثار وحشتناک خصومت این است که تو را از معشوقت جدا می‌کند. ببینید «تَشتَغِلُ قَلبَ اَن ذِکرِ الله» شخص نمیتواند نماز شب بخواند، دعا بخواند، نمیتواند با معشوقش ارتباط برقرار کند، تمرکزی نیست، حالی نیست برای آدم. تو رفتی خودت را نابود کردی، دینت را نابود کردی، مورد نفرت خدا هستی، چطور میخواهی بروی با خدا حرف بزنی؟ لذا آدمی که اهل مخاصمه است، نمیتواند عبادت ماندگار بکند. مثلا ممکن است عبادت کند اما فایده ندارد. با حال کسی به جایی نمیرسد. معمولا افراد را خیلی گول میزند، همین است؛ یعنی به ذکر مستقر و رابطه و پیوند نمیرسد. می‌گوییم این ذکرهایی که دادیم به شما خواندید؟ می‌گوید آره. میخوانم خیلی حال دارد، حال خوب است اما، حال منظور نیست، تو باید خودت را به رفاقت، صمیمیت، رفت و آمد و توحید برسانی که از شرک جدا بشوی. تو الان با خدا حال میکنی، خیلی هم خوب است. وقتی میپرسی خوب هستی. میگوید آره من خیلی خوب هستم. بعد که میخواهد ازدواج کند شرایطش همه اش شرک آمیز است. مهریه آنچنانی، جهیزیه باید فلان جور باشد، پس این چه فایده ای داشت دوستی با خدا؟ تو که هنوز اینها را برای خودت شخصیت میدانی، میداند اگر از لسانس برود دکترا داغون میشود باید حق زنش، شوهرش، بچه اش و خیلی چیزهای دیگر را نابود کند، خودش را هم نابود کند؛ ولی میگوید من باید بروم دکترا را بگیرم؛ چون این توهم که دکترا برای من آبرو هست، به این قیمت زنش، بچه اش، شوهرش، نابود شده که این فقط میخواهد خانم دکتر شود. بعد می‌گوید من دعای کمیل هم می‌خوانم این هم دارم، باشد؛ ولی با این معنویت هم مثل بقیه در شرک هستی. فرقی نمیکنی. مثل کسی که یک بابای معنوی و روحانی خوب دارد. از این بابا در خانه به این محبت و خیر میرسد. بابا فضای خانه را برایش معنوی نگه داشته؛ ولی این با کسی که بابایش فاسق است در آرزوهایشان، اهدافشان فرقی ندارند؛ ولی از این بابا هم خیلی حال می‌کند.

دعا را میرود، زیارت عاشورا را میرود، حرم را میرود، خوب است؛ ولی این شخصیت مستقلی ندارد، شخصیت محکمی ندارد. مقامی ندارد. فقط حال است. آن هم به‌خاطر آن جوی که این دَر آن وجود دارد. مغناطیسی که دارد از نظر حال این را نگه می‌دارد. به او حال میدهد؛ ولی این امتیاز ندارد، بالاسرش مربی نیست، زیرنظر مربی نیست، پرورش پیدا نمی‌کند. برای همین، این ده سال حال می‌کند، بعد ده سال همه چیز را در یک مشاجره از دست می دهد. در ارتباط دعوای زناشویی همه چیز را از دست میدهد. پس چه فرقی کرد ؟ این همه حال چه کار کرد؟ این باید کمکت میکرد. نگهَت میداشت؛ پس نمی‌گذارد تو با خدا به ذکر برسی. اگر هم برسی، فایده ای ندارد. مواظب باش شیطان نگوید تو خیلی آدم خوبی هستی، ببین گریه میکنی، نماز شب داری، دعا می‌خوانی. فایده ای ندارد. تو قبلا سقوطت را کردی.

الحمدالله رب العالمین و صلي الله علی محمد و آله الطاهرین.