سلسله مباحث «اردوی همدلی» (گیلان)؛ جلسه سوم 20/07/1401
اعوذبالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم، بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرين.
تتمهای از بحث صبح مانده که آن را تمام کنیم، بعد سراغ بحثهای کاریمان برویم. روی «بَدیعُ السَماوات» که گفتیم طرحش برای این است که شما به یک اسم اعظم برسید؛ یعنی روی عظیم خیلی کار بکنید؛ یعنی واقعاً تمرکز بگیرید و وقت بگذارید. معنای وقت گذاشتن را هم بعداً توضیح میدهم. باید وقت بگذارید تا این اتفاق مبارک در قلب شما بیفتد. اگر اتفاق مبارک بیفتد، انسان دهها سال جهش میکند. بهقدری این مهم است که در آموزههای دینی یکی از ارکان دین ما نماز هست عمود دین ما هست که ما خیلی با نماز آشنا نیستیم، خوب کار نکردیم، درکش نکردیم که اساساً این فرهنگ نماز چیست. شما در رکوع وقتیکه بعد از حمد یا بعد از تسبیحات در مقابل خداوند خم میشوید، یکی از لذتبخشترین و شیرینترین جملات را میگویی که همه سختیها و تلخیها و غمهای زندگی از انسان میبرد و آن این است که شما خم میشوی به الله اینگونه خطاب میکنید، خیلی زیباست. اصلاً نمیشود جایش هیچچیز دیگری بگذارید. ما ذکر داریم برای رکوع، ذکرهای مفصل و فوقالعادهای داریم برای رکوع؛ اما جان ما فدای رسولالله, که این ذکر را انتخاب کرد برای رکوع قرار داد: «سبحان ربی العظیم» یعنی بیعیب و نقص است رب عظیم من، حرف ندارد رب عظیم من. اینکه حالا حرف ندارد و اینها بعداً در اردوی تسبیحات اردوی سبحانالله گفتیم، ولی این کلمه «ربی العظیم». رب عظیم من، یعنی انسان همینکه یادش میفتد یک مربی دارد به عظمت خدا و این مربی اجازه داده که تو او را مربی صدا کنی، بگویی مربی من و انتسابش بدهی به خودت، خیلی شورانگیز است. به خدا بگویی رب عظیم من. اصلاً انسان در آن تاریکیها، غمها، سختیها، فشارهای زندگی وقتیکه این یک کلمه یادش میفتد که یک رب عظیم دارد و یک رب اعلی دارد که در سجده به کار میبرید، انگار همه دردها، غمها و مصائب خنثی میشود. شما فکر کن روزی چند بار این را یاد بکند و بگوید من یک رب عظیم دارم. حقارت، کوچکی، غم، آسیب سراغ چنین آدمی میاید یا نمیآید؟ محال است کس که آنقدر بزرگشده، چون در انسانشناسی اینها هست، بزرگی هر کس به ربش است. اینکه تو مربیات چه کسی است؟ زیر نظر چه کسی تربیت میشوی؟ استادت کیست؟ تمام دنیا در تمام کمالات و رشتههای مختلف دارند میزنند بهترین مدارس، بهترین دانشگاهها، بهترین اساتید و مربیها را بیاورند. حرف داغ و همیشگی باشگاهها را نگاه کنید. حرف بر سر این است که کدام مربی را بیاورند برای تیم، تیم ملی تیم کجا، تیم والیبال است بسکتبال است کجا. حرف سر این است کدام مربی بیاید. حالا تو یکدفعه میگویی من ربم عظیم است. عظیم یعنی چه؟ تا کجا؟ رب عظیم من، رب اعلی من. انسان بهقدری شخصیت و قدرت پیدا میکند اگر کنار این رب عظیم و رب اعلی انسان غم بیاید سراغش، احساس حقارت بیاد سراغش، مثلاً فلانی به من محل نگذاشت، فلانی به من زنگ نزد، شوهرم محل نگذاشت، بابام تحویلم نگرفت، فلانی به من توهین کرد. این حقارت دیگر برای خودش است. چطور در روایت داریم که اگر کسی خدا به آن قرآن و فهم قرآن را بدهد احساس بدبختی بکند، خداوند مهر بدبختی و فقر را در پیشانیاش میزند تا قیامت. من این کلامم را به تو دادهام. نامه عاشقانه برایت نوشتم. تو کنار این غصه دنیا را داری؟ این است که پیامبر میفرمایند: «مَن بَكی عَلی الدنيا دَخَلَ النّار؛ آدمی که غصه دنیا را میخورد جهنمی است» این نفهمی آدمها است. کنار رب اعلی و رب عظیم. کسی احساس کند که آخ زنم چهکار کرد، شوهرم چهکار کرد، قهر میکند باخدا با معنویت، حسم از بین رفت، شوهرم رفته زن گرفته، بچهام چهکار کرده، ورشکست شدم، سرطان گرفت، مسخره است. واقعاً مسخره است. یکی از اولیای خدا میگوید من هفت روز گرسنگی کشیدم آنقدر ضعف داشتم که نگو. هفت روز غذا نخوردم. فقط آب در دوران طلبگیام رفتم حرم امیرالمؤمنین، به حضرت عرض کرم آقا قربانتان بروم، من ضعیف هستم، غذا گیرم نیامده، اینجوری هستم آنجوری هستم. گفت: امیرالمؤمنین به من خطاب کرد خجالت نمیکشی؟ برای هفت روز غذا نخوردن آمدی؟ یکذره فکر میکردی به چیزهایی که به تو دادیم. این هم شد مشکل؟ انقدر شرمنده شدم که نگو. حضرت گفت فلان جا فلان جا ما به دادت رسیدیم. حالا برای هفت روز غذا نخوردن؟ (چیزی که ما برای نصف روزش میریزیم به هم) آنقدر شرمنده شدم که تا چند وقت رویم نمیشد بروم حرم. سرم را انداختم پایین و رفتم گوشهای، گردنکلفتهای زیادی از اولیای خدا آنجا نشسته بودند. خود این آدم خیلی بزرگ است. خدا رحمت کند شیخ محمد بهاری را، وصی مرحوم ملاحسین قلی همدانی میبیندش میگوید شیخ از عتاب امام ناراحت نشو. عتاب امام برای کسانی هست که محبوبش هستند. دوستشان دارد که عتاب میکند. میگفت او اصلاً نمیدانست چه بر ما گذشته. فقط داشتم در حرم رد میشدم که گفت از عتاب امام ناراحت نشو. آدمی که برای دنیا غصه میخورد. فلان کس آن کار را کرد فلان کس این کار را کرد. اصلاً آدم حقیر میشود. اگر غصه دارد، حقارت دارد که ضربه میخورد. واِلا آدمبزرگ ضربه نمیخورد. کسی که با رب عظیم رب اعلی کار میکند که ضربه نمیخورد. برای مسائل دنیا مینشیند غصه میخورد؟ گریه میکند؟ این خیلی بیآبرویی است خیلی زشت است که انسان بنشیند برای اینها غصه بخورد. این اسم را فراموش نکنید.
