جلسه 002 - اردوی همدلی (گیلان ۱۴۰۱)
شماره جلسه
2
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1401
ماه
7
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 002 - اردوی همدلی (گیلان ۱۴۰۱)

«اردوی همدلی»؛جلسه دوم

اعوذبالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم.

دومین آیه را که در بحث انسان شناسی انتخاب کردم برای عزیزان عرض بکنم، میخوانم برای عزیزان. انعام آیه های 101و102: «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض اَنَّی لا یَکُوُنُ لَهُ وَلَدٌ وَلَم تَکُن لَّهُ صَاحِبَة وَ خَلَقَ کُلَّ شَیءٍ وَ هُوَ بِکُلِ شَیءٍعَلیم.» مست میکند آدم را این آیات. خاسر کسی است که از دنیا برود قرآن نفهمد، قرآن نخواند، قرآن انس نگیرد. فرمود شراب مومن. خیلی عظمت دارد.«بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض اَنَّی یَکُوُنُ لَهُ وَلَدٌ وَلَم تَکُن لَّهُ صَحِبَة وَخَلَقَ کُلَّ شَیءٍ وَ هُوَ بِکُلِ شَیءٍعَلیم.». از یک جایی شروع کرد که قلبت را ببرد یک جایی. «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض». خواهش میکنم حالا ما در اردوی اسماءالله این تمرین ها را کردیم ولی شما هم بکنید. خدا شاهد است من اصلا خسته نمیشوم اگر قرار باشد هیچ کاری نکنم فقط قدم بزنم. خیلی وقت ها هم مخصوصا نگاه نمیکنم به این گل ها و گیاهان و اینها. خیلی با قصاوت و بی محلی رد میشوم. چون اگر تمرکز کنم به شدت حالم خراب می شود. یعنی به شدت این وجه الله آدم را اخذ میکند. به شدت وجه الله آدم را میگیرد و دل میبرد از آدم. آدم را فلج میکند. لذا خیلی متمرکز نمیشوم در گل ها. در برگ ها. حتی آنهایی که خشکیده و افتاده روی زمین، راحت نمیشود نگاهشان کرد. وجه الله است. وجه الله دائما با شما سخن میگوید. «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض» برید رویش کار بکنید. این یعنی اینکه یک راهی دارد به رویت باز میکند تا شرابی را بدهد به خورد وجودت، مستت بکند. میگوید همه را بدون نقشه آفریدم. برای ماهایی که انسان هستیم، جنسمان فکر است. فکر یعنی چه؟ حَرَکَت اِلَی المَبادی وَ مِنَ المَبادی وَ اِلی المُرادی. یعنی شما باید مقدمات را بچینی بروی سراغ دارایی هایت، دارایی هایت را روی هم بگذاری، مخلوط بکنی یک نتیجه جدید بگیری. این فکر میشود. برای ماهایی که از جنس فکر هستیم فهم این خیلی سخت است. «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض» یعنی نقشه نریخته ام؛ یعنی رویش فکر نکرده ام اینطور نبوده که شما فکر کنی من نشسته ام این گل را چطور درست کنم. این آدم را این برگ را این میوه را چطور درست کنم. خدا فکر ندارد. معطلی ندارد. لازم نیست معطل بشود برای چیزی. خدا دائم است، خدا خالق است، بدیع است. یعنی این دائم دارد همیطوری وَاِنّا لَمُسِعون، دائما دارد خلق میکند. وسعت پیدا میکند. خلق جدید، خلق جدید، خلق جدید. نمیشود شمرد. هیچ وقت هم نمیشود شمرد. آیه قرآن است. دیگر میگوید اگر همه دریاها بشوند مرکب، همه درختان بشوند قلم و جن و انس هم بشوند نویسنده، آب دریاها تمام میشود، شما نمیتوانید تعداد مخلوقات من را بشمارید. فقط بشمارید. کما اینکه میگوید نعمت هایی که تک نفر شما دادم را هم تا آخر عمر نمیتواند بشمارد. چه برسد به اینکه شکرش را بجا بیاورد. تازه اگر هم شکر کرد این خودش یک نعمت است. دوباره شکر می آید گردنت. «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض» یعنی تو برو گل را بگیر دستت، بگو چه کار کردی تو؟! نگاه کنید شما صفحه را، شما میگویید مصنوعی؟ اصلا طبیعی. دل میبرد از آدم. آخ اصلا این چیست؟ چه کار داری با من خدایا؟ چه کار داری با دل من میکنی؟ چه کار داری با روح من میکنی؟ یک دانه اش یک شرابی است میریزی آدم مست میشود. اصلا نمیتوانی بلند شوی. این گل ها چیست؟ رنگش؟ بویش؟ شکلش؟ مزه اش؟ طعمش؟ خاصیت دارویی اش؟ ترکیبش؟ سه هزار نوع خرما، هفت هزار نوع سیب، چه کار داری میکنی خدایا؟ دل میرود ز دستم، صاحب دلان خدا را. این برگ ها را نگاه کن. من از دیشب آمده ام دارم نگاه میکنم دیدم چقدر برگ ها را قلب زده خدا ! واقعا خیلی وقت ها آدم وقتی میخواهد یک سیبی بخورد، یک پرتقالی، موزی بخورد، خودش را بزند به قساوت و نفهمی که چه آورده‌ای من بخورم؟ و وای به حال کسی که نفهمد برای چه آمده است به دنیا. تاز می‌گوید. «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض» و بعد می‌گوید: «هُوَ الَذی خَلَقَلَکُم ما فی الاَرضِ جَمیعا.» همه اش را برای تو آفریدم. هر لحظه که داشتم می آفریدم به فکر تو بودم. مثل یک خانم وقتی یک کلاه یا شال میبافد برای بچه اش، برای همسرش، در هر گره نیت دارد برای همسرش، دارد غذا درست میکند در هر یک سیب زمینی که برش میدهد، لحظه به لحظه غذا درست کردنش عشق است. گره به گره. خدا میگوید من همه لحظات به فکر تو هستم دارم به تو فکر میکنم. بعد من نگاه میکنم خدا من این موز را چه کار کنم؟ این سیب را چه کار کنم میتوانم بخورم؟ تو قیمتت اینقدر هست؟ اینقدر ارزش داری؟ سیب یک جواهر است. این میوه ها، این برگ ها جواهرند. به خودت چطور اجازه میدهی؟ میگوید من رَبّت هستم به تو اجازه میدهم بخور «هُوَ الَذی خَلَقَلَکُم ما فی الاَرضِ جَمیعا» مگر فقط همین است؟ «سَخَّرَلَکُم ما فی السَماواتِ وَ الاَرض» همه آنچه در آسمانها هم هست به عشق تو آفریدم. شما فقط یک زمانی کوفتت نمیشود وقتی بخوری، آن زمانی که عبد باشی و از دست مربی بخوری. از دست خالقت و رازقت بخوری.ما اینطوری غذا نمیخوریم. ما اینطور میوه نمیخوریم. ما اینطوری شوهرداری نمیکنیم. ما اینطوری زن داری نمیکنیم. ما نمیگوییم این بنده اش را امانت به من داده. اصلا من چه لیاقتی دارم که این شخص همسر من باشد. یک انسان است، یک خلیفه الله است، خدا سپرده دست من. شده همسر من، شده بچه من، شده نوه من، اینقدر درگیر تکبر و عجب هستیم که عزیزترین کسانمان را که لیاقت یک تار مویشان را هم نداریم، پدر، مادر، همسر، جلو چشمانمان کوچک هستند. قدر نمیدانیم. حالا این میخواهد بیاید قدر سیب و پرتقال و موز را بداند؟ قدر گل و گیاه را بداند؟ قدر آدم ها را نمیفهمد اصلا. فقط برمیگردد به یک چیز و آن اینکه قدر خودش را نمیداند تا قدرخودت را ندانی قدر دیگران را نمیتوانی بفهمی. این قاعده است. فقط کسی بقیه را کوچک میبیند و تحقیر میکند که خودش بی مقدار است، خودش حقیر است. محال است کسی کریم باشد و قیمت داشته باشد و دیگران از چشمش بیفتند یا بتواند عیب دیگران را ببیند. نمیبیند. اگر هم دید میگوید در خودم صد برابر فحشا بدتر از این هست. نه اینکه کور باشد نبیند؛ ولی میگوید در خود من صدبرابر از این بدتر است. وقتی یک کسی از چشمت افتاد، آدم ها بدان نابود شده ای خودت قبلا. بدان از چشم خدا افتاده ای که میتوانی به دیگران ریز و کوچک نگاه کنی. حقیر نگاه بکنی دیگران را. «عسی اَن یَکونَ خَیراً» کی میگوید این از تو بهتر نیست؟ پیغمبر خدا است به دوستش میگوید: تو بگو ببینم در این جمع کی خوب است کی بد است؟ میگوید فلانی از همه خوب تر است. فلانی از همه بدتر است. پیغمبر میفرماید: آنی که گفتی از همه بدتر است از آنی که گفتی از همه خوب تر است و بقیه این جمع پیش خدا خوب تر است. همین بحثی که من با آقای دکتر خانجانی داشتم. یعنی چه بهترین و بدترین؟ چه میفهمی تو باطن این چیست؟ شاید معرفت هایی دارد که تو نداری ما نمی فهمیم. «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض». حالا چرا این را می گوید؟ برای اینکه در این بدیع یک اسم رمزی خوابیده که اگر کسی آن رمز را فهمید صاحب قدرت میشود؛ یعنی شاه کلید دستش می آید، روحش قوی میشود و لازم نیست برای دوری از گناهان و رذایل و کسب فضایل زحمت زیادی بکشد؛ چون این اسم اعظم دارد. با بقیه آدمها فرق دارد. اینکه مثل آیت الله ها مثل بقیه کَس ها پنجاه سال درس نخوانده، استاد ندیده، پس چطوری این از بقیه اینها قَدَرتر است؟ این صاحب اسم اعظم است. یعنی چه؟ یعنی چیزی دارد که آنها ندارند؛ یعنی ره صدساله را یک شبه طی کردند. همان که امام درباره بچه بسیجی ها فرمودند. یک شب رفتند صدسال راه را. میخواستم بروم مسافرت عجله داشتم یک شارژر از کِشو برداشتم تلفن همراهم را زدم به شارژ و رفتم و غروب آمدم. گفتم آخ آخ من این را زدم به شارژ باتری هم پر شده و فشار آمده و...دیدم گوشی شارژ شده فقط ده درصد. دیدم این از این شارژر بدرد نخورها است تا غروب کار کرده فقط ده درصد پر کرده. حالا fastشارژ میزنیم. fastشارژ یعنی چه؟یک ساعته صد درصد پر میکند بعد ها هم می آید یک دقیقه ای پر میکند بلکه کم تر. قدرت است: «اِذا اَرادَ اَن یَقولَ لَهُ کُن فَیَکون» قدرت. «إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»، «بَدیعُ السَّماواتِ» تو را میبرد سر یک اسم، آن را اگر بفهمی اتفاقات بزرگی برای قلب انسان روح انسان می افتد. تو دیگر نگاهت به هیچ چیز عادی نمیتواند باشد. اصلا افق پرواز تو، بُرد پرواز تو تغییر می کند. آن اسم چیست؟ اسمی است که ما خیلی از آن غافلیم «عظیم». عظمت خدا را. چندبار این را برایتان خوانده ام. الان هم میخوانم. می دانم فایده ای هم ندارد. دعای پنجم صحیفه معجزه کرده امام سجاد بخدا. اینها وجود مقدس حضرت آدم علیه السلام شاگرد دست چندم اینها است اگر خدا اجازه بدهد و میداد آدم باید شب و روز معصومین را سجده میکرد. این است که فرشتگان دیوانه امیرالمومنین هستند. به زمینیان غبطه میخورند. به خدا میگویند از امیرالمومنین برای ما یک نسخه بزن بالا، ما دورش بگردیم و طوافش کنیم. اصلا نمیتوانیم طوافش نکنیم. عقل اینطوری است دیگر. عقل طائف است. عقل