خواهش میکنم، توصیهام این است به شما که رکوعها و سجدهها را نگذارید خراب شود. «سبحان ربی العظیم و بحمده» اصلاً آدم نمیخواهد از رکوع بلند شود. چهکار کرده رسولالله که این را برای امتش، امتش یعنی بچههایش برای تکتک بچههای این را پسندیده و گذاشته. چون مربی است خودش، از طرف خدا. آنطور جانانه ما را تربیتکرده. یک نماز به ما داده با یک رکوع اینجوری. بگوید «سبحان ربی العظیم و بحمده» چه شرابی است. «سبحان ربی الاعلی و بحمده» دیگر این را در اردو توضیح دادم که چرا در رکوع عظیم است و در سجده اعلی میشود رب. حالا آمده «ذلِکُمُ الله رَبُکُم» این است الله رب شما. آن تقوایی که آنجا گفت عبودیت کنید یعنی دیگر پرهیز کن از هر که غیر مربیات هست. سراغ غیر مربیات نرو. دیدی کسی زیر نظر یک مربی کار میکند، بهش میگویی این کار را انجام بده، نه مادر میفهمد، نه پدر، نه فرزند، نه همسر. میگوید مربی گفته است. جالب است در دنیا این را همه فهمیدهاند. همه مردم دنیا فهم مشترک از رابطه شاگرد و مربی دارند. میگوید کجا میروی؟ مربیام گفته بروم. اصلاً موافق نیست. پدر یا مادر اما تا میگوید مربی گفته میگویند برو. کجا میروی من دلم تنگ است میگوید شرمنده مربی دوره گذاشته باید بروم 3 ماه 6 ماه. هیچ قانونی در برابر قانون مربی اعتبار دیگر ندارد. دیدید آن خانم در تلویزیون گفت ده ماه است بچه و همسرم را ندیدهام. در اردو مسابقات شرکت کردهام شکست هم خورده بود البته. گریه میکرد میگفت ده ماه است بچهام را ندیدم. مربی میگوید نقش مادری، نقش شوهری تو اصلاً به من ربطی ندارد. شرع مقدس میگوید حرام است زن و شوهر چهار ماه با هم مباشرت نداشته باشند. این میگوید من شرع حالیام نیست که من تخصصم در این است که شما را تربیت کنم. کاری هم ندارم الآن میگویم بلند شوید ده ماه بیایید اردو در آنجا. نه مادر کسی هستی نه همسر کسی هستی. جالب است خانواده همسر میفهمند این را خود همسر و خود بچه این را میفهمند بچه میگوید مادر من مربی دارد. مربیاش گفته است ده ماه من را نبیند. همه این را میفهمند. مربی گفته است این شکلی. پس تمام شد. به این میگویند تقوا، تقوای باطلی هم هست این. ما این را قبول نداریم. ولی در راه حق درست است «لَعَلَکُم تَتَّقون» یعنی حیا کن از غیر مربیات خجالت بکش دور غیر مربیات را خط بکش. پدرت، مادرت همسرت «قُل اِن کانَ آبائِکُم وَ اَبنائَکُم وَ اِخوانِکُم وَ اَزواجِکُم و عَشیرَتَکُم» هر کسی آمد هیچی. اگر در نزد تو محبوبتر هستند اینها از مربیات و رسول «وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ». تو اصلاً تعادل نداری وقتیکه آنها را بیشتر از مربیات دوست داری بیشتر از خالقت بیشتر از الله دوست داری. حالا شما ببینید عشقی که میریزیم پای بچههایمان زن و بچه مان، پدرومادرمان با عشقی که میخواهیم بریزیم پای بچههای امام زمان چقدر تفاوت دارد. چقدر ظالمانه رفتار میکنیم. وقتی نوبت عشق ریزی پای بچههای اهلبیت بشود ما بسیار با منیت و تکبر و با ظلم و همه جور بداخلاقی داریم؛ اما وقتی نوبت بچههای خودمان میرسد باج میدهیم حسابی، هر غلطی هم بکنند بهمان برنمیخورد. بهشدت اهل مغفرت و اهل رحمت و اهل عفو هستیم در خانوادههایمان ولی وقتی نوبت بچههای امام زمان میشود. چون من فسق دارم امام زمان را بیشتر از خودم دوست ندارم واقعاً ادعا میکنم ها، ولی دروغ میگویم چون اگر راست میگفتم من حتماً باید بچههای امام زمان را بیشتر از بچههای خودم دوست میداشتم. حضرت فرمود ایمان ندارید اگر غیرازاین باشد این است. بعد فرمود: «لا اله الا هو» این رب شماست که این درجه را داد به شما. اول اینکه رب دارید مربی دارید پس قیمتتان یادتان باشد که مربیتان کیست، دو) الهتان را هم بشناسید و اله تکی هست که «لا اله الا هو». ببین چقدر زیبا خدا مقدمات علمی و استدلالها را چید. چرا این اله من است؟ چون بدیع السماوات و الارض است. چه کسی میتواند معشوق من باشد؟ کسی که ولد و صاحب ندارد. صاحب یعنی همسر. خالق کل شیئ است، «بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» است. این دل آدم را میبرد و حالا این الله میشود و این الله رب ما است. تمام در آن استدلال است. در انسانشناسی این آیه غوغا میکند. لا اله الا هو. حالا چهکار کنم؟ دوباره نگاه کنید: «خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» یعنی چه آیه قبلی چه این آیه دارد به شما میگوید کسی میتواند اله باشد که خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ باشد. او میتواند دل تو را سیر بکند؛ چون تو بینهایت طلب هستی، خود آن خالق میتواند اله تو باشد، نعمتهایش نه. به حدیث قدسی میرسیم: «خَلَقتُ اَشیاءَ لِاَجلِک وَ خَلَقتُکَ لِاَجلی» من همهچیز را برای تو خلق کردم ولی تو را برای خودم. اگر قلب باور کند این را، نه اینکه مغزمان، عقلمان این را بفهمد یا تأییدش کند، نه، قلب تائید کند؛ یعنی معرفت حاصل شود. اگر معرفت این را فهمید ما خیلی نیاز به مجاهدتهای آنچنانی نداریم. شبیه بچههای روحالله میشویم که یکشبه ره صدساله را طی میکنند. شما در داستانهای انبیا و ائمه، اخلاقهایی را میبینید که بینظیر است، تکاندهنده است، بزرگیها، بزرگمنشیها، بزرگواریها یک نفر میخواهد هم پول داشته باشد هم غیرت هم تخصص بنشیند یک مستند از مکرومت های اخلاقی شاگردان اهلبیت، شاگردان روحالله بسازد. اینها در جبههها تکتکشان رفتارهایشان مثل انبیا بود. کدام دانشگاه درسخوانده؟ چه زمانی درسخوانده؟ مربیاش چه کسی بوده است که یکدفعه اینطوری شد؟ معصومانه عمل میکند. «خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ». حالا سر اصل مطلب آمد: «فَأعبُدوها» بنده این باشید، با افتخار. دیگر ما اسمی قشنگتر از این اسم نداریم. «عبدالله». بابام بیسلیقه و دهاتی بود اسمم را گذاشته بود عبدالله بردم عوض کردم گذاشتم بیژن، جمشید... شما برای هیچکس نمیتوانید اسمی زیباتر از این انتخاب بکنید؛ چون معبود یک نفر و مربی یک نفر به فرد قیمت میدهد. میگوید من شاگرد فلانی هستم. من شاگرد خدا هستم. خدا در قرآن دوتا اسم دارد هم معلم «یُعَلِکُمُ الله» هم مربی. الا ماشاءالله هم که در قرآن آمده. کسی که معلم و مربیاش خدا است. در نماز این را از میان میلیونها کلمه انتخابش کردند و سر نماز آوردند. آن هم بعد از سجده دوم، یعنی شما دو رکعت نماز خواندید از مقام فنا (سجده دوم فنا هست) از مقام فنا انسان بلند شده است: «اشهد ان لا اله الا الله» این رابطهاش با خدا «و اشهد ان محمد عبده و رسوله»، رسالت یک میوه عبودیت است که عالیترین میوه هم نیست. ما کسانی را داریم آنقدر بزرگ بودند که رسالت را قبول نکردند؛ مثل لقمان حکیم، عبدی بود که خدا نبوت را هم به او داد. نبوت و رسالت میوه باعظمتی است؛ ولی عبودیت یک گوهری هست که فقط امام صادق توانست خوب تعریفش کند. «العُبودیَته جوهَرَة کُنهُ هر عُبودیه» باطنش ربوبیت است. باطنش مربی شدن است. همه جای دنیا در هر رشتهای عبودیت، باطنش ربوبیت است. شاگردها بهمرورزمان مربی میشوند. خودشان صاحب قدرت، صاحب تمکن میشوند. مرحوم قاضی در عاشقانههایش یکشب حالش خیلی منقلب بود. بههمریخته بود. او در زمستان سرد پر طوفان پربرف و کشنده مسجد سهله میرود. جانش آرام نیست در آن سرما و طوفان کشنده بیرون میزند و در چاه میفتد. میگوید در آن طوفان نه روبرویم را می دیدم، نه پشتم را، نه میدانستم مسیرم کجا هست، داشتم یخ میزدم که ضربهای به من خورد و افتادم در چاه. حالا داستان دارد که در این چاه تا صبح چه میگذرد و چه سلوکی دارد در این چاه، در آن حال، خادم مسجد سهله میگوید صبح یک حالی شدم که انگار باید بلند شوم بروم، همهچیز خدایی است دیگر، میگوید بروم دنبال آسید علی آقا بگردم ببینم کجا است. داد میزدم در همین حال بد، صبح بعد از نماز صبح رفتم و رفتم تا طلوع آفتاب میگشتم بعد یکجایی صدای ایشان را شنیدم. بگذریم که چی ها گذشت. راضیاش کردم سید اولاد پیغمبر را گفتم با این لباس و با این وضع که گلی و لجن شده نرو خانه، آوردمش مسجد و نشاندمش لباسهایش را خواهش کردم درآورد و بردم شستم. در این فاصله که گپ میزدیم و چایی میخوردیم، هیچچیز را هم لو نمیداد، حاضر شد که برود گفت کاری نداری؟ گفتم نه، فقط یک خواهش داشتم اینجا «که مثل قدیم جمکران که بیابان برهوت که وسطش یک مسجد بود. یک جاده فکسری هم داشت که من یادم است بچگیها میرفتیم. از کنار مسجد صد قدم میآمدی اینور دیگر هیچچیز نبود. بقیهاش هم بیابان برهوت بود. کسی هم اگر میخواست عبادتی کند در همین بیابان پخش میشدند مثل حسینیه تخریب که در کوه است. هیچچیز معلوم نیست. یک مسجد کوچک بقیهاش بیابان. حالا مسجد سهله هم همینطوری. شما نگاه کنید از نجف تا مسجد سهله، عرفا، بزرگان، عاشقان آنجا میرفتند چله نشینی اربعین» میگوید گفتم چون اینجا کسی نیست و امنیت ندارد، دزد زیاد میزند «آنها کی بودهاند که با این خطرات میرفتند چله نشینی میکردند» شما یک دعایی بکن یک فکری بکنیم که دیگر دزد نزند افرادی که میآیند اینجا یک موقع میروند، دزدها امنیت آنها را به خطر میندازد، وسایل و لباسها و اموالشان را میگیرند. مرحوم قاضی یک فکری کرد گفت باشه گفتم چی شد؟ باشه چی؟ گفت انشاءالله دیگر نمیآیند. من هم با خودم گفتم من مشکلم را به ایشان گفتم و فقط گفت باشه و رفت. خادم میگفت از آن موقع به بعد هیچ دزدی آنطرفها پیدایش نشد. ربوبیت یعنی این. تازه اینکه من میگویم اسباببازی هست. خیلی کار کوچکی است. «فَاعبُدوه». عبودیت این را داشته باشید، بندگی این خدا را داشته باشید. «وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ» چه کلمهای انتخاب کرده. بعدازاینکه او الله بدیع السماوات و الارض هست و دو بار فرمود: «وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ»، «خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ»، «وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» بعد فرمود: رب، بعد به عنوان اله واحد معرفی اش کرد. «وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ». نه وکالت تو. وکالت هر چیزی را به عهده دارد. پس تکیه کن. پس توکل کن به او. وکیلت است. اسمی است که کمتر از آن استفاده میکنیم. ما هیچوقت بهندرت به خدا توکل میکنیم. توکل کردن یعنی وکیل گرفتن خدا. تکیه دادن به خدا. مقام بزرگی است یک کسی تکیه کند به خدا. رب دارد تکیه بکند به رب خودش. به این عظمت. اله دارد تکیه کند به اله. دیگر این امکان ندارد از کسی کینه به خود بگیرد. امکان ندارد عفونت بدرفتاریهای دیگران را دو ثانیه در خودش نگه دارد. زیرک است. وکیل دارد و نمیرود با کسی درگیر شود. وکیل به این بزرگی دارد میگوید کارهایم را انجام بدهد. سپردمش به خداَ، سپردمش به خدا. نه اینکه بزن توی کمرش. نه. اینکه برو انتقام بگیر برای خدا برای ربش تعیین تکلیف نمیکند. یک جنایت وحشتناکی در حق طلبهای کرده بودند. استاد ما داشت برای ما تعریف میکرد آیتالله ممدوحی روحشان شاد. محال بود شما نمیتوانی کسی را پیدا بکنی در حقش چنین کاری را بکنند اما کینه نگیرد. نابودی و انتقام طرف را نخواهد. حاجآقا گفت یکجملهای گفت. آدم خجالت میکشد با رو بیفتد روی زمین گفت. من سپردمش به خدا. اگر خدا هر کاری خودش خواست بکند. اگر قابل اصلاح است یا هرچی. نمیگوید خدایا آتش قلب من را بخوابان. ذلیلش کن. خوارش کن. بزن در کمرش. لعنتش کن. اصلاً این چیزها را نمیگوید که لذت ببرد از زمین خوردن دیگران. ولو خائن بوده. وکیل یعنی آرامش دارم. خدایا بندهات است هر طور خودت صلاح مقدونی. میخواهی ببخشی. صلاح میدانی. من در برابر تو ارادهای ندارم که حتماً باید برود جهنم. هر کاری کردی تو، تو تصمیم بگیر. مصلحت این است برود جهنم برود، مصلحت این است ندید بگیری. من کاری ندارم. من عبد تو هستم. من با تو کار دارم. تو اله من هستی. جمال تو را عشق است. کاری با بقیه ندارم. هر طور که صلاح میدانی. آدم را آرام میکند توکل. اصلاً درگیر انتقام و جنگ و این چیزها نیست. من سپردم به خدا. تمام. هرچه خدا خواست. یا امام زمان بچه تو هست که در حق من این کار را کرده یا امیرالمؤمنین یا فاطمه زهرا بچه تو هست. آن هم بچه تو است. آن را هم دوست داری همانطور که من را دوست داری. عملش بد است ذاتش را که تو دوست داری. مثل پدرومادر. ما بچههای خودمان که میشود همین کار را میکنیم. میگوییم بچهام هست اصلاً هیچ پدرومادری از بچهاش متنفر نمیشود. از عملش فوقالعاده دلش هم ممکن است بشکند. پدرومادر که زیاد گفتم. زن و شوهر، محبت پدرومادر خیلی قویتر از زن و شوهر است. زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند. اصطلاح قوی و درستی هم هست در اکثر موارد. دعوایشان میشود اما زن و شوهر هستند. پیوندی دارند، عقدی دارند، باطنی دارند، چیزی هست. نه آدم میتواند، نه باید این را ندید بگیرد. اینکه دیگر بچهاش هست. خیلی راحت میگوید شوهرم بوده گذشتم زنم بوده گذشتم بچهام را چهکار کنم؟ قشنگ تفکیک میکند بین عمل زشت بچهاش با روح بچهاش. وقتی میرسیم به بندگان خدا، ظالم هستیم. چرا؟ چون فسق داریم. ما نمیتوانیم مثل خدا رحمان باشیم؛ یعنی عطوفت انسانی امان به عطوفت حیوانی امان نمیچربد در عطوفت حیوانی معصوم هستیم درست هم عمل میکنیم به عطوفت انسانی که میرسیم رحمان نیستیم و بچههای امام زمان را بچههای خودمان نمیدانیم و آن عاطفه را نمیتوانیم داشته باشیم. وکیل یعنی اینکه سپردمش به خدا «وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (این خودش کلی حرف دارد بگذاریم. بماند اما توصیههای من یادتان نرود. بروید کار کنید ما میگوییم شما هم که الحمدالله وظیفه اتان هست عمل نکنید عمل هم نمیکنید)
برویم سراغ بحث خودمان بسمالله الرحمن الرحیم...
در بین اعمالی که انسانها انجام میدهند، پرخیرترین و پربرکتترین اعمال دعوت به حق است. اگر بخواهیم مثال بزنیم مثل سرمایهگذاری بیعیب و نقصی است که دائماً سود میاورد. دیدید بعضی از مربیها میگویند سرمایهتان بدهید ما تضمینی به شما سود میدهیم. الآن بعضی از مراکز هستند. میگویند سرمایهات چقدر است؟ دو میلیارد میگوید این دو میلیارد سند خانه سند زمین محضری میدهد این تضمینش برو پولت را بده تا کار کنم با آن. دیگر از این بالاتر؟ این دائماً رشد میکند. دعوت بهحق، پرسودترین، مهمترین و واجبترین کاری است که یک فرد میتواند انجام دهد شما هر خیری در عالم میبینید از زمان حضرت آدم تا الآن به دعوت انبیا و پیروان انبیا انجامشده است. آنها مردم را دعوت کردند و این حق را تبلیغ کردند تا انجامشده است. هر ازدواجی صورت گرفته هر بچهداری انجامگرفته هر انسانهایی آمدند، هر عبادتی انجامشده هر شهادتی اتفاق افتاده، هر معرفتی ایجادشده، هر علمی هر حوزهای هر دانشگاهی، هر دانشمندی ایجادشده، هر درمانگاهی هر بیمارستانی ساختهشده به خاطر دعوت بهحق است؛ یعنی یک عده بودند که مردم را به خیر به نیکی دعوت کردند یک عده پذیرفتند و عمل کردند. بالاتر از این دیگر ما نداریم. زیر این آسمان کبیر کاری از این مهمتر نداریم که شما نور تولید کنید. آدم بسازید آدمها را دعوت بکنید که به سمت بهشت، به سمت خدا، به سمت حق بروند. دعوت بهحق در مقابل دعوت به باطل است. حق خودش یک اردو میطلبد. آنقدر که مهم است که قرآن میگوید خدا حق است: «ذلِکَ بِاَنَّ اللهَ هُوَ الحَق وَ اَنَّ ما یَدعونَ مِن دونِهِ هُوَ الباطِل» پیغمبر، رسولِ الحق. کتاب حق. همه اینها مظاهر حق هستند، راه حق. حق یعنی آن چیزی که ثابت، شایسته بودن هست را حق میگویند. حق یعنی آنی که باید باشد. شایسته بودن دارد. همهچیز از تبلیغ حق است. خوب دقت کنید اینجا، خیلی ظریف است. در سوره عصر وقتیکه انسان را معرفی میکنیم، همه خسارت میدهند، همه داراییهایشان را از دست میدهند. بشر، سرمایهدارترین فرد روی کره زمین است؛ ولی سرمایه سوزترین هم هست. لذا میفرمایند: «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ» انسانها سرمایه میسوزانند. آنهم چه سرمایهای. سرمایه عبودیت، بندگی، انسانیت، عشق، سرمایه انسانی را میسوزانند. استثنا میفرمایند: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» ایمان