وقتی خالص میشود طواف دوست دارد بکند. دور دوست دارد. بگردد. شیفتگی دارد. عقل باطنش عبودیت است. هروقت عقل آمد، عقل میگوید: عبد شو. عقل حکمش در دعوت عبودیت است. بحث تخصص است دیگر. محضر مبارک هر دو بزرگوار صلوات ختم کنید. «وَجعَل سَلامَةَ قُلوبِنا فی الذِکرَ عَظَمَتِک» دعای پنجم در اردوهای چند دقیقه ای اینها را توضیح داده ام. «خدایا سلامت قلب ما را در یاد عظمت خودت قرار بده» این یعنی کسی که عظمت سرش نمیشود قلبش حرمت ندارد. حرمت سرش نمی شود. شما زمانی میتوانی حریم را حفظ کنی و سالم بمانی که عظمت سرت بشود. وگرنه میروی در حریم و میسوزی. امام سجاد چه میفرماید؟ عرض می کند به خدا؟ خدایا کاری کن از پدرومادرم به اندازه یک سلطان ستمگر بترسم. چون نترسی، این مامانم است دیگر، بروم هر چه دلم میخواهد به او بگویم میروی در حریم نمیفهمی که عاق شدی. حالا او چیزی به تو نمیگوید. او رحمان است. رحیم است. رئوف است. پدر است. مادر است. ولی سوختی تو. حریم یعنی نمیتوانی بروی نزدیک هر غلطی دلت خواست بکنی و به پدر مادرت هرچه دلت خواست بکنی. وقتی عظمت پدرو مادر را نمیفهمی، برو بالاتر، عظمت معلم، از معلم بالاتر، عظمت ولیّ، اولیا الهی، معصوم. هیچ چیزی انسان نمی فهمد و در حریم میرود و میسوزد. مثل برق است دیگر برق حریم دارد شما باید درست رفتار کنی بی مبالغی کنی می کُشَتِت. آب به این نرمی، حریم دارد. «سلامت قلب ما را در فهم عظمت خودت قرار بده». عظمت خدا را اگر نفهمیم، قلب سلیم نمیتوانی با خودت ببری. پس تمام عبودیت که عبارت است از ساخته شدن قلب سلیم، کی بدست می آید شکل میگیرد رشد میکند؟ قوام پیدا میکند و سرعت پیدا میکند؟ و حتی سبقت؟ زمانی که تو درک عظمت داشته باشی. خدا در قرآن هِی دارد تکانت میدهد، میگوید ببین حواست باشد این را من آفریدم. باد را من فرستادم کشتی را من قرار دادم در آب غرق نمیشود. خیلی خواندیم در اردو. دو اردو گزرانده ایم اردوی فکر آیاتش را برایتان خواندم میوه، سبزیجات، حبوبات، حیوانات، غذاها، خوراک ها، اب، هوا، باد، صحرا هِی میگوید میگوید تا تو بفهمی ما هم همینطوری میخورد به گوشمان چون جنبه حیوانیت غالب است مثل حیوانات عمل میکنیم. الان شما اینجا گاو و خر بیاورید میخورد میرود. هیچ کس نمیگوید عجب گلی عجب میوه ای عجب درختی نه بابا میخورد میرود او فقط همین را میفهمد. این خیلی است. یک بمب میندازد در قلب انسان «هُوَ الَذی خَلَقَلَکُم ما فی الاَرضِ». تمام شد. خیالتان را راحت کنم: «ما فی الارض مافی السماوات» همه را خودم آفریدم. آن هم برای تو. بفهم تو برای چی؟ ما از آنِ تو، تو آنِ کیستی؟ تو چه کاره ای این وسط. ما مست کارهای خودمان هستیم: علم، تحصیلات، استادی، دکتری، مهندسی، هنر، ازدواج، کار، خانواده، آشپزی، خوردن و گشتن و پوشیدن. مست این کارها هستیم. اولش گفت: «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرض» که تو حواست باشد که میخواهد بعدش به تو چه بگوید: «اَنَّی لا یَکُوُنُ لَهُ وَلَدٌ» کسی که بدیع السماوات و الارض است چطور ممکن هست بچه داشته باشد که تو اینقدر نفهم هستی که میگویی خدا بچه دارد، او پدر است، عیسی پسر خدا است: «اَنَّی لا یَکُوُنُ لَهُ وَلَدٌ».

«وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ»، همسر نمیتواند داشته باشد. اصلا نیازی به همسر ندارد. کسی که بدیع السماوات و الارض هست، اصلا خلاء ندارد. «بدیع السماوات و الارض» را که شما دوره ها را گذرانده اید میفهمید یعنی چه. یعنی هستی مطلق وجود مطلق، وجود مطلق؛ یعنی وجود بینهایت، وجود بینهایت اصلا زوج نمیتواند داشته باشد. یکتایی دارد و خارج ندارد. وقتی بینهایت است اصلا خارج ندارد. اصلا خارج از او معنا ندارد. همسر مال کسی است که محدود و خارج دارد. این منم، او کَس دیگری است. من به آن شخص احتیاج دارم. به آن پول به آن غذا به آن شخص احتیاج دارم. چطور میتواند بچه داشته باشد؟ «وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ»، این همسر ندارد. نیازی ندارد. اصلا حالا دوباره تاکید میکند (ای کاش میشد من روابط ریاضی و منطقی مهندسی این را توضیح کامل میدادم الان ناقص میخواهم رد شوم) «وَ خَلَقَ کُلَ شَیء». یک کلمه می‌گوید خَلَقَ. ما خیلی راحت میگوییم یعنی چه؟ ما یک چیزی را اختراع می کنیم از سیستم هایی که خدا آفریده. اختراع که بدون دست بردن در چیزهایی که خدا آفریده امکان ندارد. تازه تو باید قدرت ها و قوانینش را بشناسی تا بتوانی اختراع کنی. بعد چقدر به آن دلبسته میشویم؟ میگوییم این انگشتر را خودم درست کردم. فرق میکند. این دست ساز خودم است. این غذا را خودم درست کردم: «خَلَقَ کُلَ شَیء» خَلَقَ چطوری؟ هر کدام یک قانون یک قوانین یک قوانین مشترک یک قوانین متفاوت. هفت هزار نوع سیب است. خواص مشترک دارند؛ ولی هر سیبی هم برای خودش یک داستان مجزا دارد. سه هزار نوع خرما. یک نوعش را هم خلق میکرد بس بود. کافیست برای بشر. زنده میماند. اصلا میتوانست همه خواص سه هزار نوع را بگذارد در یک نوع خرما؛ ولی نه. همه خواص هفت هزار نوع سیب را بگذار در یک سیب. نه. چه کار میکند خدا؟ چه کار میکند در این تنوع؟ میخواهد ما را کجا ببرد. میگوید تو اگر هفت هزار نوع سیبم را نفهمی، نمیفهمی بهشتم چیست. آنی که برایت گذاشتم کنار، این هفت هرا تا را نوش جان کن ول بفهم آن طرف چه خبر است. تازه این هفت هزار بازیچه است. اینهایی که من آفریدم در مقابل آخرت هیچ چیز نیست. تازه این زمین است. تو میگویی یک سیب دو سیب سه سیب، قبلا گفتم در اسماالله خدا، هنوز در دیگ را باز نکرده است کامل ، در دنیا. حالا کو تا بیافریند، کو تا خودش را نشان بدهد. ما ظرفیت نداریم که خدا حجاب همین مقداربرداشته است. وگرنه اگر به اندازه دنیا حجاب بردارد، چه شود؟ چه برسد به آخرت. ما اینجا درگیر ظواهر هستیم. یک عده با معرفت شاید هم بیسواد هم باشند. من خبر دارم در ملکوت میروند می آیند رفیق هایشان مهمانی هایشان بزمشان، همه چیزشان آن طرف است. ظاهرشان با ما هستند. میبینیم و در ظاهر با ما زندگی میکنند؛ اما آن طرف زندگی میکنند. آنجا سیر میکنند. چون میگوید من لیاقتش را دارم. خدا به من گفته است بیا آنجا، چرا بایستم اینجا؟ وقتی مهمانی خاص گذاشته و با احترام میگوید بیایید اینجا من چرا بایستم اینجا خودم را الاف کنم؟ «خَلَقَ کل شیء» حالا چی؟ «وَ هُوَ بِکُلَ شَیءٍ عَلیم» قبول کن این خلق کرده همه چیز را. «بِکُلَ شَیءٍ عَلیم» است. آن وقت میبینی آدم احمقی که رفته است چهارتا کلاس درس آن هم از مخلوقات خدا خوانده، همین مخلوقاتی که خدا آفریده خوانده. یک چندتا قانون قَروقاطی درست و غلط یاد گرفته به او میگویند دکتر متخصص فوق تخصص بعد می آید از خدا ایراد میگیرد. تو هر دانشی داری سر این کلاس نشسته ای. بعد قرآنش را مسخره می کنی؟ دینش را مسخره میکنی، خودش را زیرسوال میبری؟ دیگر از این آدم احمق تر و تاریک تر سراغ دارید؟ قوانینش را مسخره بکند. حجابش را نمازش را، خمسش را، آنجایی که میخواهد دین را بگوید میفرمایند: «مِمَّن خَلَقَ السَّماواتِ وَ الاَرض» این دین را کسی که همه اینهارا آفریده دارد به تو معرفی میکند. این قوانین را این حجاب را همان کسی که این گل ها را آفریده. دارد میگوید همان که ستاره ها را آفریده، حجاب هم خمس را هم همین میگوید. زکات را هم همین میگوید. روابط زناشویی را هم همین میگوید. روابط پدرومادر را هم همین میگوید. نظام حقوقی را همین میگوید. اخلاق را همین شخص به شما عرضه میکند. بدانید از کجا می آید: «قُل اِنَّما العِلمُ عِندَالله» بگو تمام علم پیش خدا است. کل علم دست یک نفر است. صاحب علم صاحب، ریاضیات خلقت او دارد با شما حرف میزند. شما را خطاب قرار داده و دارد فرمول یادتان میدهد. مسخره میکنی؟ حالا ساعتی که قرار است مباحث فرهنگی را بگوییم، بگوییم ریشه این مسخره کردن ها چیست. این آیه تمام شد. دقت کنید لحن خدا یکدفعه عوض میشود. این حرف ها را زده. آدم را مست میکند. آدم را میرساند به اوجی که شما هیچ جا نمیتوانی این اوج را تجربه بکنی. «ذلِکُمُ الله رَبِّکُم» این است رب شما. این است: ذلِکُمُ الله. این الله است که رب شما است. «کُم» چقدر قشنگ است. این خطاب یعنی مربی من کیست؟ پروفسور فلانی؟ دکتر فلانی؟ نه. اینها هیچ اند. عدم اند. آیت الله فلانی؟ نه. «ذلِکُمُ الله رَبِّکُم» مربی شما این است. آنجا که گفتیم «اُعبُدو رَبَّکُم» ربتان کیست؟ ربتان بَدیع السماوات و الارض است که کمالش این است که فرزند ندارد. همسر ندارد. خالق کل شیء است. بکل شیء علیم است. این است مربی شما. ببینید تمام مباحث انسان شناسی است. در اینها داشت تو را معرفی میکرد. داشت خودش را میگفت. ولی درواقع تو را معرفی میکند. این ذکرها را استخراج کنید. بیرون رفتید به هرچه نگاه کردید بگویید: «ذلِکُمُ الله رَبِّکُم» این است کشیدَتِت بالا تا کجا؟ ببین هدف خلقت را چقدر قشنگ میگوید رب است. رب هست یعنی قرار است تو را تربیت کنم. تا کجا؟ میگوید «ذلکم الله». شما میگویید آقای فلان دکتر مربی من است. پس میخواهد من را به دکتری اش برساند. ممکن است شخصیت ها و دارایی دیگر هم داشته باشد؛ ولی من به آن دارایی هایش دست پیدا نمیکنم. من شاگرد دکتر فلانی هستم. میخواهم بروم فلان اطلاعاتش را بگیرم. اما این اینطور حرف نمیزند. میگوید: ذلِکُمُ الله رَبُّکُم. آن الله مربی شما است. پس تا کجا میخواهد من را ببرد. این مربی؟ «اِلَیهِ الراجِعون»، «اِلَیهِ المُنتَهی» اصلا آدم با این قرآن نمیداند چه کار کند. امام سجاد میفرمایند: اگر همه بمیرند من و قرآن باشیم، هیچ وقت ترس سراغم نمی آید. تنهایی سراغم نمی آید. یک نامه عاشقانه نوشته پر از ترانه های قشنگ. شما نمیدانی کدامش را با کدام آهنگ بخوانی. هر کدامش صدها موسیقی رویش میخورد. صدها آهنگ می آید رویش. اصلا نمیدانی با کدامش بخوانی. با کدامش برقصی. میرقصاند تو را. قرآن یک سماء دائمی دارد. ببینید: «هُوَ الذی خَلَقَ لَکُم ما فِی الاَرضِ جَمیعا» چه کارش کنم با این آیه؟ بعد میفرماید: «هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ» من شما را جانشین خودم آفریدم در زمین. اصلا آفریدمتان که خلیفه بشوید. معنای عبودیت را دارد توضیح میدهد. «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؛ یعنی من قرار است شبیه این بشوم؟ برای همین آفریدمت. حد ندارد. مرز ندارد. قرار است این بشوی. کی؟ حالا لطیف ترش میکند برایت. «الرحمن» چرا با ما اینطور حرف میزند؟ «الرحمن»؛ یعنی غایت یعنی رحمانیت. به مهربانی نرسی، وحشی هستی؛ هاری داری؛ خشونت داری؛ رشد نمیکنی. اسم نمیتوانی بگیری. ما یک موقعی میگفتیم: استاد فلان فن را به ما یاد بده. فلان ضربه را یاد بده. میگفت: ببینم پایت را باز کن ببینم. این که نرم نشده، این را باید 180 باز کنی بعد بیا بگویم. ضربه را تمرین داری، برو زحمت بکش، درد بکش این را بکن 180. باز که شد بیا من ضربه را به تو یاد میدهم. تا رحمن نشوی، هِی برو زیارت، هِی خودت را خفه کن، هِی گریه کن، نمیشود. برو خودت را شکل بده. این نرمی را ایجاد کن. ظرف را بیاور بریزم در ظرفت. بدون ظرف کجا بریزم؟ دهانت را باز کنی میتوانم بریزم؛ ولی اگر بیشتر میخواهی، برو ظرف بیاور بریزم ببر. ظرف نداری داری من من میکنی. چرا برای فلان ولیّ خدا فلان کار را کرد؟ چرا فلان استاد نصیبش شد؟ چرا اینها قرب داشتند؟ چرا امام زمان به او توجه کرد؟ چرا ... او ظرف برده ریخته اند در کامش. آنها حکیم هستند.

«ذلِکُمُ الله رَبِّکُم» دقت کنید. سر اصل مطلب رفت. همه اینها را مقدمه گفت. فکر میکنید بعدش چیست؟ «لا اله الا هو» تمام کرد. اله تان باید اینطور باشد. باید الهی انتخاب کنید اندازه دلتان. سایز خودتان. اندازه شخصیتت باشد. تو کسی هستی که چنین کسی «بدیع السماوات والارض» است، «خالق کل شیء» است، «علیم بکل شیء است»، الله رب. چقدر اسم آورده، میگوید این است آدم عاشقش میشود. هم میگوید تو اصلا نمیتوانی بجز این الهی داشته باشی؛ چون ساختارت غیر از این نمیپذیرد و بعد هم میگوید وحدت دارد؛ یعنی قلب تو عاشق الله است که هستی مطلق و بینهایت است و بعد هم «لا اله الا هو»، هم معشوق را میگوید و هم توحید را به تو درس می‌دهد.

والحمدالله رب العالمین و صلی الله علیه وآله الطاهرین.

پایان.