و عمل صالح در انسانشناسی توضیح دادیم وقتی میگوید ایمان باید اول به خودش ایمان بیاورد. چون اگر کسی به خودش ایمان نیاورد، به اله اش نمیتواند ایمان بیاورد. چه آن الهی که میشناسی، چه الله، چه رب، چه اله، قلابی است. شما زمانی میتوانی به اله و الله واقعی ایمان بیاوری که به خودت ایمان آورده باشی. بفهمی که الله، اله کیست مربیات را بتوانی بشناسی. تا خودت را نشناسی، مربیات را نمیتوانی بشناسی. اصلاً نمیشناسیاش که بروی به او اعتماد کنی و خودت را به او بسپاری. شما زمانی الله را رب خودت قبول میکنی که در خودت یک معرفتی را رسیده باشی که جز این رب جز خدا کسی نمیتواند او را شکوفا کند. وقتی به این رسیدی، میگویی این را انتخاب کردم بهعنوان مربی. پس خودم را میسپارم بهش. ولی وقتی تو خودت را زن و مرد میبینی، اصلاً خودت را به خدا نمیسپاری. وقتی خودت را مغز میبینی، میگویی من مخواهم بروم دانشگاه هاروارد، دانشگاه برکلین، دانشگاه تهران، دانشگاه شریف، اینجاها خوب است من بروم درس بخوانم. فلان پروفسور، فلان استاد رب من بشود. تو زمانی میتوانی بگویی خدا رب من است که یکچیزی به این بزرگی در خودت معرفت کرده باشی. اگر این را در خودت کشف کردی، دیگر حاضر نیستی کمتر از الله را رب خودت قرار دهی. میگویی الله و رویش هم میایستی. «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ» گفتند الله رب ما فقط خدا است، «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» سفت ایستادند پای این مربیشان «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ» این وقتی پاکار مربیاش ایستاد، فرشتگان در همین دنیا سراغش میآیند. بشارت هم در اینجا میآید. «وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا». ترسها و اضطرابها و غصه میروند. اگر بایستی پاکار مربیات این با معرفت نفس حاصل میشود. لذا میفرمایند: «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا» ایمان به چه کسی؟ به خودش و بعد به الله، رب خودش را پیدا بکند و «وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ». ما معمولاً در بحثها میگوییم همه دچار خسران هستند جز با چند شرط؟ چهار شرط. «ایمان، عمل صالح، تواصی به حق، تواصی به صبر». مگر تواصی به حق و تواصی به صبر خودش عمل صالح نیست؟ هست. پس درواقع دوتاست: «ایمان و عمل صالح». خدا میگوید حرفتان درست است؛ اما نه. چون در آیات دیگر همه را در قرآن گفتم ایمان و عمل صالح جز اینجا. برای چه؟ اینجا هم مثل بقیه جاها بگو «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» دیگر «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» خودت گفتی آنجا ولی اینجا چهارتا کردهای؟ چون این را هیچکس سراغش نمیرود. همه فکر میکنند نماز شب خواندند تمام است. عمل صالح است. اگر به فقرا کمک کردند، اگر جهیزیه دادند، بیمارستان و درمانگاه ساختند، عمل صالح کردند. درست هم هست. میگوید ما که ایمان آوردیم، عمل صالح هم انجام میدهیم. نماز شب، هیئت، حسینیه. خدا این را کنار کشید: ایمان وعملو الصالحات را. اصلاً این را در ردیف گذاشت «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ» باید همدیگر را توصیه به حق کنند «وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» توصیه به صبر باید داشته باشند. این خیلی حرف است. کنار فرمایشات جناب آقای مهدوی عزیز بگذارید. شما بالاخره کارگزاران فرهنگی در سراسر کشور هستید. چه کسی میخواهد دعوت بهحق انجام بدهد؟ کسانی که کارهای فرهنگی انجام میدهند. نمیگوید صبور باش. همانطور که فرمود: «اصْبِرُوا» صبر کنید. «وَ صَابِرُوا» صیغه مفاعله است؛ یعنی به همدیگر صبر بدهید. صبر جمعی. به هم کمک کنید. این یعنی جون دار بودن. این کسی را میخواهد که خودش صبور است، جوش نمی آورد، له نمیشود، داغون نمیشود، نابود نمیشود؛ بلکه میتواند به بقیه قدرت و نیرو بدهد. به بقیه صبر بدهد. به بثیه شادی و آرامش و قدرت بدهد. خیلی رسالت سنگینی است. هر کسی نمیتواند کار فرهنگی بکند. هر کسی نمیتواند دعوت به حق بکند. «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ» آنقدر این باید در حق ذوب شده باشد. چی باید ذوب شده باشد؟ مَن های دیگرش. همه مَن هایش باید در حق ذوب شده باشد. این فقط عاشق حق باشد، نه عاشق خودش. عشقش و ماندگاری حق است. اینجا تقوا و اخلاص لازم دارد. تا به عشق حق، تبلیغ به حق کند و تواصی به حق بکند و بتواند به بقیه قدرت بدهد و بقیه را صبور بکند. به بقیه صبر بدهد. بقیه در کنار این به شادی به صبر بهه قدرت و آرامش برسند. نه اینکه هروقت کنار این می آیند، استرس بگیردشان. الان خود این میترکد. سر می آید. عصبی هست، پرخاشگر هست، کینهای هست، حسادت دارد، پر از رقابت است، پر از دعواست. این چطور میتواند دعوت بهحق کند؟ حق ماندگاری دارد و باطل رفتنی است. شما نمیتوانی نقش بازی کنی، نقش بازی کنی یکجایی میترکی.
در این چهل سال انقلاب ببینید چه بزرگانی نقش بازی کردند، بعد از ده سال، بعد از بیست سال، سی سال، چهل سال، ترکیدهاند. طلحه و زبیر را ببینید که کار کردند و امیرالمؤمنین گریهاش گرفت وقتی جنازه زبیر را دید. شمشیرش را برداشت و گفت خدا میداند این شمشیر چه غمهایی را از پیغمبر برطرف کرده است؛ ولی صاحبش بهجایی رسید که ترکید.
این نکته، نکته خیلی مهمی است که خدمتتان عرض کردم. برای این کار، انسان باید خیلی خدا را شکر بکند. روی کره زمین، در کشور ما، در این درگیریهای آخرالزمان، یک عدهای نشستهاند جایی فقیرانه پر از سختی و مشکلات گرسنگی و تشنگی و گرما و گرفتاریهای دیگر، برای امام زمانشان فکر میکنند. جهاد دارند. این خیلی قیمت دارد. خیلی ارزش دارد. انسان فکر کند برای بچههای امام زمان کاری بیشتر از این "والله، بالله" دل امام زمان را شاد نمیکند که تعدادی از بچههایش بگویند کمک بابایمان برویم به داد ایتام بابایمان برسیم. ما هم چند نفر را کمک کنیم و به کمکش بابایمان برویم. زیر بار عظیم میلیاردها فرزندش روی دوشش هست، چهارتایشان را هم ما بگیریم و کمک بکنیم. خیلی قیمت و ارزش دارد و این بدون دعوت خدا امکان ندارد. بدون دعوت الهی امکان ندارد. این است که آدم باید خدا را خیلی شکر بکند. در این لشکر امام حسین شخصی بنام یزید بن سبیط بود. این یزید در بصره بود. ابن زیاد والی بصره بود. والی کوفه هم شد. نامه نوشت که راههای بصره را ببندید و نگذارید حسین و یارانش جایی حرکت کنند. هیچکس هیچ جا نرود. این وقتی فهمید امام حسین حرکت کرده و میآید و کجا؟ نه کربلا، از مدینه حرکت کرده و سمت مکه میآید. عجب آدم باسعادتی. ده تا پسر دارد. خانمی بود اسمش ماریه سعدیه. این خانم از آن زن هایی بود که فعال، پرنشاط، مؤمن، شیعه جگردار، نترس. این خانهاش پاتوق بود همیشه. منزل این زن پاتوق بود. آدمهایی مثل همین یزید بن سبیط، بچههایش، مردها و زنها پاتوقشان خانه این خانم بود. همیشه جمع میشدند، دعا میکردند، سرود میخواندند، شعر میخواندند، مراسم میگرفتند. مثل ما که همه ما دورهم مراسمات مختلف داریم، یک پاتوق اینطوری قدرتمند. ابن سبیط آنجا سخنرانی میکند. میگوید حسین حرکت کرده است، من که کمکش میروم و هرکس میخواهد بیاید، بیاید. دوتا از پسرهایش میگویند ما هستیم. برای کمک بابا هستند و اعلام میکنند. شوخی نیست بصره در عراق، مکه، آنهم از بیراه، راهها را که بستهاند. وقتی راه میگوییم، مگر چقدر راه بوده؟ مثل الآن که نیست نشان بزنی و بلد بزنی، پنجاه راهنشانت بدهد. با اسب، با قاطر باید بروی. راه اصلی همبسته شده است. کجا بروی؟ یکراه روستایی بوده دیگر حالا غیرازاین مگر راهی وجود داشته؟ سخت است. از بیراهه تو بزنی و خودت را برسانی به مکه، به امام حسین. در یکی از این منازل، نزدیک امام حسین خرقاه استراحت میکنند میگوید بروم دنبال حسین بگردم و پیدایش کنم. قربان این عشق من بروم. عشق مولا با شیعیانش. این میگردد تا محل استقرار امام حسین را پیدا میکند. میرود میگوید حسین کجا است؟ میگوید حسین رفت تو را پیدا بکند. رفت دنبال تو. دنبال من؟ آره از کجا رفت؟ این رد پای امام حسین است. میگیرد میرود میرسد به محل استقرار خودش. میبیند امام حسین آنجا نشسته. منتظرش هست. یک آیه میخواند. آیه 58 سوره یونس «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ» (چقدر در این آیه سراب ریخته خدا) «وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا». فرحی که همهجا نفیشده، خدا اینجا میفرمایند بگو به فضلالله بعد جدا کرده، نگفت بگو «بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ» نه. «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ» جدایش کرد. «فَبِذَلِكَ» به این «فَلْيَفْرَحُوا» باید شاد باشید. شادیتان را براساس این چیزها بچینید: چیزهای حقیقی. اگر میخواهید شادی کنید با چیزهای حقیقی شادی کنید. هیچچیز دیگر وجود ندارد که انسان با آنها شادی کند جز با همین نعمتهای الهی و انسانی و معنوی که خداداده. میگوید با اینها شادی کنید. چیزی که ما هنوز تمرین نکردهایم. تمرین میخواهد. چون عمل است. تمرین به شادی. والا وسط شادی هستی، احساس غم دست میدهد. احساس نکبت دست میدهد. بهغلط کردن میفتیم. از سر یک خریت، منیت، رنجش، تکبر هم ول میکنیم و میرویم. قدر نمیدانیم. «بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا» برای این شاد باشید. اگر در لشگر امام زمان هستید به خاطر توفیقهایی که خدا به شما میدهد شاد نباشید، مطمئن باشید یک روزی بیرونتان میکنند؛ مثل خیلی از بزرگتر از ما که بیرونشدند. کسی که نمیفهمد مسجد، حسینیه یعنی چه، نماز جماعت یعنی چه، دعا یعنی چه، صلوات و تسبیح و قرآن و قرآنخوان یعنی چه، کار برای امام زمان برای چه، اربعین یعنی چه، دورهم جمع شدن، یک شام و ناهار خوردن یعنی چه، یک چایی خوردن یعنی چه، نمیتواند شادی کند، عرضه شاد بودن ندارد از این نعمتهای عظیم معنوی، همیشه لبولوچهاش آویزان و غصهدار و عصبی و طلب کار. لذا فرمود: شادیتان باید بِفَضْلِ اللَّهِ و به رحمت الهی باشد. این خیلی خطرناک است مرز توحید. اگر فهمیدی آن فضل و رحمت خدا هست، شادیات حقیقی است. والا شادیهایت منیت دارد؛ یعنی اگر گفتی کار، کار من است، تمام است. هیچوقت ما ندیدیم کسی کار را به اسم خودش تمام کند، بگوید من این کار را کردم، به شادی برسد. نمیتواند. به فرح نمیرسد. چون کثافت رجس منیت و انانیت درش هست، نمیگذارد شادی کنی. در بخش انسانی، فرح در خلوص و تقوا به دست میآید. «قُلْ» بگو «بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا». باید شاد باشید. اصلاً امر است. «کُن فَیَکون». شادی میآورد. در وسط این شادی اصلاً منی وجود ندارد که چیزی بهش بربخورد، ناراحت شود، غصهدار شود، مضطرب شود. دعوایی بشود. کینهای به وجود بیاورد. مثل شب عروسی. شب عروسی دیدی، عروس و داماد و خانواده عروس و داماد هیچکسی ناراحت نمیشود. الآن عروسی است. آنقدر درجه فرح زیاد است که مردم میخواهند این فرح بیدردسر و بی جهنم به خیر بگذرد. ولی کسی که وسط بهشتها وسط جهاد این شکلی است یعنی میسوده و میسوزاند، این درگیر فضل و رحمت خدا نیست. درگیر خودش است. دچار شرک به خود است؛ اما این ابن سبیط خانه رفت. دید که امام حسین نشسته است و این آیه را خواند: «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا» این وجود حسین است. سلطان است که وقتی زیر خیمه یک آدم میآید، آن خیمه کاخ میشود، قصر میشود، بهشت میشود. این وجود اهلبیت است که اگر در قلبی بنشیند، آن قلب بهشت میشود. بالاتر از بهشت. به خدا قسم بهشتیها به این قصرها حسرت میخورند. بی مبالغه. جامعه کبیره که میخوانید: «خَلَقَكُمُ اللّهُ أنْواراً» خدا شما را نور خلق کرده است «فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقينَ» شما در عرش خدا طواف میکردید. بعد میگوییم خدا منت گذاشت بر سر ما «فَجَعَلَکُم» که شما را ساکن دلهای ما کرد. پایین آورد و در کجا قرار داد؟ امام پایین بیاید کجا میتواند بنشیند؟ منزل امام کجاست؟ روی کره زمین که نیست. کلبه که نیست، خانه که نیست. این نور کجا میخواهد بنشیند؟ چهارده نور. حداقل چهارده. «فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ» این خیلی دل میبرد. هفت میلیارد جمعیت این چهارده نور آمدهاند، گفتهاند خدایا اینجا برویم؟ نه اینجا برویم؟ نه. از هفت میلیارد جمعیت، خدا چند میلیونشان را انتخاب کرده و گفته اینجا بروید. در دل اینها بروید. این است که شادی دارد. این است که افتخار دارد. این است که رقص دارد که من عزیزترین کسهایم را به شما دادم. در دل شما، در قلب شما گذاشتم. خانه شما را حرم اینها کردم. قلب شما را خانه اینها کردم. «فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ» اذن دادم. خدا اجازه داد. خدایا در قلب فلانی برویم؟ بروید و در قلب این بنشینید. در زمین بگردید در هفت میلیارد نفر چه کسی میتواند، بگوید ما چند نفر ما اهلبیت دارم؟ آنوقت سزاوار است ما برای دنیا غصه بخوریم؟ ناراحت شویم؟ گله بکنیم به اهلبیت؟ به خود خدا؟ سزاوار است؟ همان حرفی که امیرالمؤمنین زد، خجالت نمیکشید؟ من همهچیز دادم به شما، قدر نمیدانید؟ شما آنقدر مست در دنیا هستید، من همه هستیام را، همه وجودم را، همه نورم را به شما دادهام. حواستان نیست شادیاش را بکنید. حواستان نیست شکرش را بجا بیاورید. حواستان نیست از آن استفاده بکنید. حواستان نیست با اینها زندگی کنید. با اینها رفتوآمد بکنید. با آنها دوست شوید. حواستان نیست. حواسپرت هستید. فقط دنبال ندادهها و نداشته ها و دنبال چیزهای دیگر میگردید. من به شما چی دادم، شما نق چه چیزها را میزنید، کمبود چه چیزها را به من میگویید. شما غمهایتان چطوری است؟ من میگویم با اینها شادی کنید، سرمست باشید، شما غصه چه چیزها را میخورید. شوهرم اینجوری، زنم اینجوری، بابام، بچهام، همکارم اینجوری، حیا کنید و خجالت بکشید. کی میخواهید بزرگ شوید؟ اینطوری بمیرید بیچاره هستید. اگر فهمیدید و مُردید، از شهید بالاتر هستید. ولی اگر نفهمیدید و مُردید، کور از دنیا میروید. نه اینکه جهنم بروید بین کافرها، نه، ولی بعداً میفهمید
آفتی نبود بدتر از ناشناخت/ تو بَرِ یار و ندانی عشق باخت.
کنار چهارده نور با هیچکدام رفاقت نکردی، صمیمی نشدی، عاشقی نکردی، با هیچکدام دوست نشدی، با هیچکدام هوس نشستوبرخاست نداری.
یزید بن سبیط چه کار کرده. امام حسین سراغش رفته. چرا؟ چون از آنجا بچهها را رها کرد، خانواده را رها کرد، خودش را از بیراهه به امام حسین رساند.
احمقهای الآن میگویند تحریم است، گرونی است. گرونی چیه؟ آدم وقتی خودش را نشناسد، بیمعرفت باشد، همینطور میشود؛ یعنی بهانه گرانی و تحریم و دلار و سکه و ماشین و خانه میزند. انقلاب به تو دادهام. تو را کردهام سرباز امام زمان به تو توفیق دادهام که بتوانی از برطرفکنندههای موانع ظهور باشی. «وَ تَجْعَلُنَا فِيهَا مِنَ الدُّعَاةِ إِلَى طَاعَتِكَ وَ الْقَادَةِ إِلَى سَبِيلِكَ». آنقدر برایت در این دولت کریمه مقام گذاشتهام. دولت کریمهای که همه انبیا برایش کشته شدند، سیزده معصوم قبلی برایش کشته شدند. میلیونها نفر برایش کشته شدند. همه عاشق این دولت بودند. یک شخصیتی به عظمت امام حسین میگوید من خادم این آقا هستم. امام رضا میگوید خدایا من را جزو یاران دنیا و آخرت بپذیر. وقتی کوریم و نمیبینیم، از دست میدهیم و بیرون میاندازند.
میگوید اگر به کسی قرآن بدهند، احساس بدبختی بکند تا قیام قیامت مُهر بدبختی به پیشانیاش میخورد. فرمود اگر به کسی قرآن را بدهند و او آرزوی چیز دیگری بکند، آن چیز را بزرگ کرده و قرآن را کوچک. بعد از خدا و اهلبیت ما دنبال چه میگردیم؟ خدا چی میخواست از این بالاتر به تو بدهد؟ که تو هم بتوانی گلیم خودت را از آب بکشی همدست چند نفر دیگر را بگیری. یکی گفت الحمدالله. خودم دارم و هفتپشت هم دارند بخورند، حالا میخواهم دست چند نفر دیگر را بگیرم، آنها هم بخورند، به فقرا برسم، به نیازمندان برسم، آنها هم به یکجایی برسند، آنها هم بتوانند بخورند. یک کسی به ثروت انسانی برسد، به هدایت برسد، بهحق برسد، خدا این سعادت را به او بدهد که بتواند دست چهار نفر دیگر راهم بگیرد. بهقدری این مهم است که جدا آورد: «تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» ارتباط دوطرفه است. همدیگر را تضعیف که نمیکنیم. آنکه تضعیف میکند، خائن به خودش و امام زمان است. این چیزی که متأسفانه در ما خیلی زیاد است: تضعیف همدیگر. یک موقع هایی من میبینم در شبکههای مجازی در رادیو تلویزیون چقدر راحت.... شما نگاه کنید در زمان ائمه آنقدر یار کم بوده که با زن و بچهها هفتاد و دوتاشده. در نظر بگیرید این هفتادودو یار، یکی عبدالله است، یکی علیاصغر است، نداشتهاند. بقیه ائمه این تعداد یار را هم نداشتند. آنوقت خدا به ما داده است، قدر نمیدانیم، همدیگر را راحت تبسیق و تکفیر و انگ میزنیم. همدیگر را راحت رد میکنیم، همدیگر را راحت تضعیف میکنیم، همدیگر را راحت له میکنیم، راحت قهر میکنیم، همهچیز را راحت میپاشانیم، نمیفهمیم چهکار میکنیم، یکذره حیا کنیم، یکذره خجالت بکشیم. اول فکر کنیم فکری که در سرت هست، امام زمان راضی است یا نه! مگر بچه توست که تصمیم میگیری؟ بچه امام زمان است. اشکالی ندارد. بیحجاب است، مشروب میخورد، فاسق است، ضعف اخلاقی هم دارد که دارد. هر چی، مگر خودت نداری؟ تو خودت صدبرابر از اینها بدتری. اگر کسی خودش را بدترین نبیند که خیلی مستکبر است. اگر کسی خودش را بهتر از حتی یک نفر ببیند، مستکبر است. پس چه میگویی؟ این دعواها چیست؟ این قهرها و بداخلاقیها چیست؟
خدا غیر از موسسه ما به یک نفر لشگر داده، یک موسسه دارد چند هزار نفر، صد هزار نفر، پنج نفر، ده نفر، بیست نفر، به قول امروزیها طرفدار، بازدیدکننده، فالوور جمع کرده، کمکش کن. دکتر است، مهندس است، آخوند است؛ مثل ما موسسه دارد، حالا ضعیفتر، قویتر. اصلاً قویتر و ضعیفتر معنا ندارد. ما همه بچههای یک نفر هستیم. آنها هم خواهر و برادرهای من هستند. میگویم ما فسق در محبت داریم؛ یعنی همین. اگر بچه خودمان رفته بود یکجایی، شعبه ساندویچی یا بستنیفروشی زده بود، همه جانمان را میگذاشتیم او را تقویت کنیم. هر طوری که هست، شوهرم زنم، داداشم، رفته در جایی شعبهای زده، برویم کمکش کنیم، تقویتش کنیم، تبلیغش کنیم، قرار هم نیست به ما پولی بدهد. ولی ما واجب میدانیم به خودمان. آنوقت چطور آقای فلانی، آن روحانی، آن غیرروحانی، آن شخص. افراد خیلی راحت در فضای مجازی به جان هم میافتند و همدیگر را تکفیر میکنند، تفسیر میکنند. فقط خودم، موسسه خودمان، فقط ما، آنهم در موسسه فقط من. این خیلی خطرناک است. این نشان میدهد ما فسق در محبت داریم. نظام محبتیمان الهی نیست. اگر تو عاشق خدا باشی، هرکسی در این مملکت شیعه، سنی یا هر چی یک اشتباهاتی هم دارد، دارد که دارد، الآن فعلاً بابای من را تبلیغ میکند، الآن خدای من را تبلیغ میکند، الآن دین من را تبلیغ میکند، الآن رهبر من ولیفقیه من را تبلیغ میکند، از او دفاع میکند. چرا ما مانند مگس روی ضعفها مینشینیم و قوتهای این آدمها را نمیبینیم. در رسانهها در فضای مجازی راحت میبینید یکی به یکی حمله میکنند، یک اشتباهی کرده، اشتباه در تحلیلش کرده. حالا نظرش این بوده. اصلاً شاید منظوری نداشته بنده خدا. زود جلوی خدا میگذاریم، زود جلوی رهبر میگذاریم، جلوی دین میگذاریم، حالا که اینور شد، له اش از کنیم. این یک سرلشکر است، اصلاً سرلشکر را ولش کن. یک مؤمن است. برای چه ما راحت بندگان خدا را میفروشیم؟ این را باید قدر بدانیم. حواسمان باشد که این کار فوقالعاده مهم است.
اما یک مقدمه بگویم بس است. اگر هر حقی، هر قشنگی، هر کمالی مال این است که دعوت بهحق انجامشده، اگر الآن در کشور، ما معضلات و مشکلات و گرفتاریها و فسق و انحراف و فحشا و طلاق و زندان ... داریم، برای چیست؟ مال این است که حق درست و خوب و کافی گفته نشده. کار نشده. حالا کار نشده، یک داستان است. متأسفانه یک جنگی جدیداً به راه افتاده، جنگ زیاد داشتیم، ما ناتو فرهنگی داشتیم در مقابل جبهه حق که تبلیغ باطل میکند. آنهم با این حجم در خانههای شما، نمیتوانید کاریاش هم بکنید و جدیداً جنگی به راه افتاد که دوستان زحمت کشیدند تبلیغش را در کانال گذاشتند. امروز هم خانم دکتر مهرافزا بهشان اشاره کردند که ان شاءالله از جلسه بعد توضیح میدهیم «جنگ شناختی». این جنگ، ملاکها و معیارها را جوری بهم میزند که مبانی تو را خرابش میکند. دشمن میداند الآن که نظامی کاری نمیتواند بکند، کف خیابان هم لشگر نمیتواند بیاورد. لذا کمّی کار نمیکند. کلاً استراتژیک را عوض کرده و به استراتژیک کیفی تبدیل کرده. نیاز ندارد چندهزار نفر را وسط خیابان بکشاند که لشکرکشی کنند کف خیابان بروند. نه. با پنج نفر میتواند کارش را انجام دهد. با ده نفر در گوشه خیابان بهاندازهای که بشود فیلمبرداری کرد فقط، یک پیامی را از کار این پنج نفر درآورد، تمام است. ده نفر، پانزده نفر، با بیست نفر برایت در عالم چیزی میسازد. ببینید در ایران چه خبراست. با بیست نفر گاهی وقتها با یک نفر. جنگ شناختی یعنی از یکچیز باطل مسخرهای که همه هم میدانند مسخره است، خودشان هم اعتراف میکنند که اصلاً این مرگ این خانم بهانه است، خودشان اعتراف صریح کردند، از یکچیز دروغ و از یکچیز باطل میتوانند خیلی از ماها را فلج کنند. حالا ما باید چهکار کنیم؟ انشاءالله بعد از نماز من کلیاتی را خدمت عزیزان عرض کنم. بعد در جلسات گروهیمان بتوانیم تصمیماتی بگیریم و کارهایی بکنیم.
والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.